هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
همینطور که هوا در حال تاریک شدن بود، پنی که پس ازغیب و ظاهرشدن هم اکنون در حال رفتن به طرف خانه کوچکش در گودریکزهالو بود صدای عجیبی شنید.
_ پاق!
انگار که صدای غیب و ظاهرشدن خودش کمی دیرتر از موعد آمده باشد، صدا مثل سمفونی هشدارآمیزی مغزش را پر کرد. به سرعت برگشت و با نگاه عمیق و مشکوکی به اطراف نگاه کرد اما در آن ساعت از شب هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. پنی نفس عمیقی کشید و قدم هایش را تندتر کرد. با وجود شدت گرفتن نبرد در این روزهای اخیر اصلا صلاح نبود برای قدم زدن دورتر از خانه ظاهرمی شد اما حالا وقت تکرار اشتباه نبود؛ بنابراین به سرعت برای غیب و ظاهرشدن دوباره آماده شد که ناگهان دوباره صدای"پاق" دیگری آمد و اندامی درست به اندازه خودش ظاهر شد.
نفس پنی در سینه حبس شد ولی برای حفظ ظاهر سعی کرد جلوی کوچکترین عکس العملی را بگیرد و موفق شد؛ فرد روبرویش رو به جلو آمد.

_ لوموس!
و پنی این بار در نور چوب جادویش صورتی درست شبیه خودش اما بسیار دلنشین تر را دید.

_ "این" رو دوست نداشتی نه؟
پنی که وحشت زده به فردی که آینه وار درون چشمهایش منعکس شده بود نگاه میکرد سعی کرد پاسخی بدهد.
_ چ... چی؟
_ "این" بودن... همینی که جلوت ایستاده! فراموشش کردی، کنارش گذاشتی، از پوسته ش اومدی بیرون و... افسرده و تنها رهاش کردی!
_ م... من...
_ برای تغییر لازم نیست حتما یه تیکه از وجودت رو مثل یه هورکراکس جدا کنی و خودت نابودش کنی! می تونی بذاری بمونه، اصلاحش کنی، دوباره بسازیش.
_ نمی فهمم داری در مورد چ...
_ شاید خودت یادت نباشه اما من زندگی قبلیتم... همون کسی که...
_ زندگی قبلی؟
پنی کاملا گیج به نظر می رسید.

_ آره! یه روزی تو چنین کسی بودی! بااین خصوصیات و این توصیفات!
_ داری دستم می ندازی، نه؟
_ هیچوقت... تو زندگی قبلیت اهل مسخره کردن و دست انداختن نبودی ولی حالا مثل اینکه... یادت نیست نه؟ تصمیم گرفتی عوض بشی... از اون آدم آروم و عاشق تنهایی به کسی تبدیل بشی که بقیه بشناسنت، بهت احترام بذارن... گفتی دیگه این شخصیت مزخرف الانتو دوست نداری، دلت می خواد عوض بشی!
پنی آب دهانش را قورت داد. پنی روبرویش مانند هاله ای از نور به سمتش هجوم آورد و از درون قلبش گذشت.
_ بعدش چی شد؟
_ چون از عمق قلبت خواستی عوض بشی، چون مدتها اینو خواستی، یه روز بیدار شدی و دیگه فرد قبلی نبودی! تو دوباره به وجود اومده بودی و شخصیت قبلیت انگار که هیچوقت وجود نداشت. نابود شد و همه تغییر کردن طوری که "تو" ی قبلی رو به یاد نداشتن. شخصیت قبلیت رو مثل تفاله دور انداختی و اون، من شدم! تنها و مطرود... دلشکسته و فراموش شده... فراموش شده!
پنی با شگفتی به او نگاه می کرد. باور نمی کرد که چنین چیزی حقیقت داشته باشد. کمی به اطراف نگاه کرد و دهانش را برای گفتن چیزی باز شد اما بدون بیرون آمدن صدایی دوباره آن را بست.

_ نمی خوای به من برگردی؟
_ چی؟
پنی منسوخ کمی در اطرافش چرخید.
_ فقط برای این الان می تونم باهات حرف بزنم که تو بخوای برگردی... به این شخصیت!
_ من... من...
نگاه ملتمسانه روبرو با عجز از او درخواست می کرد و او نمی دانست چه بگوید. از تصمیم خود کاملا مطمئن بود اما...
_ من متاسفم!
پنی منسوخ با ناباوری چشمانش را پایین انداخت.
_ ولی... ولی من نابود می شم... این برات ذره ای اهمیت نداره؟
_ نمی دونم باید چی بگم. فقط اینو می دونم که از زندگی الانم راضیم و نمی خوام از دستش بدم.
_ پس... نمی خوای دوباره برگردی؟
_ متاسفم ولی... نه!
با آمدن آخرین کلمه از زبان پنی، وجود روبرویش کمرنگ و کمرنگ تر شد. نگاهی به اعضای در حال نابودیش کرد و داد زد:
_ خواهش می کنم پنی! بگو بله! قبول کن! خواه...
اما او دیگر از بین رفته بود و تنها ذرات سفید رنگی از او در هوا پراکنده بودند. پنی با بغض چشمانش را به زمین انداخت. تنها نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموش کند چه اتفاقی افتاده است. قدم های سنگینش به آرامی برداشته شدند و او سردرگم و پریشان راهش را به طرف خانه اش کج کرد.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-پیداش کردم!

هرماینی که بلاخره کتابی درمورد زندگی قبلی و بعدی روح انسانها پیدا کرده بود، هنوز از خوشحالی ورجه وورجه می کرد و سعی می کرد به هیس هیس تهدیدآمیز مادام پینس توجه نکند.

جلد زمردی کتاب با حاشیه های طلایی اش می درخشید و عکس مجسمه ی بودا بر روی آن کشیده شده بود. تقریبا نو و دست نخورده بود و به طرز عجیبی قطر کمی داشت. هرماینی آن را نزدیک تر و به طرف صورتش برد و توانست نوشته ریزی را که به زبان باستانی و با جوهری قرمز روی آن نوشته شده بود بخواند. «هشدار، خواندن این کتاب به جادوگران مبتدی توصیه نمی شود». هرماینی مبتدی نبود، ولی صدای آمرانه ی پروفسور مک گونگال با سماجت ِ تمام در ذهنش روشن خاموش می شد:
-این مبحث خیلی قدیمی و البته خطرناکه. بهتون اطمینان میدم که بهتره درموردش کنجکاوی نکنید. عواقب این فرضیه و چیزایی که در ذهنتون میره، زندگیتون در همین حال رو هم به خطر میندازه. یکی ازشاگردای خوب من وقتی که فهمید در زندگی بعدی قراره فنگ بشه، دیگه از درس خوندن دست کشید، همش به اطرافش نگاه می کرد، با خودش حرف می زد و میگفت آینده م تامینه! مسلما کتاب هایی که درموردش بوده از کتابخونه خارج شده.

مک گونگال با گفتن جمله ی آخر مستقیم به او نگاه کرده بود.
-آینده ی این جسم دست شماست، و زندگی بعدی در دست جادو. نمیخوام ببینم که زندگیتون بخاطر کنجکاوی مختل بشه.

اما هرماینی خیلی وقت بود که بخش محتاط و قانونمند خودش را بر اثر دوستی با رون و هری، کنار انداخته بود. او از استاد بونز اجازه استفاده از بخش ممنوع کتابخانه را گرفته بود و بعد از دوساعت جستجو، بلاخره یک کتاب کوچک درموردش یافته بود. این مبحث جالب تر از آن بود که او از دانستنش منصرف شود. هرماینی لبخندی زد و با احتیاط کتاب را باز کرد. کلمات کتاب به زبان باستانی و جوهر طلایی نوشته شده بودند. او به آرامی شروع به ترجمه و خواندن کرد.

تناسخ یا زندگی قبلی پیش رو

در اعصار مختلف، از زمان مرلین تا زمانی که جادوگران سوزانده میشدند، و حتی در همین حال و زمانی که شما تصمیم به شناخت روحتان گرفتید، یکی از امیال و آرزوی مشترک همه ی جادوگران جاودانگی و از بین نرفتن جسم آنها بوده است. جادوهای سیاه و پیچیده ی بسیاری در این راه اجرا شدند، درحالی که این موضوع چیزی جز یک فریب نبود. زیرا روح یک جادوگر یا انسان هرگز از بین نمی رود، این روح تنها در اشکال و بدن های مختلف حلول می کند و دائم در حال تغییرحالت است. سرنخ ها و فرضیه هایی برای پی بردن به میزبان های مختلف روح وجود دارد ولی مهم ترین چیز این است که بدانید خودتان آن را تعیین می کنید.


