هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۲ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
اوس پرفسور موتویاما.

ابروهایم گره خوردند.
از شوخی پسر ها متنفرم، خصوصا آن ها که فکر می کنند خیلی بامزه اند.
من عاشق اسمم( نیمفادورا) هستم اما آنها اسمم را مسخره می کنند.

خندیدند:
_ نیمفادورااااا...ها ها ها.

انگشتم را به نشانه ی تحدید، مانند عمه مارج تکان داده و با عصبانیت فریاد زدم:
_ اگه یک بار دیگه اسمم رو مسخره کنید، هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید.

بلند تر خندیدند و دم گرفتند:
_ نیمفادورا...دورا دورا. نیمفادورا...دورا دورا.

چوبدستیم را جسورانه تکان دادم و زمزمه کردم:
_ لوکوتومو مورتیس. ( طلسم بسته شدن پاها)
لحظه ای بعد پسر ها نقش بر زمین شدند.

موهای مشکی و لخت بلندم را تاب داده و پشت چشمی نازک کردم. و با افاده به طرف خوابگاه اسلیتیرین به راه افتادم.

تالاپی روی صندلی چرمی سالن مطالعه افتادم.
وقتش بود به مطالعه درس هایم بپردازم.

_ سلام تانکس.
بدون آن که نگاه کنم تا ببینم چه کسی سلام کرده است، سری تکان دادم.

دوباره پرسید:
_ میای بریم بازی کوییدیچ ریونکلا-گریفندر رو نگاه کنیم؟ تا چند دقیقه ای دیگه شروع می شه.

سرم را با عصبانیت از روی کتاب تاریخ جادوگری بلند کردم:
_ من هیچ علاقه ای به کوییدیچ ندارم. حالا میشه لطف کنی و از اینجا برای؟

پتو ی سنگین را کناری انداخته و به طرف پنجره رفتم.
_ میشه تمومش کنید ؟
ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود، اما هنوز ریونکلایی ها در حال شادی بودند، چون در نبرد کوییدیچ امروز آنها پیروز شده بودند.

وقتی سر و صدای آنها تمام شد، چیزی نگذشت که خوابم برد.
در خواب دخترکی با موهایی کوتاه و صورتی رنگ شادی کنان از درختی بالا می رفت.
از چشمان درخشانش می توانست به راحتی فهمید که دختری بسیار خوشرو و مهربان است.
دوستان زیادی( بر عکس من) داشت که با آنها می گفت و می خندید.

به طرف او رفتم و پرسیدم:
_ تو کی هستید؟

_ نیمفادورا...نیمفادورا تانکس.
از خواب پریدم سرم محکم به میله ی بالای تخت خورد، و دنگی صدا داد.
همان طور که سرم را می مالیدم فکر می کردم:
_ یعنی چی؟ یعنی چی که او هم نیمفادورا بود؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۲:۳۷
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 135
آفلاین
جلسه چهارم فلسفه

- کلاس هم که تشکیل نشد.
- بهتر، بریم مهمونی شبونه ی هوریس؟

دو دانش آموز ناامید از آمدن استاد سامورایی از جا بلند شدند و به سمت در خروجی حرکت کردند. فقط مرلین می دانست که آیا آن دو بیش از حد بدشانس بودند یا استاد فلسفه زمان بندی افتضاحی داشت اما درهرصورت، در با سرعت وحشتناکی گشوده شد و آن دو را به دیوار چسباند.

- به شدت مریضم و حوصلتون رو ندارم، شونن شوجو!

دخترک در دستمال کاغذی فین کرد و ادامه داد:
- اما اومدم تدریس حیاتی این جلسه رو انجام بدم و برم.

تاتسویا دو دانش آموز بخت برگشته را با چوب دستی اش بلند کرد و به انتهای کلاس پرتاب کرد.

- منی که با این حالم اینجا وایسادم و گیر همچین ابلهایی - به دو دانش آموز کذائی اشاره کرد - افتادم، تو یه دنیای دیگه، تو اتاقم توی خانه ی ریدل، با یه فنجون چای سبز، نشستم پشت پنجره به تماشای بارون.

حالت رویایی دخترک، با پرسش هرماینی از بین رفت.

- منظورتون از یه دنیای دیگه چیه؟

تاتسویا لحظه ای در فکر فرو رفت و سپس جواب داد:
- هرماینی شوجو. درمورد دنیاهای موازی چیزی می دونی؟
- چیزای کمی می دونم.

تاتسویا دستی بر روی کاتانا کشید و گفت:
- جهان های موازی درواقع یعنی اینکه در کنار واقعیتی که الان وجود داره، واقعیت های دیگه ای هم در جریانه. برای مثال هرماینی گرینجری که از کتاب متنفره و فنریر گری بکی که گیاه خواره.

دانش آموزان خندیدند اما با دیدن برق کاتانا ساکت شدند.

خب عزیزانم، برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که داستان یه روز زندگی تون تو یه دنیای موازی رو بنویسید.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۲:۳۷
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 135
آفلاین
نمرات جلسه ی سوم فلسفه و حکمت


ریونکلا

لاتیشا رندل:۱۸

اوس لاتیشا شوجو. من و کاتانا خوشحالیم می بینیمت.
می دونی لاتیشا سان؟ هر رولی از شروع و پایان و محتوا تشکیل میشه. رول تو از نظر محتوا نمره ی کامل رو از من می گیره اما متاسفانه شروع و پایان منسجمی نداره.

شوجو، از علائم نگارشی به اندازه ی کافی استفاده نکردی. برای مثال ویرگول!
زمانی که جمله ی دو فعلی داری، اگه بینشون "که" یا ''و'' نداشت، بعد فعل اول باید ویرگول بذاری.

