هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
یکی از خوابگاه‌ها

حالا صبح شده بود. گنجشک ها جیک جیک نمیکردن چون تابستون بود و میخواستن از فرصتشون استفاده کنن و تا لنگ ظهر بخوابن. اما از طرفی دانش آموزای بدبخت چون میدونستن توی مدرسه‌ن و باید صبح ها زود پاشن، درحالی که زیر لب میگفتن "پنج دقیقه دیه" سعی میکردن دوباره بخوابن و نور آفتاب رو که از پنجره می تابید رو نادیده بگیرن.

همه دانش آموزا در یک حرکت انتحاری و اعتصابی خواستن پتوهاشون رو روی سرشون بکشن، اما متوجه شدن اصلا نمیتونن تکون بخورن.
حتی نمیتونستن حرف بزنن و اعتراض کنن، درواقع انگار به یه جسم بی خاصیت تبدیل شده بودن.

یکی از دانش آموزا با تلاش فراوان و درحالی که تو ذهنش "یا جای کش جوراب مرلین" میگفت، تونست توی تختش غلتی بزنه و با اقتدار مثل یه قهرمان سرشو بالا... نه سرشو بالا نکرد! همین که چرخیده بود هنر کرده بود دیگه انتظار زیادی نباید داشت.

اما وقتی دانش آموز مذکور غلت زد تونست دانش آموزای دیگه رو ببینه که همشون به یک شکل شده بودن و دیگه ابهت انسانی نداشتن.

همون زمان- دفتر هوریس

- کلی جوجه کباب چشم دار توی تالارا داریم هوریس. برم یه چن پرس بیارم بزنیم تو رگ؟ تازه شاید باورت حتی توی تابلوها هم جوجه کباب داریم.

هوریس اول متفکرانه و فیلسوفانه چونه‌ش رو خاروند و بعد متوجه شد که یه جای کار اشکال داره!
- جوجه کباباش گوجه ندارن؟
- نه ولی انقدر کباب داریم که نگران گوجه نباشیم.

اما بعد هوریس فهمید که چه نکته‌ای جا انداخته و با فهمیدن این که چه اتفاقی افتاده، با دستاش بر فرق سرش کوبید اما این دفعه سرش کمی قر شد.
- اونا دانش آموزامن!


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۴ ۲۲:۲۷:۰۹

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۴:۴۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 402
آفلاین
خلاصه:
هکتور استاد درس معجون سازی شده و معجون هاش رو روی دانش آموزا امتحان میکنه. دانش آموزا تا به این لحظه تبدیل شدن به "ترشی" و بعد هم مو در آوردن. بالاخره هوریس اسلاگهورن، مدیر هاگوارتز، موفق شده پادزهری برای موهای دانش آموزا بسازه و اوضاع رو عادی کنه. اما هکتور هم بیکار ننشسته و داره معجون جدیدی میسازه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هکتور با یک دستمال کثیف، که مشخصا محتویات بینی اش را درون آن جمع آوری کرده بود، عرق پیشانی اش را پاک کرد، سپس دستمال را گلوله کرد و کنار پاتیل گذاشت. هکتور هرگز چیزی را دور نمی انداخت، او معتقد بود هرچیز بی مصرفی، بالاخره یک روز به درد خواهد خورد.
بر اساس همین اعتقاد، هکتور ناگهان از پاتیل فاصله گرفت و از میان کلکسیون وسایل درب و داغان قدیمی خود، که شامل پستونک نجینی، دندان شیری دامبلدور و هزاران جایزه نقدی و غیرنقدی دیگر بود، یک عدد جوراب را که پر از کرم و موریانه بود، بیرون کشید، سپس پیش از آنکه کرم ها به روی دست خودش بخزند، جوراب را با یک پرتاب سه امتیازی به داخل پاتیل در حال جوشیدن پرتاب کرد.

با ورود جوراب به مایع درون پاتیل، بوی نفرت و مرگ، همراه با بوی باقالی در حال پختن، فضا را عطرآگین کرد و هکتور هم لبخندی مغرورانه زد. سپس با همان لبخند، به اطراف نگاه کرد و اولین چیزی که دید را درون پاتیل انداخت.
آخرین ترکیب معجون...
دستمال پر از عرق و محتویات بینی هکتور...

