هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱:۲۱ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
آغاز ترم 23 هاگوارتز


تدریس کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه تا پایان پاییز 98، بر عهده‌ی اساتید گروه ریونکلاو است.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
دوباره پیامی از آن سوی دروازه:

نقل قول:

ادوارد بونز نوشته:

نمرات امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


ماتیلدا استیونز: 27 + 4 جلسه حضور در کلاس
سدریک دیگوری: 24 + 2 جلسه حضور در کلاس

گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 30 + 4 جلسه حضور در کلاس
فنریر گری بک: 29 بدون حضور
رون ویزلی: 27 + 1جلسه حضور در کلاس
ریموس لوپین: 25 + 1جلسه حضور در کلاس
آرتور ویزلی: 24 + بدون حضور
لیزا چارکس: 23 + بدون حضور


ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 29 + 3 جلسه حضور در کلاس


اسلیترین:

هیچی

پ.ن:
1* " راهنمایی ای که برای پست امتحانتون دارم اینه که توی داستان شما باید تحت امتحان عملی قرار بگیرید از طلسم ها و وردهایی که تا الان توی این کلاس یاد گرفتین، پس سعی کنین تا جایی که میشه مرتبط باشید و این که سوژه ی فرعی خوبی هم انتخاب کنین چون یه امتحان خشک و خالی، در نهایت سادگی جذابیتی به داستانتون اضافه نمی کنه!"
خیلی دوست داشتم به بخش اول این توجه بیشتری بشه اما خب نشد ولی سوژه های فرعیتون واقعا خوب بود.
خسته نباشید همگی!

2* اگه حضورها اشتباه شمرده شده با لینک به پیام شخصی مراجعه کنین!
3* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.


ویرایش شده توسط ادوارد بونز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۴ ۰:۰۹:۴۹

می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
امتحان دفاع

کلاس دفاع آن روز پر از پیچک و بوته ی زرشک و تمشک و میوه های تابستانی شده بود و همه ی دانش آموزان با دستبرد به این درختان، استرس امتحان شان را از تن بیرون می کردند. همه جز یک نفر!

هرماینی با عجله فصل آخر کتاب را ورق می زد و به مرور طلسم های مقابله با موجودات خبیث تاریکی می پرداخت.
-استوپفای و فرار راحت ترین راهه... ولی اگه ازشون رد بشه... .

-اهم اهم.

استاد بونز که حالا روح شفافی شده بود با اخم ملایمی به طرف دانش آموزانی که کله هایشان در بوته ها بود نگاه کرد و شروع به غرغر کرد.
-شما اومدید اینجا که امتحان بدید فرزندانم. نه اینکه شکمتون رو پر کنید.

بعضی از دانش آموزان خجالت کشیدند و به طرف نیمکت هایشان رفتند اما بعضی دیگر با پررویی ادامه دادند یا مثل رون ویزلی قادر نبودند از جا برخیزند.

-من و دستیارم استاد بلک برای امتحانتون اتاقی برای مبارزه تدارک دیدیم که تموم تکالیف ترمتون رو باهاش مرور می کنید. نمیگم که با چی روبرو میشید، تا غافلگیر شید. دوربین هایی بهتون نصب میشه تا عملکردتون رو محاسبه و امتیازگذاری کنه. مطمئنم که از پسش برمیاید. خب حالا کی داوطلبه؟

هرماینی چند روز بود که به دلیل استرس امتحان دفاع نمی توانست یک جا آرام بنشیند به هنین خاطر اولین دستی که بالا رفت مال او بود.

-اوه، البته. موفق باشی خانوم گرنجر عزیز.

هرماینی ردایش را درآورد و با اعتماد به نفس و چوبدستی در دست وارد اتاق شد. دیوارهای اتاق سفید بود و هیچ موجودی در آنجا به چشم نمی خورد، اما هرماینی سرمای مرموزی را در هوا حس می کرد. طلسم آشکار سازی را در چهارطرفش خواند اما تنها صدای فس فسی را از پشت سرش شنید. اتاق همچنان خالی بود.
-نامرئیه! چه موجودی نامرئی بود؟ حتما شکارچیه... فکر کن!

