هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۷
#22

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸:۱۳ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
-ب جان خودم تو دنبال قاتل مرلینی پسر !!
-خب جناب لودو شما هم ورزشکار حرفه ای هستید و هم ریونکلاوی این مدرسه بودین مگه چ اشکالی داره؟

-هیچی...هییییچ اشکالی نداره ، فقط من تهییه کننده این مسابقاتم و شما منو ب سه دسته جارو دعوت کردید و جلویم نوشیدنیه کره ایه ویژه (موارد چیز دار) گزاشتید ، اونم نه یکی بلکه ۲ تااااا....

لینی دستشو ب طرف جام ها میبره و یکی از اون هارو علارقم اینکه نزدیک خودش هست بیشتر میکشه سمت خودش

-جسارتا آقای وزیر فقط اون یدونه برای شماس و این یکی مال منه .

لودو سیگارشو از لب دهنش برمیداره و دستشو ب سمت جام خودش دراز میکنه.

-اوه!! بهتره مال خودمو زودتر بخورم تا برای اینم صاحب پیدا نشده.
-آقای بگمن من مطمانم کسی به اینکه شما از خاطرات دوره تحصیلتون در هاگوارتز برای تیم کوییدیچ ریونکلا تعریف میکنید شک نمیکنه .
-من بالاخره قراره خاطره بگم یا تاکتیکای با...

لودو سردرگمه و گادفری با لبخند ب اون خیره شده و در همین لحظه لینی میپره وسط حرف لودو

-قطعا خاطره آقای بگمن

لودو ک تازه دوزاریش افتاده به جام دست نخورده ی لینی نگاه میکنه و میگه :

-حالا ک قراره خاطراتمو بگم با زبون خشک ک نمیشه ، فکنم تو نوشیدنیتو نمیخوری دوشیزه وارنر .
-اوه البته جناب وزیر بفرمایید .

لودو جامو میگیره و یک ضرب سر میکشه و جامو دقیقا میزاره جلوی خود لینی ، دستشو تو جیب کت چهارخونه یه زرد و مشکیش میکنه و یک دستمال چهار خونه هم رنگ کتش در میاره و پشت لبشو تمیز میکنه

-آاااه واقعا یه نوشیدنیه تگری تو این گرما میچسبه ، ببینم اونوقت شماها قراره منو هروز بیارید ب سه دسته جارو و نوشیدنی بخوریم ؟

لینی ، لایتینا و گادفری نگاهشونو بین هم رد و بدل میکنن و از اونجا ک هر سه میدونن لودو این برنامرو برای هروز گزاشته تو کاسشون لایتینا شروع میکنه

-آااه البته که در هاگوارتز نوشیدنیه کره ای نیست ولی آب کدوحلوایی های تگری همیشه داخل سرسرا سرو میشه.

-اوه جدی میگی لایتینا؟ خب بهتره بریم ب زمین کوییدیچ بچه ها ، راستی خانوم وارنر نوشیدنیه شما یکم تندتر از اونی بود ک ساده باشه و فکر میکنم مال شما هم ویژه بود

لینی ک از خجالت نمیتونست ب دوستاش نگاه کنه با گونه های سرخ رو به لودو میکنه :

-جدی میگین جناب وزیر؟ پس بهتر ک شما خوردین ، فکنم اشتباه گارسون بوده .

لایتیناو گادفری و لودو به هم نگاهی می اندازن و زیر لبی میخندن ، چهار جادوگر به رختکن تیم ریونکلاو میرن ، همه از این ک وزیر ورزش اومده تا بهشون کمک کنه هیجان زده هستن و سر از پا نمیشناسن.

-آقای وزیر درسته که شما با برنده شدن جام آتیش تو سال۱۹۸۰ ب این مقام رسیدین؟
-نه ابله اون از آبدارچی بودن شروع کرد و انقدر رو مخ وزیر قبلی رفت تا اون بدبخت سکته کرد .
-چرا حرف مفت میزنی آقای لودو بعد خداحافظی از تیم ملی بلغارستان به پاس قدر دانی از زحماتش بهش این مقام پیشنهاد شد.

لودو وقتی این حرفارو میشنید تو دلش مرلین رو شکر میکرد ک کسی حرف پسرکی که دومین نظرییرو داد باور نکرد و پی گیر داستان نشدن

-خب خب بچه ها بزارید حالا که اینجا اومدم یه خاطره براتون تعریف کنم :
من وقتی جوون بودم بزرگترین آرزوم بازی کردن برای تیم ملی بود .
ولی خانواده من اونقدر ثروتمند نبودن که بتونم وارد کلاس ها یا باشگاه های دست بالای کوییدیچ بشم ک هزینه ثبت نامشون خیلی زیاد بود.
بنا بر این تو دوره نوجونی من هم درس خوندم هم کار میکردم تا بتونم در درجه اول یه جارو بخرم ، یادمه اولین شغل من فروختن پف فیل و تخمه تو نیمکتای زمینای کوییدیچ بود ، با پولی ک اونجا دراوردم رفتم ۱۰ تا از بهترین کتابای آموزش پروازو خریدم و بعد این که حسابی خودم ازشون درس گرفتم شروع کردم ب اجاره دادن روزانه کتابا به هم سن و سالای خودم تو محله و مدرسه ، در کنار اجاره کتاب ها من تو لوازم یدکیه آقا جواد کار میکردم و حقوق خوبی میگرفت الانم اگه کسی ب خیابون نافینگهام سر بزنه بر خیابون اصلی پلاک۲۹ مغازه آقا جواد بازه و خود آقا جواد میتونه براتون این داستانو تعریف کنه .

-آقای بگمن شما بالاخره چند سالتون بود اولین جاروتونو گرفتید؟
-من سال چهارم هاگوارتز بودم که بالاخره یه جاروی جمع شده مدل نیمبوس نوزده هشتاد از خود آقا جواد گرفتم و با استعدادی ک از خودم نشون دادم تونستم تو تیم ریونکلاو عضو بشم .
-اولین بازیتون چیشد آقای بگمن ؟ بردین؟
-خب اولین بازی من در جستو جوی اسنیچ بودم ک یهو حضور یه نفر تو نیمکت ریونکلاو توجهمو ب خودش جلب کرد و تا متوجه شدم کیه یهو یه توپ بازدارنده بهم برخورد کرد و افتادم و بیهوش شدم.
-اون که تو نیمکتا بود کی بود آقا ؟
-آقا جواد بود ! اون همیشه مثل یه پدر منو دوسداشت و برای دیدن اولین بازیم اومده بود!
خلاصه جونم براتون بگه که من تعمیرکار حرفه ای جارو شدم و دوسال حرفه ای کار کردم و پول زیادی بدست آوردم .
تا بالاخره فارق التحصیل شدم و بلافاصله تیم سرخ پوشان لندن با من قرار داد بست و با پول قراردادم تونستم یه نیمبوس ۲۰۰۰ بخرم .