پس از اضافه شدن آخرین ترکیب، هکتور دیوانه وار شروع به هم زدن معجون کرد...

همان شب، دیر وقت:

در حالی که حتی ارواح و تابلوها داشتند خر و پف میکردند و فضای هاگوارتز پر از تاریکی و خستگی بود، به حدی که حتی سقف جادویی سرسرای بزرگ هم خمیازه میکشید و دیگر حوصله انجام وظیفه منعکس کردن آسمان را نداشت، هکتور از دفتر خود در دخمه ها خارج شد و شروع کرد به اسپری کردن معجون در هوای قلعه.
سه قدم را با حالتی موزون و رقصان برمیداشت، سپس مقداری از معجون را اسپری میکرد.
او تمام هوای هاگوارتز را به معجون جدید خود آغشته کرد... و سپس خمیازه کشان، و با همان حالت ویبره زن و موزون، به دفتر خود بازگشت.

مولکول های معجون که در هوا پخش شده بودند، به یکدیگر با شیطنت نگاه کردند و بیشتر از قبل پخش شدند...
آنها مولکول هایی بودند بسیار باهوش و زرنگ که تمامی درس هایشان را با نمره بیست گذرانده بودند؛ و در نتیجه، اهداف خود را به خوبی میشناختند.
اهدافی که دانش آموزان، ارواح و حتی تابلوها بودند، و در آن زمان همچون کودکانی ملوس و معصوم به خواب رفته بودند...
مولکول های زرنگ و باهوش نیز این را میدانستند، در نتیجه با خنده هایی شیطانی، هجوم بردند به سمت اهدافشان و خود را وارد ریه ها و دماغ و دهان ملت کردند...




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
به نظر می رسید که هوریس در سخت ترین لحظات مدیریتش باشد. با بهت روی زمین افتاد و داد زد:
_ نمی تونم تحمل کنم هاگرید! دیگه نمی کشم! به اینجام رسیده!
وبا دستش دو وجب بالاتراز سرش رانشان داد.
_ می خوام‌ تمومش کنم هاگرید!

کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاد که هاگرید توهم فانتزی زد و مادام ماکسیم را به جای هوریس دید اما به هر حال او داد سرمستی زد و دست های هوریس را چسبید:
_ تو رو خودا نکون این کاروعشقم! به جونه بابام یه کاریش می کونم! دُرُس میشه!
_ هاگرید؟
جم کن خودتو بابا!
هوی!
_

هوریس که وحشت کرده بود نگاهی به جمع بچه ها کرد و درمیان انبوه هاگرید ها به یکیشان اشاره کرد و داد زد:
_ هلپ می تو رو مرلین! این کلا بعضی وقتا یهو قاطی میکنه! الان قضیه ناموسی می شه من زن و بچه دارم!

چند دقیقه بعددر حالی که با پادرمیانی بچه ها دامن عفت هوریس لکه دار نشداو دوباره کتاب معجون سازی پیشرفته اش را در دست گرفت و بالای سر پاتیلش ایستاد. بی مو کردن خیلی خیلی آسان تر از انسان کردن بود.

_ ایناها! درست شد! بیاین یه قلپ ازینو بخورین گوگولی مگولیا!

گوگولی مگولیها نگاهی به هم کردند. بااینکه نگاه هوریس خیرخواهانه و مهربان بود اما بازهم می ترسیدند او هکتوری درلباس هوریس باشد.

_ نمی خورین؟ خوب می شینا!
انقده خوشمزه س!

هاگرید خودش رالوس کرد:
_ هوریسی هوریسی ازونا به منم میدی؟
_ نه که نمی دم!
_ چرا نمی دی؟
_ واسه اینکه...

کسی داد زد:
_ پروفسور!
هوریس سرفه ای تصنعی کرد و چشم غره ای روبه هاگرید رفت. سپس دوباره رو به بچه ها لبخند زد:
_ اینا فقط مال گوگولی مگولیامه!

یکی از دانش آموزها جلو آمد:
_ اَی خِدا بده من بخورم اونو فقط شماهاام جمعش کنین این لوس بازیارو پروفسور!