هرماینی با فکر کردن به قهرمانی گروهش سپر مدافعی ساخت. سمور آبی او در همه طرف چرخید و در سمت چپ او محو شد. دو چشم قرمز با مردمک های آبی در آن نقطه ظاهر شدند و به او خیره شدند. کم کم چند دندان هم در آنجا ظاهر شد و هرماینی جیغ کشید.
-یا مرلین! یه تیفان.

موجود با جهشی به طرف هرماینی پرید و صداهای چندش آوری از خودش درآورد. حالا همه بدنش به رنگ های مختلف می درخشید. تیفان موجودی موذی و با ذاتی اهریمنی بود که از خون جادوگران تغذیه می کرد و استاد استتار بود.

هرماینی همانطور که طلسم های مختلفی را می گفت، دیوانه وار به دنبال در خروج می گشت اما همه طرف دوباره تبدیل به دیوار شده بود. چاره ای به جز مبارزه نداشت. تیفان به دور او می چرخید و از طلسم های او با زرنگی جاخالی می داد. رنگ های بدنش کم کم محو می شدند و بدنش آماده برای پرش نامرئی دیگری بود که هرماینی یاد بهترین طلسمش افتاد و با پرش موجود روی هوا طلسم را فریاد زد.
-تلدراسیل!

تیفان بهت زده شد،بر روی زمین افتاد و دیوانه وار تقلا کرد. هرماینی عقب عقب رفت و نتیجه ی کارش را تماشا کرد. در آخر در محلی که موجود وحشتناکی در آنجا افتاده بود، آفتاب پرست مظلوم و گوگولی ای نشسته بود. هرماینی با صدای تشویق به خود آمد و با لبخندی بر زمین نشست.

جلسه ی اول
جلسه ی دوم
جلسه ی سوم
جلسه ی آخر


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۳:۳۸:۰۸
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۳:۴۳:۱۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
سلتم پروفسور بونز!
امیدوارم خوب باشین آخر ترمی:)


+++

- امتحانی برگزار نمی‌شه!

سکوت تمام فضای سالن امتحانات هاگوارتز را فرا گرفت.

- چی... چی؟!
- پروفسور بونز قبل مرگشون توی وصیت‌ نامه‌ای که جدیدا به دستمون رسیده گفتن که نباید از دانش آموزا امتحان دفاع گرفته بشه.
- ولی آخه اون که مرگش خیلی ناگهانی بود! وصیت نامه کجا بود آخه؟
- ماتیلدا جان مثل این که از وصیت استاد دفاع بی اطلاعی!

ماتیلدا اخمی از روی بی اطلاعی کرد و به پنی که اینو گفته بود خیره شد.
- نه... ولی آخه... پروفسور بونز که اهل وصیت نوشتن نبود!

پروفسور اسلاگهورن که مامور اطلاع دادن محتوای وصیت ادوارد بونز به دانش آموزان بود، چشماشو ریز کرد. درواقع امروز از معدود روزایی بود که میخواست حواسش جمع باشه پس خبری از بطری نوشیدنی نبود.
- نبود؟ منظورت چیه دوشیزه استیونز؟
- من شخصا چندباز ازش شنیدم که میگفت از مرگ بیزاره و قرار نیست به سرنوشت بقیه دچار شه و حتی بعد از اونم از این کارا خوشش نمیاد، پس این وصیـ... آخ! چته وحشی؟

پنی که از حرص، دندوناشو با حرص بهم فشار میداد و کم کم داشت خردشون میکرد، یه چشم غره جانانه به ماتیلدا رفت.
- به مرلین یه کلمه دیگه از دهنت بیاد بیرون، با وردنه صاف میکنم!

اما در اون لحظه، ماتیلدا انگار درصدی از مغز و البته گوشش رو نداشت!
- صداتو نمیشنوم! چرا انقدر آروم حرف میزنی؟

پروفسور اسلاگهورن چشماشو ریزتر کرد. در حدی که فقط دوتا نقطه دیده میشدن.
- چیزی گفتی دوشیزه کلیرواتر؟
- نه... راستش...