بچه ها محو صحبتای لودو بودن و با هیجان بهش گوش میکردن و یسریا بغضشون ترکیده بودو تو بغل همدیگه میزاریدن
-خلاصه ب لطف دل سوزی های آقا جواد و تلاشای خودم ۴ سری تیممون قهرمان شد .
بعد اون ۴ فصل ک آقا جوادم میدونه مربیه تیم ملی آقای وزفسکی منو ب اردوی تیم ملی دعوت کرد و مطمانم شما همتون بازیای تیم ملیو دیدین و از اینجا ب بعد داستان رو خبر دارین...

-آقای بگمن یعنی یروزی ماهم وارد تیم ملی میشیم؟
-خب بچه ها این خاطررو تعریف کردم تا به اینجا برسم ، ببینید لازم نیست چیز خاصی یا کس خاصی باشید ، همه بازیکن به دنیا نمیان ما ستارها با تلاش به اینجا رسیدیم ، شماها باید ب دنبال آقا جواد زندگیتون بگردین و پیداش کنید ، باید مداوم تلاش کنید ، این من نیستم که شمارو قهرمان جام منتخب کوییدیچ هاگوارتز میکنه ، شما و بازیه شماس که تایین میکنه کی واقعا قهرمانه ، پس برید تو زمینو نشون بدین آسمون فقط مال عقابای ریونکلاس ...

لودو موفق شده بودو با یه خاطره شیرین و تلخ از زندگیه خودش و حضور آقا جواد هیجان و آدرنالینو تو بچه های ریونی بالا برده بود ، بچه های تیم با اعتماد ب نفس کامل وارد زمین شدن و تماشاچیای ریون با شور و شوق تیمشونو تشویق کردن و در انتها تیم ریونکلا بازیه فینال رو برد به عنوان منتخب هاگوارتز عازم بلغارستان شدن....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
#21

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۱۹ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
«زمین خاکی بین همه گروه‌ها مشترکه و کنار اومدن با بقیه شاید دردسر داشته باشه. این که چطور با هم کنار می‌آین به عهده خودتونه»


در ابتدای یک روز مهتابی و پر از ابر که آسمان از روشنایی برق می‌زد و خفاشان کوریده و خرامان، خرامان به دنبال غاری برای ادامه‌ی بقای خود بودند، در زمین بازی کوییدیچ دو گریفیندوری در حال گرم کردن اعضای بدن خود بودند.
در گوشه‌ای از گوشه‌ها، لیزا چارکس چندبار دستانش را بهم می‌مالید و به گونه‌هایش می‌زد. آنطرف‌تر آرتور ویزلی در حال عضله ساختن با وسیله‌ای ماگلی و سنگین بود و هر چند ثانیه دوبار فیگور‌های ماگل‌های از خودراضی را می‌گرفت.

لیزا با خستگی گفت:
- آرتور واقعا لازم بود انقدر زود بیایم پایین؟ هنوز هیچکس نیست. مگسام رو ببین از بی حوصلگی بلاجرارو بغل گرفتن.

لیزا راست می‌گفت، خیلی هم راست می‌گفت، او همیشه راست می‌گفت. مگس‌های او دور بلاجر‌ها حلقه زده بودند و ویز، ویزی کر کننده سر داده بودند. آرتور صبح زود در تالار گریفیندور لیزا را با قیافه‌ای گرفته و سفید پیدا کرد و حدس زد که او اصلا نخوابیده است، پس تصمیمش را گرفت و او را هم با خود به آنجا آورد.
- بعله لیز، ما باید بیایم اینجا جا بگیریم که کسی نیاد جا بگیره، چون اگه اونا جا بگیرن دیگه جایی واسه ما نیست.

لیزا با قیافه‌ای درست شبیه لاکهارت در زمانی که حافظه‌اش را از داده بود، لبخندی زد و به ژل زدن ادامه داد که صدای سوت زدن کسی را درست پشت سرش شنید.
او از سوت متنفر بود، از صاحبان سوت هم متنفر بود، از همانی که سوت را هم اختراع کرده بود متنفر بود، چون خودش نمی‌توانست سوت بزند. او برگشت و با حرص به صاحب سوت‌های پی‌ در پی نگاه کرد.
ادوارد بونز با لب و لوچه‌ی کج که در اثر سوت زدن به وجود آمده بود خشکش زده بود. در کنار او یوآن بمپتون که یکی از چشمانش به دلیل تنبلی نیمه باز بود، شق و رق ایستاده بود.
- شما اینجا چیکار می‌کنید؟

با این حرف یوآن، آرتور حواسش از فیگور گرفتن‌ها پرت و به آنها جمع شد. لیزا حرصی به آن دو نگاه می‌کرد. آرتور که وضعیت را خطری دید کنار لیزا ایستاد.
- ما باید اینو بپرسیم البته شما اینجا چیکار می‌کنید؟

ادوارد لب و لوچه‌اش را درست کرد و گفت:
- ما اومدیم جا بگیریم.
- ما زودتر اومدیم.
- تعداد ما بیشتره.

لیزا تازه متوجه لینی وارنر شد که در پشت آن‌دو ریونکلاوی ویزویز می‌کرد. همان لحظه فکری شیطانی به مغز سفیدش خطور کرد. او برگشت به طرف مگس‌های بلاجر دوستش و صدایی‌هایی نامفهموم برای هر انسان از دهانش بیرون آمد:
- ویزو ویز ویزا ویز ویزوو، زوزر ویزرو! زواروزی؟ زوارووو!
- چی میگی تو دخـ...

حرف آرتور با دیدن صحنه روبه‌رویش نصفه ماند. مگس‌های‌ بلاجر دوست لیزا ، لینی را محاصره کردند و او را کت بسته و داد و بیداد کنان و جیغ و هوار زنان بردند.
یوآن حرصی گفت:
- این کارت واقعا دور از ادب بود.

لیزا مقدار بیش از حدی لبانش را کش داد و گفت:
- من کاری نکردم که آخه، اونا یکم شیطونن.