درست است که هوریس در زندگیش گندهای زیادی زده بود امااین بار او از پس درست کردن این معجون برآمده بود. بچه ها لحظاتی بعدسالم و صحیح یکی یکی به اتاق هایشان رفتند و هوریس در همان تالار اصلی ازخستگی افتاد. کاملا غافل از اینکه هکتور هرگز و هرگز دست از درست کردن معجون برنمی داشت و همان لحظه دراتاقش دست به کار شده بود.

_ بَه بَه! ببین چی ساختم!
و با نگاهی عمیق به سقف اتاق ادامه داد:
_ هرچند هوریس هی می زنه نقشه هامو نقش برآب می کنه. ولی من پایدارم! تاپای دار!


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۴ ۱۶:۵۸:۰۶

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷

امیلی تایلرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۲ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
با خوردن معجون توسط هاگرید انفجاری بزرگ رخ داد . در حالی که اسلاگهورن چشمهاش رو باز میکرد فریادی از غم کشید و به درودیوار کوبید . حالا که شاگردان گوگول مگولش دز این وضع بودن معاون و دوست عزیزش هم ترکید . در همین حین صدای خفه گفت :

- هوریس ناراحت نشی ولی باس دسپختت رو خوب تر کنی .

در حالی که اسلاگهورن قهقهه ای از خوشحالی سر میداد پرید بغل هاگرید . اما بعد متوجه شد که معجونش درست کار نمیکرد چون در این صورت باید تغییری تو هاگرید ایجاد میشد اما هیچ اتفاقی نیافتاده بود . از طرفی خوشحال بود که معجون را به شاگردانش نداده و از طرفی نمیدونست باید چیکار کنه . صدای جیغ کرکننده ای اومد . هاگرید در حالی که گوشهای بزرگش رو گرفته بود فریاد زد :

- فک کنم مهرگیاه های مادام اسپرواته.

همینه ! جرقه ای در ذهن اسلاگهورن زد . دست هاگرید رو گرفت و از کلبه بیرون رفتن . شروع کرد به توضیح دادن نقشش به هاگرید :

- باید مقداری مهرگیاه بدزدیم تا به دانش آموزا بدیم تا درست شن.

هاگرید و اسلاگهورن هر دو با هم قهقهه ای از خوشحالی سر دادند و به سمت گلخانه دویدند .

ظاهرا مهر گیاه ها آرام شده بودند . به آرامی در گلخانه را باز کردند . اسلاگهورن مشغول بریدن برگ ها شد . هاگرید هم نگهبانی میداد تا کسی آن ها را نبیند . ناگهان دست اسلاگهورن به یکی از مهر گیاه ها خورد و گلدانش چرخی زد و مهر گیاه دورن گلدان بیدار شد و شروع به داد زدن و جیغ کشیدن کرد , همین اشتباه لازم بود تا بقیه مهرگیاه ها بیدار بشوند و هاگرید غش کند .

اسلاگهورن در حالی که برگ کافی جمع کرده بود به سمت در پرید و ریش هاگرید رو گرفت و او را با خود کشید . ناگهان مادام اسپروات را دید که به سمت او میدود . با عجله برگ ها رو درون ریش هاگرید فرو کرد تا مادام اسپروات ان ها را نبیند . مادام با دیدن هاگرید جیغ زد :

-چه اتفاقی برای هاگرید افتاده ؟؟ من صدای جیغ مهر گیاه ها رو شنیدم و به اینجا اومدم .

اسلاگهورن با اضطراب جواب داد:

-فکر کنم بخاطر صدای جیغ مهرگیاه ها بود آخه بچه ها داشتند با اون ها شوخی میکردند و ما به سمتشون دویدیم تا تنبیهشون کنیم اما اون ها فرار کردند و ما موندیم و جیغ مهر گیاه ها.

