هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۴:۲۸ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
سلام پروفسور.
تکلیف آوردم خدمتتون.

۱_ توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)


طبق تحقیقات من، گوی پیشگویی یه شی بسیارقدیمی، فهمیده و باوقاره. گوی میتونه همزمان درون و فکر انسانی که بهش نگاه میکنه و جهانی که به افکار اون پاسخ میده رو بررسی کنه و نتیجه برهم نهی شونو توسط تصویر یا رنگ یا تصویر رنگی نشون بده.
پیشگویی شاخه ی مبهم و به همون اندازه پررمز و راز جادوعه، به همین خاطر ما فقط میتونیم حدس بزنیم. حدس من درمورد تغییررنگ گوی اینه که زمانی که گوی درحال فکرکردن و نتیجه گیری بین آینده های محتمل و رفتارهای شماست،اگه به جواب مناسب برسه رنگ اون اتفاق رو به خودش میگیره. این هیجان انگیز و حتی میتونه نگران کننده باشه، مثلا وقتی گوی شما به رنگ قرمز خوش رنگی درمیاد، ممکنه منظور از رنگ قرمز، خون باشه یا یه پروفسور عصبانی از تکلیفتون، یا حتی ویزلی ای که میخواد وسایل شوخی فامیلشو روتون امتحان کنه، همونطور که گفتم مبهم و در همون حال جالبه.


۲_ چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)

همونطور که گفتم گوی پیشگویی شی بسیار قدیمی و اسرارآمیزیه. پیشینه گوی پیشگویی به چشم و ساختار کروی اش برمی گرده. درقدیم جادوگران و بزرگان علم پیشگویی چشم جانوران رو خالی کرده و در طی مراحلی به چشم عمیق تری که بتونه آینده رو ببینه تبدیلش می کردن،چون اعتقاد داشتن بصیرت آینده باید در شی ای باشه که بصیرت دیدن حال رو داشته. امروزه هم گوی ها گرد ساخته میشن تا بینش مضاعفی به اونایی که قابل میدونن، ببخشند.


lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸:۱۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
سلام استاد؟
خوبین استاد؟
خب بریم سراغ تکالیف استاد!
.
.
۱_ توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)

راستش از اونجایی که پیشگویی مبحثیه که به احساسات و عواطف خیلی مرتبطه من فکر می کنم این تغییر رنگ مه گوی پیشگویی به دو عامل بسته به شرایط بستگی داره:
اول اینکه اگه جادوگر یا ساحره ای که اون رو لمس می کنه یا می خواد که از اتفاقات با خبر بشه، نتونه ذهنشو خوب متمرکز کنه یا احساساتشو توی لحظه کنترل کنه ، گوی احساسات خود اون جادوگر رو با تغییر رنگ برملا می کنه .
اما دوم در صورتیه که جادوگر یا ساحره ی پیشگو تجربه ی زیادی داشته باشه و یا بتونه توی لحظه بر احساساتش غلبه کنه میتونه از حال اتفاق مهمی که می خواد ازش سر در بیاره با توجه به رنگ گوی بااطلاع بشه .
پس برای اینکه ما بتونیم از گوی پیشگویی بهترین استفاده رو کنیم ، باید ذهنمون رو روی موضوع متمرکز کنیم و سعی کنیم در زمانی که آرامش داریم به گوی پیشگویی مراجعه کنیم.
.
.
۲_ چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)

این مسئله ، یه مبحث فیزیکی خیلی خیلی مهمه، که من هم بر اساس اون پاسخ این سوال رو مطرح می کنم،
هرحجمی غیر از کره ، نقاط تیزی داره، بنابر این طبق اصل فیزیکی که بیان می کنه :
بیشترین انرژی در یک حجم دارای راس ، در راس و تیزی آن جمع می گردد اما چون ما در کره هیچ راس و نقطه ی تیزی نداریم ، تمام انرژی در تمام سطح پخش می شود.
ما باید گوی پیشگویی رو کروی بسازیم تا تمام انرژی در تمام سطح پخش بشه.و ما بتونیم با انرژی مساوی در تمام نقاط به بهترین شکل پیشگویی رو پیش ببریم.




Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۳:۲۶ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶:۱۱ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
1. ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻋﻮﺍﻣﻠﯽ ﺭﻧﮓ ﻣﻪ ﺗﻮﯼ ﮔﻮﯼ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻪ؟

خب ببین، باید دقیییییق دور و برت رو نگا کنی ‌و یه نشونه‌ای گیر بیاری تا بفهمی چرا رنگ گوی عوض میشه. مثلاً من دقیقاً یادمه همین‌که صدای کشیده‌شدنِ سیفون به گوشم رسید، رنگ مه توی گوی، فوراً قهوه‌ای شد. اینجاش که نیاز به توضیح اضافه نداره.

بعد، همین‌که تیم ملی کوییدیچ آلمان از جام جهانی حذف شد، رنگ مه سبز شد. سبز شدنش می‌تونه مربوط باشه به اینکه لباس آلمان سبز بوده یا حتی اینکه حذف آلمان سرسبزی و زیبایی و طراوت رو به جام جهانی می‌بخشه.

بعدش اخبار پخش شد و گوینده یه خبر مهم و فوری رسوند. اون گفتش که همین چند لحظه پیش، یه یارویی که ساکن کشور ترینیداد و توباگو هستش، مُرد! همین‌که این خبرو گفت، رنگ مه سبزِ لجنی شد. اینجاشو مطمئن نیستم، ولی فک کنم پیراهن اون یارویی که مُرده سبز لجنی بوده، یا افتاده تو حوض اسیدی که رنگش سبز لجنیه. یکی از این دوتاس حتماً.


بعدش مهمون اومد خونه‌مون، رنگ مه بنفش شد. سعی کردم بفهمم چرا مه بنفش شده. ولی سرنخی گیرم نیومد. حتی لباسای مهمون هم بنفش نبودن. چه می‌دونم، شاید شورتش بنفش باشه!

بعدش، یه خرچنگی از زیر فرش خودشو بیرون کشید و بهم گفتش که لیسا از اون استاداس که کیلویی نمره میده. در همین لحظه، رنگ مه صورتی شد. توضیح خاصی نداره. لپام صورتی شده. کاشکی واقعاً کیلویی نمره بدی!

و بعد، یه شام خیلی سنگین زدم تو رگ، رنگ مه بنفش تیره شد. واقعاً احساس خفگی و سنگینی می‌کردم. آخرشم که رفتم دستشویی، اینجاش دیگه توضیح نمی‌خواد که چرا رنگ مه، قهوه‌ای شد.

2. ﭼﺮﺍ ﮔﻮﯼ ﭘﯿﺸﮕﻮﯾﯽ ﮔﺮﺩﻩ؟

چون وسط مخمصه و گیس و گیس‌کشی بین محفلیا و مرگخوارا، نویل لانگ‌باتم که گوی پیشگویی دستشه، سعی می‌کنه فرار کنه ولی لیز می‌خوره و گوی پیشگویی از دستش میفته و تَرَک برمی‌داره. دقت کن همین گرد بودنِ گوی پیشگویی باعث میشه که با حالت اسلوموشن قل بخوره و قل بخوره و در آخر، بخوره به نوکِ کفشِ لرد ولدمورتی که بابت ترک برداشتن گوی پیشگویی، قیافه‌ش اینجوری شده!
این صحنه فوق‌العاده‌س! منحصر بفرده! :مجری-برنامه‌ی-کنکور-آسان-است:



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
سلام پروفسور!
خب راجع به اولین سوال...
1_خب من فکر می کنم زمانی گوی تغییر رنگ بده که فرد دچار احساسات مختلف بشه. وقتی شما حالتون خوبه، رنگش ملایم و لطیف خواهد بود و وقتی ناراحت بشید، شاید مثل فیلم inside out رنگ گوی آبی بشه. خشم رنگ گوی شما رو هشدار دهنده می کنه و درد رنگ آزاردهنده ای رو نشون می ده. بین درون شما و رنگی که گوی نشون میده روابط مستقیمی وجود داره که اگه بشه اونهارو فهمید و درک کرد، تصاویر روی گوی می تونن واضح بشن و به شما توی پیشگوییتون کمک کنن.

