هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱:۱۹ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
اوس پرفسور موتویاما. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

پاورچین پاورچین در اتاق را باز کردم، هنوز مادرم خواب بود؛
به من گفته بود هروقت که خواستی به کلاس نقاشی بروی من را هم بیدار کن چون باید اشلی را به مدرسه ببرم.
پدر خیلی زودتر از این ها به سرکار رفته بود.
در را پشت سرم نیمه باز گذاشتم، و به سمت اتاق اشلی، خواهر بزرگترم پیش رفتم.

او هم خواب بود و صدای خروپفش فضای اتاق را پر کرده بود.
به طرف آشپزخانه حرکت کردم. وسایل کنفرانسی که قرار بود اشلی در مدرسه برگزار کند، روی میز آشپزخانه چیده شده بود.

حوصله ی درست کردن صبحانه را نداشتم. و فقط قهوه جوش را روشن کردم.
به ساعت نگاه کردم. ساعت 7 صبح بود و من 9 باید به کلاس نقاشی می رفتم.

روی مبل راحتی نشستم، و کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ را برای سه هزارمین بار شروع به خواندن کردم.
عقربه ی ساعت روی 7 و نیم رفت، اما غرق در کتاب خواندن شده بودم.

_ بعد از این همه مدت؟
_ همیشه.
اشک در چشمانم حلقه زد، و به حال سوروس اسنیپ گریستم.
عقربه روی ساعت 8 رفت.

صدای سوت قهوه جوش بلند شد. کلا آن را یادم رفته بود.
سریع دویدم و خاموشش کردم.
دیگر دیر شده بود و وقتی برای نوشیدن قهوه نبود.
پس فقط آن را از گاز برداشتم و کناری گذاشتم.

لباس هایم را پوشیدم و از در بیرون رفتم.
سوار دوچرخه ی اشلی که به من رسیده بود شدم و به سرعت از خانه دور شدم.

عقربه ی ساعت روی عدد 8 و نیم رفت.
مادر با موی ژولیده از اتاقش بیرون آمد.
با تعجب به دور و بر نگاه کرد:
_ پس چرا من را بیدار نکرده.

به ساعت نگاه کرد: 8 و 40 دقیقه؟
_ هی اشلیییی بیدار شو...
اشلی با چشمان خواب آلود از اتاقش بیرون آمد:
_ چه اتفاقی افتاده؟

_ خواهرت یادش رفته من را بیدار کند.
_ وای یعنی الان ساعت چنده؟
_ یک ربع به نه.
_ نه من ساعت 9 باید کنفرانس بدممم.

مادر گفت:
_ خیلی خب عجله کن. بزار این قهوه جوش رو کنار بگذارم.
و دنبال دستگیره کشت.
اشلی گفت:
_ نه لازم نیست حتما تا الان خنک شده.

اما من که قهوه جوش را دیر خاموش کرده و اون هم هنوز سرد نشده بود.
_ وای دستم سوخت....چرا این هنوز جوش بود؟

وقتی از کلاس نقاشی برگشتم، جلسه ی خانوادگی برگزار شد، در باره ی این که من چقدر حواس پرتی کردم که باعث شد مادر دیر به سرکار برسد، کنفرانس اشلی برگزار نشود و دستش هم بسوزد.
( این هم از اثر پروانه ای من)


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۸ ۱:۲۵:۰۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۱۵:۱۳ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
اوس استاد موتویامای عزیز.

شونن شوجو! ازتون می خوام خاطره ی زمانی که سلسله ی اتفاقات به ظاهر بی اهمیت باعث نتیجه ی بزرگی شدن رو بنویسین و به اثر پروانه ای اشاره کنین!

سوال خوبیه استاد موتویاما.

خب یه خاطره تعریف کنم؟ معلومه که تعریف می کنم.

یه روزی داشتم با سدریک دیگوری حرف می زدم. بعد چند تا بچه ریونکلاوی رو دیدم که مشکوک بودن. از اونجایی که خیلی فضولم، به سدریک گفتم دستشویی دارم. دنبالم نیا. اونم که بی خبر بود، رفت. رفتم کنار ریونی ها. البته جوری رفتار کردم که مثلا دارم رد می شم. یه چند تا حرف هاشونو مثل :" سدریک دیگوری، دیوانه و هافلپاف" رو شنیدم. داشتن درباره ی هافل و چیزای مربوط بهش حرف می زدن.

من چند بار قدم زنان از کنارشون رد شدم که یهو لایتینا گفت که آقا جان! بیا از اول بگو فضولم. چرا هی دور ما مثل مگس، ویز ویز می کنی؟ بعد من گفتم که چرا داشتین درباره ی ما حرف می زدین. بعد گفتن که ما می خوایم ببینیم کی اینقدر فضوله تو هاگ. شانسی چند نفرو انتخاب می کنیم. تو و سدریک رو دیدیم داشتین رد می شدین، بعدش خیلی مشتاق بودیم که کدومتون فضول تره که خب... تو خیلی فضولی بچه.

ولی بعد برای من گفتن که چی می گفتن. بعد من از خنده غش کردم. ازشون خداحافظی کردم و رفتم تالار هافل. دفترچه خاطره ام رو برداشتم و به عنوان یه شوخی خیلی باحال در یک روز در هاگ ،نوشتم. یادم اومد که کلاس دارم و دفترچه رو همونجا با صفحه ی باز، ول کردم. بعد از ظهر یهو سدریک اومد جلومو و چوبدستیشو جلو روم گرفت. بعد گفت که دفترچتو خوندم.
منم با خودم گفتم بدبخت شدم. بعد اون گفت کروشیما و من رو پخش بر زمین کرد. نمردم اما هفت ماه تو حالت کما بودم.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 106
آفلاین
جلسه ی دوم کلاس فلسفه و حکمت


راهروی مارپیچی که به کلاس فلسفه و حکمت منتهی می شد، گرم تر و تاریک تر از همیشه بود. گویا به خاطر استفاده ی زیادِ اهالی هاگوارتز از منابعِ خنک کننده و روشنایی، بابا برقی تصمیم به قطع برق کلِ مدرسه گرفته بود.

- آره، ساموراییِ آب‌پز! سامورایی کبابیِ مغز پخت! سامورایی تنوری! این چیزیه که قراره بره سر کلاس!

تاتسویا موتویاما درحالی که زیر لب این جملات را بر زبان می آورد، با دستمال پارچه ای کوچکش، عرقی که روی پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد.
- با این وضعیت که هیچی نمی بینم، ممکنه کاتانا رو اشتباهی تا دسته فرو کنم تو یکی از دانش آموزا... بنابراین... لوموس!