ادوارد متانت و وقار را کنار گذاشت و خواست مشتی همانند مشت هرمیون به دراکو روی لیزا امتحان کند که همانند فیلم‌های مشنگی هندی که خیلی اشک‌درآر هست، دستی مشت او را گرفت.
آرتور ویزلی عمو بودن را در حق لیزا تمام کرده و نگذاشت که بینی صاف و بدون خش او کج و کوله شود و او را زشت کند.
- خیله خب پنجاه، پنجاه زمین رو نصف می‌کنیم. هر کی هم بیاد طرف ما یا شما میدم مگسای لیزا ببرنش اون دوردورا.

با تمام شدن حرف آرتور بچه‌های تیم ریونکلاو و گریفیندور با حالت اسلوموشن‌وار وارد زمین شدند.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
#20

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۰۴ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
"چقدر سخته تمرین کردن!"

ماتیلدا غرغری میکرد و تو هوا با جاروش به دنبال توپ طلایی بود. چند نفر از بچه های هافل ، به تشویق کردن ماتیلدا می پرداختن. اما بقیه بچه های هلگا، با جاروهاشان در کنار ماتیلدا پرواز می کردن که حواس او رو پرت کنن که ماتیلدا حواسش از توپ طلایی پرت شود و به اونا معطوف بشه. بعضی وقت ها هم کسایی مثل رز و دورا به او تنه میزدن( البته که آروم. بالاخره او همگروهی اونا بود.)

ماتیلدا اصلا به اونا توجه نمی کرد و به راه خودش یعنی دنبال کردن و گرفتن توپ ادامه می داد. چرا به عنوان بازیکن ذخیره، باید تمرین میکرد؟ اونم تمرینی به این سختی؟ مثلا میشد که به عنوان بازیکن دفاع تمرین کنه. اما آملیا و رز و خصوصا دورا اصرار کرده بودن که ماتیلدا باید یه بازیکن اصلی باشه.

خیلی خوب بود که بیشتر زمین تمرین کوییدیچ برای هافلی ها بود. چون اگه کسی به دست و پا چلفتی ماتیلدا زمین میخورد، نمیرفت تو بازی بقیه و بقیه هم هرهر بهش بخندن.

ماتیلدا از سر راه لیندا کنار رفت. یه چرخی زد و دوباره به سمت توپ حرکت کرد. خیلی خسته شده بود و این دلیلی برای تند رفتنش بود. تنها سه قدم با او فاصله داشت. ماتیلدا اگر روی پاهایش بلند می شد و دستش رو دراز می کرد، به توپ میرسید، اما او از ارتفاع میترسید . بخاطر غرورش که شکسته نشه، از جاش بلند شد و دستش رو دراز کرد.

" نه ! این طرف"

ماتیلدا به بالا و به هرمیون گرنجر که داشت به گودریک چیزی می گفت خیره شد. و با خود فکر کرد: " چی اینطرف؟"
همین بالا نگاه کردن، باعث شد که تعادلش رو از دست بده و بیفته.

" مواظب باش ماتیلدا. وایی!"

همه مرتب این جمله رو به او می گفتن اما چه موا‌ظبتی؟ حس می کرد که به سطح زمین نزدیک می شه و از جارویی که تو هوا ثابت مونده بود، فاصله می گیرد. قلبش تپ تپ صدا می داد و انگار به دهنش نزدیک میشد.

بوممممم

ماتیلدا به زمین افتاد. صدای خورد شدن بدنش تو هنگام زمین افتادن رو به وضوح شنید. او خیلی مرد بود که جیغ نکشید و جیغ را در درون خود، سرکوب کرد.یه کمی صبر کرد و بعد به آرومی بلند شد. خب این نشون می داد که کمرش نشکسته. پاهاش هم میتونست تکون بده. اینم نشونه ی خوبی بود. دست راستش هم سالم بود ولی تا اومد اون یکی دستشو هم تکون بده، جیغ بلندی کشید.

اوه ! این یکی شکسته بود.

بچه های هافل به آرومی به او نزدیک می شدن.

رز از همه تند تر میدویید و زودتر از بقیه به ماتیلدا رسید.

- خوبی؟

- بهتر از نمیشم!

- کجات درد می کنه؟

- کجام درد می کنه؟ بگو کجام درد نمیکنه. تازه دست چپمم شکسته.

- لعنتی!!

- جان؟

- نمی تونی تو کوییدیچ شرکت کنی.

ماتیلدا لبخند شیطنت آمیزی به رز زد و گفت: گفتم که چلفتیم. بهت ثابت کردم که من به درد مسابقه نمی خورم.

" چی شد؟"

لیندا با نگرانی به من خیره شد . ماتیلدا هم با تعجب به بقیه نگاه کرد. اصلا متوجه اومدن بقیه نشد.

رز به جای ماتیلدا جواب داد: دستش شکسته.

همه با ناراحتی به دست و بعد او خیره شدن.:

- چیه؟ یه دستم شکسته. چرا انقدر بزرگش می کنین؟

- ما بزرگش نمی کنیم، خودش خیلی بزرگه.

آدر پرسید: چه اتفاقی اون بالا افتاد. چی شد افتادی؟

ماتیلدا به آدر چشم غره رفت. دعا میکرد که ازش نپرسن ولی بالاخره پرسیدن:

- از جام که پا شدم، تعادلم رو از دست دادم. همین!

- همین؟

اما آملیا به جای او حرف زد: نه ! همین نیست. اصلا این نیست. هرمیون گرنجر یه حرفی رو با فریاد به گودریک گفت و ماتیلدا حواسش پرت شد.

- نه . این نیست

- چرا همینه.

رز به آملیا گفت: مطمئنی؟

- کاملا

- پس مثل اینکه یه حرف هایی با دوست محفلیمون داریم. آملیا میشه مواظب ماتیلدا باشی؟

ماتیلدا گفت :بس کن. از قصد نکرده کـــ...

- حتما رز

و بعد کنار او نشست

رز گفت : بقیم با من بیان، اونجا باید کسایی باشن که از من حمایت کنن.

بقیه سرشون رو به نشونه ی تایید تکون دادن و به دنبال رز برای دعوا کردن با هرمیون بیچاره رفتن.

ماتیلدا با عصبانیت گفت : از قصد که نکرده بود. مثلا دوست تو ، توی محفله.

- خب باشه. یعنی نباید با کسی که تو یه جا عضویم، دعوا کنیم؟

- نه! بذار برم که بگم دعوا نکنــ...