پنی به دنبال یه ناجی گشت تا اونو از این وضعیت نجات بده.با این که همیشه آدمای قهرمان و ناجی یه شنل میپوشن و نقاب میزنن اما این دفعه هرمیون هم میتونست ناجی خوبی برای پنی باشه. پس پنه لوپه پیس پیسی کرد که حواس هرمیون جمع شه و بعد به ماتیلدا اشاره کرد.
هرمیون هم کسی بود که کلاه شک داشت بندازتش ریونکلاو و به همین دلیلم آدم باهوشی بود و اصلا هم شبیه ماتیلدا نبود و خیلی آروم و زیر پوستی ماتیلدا رو تو گونی کرد و برد!

پنه لوپه نفس راحتی کشید و مشغول صحبت با مدیر شکاک شد.
- آقا پروفسور بونز این چند وقت برعکس اوایل، خیلی محافظ کار شده بود. بیشتر راجع به مرگ فکر میکرد. همیشه هم راجع بهش باهاشون صحبت میکرد.
- پس دوشیزه استیونز... عه. کجا رفت؟
- ماتیلدا؟ خب... اممم... راستش این چند وقت حسابی بی ادب شده! همش سر به سر معلما میذاره و فرار میکنه. حالام ارتقا پیدا کرده سر به سر مدیر میذاره. شما ببخشیدش.
- اوه... اشکالی نداره. پس اونطور که میگی وجود وصیت نامه پروفسور بونز اصلا چیز عجیبی نیست.
- معلومه که نه.

پرفسور اسلاگهورن اصلا آدمی نبود که خودشو درگیر پیچیدگی‌ها بکنه و از طرفیم تا همین اینجاشم خیلی مسئولیت پذیری و دقت به کار برده بود. تازه چشماشم دیگه بیشتر از این ریز نمیشد! بنابراین بیخیال این موضوع شد و گفت:
- خلاصه این که امتحان ندارین و آخرین نمرات کلاسیتون رو به عنوان نمره امتحان در نظر میگیریم. ولی دیگه از نوشیدنی و کیک سر جلسه خبری نیست.

بعد با فکر اون همه نوشیدنی ای که سهم بچه ها بود و حالا مال خودشه، لبخندی زد و رفت. و چند ثانیه بعد سالن امتحانات از شدت جیغ و داد بچه‌ها درحال ترکیدن بود.

مکانی نامعلوم

- هی چرا من به جای این که راه برم دارم قل میخورم؟!

یه عدد گونی پر و متحرک روی زمین قل میخورد و سعی میکرد حرکت کنه.

- چون تو گونی‌ای ماتیلدا.
- پروفسور بونز؟ شما اینجا چیکار میکنین؟
- منم کردن تو گونی این جادوآموزای بی چشم و رو. بلای سرتون میارم که حتی با جادوهای دفاع هم نتونید جلوشونو بگیرین. اون روی سیاهمو نشونتون میدم.


........
[آخریشurl=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=330937]اول[/url]
دوم
سوم


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه


لیزا در تالار گریفیندور روی مبل کنار شومینه‌ی خاموش نشسته بود و درحال خواندن کتاب‌های بی‌سرو تهش بود. صدای خندیدن رون و آرتور از طرفی و صدای فریاد هرمیون بر سر گربه‌اش از طرفی دیگر و صداهای متفرقه‌ به گوش میرسید.
لیزا بیحوصله چند صفحه به جلو رفت تا کتاب مسخره‌اش را تمام کند. مگس‌هایش دو روز بود که غیبشان زده بود و او از این وضع کاملا ناراحت بود. کمی بعد که جملات کتاب در مغزش نفوذ کرده بودند ناگهان صداهای اطرافش قطع شد واو تا زمانی که فقط صدای پاشنه کفشی آمد متوجه نشد.
به عقب برگشت تا خرافاتی شدن خود را به خود ثابت کند. اما هیچ موجود زنده‌ای در آن دور و بر نبود، آب دهانش را با صدا قورت داد.
- هرمیون؟ عمو آرتور؟ رونالد؟

ناگهان پشت سرش صدای ویزویزی شنید. خوشحال به پشت برگشت و با صحنه‌ی غیرقابل باوری رو به رو شد. دختری با موهایی قرمز آتشین، لباس‌هایی سرتاپا سیاه و صورتی سرد و بی‌روح مانند نظامیان جنگی، چوبدستی به دست رو به رویش ایستاده بود. کنار او مگس‌های لیزا به شکل دو دست بزرگ قرار داشتند.
خواست از روی مبل قرمز تالار بلند شود که با اشاره‌ی کوتاه دختر مو قرمزی مگس های دستی او را با شدت به مبل چسباندن.
-اینجا چه خبره؟ تو کی هستی؟ اینا چرا اینجوری میکنن؟

جادوگر سیاه‌پوش با پوزخندی گوشه لب روی میز نشست.
- کمتر حرف بزن. اگه ملانی اینجا بود حتما یه دور تفریحی میدادم حرصت بده. من آینده تو هستم، نه راستش من تو نیستم.من برای زندگیم به مرگ تو احتیاج دارم.
-چی؟ مرگ من؟ اما چرا؟
- تا الانشم زیادی برات توضیح دادم.