سامورایی کوچک همیشه دقیق بود و تمرکز بالایی داشت. فقط یک زمان وجود داشت که شامل این "همیشه" نمی شد، آن هم زمانی بود که به شدت احساس گرما می کرد. شاید اگر آن روز تمام خنک کننده های هاگوارتز از کار نمی افتادند، دخترک از "او" غافل نمی شد.

"او" همان پیوزی که با نیشخندی شیطانی از گوشه ی راهرو به انتظار نشسته بود؛ به انتظار سُر خوردنِ تاتسویا بر روی روغن های کفِ راهرو!

با این وجود اتفاقی در جریان بود که نقشه ی پیوز بخشِ کوچکی از آن بود. در حقیقت تمام این صحنه قسمتی کوچک از چیزی بزرگتر بود و این چیز بزرگتر، زمانی اتفاق افتاد که استادِ از همه جا بی خبرِ درس فلسفه و حکمت، بر روی روغن های ریخته شده کفِ راهرو لیز خورد.

ممکن است خنده دار به نظر برسد اما تمام اتفاقاتی که پیرامون ما می افتند، مانند زنجیره ای بهم متصل هستند. دخترک سامورایی در لحظه ی لیز خوردن شمشیرش را بیرون کشید و چوب دستی اش را تکان داد. طلسمی از چوب دستی بیرون جهید و به دیوار سمتِ راستش برخورد کرد.

طلسم بنفش رنگ بعد از برخورد با دیوار سمتِ راستِ کمانه کرد و به دیوار سمت چپ برخورد کرد و همانندِ ضربه ی گلی که به هر دو تیرک برخورد می کند و بعد داخل دروازه می رود، به ماتحتِ پیوزی که در حال قهقهه زدن بود برخورد کرد و اورا پخشِ زمین کرد!

در یک لحظه ذهن تاتسویا موقعیت را پردازش کرد و متوجه شد که پیوزی که قصدِ مردم آزاری داشته، با سلسله ی اتفاقات بعدی در نهایت خودش هم پخش زمین شده و به یادِ داستانی افتاد که مدت ها پیش خوانده بود.

پیامِ کلی داستان درمورد این بود که چطور تغییری کوچک در جهان مثل بال زدن پروانه، موجب برپا شدنِ طوفانی در آن سر دنیا می شود و آن را به نام "اثر پروانه ای" معرفی کرده بود.

- همینه! همین رو می خوام امروز به شاگردام یاد بدم!

درواقع تاتسویا به قدری هیجان زده شده بود که به سرعت گام های باقی مانده به کلاسش را طی کرد و خودش را درون کلاس انداخت!

- اوس شونن شوجو*! تاتسویا – سنسه* امروز اومده تا یه داستان شگفت انگیز براتون تعریف کنه!

شاگردانش که تابه حال سامورایی جدی و موقر را این‌قدر هیجان‌زده ندیده بودند، سراپا گوش شدند.

در این‌جا تاتسویا داستان را از زوایای مختلفِ دوربین و با "وی اِی آر" بررسی نمود و هر پندِ اخلاقی ای که تا کنون در زندگی اش آموخته بود درون آن ریخت و هم زد.

دانش آموزان به قدری متعجب بودند که متوچه نشدند تاتسویا چه زمانی تکلیفِ جلسه ی بعد را نوشت و در حالی که به بابا برقی و مصرف کنندگان بیش از حدِ برق ناسزاهای وطنی می داد، از کلاس خارج شد.

شونن شوجو! ازتون می خوام خاطره ی زمانی که سلسله اتفاقاتِ به ظاهر بی اهمیت باعث نتیجه ی بزرگی شدن رو بنویسین و به اثر پروانه ای اشاره کنین!


___________________________________________
*شونن: مرد جوان
*شوجو: خانم جوان
* سنسه: استاد


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 106
آفلاین
نمرات جلسه ی اول کلاس فلسفه و حکمت


اوس، شونن شوجو*!
در ابتدا عرض می کنم که دِکی ماشتا*! از همتون ممنونم که بهترین تلاشتون رو انجام دادین و موجبِ افتخار این سامورایی شدین.

خب، عزیزانم! برسیم سرِ نتایج.

اسلیترین:

سوراو کارتیک: 17
اوس بر تو ای سوراو شونن*! می بینم که ماجراهایی داشتی در مراقبه کردن! حتی اگه تجربه ی دلنشینی نبوده باشه، هر تجربه ای یه چیز جدید به ما یاد می ده.
خب... بریم سرِ رولت.
شروعت رو دوست داشتم. می شد حتی جداش کنی از پاراگراف اولت.

می رسیم به "اما" ی بعد از نقطه. خب بسیاری از پیشکسوتای درست نویسی معتقدن که قبل از اما نقطه و (به نظر عده ای) ویرگول نمی آد. قشنگ تره که نیاریم پس! هوم؟ نظر کاتانا هم همینه.

این جا رو به گمونم از دستت در رفته اما بازم یادآوری می کنم:
نقل قول:
دنیایی که تا به حال هیچ احدی در آن پا نگذاشته بود. دنیای توازن


بینِ دوتا جمله ویرگول لازمه نه نقطه.

چیزای کلیِ دیگه ای که در ظاهر مشکل داره رو هم بگمت سوراو – سان.
پاراگراف بندی پست خیلی مهمه و باعث می شه چشمِ خواننده خسته نشه. با زدنِ دوتا اینتر می تونی پستترو به قشنگی پاراگراف بندی کنی و این که "می" استمرار رو با یه حرکت سامورایی جدا کن از فعل!


حالا بریم سرِ چیزی که برای خودِ من اهمیت بیشتری داره و اون چیزی نیست جز محتوا!
سوراو شونن! موضوعت همون چیزی بود که ازت خواسته بودم، با این وجود تازه چشمام گرمِ داستان شده بودن که تموم شد!
البته کوتاه نویسی یه هنره اما به شرطی که بتونی تمومِ مفهوم رو منتقل کنی و این‌جا، اون‌قدر خوب پرورشش نداده بودی.
پس توصیه ی تاتسویا – سنسه* اینه که بیشتر توصیف کنی. سعی کنی حالات صورت مخاطب، مدل قرار گرفتنشون یا حتی جنس لباسی که پوشیدن رو توصیف کنی.

امیدوارم بازم ببینمت. مجددا اوس!


هافلپاف:

ماتیلدا استیونز:18
اوس، ماتیلدا شوجو*! خیل خوشحالم که تو هم تونستی پا به دنیای دیگه ای بذاری و البته... سالم برگردی!
ماتیلدای عزیزم، مهمترین نکته ای ک موقع خوندن رولت مثل دست انداز جلوی سرعتم رو می گرفت، لحن آشفته اش بود. ببین، همه ی ما موقع نوشتن باید از بین لحنِ محاوره ای و لحن کتابی یکی رو انتخاب کنی و با همون پیش بری. مثلا کاتانا دید که یه جایی نوشتی "همین‌طور دور خود می چرخید و بالاخره ایستاد" (لحن کتابی) و یه در جاهای مختلفی نوشتی "اون رو" و "توی" و "دیگه" (لحن محاوره ای).