- حرف نزن ماتیلدا. وگرنه با تلسکوپ قشنگم، می زنم فرق سرت.

- ببین، چرا دعوا راه انداختی؟ برای صدمین بار، اون فریاد زد. درست. اما نمیدونست که من دیوونه حواسم پرت می شه! تقصیر خود احمـ...

ناگهان صدای فریاد رز به گوش ماتیلدا رسید.





Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷
#19

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
موضوع:

نقل قول:
«زمین خاکی بین همه گروه‌ها مشترکه و کنار اومدن با بقیه شاید دردسر داشته باشه. این که چطور با هم کنار می‌آین به عهده خودتونه»



رختکن زمین کوییدیچ دوباره پر از قرمزپوشان گریفی شده بود و سروصدای بازیکنان، که استرس بازی اصلی را نداشتند، تا جنگل ممنوع هم می رفت.

گودریک:
-خب بچه ها، بچه هاااا.

صدای قاطع گودریک، هردفعه بین سرو صدای اعضای تیم گم می شد. آلبوس و ابرفورث سر اینکه ریش کدامشان بلندتر است، کشمکش داشتند و هردودقیقه یکبار قد می گرفتند. سر کادوگان هم با پاها و دست هایی که به نحوی توانسته بودند از تابلو بیرون بیایند، به اطراف می دوید و هر از گاهی چماقی برسر کسی که تشخیص می داد « تو زمین گند میزنه » یا « عقل در سر نداره » فرود می آورد. گوشه ای دیگر آرسینوس با ریلکسی سعی داشت فنریر را قانع کند که آب دهان گرگی اش، دارد ابریشم شنلش را خراب می کند و خودش هم بسیار تلخ و بدگوشت است.

گودریک:
-د میگم ساااااکت.

همه ی گریفیون در همان حالتی که بودند، متوقف شدند.

-نیومدیم که دورهم سبزی پاک کنیم که انقد حرف می زنین. جدی باشید میخوایم تمرین کنیم. جام قهرمانی امسال باید تو تالار گریف باشه.

گریفیون با شنیدن جمله آخر خودشان را جمع و جور کرده، گیس و ریش ملت را رهانیده به دهان کاپیتانشان چشم دوختند.

-یه بار دیگه پست هاتونو میگم و میریم تمرین. آلبوس و سرکادوگان مدافع، نیک بی سر و آرسینوس و فنریر مهاجم، نه آرسینوس، اعتراض وارد نیس میتونی پایین رو نگاه نکنی. ابرفورث جستجوگر، خب بریم.

گریفیون به صف شدند تا به زمین کوییدیچ بروند.

فنریر به آرامی به جلو صف آمد:
-هممم گود، متوجهی که من تهاجمم با بقیه فرق داره، گشنمم که هست. به نفعمونه همون پایین باشمو هواتونو داشته باشم هوم؟
-اسمم گودریکه، گری بک اگه از ارتفاع میترسی، چه جوری میخوای هوامونو داشته باشی؟
-کی من؟ گرگا از هیچی نمیترسن. من فقط میگم...

تــــق!

جسم طلایی رنگ و درازی از کنار گوش فنریر رد شد و ابرفورث را کله پا کرد.

آملیا:
-هی ببخشید اون تلسکوپ رو میندازید اینور؟ شیطونه از جیبم میپره بیرون.

آرسینوس تلسکوپ را زیگزاک طور به طرف هافلی ها پرتاب کرد و چندین نفر مانند دومینو به زمین افتادند. گودریک با لبخند صلح طلبانه ای به طرف کاپیتان هافل رفت.

اعضای تیم:
-مگه امروز وقت تمرین ما نبود؟
-بخورمشون؟
-نیکلاس تو چه جوری میخوای مهاجم باشی؟ توپ که ازت رد میشه.
-بهتره ادب رو رعایت کنی آقا. من تکنیک تهاجمی انحرافی ام، از بدن دروازه بان رد میشم و اون از سرما سرجاش میخکوب میشه.
-این گودریک هم مخش خوب کار میکنه ها.

گودریک با اخم غلیطی به طرف اعضای تیمش برگشت:
-زمین رو به اونا هم دادن. توافق کردیم هرکس با نصف محوطه تمرین کنه. اگه اینور اومدن، فنریر، بخورشون.
-تو حالت انسانی نمیتونم، ولی سعی مو میکنم.

سرکادوگان:
-بلاجرشون بیاد بلاجرشون میکنیم. اسنیچشون بیاد قایمش میکنیم. اینور بیان شوتشون می کنیم. اگه بخوان... . همه پرواز کردن که. وایسید شوالیه تون هم بیاد.

آلبوس:
-

بازیکنان قرمز و زرد به پرواز درآمدند. گاهی درهم مخلوط شده و گاهی خورده و زده می شدند، ولی همچنان به تمرین ادامه می دادند. دراین میان بر سکوی تماشاگرها پرتقالی نشسته بود. سوجی بسی بی حوصله بود و از صلح یکنواخت دوطرف و نبود دیکتاتوری در زمین رنج می برد. او وقتی با مادرش بود، هیجان سلطه و کتک را چشیده بود و ناگهان فکری به سرش زد.
-فهمیدم! مامان گفت هروقت حوصله م از کارای مردم سر رفت اینو بکارم و از هیجانش لذت ببرم. حالا این گوشه چاله... .
وییییشششش!
-چه خبرته! آره حالا یکی از دونه های لوبیامونو می کاریم و یذره هم آب پرتقال پاش می ریزیم و بعد صبر می کنیم.

گریفیون و هافلیون سرگرم جاخالی دادن و کوافل گرفتن از همدیگر بودند و متوجه گیاهی که زیر پایشان رشد عرضی داشت و با خوشحالی پیچ و تاب می خورد نشدند، تا اینکه همگی صدایی شنیدند:
-آاوووووووو... یکی منو بیاره پایین.

فنریر با تمام وجود به شاخه ی پیچنده ی سبزی که به همه ی طرف می چرخید و به آسمان می رفت، چسبیده بود. چندی نگذشت که گیاه سحرآمیز همه ی سطح و حجم زمین کوییدیچ را پوشاند و همه بازیکنان در ارتفاعات و بخش های مختلف جاروهایشان را از دست داده و پوکرفیس نشسته بودند، آنها به خوبی می دانستند که حالاحالاها از تمرین خبری نیست. سوجی در این بین با خوشحالی از این شاخه به آن شاخه سر می خورد و آب پرتقال به اطراف می پاشاند.
-هوراااا.