او با خود فکر کرد که چه کتاب عجیبی! کتاب انگاراو را تمااشا می کرد و می کاوید و هرماینی می توانست قسم بخورد که کلمات خودشان را خم می کنند و تغییر می دهند.

سرنوشت هرکس تعیین شده و البته مبهم است اما بیشترِ سرنوشت شما در همین دستانی است که جلد مرا گرفته. افکار، رفتار، نفرت و عشق شما، میزبان بعدی تان را مشخص می کند. اگر در زندگی تان همیشه یک جادوگر خوب، ناز و عالی باشید. روح شما به تنوع احتیاج پیدا می کند. اگر همیشه از چیزی فرار می کنید، ممکن است روحتان بخواهد در زندگی بعدی آن را بشناسد. ممکن است چیزی شوید که الان از آن تنفر دارید. یا حیوانی که همیشه دوست داشتید. هیچ جواب قطعی ای برای تغییر و انتخاب های شما در آینده وجود ندارد. تنها موقعیت های روبرو این را مشخص می کنند، خانوم گرنجر!


کتاب از دستان او افتاد و به زمین خورد. کلماتی که سالها پیش به زبان باستانی نوشته شده بودند ناگهان او را خطاب کرده بودند! اما این تمام شگفتی ای نبود که اورا در جایش خشک کرده بود. دود سیاهی به آرامی از کتاب بلند می شد. متراکم می شد، بالا پایین می رفت و در اطراف هرماینی می پیچیدو ناگهان دوددر مقابل او متوقف شد و به به شکل یک دختر لاغر وبلندبالا درآمد. موهای فیروزه ای دختر در اطرافش می چرخید و چشمان سیاهش با شیطنت به او خیره شده بود.

سپس صدایی که گویی پوزخند می زد را به وضوح در ذهنش شنید.
-تو... خسته کننده ای. چه جوری از عالی بودن نمردی!

هرماینی سعی کرد قبل از اینکه عصبانی بشود سوالهایی از دختر بپرسد.
-تو... کی هستی؟
-من کی هستم؟ من خودتم احمق جون. البته خیلی... جالب تر از تو!
-من نیازی ندارم که جالب باشم!
-اوه البته. تو کارای بی اهمیت دیگه ای داری. مثل خفه کردن خودت با کتاب!
-تو هم فقط یه کتابی.

او با عصبانیت لگدی به کتاب زد و آن را بست. حق با مک گونگال بود. این کتاب علمی نبود، فقط مسخره و پر از جادوی سیاه بود. اون دختر مشکی پوش با قیافه ی بی بند و بار مطمئنا نمی توانست او باشد.

-هی! بی بند و بار عمته.

هرماینی با بدبختی متوجه شد که نمی داند این صدا از کجا می آید.
-ملیندا اگه تورو می دید، ازت خوشش میومد. شماها چطور میتونین با جدی بودن عمرتونو تلف کنین؟!
-میشه تنهام بذاری؟ تو اصلا جالب نیستی.
-خواهیم دید، هِرم. تو به من نیاز داری.

هرماینی با عصبانیتی که مدام بیشتر می شد به سمت قسمت ممنوعه برگشت، کتاب را در قفسه چپاند و به سرعت به طرف در خروج رفت. باید هرچه زودتر راهی برای ساکت کردن این صدای احمق پیدا می کرد.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۲۰:۱۳:۳۸

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۹:۱۹ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
همینطور که در راهرو قدم می زد آن حس عجیبی که صبح به او دست داده بود بیشتر شد. آن حس سرتاسر وجودش را گرفت. نمی دانست آن حس چیست و یا از کجا آمده است. ولی می توانست آن را احساس کند.

صبح که سر میز غذا نشسته بود کسی کنارش نشست و به او سلام داد. در مواقع عادی او فقط سلام می داد و هیچ نمی گفت تا شخص مقابلش کارش را بگوید. ولی این دفعه بعد از گفتن سلام همان حس عجیب کل وجودش را در بر گرفت و به جای این که بگذارد شخص مقابل حرفش را بزند شروع کرد به حرف زدن:
-سلام. حالت چطوره؟ کارم داشتی؟

با این حرکت لاتیشا او هم تعجب کرد. چون لاتیشایی که همه می شناختند کم حرف بود. خلاصه مثل اینکه او از تعجب بیشاز حد کارش را یادش رفت و سریع خداحافظی‌ای کرد و رفت.

از صبح به خاطر همان حس کار‌های عجیبی می کرد. مثلا حس کرد که خیلی دلش می خواهد برود کتابخانه. رفت کتابخانه و شروع کرد به خواندن کتاب های مربوط به درس‌هایش.
یک لحظه به خودش آمد و فکر کرد که اینجا چه کار میکند؟ او اصلا به کتاب‌خانه نمی آمد یا حتی اگر می آمد به خاطر رفتن به بخش ممنوعه و یاد گرفتن چند طلسم سیاه بود، نه به خاطر درس خواندن.

کتاب را سر جایش گذاشت و سریع از آنجا بیرون آمد و به خوابگاهش رفت. روی تختش نشست و با خودش فکر کرد که چه بلایی دارد سرش می‌آید؟

در همین فکر‌ها بود که ناگهان صدایی زمزمه کرد:
-لاتیشا!

او به سرعت از روی تخت بلند شد، چاقویی که زیر بالشش می گذاشت را برداشت و شروع کرد به گشتن اتاق که صدا دوباره زمزمه کرد:
-تو سرتم احمق.

و لاتیشا ناگهان آن صدا را شناخت و نالید:
-نه. تو وجود نداری.

آن صدا با بدجنسی گفت:
-چرا وجود دارم.

سر لاتیشا گیج می رفت. دیوار را گرفت که نیوفتد. آن صدا دوباره گفت:
-تو فکر کردی که از شرم خلاص شدی. تو منو انداختی دور. ولی من برگشتم که انتقام بگیرم لاتیاش خانوم.

به وضوح آن صدای هرمیون گرنجر بود. شناسه‌ی قبلی‌اش.
-چی از جونم می خوای؟
-معلوم نبود واقعا؟ تو به این احمقی چطوری جای من رو گرفتی آخه؟ اومدم جات رو بگیرم.

و بعد دنیا دور سرش چرخید، همه جا سیاه شد و روی زمین افتاد.




ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۱۲:۲۸:۰۷

مرگ!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 106
آفلاین
جلسه سوم کلاس فلسفه و حکمت


تاتسویا، بدون هیچ ایده ای برای تدریس جلسه سوم، به سوی کلاس می رفت. در راهروهایی که منابع خنک کننده وجود داشت، هوا معتدل و بهاری بود، اما در برخی دیگر از راهروها، هوا بی نهایت گرم و کسل کننده.
تاتسویا که راهرو به راهرو، از سامورایی یخی به سامورایی تنوری تغییر فاز می داد، بالاخره خسته شد. اینطوری دیگر اصلا نمی توانست، بنابراین چوبدستی اش را کشید، تمرکز کرد، "نیروی چی" را در سرتاسر وجودش احساس کرد و افسون فراخوانی را اجرا کرد.

بر اثر اجرای افسون، یک عدد جارو، با صدای ویژی از انتهای راهرو پدیدار شد و تاتسویا آن را روی هوا گرفت.
سامورایی، نفس عمیقی کشید، لبخندی زد و روی جارو سوار شد...
ادامه مسیر، از طبقه هفتم و تالار گریفیندور تا کلاس فلسفه، لذت بخش تر بود. بر اثر شتاب جارو، زیاد گرما را احساس نمی کرد. و البته اصلا هم به روی خود نیاورد که چندین بار جارو و حتی کاتانایش در طول مسیر، در چشم و چال چند نفر از دانش آموزان فرو رفت.

تاتسویا بالاخره به کلاس فلسفه و حکمت رسید.
هنوز ایده ای برای تدریس نداشت، اما با آرامش وارد کلاس شد. کلاس مثل همیشه بود، تاریک، اما روشن با نور شمع ها و عطرآگین از بوی عود.
با دیدن فضای کلاس لبخندی زد، اما بعد با دیدن قیافه دانش آموزان که سعی میکردند روی زمین سخت در حالت مراقبه بنشینند، لبخندش محو شد.
- اوس شونن شوجو. قالیچه ها رو آقای فیلچ برای شستشو بردن، ولی اصلا نگران نباشید، چیزی شما رو نکشه، قوی ترتون میکنه.