پنه لوپه کلیر واتر:۱۹
پنی چان چه خوب که بازم می بینمت!

چیز زیا دی برای نقد کردن نیست و از نمره ات هم مشخصه. سوژه ی خیلی خوب بود و خوب بهش پرداخته بودی. تنها چیزی که مانع گرفتن نمره ی کامل شد، یه سری سوتی نگارشی بود. مثل نخوندن فاعلت با فعلی که آورده باشی.

یه توصیه ای هم دارم برات! به عنوان یه نویسنده، باید سعی کنی بهترین حالت رو برای نوشتن یه جمله و بیان یه حالت پیدا کنی.

همین پنی چان، موفق باشی.

گریفندور

هرماینی گرینجر: ۲۰

خب... هرمی چان، مفتخرم بگم که رولت خیلی به اون مفهومی که مد نظر داشتم نزدیک بود و از خوندنش لذت بردم.

فقط یه موردی به چشمم خورد. یه جا نوشته بودی "او" و بعدش نوشته بودی "اون". فکر می کنم از دستت در رفته بود ولی سعی کن بیشتر دقت کنی.

هافلپاف

ماتیلدا استیونز:۱۸.۵

اوس ماتیلدا شوجوی عزیزم. خوش اومدی.

سوژه ات جالب بود. بعد از تموم شدنش برگشتم و دوباره خوندمش. ایده ی خوبی بود و طنزش رو دوست داشتم.

چیزی که باید بگم درمورد دیالوگ ها و نقل قولاته که یه جاهایی اصولش رو رعایت نکردی. اصولش چیه؟
گفت (یا فعلای مثل اون) + : + یه اینتر

خیلی واضح نگفته بودی که همون جکسون بودی. به واقع زیاد بهش نپرداخته بودی و جای توضیح بیشتر داشت.

منتظرم که ببینم این اصول رو رعایت می کنی، شوجو.

نیمفادورا تانکس:۱۸.۵

نیمفا شوجو، رولت از اون رولایی بود که آدم با حسرت بهشون نمره ی کامل نمیده. به واقع سوژه ی خوبی بود که جا داشت عالی باشه.

شوجو. بعد از تموم شدن دیالوگت و شروع دیالوگ بعدی، دو تا اینتر باید بزنی.
قبل از اختراع کردن (دی:) ترکیباتی مثل "رخنه کردن مو در سر" مطمئن شو که وجود دارن و اینطوری خواننده رو متعجب نکن!

پی نوشت: نمرات گروه ها توسط مدیریت محترم اضافه خواهند شد.
پی نوشت۲: برای نقد بیشتر جغد بفرستید.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۹ ۲۲:۲۵:۴۲
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۹ ۲۲:۲۶:۳۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۲ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
اوس پرفسور موتویاما. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

از امروز صبح احساس می کردم دارند به من متفاوت نگاه می کنند.
دیگر از آن نگاه های دوستانه خبری نبود گویی کمی از من می ترسیدند.

عمارت مالفوی ها:

_ بفرمائید خانم مربا میل کنید.
تعجب کردم تا به حال ندیده بودم الکتو با من این قدر مؤدب شود.
با تعجب پرسیدم:
_ چیزی شده الکتو؟
اما این صدای من نبود...صدای بلاتریکس لسترنج بود.

احساس می کردم سرم سنگین تر از قبل شده است.
دستی بر موهایم کشیدم دیگر خبری از موهای کوتاه و نا مرتب
تانکسی نبود، موهایی فرفری و بلندی روی سرم رخنه کرده بود.
چرا زودتر متوجه نشده بودم؟

قیافه ی متعجب الکتو را تنها گذاشته و به طرف آینه ی بزرگ سرسرا رفتم.
درست بود خودش بودم بلا...
خب حالا که این اتفاق افتاده بود، که البته خدا می داند چطور.
باید مثل بلاتریکس رفتار می کردم تا کسی متوجه نشود جای من و او عوض شده است.

لحظه ای بعد تانکس، یعنی بلاتریکسی که حالا به شکل من در آمده بود، وارد سالن غذا خوری شد.
هراسان به دور و برش نگاه می کرد.
وقتی چشمش به من افتاد سریع به طرفم آمد. راستش دیدن خودم که به طرف خودم میاد یکم گیج کننده است.

بلاتریکس دستم را گرفت و داخل اتاقی کشید. مرگخوار ها از اینکه تانکس دست و پا چلفتی این طور با یکی از لسترنج ها رفتار می کند بسیار متعجب شدند.

_ ای احمق...چرا همچین اتفاقی افتاده؟
اینکه صدای عصبانی خودم را بشنوم که دارد خودم را دعوا می کند عجیب بود.

به خودم آمدم:
_ آه نمی دونم خانم. آخه چطور همچین چیزی ممکن است؟
بلاتریکس به موهای کوتاهش دستی کشید و گفت:
_ خب معلوم است دیگر.
_ چه چیز معلوم است خانم؟

_ خب تو درس تاتسویا رو حتما یادت هست؟ همان که می گفت:« با شناسه بعدیتون دچار تناسخ بشید» حتما شناسه ی بعدی تو بلاتریکس لسترنج و شناسه ی من نیمفادورا تانکس هست.
بعد زیر لب گفت:
_ البته خدا نکنه.

در باز شد. مرگخوار ها پشت در ایستاده بودند.
لوسیوس رو به من گفت:
_ اتفاقی افتاده بلا؟
_ نه هیچی.

دست من را گرفتند و با احترام سر میز صبحانه آوردند.
برگشتم تا ببینم تانکس یا به عبارتی دیگر بلاتریکس اصلی در چه حالی است.
قیافه ی وحشت زده ی خودم را دیدم که سعی داشت از دست مرگخوار هایی روی دوشش رفته بودند فرار کند.


