هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
هنوز چند دقیقه از تنها موندن لرد تو اتاق نگذشته بود که دوباره صدای فریاد مامور بلند می‌شه. اما این بار نه با هدف خارج کردن یک زندانی، بلکه با هدف افزودن یک زندانی تازه به اتاقی که لرد در آن حبس شده بود.

- سلام داش. به چه جرمی اینجایی؟

لرد با دیدن هیکل مرد، به یاد یکی از مرگخوارانش میفته.
- تو چقد شبیه رودولف مایی. قمه کشی بود ماهر و زبردست!

این بار نوبت مرد بود تا نگاهی به هیکل لرد بندازه. در طی سالیان دراز قدرت لرد تو مغز و جادوش جمع شده بود، نه زور بازوش. همین باعث میشه مرد چندان به حرفای لرد اعتماد نکنه.
- لاف میزنی نه؟ پرسیدم جرمت؟ ما که ظاهر و باطنمون مث همه. داد میزنیم که قاتل حرفه ای هستیم. هر نوع سلاح سرد و گرمی که بگی خبره ایم توش!

لرد متعجب از اینکه مرد هم خودشو جمع خطاب میکنه، چهره ی "ریز میبینمت"ـی به خودش میگیره و به مرد می‌نگره.
- ولی ما کافیه اراده کنیم تا شخص مقابلمون درجا بمیره. مرگخوارانمون هم هستن تا حتی زحمت تکون دادن چوبدستی هم به خودمون ندیم.

مرد هنوز به توانایی های لرد ایمان نیاورده بود.
- عه؟ یه چشمه نشونمون بده ببینیم آقای با اراده.
- چوبدستیمون رو بگیر ازشون تا نشونت بدیم!

مرد اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود. پوزخندی میزنه و همونجا کف زمین دراز میکشه.
- هوی! کنترل اینجا ازین به بعد واس ماس چون ما رئیسیم. حالام لباستو در بیار بده بذاریم زیر سرمون. خوش نداریم رو زمین سخت سرمونو بذاریم!

رئیس شدن یک مشنگ در حضور لرد ولدمورت؟ آیا لرد، لردی بود که تسلیم یک مشنگ قاتل بشه؟
همه و همه در پست های بعدی!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه:

لرد از کشتن پدرش کمی متاسفه و می خواد این قضیه رو جبران کنه.
تصمیم می گیره به گذشته برگرده و رضایت پدرش رو جلب کنه. برای این کار از مرگخوارا می خواد که براش یه زمان برگردان تهیه کنن.
مرگخوارا زمان برگردان پیدا نمی کنن...به جاش چیزی به اسم زمان سرگردان می خرن که لرد با چرخوندنش از زمان و مکانی به زمان و مکان دیگه می ره. لرد از وسط یه زمین فوتبال سر درمیاره و به خاطر به هم زدن نظم مسابقه می‌کننش تو گونی.

تصویر کوچک شده


- ما اعتراض داریم! این برخوردهاتون تاوان سختی داره ... مگر دستمون به چوبدستیمون نرسه.

لرد که احساس می‌کرد با داد و فریاد پشت در بازداشتگاه ابهتش خدشه دار می‌شود، دست از این کار کشید و برگشت تا با محل سکونت موقتش آشنا شود.

- خوب ... حداقل تاریک و سیاهه. اتاقی متناسب با شانمون برامون فراهم کردن!

با این که می‌دانست همه چیزش را گرفته‌اند، ناامیدانه دست به گردنش برد و دوباره نبود زمان سرگردان را حس کرد.

- ولی لباسمون با این یقه مسخره اصلا مناسب نیست.

- اتفاقا منم به لباسم معترضم!

تازه متوجه حضور یک هم اتاقی شد.

- مراقب باش! پای آقا رو لگد نکنی.

یا شاید دو تا. چشمانش را تنگ کرد تا در آن نور کم دقیق تر ببیند ... هیچکس جلوی پایش نبود. فقط همان نفر اول که اکنون به نشانه اعتراض لباسش را درآورده و به گوشه‌ای انداخته بود.

- آقا؟ بانز رو می‌گی؟
- نخیر! این‌ها می‌ترسن ...
- از بانز؟
- از حرف ... حرف حق ... قدرت کلمه!