دانش آموزان با شنیدن این قوت قلب، و البته با دیدن برق کاتانای تاتسویا، کاملا در حالت مدیتیشن قرار گرفتند. اما تاتسویا، باز هم نا آرامی عجیبی بینشان احساس میکرد. با شک، به چهره های تک تک دانش آموزان نگاه کرد.
و سپس در ردیف انتهایی کلاس، سه چهره بی نهایت آشنا را دید که با خشم به یکدیگر، و حتی به او نگاه می کردند.
سامورایی تلاش کرد به آن ها بی توجهی کند، اما آن ها همچنان به او توجه کردند. و حتی از ردیف آخر که مخصوص تنبل های کلاس بود، آمدند به ردیف اول تا کاملا جلوی چشمان تاتسویا باشند و همچنان با خشم به یکدیگر و به او نگاه کنند.
در نهایت تاتسویا آهی کشید... موضوع تدریس برایش مشخص شده بود.
- امروز موضوع تدریس در مورد تناسخ هست...
- امروز تدریس با منه!
- اگر دراکو زنده س، موضوع تدریس با خودمه!
- نه خیرم، من با اینکه روحم، ولی کاملا حق تدریس دارم!

تاتسویا و کل کلاس برای سه ثانیه پوکرفیس شدند، نه بیشتر و نه کمتر. در واقع برق کاتانا، به همه ادعاها برای تدریس و پوکرفیس ها، پایان داده بود.
تاتسویا به صحبت کردن ادامه داد.
- همونطور که میبینید، زندگی های گذشته من در حال حاضر اومدن اینجا و قاطی پاطی شدن. این سه نفر هم به ترتیب، پرنتیس، نارسیسا و میرتل هستن. سعی کنید زیاد به زندگیای گذشته تون و تناسختون فکر نکنید، چون ممکنه دچار این مشکل من بشید. البته... شایدم قبلا این اتفاق افتاده، شایدم بیفته حتی. من ازتون میخوام دچار تناسخ بشید، و بیاید اینجا به صورت رول برام گزارشش کنید. اگر شناسه قبلی هم ندارید، مشکلی نیست... میتونید با شناسه بعدیتون دچار تناسخ بشید، یا حتی با یک شخصیت ساختگی که بهتون ربط داره و حس نزدیکی و همذات پنداری دارید باهاش.

تاتسویا این حرف را گفت، سپس با یک برش تمیز، سر پرنتیس، نارسیسا و حتی میرتل را روی زمین غلطاند.
- و کی بازی فوتبال مشنگی رو میشناسه؟

دانش آموزان نمی شناختند، در نتیجه فرار را بر قرار ترجیح دادند تا کلاس به اتمام برسد.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 106
آفلاین

نمرات جلسه ی دوم کلاس فلسفه و حکمت


هافلپاف:

ماتیلدا استیونز: 16
ماتیلدا - سان، رولت رو به سبک خاطره نوشتی اما مثل این‌که فراموش کردی هنوزم قوانین رول نوشتن به پستت حاکمه. مثلاً دیالوگ هات رو همین طوری و بدون اینتر، : و - نوشتی.

خیلی خیلی سریع از روی سوژه پریدی و فضاسازی ای نداشتن. من موقع خوندن پستت هیچ ایده ای نداشتم که ماتیلدا، سدریک، لایتینا و بقیه چه حسی داشتن، چه حالتی رو چهره شون بود و حتی چی پوشیده بودن!

ولی خوشحالم که به نقد قبلی توجه کردی و لحنت رو یک‌دست کردی. به هرحال من توقع خیلی بیشتری از ماتیلدا شوجوی خودم دارم.

کاتانا امیدواره که بازم ببینتت.

نیمفادورا تانکس: 18
اوس بر تو نیمفا - سان. احوالاتت خوبه؟

خب ببین شوجو، من چند تا علامت نگارشی برای تموم کردن جملات جدا از هم (.) متصل کردن جملات پایان یافته ی مرتبط (؛) و مکث وسط جمله (،) داریم که باید بدونیم کجا ازشون استفاده کنیم.
به نظر کاتانا تو یه مقدار با عجله این کار رو می کنی و تمرکز کافی نمی ذاری برای تفکیکشون.

توصیفاتت ساده و روشنن شوجو. این خوبه که مخاطب راحت و بدون دست‌انداز متنت رو بخونه اما سادگی بیش از حد، اونم وقتی که موضوعت یه روزمرگی ساده اس، یه حالت بی روح به نوشته ات می ده.

یه نکته ی مهم دیگه اینه که "بیشتر توصیف کن!" مثلا نشستی رو صندلی راحتی؟
چطوری نشستی؟
پاهاتو دراز کردی یا جمع کردی تو بغلت؟
ولو شدی یا شق و رق نشستی؟

بذار داستان جوری برای خواننده ملموس و عمیق بشه که تورو فراموش کنه.

و اینکه... بین دیالوگا یه اینتر کافی اما بین دیالوگ و توصیف بعدی دوتا اینتر برن.

موفق باشی نیمفا - سان.

سدریک دیگوری: 18

اوس سدریک شونن، خوشحالم که این دفعه به موقع رسیدی!
خب... بریم سر رولت! درمورد علائم نگارشی نکته ی خاصی ندارم فعلا اما درمورد ظاهر کلی پستت باید بگن سعی کن پاراگراف بندی هات منظم تر و زیباتر باشن.

می دونم که می دونی بین دیالوگ و توصیف بعدش باید دوتا اینتر بزنی اما یه جاهایی فراموش می کنی، نه شونن؟

خب حالا مسائل محتوایی...
می دونی، به عقیده ی من این رول، تم طنز داشت. بهتره وقتی که یه پستی به یه سمتی متمایله، خودمونم به اون سمت هلش بریم!
حالا چطوری؟
مثلا با اضافه کردن شکلک و کش دادنِ خنده دار توصیفات. پیدا کردن شوخیای رایج سایت و حتی شوخیای بیرون سایت.

پستت جمله ی پایانی خوبی داشت. به شخصه برای جمله ی پایانی خوب، خیلی ارزش قائلم.

کاتانا امیدواره که این نقد به دردت خورده باشه، سدریک - سان

ریونکلا:

دارین ماردن: 18

اوس، دارین شونن.
با خوندن پستت می تونم بفهمم که تقریبا خوب از علائم نگارشی استفاده می کنی.
یه سری ایراد تایپی داری که مربوط به بی دقتیه. مثلا "نخره" که با توجه به ادامه ی رولت حدس زدم "رخنه" بوده. دی:

از این که بگذریم، تو رولت به جز دارین و تاتسویا هیچ شخصیت آشنایی به چشم نمی خورد. به جاش درمورد کسایی مثل لویی استیون و فرانسیک نوشتی که ما نمی شناسیمشون.
خب... این یه ایراده، دارین سان. این که خودت رو از فضای ایفای نقش و بقیه جدا کنی و از کسایی بنویسی که فقط خودت می شناسیشون.

دیگه اینکه... ما دارین رو زیاد نمی شناسیم. این اصلا بد نیس، مخصوصا اگه خودت بخوای که شخصیت مرموز و ناشناسی باشه اما شونن، منِ خواننده باید بتونم شخصیتی که دارم درموردش می خونم رو "باور" کنم.
عقیده ی کاتانا آینه که رو متعادل تر کردن و باورپذیرتر بودن شخصیتت بیشتر کار کنی.

فضای رولت تاریک بود. این سبک هم مثل سبکای دیگه، طرفدارای خاص خودشو داره، به شرط اینکه منطقی باشه.
من تو پستت دلیل قانع کننده ای برای کشته شدن لویی ندیدم.

خب شونن... امیدوارم موفق باشی و بازم ببینمت.

پنه لوپه کلیرواتر: 18

اوس، پنلوپه شوجو. من و کاتانا خوشحالیم که دوباره می بینیمت.

خب پنی چان، این بار می گم ازت می خوام که با یه مقدار دقت بیشتر به خرج دادن، یه رول خوب رو بهتر کنی.
چجور دقتی؟
مثلا تو متنت، دو بار از "تموم" استفاده کردی و یه بار از "تمام" . شاید تو نگاه اول خواننده حتی متوجه هم نشه اما به هرحال تو ذهنش تاثیر بدی می ذاره‌.

شوجو، متنت خیلی مبهم پیش رفته یه جاهایی و دلیلش اینه که بدون هیچ توضیح یا تیتری، پریدی به یه قسمت جدید. مثلا یه لحظه تو میدان مسابقه بودی و لحظه ی بعدش تو اتاقت تو خوابگاه و کنار تختت.
اینطور وقتا خواننده اول فکر می کنه خودش اشتباه کرده. برمی گرده از بالا می خونه و متوجه این ایراد می شه.

از رو قسمتای پستت نپر و دقیق بگو کجا چه اتفاقی افتاد؛ چون خواننده تو ذهن تو نیست و باید در جریان همه چی باشه.

برای این جلسه دیگه حرفی نمونده.