یه نکته ی مهم دیگه اینه که برای توصیفاتت شکلک نذار، شوجو. شکلک ها مال دیالوگان و توصیفات از زبون ما هستن. وقتی برای یه توصیف شکلک می ذاری، انگار داری احساساتت رو به خواننده تحمیل می کنی.

زیادی از حد از اسامی استفاده می کنی و تکرارشون کمی تو ذوق می زنه. همچنین وقتی یه بار فاعل می آری، تا وقتی موضوع و فاعل عوض نشدن، احتیاجی به دوباره آوردن اسم و ضمیر نیست.

درمورد نوشتن دیالوگ ها... به گمونم دیالوگ اول رو از دستت در رفته و لازم نیس از " " استفاده کنی. فقط اینتر و خط تیره کافیه. دیگه این‌که بین دیالوگ ها یه اینتر کافیه.

نقل قول:
تانکس در حالی که با ماتیلدا قدم و حرف می زد

خب... این جمله یکم ناجوره و چون از سبکِ نوشتنت خوشم می آد، حیفه که نگم بهتره به صورت "تانکس درحالی که قدم زنان با ماتیلدا حرف می زد..." بنویسیش.

به نظرم خیلی خوب می شد اگه این جمله رو یه جوری جداش می کردی. مثلا با تغیر دادن حالت قلم.

نقل قول:
یعنی کسی که از در خونه وارد میشه، اول کاکتوس ها رو میبینه، بعد صاحب خونه رو

جمله ی خیلی زیبا و تاثیرگذاری بود، ماتیلدا سان!

کاتانا هم از من خواست تا بهت بگم خوشحال می شه رول های بیشتری ازت بخونه. در پناه سامورایی اعظم!

نفر بعدی کسی نیست جز، نیمفادورا تانکس: 18

اول از همه باید خاطرنشان کنم نیمفادورا سان ک اسم تو از منم سخت تره! نمی دونم چرا تا این حد تبعیض علیه نماینده ی آسیا وجود داره اما خب... می دونم که دوس داری تانکس صدات کنن. پس... بریم برای نقد رولت، تانکس- سان؟

اول از همه باید بگم یه آرامشِ خوبی از رولت گرفتم. هرچند بی دست انداز نبود، اما می دونم پتانسیلِ بالایی داری.
درمورد خط تیره های اولِ هر دیالوگ... باید بگم که باید با یه فاصله، خط تیره رو از دیالوگ جدا کنی. برای همه ی دیالوگ ها هم لازمه به جز: از اینتر و خط تیره استفاده کنی.

بهتر بود که هر موقعیتی رو که برای مدیتیشن انتخاب می کنی، بیشتر توضیح بدی و این‌قدر سریع از روش نپری. می دونی... به نظر کاتانا یکی از زیباترین کارایی که می شه موقعِ رول نوشتن انجام داد، عمیق توضیح دادنِ ساده ترین صحنه هاست. جوری که مخاطب توی نویسنده رو فراموش کنه و حالتِ انشا خوندن بهش دست نده. این چیزیه که فقط و فقط با تمرین می شه بهش رسید.

و "می" استمراری! کاتانا رو بهت قرض می دم که باهاش از اول فعل جداش کنی.

پستت لطیف و قشنگ بود اما عمقِ زیادی نداشت. خواننده خیلی نمی تونست احساس ناامیدی تانکس رو درک کنه و دلیلش کمبودن شرح و توصیفاته. می تونستی حتی تو ناامیدیش اغراق کنی و باهاش موقعیت طنز ایجاد کنی. مثلا بگی داشت موهاش رو می کند از استرس و بلافاصله موهای جدید و رنارنگ رو سرش رشد می کردن!

امیدوارم این کلاس برات مفید بوده باشه و لذت برده باشی.
از سایه برو.

گریفندور:

آبرفورث دامبلدور، شونن*: 17

خیلی خوبه که بتونی از سوژه هایی که تو پستِ اولیه بوده الهام بگیری تو درمورد انرژی چی به خوبی انجامش دادی. موجبات خنده ی کاتانا رو فراهم کردی!

خب... چیزی که به ذهنم می رسه بگم، اینه که ایفای نقش جاییه که ما علاوه بر شخصیت خودمون، شخصیت دیگران رو هم گسترش می دیم. تاتسویای پستت از حالت عادی خشن تر بود و از کلماتی استفاده می کرد که تاتسویا استفاده نمی کنه. خب... این یه نقطه ضعفه.

بین از ویرگول ها (و علائم نگارشی) و کلمه ی بعدی، یه فاصله قرار بده از این به بعد.

نقل قول:
او را به آرامی از دمش بکشد

ببین آبر – سان، ما به عنوان نویسنده، وظیفه داریم که قشنگ ترین حالت یک جمله رو پیدا کنیم و بنویسیم. بهتر نبود این‌‎جا می نوشتی "به آرامی دمِ او را بکشد"؟


پایان پستت، قشنگ ترین قسمتش بود. واکنشِ تاتسویا به پر حرفی و تصمیمی که آبرفورث گرفت بامزه بودن.

منتهی تو طنز نوشتن تلاش نکن به زور خواننده رو بخندونی چون تاثیر منفی داره. فقط ذهنت برای گرفتن و استفاده کردن از سوژه ها آماده باشه و راحت بگیر.

نقل قول:
دیگر هم آن طرف ها پیدایش نشد


چی چیز ها که نمی شنوم آبرفورث شونن! دیر اومدی نخوا زود برو!

هرماینی – سان: 19.5

اوس هرماینی شوجو*! اوس!

ایده ی استفاده از اتاقِ ضروریات به نظرم خیلی خوب بود. در حدی که می خوام ایستاده تشویقت کنم. توصیفات خوب بودن و مال خودت بودن. می دونی که چی می گم هرمی – چان*؟ اشکال نداره که هرمی – چان صدات کنم؟


یه نکته ی طلایی رو که به سادگی می تونه تاثیرگذاری رولت رو بیشتر کنه، می گم. هرماینی شوجو! به دفعات زیاد از اسامی تو رول استفاده نکن. به جاش از لغاتی مثل دخترک و ساحره و یه سری چیزا که بیانگرِ کاراکترت باشه استفاده کن و تاثیرش رو ببین!