سوال دوم...
2_شایدچون گوی درست شبیه زمینیه که ما توش زندگی می کنیم و تقریبا همه اتفاقات از همین زمین نشات می گیرن. بخاطر همین از گوی که گرده استفاده می کنیم تا از طریق این شبیه سازی بهتر بتونیم پیشگویی رو انجام بدیم.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

لیندا چادسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۴ جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۰:۰۰ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
از گودریکز هالو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
تکلیف جلسه اول کلاس پیشگویی

جلسه اول کلاس پیشگویی تموم شده بود. لیندا در حالی که به تکالیفش فکر میکرد، از کلاس بیرون اومد. به سمت تالار عمومی هافلپاف رفت. تو راه درباره تکالیف کلاس فکر کرده بود و جواب ها را پیدا کرده بود. پس دست به کار شد.لیندا دختری بود که تکالیفش را بلا فاصله بعد از کلاس انجام میداد چون میدونست ممکنه یادش بره و اون تمرکز لازم رو از دست بده.

تانکس و ماتیلدا که دیدن لیندا شروع به نوشتن تکالیفش کرده به سمتش رفتن.
- لیندا بعدن هم میتونی این ها رو بنویسی بیا یکم بریم حیاط.
- نه تانکس بعدا یادم میره.
- ما یاد آوری میکنیم بهت.
- نه تانکس خودت که گهاهی یادت میره من اینو بنویسم خیالم که راحت شد میام پیشتون.
- باشه پس ، هر جور راحتی. یادت نره ها منتظریم.
- باشه حواسم هست یادم نمیره.

خب دوتا تکلیف بود. یعنی یه تکلیف بود ولی دوتا سوال بود پس می شد دوتا تکلیف دیگه. نمی شد؟


سوال اول: توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟
سوال خیلی خوبیه پرفسور. هر فردی اخلاق، رفتار و احساسات خودش رو داره. رفتار، اخلاق و احساسات باعث تغییر رنگ گوی میشه. عین موهای من که گهگاهی که عصبانی ام قرمز میشه. یا زمانایی که احساساتی میشم بنفش یاسی. یا حتی زمانایی که آروم میشم آبی. رنگ مه توی گوی هم مثل رنگ موهای من با احساساتم عوض میشه ؛ با این تفاوت که برای عوض شدن رنگ موهای من به احساسات قوی تر و پر ریشه تری نیازه ولی رنگ مه گوی با کوچک ترین احساس عوض میشه.

سوال دوم: چرا گوی پیشگویی گرده؟
خب اینو خیلی روش فکر کردم و البته اینم سوال خیلی خوبیه. اولا چون اجسام گرد راحت تر در دست جای میگیرن تا مکعبی شکل یا منشوری شکل یا حتی استوانه ای. دوما به دلیل گرد بودن اشکال درون گوی ها واضح تر دیده میشن و سوما به خاطر گرد بودن چیز های بیشتری رو هم میتونن نشون بدن( تو علوم خوندیم خب حتما به این هم ربط داره دیگه).


تکالیف لیندا تموم شد. وسایلش رو جمع کرد و به حیاط پیش دوستاش رفت. از جواب هایی که داده بود خیلی راضی بود. حتی پنج دقیقه هم تکالیفش وقتش رو نگرفت. کم کم از استاد پیشگوییشون داشت خوشش میومد.