دختر مو قرمز چوبدستی‌اش را که پر از نقش و نگار و سیاه بود را به طرف مگس ها گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد.
مگس‌ها اینبار به طرف گلوی او فشار آوردند. لیزا جیغ میزد و کمک میخواست تا اینکه به خس خس افتاد.
- اما... چرا من؟
- چون خاص نبودی.

و در آخر جادوگر سیاه بالای سر او ایستاد و چوبدستی‌ا‌ش را به طرفش گرفت.
- پیف پافیو.

لیزا بی‌جون در کنار مگس‌هایش جان داد و مرد. همان لحظه دختر موقرمزی محو شد و به جای او روح ادوارد و هوریس پیدا شد.
- وای ادوارد این چه طراحی امتحانی بود که تو کردی؟

هوریس به طرف لیزا رفت و با چوبدستی‌اش و رعایت اسلام، شک به لیزا وارد کرد اما فایده‌ای نداشت. روح لیزا کم کم از بدنش جدا شد و در کنار آنها قرار گرفت و قسم خورد تا آخر عمر روحیش انتقامش رو از روح ادوارد بگیرد.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۳:۵۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 252
آفلاین
سلام پروفسور بونز!

در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نشسته و در انتظار پروفسور بونز بودیم. مطالب کتاب را در ذهنم مرور می کردم مبادا در امتحان فراموش کنم. درحالی که زیر لب زمزمه می کردم پروفسور بونز با سرخوشی وارد شد.

_ سلام بچه های عزیزم! همون طور که همتون می دونین امروز امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه دارین. امتحانی که من براتون در نظر گرفتم، یه امتحان عملیه و هیچ نیازی به بلد بودن کتاب نداره.

با دهانی باز به پروفسور خیره شدم. یعنی چه که نیازی به کتاب نداشت؟ پس یعنی من تمام طول هفته ام را هدر داده بودم؟ با ناراحتی به ادامه ی حرف های پروفسور گوش دادم.

_ چند دقیقه منتظر باشید تا من ابزار و وسایل مورد نیاز برای امتحانتونو بیارم.

در طول مدتی که پروفسور بونز از کلاس بیرون رفت، همهمه ی جادو آموزان کلاس را فرا گرفت. با عصبانیت رو به نیمفادورا گفتم:
_ یعنی چی که گفت لازم نیست کتابو بلد باشیم؟ باید زودتر اینو می گفت! همه ی روزام هدر رفت.

اما به جز من کسی از این موضوع شکایتی نداشت؛ ظاهرا هیچ کس تلاش چندانی برای حفظ مطالب کتاب نکرده بود که الان بخواهد از این بابت ناراحت باشد.

همان طور که با انگشتانم روی میز ضرب گرفته بودم و لعنت می فرستادم، پروفسور همراه با سه جادوگر تنومند وارد کلاس شد.

سه جادوگری که همراه پروفسور بودند، ظاهر عجیب غریبی داشتند؛ آن ها ردایی سه لا از جنس هیپوگریف به تن داشتند و به جای کلاه های نوک تیز، کلاه های گرد به سر گذاشته بودند. طول ردایشان به قدری دراز بود که تمام زمین پشت سرشان را جارو می کردند. از همه عجیب تر، نوع چوبدستیشان بود؛ چوبدستی هر سه آنان خمیده بود و حالت ژله ای داشت و به هر حالتی که میخواستند، تغییر شکل می داد.

همین طور که همگی از ورود ناگهانی مردان عجیب مات و مبهوت مانده بودیم، پروفسور شروع به حرف زدن کرد:
_ بچه های عزیز، من این جادوگرای شریف و بزرگوارو دعوت کردم تا برای کمک به من به هاگوارتز بیان. اونا زحمت کشیدن و از قطب شمال اومدن. شما قراره که برای امتحانتون با یکی از این سه جادوگر دوئل بکنین.