حالا هر چه باشد باید تا آخر روز من نقش بلا و او نقش تانکس را بازی کند، تا دوباره شب بشود و شاید این اتفاق مصیبت بار به پایان برسد.

تمام روز به این منوال گذشت: من خرابکاری انجام می دادم، مرگخوار ها متعجب می شدند.
شب را به بهانه ی این که حالم خوب نیست زودتر به رخت خواب رفتم.
سعی کردم بدون اینکه به این موضوع فکر کنم راحت بخوابم.

فردا صبح وقتی بیدار شدم، اولین کاری که کردم نگاه کردن در آینه بود.
اما مشکلی وجود داشت، در آینه دختری با موهای مشکی بلند و فرفری و چشمانی مشکی به من نگاه می کرد.
« من هنوز بلاتریکس لسترنج بودم»


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
اوس استاد سامورایی خوشگل. طبق انتظار کاتانای شما، من اومدم!

من ازتون میخوام که دچار تناسخ بشید و بیاید اینجا به صورت رول، برام گزارشش کنید. اگر شناسه ی قبلی ندارید، مشکلی نیست... میتونید با شناسه ی بعدیتون *دچار تناسخ بشید و یا حتی با یه شخصیت ساختگی که بهتون ربط داره و حس نزدیکی و همذات پنداری دارید باهاش.


- اونو نگاه کن.

دورا (تانکس نه، دورای خودمون!) به تابلویی در راهرو اشاره کرد که بیشتر دانش آموزان هاگوارتز، دور آن جمع شده بودند و با هم صحبت می کردند. یعنی چه بود که همه داشتند درباره اش حرف می زدند؟ بقیه را از سر راه خود کنار زدم و شروع کردم به خواندن.

- مسابقات دوئل و کوییدیچ هاگوارتز برای دختران ممنوع است. تنها پسران حق شرکت در این مسابقات را دارند. بعلاوه دختر ها باید رأس ساعت نه شب بخوابند. ولی پسران حق بیدار ماندن تا سه صبح رو دارند. و در کل، دخترا از همه ی فوق برنامه ها محروم هستند.
- ماتیلدا دیدی چی گفت؟
- خب خوش بحال منه یا همه ی پسرا. ولی شما دخترا از همه چی منع شدین.
- چی میگی؟! توام مثل ما مونثی دیوونه!
- من جکسون شپارد و مذکـ... هیچی. آره بابا داشتم شوخی می کردم. جدی نگیر!

او به من نگاهی تعجب آور تحویل داد و من هم برای او جوابی نداشتم برای همین گفتم:
- بریم.

و من جلوتر از او به راه افتادم. چرا برای یک لحظه، فکر کردم که مذکر و یا جکسون شپاردم؟ اصلا او که بود؟ خیلی عجیب بود. فکر کنم قرص ضداسترس را به جای قرص توهم خورده بودم. باید حواسم را جمع کنم که دیگر همچین اتفاقی برایم نیفتد!

تالار هافل

همه ی تالار، پر از سروصدای دختران از محرومیتشان در فوق برنامه ها، پر شده بود. اما من در مبل باستانی هافل نشسته بودم و از جایم تکان نمی خوردم. چشمانم را بسته بودم و مدیتیشن می کردم. بیشتر موقع ها جواب میداد اما این دفعه نمی توانستم تمرکز کافی را داشته باشم.

لیندا با صدای برافروخته ای گفت:
- یعنی چی! آخه مگه میشه؟ همیشه میگن خانوما مقدم ترن...
سدریک غرولندکنان گفت:
- اما اینجا که دنیای مشنگی نیست لیندا! اینجا همه چی چپکیه. بیشتر موقع ها به نفع شماست. اما حالا یه بارم به ما شانس دادن. چرا ناراحتی؟ چرا ناراحتین؟!
- چرا چرت و پرت میگی؟ این قانون همیشیگیه. بفهم.
ناگهان از دهانم پرید:
- چرا بحث می کنین؟ پسرا همیشه شاخص بودن. دخترا خیلی ضعیفن! راستی، من تو تالار هافل چیکار می کنم؟ منو از تالار گریف دزدیدین؟

همه با تعجب به من نگاه کردند. ناگهان به خودم آمدم و فهمیدم که چه گندی زدم! من یک بار اینکار مزخرف را انجام دادم. چرا دوباره؟

- فکر کنم که باید یه هوایی بخورم!

حیاط هاگوارتز

من در گوشه ای در حیاط هاگوارتز و جایی که کسی من را نمی دید، نشسته بودم و موهای خود را می کندم. انقدر کندم که یک گربه موهایش به اندازه ی من نمی ریخت! امروز اصلا حال خوبی نداشتم. دو بار... نه!چهار بار، فکر کردم که مذکر هستم و آبرویم را جلوی دوستانم، بردم.

و بدتر از همه این بود که هر دودقیقه یک بار فکر می کردم که گریفیندوری ام. وقتی برای هواخوری به حیاط آمدم، هر دختری را که می دیدم مخصوصا لیزا چارکس، قلبم صد و چهل تا میزد. حتی دو بار هم کنار لیزا رفتم و از او پرسیدم که:

- چرا انقدر خوشگل هستی؟
یا
- نظرت درباره ی من چیه؟

و او در جواب هر دو سوال گفت:
- زده به سرت؟

یا دو ساعت پیش، سه بار می خواستم به تالار گریف بروم. اگر زود جلوی خود را نمی گرفتم، تابلو را می شکاندم که من:

- یه گریفیم، تابلوی به درد نخور!!

تنها کار مفیدی که کردم، این بود که از هرمیون پرسیدم که

- جکسون شپارد کی بوده؟

و هرمیون گفت:
- هیچکدوم از گریفی ها اونو خوب نشناخت. سه ماه تو هاگوارتز موند و بعدش خودشو از صخره پرت کرد پایین.