گریفندور:
هرماینی گرینجر:19
هرمی چان، پستت طنز جذاب و سرگرم کننده ای داشت. حقیقتا نکته ی زیادی برای گفتن ندارم و از نمره ات مشخصه.

با این حال کاتانا می خواد بگه که تو قسمت اول رولت، بهتر بود دلیل عصبانیتش رو هم می گفتی. یه حالت کمرنگی داره که راضی نمی کنه خواننده رو.
بهتر بود با یه دلیل خلاقانه هم طنز این قسمت رو بیشتر می کردی و هم یه دلیلی برای عصبانیت شخصیت معقولی مثل هرماینی می آوردی.

همین شوجو. از سایه برو.

سلینا ساپورثی:18

اوس سلینا شوجو، کاتانا بهت خوش‌آمد می گه.

اول از همه باید یادآور بشم که "می استمراری" رو از فعل جدا کن. مثلا به جای "میتوانست" بنویس "می توانست" .

سلینا سان، تو لحنت یه آشفتگی ای به چشم می خوره. مثلا یه جا دیالوگ نوشتی "من شما را به خاطر نمی آورم." و دیالوگ بعدی رو نوشتی "من نمی دونم شما کی هستین." . خب باید تمرین بکنی که از این به بعد، یک دست بنویسی.
تیتر هات رو بولد و مشخص کن. بذار خواننده هم با تو به "زمان خیلی قدیم" بیاد.
پایان پستت یکم مبهمه. لازم بود بدونیم که آقای نویسنده با سلینا چکار می کنه و چه اتفاقی در نهایت می افته.

امیدوارم که این نقد برات مفید بوده باشه، سلینا - سان.

پی نوشت: نمرات نهایی گروه ها توسط مدیریت محترم محاسبه خواهد شد.
پی نوشت 2: برای نقد کامل تر به پیام شخصی مراجعه کنید


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

سلینا ساپورثیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۴۷ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
اوس استاد

مه غلیظی همه جا را فرا گرفته بود که قدرت بینایی را به شدت کاهش میداد، به طوری که به جز چند قدم جلوتر از خود را نمیتوانست ببیند. در مکانی که نمیدانست کجاست و زمانی که نمیدانست کی است پا میگذاشت و با تعجب فراوان به اطرافش نگاه میکرد و سعی میکرد در میان تمام خاطراتش به دنبال صحنه ای مشابه این صحنه باشد تا شاید به این نتیجه برسد که در گذشته های دور قدم در این مکان گذاشته است. اما تلاش هایش بی نتیجه بود.

از میان تاریکی سایه ای بیرون آمد و تبدیل شد به مردی درشت هیکل که با نگاه خیره به او می نگریست. نمیدانست او کیست، اما حس خوبی نداشت.
مرد لبخند ملیحی زد و گفت:
- سلینا؟ مرا نمیشناسی؟

سلینا مشکوکانه به مرد نگاه کرد و سعی کرد او را به خاطر آورد، اما هرچه بیشتر فکر میکرد، بیشتر به این نتیجه میرسید که او را نمیشناسد. با نگرانی سری تکان داد و گفت:
- من شما را به خاطر نمی آورم!
- عجیب نیست که منو به خاطر نیاری، تو هم مثل بقیه انسان ها روی زندگی من اثر گذاشتی و باعث مرگ من شدی.

سلینا با چشمانی از حدقه بیرون زده به مرد خیره شد، باور نمیکرد آنچه میشنید درست باشد. یعنی او قاتل است؟ اما اگر باعث مرگ مرد شده است، چرا در کوچه پس کوچه خاطراتش، اثری از او نیست؟

مرد به چهره متعجب سلینا خندید و گفت:
- بگذار شرح دهم برایت، شرح بی پایان را!

با این سخن، سلینا کتابی را که سالها پیش در نوجوانی خوانده بود، به خاطر آورد. نام کتاب "بگذار شرح دهم برایت، شرح بی پایان را" بود که نویسنده اش در یک تصادف کشته شده بود.
سلینا به مرد خیره شد و با صدایی لرزان گفت:
- آقا من نمیدونم شما کی هستین، اما اگر حدسم درست باشه و شما نویسنده اون کتاب باشید، شما در تصادف کشته شده اید و من هیچ نقشی در مرگ شما نداشتم آقا!
- جدی؟ اینطوری فکر میکنی؟ پس بذار برات شرح بدهم.

مرد در گوشه ای بر روی نیمکتی چوبی و کهنه که سلینا نمیدانست چه زمانی در آن مکان قرار گرفته است، نشست و به سلینایی که ناگهان به او نگاه میکرد، خیره شد.
- داستان از اونجایی شروع شد که...

زمان خیلی قدیم

- ممنون آقای براون بابت اینکه دعوت ما رو پذیرفتید و برای امضای کتاب بی نظیرتون به اینجا آمدید!
- کاری نکردم آقا، امیدوارم از کتابم لذت ببرید.
- حتما همینگونه است.
- بسیار خب، فکر کنم دیگر زمان رفتن است.
- آقای براون، یک کاش لااقل برای صرف یک قهوه به ما افتخار میدادید.
- ممنون، اما دیروقت است. باید برگردم.
- پس امیدوارم دوباره شما را زیارت کنم!

دو مرد با یک دیگر دست دادند و براون که به شکل عجیبی مرتب به نظر میرسید، سوار ماشین خودش شد و حرکت کرد.

چندین کیلومتر دورتر از او، جایی که در نزدیکی مقصد براون بود، دختر بچه ای با پسران محلشان کوییدیچ بازی میکرد و به عنوان جستجوگر، از سویی به سوی دیگر میرفت. بازی اش مثل همیشه خوب بود، اما همین خوب بودن یک دختر، یک تحقیر برای پسران اطرافش به حساب می آمد. زیرا آنها طاقت دیدن این که سلینا از آنها بهتر است را نداشتند.
سلینا با دقت همه جا را زیر نظر داشت تا سریع تر گوی طلایی را بگیرد و بازی را به پایان برساند. بعد از تلاش فراوان آن را یافت... گوی زرین، جایی در نزدیکی جاده قدیمی در حال پرواز بود. وقت را تلف نکرد و به سرعت شیرجه رفت تا گوی را بگیرد، اما در آخرین لحظه آنقدر مجبور شد ارتفاعش را کم کند که جارویش به سنگ بزرگی گیر کرد و او به زمین خورد. پسران محل که این صحنه را نوعی موفقیت برای خود می دانستند، شروع کردند به خندیدن.

سلینا با عصبانیت از جای خود بلند شد، نگاهی به سنگ انداخت، با صدای بلندی ناسزا گفت و با آخرین حد توانش ضربه ای سنگین به سنگ زد که موجب شد موجی از خاک از زیر سنگ خارج شود. پسران از آنجا رفتند.

رویا که به صورتی بسیار سریع، صحنه ها را نشان میداد ناگهان محو شد و سلینا و مرد دوباره در مقابل یکدیگر بودند.
سلینا با حالتی طلبکارانه گفت:
- خب؟ من چجوری باعث مرگ شما شدم؟ چرا ادامه نمیدید؟

مرد دوباره لبخندی زد و گفت:
- چند ساعت بعد وقتی من از اونجا رد میشدم، سگی بر روی همون سنگی که تو بهش ضربه زدی رفت، اما سنگ که بر اثر ضربه تو شل شده بود، نتونست وزن سگ رو تحمل کنه و به طرف پایین دره قل خورد. سگ برای جلوگیری از افتادن خودش، به سمت جاده پرید و من که در همون لحظه داشتم از اونجا عبور میکردم، برای اینکه به سگ برخورد نکنم، فرمون رو چرخوندم که باعث شد...

مرد با دست حرکتی مثل سقوط را نشان داد و با ایجاد صدای بلندی مثل انفجار، ماجرا را تمام کرد.

سلینا همانطور خیره باقی ماند، نمیتوانست درک کند چگونه این اتفاق افتاده است.
مرد نیز با لبخندی مرموز از جای خود برخواست و شروع به قدم زدن کرد...!



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
اوس تاتسویا-سنسه.

اثر پروانه ای

-اون چطور میتونه انقد بی انصاف باشه!
صورت هرماینی از عصبانیت می سوخت و درحالی که زیر لب غرغر می کرد، کنار دریاچه مدام به این طرف و آن طرف می رفت. رون که با بی حالی زیر درختی در همان نزدیکی نشسته بود، سعی کرد چیز آرامش دهنده ای بگوید.
-اون یه احمق واقعیه، آروم باش. همه میدونیم که حرفاش حقیقت ندارن.
-فقط بخاطر اینکه حاضر نشدم تکلیف تغییرشکلشو بنویسم! باورنکردنیه.