مرد این را گفت و مشغول زمزمه‌های زیر لب شد. لرد اندکی به کارهای او و حرف‌های اندیشید ...

- ببینم ... تو جادوگر نیستی؟
- جادو؟ نه ... نه ... این قدرت‌ها از جانب خداست.
- اتفاقا ما هم قدرت‌هایی داریم که ...
- هیس ... ساکت شو بذار بشنوم!

بیش از آن که به لرد برخورده باشد، درمورد آن مرد عجیب کنجکاو شده بود.

- چی رو؟
- صدای پای بهار رو ... داره میاد ... نزدیکه!
- بهار؟

اصلا از این که هم اتاقیش اشخاصی را می‌دید که او نمی‌دید و صداهایی را می‌شنید که او نمی‌شنید و قدرت‌هایی داشت که او از آن سر در نمی‌آورد، راضی نبود.

- اسفندیار! حکمت اومده.
- نگفتم؟ حق آمد و باطل نابود شد. زنده باد آزادی ...
- خفه بابا! منتقل می‌شی زندون.

اگرچه در بند بود، اما هنوز قدرت اراده‌اش را داشت و دوباره به قدرتمندترین شخص آن اتاق تبدیل شد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۲۰:۲۴ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
- ساکت شو! وقتی رفتی آب‌خنک خوردی یاد می‌گیری یه مسابقه رو اینجوری بهم نریزی!

-

- چشاتو واسه من اینجوری نکن‌آ!

-

سپس آن سه نفر لردسیاه رو درون یک گونی انداخته و با خود بردند!


توی ماشین پلیس امنیت ورزشگاه - به سمت بازداشتگاه

لردسیاه که همچنان درون گونی بود، مشغول امتحان چند طلسم مختلف شد تا بتواند از شرّ آن طلسم سرد و آهنین راحت شود. ولی انگار جادوی سیاه فوق‌پیشرفته‌ای در اون طلسم به کار برده بودند که او درموردش چیزی نمی‌دانست. ابتدا‌به‌ساکن با درک اینکه جادوی سیاهی بود که نمیداند ناراحت شد و یک دقیقه سکوت کرد. سپس بخاطر اینکه دستان کشیده و بلندی داشت، همانطوری که در گونی نشسته بود، دستانش که به هم متصل شده بودند را از زیر بدن‌ش رد کرد و جلوی بدن‌ش آورد.

گونی تقریبن تاریک بود ولی کمی نور از منافذ درشتی که در بافت گونی بود رد میشد و لرد توانست در آن روشناییِ کم، جسمی که شبیه عدد هشت بود را تشخیص دهد، که مچِ هر کدام از دستهایش در یکی از حفره‌های آن جسم آهنین گیر کرده بود:

- مسخره‌بازیِ این مشنگ‌ها تمامی نداره!

بالاخره با زمزمه‌ی طلسمی ساده دستانش را آزاد کرد، ولی همچنان درون گونی بود.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
لرد که واقعا سرگردان شده بود، اعصابش هم از سرو صدا و پایکوبی تماشاگران متشنج شده بود، دستش را به طرف گردنش برد که زمان سرگردان را مجددا بچرخاند...

ولی آن دست هرگز به آن گردن نرسید!

چون وسط راه پیچش سختی داده شد و به پشت لرد برده شد و توسط طلسمی سرد و آهنین به دست دیگرش متصل شد.

-خب خب خب...نمایش دیگه بسه...الان که بردمت اداره پلیس حالیت می شه که یهو نمی تونی بپری وسط زمین و نظم مسابقه رو به هم بزنی. با این لباسات! با این قیافت!

لباس های لرد به نظر خودش بی نهایت شیک و زیبا بودند...قیافه اش هم مشکلی نداشت.
ولی فعلا کاری از دستش بر نمی آمد...
حداقل نه تا وقتی که دستانش بسته بودند.

باید هر طور شده دست هایش را آزاد می کرد.
-صبر کنین...شما سخت در اشتباهین! ما مربی هستیم! مربی همین تیمه که گل زد می باشیم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۰:۵۷:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
لرد که جای گرم و نرمی فرود اومده بود، خیلی برای بلند شدن از خودش عجله نشون نمیداد.
- ما محل فرودمون رو دوست داریم. هم سبزه هم نرم. فقط نمیدونیم این همه سر و صدا برای چیه. دستور میدیم همتون ساکت بشید.