من آرام و قرار نداشتم. ممکن بود که این اتفاق برای من هم بی افتد؟ ناگهان از جایم برخاستم.صدایی در سرم گفت:

- برو به لبه ی صخره و خودتو از این شرایط خلاص کن.

من نمی توانستم جواب او را بدهم. انگار که کسی دهانم را بسته بود. ناخودآگاه، به طرف صخره رفتم که خودم را پرت کنم!
.........................
* یعنی اینکه موضوع دومی رو انتخاب کردم!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
همینطور که هوا در حال تاریک شدن بود، پنی که پس ازغیب و ظاهرشدن هم اکنون در حال رفتن به طرف خانه کوچکش در گودریکزهالو بود صدای عجیبی شنید.
_ پاق!
انگار که صدای غیب و ظاهرشدن خودش کمی دیرتر از موعد آمده باشد، صدا مثل سمفونی هشدارآمیزی مغزش را پر کرد. به سرعت برگشت و با نگاه عمیق و مشکوکی به اطراف نگاه کرد اما در آن ساعت از شب هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. پنی نفس عمیقی کشید و قدم هایش را تندتر کرد. با وجود شدت گرفتن نبرد در این روزهای اخیر اصلا صلاح نبود برای قدم زدن دورتر از خانه ظاهرمی شد اما حالا وقت تکرار اشتباه نبود؛ بنابراین به سرعت برای غیب و ظاهرشدن دوباره آماده شد که ناگهان دوباره صدای"پاق" دیگری آمد و اندامی درست به اندازه خودش ظاهر شد.
نفس پنی در سینه حبس شد ولی برای حفظ ظاهر سعی کرد جلوی کوچکترین عکس العملی را بگیرد و موفق شد؛ فرد روبرویش رو به جلو آمد.

_ لوموس!
و پنی این بار در نور چوب جادویش صورتی درست شبیه خودش اما بسیار دلنشین تر را دید.

_ "این" رو دوست نداشتی نه؟
پنی که وحشت زده به فردی که آینه وار درون چشمهایش منعکس شده بود نگاه میکرد سعی کرد پاسخی بدهد.
_ چ... چی؟
_ "این" بودن... همینی که جلوت ایستاده! فراموشش کردی، کنارش گذاشتی، از پوسته ش اومدی بیرون و... افسرده و تنها رهاش کردی!
_ م... من...
_ برای تغییر لازم نیست حتما یه تیکه از وجودت رو مثل یه هورکراکس جدا کنی و خودت نابودش کنی! می تونی بذاری بمونه، اصلاحش کنی، دوباره بسازیش.
_ نمی فهمم داری در مورد چ...
_ شاید خودت یادت نباشه اما من زندگی قبلیتم... همون کسی که...
_ زندگی قبلی؟
پنی کاملا گیج به نظر می رسید.

_ آره! یه روزی تو چنین کسی بودی! بااین خصوصیات و این توصیفات!
_ داری دستم می ندازی، نه؟
_ هیچوقت... تو زندگی قبلیت اهل مسخره کردن و دست انداختن نبودی ولی حالا مثل اینکه... یادت نیست نه؟ تصمیم گرفتی عوض بشی... از اون آدم آروم و عاشق تنهایی به کسی تبدیل بشی که بقیه بشناسنت، بهت احترام بذارن... گفتی دیگه این شخصیت مزخرف الانتو دوست نداری، دلت می خواد عوض بشی!
پنی آب دهانش را قورت داد. پنی روبرویش مانند هاله ای از نور به سمتش هجوم آورد و از درون قلبش گذشت.
_ بعدش چی شد؟
_ چون از عمق قلبت خواستی عوض بشی، چون مدتها اینو خواستی، یه روز بیدار شدی و دیگه فرد قبلی نبودی! تو دوباره به وجود اومده بودی و شخصیت قبلیت انگار که هیچوقت وجود نداشت. نابود شد و همه تغییر کردن طوری که "تو" ی قبلی رو به یاد نداشتن. شخصیت قبلیت رو مثل تفاله دور انداختی و اون، من شدم! تنها و مطرود... دلشکسته و فراموش شده... فراموش شده!
پنی با شگفتی به او نگاه می کرد. باور نمی کرد که چنین چیزی حقیقت داشته باشد. کمی به اطراف نگاه کرد و دهانش را برای گفتن چیزی باز شد اما بدون بیرون آمدن صدایی دوباره آن را بست.

_ نمی خوای به من برگردی؟
_ چی؟
پنی منسوخ کمی در اطرافش چرخید.
_ فقط برای این الان می تونم باهات حرف بزنم که تو بخوای برگردی... به این شخصیت!
_ من... من...
نگاه ملتمسانه روبرو با عجز از او درخواست می کرد و او نمی دانست چه بگوید. از تصمیم خود کاملا مطمئن بود اما...
_ من متاسفم!
پنی منسوخ با ناباوری چشمانش را پایین انداخت.
_ ولی... ولی من نابود می شم... این برات ذره ای اهمیت نداره؟
_ نمی دونم باید چی بگم. فقط اینو می دونم که از زندگی الانم راضیم و نمی خوام از دستش بدم.
_ پس... نمی خوای دوباره برگردی؟
_ متاسفم ولی... نه!
با آمدن آخرین کلمه از زبان پنی، وجود روبرویش کمرنگ و کمرنگ تر شد. نگاهی به اعضای در حال نابودیش کرد و داد زد:
_ خواهش می کنم پنی! بگو بله! قبول کن! خواه...
اما او دیگر از بین رفته بود و تنها ذرات سفید رنگی از او در هوا پراکنده بودند. پنی با بغض چشمانش را به زمین انداخت. تنها نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموش کند چه اتفاقی افتاده است. قدم های سنگینش به آرامی برداشته شدند و او سردرگم و پریشان راهش را به طرف خانه اش کج کرد.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-پیداش کردم!