هرماینی با عصبانیت به سنگی که جلوی پایش بود لگد زد. سنگ به داخل دریاچه پرتاب شد و به دماغ یکی از بچه های مردم دریایی ده بالا خورد. پسربچه گریه کنان و حباب تولیدکنان و درحالی که از دماغش خون جاری شده بود، به طرف خانه شان دوید.
-مامانننننن.
-فردی، خاک به سرم! چیشده؟ باز چیکار کردی؟!

فردی از دست مادرش که می خواست یک پس گردنی آبدار نصیبش کند جاخالی داد، او می دانست که محبت میان مردمان دریایی موج می زند.
-من نبوتم! من فقط تاشتم قصل شنی دختل همسایه لو نگا می کلدم.
-حتما باز کار اون دختره ی ورپریده ی عفت خانومه! میدونم چیکارش کنم.

مادرِ دریایی آستین هایش را بالا زد، ملاقه اش را برداشت و به سمت خانه ی عفت خانوم که یک صخره آنورتر و در ده پایین بود، به راه افتاد.

عفت و عشرت و حکمت در حیاط خانه مشغول جلبک پاک کردن بودند، که صدایی شنیدند.
-عفتتتت؟

عفت خانوم زیر لب غرغری کرد.
-این عزت خانومم عین زردمبوی بوداده یهو ظاهر میشه.

سپس از جایش بلند شد و بلند گفت:
-چی شده عزت خانوم؟ چه عجب از این طرفا!
-چی می خواستی بشه! اون از دفعه پیش اینم از الان.
-وا! ملاقه آوردی عزت، هنوز آش بار نذاشتیم بیای هم بزنی.
-یه آشی بپزم برات یه وجب روغن داشته باشه! اون دخترتو نمیتونی کنترل کنی؟ دختره گیس بریده با سنگ زده تو صورت فردیِ من.
-وا خواهر، حرفا میزنیا. به جسیِ من چه ربطی داره که پسرت دائم اینورا ول می چرخه!
-که پسر من ولگرده؟ نشونت میدم.

در انتهای این مکالمه عزت خانوم و عفت خانوم با ملاقه و چنگ و دندون به جون هم افتادند و عشرت خانوم و حکمت خانوم هم درمیانه ی این گیس و گیس کشی، تندتند جلبک پاک می کردند. بلاخره خوبیت ندارد که شما خودتان را قاطی دعواهای زنانه کنید. آن شب عفت و عزت با گیس های پریشان و صورت های چنگ زده شده پیش شوهرهایشان که هرکدام ناخدای ده های بالا و پایین بودند، رفتند و شکایت اذیت ها و قلدری های طرف مقابل را با خیاردریایی اضافه، تعریف کردند. شوهرها هم که کم از همدیگر گله نداشتند، بهانه ای برای ایجاد جنگِ میان دهی پیدا کردند و اینگونه شد که پرتاب سنگی از روی عصبانیت موجب ایجاد جنگ آبکی ای میان مردمان دریایی ده بالا و پایین گشت.


lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
اوس سنسه! کاتانا چطورن استاد؟ اوس و بوس ما رو بفرستیدبراش
******
_ بگیرش دیگه آندرو! الان مسابقه تموم می شه، وقت نداریم!
فریاد لاتیشا آندرو رو بیشتر از قبل دستپاچه کرد. با وحشت چشم هاشو چرخوند تا بتونه کوچکترین اثری از اسنیچ نفرین شده مسابقه پیدا کنه اما هنوز هم هیچ خبری نبود. همه با تمام وجود از دروازه مواظبت می کردن تا پیش از تموم شدن مسابقه سرخگون وارد دروازه نشه و آندرو بتونه اسنیچ رو پیدا کنه.
توی همون لحظه و در بین تموم اون ترس ها، پنی جیغ زد:
_اینجاست! آندرو! اینجا!
اما متاسفانه آندرو که کاملا دور از پنی مشغول جستجو بود متوجه نشد.

_ آندرو! آندرو اسنیچ درست کنار منه!
این بار، آندرو صدای پنی را شنید و با دستپاچگی به طرفش چرخید. ثانیه ها درست روی آخرین ها می گشتند که آندرو رسید و دست به طرف اسنیچ دراز کرد که یکهو اسنیچ با شیطنتی آشکار زیر ردای پنی رفت.

_ لعنتی! الان وقتش نیست!
هم آندرو و هم پنی با وحشت دنبال اسنیچ می گشتن اما چند لحظه بعد، سوت پایان مسابقه به صدا دراومد.

_ لعنتی لعنتی! ازت متنفرم!
پنی باعصبانیت اینو رو به اسنیچ توی دستش فریاد زد و رداشو باعصبانیت روی تخت پرت کرد.
_ فقط چند ثانیه... فقط چند ثانیه!
و با خشم آشکاری رو به پنجره ایستاد و اسنیچ روبا قدرت به بیرون پرت کرد.
اسنیچ پیش رفت و پیش رفت؛ با شیطنت، با لذت عمیقی که کاملا میشد فهمیدتوی وجود زرینش در حال گذره. همینطور توی هوا چرخ میزد که با خوردن به جسمی، متوقف شد و همراه با اون جسم، روی زمین افتاد.
درست کنار اسنیچ طلایی، یک دانش آموز رداپوش هافلی افتاده و به نظر کاملا بیهوش میومد. اسنیچ کمی اطراف رو آنالیز کرد و بعد، پرهاشو باز کرد و به بالا اوج گرفت.
بدون توجه به دانش آموز رداپوش دیگه ای که بیخیال و غافل، با چوبدستیش وردهایی که یاد گرفته بود رو امتحان می کرد و از قضا، رو به دخترک هافلی پیش میومد.

_ استوپ... م... ماتیلدا؟
اسکاور با وحشت این رو گفت و کمی به ماتیلدا نزدیک شد. هر چند از ماتیلدا خوشش نمیومد اما باز هم دلیل نمی شد که بی توجه باشه. همینطور کم کم به ماتیلدا نزدیک می شد که صدای جیغی بلند شد.

_ تو چیکار کردی اسکاور!
نیمفادورا با بغض روی زمین و کنار ماتیلدا نشست.
_ به چه جرئتی روی ماتیلدا طلسم اجرا کردی؟ چطور تونستی اون که به تو کاری نداشت!
چشمای اسکاورگشادشد و با ترس گفت:
_ به من چه؟
سدریک هم از کنارش گذشت و با دیدن ماتیلدا داد زد:
_ چه غلطی کردی اسکاور؟
_ من؟ من کاریش نکردم! خودش افتاد!
_ خودش؟ چرا چرت می گی؟
و ضربه محکمی به شونه ش زد که باعث شد روی زمین بیفته.
طولی نکشیدکه اطراف پر از جادوآموزایی شد که راجع به وضعیت اظهارنظرمی کردن و نمی دونستن چه خبره. پنی که جمعیت رو دیده بودبه سرعت همه رو کنار زد و با دیدن ماتیلدا جیغ کشید:
_ ماتیلدا!
کنارش زانو زد و دستش رو گرفت.
_ نبضش خیلی کنده! چی شده دورا؟

دورا با هق هق گفت:
_ اسکاور! اون... اون یه بلایی سرش آورده پنی!
اسکاور دوباره داد زد:
_ من کاری نکردم دارن دروغ میگن پنی!
پنی با خشم بلند شد. صداش از شدت بغض خشدار شده بود.
_ یکی خانم پامفری رو خبر کنه! چرا تکون نمی خورین؟ و تو... این بلا رو سر همه کسایی که میونه خوبی باهاشون نداری در میاری؟
اسکاور با ناباوری به اطراف نگاه می کرد که پروفسور مک گونگال که به نظر می رسید از ماجرا باخبره وارد شد و داد زد:
_ متفرق شین! دیگه بسه! بچه ها الان خانم پامفری میاد! تا اون موقع مواظبش باشین! اسکاور، همین الان پا می شی و دنبالم میای پیش پروفسور دامبلدور! هر چه سریع تر باید به ویزنگاموت اطلاع بدیم!



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۲:۵۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
اوس استاد!

در یک صبح گرم و آفتابی، من، نیمفادورا و ماتیلدا کنار دریاچه زیر سایه ی درخت بزرگی نشسته و مشغول حرف زدن بودیم. نسیم ملایمی می وزید و نوک چمن هارا با خودش به این سو و آن سو تاب می داد. نور خورشید، سطح گلها را نوازش می کرد و صدای جیک جیک پرندگان با خش خش برگ ها در هم می آمیخت.
درحالی که به پشت روی چمن ها دراز کشیده بودم گفتم:
_ امروز آخرین روزه! فردا جام گروه هارو می دن و بعدش به خونه می ریم. این خیلی عالیه!
_ عالی تر از اون اینه که امسال ما قهرمان گروه هاییم! باورم نمیشه که بعد از چندین سال پی در پی که گریفیندور قهرمان شده بود، حالا ما در صدر جدولیم و اونا دومن!
در تایید حرف ماتیلدا سری تکان دادم سپس گفتم:
البته با شصت امتیاز اختلاف؛ ولی خب، این که مهم نیست، مهم اینه که جام متعلق به ماست!