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
وای، عجب صبح دل انگیزی است!
توی تخت گرمی که شب قبل جن های خونگی گرمش کرده بودند، دراز کشیده و در خواب و بیداری سیر می کردم.

صدای لیندا را شنیدم: هی دورا زود باش پاشو.
با صدای خواب آلودی گفتم: اولن مگه من نگفتم که من رو تانکس صدا کن؟ دومن برای چی باید پاشم؟ سومن خب، سومنی یادم نمیاد.
_خیلی خب اگه می خوای سر کلاس پیشگویی مجازات بشی پا نشو.
_کلاس پیشگویی ساعت 10 صبحه الان ساعت حدودا هفته.
_اره این حرف تو درست؛ اما مگه اون تکلیفی که پرفسور تورپین گفت رو نوشتی؟ من که صد درصد مطمئنم تو دیشب خوابیدی.

خواب از سرم پرید. لیندا راست می گفت من تکلیفی که پرفسور تورپین گفته بود را ننوشته بودم.
سریع از جای گرم و نرمم بلند شدم. لباس هامو پوشیدم، و جلوی چشم های متعجب لیندا زودتر از آن از در بیرون رفتم.

روی صندلی مخصوصم، در سالن عمومی، نشستم.
خب موضوع تکلیف:( بسته به چه عواملی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟)است.
واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید. سعی کردم فکر کنم ببینم چرا رنگ گوی ها عوض می شد.
امم...خب...یادم میاد آن روز سر کلاس اریک گفت: هی گوی من داره سیاه میشه. اون پسر بدجنسی است. اشلی ساندرز گفت:گوی من داره بنفش میشه. اشلی دختر رویایی بود و همیشه خیال پردازی می کرد. ابیگیل هم توضیح داده بود: گوی من به رنگ قرمز درآمد. او دختر احساساتی بود.

فکر کردم و فکر کردم.
ناگهان فریاد زدم: فهمیدمممم.
همه توی سالن عمومی چپ چپ نگاهم کردند. اما من به آنها توجه نمی کردم و با تمام سرعت درحال نوشتن بودم:
پرفسور توربین به نظر من عوض شدن رنگ مه داخل گوی بسته به احساسات هر فرد است؛ حالا فهمیدم چرا رنگ گوی من صورتی آدامسی شد. من بیشتر اوقات هیجان زده ام...

آخیش بالاخره تموم شد.
کسی روی شانه ام زد. سرم را بلند کردم. لیندا بود.
_هی دورا می بینم که هنوز درس پرفسور توربین رو، تموم نکردی.
با بی حوصلگی گفتم: ببین به من بگو تانکس؛ و چرا تموم کردم.
لیندا گفت نه موضوع دیگه ی رول نویسی اینه که: چرا گوی پیشگویی کرده.
سعی کردم نشون ندم حالم گرفت.

و دوباره شروع به نوشتن کردم: چرا گوی پیشگویی گرده؟
این دفعه دیگه واقعا چیزی به ذهنم نمی رسید.
اممم...شاید به خاطر این که وقتی حوصلشان سر رفت ازش به عنوان توپ استفاده کنند. یا شاید برای دور کردن سوسک و حشرات، گوی را به طرفشان پرت می کنند.

اما نه؛ حتما پرفسور تورپین فکر می کند، هنر پیشگویی ربطی به حشره و سوسک ندارد.
فکر می کنم جواب درست همین نزدیکی ها است. بگذار به سمت راست مغزم مراجعه کنم. آها جواب همین جا بود.

جواب: در زمان های قدیم پیرزن پیشگویی زندگی می کرد.
گوی او به جای دایره مربع بود.
همه او را مسخره می کردند، و به او پیرزن مربعی می گفتند.

پیرزن احساس کرد دیگر نمی تواند تحمل کند تا او را پیرزن مربعی صدایش کنند. و خودش را توی رودخانه ی دهکده انداخت.
از آن پس همه از گوی های دایره ای شکل استفاده کردند، چون می ترسیدند آخر و عاقبتشان مانند پیرزن مربعی شود.