بعد هم با لبخندی ساختگی سریع از آنجا فرار کردند .
کشیدن هاگرید روی زمین خیلی سخت بود , پس اون رو با یه افسون به هوا بلند کرد و به دفترش برد . به محض رسیدن به دفترش در را قفل کرد و شروع به در آوردن برگ ها از ریش هاگرید کرد . اما برگ ها در نیامدند ! انگار که در ریش هاگرید ریشه کرده بودند . اولین چاره ای که به ذهن اسلاگهورن رسید بریدن ریش هاگرید بود . به سرعت به سمت میز جست زد و قیچی را برداشت . در همین لحظه هاگرید به هوش اومد و رفیقش را دید که با قیچی به سمتش هجوم می آورد . فریاد زد :

-اوهوی چی کار داری میکنی ؟

اسلاگهورن که وقتی برای توضیح نداشت ریش ها ی هاگرید را برید , هاگرید فریادی از خشم زد و هوریس را به گوشه ای پرتاب کرد . اسلاگهورن با صدایی آزرده گفت :

- متاسفم روبیوس . دوباره در میان .

اما گوش هاگرید به این حرف ها بدهکار نبود و او شروع به ناسزا گفتن کرد . اسلاگهورن فریاد زد :

-آخه برگ ها تو ریشت , ریشه داده بودن.

هاگرید لبخندی غم انگیز زد و گفت : اوه فک کنم بخاطر گِل هایی باشه که بهشون مالیده بودم تا پف کنند .

اسالگهورن که حرفی برای گفتن نداشت , ریش های هاگرید همینطوریش پف داره ... سریع شروع به در اوردن برگ ها از ریش های بریده ی هاگرید کرد اما اونا در نیومدن . بعد از چند دقیقه سعی یه گلوله ی پشمالو که با برگ مخلوط بود در دست اسلاگهورن بود . کار دیگه ای از دستش بر نمی آمد . با گلوله ی پشمی دم کرده ای آغشته به مو درست کرد . چند ثانیه به معجونش نگاه کرد . افتضاح بود اما چاره ی دیگری نداشت . ظرف ترشی را از روی میزش قابید و درش را باز کرد و به روی زمین ریخت . سپس معجون رو بر سر شاگردان گوگول مگولش ریخت , و... بله ! آن ها شروع به تغییر شکل دادن . همه به شکل شاگردان گوگول مگولش در آمدن . برای لحظاتی همه چیز عالی بود و دفتر اسلاگهورن پر از دانش آموزانش بود . البته برای لحظاتی . ناگهان روی بدن دانش آموز ها موهای زبری شروع به روییدن کرد و بعد از چند ثانیه ... همه ی بدنشان پر از مو بود ... موهایی شبیه به موهای ... هاگرید !

اسلاگهورن در حالی که بر فرق سرش میکوبید و به دانش آموزانش که حالا شبیه به گلوله های پشمالو بودند می نگریست ناله ای سر داد . هاگرید به آرامی گفت :

-وای دوباره شروع شد . اه....


ویرایش شده توسط امیلی تایلر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۴ ۱۲:۴۳:۴۲

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
هوریس در حالی که چند معجون رو در یک ظرف می ریخت، هاگرید در حال آوردن گاز پیک نیک و قابلمه و مواد لازم مثل:
" تخم مرغ، نمک، فلفل،ادویه و ..." بود.

هوریس که چشمانش سرشار از ناراحتی و عصبانیت بود،ماده ی دیگری ریخت و معجون را تکمیل کرد. سپس با قاشق، آن را هم زد. بالاخره آماده شد. رنگ معجون به رنگ زرد بود که می شد کاملا با آبمیوه اشتباهش گرفت.
هوریس امیدوار بود که معجون رو اشتباهی، درست نکرده باشد. اگر کار می کرد ،برای خود جشنی می گرفت که در جشن،پر از نوشیدنی کره ای باشد.

در همین حین هاگرید با دست های پر از کیسه، از راه رسید. وسایل ها را در کناری گذاشت.

و روبه هوریس گفت: چقدر خسته شدم. خب چی دوست داری درست کنیم؟ املت، نیمرو و ...

- هر چی دوست داری درست کن هاگرید. من از همه چی خوشم می آید ولی سعی کن که کنار غذا حتما نوشیدنی کره ای باشد.

- مطمئن باش که می گذارم.