هرماینی که بلاخره کتابی درمورد زندگی قبلی و بعدی روح انسانها پیدا کرده بود، هنوز از خوشحالی ورجه وورجه می کرد و سعی می کرد به هیس هیس تهدیدآمیز مادام پینس توجه نکند.

جلد زمردی کتاب با حاشیه های طلایی اش می درخشید و عکس مجسمه ی بودا بر روی آن کشیده شده بود. تقریبا نو و دست نخورده بود و به طرز عجیبی قطر کمی داشت. هرماینی آن را نزدیک تر و به طرف صورتش برد و توانست نوشته ریزی را که به زبان باستانی و با جوهری قرمز روی آن نوشته شده بود بخواند. «هشدار، خواندن این کتاب به جادوگران مبتدی توصیه نمی شود». هرماینی مبتدی نبود، ولی صدای آمرانه ی پروفسور مک گونگال با سماجت ِ تمام در ذهنش روشن خاموش می شد:
-این مبحث خیلی قدیمی و البته خطرناکه. بهتون اطمینان میدم که بهتره درموردش کنجکاوی نکنید. عواقب این فرضیه و چیزایی که در ذهنتون میره، زندگیتون در همین حال رو هم به خطر میندازه. یکی ازشاگردای خوب من وقتی که فهمید در زندگی بعدی قراره فنگ بشه، دیگه از درس خوندن دست کشید، همش به اطرافش نگاه می کرد، با خودش حرف می زد و میگفت آینده م تامینه! مسلما کتاب هایی که درموردش بوده از کتابخونه خارج شده.

مک گونگال با گفتن جمله ی آخر مستقیم به او نگاه کرده بود.
-آینده ی این جسم دست شماست، و زندگی بعدی در دست جادو. نمیخوام ببینم که زندگیتون بخاطر کنجکاوی مختل بشه.

اما هرماینی خیلی وقت بود که بخش محتاط و قانونمند خودش را بر اثر دوستی با رون و هری، کنار انداخته بود. او از استاد بونز اجازه استفاده از بخش ممنوع کتابخانه را گرفته بود و بعد از دوساعت جستجو، بلاخره یک کتاب کوچک درموردش یافته بود. این مبحث جالب تر از آن بود که او از دانستنش منصرف شود. هرماینی لبخندی زد و با احتیاط کتاب را باز کرد. کلمات کتاب به زبان باستانی و جوهر طلایی نوشته شده بودند. او به آرامی شروع به ترجمه و خواندن کرد.

تناسخ یا زندگی قبلی پیش رو

در اعصار مختلف، از زمان مرلین تا زمانی که جادوگران سوزانده میشدند، و حتی در همین حال و زمانی که شما تصمیم به شناخت روحتان گرفتید، یکی از امیال و آرزوی مشترک همه ی جادوگران جاودانگی و از بین نرفتن جسم آنها بوده است. جادوهای سیاه و پیچیده ی بسیاری در این راه اجرا شدند، درحالی که این موضوع چیزی جز یک فریب نبود. زیرا روح یک جادوگر یا انسان هرگز از بین نمی رود، این روح تنها در اشکال و بدن های مختلف حلول می کند و دائم در حال تغییرحالت است. سرنخ ها و فرضیه هایی برای پی بردن به میزبان های مختلف روح وجود دارد ولی مهم ترین چیز این است که بدانید خودتان آن را تعیین می کنید.


او با خود فکر کرد که چه کتاب عجیبی! کتاب انگاراو را تمااشا می کرد و می کاوید و هرماینی می توانست قسم بخورد که کلمات خودشان را خم می کنند و تغییر می دهند.

سرنوشت هرکس تعیین شده و البته مبهم است اما بیشترِ سرنوشت شما در همین دستانی است که جلد مرا گرفته. افکار، رفتار، نفرت و عشق شما، میزبان بعدی تان را مشخص می کند. اگر در زندگی تان همیشه یک جادوگر خوب، ناز و عالی باشید. روح شما به تنوع احتیاج پیدا می کند. اگر همیشه از چیزی فرار می کنید، ممکن است روحتان بخواهد در زندگی بعدی آن را بشناسد. ممکن است چیزی شوید که الان از آن تنفر دارید. یا حیوانی که همیشه دوست داشتید. هیچ جواب قطعی ای برای تغییر و انتخاب های شما در آینده وجود ندارد. تنها موقعیت های روبرو این را مشخص می کنند، خانوم گرنجر!


کتاب از دستان او افتاد و به زمین خورد. کلماتی که سالها پیش به زبان باستانی نوشته شده بودند ناگهان او را خطاب کرده بودند! اما این تمام شگفتی ای نبود که اورا در جایش خشک کرده بود. دود سیاهی به آرامی از کتاب بلند می شد. متراکم می شد، بالا پایین می رفت و در اطراف هرماینی می پیچیدو ناگهان دوددر مقابل او متوقف شد و به به شکل یک دختر لاغر وبلندبالا درآمد. موهای فیروزه ای دختر در اطرافش می چرخید و چشمان سیاهش با شیطنت به او خیره شده بود.

سپس صدایی که گویی پوزخند می زد را به وضوح در ذهنش شنید.
-تو... خسته کننده ای. چه جوری از عالی بودن نمردی!

هرماینی سعی کرد قبل از اینکه عصبانی بشود سوالهایی از دختر بپرسد.
-تو... کی هستی؟
-من کی هستم؟ من خودتم احمق جون. البته خیلی... جالب تر از تو!
-من نیازی ندارم که جالب باشم!
-اوه البته. تو کارای بی اهمیت دیگه ای داری. مثل خفه کردن خودت با کتاب!
-تو هم فقط یه کتابی.