روبه لیندا کردم و گفتم: تمام شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۹:۳۴ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
۱- بسته به چه عواملی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟
۲- چرا گوی پیشگویی گرده؟

۱- سوال خیلی باحالیه پروفسور. بسته به اعصاب آدم داره. اگه من گوی رو تو دستم بگیرم، همیشه رنگ تغییر میده. هیچوقت سفید نیست! چون من عادی نیستم.


۲- جان؟ خب... چند تا نظریه :۱-چون از اول گرد بوده، ۲-چون کسی که ساختش، دلش خواسته. ۳-برای پیشگویی حتما باید یه چیز گرد داشته باشیم. ۴- دایره برای پیشگو ها خوش شانسی میاره. ۵- تصویر رو توی گوی دایره ای میشه قشنگ تر دید. ۶- شیش؟ دیگه شیشی وجود نداره. مغزم کار نمی کنه. خسته شد. لیستمم ته کشید.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۰۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
جلسه اول


همه به شخصی که درست رو به رویشان قرار دارد زل زده اند.
کسی که به نظر میرسد مدرس این درس است ولی از هنگام ورود تا الان هیچ صحبتی نکرده است.

- سلام من پروفسور لیسا تورپین هستم و میخوام درس پیشگویی رو بهتون تدریس کنم و... تو!

لیسا دستش را به سمت یکی از جادو آموزان کشید.

- من؟
- نه پشت سریت.
- من؟
- بله شما! اخراجی! ۵۰ امتیازم از گروهت کم کردم.

دانش آموز گیج و منگ به لیسا نگاه میکند. ولی لیسا رویش را برگردانده و به او نگاه نمیکند.
- چرا؟
- چون که قرار بود دقیقا سی و هفت دقیقه دیگه بعد از دیدار با بهترین دوستت که توی این کلاس نیست بهم بگی توربین. حالا برو.

دانش آموزش با شرمندگی از کلاس بیرون رفت.

- خب خوبه. اون چند دقیقه ای هم که اومدم سر کلاس و حرف نزدم بخاطر این بود که با همتون بخاطر سر و صدا کردن قهر بودم.

نگاهی به چهره تک تک دانش آموزان انداخت و به ادامه حرفش پرداخت.
- حالا هم ازتون میخوام چند تا از روش های پیشگویی رو برام بگید.

ناگهان تعداد زیادی دست بالا رفت.

- یکی یکی بگید.
- فال قهوه!
- فال تاروت!
- فال حافظ!

لیسا با خشم به تمام دانش آموزان نگاه کرد.

- نمیخواد شما بگید. با این روشای مشنگیتون. خودم میگم. بهترینش استفاده از گوی پیشگوییه. گوی هاتونو در بیارید.

دانش آموزان یکی یکی گوی های پیشگویی را از توی کیفشان در آوردند.

- دستتونو بذارید روش و آروم تمرکز کنید روی مه سفید توی گوی.

لیسا هم مثل دانش آموزان چشمانش را بسته بود، دستش را روی گوی گذاشته بود و درحال تمرکز بود.
که ناگهان صدای جیغی افکارش را شکست.
- مه من قرمز شد!
- مال من داره آبی میشه!

۱_ توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)
۲_ چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۶ ۲۲:۵۵:۰۰

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
جلسه ی پایانی کلاس پیشگویی


قبل از این که پنج سوال چهار نمره ای رو بهتون بگم. باید بگم سوالا کاملا سخته و آسونم نمیشه! و یه توضیحی باید بدم برای سوال پنجم. یک چیزهایی در بین ماگل ها و جادوگرها و حتی جمع های کوچک و بزرگ آدمها به صورت نماد در میان و این نمادهای ریز و درشت دنیای اطراف ما رو احاطه کردن. توی کلاسها بعضی از این نمادها که بین خودمون، مثلا تک درخت؛ معروفن وجود داشتن و بعضی ها هم نمادهای معروف تر بودن.. نماد قرار نیست خیلی بزرگ باشه و چشمگیر. به عنوان مثال باران نشانه ی رحمت و مهربونی و احساسه یا هرچیز دیگه. یه نماد کوچیک یا بزرگ پیدا کنین و هر تفسیری که ازش دارید ارائه بدین!