او مشغول در آوردن مواد، از کیسه ها شد. هوریس در صندلی خود نشست و به هاگرید نگاه کرد.اما فکر او پیش معجون هم بود. اینکه اگه درست کار نکند، بر سر شاگرد های گوگول مگولش چه می آید؟

دستش هایش به طور عصبی بر روی میز می لرزید. هاگرید داشت تخم مرغ را در لبه ی ماهیتابه می شکوند و در ماهیتابه می ریخت. او کار هایی همچون:
" روشن کردن گاز پیک نیک، گذاشتن ماهیتابه بر روی گاز و روغن ریختن " را انجام داده بود. اما هوریس با اون مشغله های فکری مهمش، متوجه آن نشده بود. هوریس سعی کرد که مثبت فکر کند و بر روی کار هاگرید متمرکز شود که اشتباهی نمک یا فلفل زیاد نریزد.

تخم مرغ ها باصدای زیبایی پخته می شدند.

هاگرید گفت : هوریس، بیا سفره را بچینیم.

- حتما هاگرید.

هوریس از صندلی پا شد و به سمت هاگرید رفت . هاگرید به او سفره ای داد. هوریس سفره را پهن کرد و بشقاب و قاشق ها را به همراه نوشیدنی کره ای بر روی آن گذاشت. هاگرید با ماهیتابه به طرف سفره آمد. ماهیتابه را بر روی سفره گذاشت و مشغول جا کردن نیمرو برای خود شد.

- راستش هوریس... من از نوشیدنی کره ای خوشم نمیاید و آبمیوه پیدا نکردم. از نظر تو چیکار کنم؟

- به نظرم...

ناگهان هاگرید نگاهش را به میز هوریس معطوف کرد.

-چی شده هاگرید؟

- تو واسه ی من آبمیوه درست کردی؟

هاگرید به میز زل نزده بود . به معجون که از نظر او آبمیوه بود، خیره شده بود. هاگرید به طرف میز رفت و معجون را برداشت.

- هاگرید اون معجون نیست

دیگر دیر شده بود. هاگرید معجون را خورده بود.




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ شنبه ۲ تیر ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۹:۳۶
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
اما دیری نپایید که خاطرشان از حالت منبسط به منقبض تغییر یافت. همان طور که روی تخت هایشان دراز کشیده بودند و به خاطر پر خوری آن شب کابوس می دیدند، بدنشان شروع به تغییر کرد و همه به شکل انواع مختلفی از ترشی جات درآمدند.

***

ظهر روز بعد اسلاگهورن در دفترش نشسته بود و نوشیدنی کره ای تناول می کرد که یک دفعه در به شدت باز شد و هاگرید پرید تو. اتاق از شدت ضربه ی پای او لرزید و قاب عکس های متصل به دیوار به طرفین ویبره رفتند.

اسلاگهورن (با لحنی معترض): چه خبرته اول ظهری؟

هاگرید با چهره ای که سعی داشت آن را متأسف نشان دهد، اما بیشتر گرسنه و قحطی زده به نظر می آمد، یک ظرف ترشی مقابل هوریس گذاشت.

اسلاگهورن: به به!... ترشی درست کردی... خیلی هم عالی!... بیا با ناهار بزنیم تو رگ!

هاگرید با اینکه پیشنهاد رفیقش را بس دلنشین یافت، سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:

- نه هوریس! ... اینا شاگرداتن!

اسلاگهورن چند لحظه با حالت پوکر به هاگرید خیره شد. بعد هم نگاهش را از او برگرفت و به ظرف ترشی زل زد. داشت فکر می کرد چه کسی این بلا را سر شاگردان گوگولی مگولی اش آورده که یاد هکتور افتاد. می خواست از جا بلند شود، او را بیابد و به معجون تبدیلش کند. اما بعد فکر کرد که بهتر است چاره ای برای وضع موجود بیندیشد.

هوریس (با لحنی غصه دار): حالا چی کار کنم؟

هاگرید سلول های خاکستری مغزش را به کار انداخت و پاسخ داد:

- می تونیم بسته بندیشون کنیم و بعد هم صادر کنیم به کشورای دیگه...

اسلاگهورن سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و همان طور که داشت می رفت تا مقدمات این کار را فراهم کند، به خاطر آورد که او جز برگزاری پارتی های غیر قانونی و خوراندن نوشیدنی کره ای به بچه ها قابلیت دیگری هم دارد و آن هم چیزی نیست جز معجون سازی!