او با عصبانیت لگدی به کتاب زد و آن را بست. حق با مک گونگال بود. این کتاب علمی نبود، فقط مسخره و پر از جادوی سیاه بود. اون دختر مشکی پوش با قیافه ی بی بند و بار مطمئنا نمی توانست او باشد.

-هی! بی بند و بار عمته.

هرماینی با بدبختی متوجه شد که نمی داند این صدا از کجا می آید.
-ملیندا اگه تورو می دید، ازت خوشش میومد. شماها چطور میتونین با جدی بودن عمرتونو تلف کنین؟!
-میشه تنهام بذاری؟ تو اصلا جالب نیستی.
-خواهیم دید، هِرم. تو به من نیاز داری.

هرماینی با عصبانیتی که مدام بیشتر می شد به سمت قسمت ممنوعه برگشت، کتاب را در قفسه چپاند و به سرعت به طرف در خروج رفت. باید هرچه زودتر راهی برای ساکت کردن این صدای احمق پیدا می کرد.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۲۰:۱۳:۳۸

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

لاتیشا رندل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۹ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
همینطور که در راهرو قدم می زد آن حس عجیبی که صبح به او دست داده بود بیشتر شد. آن حس سرتاسر وجودش را گرفت. نمی دانست آن حس چیست و یا از کجا آمده است. ولی می توانست آن را احساس کند.

صبح که سر میز غذا نشسته بود کسی کنارش نشست و به او سلام داد. در مواقع عادی او فقط سلام می داد و هیچ نمی گفت تا شخص مقابلش کارش را بگوید. ولی این دفعه بعد از گفتن سلام همان حس عجیب کل وجودش را در بر گرفت و به جای این که بگذارد شخص مقابل حرفش را بزند شروع کرد به حرف زدن:
-سلام. حالت چطوره؟ کارم داشتی؟

با این حرکت لاتیشا او هم تعجب کرد. چون لاتیشایی که همه می شناختند کم حرف بود. خلاصه مثل اینکه او از تعجب بیشاز حد کارش را یادش رفت و سریع خداحافظی‌ای کرد و رفت.

از صبح به خاطر همان حس کار‌های عجیبی می کرد. مثلا حس کرد که خیلی دلش می خواهد برود کتابخانه. رفت کتابخانه و شروع کرد به خواندن کتاب های مربوط به درس‌هایش.
یک لحظه به خودش آمد و فکر کرد که اینجا چه کار میکند؟ او اصلا به کتاب‌خانه نمی آمد یا حتی اگر می آمد به خاطر رفتن به بخش ممنوعه و یاد گرفتن چند طلسم سیاه بود، نه به خاطر درس خواندن.

کتاب را سر جایش گذاشت و سریع از آنجا بیرون آمد و به خوابگاهش رفت. روی تختش نشست و با خودش فکر کرد که چه بلایی دارد سرش می‌آید؟

در همین فکر‌ها بود که ناگهان صدایی زمزمه کرد:
-لاتیشا!

او به سرعت از روی تخت بلند شد، چاقویی که زیر بالشش می گذاشت را برداشت و شروع کرد به گشتن اتاق که صدا دوباره زمزمه کرد:
-تو سرتم احمق.

و لاتیشا ناگهان آن صدا را شناخت و نالید:
-نه. تو وجود نداری.

آن صدا با بدجنسی گفت:
-چرا وجود دارم.

سر لاتیشا گیج می رفت. دیوار را گرفت که نیوفتد. آن صدا دوباره گفت:
-تو فکر کردی که از شرم خلاص شدی. تو منو انداختی دور. ولی من برگشتم که انتقام بگیرم لاتیاش خانوم.

به وضوح آن صدای هرمیون گرنجر بود. شناسه‌ی قبلی‌اش.
-چی از جونم می خوای؟
-معلوم نبود واقعا؟ تو به این احمقی چطوری جای من رو گرفتی آخه؟ اومدم جات رو بگیرم.

و بعد دنیا دور سرش چرخید، همه جا سیاه شد و روی زمین افتاد.




ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۱۲:۲۸:۰۷

مرگ!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۲:۳۷
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 135
آفلاین
جلسه سوم کلاس فلسفه و حکمت


تاتسویا، بدون هیچ ایده ای برای تدریس جلسه سوم، به سوی کلاس می رفت. در راهروهایی که منابع خنک کننده وجود داشت، هوا معتدل و بهاری بود، اما در برخی دیگر از راهروها، هوا بی نهایت گرم و کسل کننده.
تاتسویا که راهرو به راهرو، از سامورایی یخی به سامورایی تنوری تغییر فاز می داد، بالاخره خسته شد. اینطوری دیگر اصلا نمی توانست، بنابراین چوبدستی اش را کشید، تمرکز کرد، "نیروی چی" را در سرتاسر وجودش احساس کرد و افسون فراخوانی را اجرا کرد.

بر اثر اجرای افسون، یک عدد جارو، با صدای ویژی از انتهای راهرو پدیدار شد و تاتسویا آن را روی هوا گرفت.
سامورایی، نفس عمیقی کشید، لبخندی زد و روی جارو سوار شد...
ادامه مسیر، از طبقه هفتم و تالار گریفیندور تا کلاس فلسفه، لذت بخش تر بود. بر اثر شتاب جارو، زیاد گرما را احساس نمی کرد. و البته اصلا هم به روی خود نیاورد که چندین بار جارو و حتی کاتانایش در طول مسیر، در چشم و چال چند نفر از دانش آموزان فرو رفت.