سوالات:

1- دو پاراگراف یا هفت سطر در باره ی تاریخچه ی پیدایش پیشگویی بنویسید.

2- به نظر پروفسور دامبلدور، پیشگویی چطور انجام می شد و چرا؟

3- هر چیزی که در مورد چاله های زمانی می دونید رو در 8 سطر بنویسید.

4- به عقیده ی پروفسور دامبلدور با دو ابزار یا راه می شد یک پیشگویی رو انجام داد. نام ببرید توضیح بدید!

5- در دکوراسیون کلاسها که هر هفته عوض می شد دلایلی وجود داشته..نمادها رو پیدا کنید و تفسیرشون کنین. حداکثر دو مورد!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۰:۰۱ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
1- دامبلدور شما رو می گیره و یه پیشگویی می کنه. هم پیشگویی رو میگید و هم تعبیرش می کنین! (10 نمره)

- تدییییییییی!
- پروووووووف!
- بیا اینجا بینم!

قبل از اینکه تدی بتونه کاری بکونه، دست راست دامبلدور دراز شد و شونه‌ی تدی رو گرفت و کشوندش داخل اتاق و درو بست و نشوندش روی صندلی! اتاق که برای تدی غریبه نبود... بهر حال این فرزند لوپین هم همیشه یک پاش جلوی شومینه‌ی گریف بود و یک پاش تو دفتر دامبلدور. در مورد رفتار عجیب پروف هم که... ای بابا... عادت داشت!

- بشین پسر مو فیروزه‌ای محبوبم!
- هممم... پروف... فکر میکنم نشسته باشما!
- چه بهتر!

دامبلدور قدم‌زنان و سوت‌‌‌زنان، شاد و خرامان به سمت انتهای اتاق رفت و از توی گنجه‌ای هفت قفله، رمل و اصطرلابی در‌‌آورد و آورد گذاشت روی میزش، درست روبروی تدی که یه نگاه به ابزار فالگیری انداخت و یه نگاه به دامبلدور و ابروش رو تا جایی که پیشونیش اجازه میداد، بالا برد.

- پروفسور... اینا چیه دیگه؟ روح سیبل تو جسمت حلول کرده؟
- من اینا رو تازه گرفتم... از یه جادوگر اهل خاورمیانه! میخواستم امتحان کنم ببینم چطوریه... گفتم کی بهتر از تدی خودمون.

تدی آهی کشید و تو صندلیش جابجا شد.‌ ‌می‌دونست بحث بیفایده است و هر چی بیشتر سوال کنه، آزادیش!‌ به تعویق میفته. سری تکون داد و گفت:

- خب باشه، من آماده‌ام. شروع کنیم!‌

دامبلدور رمل و اصطرلاب رو دستش گرفت و شروع کرد زیر لب چیزهایی گفتن که به هیچ زبون آشنایی که تدی شنیده باشه، نبود. حدس زد باید زبون عربی.. عبری... چیزی باشه. چشماش رو بست و خمیازه کشید... وقت خوابش بود!

- روزی رو می‌بینم که آدم‌ها... اعم از مشنگ و جادوگر با هم ولی خیلی تنهان!

دامبلدور که از دستش اصطرلاب آویزون بود، پرسید:
- تو چی گفتی تدی؟

- پ‌پ‌پروفسور... من اصلا نمی‌.... آدم‌ها کنار هم هستن ولی با هم نیستن... اون روز همین امروزه!