با هیجان به سمت انبار مواد رفت؛ بزرگترین پاتیلش را برداشت و وسط اتاق گذاشت. هاگرید هم که فکر می کرد رفیقش می خواهد ناهار درست کند، با خوشحالی رفت و گاز پیکنیکش را آورد. اسلاگهورن نمک و فلفل و ادویه را به مقدار کافی در پاتیل ریخت و بدین ترتیب، مشغول ساخت معجون پادزهر برای شاگردان گوگول مگولی اش شد...



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ شنبه ۲ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
همه ی دانش آموزان به دور هافلی مذکور حلقه زده بودن و از بالای سر همدیگه سرک می کشیدن تا بفهمن چه اتفاقی داره میفته لکن منظره ی جذابی نبود.

پوست هافلی هی سبزتر می شد. پاهاش به هم چسبیدن و شبیه دم دایناسور سبزایی که فقط گیاه میخوردن شد. دستاش داخل بدنش که سبز شده بود فرو رفتن و قدش آب رفت و اندازه ی یه خیارشوری که از قوطیش بیرون افتاده شد. در انتهای این پیچ و تاب ها هافلی مذکور همونجور که دمر روی زمین افتاده بود دهنش مثل ماهی تکون می خورد و با دماغی که دوتا چشم ازش بیرون زده بود با بیخیالی به اطراف نگاه می کرد، شروع به حرف زدن کرد.
-اآآآااآآااا داباباپالولوچی پو دیت تیت شیتپ پرررت.

-تو میفهمی چی میگه؟
-نههههه.

دانش آموز دومی در انتهای نههههه گفتنش به اطراف دوید و بعد از اینکه به شکم توپ مانند اسلاگهورن، که به طرف جمعیت می اومد، برخورد و کمانه کرد، نعره ی دیگه ای زد و به اطراف تر دوید و از هاگوارتز هم متواری شد.

اسلاگهورن:
-چه خبر شده اینجا؟ دلال نوشیدنی اومده؟ اوه اگنس تیمز، بابات چطوره؟ اون یکی از... .

اسلاگهورن که دختر یکی از مدافعان کوییدیچ چادلی کنونز رو دیده بود، به خوش و بش و خنده افتاد و کل اطرافش رو از یاد برد. اما فرد حجیم تری جمعیت را کنار می زد.

هاگرید:
-بریت کنار. برید اونور، این که له کردم عادم مهمی بوت؟

هاگرید به وسط جمعیت رسید و به خیارشوری که هنوز لااااباااانااا می خوند نگاه کرد.
-مگه همی الان شوم ندادیم بتون؟ دور خیارشور جم شدین؟ خرررچ پرررچ پوممم. آخیش گوشنه م بود.

دانش آموزان که دیدن هاگرید خیارشورشون رو خورده و به شکمش دست میکشه، اصن ناراحت نشدن چون شکم یک گوشنه رو سیر کرده بودن و با انبساط خاطر به سمت خوابگاهاشون برگشتن.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲ ۱۷:۵۱:۰۶

lost between reality and dreams


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۴۰ شنبه ۲ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۰۹:۲۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 475
آفلاین
جادوگران تازه وارد و ارشد که انگار از وحشی اومده بودن، قبل از اینکه هوریس اعلام کنه که غذا رو میل کنن و لذت ببرن، روی میز و غذا های رنگارنگ و لذیذ شیرجه زدن. دو لپ دو لپ دسر می خوردن و رون های مرغ رو به دندون می کشیدن. هوریس نگاهی به جمعیت گشنه انداخت و به هاگرید گفت:
-با این اوضاع باید فکری به حال آشپزخانه و تعداد اجنه آشپز بکنیم. فکر نمی کنم بتونن به تنهایی از پس سیر کردن شکم این موجودات عجیب بر بیان.
-امممم... درسته جناب اسلاگهورن. سعی می کنم به این موضوع رسیدگی کنم و سریعا نیروهای جدیدی رو به آشپزخونه بفرستم.