با وحشت نگاهی به هیکل آنان و سپس خودم کردم. سعی کردم با این تفکر که اندازه مهم نیست، مهم هوش و ذکاوت است، خود را آرام کنم؛ اما کار سختی بود.

_ اصلا نگران نباشین؛ اگه همه ی وردایی که تو کلاس بهتون یاد دادمو خوب بلد باشین، می تونین نمره خوب و کاملی بگیرین. به نوبت صداتون می کنم تا جلو بیاین و شروع کنین.

نفر اول، دختر سال اولی ریونکلاوی ای بود که به محض رو در رو شدن با حریفش، غش کرد و به درمانگاه منتقلش شد. نفر دوم نیز با وضعی مشابه از کلاس خارج شد.
نفرات سوم و چهارم وضعیت بهتری داشتند و حداقل پنج دقیقه دوام آوردند، اما بعد با سر و وضعی خونین از کلاس خارج شدند.

بالاخره پروفسور من را صدا کرد. با دیدن سرنوشت نفرات قبلی ام، اصلا دلم نمی خواست جلو بروم. هر طور که بود، خود را به جلوی کلاس رساندم.

رو به روی حرف قرار گرفتم. قدش حداقل دوبرابر قد من و از لحاظ عرضی نیز به اندازه ی سه تای من بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم وردها را در ذهنم مرور کنم.

از شدت استرس چوبدستی در دستم می لغزید. انگشتانم را دور چوبدستی فشار دادم. نباید در قدم اول تسلیم می شدم.

پس از احترام، دوئل آغاز شد. لحظه ای به یک دیگر خیره شدیم و بعد، بطور همزمان یک ورد را به کار بردیم.
_ استیوپفای!
_ استیوپفای!

دو ورد به یک دیگر برخورد کرد و آسیبی به هیچ کداممان وارد نشد. سپس به سرعت وردی به زبان آورد که من تا به حال نشنیده بودم. اما من عکس العمل سریع تری داشتم و جاخالی دادم. در اثر اصابت ورد با تابلوی پشت سرم، تابلو پودر شد و سپس آتش گرفت.

پس از دیدن اثر این ورد، متوجه دو نکته شدم؛ یک این که ورد هایی بلده که من حتی به خواب هم ندیدم، و دو این که به قصد کشت داره دوئل می کنه و رحمی تو کارش نیست!

با صدای بلند وردها را به زبان می آوردیم، ورد ها باهم قاطی شده بودند و معلوم نبود هر یک چه می گوییم. تا الان یک ربع گذشته و با هم برابر بودیم، هنوز هیچ یک آسیبی ندیده بودیم.

در همین حال که خوشحال بودم از اینکه رکورد بقیه را شکستم و مدت بیشتری دوام آوردم، وردی گفت که مستقیم به من اصابت کرد. حدود سه متر به عقب پرتاب شدم و مچ دستم شکست.

با خشم از جایم بلند شدم. عصبانیت درونی ام کمک کرد تا بتوانم علاوه بر شکستن دماغش، باعث سرگیجه اش هم بشوم!

همین دو حرکت کافی بود تا حریفم به نهایت خشمش برسه. خشمی که تا به حال نذیرش را ندیده بودم. طلسمی که به سمتم روانه کرد، باعث شد سه روز بعد، توی درمانگاه به هوش بیایم.

وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم پروفسور بونز به همه نمره ی کامل داده، چرا که همه بدون استثناء به فجیع ترین حالت ممکن راهی درمانگاه شدند و پروفسور به این نتیجه رسیده که اگر نمره ی کامل ندهد، نهایت بی انصافی را در حق جادو آموزانش کرده است...