گودریک:
-مرلینوشکر، اسیر صیفی جات نشده بودیم که شدیم.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۵ ۳:۰۹:۰۹

lost between reality and dreams


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۰:۱۳ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
#18

ویکتور کرامold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۶ دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۰:۲۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶
از مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
مسابقات بین قاره ایی در حال اتمام بود و همه طرفدار دو تیم باقی مانده بلغارستان و دانمارک بودند. در این میان تیم بلغارستان وضع مناسبی نداشت و تیم در شوک حادثه ایی که برای جستجوگر جوانشون پیش اومده بود بودند. دست ویکتور در بازی قبل مقابل بلژیک کاملا خورد شده بود و مربی بلغارستان حاضر نبود جستجوگر جایگزین را برای تیم معرفی کند. در مقابل تیم دانمارک سراسر شادی بود. فقط 10 ساعت به بازی مانده بود و کسی نمیدونست بالاخره چه می شود... بازیکنان تیم بلغارستان دور تخت ویکتور را احاطه کرده بودند. اسمیت شفادهنده ویکتور کرام به مربی بلغارستان گفته بود 24 ساعت وقت می بره تا دستش خوب بشه شب سختی رو در پیش داره اما مربی میخواست قبل از اون به بازی برگرده. ویکی کم کم چشمانش رو باز کرد.
- من حالم خوبه بچه ها من بازی می کنم.
اسمیت : اما تو نمیتونی باید استراحت کنی.
جانسون مربی بلغارستان نگاهی به اسمیت کرد و گفت: وقتی میگه میتونه یعنی میتونه پس بازی میکنه...

***


تیم دانمارک با شادی به زمین وارد شدن تمامی تماشاگران دانمارک با صدای بلند اونها رو تشویق می کردند. در مقابل تیم بلغارستان آرام وارد زمین شد تماشاگران اونها ساکت و بی قرار بودند می دونستند اگه ویکتور نباشه شکستشون حتمیه. اونا یکی یکی اومدن تو و جانسون نفر اخری بود که اومد تو داور شروع به شمارش کرد یک. دو. سه .... شش نفر؟ شش نفر پس نفر هفتم؟ همه با تعجب شروع به شمارش کردن ناگهان از رختکن چیزی با سرعت به سمت هوا حرکت کرد تماشگران با دوربین های خود اون رو دنبال کردند...
- آره اون خودشه ویکتوره... ویکتورکرام
صدای هلهله از تماشاگران بلغارستان بلند شد. ویکتور در حالی که دستش رو بسته و به گردنش اویزون کرده بود سوار بر چوبدستی وارد شد. داور در سوتش دمید و نگاهی بهش کرد:
- مطمئنی با این وضع میخوای بازی کنی؟
- بله
- ولی دستت ضربه دیده
- من با دست شکسته بازی میکنم و مشکلی ندارم..
داور در سوتش دمید. بازی اغاز شده بود.
- توپ در دست اریک بازیکن دانمارک هست پاس میده به مایکل، مایکل به الیور و الیور باز هم به مایکل. مایک از تد رد میشه و توپ رو به سمت دروازه پرتاب میکنه اما الیور دروازبان تیم بلغارستان توپ رو دفع میکنه حالا یه حمله از بلغارستان...
ویکتور سرش رو بلند کرد دیگه به صدای گزارشکر توجهی نداشت به اطراف نگاهی انداخت و در جستجوی توپ طلایی بود. جستجوگر تیم دانمارک جیمز اونو زیر نظر داشت. ناگهان ویکتور به سمت دروازه تیم حرف شیرجه زد. جیمز به دنبال اون شیرجه زد و پا به پای ویکتور حرکت میکرد. ویکتور همینطور به دروازه دانمارک پیش میرفت و دستش رو دراز کرده بود جیمز هرچه تقلا میکرد چیزی رو نمیدید اما همچنان دنبال ویکتور میرفت دیگه به حلقه ها رسیده بودند که ویکتور از بین حلقه وسط رد شد و یک صدای بوم پشت سرش شنید خنده ایی سر داد و به بالا پرواز کرد. جیمز با صورت به میله حلقه خورده بود و به سمت زمین سقوط می کرد. پیش خودش میگفت: اینم حقه جدید ویکتور...
به تخته امتیازات نگاهی انداخت بازی 40 به 20 به نفع دانمارک بود اما همچنان اسنیچ رو پیدا نکرده بود که ناگهان برقی در بالای سر گزارشگر دید. اول فکر کرد شاید فلاش دوربین باشد اما به سمت نور رفت کم کم نور به هوا میرفت و ویکتور به دنبالش توپ به پایین می اومد ولی ویکتور ول کن نبود. فاصله کمی بین خودش و توپ رو احساس میکرد توپ به مسیر مستقیم پرواز میکرد ویکتور دست سالمش رو از روی چوپ ول کرد و به سمت جلو دراز کرده بود. حالا چوب جارو رو فقط با پا هدایت میکرد توپ سرعت گرفته بود و به سمت جایگاه تماشاچیان که با سنگ ساخته شده بود میرفت. دیگه چیزی نمونده بود که به دیوار برخورد کنه که چوب جارو به سمت به بالا حرکت کشید و دستش رو بالا گرفت و همزمان داور سوت پایان بازی رو زد. بازی تمام شده بود و بلغارستان برای بار سوم پیاپی جام رو به خونه می برد همه به سمت زمین حمله کرده بودند و در شادی برد تیمشون خوشحالی میکردند...


کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳
#17

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
We are a Team!


معلوم نبود کدام نابغه‌ای برای اولین بار، گفت که نشانه‌ی اعضای ریونکلاو، عقاب است. شاید ظاهربینی سطحی که به خیالش، عقاب ِ شکوهمند و مغرور، وجهه‌ی بهتری به ریونکلاوی‌های تیزهوش و کنجکاو می‌داد. شاید کسی که به خیالش، آبی آسمان اهمیتی می‌دهد به آن چهره‌ی از خود راضی و گستاخ عقاب‌ها. شاید کسی که نمی‌فهمید..

معنای کلاغ بودن را!..


آنها کلاغ بودند. به شکل کلاغ هجوم می‌بردند و دفاع می‌کردند از دروازه‌شان. کلاغ بودند. منحوس و بد صدا، بدون تاج پادشاهی بر سر، بدون بال‌هایی که قدرتمندانه بگشایند و در آسمان اوج بگیرند، بدون هیچ چیزی که در ظاهرشان که جلب توجه کند. زیر باران، با پرهای خیس خورده؛ خواهند لرزید. کسی آغوش محبت به رویشان نخواهد گشود. کسی دوستشان نخواهد داشت. کسی به آنها احترام نخواهد گذاشت..