تاتسویا بالاخره به کلاس فلسفه و حکمت رسید.
هنوز ایده ای برای تدریس نداشت، اما با آرامش وارد کلاس شد. کلاس مثل همیشه بود، تاریک، اما روشن با نور شمع ها و عطرآگین از بوی عود.
با دیدن فضای کلاس لبخندی زد، اما بعد با دیدن قیافه دانش آموزان که سعی میکردند روی زمین سخت در حالت مراقبه بنشینند، لبخندش محو شد.
- اوس شونن شوجو. قالیچه ها رو آقای فیلچ برای شستشو بردن، ولی اصلا نگران نباشید، چیزی شما رو نکشه، قوی ترتون میکنه.

دانش آموزان با شنیدن این قوت قلب، و البته با دیدن برق کاتانای تاتسویا، کاملا در حالت مدیتیشن قرار گرفتند. اما تاتسویا، باز هم نا آرامی عجیبی بینشان احساس میکرد. با شک، به چهره های تک تک دانش آموزان نگاه کرد.
و سپس در ردیف انتهایی کلاس، سه چهره بی نهایت آشنا را دید که با خشم به یکدیگر، و حتی به او نگاه می کردند.
سامورایی تلاش کرد به آن ها بی توجهی کند، اما آن ها همچنان به او توجه کردند. و حتی از ردیف آخر که مخصوص تنبل های کلاس بود، آمدند به ردیف اول تا کاملا جلوی چشمان تاتسویا باشند و همچنان با خشم به یکدیگر و به او نگاه کنند.
در نهایت تاتسویا آهی کشید... موضوع تدریس برایش مشخص شده بود.
- امروز موضوع تدریس در مورد تناسخ هست...
- امروز تدریس با منه!
- اگر دراکو زنده س، موضوع تدریس با خودمه!
- نه خیرم، من با اینکه روحم، ولی کاملا حق تدریس دارم!

تاتسویا و کل کلاس برای سه ثانیه پوکرفیس شدند، نه بیشتر و نه کمتر. در واقع برق کاتانا، به همه ادعاها برای تدریس و پوکرفیس ها، پایان داده بود.
تاتسویا به صحبت کردن ادامه داد.
- همونطور که میبینید، زندگی های گذشته من در حال حاضر اومدن اینجا و قاطی پاطی شدن. این سه نفر هم به ترتیب، پرنتیس، نارسیسا و میرتل هستن. سعی کنید زیاد به زندگیای گذشته تون و تناسختون فکر نکنید، چون ممکنه دچار این مشکل من بشید. البته... شایدم قبلا این اتفاق افتاده، شایدم بیفته حتی. من ازتون میخوام دچار تناسخ بشید، و بیاید اینجا به صورت رول برام گزارشش کنید. اگر شناسه قبلی هم ندارید، مشکلی نیست... میتونید با شناسه بعدیتون دچار تناسخ بشید، یا حتی با یک شخصیت ساختگی که بهتون ربط داره و حس نزدیکی و همذات پنداری دارید باهاش.

تاتسویا این حرف را گفت، سپس با یک برش تمیز، سر پرنتیس، نارسیسا و حتی میرتل را روی زمین غلطاند.
- و کی بازی فوتبال مشنگی رو میشناسه؟

دانش آموزان نمی شناختند، در نتیجه فرار را بر قرار ترجیح دادند تا کلاس به اتمام برسد.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۲:۳۷
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 135
آفلاین

نمرات جلسه ی دوم کلاس فلسفه و حکمت


هافلپاف:

ماتیلدا استیونز: 16
ماتیلدا - سان، رولت رو به سبک خاطره نوشتی اما مثل این‌که فراموش کردی هنوزم قوانین رول نوشتن به پستت حاکمه. مثلاً دیالوگ هات رو همین طوری و بدون اینتر، : و - نوشتی.

خیلی خیلی سریع از روی سوژه پریدی و فضاسازی ای نداشتن. من موقع خوندن پستت هیچ ایده ای نداشتم که ماتیلدا، سدریک، لایتینا و بقیه چه حسی داشتن، چه حالتی رو چهره شون بود و حتی چی پوشیده بودن!

ولی خوشحالم که به نقد قبلی توجه کردی و لحنت رو یک‌دست کردی. به هرحال من توقع خیلی بیشتری از ماتیلدا شوجوی خودم دارم.

کاتانا امیدواره که بازم ببینتت.

نیمفادورا تانکس: 18
اوس بر تو نیمفا - سان. احوالاتت خوبه؟

خب ببین شوجو، من چند تا علامت نگارشی برای تموم کردن جملات جدا از هم (.) متصل کردن جملات پایان یافته ی مرتبط (؛) و مکث وسط جمله (،) داریم که باید بدونیم کجا ازشون استفاده کنیم.
به نظر کاتانا تو یه مقدار با عجله این کار رو می کنی و تمرکز کافی نمی ذاری برای تفکیکشون.

توصیفاتت ساده و روشنن شوجو. این خوبه که مخاطب راحت و بدون دست‌انداز متنت رو بخونه اما سادگی بیش از حد، اونم وقتی که موضوعت یه روزمرگی ساده اس، یه حالت بی روح به نوشته ات می ده.

یه نکته ی مهم دیگه اینه که "بیشتر توصیف کن!" مثلا نشستی رو صندلی راحتی؟
چطوری نشستی؟
پاهاتو دراز کردی یا جمع کردی تو بغلت؟
ولو شدی یا شق و رق نشستی؟

بذار داستان جوری برای خواننده ملموس و عمیق بشه که تورو فراموش کنه.

و اینکه... بین دیالوگا یه اینتر کافی اما بین دیالوگ و توصیف بعدی دوتا اینتر برن.

موفق باشی نیمفا - سان.