در همون حین که لرد مشغول دستور دادن به تماشاچی ها بود که ساکت باشن و مزاحمش نشن، بیست نفر در حالی که دنبال یه توپ می دویدن داشتن مستقیم به سمتش میومدن.

- ما همیشه میدونستیم محبوب همگانیم. ولی تا حالا ان همه طرفدارمونو یک جا ندیده بودیم. البته نمیدونیم چرا انقدر چند رنگن. یاران ما باید سیاه پوش باشن. البته میبخشیمتون. اربابی هستیم بزرگوار!

- از قرارمعلوم این طرفدار سیاه پوش قصد نداره از وسط زمین بلند بشه. و بله نیروهای امنیتی میرن که این جیمی جامپ رو از زمین بیرون کنن.

لرد چشمش به سه نفر سیاه پوش نقاب دار افتاد که با چوب هایی دراز به سرعت به سمتش میومدن.
- بلاخره یارانمون اومدن. کم کم داشتیم احساس تنهایی میکردیم.

وقتی اولین نیروی امنیتی بالای سر لرد رسید چوبش رو دو سه دور تو هوا تکون داد و بلند بلند به زبون نا معلومی داد و فریاد کرد. لرد هم که کلا هیچ توهینی رو به خودش بر نمیتابید چوبدستیش رو در آورد و طلسمی رو به سمت مرد فریادکش روانه کرد.
مرد فریادکش سه متر شوت شد عقب، به توپ خورد و خودش و توپ رو با هم به درون دروازه برد.

-گگگگگگگگللللللللللللللللللللللل! گلللللللللللللللللللللل! گل برای سواحل گوران جنوبی در ثانیه های پایانی بازی. این اولین گل در تاریخ این کشورِ. حتی صعود این کشور هم بدون گل بوده. این کشور صرفا به دلیل اینکه تنها کشور قاره ی خودشونِ تونسته به جام جهانی صعود کنه. و همون طور که میدونید در مرحله ی گروهی هم تنها تیم گروهشون بودن و بدون بازی به این مرحله صعود کردن و طبق قوانین چون این قاره نماینده دیگه ای نداره همین یک گل حکم صعود اون ها به طور مستقیم به فینال مسابقاتِ. و اصلا مهم نیست که چهل و سه گل در این بازی خوردن. حالا اون ها قهرمان دنیا رو حذف میکنن.

گزارشگر عربده زنون این جملات رو می گفت و طرفدار های بی جنبه سواحل گوران جنوبی که تو خواب هم نمیدیدن بی هیچ زحمتی برن فینال ریختن وسط زمین و به جشن و پایکوبی مشغول شدن. اون وسط هم کسی به لرد توجه نمی کرد.
- چقدر شما پر سر و صدا هستین. ما داریم عصبانی میشیم.

حتی کسی به عربده های گزارشگر هم توجه نداشت.
- داور اعلام میکنه باید گل توسط var بررسی بشه. گویا گفته شده این گل توسط هیچ بازیکنی زده نشده و دست غیب توپ رو گل کرده.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لرد سیاه با دیدن مادرش در اون حال و روز نامتعادل، بشدت غمگین و افسرده میشه و دنیا در مقابل چشماش تیره و تار میشه.
پدر لرد سیاه همیشه براش مایه ی خجالت بود و حالا مادرش هم اضافه شده بود. تصمیم میگیره از این موقعیت فرار کنه.
برای کم کردن استرس و افسردگیش تنها چیزی که تو دستشه رو میچرخونه.

زمان سرگردان!

دنیا دور سرش میچرخه...دچار حالت تهوع میشه...به زمین و زمان فحش میده. تا این که بالاخره احساس میکنه دنیا متوقف شده و روی زمین میفته.

اولش چیزی نمیبینه. چون گرد و خاک توی چشماش رفته. فقط سرو صدای زیادی دور و برش هست و چمن خیس و سرد رو زیر پاش حس میکنه.

ناگهان صدای بسیار بلندی به گوشش میرسه:
-و حالا بازیکن حریف رو میبینیم که پا به توپ به طرف دروازه میره. در این بین یکی از هوادارا ظاهرا وارد زمین شده و وسط زمین نشسته...