و اینم باید بگم که "می" استمراری رو از فعل جدا کن؟

خب... به گمونم برای این جلسه تا این‌جا کافی باشه، دخترک کتابخوانِ گریفندور!

رون ویزلی: 19

اوس بر تو، رونالد شونن*!
نقل قول:
زیرا او اعتقاد داشت که خواب بسیار برای انسان مفید می باشد.

که این‌طور! داری ازم می خوای که کاتانا رو بذارم تا ازت مراقبت کنه!

نقل قول:
بسرعت

دقایقی داشتم تفکر می کردم که "بسرعت" یعنی چی! به سرعت آقا جان!


ما همشون رو جمع می کنیم و کنسرو ماهی درست می کنیم
ایده ای بسیار فرد و جرج وارانه!

می دونی رونالد – سان؟ به عقیده ی من شما تو توصیف چهره ی کاراکترا و حالتشون به شکلکا وابسته شدی. هرچند درست ازشون استفاده می کنی اما نذار این قضیه باعث بشه تو نوشتن حالات شخصیت هات کم بذاری.

نقل قول:
فکر کرد که چه چیزی می تواند او را آرام کند؟

خب... این جله به خودیِ خود سوالی نیست. در اغلب اوقات جمله ای که "چه چیزی" داشته باشه، سوالی به نظر می آد اما خودت یه بار این رو بخون. به نظرت سوالیه؟

پایان پستت هم یکم عجیب اما بامزه بود. به نظرم بهتر بود بیشتر احساسات رون رو توصیف می کردی و حتی می گفتی که دلش نمی خواست از جاش تکون بخوره و به هیچ چیز دیگه ای فکر کنه و اینو بسط می دادی تا باور‌پذیر تر بشه.

کاتانا ازت راضیه و دلش می خواد که بازم ببینتت.

امیلی تایلر:17.5

اوس امیلی شوجو*! خوشحالم که این طرفا می بینمت!
خب امیلی – سان... اگه آماده ای، بریم سر نقد رولت.

همونطور که بالاتر خیلی گفتم، باید "می" استمراری رو از فعلت جدا کنی.
پست رو اول شخص نوشتی که به نظرم ایده ی خوبیه. وقتی اول شخص می نویسی، خیلی راحت و دلنشین می تونی احساساتت رو شرح بدی.

بین متنِ قبلی و تیترِ "تعطیلات" بیشتر از چیزی که لازمه اینتر زدی.

می دونی... درمورد بخش دوم، می تونستی بیشتر به ویلا بپردازی. شرح موقعیت خیلی مهمه و باعث می شه وقتی می خونمش، بدونم امیلی تو چه محیطیه و چه کارایی می تونه بکنه.

نقل قول:
چند سنگ کوچک مانند پلی ارتباطی صخره را به خشکی وصل کرده بودند.

توصیفِ خیلی قشنگی بود. کاش بیشتر شبیهش رو می نوشتی، امیلی – سان.

در نهایت می گم که... پستت قشنگ بود اما جای پرورشِ بیشتری داشت. زود تمومش کردی و به همین حاطر، خواننده خیلی ارتباط نمی گرفت. نظرِ تاتسویا – سنسه* اینه که تمرین کنی و هر چیزی که دور و برت می بینی، عمیق تر نگاه کنی. به اطلاعات بُعد بدی و لایه لایه بپزیشون.

امیدوارم که بازم رولای قشنگی ازت بخونم، امیلی شوجو!



ریونکلا:

پنلوپه کلیر واتر:18
اوس، پنلوپه شوجو*! خیلی مشعوفم از دیدارت.

نقل قول:
آسمان آبی، با لبخندی شکل گرفته توسط ابرها زمین را می نگریست

اعتراف می کنم که از جمله ی اول اسیر شدم.

باید بینِ دیالوگی که می نویسی و توصیفیِ بعدیش، دوتا اینتر بزنی، پنی – چان*! اشکال نداره که پنی چان بگم بهت؟
تو که به این خوبی می نویسی، سعی کن با "دو تا اینتر" رفیق باشی و با کمکش پاراگراف بندی کنی. به شرافت ساموراییم قسم که پاراگراف بندی معجزه می کنه!

به گمونم از دستت در رفته ولی یه سری کلمات رو بهم چسبوندی که باید جدا از هم باشن. چاره ی کار اینه که قبل از ارسال پستت و با دید منتقدانه، یه دور بخونیش.

نقل قول:
آسمان آبی
زمینه ی آبی
آسمون آبی

تکرار کردنِ یه صفت برای یه موصوف در طول پستت، اثر منفی می ذاره پنی – چان! لازم نیست همون لفظ رو چندین بار تکرار کنی.

متنت به طور کلی جالب بود اما دقیقا چیزی نبود که من از مراقبه و مدیتیشن می خواستم.

کاتانا امیدواره که بازم تورو تو این کلاس ببینه. موفق باشی.

در نهایت، سدریک دیگوری!

سدریکِ عزیزم، متاسفانه نمی تونم به پستت امتیازی بدم اما از زحمتی که کشیدی، قدردانم.
نقدت رو هم به زودی در پیام شخصی ارسال می کنم برات و امیدوارم تو کلاس بعدی ببینمت.

__________________________________
*شونن: مرد جوان
*شوجو: خانم جوان
*دکی ماشتا: خسته نباشد و کارتون خوب بود
*سنسه: استاد


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۷ ۵:۵۵:۴۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱:۵۷ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۱:۳۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
اوس پروفسور موتویاما!

_ هی سدریک، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
_ اره نیمفادورا، یه مشکل خیلی بزرگ هست، بازم چیزی برای تکلیف فلسفه و حکمت به ذهنم نمیرسه که بنویسم، اصلن ذهنم باز نیست!
_ خب، ببین، این که خیلی اسونه، تنها کاری که تو باید بکنی اینه که یه جای مناسبو برای مدیتیشن انتخاب کنی!
_ مشکل اساسی من اینه که اصلن نمیدونم جای مناسب مدیتیشن به کجا میگن؟!
_ اشکالی نداره، من برات توضیح میدم...
_ یه لحظه صبر کن نیمفادورا، بیا بریم تو زمین کوییدیچ! اونجا هوا بهتره، من بهتر میتونم حرفاتو بفهمم، بریم اونجا برام توضیح بده.

ده دقیقه بعد، من و نیمفادورا سوار بر جارو، بر فراز زمین کوییدیچ، درحالی که در یک نقطه ثابت مانده بودیم، مشغول صحبت کردن بودیم.