به قدری غرق در صحبت بودیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم. ناگهان نیمفادورا از جا پرید و با نگرانی عمیقی که در صدایش نهفته بود اعلام کرد:
_ واااای، بچه ها بیست دقیقه از کلاس فلسفه و حکمت گذشته! باید عجله کنیم. تا الانم خیلی دیر شده!

پنج دقیقه ی بعد، درحالی که از شدت دویدن نفس نفس می زدیم، جلوی در بسته ی کلاس پروفسور موتویاما ایستاده بودیم. پس از نواختن چند ضربه به در، در باز شد و با چهره ی خشمگین پروفسور رو به رو شدیم.
_ به به، می بینم که روز آخره و قوانین رو یادتون رفته! نفری ده امتیاز ازتون کم میشه؛ برید بشینید سر جاتون.

با قیافه ای بهت زده سر جایم نشستم. هضم کسر سی امتیاز از گروه در یک ثانیه برایم دشوار بود.
با ناراحتی گفتم:
_ حالا فقط سی امتیاز دیگه با گریفیندور اختلاف داریم.
نیمفادورا به آرامی گفت:
_ اشکالی نداره، سی امتیاز که کم نیست. باید حواسمون جمع باشه که بیشتر از این کم نشه!

اما کاری که پروفسور موتویاما کرد، تمرکز مرا به کلی از بین برد. همان طور که به نقطه ی نا مشخصی خیره مانده بودم، اصلا متوجه وقایعی که در اطرافم رخ می داد، نبودم. تا اینکه با ضربه ی دردناکی که ماتیلدا با آرنجش به پهلویم زد، از جا پریدم.
صدای پروفسور در گوشم طنین انداخت:
_ آقای دیگوری! مثل اینکه خوشحالی روز آخر باعث شده که ساده ترین قوانینم فراموش کنی؛ من همین الان گفتم که تکلیفاتونو بیرون بیارید و تو اصلا توجهی به حرفام نمی کنی! فکر کنم اگه پونزده امتیاز دیگه ازت کم بشه، حواست رو بیشتر جمع کنی!

با ناراحتی و به سختی کلاس را به پایان رساندم. با به پایان رسیدم کلاس بیرون آمدیم و درحالی که ماتیلدا و نیمفادورا در دو طرفم حرکت می کردند، با حرص گفتم:
_ معلومه دیگه، همینجوری از ما امتیاز کم می کنه که گروه خودش برنده بشه! اصلا کی اینو استاد کرده وقتی نمی تونه بی طرفانه رفتار کنه؟ واقعا که!
از شدت ناراحتی و عصبانیت متوجه حرف هایی که از دهانم می پرید نبودم. همانطور که مشغول ناسزا گفتن به پروفسور موتویاما بودم، صدای زبر و خشنی از پشت سر صدایم را خاموش کرد:
_ آقای دیگوری، فکر کنم کسر پنج امتیاز ازت باعث بشه که دیگه پشت سر استادات حرف نزنی!
این صدای پروفسور بونز بود که معلوم شد از وقتی از کلاس پروفسور موتویاما بیرون آمدیم، پشت سر ما حرکت میکرد.

ده دقیقه ی بعد، در محوطه ی هاگوارتز مشغول قدم زدن بودیم. ماتیلدا با نگرانی گفت:
_ سدریک، اشکالی نداره. هنوز ده امتیاز جلوتریم. ناراحت نباش!
ناراحتی و بهت شدیدی که وجودم را فرا گرفته بود، مانع جواب دادن به ماتیلدا می شد. بنابراین بی هیچ حرفی به راهم ادامه دادم.

کلاس بعدی، کلاس پیشگویی بود. هرسه نفر راهمان را کج کردیم تا به کلاس پروفسور تورپین برسیم.

در کلاس، با ذهنی پر از نگرانی سر جایم نشستم. اصلا حواسم سر جایش نبود. مشغول فکر کردن به امتیازهایی که باعث شدم از از گروه کم بشه بودم، که صدای پروفسور تورپین در کلاس طنین انداخت:
_ خب عزیزانم، اول میخوام تکلیفاتونو ببینم. لطفا بذارین رو میز تا به عنوان آخرین تکلیف امسال بهتون نمره بدم.

با شنیدن این حرف، به اندازه ی نیم متر از صندلی پریدم؛ پاک یادم رفته بود که تکلیفم را کنار دریاچه جا گذاشته ام. با عجله به سمت پروفسور تورپین حرکت کردم و اجازه گرفتم که بروم و تکلیفم را بیاورم.
وقتی به کنار دریاچه رسیدم، اثری از تکلیفم نبود. گوشه و کنار و زیر و روی همه جا را گشتم، اما نبود که نبود.
با قدم هایی سست و ذهنی مغشوش به سمت کلاس به راه افتادم. حرف هایی که قرار بود به پروفسور تورپین بزنم را یک دور در ذهنم مرور کردم.

به کلاس که رسیدم، ماجرا را برای پروفسور شرح دادم. و در کمال ناباوری با پاسخ پروفسور مواجه شدم:
_ آقای دیگوری عزیز! تو شاگرد زرنگی هستی، اما به دلیل نداشتن تکلیف مجبورم پنج امتیاز ازت کم کنم.
چرخی زدم و به سمت صندلیم برگشتم. وسط ماتیلدا و نیمفادورا نشستم و با ناراحتی آمیخته به احساس شرم گفتم:
_ وای بچه ها معذرت میخوام، من باعث شدم که اخلاف امتیازمون با گریفیندور به پنج برسه! حالا فقط باید حواسمون باشه که این پنج امتیازو از دست ندیم.
با مشاهده ی قیافه ی ماتیلدا و نیمفادورا نگرانی وجودم را فرا گرفت. پرسیدم:
_ اتفاقی افتاده؟ مگه پنج امتیاز جلوتر نیستیم؟

نیمفادورا با ناراحتی سری تکان داد و گفت:
_ همین الان که تو رفتی بیرون، هرماینی گرنجر به خاطر تکلیف بی عیب و نقصی که نوشته بود ده امتیاز گرفت. سدریک تقصیر تو نیست، اصلا ناراحت نباش. همه ی ما مقصریم!
عالی شد! حالا گریفیندور پنج امتیاز از ما جلوتر بود و باعث و بانی تمام این اتفاقات و از دست دادن جام من بودم!
می دانستم همه ی این اتفاقات به دلیل اثر پروانه ای مزخرفی رخ داده است که در کلاس فلسفه و حکمت یاد گرفته بودیم؛ با بدبیاری اول، بقیه ی بدشناسی ها هم با آغوشی باز به استقبالت خواهند آمد!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۳۱ ۱۷:۱۴:۴۳
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۳۱ ۱۷:۲۰:۴۲

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۰۸ جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
دانش آموزان چشم انتظار معلم ، پشت در کلاس فلسفه و حکمت ایستاده بودند. پنج دقیقه ای می شد که استاد تاتسویا نیامده بود.

لویی استیون سون مثل بقیه حوصله اش سر رفته بود. در هوای گرم و خفه ی راهروی پشت در کلاس به سختی نفس می کشید و دانه های درشت عرق از سر و رویش می چکیدند.
پایش را به دیوار کنار کلاس تکیه داده بود و دست به سینه به راه‌پله نگاه می کرد. نچه هایش مانروک و گراد هم دورش را گرفته بودند. بچه های دیگر در دسته های چند نفره دور و اطراف آنها با هم دیگر حرف می زدند.

لویی دستی به مو های لخت و بورش کشید و زیر لب غرید:
- ببین کی رو گذاشتن معلم ما. معلوم نیست کدوم گوری رفته.

مانروگ که کنار دست او بر زمین نشسته بود خندید و گفت:
- شاید تو دفتر نشسته‌‌ و با اون شمشیر مسخرش داره سیب پوست می کنه.

و دوباره لب هایش از روی هم باز شدند و دندان های زرد و چرک گرفته اش را به نمایش گذاشتند. لویی پوزخندی زد و گفت:
- زنیکه از عهد عتیق اومده بیرون! آخه کی تو این دورو زمونه با شمشیر اینور اونور می ره؟

گراد به راه‌پله اشاره کرد و آهسته گفت:
- داره میاد.