پس از اون هاگرید و مدیر مدرسه به همراه بقیه اساتید شروع به خوردن غذا و دسر کردن.
مدتی گذشت. هیچ اثری از غذا روی میزها نبود. دریغ از یه دونه نخود فرنگی یا حتی یه قطره نوشیدنی. هوریس از جای خودش برخاست و رو به جمعیت شروع به سخنرانی کرد:
-امیدوارم که از غذا لذت برده باشید. بسیار خب. از ارشد های هر چهار گروه تقاضا دارم که تمامی دانش آموزان رو به خوابگاه های خودشون ببرن. لطفا مطمئن شید که همگی در خوابگاه و رختخواب خودشون قرار داشته باشن. دانش آموزی توی راهروها پرسه نزنه که اگه دیده بشه، میدم همین هاگرید بخورتش. هار هار هار. حالا برید بخوابید. زود باشید.

ارشد ها که به سختی میتونستن از جاشون بلند شن، حالا باید یک گروه از دانش آموزانی که تا خرخره پر از غذا بودن رو به خوابگاه هاشون راهنمایی میکردن. با تمام تلاششون و البته شکوندن چند لیوان و بشقاب، اونها رو از جاشون بلند کردن و با خودشون به سمت راه پله های منتهی به خوابگاه های چهار گروه بردن. ارشدها، دانش آموزان رو توی صف های جداگانه گروه هاشون قرار داده بودن و در حالی که به سمت خوابگاه ها میرفتن، درباره طبقات،کلاس ها و قوانین مدرسه صحبت می کردن. در همین لحظه یکی از دانش آموزان که گویی هافلی بود، روی زمین افتاد و در حالی که شکمش رو گرفته بود، شروع کرد به داد و فریاد کردن. کم کم ظاهر دانش آموز تغییر کرد و از حالت چهره انسانی خودش خارج شد.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۴:۴۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 402
آفلاین
جن های خانگی، در حالی که به خاطر زمین لرزه های ایجاد شده توسط پاهای هاگرید، می لرزیدند، درب انبار را باز کردند، وارد راهرو شدند و با پاهای کوچکشان دویدند به سوی درب آشپزخانه.
درب آشپزخانه، تابلوی عظیمی بود با نقشی از انواع غذاها و میوه ها.
جن ها، یک نردبان جنی ساختند و جنی که در بالاترین نقطه نردبان بود، یک عدد گلابی در یک ظرف میوه در قسمتی از تابلو را قلقلک داد.

گلابی عطسه کرد، و اتفاقی نیفتاد.
جن دوباره قلقلک داد، اینبار محکم تر.
و اینبار گلابی، قاه قاه زد زیر خنده، جن هم از صدای خنده گلابی خنده اش گرفت.
جن و گلابی پس از این خنده بازی، مقداری چاق سلامتی کردند، و بالاخره گلابی ناپدید شد تا دستگیره در مخفی آشپزخانه هاگوارتز، پدیدار شود.
جنی که بالاتر بود، دستگیره را چرخاند.

- بقیه هم قطاران دابی دونست که جن ها میتونن بدون این کارها هم در رو باز کنن؟

جن ها ابتدا پوکرفیس شدند. سپس بالاترین جن، جیغ بنفشی کشید، و از روی بقیه جن ها، با صورت شیرجه زد روی در و وارد آشپزخانه شد.

دابی سری به نشانه تاسف تکان داد.
- جن های جدید چقدر بی جنبه بود. جن ها تحمل روح دابی رو نداشت. دابی دیگه اینطوری اصلا نتونست. زیرِ روحِ دابی درد گرفت!

دابی که زیر روحش درد گرفته بود، از آنجا رفت و جن های خانگی را رها کرد تا بروند غذایشان را منتقل کنند به سرسرای بزرگ.
جن های خانگی، که هنوز قلبشان به خاطر مواجهه با روح دابی تند تند می‌تپید، غذاها را روی میزهایی درست مشابه میزهای سرسرای بزرگ سرو کردند، سپس همگی با هم بشکنی زدند، آهنگ شادی پلی کردند، و رقص بابا کرمی انجام دادند تا غذاها به سرسرا منتقل شوند.
و البته غذاها هم غذاهای خوبی بودند، و به همراه معجون هکتور درونشان، منتقل شدند به سرسرای بزرگ.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۷:۳۳
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 228
آفلاین
سوژه جدید


اتاق مدیر هاگوارتز تاریک تاریک بود. هوریس پشتی میزی که سطحش را بطری‌های دلستر کره‌ای به طور کامل پوشانده بودند ولو شده بود و سکسکه می‌کرد. ترجیح می‌داد همیشه اتاق را تاریک نگه دارد تا مدیران سابق درون تابلوهایشان بخوابند و مزاحمش نشوند.