ولی به نابودی می‌کشانند هرکَس که به عضوی از آنها آسیبی برساند!
-__________________________-


آماندا بروکل‌هرست، کاپیتان کلاغ‌ها، یک پارچه خشم و آتش بود. ویولت بودلر ِ احمق!.. ویولت ِ احمق!.. همیشه رگه‌هایی از بی‌شعوری در آن دختر می‌دید، اما باورش نمی‌شد که یک‌راست برود و خودش را به کُشتن بدهد!.. می‌دانست نسبت به بقیه‌ی اعضای ریونکلاو، حماقتی بارز دارد، ولی باورش نمی‌شد به همین سادگی زندگی‌ش دور بیندازد!.. احمق! احمق! احمق!..

با خشم ضربه‌ای به بلاجر زد و سرشار از کینه، آن را به سمت تدی لوپین فرستاد. از آن گرگینه‌ی لعنتی متنفر بود!.. از تک تک اعضای آن تیم متنفر بود!.. ویولت به خاطر او خودش را کُشتن داد!.. به خاطر او و تیم ِ لعنتی‌ش!..

تدی به سادگی از بلاجر جاخالی داد و در هوا به سمت آماندا چرخید. در خطوط مردانه‌ی چهره‌ش، غضب به چشم می‌خورد. و بعد.. پوزخندی زد. لب‌هایش تکان خوردند و آماندا توانست بخواند:
- رقت‌انگیزی!

و پیش از به تلاطم در آمدن چیزی در قلب ِ سنگی ِ مَندی، صدایی در سرش پیچید:
- عکس‌العمل نشون ندید. صدای منو توی ذهنتون می‌شنوید.

سیزده بازیکن کوییدیچ، با خودداری تحسین‌برانگیزی به وقت‌کُشی‌شان ادامه دادند. گرچه بر اثر تمرکز دوگانه‌شان، اخم کرده بودند.
- حفاظ رو برمی‌دارم و گروگانا و خودم، می‌ریم بیرون از زمین. این تموم کاریه که با حضور پدرم قدرت دارم انجامش بدم. وقتی محفظه رو از روتون برداشتم، بزنید به چاک. ولی بدونید، تنها راه خروجتون همون دروازه‌ایه که ازش اومدید!

همین که صدای مرلین در سر ِ بازیکنان خاموش شد، تدی لوپین به سمت جایگاه گروگان‌ها چرخید. چشمان قهوه‌ای برادرش را که هنوز جسم بی‌جان ویولت در آغوشش بود، خیره به خودش یافت. لبخندی زد و قبل از این که جیمز فرصت کُند با تجزیه و تحلیل این لبخند، واکنشی درخور ِ یک گریفندوری نشان بدهد؛ به یک‌باره تمام گروگان‌ها به همراهی پسر ِ لوسیفر، مرلین، ناپدید شدند.

لبخند اطمینان‌بخش تدی، در لحظه مبدّل به نیشخندی خطرناک شد.

حالا..

گُرگی رخ خواهد نمود!..

و شاید..

خون‌آشامی متفاوت با قبل؟!..


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳
#16

محفل ققنوس

کلاوس بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۷:۵۱:۴۴ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 247
آفلاین
We are a Team


حضور بعضی ها طروات و شادابی به آدم می بخشد. شاید سر صحبت کردن و نداشتن رفتار مناسب هر روز با آن شخص کل کل کنید، ولی باز هم تنها حضورش می تواند شما را از هر فکری بیرون آورد.

کلاوس بودلر جوان تقریبا روی زمین چمبتامه زده بود؛ زانوهایش را در بغل گرفته بود و آرامی و از درون می گریست. اشک ها تنها مظهر اندوه اند. اندوه حقیقی که بر انسان چیره می شود، روح را از "درون " متلاشی می کند. با مرگ ویولت بودلر، طروات از وجود کلاوس پر کشید، و شاید حتی زندگی!

مرگ عزیزان رویداد عجیبی است و شاید حتی عجیب ترین اتفاقی که یک شخص می تواند تجربه کند. هجوم احساسات گوناگون است که آن را بسیار شگفت انگیز و عجیب می نماید. از طرفی آن پیکر درهم فرو رفته، مملو از "بهت" بود؛ چرا؟ چرا خواهر او؟

و مملو از احساس تلخ "عجز"؛ چرا حرکتی نکرد؟
چرا او نتوانسته بود کاری کند؟
چرا ذهن لعنتی اش، اینبار هم او را با یک ایده شگفت زده نکرد؟


و البته حس "اندوه".

-_____________________________-


بعضی حالات انسان بسیار جالب است. شاید شما هم تفکر عمیق را در کنار نگاهی خیره به منظره ای که به نظرتان تار می رسد، تجربه کرده باشید. بدون شک کلاوس بودلر در همین شرایط بود؛ صحنه های روبرویش را با دقتی خیره کننده نظاره می کرد. اما.. در حقیقت هیچ چیز نمی دید.. مغزش هزاران چرای بی پاسخ و یک اندوه بی پایان داشت، کِی فرصت می کرد تا به چیز هایی که چشم دیده توجه کند؟

امید چیز غریبی است گویی از خود انرژی ساطع می کند. نیرویی عجیب که حتی اگر آن صحنه امید بخش را نبینید هم شما را به سوی خودش می کشد. امیدی که در آسمان تاریکِ دلِ بازکنان، جوانه می زد، آن چنان نیرویی داشت که حتی آن چشمان بی فروغ را نیز مجذوب خودش می کرد. و آن ذهن را کمی منعطف به تقلای بازیکنان و وقایعی که به سرعت روی می دهد؛ وقت کشی گریفیندوری ها و همراهی ریونکلایی ها در حالی که چهره هایشان از بهتِ مرگِ مدافعِ شاد و سرزنده شان، در هم فرو رفته بود..

آری.. مرگ عزیزان، رویدادی بسیار عجیب است..



تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳
#15

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
ما گریفیا....!
.
.