لویی صاف و مرتب ایستاد و به راه‌پله نگاه کرد. سعی کرد بچه ای مظلوم و مهربان جلوه کند. همیشه با نقش بازی کردن هایش معلم ها را فریب می داد. سایه ی کسی بر روی پله افتاد. بچه ها ساکت شدند و به راه‌پله چشم دوختند. اما وقتی او از پله ها بالا آمد و به پاگرد رسید غرغر ها بلند شد و نفس های حبس شده در سینه رها شدند. او تاتسویا نبود ، بلکه دارین ماردن بود. با همان لباس های بلند سیاه و کلاه دار. بچه ها از او رو برگرداندند و مشغول صحبت هایشان شدند. معمولا دانش آموزان از او فاصله می گرفتند. چون به نظرشان دارین پسری عجیب و غریب بود. همه به جز ریونی ها. آنها با نگاه هایی مشتاق به دارین خیره شده بودند. لایتینا فاست گفت:
- دیر کردی دارین!

چشم های لویی درخشیدند. فرصت خوبی برای سرگرم شدن پیدا کرده بود. لویی به گراد سقلمه زد و با سرش دارین را نشان داد. سپس بلند بلند گفت:
- لباساشو نگاه کن. مثل دیوانه ساز ها می مونه. از آزکابان فرار کردی دارین؟

نچه هایش در حالی که به او خیره شده بودند خندیدند. دارین برگشت و با چهره ای سرد و سنگی به لویی نگاه کرد. ریونی ها به لویی و دار و دسته اش چشم غره رفتند. دارین گفت:
- از این لباس ها خوشم میاد. به تو هم ربطی نداره.

و به سمت حلقه ی دوستانش حرکت کرد. لویی گفت:
- اون وقت این لباسها رو از کجا گرفتی؟ حتی مشنگا هم از اینا ندارن. نکنه از یک گدا کش رفتی؟ هان؟ من اینجور لباسا رو تو تن گدا ها زیاد دادم. لباسای گل گشاد سیاه.

گراد پوزخند و مانروگ قهقه می زد. گرنت گفت:
- معلومه زیاد با گدا ها معاشرت داری؟

لویی با نفرت به او نگاه و چند لحظه ای مکث کرد. دوباره خندید و گفت:
- تو سرت تو دفترچت باشه.

کم کم توجه بقیه ی بچه ها به آنها جلب شد و در سکوت بعضی با اشتیاق و بعضی با نگرانی ، نظاره گر دعوایشان شدند. دارین با لحن تهدید آمیزی گفت:
- دیگه زیادی داری خوشمزه می شی. یک وقت دیدی خوردمت.

لویی بازو هایش را بغل کرد و لرزید و گفت:
- وایییی! یک وقت منو نخوری...

خنده های دوستانش بلندتر شد. گراد بر سرش زد و گفت:
- احمقو نگاه چطوری حرف می زنه!

دارین لبخندی زد و گفت:
- خودت خواستی!

- اهم اهم.

تاتسویا در حالی که با نارضایتی و دست به سینه بر پاگرد ایستاده بود به لویی و دارین نگاه می کرد. همگی ساکت شدند. انگشت های دست راست تاتسویا با حالتی عصبی بر بازوی دست چپش می جنبید.

- من از دعوا سر کلاسم متنفرم. سی امتیاز از گروه جفتتون کم میشه.

فریاد اعتراض ها و غرغر ها بلند شد ، لویی و دار و دسته اش با وقاحت تمام داد می زدند که ریونی ها اول شروع کردند و ریونی ها سعی می کردند ماجرا را به معلمشان توضیح دهند.

ولی تاتسویا بدون کوچک ترین اهمیتی به آنها ، قفل در کلاسش را باز کرد و وارد کلاس شد.

---------------

شب بود. جیرجیرکی در بیرون از خوابگاه در دل تاریکی آواز می خواند. لویی استیون سون و دیگر بچه های اسلیترین در خوابگاهشان بر تخت ها دراز کشیده بودند. لویی که تختش کنار پنجره بود ، به تاریکی سقف خیره شده و در افکارش غرق غوطه ور بود. به وقایع آن روزش فکر می کرد. صبح به خاطر حل مسئله ی سختی در ریاضیات جادویی ده امتیاز برای گروهش گرفته بود. در دلش به مناکال معلم ریاضیات فحش می داد. مسئله ای به آن سختی را حل کرد ،ولی فقط ده امتیاز نصیبش شده بود. بعد بلافاصله یاد گرینچ ، دوستش افتاد و در دل خندید. گرینچ سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی از عمد و مخفیانه یکی از بچه های گریفیندور را به سمت هیپوگریفی که باید سوارش می شد هل داد. گریفیندوری محکم به منقار جانور خورد. هیپوگریف هم در جوابش صورت او را کمی نقاشی کرد.

چشم هایش کم کم سنگین و بسته شدند. به این فکر کرد که چند روز دیگر تا تعطیلات تابستان مانده؟ بعد صحنه هایی گنگ و مبهم از آن روز جلوی چشم هایش آمدند. در حالتی بین خواب و بیدار بود که ناگهان سایه ای را بر خودش حس کرد. انگار که چیزی جلوی پنجره اش را گرفته بود. اول فکر کرد خیالاتی شده است. ولی آن سایه خیلی واقعی به نظر می رسید. چشم هایش به آرامی باز شدند و به آن چیزی که جلوی پنجره بود نگاه کرد. یک مرد سیاهپوش بود که نور رنگ پریده و ضعیفی لبخند شیطانی اش را آشکار می کرد. چشم هایش در تاریکی شب برق می زدند و به او خیره شده بود.

قلبش در سینه فرو ریخت و ضربانش چند برابر شد. سرمای وحشت همه ی وجودش را در بر گرفته بود. تا خواست فریاد بزند دست غریبه بر دهان وا شده اش نشست و آن را فشرد. دستش بوی عجیبی داشت. با یک نفس بوی شیرین و تند دست در دهانش فرو رفت و شش هایش را سوزاند. ناگهان احساس کرد همه ی نیرویش از بدنش کشیده و خارج و ضربانش آرام و سرد شده. انگار که خون در رگ هایش منجمد شده بود. چشم هایش سیاهی رفت و دنیا دور سرش چرخید. بعد فقط تاریکی دید...

وقتی پلک هایش به آرامی از روی هم باز شدند گیج و منگ بود. مغزش درست کار نمی کرد و نمی دانست کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده. بدنش درد می کرد و نسیم خنک و مرطوبی به صورتش می خورد. به پشت بر زمین دراز کشیده بود و ستاره های ریز و چشمک زن آسمان را می دید. ناله کرد:
- من کجام؟

ناگهان کسی با صدایی بلند او را از جا پراند:
- آوردیمت جنگل ممنوعه هوا خوری.

بدنش لرزید و جیغ خفه و کوتاهی کشید. ضربات قلبش بر سینه اش را حس می کرد. به آرامی بر زمین سفت و سخت نشست. رو به رویش یک آتش کوچک روشن بود و در کنار آن مرد سیاهپوش و در رو به روی او مرد دیگری که کلاه‌خودی شاخدار بر سر داشت ، بر زمین نشسته و به شعله های رقصان و مست آتش خیره شده بودند. بر صورت هایشان سایه افتاده بود و لویی نمی توانست چهره هایشان را به خوبی ببیند. درختان وحشی و سرکش در پایین تپه ای که بر آن قرار داشتند ، گویی تا بی نهایت گسترده شده بودند. در باد سر هایشان را تکان می دادند و شاخ و برگ هایشان خش خش صدا میداد. گویی که با هم نجوا می کردند. مهتاب نقره فام و کامل در آسمان می درخشید و با نور هایش همه جا را خاکستری می کرد. اخم های لویی در هم فرو رفتند. سعی کرد برخیزد ولی نتوانست. به پاهایش نگاه کرد. با طناب هایی قطور بسته شده بودند. دست هایش همینطور.
ناگهان سرمای ترس همچون جانوری به قلبش خزید.

- چی شده؟ شما کی هستین؟ چرا منو اینجا آوردین؟

سیاهپوش برگشت و با لبخند ترسناکی به لویی نگاه کرد. حالا صورتش زیر نور آتش به خوبی دیده می شد. لویی که از تعجب چشمانش گرد شده بودند با صدای دو رگه ای گفت:
- دارین؟

لویی که چهره اش در هم فرو رفته و سخت مشغول فکر کردن بود گفت:
- یعنی تو منو اینجا آوردی؟ بزار ببینم... نکنه... نکنه اون سیاهپوش کنار پنجره هم تو بودی؟ هان؟
- آره ، من بودم.
- چی؟ چطوری؟ تو که رمز...
- من جادو های سیاه زیادی بلدم لویی.