دامبلدور به طرف صندلی پرید و با هیجان گفت‌:‌
- آفرین.. همینه... داره کار میکنه! ادامه بده پسرم... بازم بگو.

همون موقع از پنجره‌ی نیمه‌باز، جغد بند‌انگشتی تدی، بوقک، بال بال زد و اومد رو دستش نشست. تدی، نامه رو از نوک پرندک! جدا کرد و مشغول خوندن داشت و هر از گاهی لبخند میزد و هر از گاهی بلند بلند می‌خندید.

- تدی؟ اونو بعدا بخون... الان کار داریم.

- تدی؟ الو؟... حواست با منه؟ تدی!!!‌

تدی که خم شده بود، قلم و کاغذ از روی میز دامبلدور برداره تا جواب پیامکش! رو بده، یهو متوجه حضور دامبلدور شد.

- اوه.. ببخشید پروفسور... داشتم جواب پیامک چیمز رو می‌دادم.. حواسم پرت شد!
- الان مگه تو نمیری تالار گریف پیشش؟
- چرا خب.. ولی خب جوک و اینا با پیامک حال میده!

و باز بدون توجه به دامبلدور، مشغول ریپ زدن به جیمز شد. پیر محفل آهی کشید و سری تکون داد... تا حالا تعبیر یک پیشگویی رو انقدر سریع و آنلاین! همون لحظه ندیده بود.
2- به جای صغری و عر از خاطراتتون با کاهنه ها بگید! می تونید بعد زمان و مکان رو بشکنید و به معبد دلفی تو یونان باستان برید! (20 نمره)

دفتر خاطرات عزیزم سلام!‌

امروز به جای صغری و عر، گفتم برای تنوع هم که شده برم معبد کاهنه‌ها و چند ساعتی رو با اونا سر کنم. راستش خیلی دوست داشتم بعد زمان و مکان رو بشکنم و به معبد دلفی تو یونان باستان برم.. نه فقط واسه اینکه کلا شکستن بعد زمان و مکان آرزوی بزرگ جادویی منه و خب فعلا که نمیشه ... بیشتر به خاطر درجه ی دافیت کاهنه‌های یونان باستان عرض میکنم! البته الان فقط اون دختره رو یادم میاد که آخرش تو فیلم تروآ، دوبله فارسیش کردنش نامزد آشیل! ولی... بگذریم.. نشد که فعلا!

خلاصه رفتم همین معبده سر کوچه، مرلین رو شکر که مثل این معابد ژاپنی! هزار و شونصد تا پله هم نداشت... بهر حال گرگ پیری هستیم و نفسمون میگیره! همون از در که وارد میشی وسط اندرونی هستی و کاهنات! رو میبینی که همچون حوری از این سو به اون سو جیغ میزنن!

میپرسی چرا جیغ میزنن؟ خب اونجا اندرونی بود و محل راز و نیاز کاهنات و خب من، تک پسری که زده بود تو خال!!
یکی از اون ور داد میزد که "یه یالا میگفتی" یکی از اینور جیغ میکشید که "الان کاهن اعظم رو میفرستم حالتو بگیره". بعضیاشون هم عینهو داستان پرتقال و یوسف... بهر حال تعریف از خودم نباشه، جوون خوش بر و رویی هستم!

بعد خب من سعی کردم براشون موقعیت رو توضیح بدم... بگم اونجوری که به نظر میام نیستم! بگم که مجوز دارم! بگم که... ولی اینا همونجا دادگاه تشکیل دادن و حکم صادر کردن و دو تا کاهی کوماندو رو فرستادن رو تا منو تا بیرون معبد شوت کنن!

خب دوست داشتم بیشتر بشناسمشون.. ببینم زندگیشون چطوریه... ولی خب امان از قسمت!!

پ.ن. میدونی، دارم فکر میکنم شکستن بعد زمان و مکان از رسوخ به معبد کاهی کوماندوها راحت‌تره!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.