_ خب، ببین سدریک، محل مدیتیشن به جایی میگن که تو توش بتونی به ارامش برسی. یعنی محلی که وقتی میری اونجا ارامش میگیری و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنی، استرس ها و مشکلاتت یادت میرن و دیگه غم و غصه ای نداری. مثل وقتی که سوار قایق میشی...
_ نه من اصلا رو قایق نمیتونم احساس ارامش بکنم، همش فکر میکنم الان قایق برعکس میشه و ما غرق میشیم!
_ باشه، حالا یه جای دیگه، هرجایی که تو توش راحت باشی! مثلا من خودم توی جنگل و توی سکوت راحت میتونم به ارامش...

صدای نیمفادورا کم کم رو به خاموشی می گرایید؛ گویی از دوردست ها به گوش میرسید. دیگر حتی خودش هم نمی دیدم، فقط من بودم و اسمان ابی بالای سرم و زمین کوییدیچ زیر پام!
فکرم از هر چیزی فارغ شد، انگار وظیفه ی من در این دنیا این بود که فقط و فقط روی جارو بنشینم و از ان بالا به اطراف خیره شوم. احساس دلچسب و خوشایندی وجودم را فرا گرفت؛ احساس ارامش!

سرانجام با صدای فریاد نیمفادورا به خودم امدم. درحالی که دیوانه وار دست هایش را جلوی صورتم تکان میداد، با بغض فریاد میزد:
_ سدریک، سدریک، حالت خوبه؟ سدریک اتفاقی افتاده؟ چرا هیچی نمیگی؟ نکنه مریض شده باشی؟ سدریک؟
_ اوه من خوبم نیمفادورا، کاملا خوبم. بیخشید که ترسوندمت. دست خودم نبود!
_ وای سدریک من خیلی نگران بودم، همش میترسیدم نکنه از جاروت بیفتی پایین! داشتم برات راجب محل مدیتیشن حرف میزدم، اصلا حواسم بهت نبود تا اینکه یه دفعه فکر کردم به طرز غیر عادی ای اصلا حرف نمیزنی، هرچی صدات کردم جواب نمیدادی. وای داشتم سکته میکردم!
خب حالا که حالت خوبه، بیا ادامه ی مدیتیشنو واست توضیح بدم..
_نیازی نیست نیمفادورا، فکر کنم خودم محل مدیتیشنمو پیدا کردم!
_چی؟ کی؟ تو که اصلا نمیدونستی یعنی چی چطور پیدا کردی؟
_ من فهمیدم وقتی که سوار جارو میشم و رو هوا میمونم ارامش پیدا میکنم! اون موقع که تو هرچی منو صدا میکردیو من جواب نمیدادم، غرق در ارامش بودم. اصلا وجود تو یادم رفته بود، نه چیزی میشنیدم نه تورو میدیدم. همه ی احساس های درونم جاشونو با ارامش عوض کردن!
_وای سدریک، این که عالیه! همین الان باید بری و تکلیفتو بنویسی.

نیم ساعت بعد، در سالن عمومی هافلپاف، من درحالی که مشغول نوشتن تکلیفم بودم، به محل مدیتیشن عالی ای که پیدا کرده بودم فکر میکردم و صبر نداشتم تا هرچه زودتر بروم و مدیتیشن کنم!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

امیلی تایلرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۲ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
اوس استاد

شاگردان خیلی عزیزم. برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که تو یه رول درمورد تجربه ی "مراقبه و مدیتیشن" خودتون بنویسین.
بنویسین که کجا رو برای آرامش انتخاب می کنین و چه اتفاقی براتون می افته. به هر روش ممکن و غیر ممکن که می تونین باهاش مراقبه کنین، فکر کنین.


درحالی که وسایلم را مثل کپه ای کوچک توی چمدانم میریختم، زیر لب به زمین و زمان ناسزا میگفتم. تکالیفم مانده بود و این تعطیلات مزخرف من را از کتابخانه دور میکرد و در این صورت نمیتوانستم تکالیفم را بنویسم. بعد از چند دقیقه تلاش بالاخره در چمدان بسته شد. از خوابگاه بیرون رفتم تا به ایستگاه قطار بروم.



تعطیلات

مادر و پدرم به مناسبت بازگشت من چند روزی مطب را بسته بودند و با هم به ویلایی که در ساحل بود رفتیم. ویلا در ساکت ترین منطقه ی ساحل بود. بعد از ظهر روزی که رسیدیم تصمیم گرفتین تا عصرانه را بیرون بخوریم. بعد از اتمام عصرانه به دریا نگریستم. گویی که میخواست به من چیزی بگوید. به یک متری آب رفتم سنگ بزرگی که مانند صخره بود و چند سنگ کوچک مانند پلی ارتباطی صخره را به خشکی وصل کرده بودند. کفش هایم را درآوردم. پاهایم را روی ماسه های نرم گذاشتم. ناگهان نیرویی ناشناخته به وجودم رخنه کرد. احساس می کنم که جزوی از طبیعت هستم. پا به سنگ ها گذاشتم و به سمت صخره رفتم. با هر قدم گویی قدرتمند تر میشدم. نیرویی ناشناخته من را به سمت خود میکشید. روی صخره نشستم و به آرامی پاهایم را به آب فرو بردم. چشم هایم را بستم و به صدای مرغ های دریایی گوش دادم. حال میدانستم که برای مراقبه و مدیتیشن چه بنویسم.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
اوس استاد عزیزم.

آسمان آبی، با لبخندی شکل گرفته توسط ابرها زمین را می نگریست. هوا درلطیف ترین حالتش بود و نسیم سبزه های تازه رسته را به رقص واداشته بود.
پنی همین طور که کتاب " جین ایر" زیبایش را می خواند روی زمین بازی کوییدیچ نشست؛ همزمان با بستن کتاب کوله اش را روی زمین گذاشت و تکالیفش را از آن بیرون آورد.
_ مراقبه و مدیتیشن... مکان مراقبه و مدیتیشن.‌‌.. خوب، کجا مثلا؟
و با بستن چشم هایش سعی کرد مکان هایی که درآنها آرامش دارد را به خاطر آورد.
_ کتابخونه! ... نه‌‌‌.‌‌.. جدیدا با وجود این سال آخریاکه یادشون اومده بایددرس بخونن، هیچ آرامشی اونجاندارم. کنار دریا چی؟ اونجاام درسته آرامش داره ولی اصلا تاحالا کناردریاتنهانبودم که بخوام مدیتیشن کنم. همیشه صدای جیغ بچه هاشنیده میشه.
گل کوچک قرمز رنگی درست کنارپاهایش و درخطر له شدن، باتکان های کوچک و مختصری توسط وزش نسیم رو به زمین بازی خم شده بود. پنی کمی خودش را جلو کشید و نگاهی به زیبایی و ظرافتش انداخت.
_ تو چی فکر می کنی؟ من کجا آروم می شم؟
نفس عمیقی کشید و روی زمین دراز کشید. لبخند پرنشاطی زد و ابرهای سپید در زمینه آبی خوشرنگی که پاک و زیبا نگاهش می کردند را از نظرگذراند.
جین ایر و ادواردراچستر در پهنه آسمان در حال قدم زدن بودند‌.