ویکی روی جارو خم شده بود و گاردی مهاجمانه گرفته بود. تمام انرژی اش را جمع کرده بود تا خود را روی جارو حفظ کند.مرگ ویولت؟ نه نه این قابل هضم نبود. چیزی نبود که احتمالش حتی به ذهن ویکی خطور کند. اختلافات و جر و بحث ها به کنار، ویولت دوستی نا گفتنی برای او بود . گاهی اوقات انگار فقط ویولت بود که می فهمید او چه می گوید. شوری قطرات اشک بر پهنای صورتش را حس می کرد.


بازی متوقف شده بود و همه ی بازیکنان و شیاطین نگاه خود را به زمین، پایین دروازه دوخته بودند. پیکر بی جان ویولت مانند سرابی ناخواسته برای بازیکنان بود که انگار نمی توانستند چشم از ان بردارند. چشمان اشک الود و نگاه نگران ویکی از ویولت به جیمز جا به جا شد که ناگهان از جا برخاست و با نگاهی مصمم به لوسیفر چشم دوخت. این نگاه برای ویکی اشنا بود... نگاهی که نشان دهنده ی نقشه ای حساب شده بود. ویکی روند کار را می دانست ؛ الان بود که نگاه جیمز به سمت تدی بچرخد ، تدی را نگاه کرد. درد را در چشمانش می دید اما همان طور که حدس می زد نگاهش به جیمز دوخته شده بود. بله! نقشه ای در کار بود، و ارتباظ ذهنی ای که ممکن بود به ازادیشان بی انجامد.


دو شیطان با چهره هایی واقعا چندش اور به سمت جیمز امدند و او را کشان کشان به سمت جایگاه گروگان ها بردند. اما ارتباط نا گفتنی جیمز و تدی قطع نشد . همان صدای خشن قبلی دوباره در بلند گو اعلام کرد: زود باشین بازی رو ادامه بدین یا شاهد مرگ بعدی باشین...و اکو ی خنده ی گوشخراشش در ورزشگاه پیچید. دوباره صدای همهمه ی شیاطین که بی شباهت به کفتار های خشمگین نبود بلند شد. لحظه ای نگاه تدی به سمت ویکی برگشت و به ارامی و با دست یکی از علامت های سری تیم برای بازی ها را به او نشان داد:

" وقت کشی کن. "


ویکی سری تکان داد ، نفسی عمیق کشید و با حمله ای ساختگی به سمت لینی رفت. از کنار گوش او رد شد و به ارامی با صدایی لرزان زمزمه کرد:

- فینال جام جهانی 1994. وقت کشی کن. به بقیه ام بگو.


لینی به سرعت از او دور شد و در عرض 1 دقیقه بازسازی ای ساختگی از فینال جام جهانی کوییدیچ سال 1994 در جریان بود. تدی نیز به ارامی در حال حرکت بود و نگاهش هنوز روی جایگاه گروگان ها ثابت بود. ویکی نیز در حالی که سعی می کرد روند بازی را از دست ندهد چشم گرداند...یعنی گروگان او چه کسی بود؟ :

- « لیلی نباشه خدایا فقط لیلی نباشه. »


و ناگهان او را دید... بغضی شدید تر راه گلویش را گرفت. لیلی...لیلی او... پاتر اختصاصی او.... با نگاهی که سعی در حفظ شجاعتش داشت و تحت تاثیر طلسم بدن بند کف جایگاه افتاده بود. زخمی عمیق روی گونه اش خودنمایی می کرد. قلب ویکی به درد امد. درد روحی اش حالا جسمش را نیز می ازرد.


وقتی قهرمان کسی هستید، وقتی کسی به شما می گوید:

- "دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل تو بشم."


آن هم با لحنی دوست داشتنی که اعتماد در آن موج می زند ، دیگرنمی خواهید فقط الگو باشید؛ دوست دارید حامی او باشید تا حتی ذره ای غم به دلش راه نیابد. می شوید خو اهر یا برادری نزدیک.. مهم نیست که از دنیا چیزی نمی داند. گاهی اوقات شما ازو بیشتر یاد می گیرید تا او از شما . او مرکز زندگیتان می شود.


انگار کاملا در کابوسی تمام عیار بود. تمامی خاطراتش با لیلی جلوی چشمش رژه می رفتند. صدای آلیس در گوشش پیچید:

- حواست کجاست؟ نوبت ضد حمله ی عقابیه.


خودش را جمع و جور کرد و به حرکتش ادامه داد. فقط لیلی نبود. تدی ، آلیس، جیمز، نویل و خیلی های دیگر.. کمتر کسی در این زمین بود که برایش عزیز نباشد. نگاهش را از لیلی گرفت. نمی توانست...واقعا دیدن او در این وضعیت برایش بیش از شدید ترین طلسم های شکنجه گر جانکاه بود.


نگاهش از سکوی شیاطین گذشت و ناگهان.... او را دید...چندین ماه بود که مهمان کابوس هایش شده بود. پس از آن ارائه ی لعنتی برای شیاطین در تاریخ جادوگری، هر چند شب یکبار به خاطر دیدن لرد لاس* در خواب با عرقی سرد بر چهره از جا می پرید. با این که خودش تحقیق را با این تئوری به پایان برده بود که به خاطر جذابیت چند صد برابر شطرنج جادویی نسبت به شطرنج مشنگ ها احتمال جذب او به جامعه ی جادوگری هست اما باز هم مانند این بود که کابوس هایش زنده شده باشند. دقیقا شبیه تصوراتش بود؛ همان بدن تار عنکبوتی و مارهایی که به جای قلب از قفسه سینه اش بیرون زده بودند. نه! این واقعی نبود نمی توانست واقعی باشد...آه... صبحانه ی شادِ آن روز در سرسرا و قدم زدنش تا زمین کوییدیچ با تدی انگار مال سال ها پیش بود.


باز هم داشت منحرف می شد. تصمیم گرفت حواسش را به بازی جمع کند . وقت شیرجه ی معکوس بود؛ حرکتی که قبلا با تدی تمرین کرده بودند. جارویش را عمودی به سمت زمین گرفت. در سمت دیگر زمین تدی، لینی و فلور را دید که همین حرکت را انجام دادند و سپس هر 4 نفر به سرعت تا فاصله ی 20 سانتی متری زمین پایین رفتند. تدی کوافل را از لینی قاپید و با عجله کلمات را پشت سر هم ردیف کرد:

- با علامت من همون کاری رو بکنین که من می کنم.