شعله های خشم در درون لویی زبانه کشیدند. صورتش سرخ شده بود. نمی توانست درک کند که چرا دارین همچین کار احمقانه ای کرده؟ فریاد زد:
- احمقه دیوونه! منو نصف شبی تو تخت خواب بیهوش کردی و کشوندی وسط جنگل؟ می دونی اگه هوریس بفهمه...

هنوز جمله اش تمام نشده بود که مرد شاخدار دستش را همچون شلاق در هوا تکان داد و بر صورت لویی زد. صدایی سیلی اش در جنگل طنین انداخت. گونه ی لویی مثل آتش می سوخت. او خشکش زده بود و مات و مبهوت آن مرد را نگاه می کرد. دارین خندید. مرد شاخ دار که چشم هایش از لذت و شادی می درخشید با صدای خش دارش نعره زد:
- خفه شو! فقط خفه شو و آروم بمیر!

وحشت دوباره در وجودش نخره کرد. دارین که با خنده به پایش می کوبید لویی را نشان داد و گفت:
- نگاش کن فرانسیک... قیافشو نگاه... می خواد گریه کنه.

در همان حال که کم کم خنده هایش قطع می شد و آرام می گرفت فرانسیک گفت:
- بایدم گریه کنه. همه ی آدما قبل مرگ گریه می کنن.

نفس لویی بند آمد. رنگ از صورتش پرید و یخ کرد. انگار که درست نشنیده باشد گفت:
- چی؟ اصلا تو کی هستی؟ اگه بخوای با من کاری کنی از دستتون شکایت می کنم.

دارین گفت:
- اوه ه ه ، شکایت می کنه. شنیدی فرانسیک شکایت می کنه. هه.
- فرانسیک؟ این کیه ماردن؟ اصلا شما با من چی کار دارین؟
- یکی از دوست های خارج از هاگوارتزم.

دارین چیزی را با انبر از آتش در آورد. یک چاقوی بلند و نوک تیز بود که سرش از شدت گرما سرخ شده بود. دارین با چوبدستی اش وردی خواند و به راحتی دسته ی چاقو را در دست گرفت.بعد به لویی خیره شد. در چهره اش هیچ احساسی دیده نمی شد و عضلات صورتش کوچک ترین حرکتی نداشت. خشکش زده بود و مثل مجسمه های مومی چاقو به دست به لویی نگاه می کرد. چیزی در شکم لویی مثل مار به هم پیچید. انگار که یک قلوه سنگ ده کیلویی را درسته قورت داده بود.

دارین نعره کشید و چاقو را با سرعت برق به سمت سینه ی لویی برد. لویی جیغ کشید و چشمانش را بست. صدای پاره شدن چیزی را شنید. قلبش طوری می تپید که انگار می خواست از سینه بیرون بزند. آدرنالین در خونش به جهش افتاده بود. لحظه ای احساس کرد که کارش تمام است و تا چند دقیقه ی دیگر می میرد. صدای قهقهه ی دارین در گوشش می پیچید. چشم هایش را به آرامی باز کرد. هنوز بر زمین نشسته بود. سرش را پایین آورد و به سینه اش نگاه کرد. از آن خون نمی آمد ولی پیراهنش از بالا تا پایین جر خورده بود. سینه و شکم خیس عرقش زیر انوار آتش برق می زد.

به نفس نفس افتاده بود و صورتش از ترس مچاله شده بود. لب هایش از وحشت کج و آویزان شده بودند. بریده بریده گفت:
- دارین خواهش می کنم ، این کارا برای چیه؟

خنده های دارین یک دفعه قطع شد.

- یادت نمیاد؟ تو صبح مسخرم کردی ، قلبمو آتیش دادی. حالا وقتشه که منم قلبتو آتیش بدم.
- منظورت چیه؟

دارین به تندی داد زد:
- می خوام بکشمت. چون ازت متنفرم. تو اینجا می میری و هیچ کس هم نمی فهمه.

دارین به آرامی چاقوی داغ را به سمت سینه ی لویی جلو آورد. اشک در چشمان لویی حلقه زد و بیرون پرید. همه ی محتویات شکم و سینه اش به خود پیچید. ناگهان احساس کرد نیروی فراوانی همه ی وجودش را در بر گرفته. گویی در واقع پسین لحظات مرگ به نیرویی ما فوق بشری رسیده بود. دست و پا می زد و خود را از چاقو دور می کرد. سعی کرد برخیزد. اما ناگهان فرانسیک جلو پرید و شانه هایش را گرفت بدنش را محکم به زمین چسباند. با لحنی خشن که سرشار از لذت و شادی بود گفت:
- کارشون تموم کن دارین. حق این خوک کثیفو بزار کف دستش.

دارین به آرامی چاقو را به سینه ی لویی نزدیک تر كرد. بدن لویی دیوانه وار می لرزید ، فریاد می زد و کمک می خواست صدای فریادش در جنگل بی انتها می پیچید و در میان شاخ و برگ درختان خفه می شد. از این صحنه لذت می برد. لویی مثل یک گوسفند قبل از مرگ دست و پا می زد. خیس عرق شده بود و سعی می کرد زنده بماند. با اینکه هیچ راه فراری از چاقوی دارین نبود اما باز هم با تمام وجود و نیرویش سعی می کرد از آن بگریزد و زنده بماند. همیشه عاشق این صحنه بود. عاشق لحظه ی انتقام و لحظات آخر زندگی کسانی که جانشان را می گرفت. صدای پدر و مادر دارین در سرش پیچید:
- تاریک نباش...

چند روز پیش خواب آنها را دیده بود که چنین هشداری به او دادند. همچنین به او گفتند که از فرانسیک دوری کند. چون او مایه ی نابودی اش است. اما حالا فرانسیک رو به رویش بود و او را به کشتن تشویق می کرد.

دارین از خود پرسید تاریک نباش یعنی چه؟ آیا کشتن یک نوجوان پانزده ساله آن هم فقط به خاطر مسخره کردن تاریکی محسوب نمی شد؟ چاقوی دارین بر پوست سفید سینه ی لویی ثابت ماند. او فریاد می زد و در حالی که اشک می ریخت از دارین معذرت می خواست. پدر و مادرش در خواب به او گفتند که این تنها خواسته ای است که از او دارند. اینکه تاریک نباشد. فرانسیک به تندی گفت:
- چرا معطلی؟ بزن روده هاشو در بیار.

لویی در حالی که می گریست با صدای گوش خراش جیغ زد:
- خواهش می کنم دارین. منو ببخش. غلط کردم منو ببخش. ببین... بابام خیلی پولداره. هر چقدر بخوای بهت می ده ، فقط منو نکش. خواهش می کنم ، اصلا هر کار بگی می کنم.

دارین دو دل ماند. از طرفی عطش کشتن در درونش مرگ می طلبید و نصیحت پدر و مادرش در دلش سنگینی می کرد. چاقو را کمی عقب برد. تکه ی خالی ای در قلبش بود که فقط با کشتن ارضا و پر می شد. اما چیزی در درونش تکان خورد. حس لطیف انسانیت که سالهای سال آن را با دیوار نفرت پوشانده بود در درونش پدیدار شد. آدم کشتن کار خوبی نبود. او نباید این کار را می کرد. چاقو را عقب تر برد. فرانسیک اخم کرد و صورتش در هم فرو رفت.
- داری چه غلطی می کنی؟ بکشش!

دارین در سکوت به چشم های وحشتزده و گریان لویی خیره شده بود. به آرامی گفت:
- نه.

فرانسیک نعره زد:
- چی؟ نه یعنی چی؟ تو چت شده بچه؟
- ازت ممنونم دارین. جبران می کنم ، مطمئن باش جبران می کنم.

فرانسیک داد بلندی کشید و مثل برق چاقو را از دست دارین قاپید و در سینه ی لویی فرو کرد. چنان سریع و تند همه ی این کار ها را انجام داد که لویی حتی نتوانست فریاد بکشد. در یک ثانیه چاقو تا دسته در سینه ی چپش فرو رفت و خون از شکاف ریز دور آن بیرون ریخت. صورت لویی مثل گچ سفید شده بود و نمی توانست نفس بکشد. ذهنش خالی خالی بود و قلبش نمی تپید. دارین فرانسیک را به سمتی هل داد و داد زد:
- نه!

لویی را در آغوش گرفت و در حالی که تکانش می داد نامش را صدا می کرد. جیرجیرک ها سوت می زدند ، باد می وزید و صدای فریاد دارین را در تاریکی جنگل می پیچاند.
اما دیگر دیر شده بود. چشم های لویی استیون سون بسته شدند و او مرد.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.