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
لرد چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت:"ای مومیایی های گستاخ ، باید چن تا آواداکداورا حرامتان کنیم."
بعد اشعه های سبز را به سمتشان شلیک کرد. اما طلسم ها بدون گذاشتن هیچ اثری بر مومیایی ها به سمت لرد برگشتند و او را مجبور به انجام یک حرکت چرخشی کردند تا از اصابت طلسم های مرگبار در امان بماند.
لرد با خونسردی گفت:"حرکات چرخشی برای کمرمان مفید است...قولنجمان شکست..."
این کفگیر جادوی لرد سیاه نبود که به ته پاتیل خورده بود ، مشکل از سطح ناهموار بدن مومیایی ها و قوانین شکست نور در فیزیک بود. لرد سیاه که وضعیت را به این شکل دید ، با خود فکر کرد :"درست است که موقع دویدن چندان با وقار به نظر نمی آییم ، اما نمی توانیم از اهمیت ورزش غافل شویم...جدمان سالازار گفته عقل سالم در بدن سالم."
در همان حال که لرد مشغول پوشیدن ردای ورزشی اش بود و خودش را برای مسابقات دو میدانی با حضور مومیایی ها آماده می کرد ، ناگهان مایعی صورتی رنگ به شدت و با فشار روی دهان و بینی مومیایی ها پاشیده شد. موجودات باند پیچی شده ، با حالتی نامتعادل تلو تلو خوردند و روی هم فرود آمدند.
لحظاتی بعد ، ساحره ای با موهای استخوانی رنگ و چشمان لوچ در حالی که تفنگ آبپاشی را حمل می کرد ، پدیدار شد و به سمت مومیایی ها رفت ؛ خم شد ؛ علائم حیاتی آن ها را بررسی نمود و زیر لب زمزمه کرد:"اُوردوز کردن...باید یه تغییراتی تو دستورالعملش بدم..."
لرد سیاه ردای ورزشی اش را داخل کوله پشتی جا داد و گفت:"مادر! شما اینجا چه می کنید؟"
-دارم یه سری تحقیقات گسترده رو مومیایی ها انجام می دم...می خوام بازارمو هدف یابی کنم...
-بازار چی رو؟
-بازار معجون عشق رو دیگه ، پسرم!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۷ ۱۹:۰۱:۱۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۷ ۱۹:۰۳:۴۱


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
خلاصه:

لرد از کشتن پدرش کمی متاسفه و می خواد این قضیه رو جبران کنه.
تصمیم می گیره به گذشته برگرده و رضایت پدرش رو جلب کنه. برای این کار از مرگخوارا می خواد که براش یه زمان برگردان تهیه کنن.
مرگخوارا زمان برگردان پیدا نمی کنن...به جاش چیزی به اسم زمان سرگردان می خرن که لرد با چرخوندنش از زمان و مکانی به زمان و مکان دیگه می ره. الانم وارد اهرام مصر شده و مومیایی ها دنبالشن!

....................


تپ...تپ...تپ...

تپ تپ تپ تپ تپ تپ...

تپ...تپ...تپ...

تپ تپ تپ تپ تپ تپ...



لرد سیاه نمی دوید! بسیار با آرامش حرکت می کرد. ولی صدای تپ تپی که از پشت سرش می شنید این حس را در او ایجاد می کرد که تحت تعقیب است.
-چه کسی پشت سر ماست؟

-اوس!
-کی بود ما را اوس خطاب کرد؟ خود را بنمایان!
-من پشت سرتون نیستم ارباب. جلوتونم. اگه برگردین این طرف می بینین که خودم نمایانده هستم. اینطور نیست کاتانا؟

لرد سیاه برگشت و ساحره ای با دامنی بسیار کوتاه در مقابلش دید.
-شما در انتخاب پوشش خود آزادید. دامن شما توجه ما را جلب نکرد...مگه ما رودولفیم؟کاناتا کیه؟ دامنتون؟

تاتسویا به شمشیر بلندش اشاره کرد.
-به ارباب سلام کن کاتانا...ببخشید ارباب...کمی خجالت می کشه.

-ما اهمیت خاصی به تاکانا نمی دهیم.

لرد سیاه نمی فهمید این ساحره چشم بادامی در میان قصر جدیدی که خودش کشف کرده بود چه می کند؛ ولی از آن جایی که او را "ارباب" خطاب می کرد...
-تو مرگخواری؟

ساحره با اشاره سر تایید کرد.
-البته ارباب.