نور امید و ارامش در دل ویکی تابیدن گرفت:

« یعنی ..یعنی ممکن بود همه چیز درست شود؟»


تدی و ویکی در کنار یکدیگر سریعا به سمت بالا اوج گرفتند و لینی و فلور با کمی فاصله دنبالشان امدند. گرمای دست ارامش بخش تدی را روی دستش حس کرد. سرش را چرخاند و چشمانشان با یکدیگر تلاقی کرد. حالا در کنار دردی که می دانست به طور متقابل در چشمان خودش نیز دیده می شود اطمینان را نیز در چشمان تدی می دید. سرش را جلو گرفت و به بالا نگاه کرد... نور خورشید چشمانش را زد ...حالا در دلش چیزی بود که می توانست دنیا را عوض کند....امید!


ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۱۳:۵۸:۱۴
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۱۵:۲۲:۱۱

اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
#14

پاپاتونده old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 61
آفلاین
بعضی مکان ها برای بیشتر افراد ممنوع تنها افراد کمی هستند که اجازه ورود دارند و من جز آن معدود افرادم!

خون روی صورت کوچک و زیبای ویولت دلمه بسته بود. جیمز با چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود به صورت سفید و خون آلود ویولت نگاه می کرد. این وحشتناک ترین صحنه ای بود که به عمرش می دید. روحش خراش برداشته بود. خراشی عمیق! دلش می خواست بزرگتر باشد، آن قدر بزرگ که آن توده ی سیاه بی شکل را زیر پا له کند.

همه بازیکنان خشکشان زده بود، تا همین لحظه نمی توانستند بفهمند اتفاقی که در جریان است چقدر جدی است، حالا با دیدن پیکر ویولت و اشک های جیمز می شد فهمید، خطر همین جا کنار آنها ایستاده.

کلاوس از چشم همه مخفی شده بود. کسی هیکل نحیفش را نمی دید. خودش پشت سکو مخفی کرده بود و آرام می گریست. دیگر ویولت نبود که جانش را برایش فدا کند. او زیر بار مشکلات مثل شیشه ی عینکش می شکست. می توانست این شکستگی را به خوبی ببیند.

توده ی سیاه در آسمان چرخی زد. تشویق شیاطین کر کننده بود. گرگ درون وجود تد آرام نداشت، مدام چنگال های تیزش را بر روح تد می کشید. ویولت نباید می مرد! مقصر او بود! این فکر راحتش نمی گذاشت. مثل خوره به ذهنش افتاده بود.

توده ی سیاه بی شکل خنده ای بلند زد. بعد چرخید و همانطور مثل همیشه نگاهش را به شخص نا معلومی دوخت.

-این هم از اولین قربانی! حالا بازی جذاب تر هم میشه! کی می خواد نفر بعدی باشه؟

دوباره خندید. این بار شیاطین هم او را همراهی کردند. بازیکنان با وحشت و ترس بازی را از سر گرفتند. کسی نمی خواست نفر بعدی باشد.

شیطان بزرگ طی حرکتی نسبتا سریع خود را به کلاوس رساند. او همچنان گریه می کرد، متوجه نزدیک شدن لوسیفر نشد. لوسیفر زیر گوشش زمزمه کرد:

-کی دیگه می خواد ازت محافظت کنه؟ حتی خواهرت هم جیمز رو به تو ترجیح داد. من جای تو بودم جیمز رو می کشتم. قاتل واقعی خواهرت جیمزه!

لحنش ترسناک بود، نفرت انگیز ترین صدایی بود که کلاوس به عمرش شنیده بود.با چشمانی سرخ به توده زل زد. دلش می خواست او را بکشد، اما چگونه او جسمی نداشت. سیالی سیاه رنگ بود که در فضا می چرخید. چطور می توانست یک سیال را بکشد. درمانده شده تمام نیرویش را حنجره اش متمرکز کرد و فریاد زد:

- نه خواهرم رو تو کشتی!

صدایش در هیاهوی شیاطین گم شد، فقط گروگان های دیگر صدایش را شنیدند. جیمز که هنوز پیکر ویولت را در آغوش داشت، از جا برخاست. فریاد زد:

-راحتش بذار!

توجه لوسیفر به جیمز جلب شد. پوزخندی رعب آور در زمین طنین انداز شد و لوسیفر گفت:

قاتل کوچولو، چیکار می خوای بکنی؟ منو بکشی؟!

تمسخر در لحنش موج می زد. شیاطین دوباره قهقهه زدند اما جیمز انگار ترسش ریخته بود. محکم به لوسیفر خیره شده بود.



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#13

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
ویلیام:
نویسنده سوژه، کارگردان، تهیه کننده و بازیکنان به اتفاق جمیع شیاطین به سرپرستی لوسیفر که در بهت اتمام زودهنگام سوژه بودند به شکل به ویلیام خیره بودند. آن وقت نویسنده چیزی در گوش کارگردان گفت که باعث شد کارگردان صورتش در هم رود.سرش را به نشانه ی نهی، محکم تکان داد.سپس نگاهی به تهیه کننده انداخت و او به نشانه ی تایید سرش را تکان داد.
کارگردان لبخندی هیستریک زد و به ویلیام نزدیک شد.بعد از ربع ساعت پند و اندرز، او را راضی کرد تا در جایگاه ویژه تماشاچیان بنشیند و نظاره گر بازی باشد.بعد او را با سلام و صلوات به جایگاه هدایت کرد و در بین راه چکش را هم با ملایمت از دستش گرفت.(چون سوژه جدی بود!) سپس به سرعت به زمین برگشت و وقتی دید لوسیفر با آلیس خوش و بش می کند، سرشان فریاد زد.

-همه ساکت!هنوز تموم نشده!

بعد چوبدستیش را به سمت زمین گرفت که پر از خون بود.با حرکتی خون هر کس را درون قمقمه ای جداگانه کرد و هر قمقمه روبروی صاحبش قرار گرفت.بعد با حرکتی دیگر، اعضای از هم جدا شده بازیکنان، شامل دست، پا، کلیه و معده مانند آهنربایی به محل تعبیه شده در بدنشان بازگشت!

-سریع این خون های از دست رفته رو بخورین تا بریم سر ضبط.

کمی که گذشت بازیکنان ظاهرا آماده بودند.لوسیفر و شیاطین هم در جای خود قرار گرفته بودند.

-خوب تمرکز کنید.چشماتونو ببندید.شما در یه زمین اهریمنی در حال بازی بودین! بودلر! برو اون گوشه توی بغل جیمز خودتو به مردن بزن. خوب آماده شید. با سه،دو،یکِ من شروع می کنید

ضبط!


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.