- چرا ما قادر به دیدن چیزی نیستیم؟ لوموس! قادر شدیم!

هوریس مجله TEEN TALENTS را از بین بطری ها بیرون کشید و زیر میز انداخت. سعی کرد از حالت ولو خارج شود، شق و رق نشست و با چشمان سرخ و نیمه باز به لرد سیاه که دست هکتور را گرفته بود و پشت سر خودش می‌کشید خیره شد.

- درو چطوری ... چیز ... ارر ... سلام ارباب!

- سلام هوریس. این آقا هکتور ما خیلی دوست داره استاد معجون‌سازی بشه.

لحظه ای در خیالش لرد را به شکل بابای سردار آزمون دید! چشمانش را بست و سعی کرد تمرکزش را به دست آورد. به این فکر کرد که بگوید هکتور کی معجون درستی ساخته که بخواهد آن را تدریس کند؟ اما حجم بالای کره در خونش باعث شد تنها عبارت «چشم ارباب!» از دهانش خارج شود.

- فقط ارباب ... چیزه ... استاد معجون‌سازی که داریم.

- ما نمی‌دونیم. ما فقط می‌دونیم دوست داره تدریس کنه.

- درس جدید ارائه می‌دم!

- همین که گفت. ما رفتیم هوریس.

تصویر کوچک شده


تمام دانش آموزان در سرسرای عمومی بودند. ضیافت با شکوه آغاز سال جدید در حال برگزاری بود و دانش آموزان سال اولی پس از به سر گذاشتن کلاه گروهبندی، به سال بالایی‌هایشان ملحق شده بودند. پروفسور اسلاگهورن با ردای شب مشکی در مرکز میز اساتید نشسته بود. روبیوس هاگرید با هیکل غول آسایش از کنار او برخواست و پشت تیریبون جادویی رفت.

- سیلام بچه‌ها! امممم ... خوش اومدین! موبارکا باشه! سعی کنین بچه‌های خوب و بامعرفتی باشین. ایول! باریکلا! اممم ... دیگه این که ... پروفسور اسلاگهورن شوما حرفی ندارین؟

هوریس که حال نداشت تا پشت تیریبون برود از همان پشت میز گفت:

- نه! فقط ... جا داره پروفسور گرنجر رو معرفی کنم که امسال به جمع اساتید ما اضافه شدن. دیگه این که ... همین دیگه!

و ضمن معرفی هکتور، به صندلی او که متوجه نبود خالیست اشاره کرد. هاگرید ادامه داد:

- ایول! باریکلا! حالا اگه گفتین وخت چیه؟

تصویر کوچک شده


هکتور که مشخص نبود بابت خنده شیطانی‌اش می‌لرزد یا لرزشش طبیعی‌ست، وارد آشپزخانه هاگوارتز شد. جن‌های خانگی غذایشان را بار گذاشته بودند و اکنون در انبار مواد اولیه دور هم چایی نبات می‌زدند. هکتور بی درنگ به سمت پاتیل‌های بزرگ غذا رفت و از جیب ردایش چند بطری بزرگ معجون بیرون کشید و در پاتیل‌ها خالی کرد. در همین هنگام بود که پروفسور هاگرید در حالی که از پشت تیریبون به سمت صندلی‌اش می‌دوید و سرسرای عمومی را به لرزه در می‌آورد، فریاد زد:

- باریکلا! وخت شامه.

جن‌های خانگی با شنیدن صدای پای هاگرید سریعا به آشپزخانه برگشتند تا غذاها را به ظرف دانش‌آموزان انتقال دهند.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲ ۵:۳۱:۱۱

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.