-اینجا چه می کنی؟

تاتسویا به بازویش اشاره کرد.
-راستش در نبردی که با رودولف داشتم، خط عمیقی روی بازوم انداخت. نامرد! قمه اش خیلی تیز بود. البته نگران نباشین. من خط عمیق تری رو صورتش انداختم. ولی به هر حال بازوم احتیاج به باند پیچی داشت. منم اومدم اینجا کمی باند تهیه کنم...که کردم...و الان می رم.

لرد سیاه به باند های کثیفی که تاتسو به بازویش بسته بود نگاه کرد.
-در حالت عادی شاید جون سالم به در می بردی...ولی حالا قطعا می میری. قبل از مرگ به ما بگو کجا هستیم.

-خب...راستش...نمی دونم. من از این جا به عنوان داروخانه اختصاصیم استفاده می کنم... ولی اینو می دونم که اونایی که در تعقیبتون بودن مومیایی ها بودن. البته من پارچه های دور یکیشونو باز کردم. می دونین که. برای باند...اون یکی کمی گیج شده و داره دور خودش می چرخه. ولی بقیه شون شدیدا دنبال شما هستن...دارن می رسن. من برم ارباب...اوس!

ساحره اوس گویان غیب شد و ناکاتا را هم با خودش برد، و لرد سیاه فرصت نکرد بپرسد که تاتسویا چگونه و با چه وسیله ای به آن زمان و مکان آمده بود...


صداها نزدیک تر شده بودند...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۲۸ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۸:۵۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 106
آفلاین
زمان سرگردان چرخید و چرخید و چرخید. چرخ زنان از زمان و مکانی به زمان و مکانی دیگر می رفت و در این حین، لرد با متانت گرد و خاکِ صحنه را از روی لباس هایش می تکاند. اربابی بود بسیار تمیز و درخشان!

بالاخره از این همه چرخش، سرِ زمان برگردانِ بیچاره به دوران افتاد و محکم با سطحی خشک و خاکی برخورد کرد. لرد ولدمورت هم با وقار پاهایش را روی زمین گذشت و تعادلش را به راحتی حفظ کرد. اربابی بود بسیار متعادل!

- باز هم بیابون؟ محضِ خاطرِ مبارک ما قرار نیست به یه جای خوش آب و هوا بریم؟

کپه ی خاری از مقابل ارباب تاریکی گذشت و موزیکِ وسترنی در پس زمینه پخش شد. لرد با نارضایتی سری تکان داد و آماده شد تا مکان جدید را ترک کند. در همین لحظه سایه ی عظیمی که روی زمین افتاده بود، توجهش را جلب کرد. برگشت و با منظره ی با شکوهِ "اهرام مصر" روبه رو شد.

- اوه، همیشه می دونستیم کاخ کابوس هامون باید یه جایی منتظرمون باشه. ارباب خیلی دانایی هستیم به جان هکتور. حتما خدمتکاران وفادارمون که این کاخ های مثلثی رو ساختن، منتظرمون هستن تا ابراز ارادت کنن.

لرد سیاه با این افکار جلو رفت و وارد بزرگترین هرمِ مقابلش شد.

- چه فضای خاک آلود و نامناسبی! باید هرچه سریع تر این جا یه تهویه نصب کنن تا ریه هامون آزرده نشه. اما هوای خنک و مناسبی داره پس می بخشیمشون.

لرد سیاه از راهروهای بی پایان و مارپیچی عبور کرد. از زیر سرسرا های با شکوهی عبور کرد و ساعت ها به تفتیشِ کاخِ بزرگش پرداخت.
- چه کاخِ با عظمتی، درست مثل خودمان. اربابی هستیم بسیار بزرگ.

نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد:
- عجیبه، یعنی رعایای گوش به فرمانمون کجا هستن؟ ما که هرگز گم نمی شیم... ولی اون ها حتما گم شدن.

در همین حین، چشم لرد ولدمورت به راهرویی کوچک خورد که به زیرزمینی بزرگ منتهی می شد. ردای سیاه و تمیزش را با یک دست جمع کرد و وقاری مثال زدنی از پله هاپایین رفت.

چوب دستی اش را با "لوموس" ـی مقتدرانه روشن کرد و به مسیرش ادامه داد. همان جا بود که سه رعیتِ آماده به خدمت را دید که به دیوار تکیه داده بودند و انتظارش را می کشیدند.