سدریک دیگوری: 18

اوس سدریک شونن، خوشحالم که این دفعه به موقع رسیدی!
خب... بریم سر رولت! درمورد علائم نگارشی نکته ی خاصی ندارم فعلا اما درمورد ظاهر کلی پستت باید بگن سعی کن پاراگراف بندی هات منظم تر و زیباتر باشن.

می دونم که می دونی بین دیالوگ و توصیف بعدش باید دوتا اینتر بزنی اما یه جاهایی فراموش می کنی، نه شونن؟

خب حالا مسائل محتوایی...
می دونی، به عقیده ی من این رول، تم طنز داشت. بهتره وقتی که یه پستی به یه سمتی متمایله، خودمونم به اون سمت هلش بریم!
حالا چطوری؟
مثلا با اضافه کردن شکلک و کش دادنِ خنده دار توصیفات. پیدا کردن شوخیای رایج سایت و حتی شوخیای بیرون سایت.

پستت جمله ی پایانی خوبی داشت. به شخصه برای جمله ی پایانی خوب، خیلی ارزش قائلم.

کاتانا امیدواره که این نقد به دردت خورده باشه، سدریک - سان

ریونکلا:

دارین ماردن: 18

اوس، دارین شونن.
با خوندن پستت می تونم بفهمم که تقریبا خوب از علائم نگارشی استفاده می کنی.
یه سری ایراد تایپی داری که مربوط به بی دقتیه. مثلا "نخره" که با توجه به ادامه ی رولت حدس زدم "رخنه" بوده. دی:

از این که بگذریم، تو رولت به جز دارین و تاتسویا هیچ شخصیت آشنایی به چشم نمی خورد. به جاش درمورد کسایی مثل لویی استیون و فرانسیک نوشتی که ما نمی شناسیمشون.
خب... این یه ایراده، دارین سان. این که خودت رو از فضای ایفای نقش و بقیه جدا کنی و از کسایی بنویسی که فقط خودت می شناسیشون.

دیگه اینکه... ما دارین رو زیاد نمی شناسیم. این اصلا بد نیس، مخصوصا اگه خودت بخوای که شخصیت مرموز و ناشناسی باشه اما شونن، منِ خواننده باید بتونم شخصیتی که دارم درموردش می خونم رو "باور" کنم.
عقیده ی کاتانا آینه که رو متعادل تر کردن و باورپذیرتر بودن شخصیتت بیشتر کار کنی.

فضای رولت تاریک بود. این سبک هم مثل سبکای دیگه، طرفدارای خاص خودشو داره، به شرط اینکه منطقی باشه.
من تو پستت دلیل قانع کننده ای برای کشته شدن لویی ندیدم.

خب شونن... امیدوارم موفق باشی و بازم ببینمت.

پنه لوپه کلیرواتر: 18

اوس، پنلوپه شوجو. من و کاتانا خوشحالیم که دوباره می بینیمت.

خب پنی چان، این بار می گم ازت می خوام که با یه مقدار دقت بیشتر به خرج دادن، یه رول خوب رو بهتر کنی.
چجور دقتی؟
مثلا تو متنت، دو بار از "تموم" استفاده کردی و یه بار از "تمام" . شاید تو نگاه اول خواننده حتی متوجه هم نشه اما به هرحال تو ذهنش تاثیر بدی می ذاره‌.

شوجو، متنت خیلی مبهم پیش رفته یه جاهایی و دلیلش اینه که بدون هیچ توضیح یا تیتری، پریدی به یه قسمت جدید. مثلا یه لحظه تو میدان مسابقه بودی و لحظه ی بعدش تو اتاقت تو خوابگاه و کنار تختت.
اینطور وقتا خواننده اول فکر می کنه خودش اشتباه کرده. برمی گرده از بالا می خونه و متوجه این ایراد می شه.

از رو قسمتای پستت نپر و دقیق بگو کجا چه اتفاقی افتاد؛ چون خواننده تو ذهن تو نیست و باید در جریان همه چی باشه.

برای این جلسه دیگه حرفی نمونده.

گریفندور:
هرماینی گرینجر:19
هرمی چان، پستت طنز جذاب و سرگرم کننده ای داشت. حقیقتا نکته ی زیادی برای گفتن ندارم و از نمره ات مشخصه.

با این حال کاتانا می خواد بگه که تو قسمت اول رولت، بهتر بود دلیل عصبانیتش رو هم می گفتی. یه حالت کمرنگی داره که راضی نمی کنه خواننده رو.
بهتر بود با یه دلیل خلاقانه هم طنز این قسمت رو بیشتر می کردی و هم یه دلیلی برای عصبانیت شخصیت معقولی مثل هرماینی می آوردی.

همین شوجو. از سایه برو.

سلینا ساپورثی:18

اوس سلینا شوجو، کاتانا بهت خوش‌آمد می گه.

اول از همه باید یادآور بشم که "می استمراری" رو از فعل جدا کن. مثلا به جای "میتوانست" بنویس "می توانست" .

سلینا سان، تو لحنت یه آشفتگی ای به چشم می خوره. مثلا یه جا دیالوگ نوشتی "من شما را به خاطر نمی آورم." و دیالوگ بعدی رو نوشتی "من نمی دونم شما کی هستین." . خب باید تمرین بکنی که از این به بعد، یک دست بنویسی.
تیتر هات رو بولد و مشخص کن. بذار خواننده هم با تو به "زمان خیلی قدیم" بیاد.
پایان پستت یکم مبهمه. لازم بود بدونیم که آقای نویسنده با سلینا چکار می کنه و چه اتفاقی در نهایت می افته.

امیدوارم که این نقد برات مفید بوده باشه، سلینا - سان.

پی نوشت: نمرات نهایی گروه ها توسط مدیریت محترم محاسبه خواهد شد.
پی نوشت 2: برای نقد کامل تر به پیام شخصی مراجعه کنید


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.