_ من عاشق این آسمون آبی ام!
و همینطور که زیبایی روبرویش را نگاه می کرد، ناگهان با رسیدن فکری به ذهنش از جا پرید‌.
_ آره... خودشه!
و به سرعت به طرف رختکن ریونکلاو دوید.
نیمبوس آبی رنگش _ که بخاطر علاقه اش به ریونکلاو آن را باانواع نشانه های ریونی تزئین کرده بود _ در کنار دیگر جاروهای پرواز دوستانش قرارداشت. با هیجان آن را برداشت و بیرون رفت. به سرعت آن را تنظیم کرد و با شور و هیجان روبه آسمان زیبایش اوج گرفت؛ از کنار دروازه های زمین گذشت و با یک جهش رو به ابرها رفت.
هوا، بخاطر سرعت بالایش به شدت به صورت گل انداخته اش برخورد می کرد و او با شکافتن این تراکم از اوج گیری و پیروزی اش لذت می برد. هیچ فکری درون ذهنش جریان نداشت؛ فقط آرامشی که لحظه به لحظه بیش از قبل باذرات وجودش عجین می شد. درحالی که همینطور پروازش به او عشق می بخشید باخنده بلندی شادی اش را به همه جهان نشان داد.
از زمین کوییدیچ فاصله گرفت و به سمت قلعه رفت. سازه های بلند و نوک تیز به او هشدار برخورد می دادند اما او همچنان با لبخند رو به آنها پیش می رفت. فریاد شادی سر داد و با یک چرخش ماهرانه روبه هاگزمید پیش رفت.
او حالا می دانست برای آرامش گرفتن، لازم نیست سکوت دراطرافش جریان داشته باشد یا صداهای آرامش بخش گوشش را نوازش دهند؛ او می توانست تا زمانی که زندگی جریان داشت از این پرواز و گذشتن از فراز ابرها آرامش و خوشبختی را تجربه کند.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۳ ۱۳:۰۶:۴۰

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۴۲ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۴۳ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
اوس استاد.

شاگردان خیلی عزیزم. برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که تو یه رول درمورد تجربه ی "مراقبه و مدیتیشن" خودتون بنویسین.
بنویسین که کجا رو برای آرامش انتخاب می کنین و چه اتفاقی براتون می افته. به هر روش ممکن و غیر ممکن که می تونین باهاش مراقبه کنین، فکر کنین.


- آخه چطوری مراقبه کنم من؟

رون همانطور که در حیاط اصلی قلعه هاگوارتز مشغول پلکیدن بود، از تکلیف کلاس فلسفه و حکمت می نالید. او نمی دانست که چگونه باید یک مراقبه را تجربه کند، چه برسد که باید برای تکلیف، تجربه یک مراقبه خود را بطور کامل توضیح می داد.
همانطور که مشغول غر زدن بود، چشمش به هرماینی افتاد. یادش افتاد که چگونه هرماینی او را وسوسه به شرکت در آن کلاس کرد ... پس سریع به سمت او دوید.

- می بینی چطوری منو گرفتار کردی هرماینی؟ از همون اول نباید حرفت رو قبول می کردم ... الان همه دارن میرن تمرین کوئیدیچ رو تماشا کنن، من باید برم به انرژی درونی پی ببرم ... بعدش هم باید برم دربارش بنویسم
- اینقدر غر نزن رونالد ... من انجام دادم ... خیلی هم آسونه ... فقط یادت باشه که باید یه جای آروم حضور داشته باشی، از چیزایی که آرومت میکنن استفاده کنی و به هیچ چیزی غیر از انرژی مثبت فکر نکنی، متوجهی؟

هرماینی این را گفت، از رون جدا شد و به سمت کتابخانه حرکت کرد.

رون بسیار آشفته و پریشان بود. کل چیز هایی که از مراقبه و امثال آن می دانست، به بخش هایی از فیلم " دکتر استرنج " یا سکانس هایی از " بلک پنتر " و حرف های هرماینی ختم میشد ... او حتی از حرف های پروفسور موتویاما در کلاس فلسفه و حکمت نیز چیزی دستگیرش نشده بود، زیرا او اعتقاد داشت که خواب بسیار برای انسان مفید می باشد.

نیم ساعت بعد

او باید دست به کار میشد ... نباید وقت را هدر می داد. حرف های هرماینی را به خاطر آورد. حالا که همه اعضای تالار گریفیندور، در زمین کوئیدیچ برای تمرین یا تماشای تمرین بودند، تالار گریفیندور، حتما خالی بود.

تالار خصوصی گریفیندور

رون روی مبل نشست و فکر کرد که چه چیزی می تواند او را آرام کند؟ چشمش به گرامافونی که کنار شومینه قرار داشت، افتاد. از جایش بلند و آنرا روشن کرد، موسیقی مورد علاقه اش را پخش کرد و سپس چهار زانو روی زمین نشست و مشغول انجام مراقبه شد.

موسیقی در حال پخش :
- میون یه دشت لخت، زیر خورشید کبیر، مونده یه مرداب پیر، توی دست خاک اسیر، منم اون مرداب پیر ...

چند دقیقه بعد

رون پس از چند دقیقه تلاش برای تمرکز و استفاده از انرژی های درونی، کم کم داشت موفق میشد که ناگهان با صدای دیگر گریفیندوری ها هر چه تلاش کرده بود، بر باد رفت.

- دیدی چه شوتی کردم فرد؟ خودت رو نابود کنی نمی تونی شوتی به این خوبی بزنی!
- چی؟ من نمی تونم؟ اگه من تکونت نمی دادم اون بلاجر داغونت کرده بود.

زحمات رون بر باد رفته بود ... خواست یک فریاد بلند بکشد و فرد و جرج را با هم به سمت دیگر گریفیندوری ها شوت کند که متوجه شد که سالن اجتماعات ارث پدرش نیست. سپس گرامافون را خاموش کرد و بسرعت به سمت سالن اجتماعات گریفیندور را به سمت دریاچه - که مکان بهتر و آرامتری برای مراقبه به نظر می رسید - ترک کرد.

کنار دریاچه

از نظر رون، دریاچه جای آرام و بکری بود. حداقل از خطر آلودگی صوتی توسط فرد و جرج، محفوظ بود و تنها چیزی که قابل شنیدن بود، صدای آرام آب و آواز دلنشین پرندگان بود.
چهار زانو روی زمین نشست و سعی کرد تمرکز و به انرژی های مثبت فکر کند.