- پس اینجا بودید! می خواستین مارو غافلگیر کنین؟ اربابی هستیم بسیار غافلگیر شده. خب... حالا دستور می دیم به بقیه ی افراد خبر بدین حاضر باشن و فرمایشات جدیدمون رو بشنون.

"سه رعیتِ آماده به خدمت" همچنان به دیوار چسبیده بودند و لام تا کام حرف نمی زدند. آن ها به تاریکی عمیقِ راهرو زل زده بودند؛ البته کمی سخت بود که بگوییم به کجا زل زده بودند، زیرا چشمانشان دو دایره ی خالی و سیاه بود.

- حالا که داریم دقت می کنیم، می بینیم خودتون رو معرفی نکردید. البته ما شما رو می شناسیم، فقط می خوایم مطمئن بشیم که خودتون هم هنوز خودتون رو می شناسین یا خیر! تویی که نقاب زدی... سینوسی!

لرد سیاه به رعایا نزدیک تر شد و متوجه شد آن ها به جای لباس، سر تا پا – بله حتی صورت هایشان – را با پارچه های سفید پوشانده اند و دست هایشان را ضربدری روی سینه شان قرار داده اند.
- حالا که لباس درست و حسابی هم تن ندارین، رودولف نیستین؟ مگه ما چند تا مرگخوار داشتیم که جامه بر تن نمی کردن؟

در همین لحظه، اجسام سفید پوش تکان نامحسوسی خوردند و دست هایشان را به سمت لرد گرفتند.
- که اینطور... به قدری کار کردین که توانایی حرف زدن هم ندارین. اجازه می دیم همینطوری استراحت کنید و می ریم به اطراف سرکشی کنیم و با رعایای دیگه هم صحبت کنیم. زیر سایه ی ارباب، استراحت کنید.

لرد با به پایان رسیدن جملاتش نفسی عمیق کشید و به سمت راهرو حرکت کرد. رعایا – که امیدوارم متوجه شده باشید، مومیایی های ساکن هرم بودند – به دنبال لرد تاریکی حرکت کردند. لرد سرعت قدم هایش را بیشتر کرد، مومیایی ها هم همینطور!

مسلما لرد در آن راهروی بلند و خاکی نمی دوید، اما مومیایی ها شروع کردند به دویدن!


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳ ۱:۲۱:۰۳
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳ ۱:۳۶:۱۳
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳ ۱۷:۴۲:۳۱

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
دستیاران دانتون صندوق بزرگی را روی صحنه آوردند و دربش را گشودند.صدها مار بزرگ و کوچک در حالی که در هم می لولیدند ، از صندوق خارج شدند. لرد سیاه که دلش برای نجینی تنگ شده بود ، همه ی آن خزنده ها را شکل مار محبوب خودش می دید.
-نجینی های من ....
دانتون فریاد زد:"لیدیز اند جنتلمن!...شما رو به دیدن نبرد گریفیندور و اسلیترین دعوت می کنم..."سپس در سوت خود دمید و مسابقه ی کوییدیچ آغاز شد. شیرها و مارها در حالی که سوار جارو شده بودند ، به هوا برخاستند.
در گرماگرم مسابقه ، یکی از مارها دست از بازی برداشت ؛ به سمت دانتون فرود آمد و گفت :"هیس هاس فیس فس..." مدیر سیرک که زبان مارها را نمی فهمید ، فورا لرد سیاه را به عنوان مترجم استخدام کرد و ولدمورت حرف های مار را ترجمه نمود.
-می گه یکی از گریفیندوری ها دغل بازی دراورده...
دانتون فورا کارت قرمز را به شیر متقلب نشان داد ، اما جانور خشمگین شد و او را خورد. لرد سیاه وظیفه ی داوری را بر عهده گرفت و کروشیو کنان ، شیرها را یکی یکی از بازی حذف کرد. بالاخره بعد از نبردی خستگی ناپذیر ، یکی از مارها موفق شد اسنیچ را ببلعد و مسابقه با پیروزی اسلیترین به پایان رسید. ولدمورت کاپ قهرمانی را به دُم کاپیتان تیم برنده سپرد و در حالی که زمان برگردان را می چرخاند ، آن مکان را ترک کرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲ ۲۱:۱۰:۰۶







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.