چند دقیقه بعد


رون همانند تلاشش در تالار خصوصی در شرف موفق شدن بود، با این تفاوت که دیگر صدایی او را آزار و اذیت نمی داد و انگار تمامی انرژی های مثبت به سمت او در حال جذب شدن بودند که ناگهان صدایی انفجار مانند، کار را خراب کرد.

فلش بک

- خب فرد ... این بمب های جادویی رو همین جا کار بذار.

فرد در حالی که بمب ها را در دست داشت، نزدیک جرج آمد و در حالی که آنها را مشغول تنظیم برای منجر شدن در حدود دو ساعت بعد بود، به جرج گفت:
- واقعا نقشه خوبی کشیدیم جرج. بعد از تموم شدن تمرین کوئیدیچ و سر زدن به تالار گریف، میایم اینجا و می بینیم که انفجار این بمب های جادویی باعث شدن که این ماهی های کوچیک که به سمت آب کم عمق کنار خشکی اومدن، شکار شن و ما همشون رو جمع می کنیم و کنسرو ماهی درست می کنیم.
- ایول داداش!

پایان فلش بک

رون که مو هایش سوخته بود و صورتش بخاطر انفجار سیاه شده بود، همانطور که قسم می خورد مسبب این کار را به سزای اعمالش برساند، به سمت کلبه هاگرید حرکت کرد تا شاید او بداند که چه جایی برای مراقبه بهترین است.

دقایقی بعد

هاگرید که تمامی ماجرا را از دهان رون شنیده بود، به او پیشنهاد کرد که به بخش " آرامش درونی " در جنگل ممنوعه برود. آنطور که هاگرید می گفت، هیچ چیز آزار دهنده ای در آنجا نبود و آنجا بهترین راه برای مراقبه بود؛ فقط به او توصیه کرد که مراقب موجودات جادویی باشد.

باز هم دقایقی بعد


رون به جنگل ممنوعه وارد شد و همانطور که هاگرید به او گفته بود، راه را دنبال می کرد.

- دویست به جلو، سیصد قدم به راست ...

کمی بیشتر از دقایقی بعد

انگار مکان مورد نظر را پیدا کرده بود. یک تخت زرد رنگ بزرگ به همراه یک گلزار بزرگ روبروی آن، بسیار چشم نواز بود.
غرق در تماشای آن مکان زیبا بود که صدا هایی شنید. به عقب برگشت و بسیار شگفت زده شد. ترس در بدنش قابل مشاهده بود. گلویش خشک شد و سر جایش میخکوب شد. دو تک شاخ، چند سانتور و چندین موجود جادویی دیگر به سمت او در حال هجوم آوردن بودند.
رون:

رون به خودش آمد. دست در جیبش کرد تا چوبدستی اش را در بیاورد ولی چیزی را احساس کرد. آری ... نور امید در چشمانش نمایان شد. ترقه ها و وسایل حمله ای جادویی که از جیب فرد و جرج کش رفته بود را در آورد و به نبرد با موجودات جادویی رفت.

یک ساعت بعد

بالاخره توانست از شر موجودات جادویی خلاص شود. روی تخت چهار زانو زد و مشغول مراقبه شد.

دو روز بعد

- رون ... رون ... تو اینجایی پسر؟ کل مدرسه دنبالتن ... بعد تو اینجایی و داری مراقبه می کنی؟
- چی؟ چی؟ چند روزه من اینجام؟
- خب ... راستشو بخوای دو روز.

روز نمی توانست باور کند ... یعنی دو روز کامل در حال مراقبه بود؟ کم کم چهره اش درهم رفت و با حسرت به افق نگاه کرد.

- مشکلی پیش اومده پسر؟
- نه ... فقط یه تکلیفی برای نوشتن داشتم.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
اوس استاد. اوس جناب کاتانا.

شاگردان خیلی عزیزم. برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که تو یه رول درمورد تجربه ی "مراقبه و مدیتیشن" خودتون بنویسین.
بنویسین که کجا رو برای آرامش انتخاب می کنین و چه اتفاقی براتون می افته. به هر روش ممکن و غیر ممکن که می تونین باهاش مراقبه کنین، فکر کنین.


هرماینی کتاب هایش را با هر دو دست بغل کرده بود و به غرغر های رون گوش می داد.

-تجربه ی مراقبه و مدیتیشن آخه؟ از کجا بیاریم؟
-انقد غر نزن رون. فقط باید یه جایی که توش آرامش داشته باشی رو پیدا کنی. اصلا به حرفای استاد گوش کردی؟ گفت مهمه که صبرکنی.
-کلاس گرم بود، آخراش تو چرت بودم. آرامش؟ مثل وقتی که یه شکم سیر غذا خورده باشی؟

هرماینی نگاه عاقل اندر سفیهی به رون انداخت و بلند شد تا برود.

-کجا؟
-تکلیفام مونده. سر شام میبینمت.

از کنار دسته های دانش آموزان که بر روی چمن ها و زیر درختان ولو شده بودند، رد شد و با صدای بلند به آرامش خودش فکرکرد.
-کتابخونه و کتابهاش حس خوبی میدن... ولی الان یاد تکلیفای باقی مونده م میفتم. آب هم عالیه. ولی دریاچه الان شلوغه... فکرکن هرماینی.

با سردرگمی به اطرافش نگاه کرد. جنگل نه، زمین کوییدیچ نه، قلعه... .
-فهمیدم.

دقایقی بعد جلوی اتاق ضروریات

هرماینی جلوی دیوار راهرو ایستاد و چشمانش را بست.
-من خودمم نمیدونم چی میخوام، ولی تو باید بدونی... من به جایی برای آرامش و مراقبه نیاز دارم.

بعد از گفتن این جمله، با خوشحالی چشمانش را باز کرد. اما هیچ دری آنجا نبود!
-خب یه بار دیگه!

نیم ساعت بعد

هرماینی برای یازدهمین بار چشمانش را بست و به تکلیف انجام نشده و نیازش برای آرامش فکر کرد.
-خواهش میکنم.

ناگهان صدای جینگ جینگی شنید و چشمانش را باز کرد. کم کم نقش و نگارهای طلایی رنگی بر روی دیوار روبرویش پدیدار می شدند. با هیجان دستگیره را چرخاند و به درون اتاق پرید.

باورنکردنی بود!

سرتاسر اتاق از پیچک های سبز که سایه روشن نقره ای داشتند، پر شده بود. هوا تاریک و آسمان بالای سرش پر از ستاره بود.
-وای خدای من! نمیدونستم جادوت انقدر قویه!

صدای شرشر آب از جایی به گوشش می خورد. از دالانی که پر از پیچک و درخت های بزرگ بود، به سمت صدای آب راه افتاد. چندین هزار شب تاب در لابه لای برگ ها می درخشیدند.
-مثل رویاست!

بلاخره به انتهای دالان رسید و با دیدن منظره ی روبه رو، لبخند و شگفتی با هم به وجودش هجوم آوردند.

در مقابلش آبشار زیبا و نقره فامی می درخشید و به درون برکه ی کم عمقی می ریخت.

-برکه توی شب مهتابی و خلوت.... این عالیه.

با خوشحالی ردایش را درآورد و به درون برکه قدم گذاشت. آب، خنک و نوازش کننده بود. همه ی فشارها و نگرانی ها از وجودش در حال خارج شدن بودند. به درون برکه شیرجه زد و سپس خودش را بر روی آب شناور و رها نگه داشت. چشمانش را بست. انگار در خلا پرتاب شده بود. سبک مثل باد...آرام مثل آب، درخشان مثل ستاره ها...

بعد از مدتی چشمانش را باز کرد و به آسمان جادویی بالای سرش خیره شد.
-حالا میدونم چی باید بنویسم.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۰ ۱۵:۰۴:۵۷

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین

اوس استاد.

سکوتی درکلاس برپا بود،استاد تاتسویاما در حال مدیتیشن بود که ناگهان صدای باز شدن در به گوش رسید،آبرفورث با لباس مخصوص مدیتیشنش و بزش که بز کوچکی بود و بزک خطاب میشد، وارد شد.

_ساکت باش.
_ببخشید؟
_میگم ساکت، ابله.
_بزک پشت سرت درو ببند.

بز رفت و در را بست.

_چیکار داری میکنی ابل؟...داری با حیوون حرف میزنی؟
_این حیوون نیست بزه.
_بزم جزو حیوونه دیگه.
_شاید.
_اینجا چیکار میکنی؟
_خب گفتم بیام در مورد مدیتیشن و انرژی چی وآرامش درونی و کجا برای اینکار مناسب تره حرف بزنم.
دوباره بچه ها شروع به مسخره بازی کردند.

_انرژی چی؟
_انرژی چی دیگه.
_میشه دوباره بگی چی؟

آبرفورث چوبدستیش را از جیب لباسش درآورد و با یک ورد یکی از آنها را از درون حلقوم یکی دیگر قرار داد.

_خب ببینید بهترین جا که جنگل ممنوعس و خیلی آرامش بخشه ،ولی یه عیب هایی داره،برای مثال برای آدمای ترسو خیلی بده چون همون اولش سکته میکنند،دومشم اینه که خیلی هم ساکت نیست و صدای جغد و جیرجیرک و اینا میاد. و مورد پسند من نیست،جایی که مورد پسند منه کتابخونس،و صدای هیچگونه موجودی نمیاد،کلا خیلی خوبه. خب برو دیگه تو هم،برو، بذار آرامش داشته باشیم.

تاتسویاما در حالت مدیتیشن خود قرار گرفت و آبرفورث هم به سمت کتابخانه راه افتاد.

دو ساعت بعد،کتابخونه:

یک ربع هم نبود که آبرفورث در حالت مدیتیشن بود که ناگهان صدای هیسسس هیسس در اطرافش به گوش رسید،آبرفوث می خواست به آنها بگوید ساکت شوند که ناگهان صدای گرومپ بلندی آمد.
اینبار دیگر آبرفورث قاطی کرد، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، مادام پینس فریاد زد:
_وقتی تو کتابخونه حرف میزنید دهنتونو ببندید!

صدای کتابدار کتابخانه بود که همه را به سکوت وادار کرد،آبرفورث لبخند شیرینی بر لب داشت که البته با شنیدن صدای جویده شدن چیزی در کنارش، روی لبش خشک شد.
_اینجا جای خوردن چیزی نیست، اینجا مثلا کتابخونست،عه.

آبرفورث وقتی واکنشی از شخصی که داشت چیزی میجوید ندید لای چشمش را باز کرد و سرش را کمی به سمت راست برگرداند.
_تو داری چیکار میکنی؟

آبرفورث بزش را دیده بود که دارد با لذت کتابی را میجود.
_نه،نه،نه،من چقدر بد شانسم.

آبرفورث خواست او را به آرامی از دمش بکشد و زیر میزی مخفی کند که که یکدفعه صدای نزدیک شدن پاهایی را شنید،آبرفورث دوید و به سمت قسمتی از کتابخانه رفت،یواشکی از پشت قفسه کتاب ها بزک را نگاه کرد که کتابدار،در حالی که با عصبانیت غر میزند او را از دم گرفته و از کتابخانه خارج میشود،آبرفورث سر جای خود ایستاد و بعد متوجه شد او در بخش ممنوعه کتابخانه است و تا آمد فرار کند او را هم کتابهای هوشمند و ممنوعه از پشت لباسش بلند کردند و با یک اردنگی از کتابخانه به بیرون شوتش کردند.
_صبرکن بزنم بگیر.

بعد از پروازی طولانی به خارج از کتابخانه،آبرفورث مستقیم در کنار بزش روی زمین فرود آمد.به سختی روی پای خود ایستاد و خواست برود که ناگهان صدایی از پشتش شنید.

_هی ،کجا؟بیا اینجا ببینم.

آبرفورث به طرف صدا که در واقع مادام پینس بود رفت.
_بله؟
_پول کتابی که بزت خوردتش؟
_چنده؟
_۱۰۰گالیون!
_چقدر؟ مگه کتاب جادو های سحر آمیز اصل نوشته آرسینوس جیگره؟
_اون کتاب معجون های سحر آمیز بود و همینه که هست.
_کارت خوان داری؟
_آره بیا.

آبرفورث چپ چپ به کتابدار ناگاه کرد و کارت خود را کشید.
_رمز؟
_۱۲۳۴.
_حله ،برو.

آبرفورث فاکتور را دریافت کرد و متوجه شد کلا سه گالیون دیگر ته حسابش باقی مانده. بنابراین از قبل هم بیشتر پکر شد و به راه افتاد.

۲ساعت بعد،کلاس فلسفه و حکمت:

آبرفورث در راه باز کرد و وارد کلاس شد،تاتسویا با لبخندی شیرین گفت:
_چطور بود؟
_افتضاح،خیلی بد،اصلا نمیتونی باور کنی...

آبرفورث کم کم داشت صدایش را بلند میکرد که ناگهان تیغه کاتانا را روی شاه رگش احساس کرد،سکوتی ترسناک در کلاس سایه افکند، و آبرفورث بدون اینکه حرف دیگری بزند یا هرگونه تلاش دیگری در طی زندگی اش برای مدیتیشن انجام بدهد به سمت در به راه افتاد و دیگر هم آن طرف ها پیدایش نشد.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.