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۷:۴۳:۴۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 522
آفلاین
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه


زمستان از راه رسیده بود و همه جا از برف پوشیده شده بود. آرتور که دیگه از کار توی اداره و نشستن پشت میز خسته شده بود، تصمیم گرفت اون کار رو کنار بذاره و دنیای جدیدی رو تجربه کنه. احساس میکرد تمام این مدت بهش ظلم شده بود و حالا وقتش رسیده که کمی تلافی کنه. باید جواب خیلیا رو میداد. پیر شده بود، ولی همه میدونن که دود از کنده بلند میشه. درسته که پیر بود، ولی نمیشد توانایی هاش رو دست کم گرفت. برای همین تصمیم گرفت که مرگخوار بشه. اما برای مرگخوار شدن چه چیزی لازم بود؟ سنگدل بودن، دور شدن از تمام دوستان و خانواده محفلی، کمی خشونت و وفاداری به گروهی جدید. شبی که قرار بود طبق معمول سر شیفتش توی اداره بایسته، وسایلش رو جمع کرد و از خونه به سمت اداره راه افتاد. اما مقصد اداره نبود.

درست زمانی که مطمئن شد از خونه دور شده و کسی اونو نمیبینه، راهشو به سمت خونه ریدل کج کرد. باید به ملاقات لرد میرفت و با اون صحبت میکرد تا لرد سیاه بهش این اجازه رو بده و اونو به یکی از اعضای مرگخوار تبدیل کنه. شنلش رو به تن کرد و چهرش رو زیر کلاه اون مخفی کرد تا کسی اون رو نشناسه. به سمت خونه ریدل روانه شد و مدتی رو تو راه بود. از جنگل و روخانه ها گذشت تا که به دروازه ورودی خانه ریدل رسید. محلی تاریک و بدون حضور هیچ شخصی در اطراف اون. همه جا ساکت بود. به سمت دروازه رفت. پشت دروازه ایستاد و کمی فکر کرد. دو دل بود که این کار رو بکنه یا نه.

تصمیمش رو گرفت و چندین بار دروازه آهنی رو تکون داد. از صدای برخورد زنجیر ها به دروازه، بلاتریکس به همراه پیتر پتی گرو به سمت دروازه اومدن. بلاتریکس چوبش رو به سمت آرتور گرفت:
-کی هستی؟ چطور جرات کردی به دروازه های خانه ریدل و اقامتگاه ارباب تاریکی نزدیک بشی؟
-میخوام شخصا با لرد سیاه صحبت کنم.
-تو چنین اجازه ای نداری.
-حتی اگه عضو جدیدی از مرگخواران باشم؟

بلاتریکس و پیتر نگاهی به هم کردند. دروازه رو باز کردن و آرتور رو در حالی که چوبدستیشون رو پشت کمرش گذاشته بودن، به سمت خونه ریدل و پیش لرد بردن:
-ارباب. این مرد ادعا میکنه که یکی از اعضای جدید مرگخوارانه.
-و این مرد نشان مرگخواران رو بر روی دستش داره؟

بلاتریکس آستین آرتور رو بالا زد. اثری از نشان نبود:
-نه سرورم. هیچ نشانی در کار نیست.
-من هنوز مرگخوار نشدم. اومدم تا اگر لرد اجازه بدن و بنده رو قبول کنن، یکی از افراد شما بشم.
-فکر نمیکنم در بین مرگخواران، جایی برای ویزلی ها وجود داشته باشه!

آرتور از زیر کلاه موهاش ریخت. ولدمورت اون رو از کجا شناخته بود؟ کلاهشو برداشت و سعی کرد ریزش موهاش رو جلوه نده:
-شاید هم باشه.
-تا کنون هیچ ویزلی جزو مرگخواران نبوده.
-من میتونم اولیشون باشم ارباب.
-جرات بسیار زیادی داری که از محفل کنار کشیدی و سعی داری یکی از مرگخواران بشی. میدونی که عاقبت این کار چیه؟ خیانت به دوست و روی آوردن به دشمن. قبول کردن تو در اینجا کار دشواریست. اون هم با سابقه ی بسیار ننگینی که در محفل داری.
-میتونید من رو امتحان کنید ارباب. حاضرم هرکاری که ازم میخواید رو انجام بدم تا خودم رو بهتون ثابت کنم.
-خواهش و تمنایت رو دیدیم. فرصتی بهت میدیم تا در یک مبارزه پیروز شوی. در غیر اینصورت، نه تنها تو، بلکه تمام اعضای خانوادت نیز غذای لذیذی برای نجینی خواهند بود.

آرتور کمی تردید کرد. تا قبل از اینکه تصمیمش رو بگیره توسط لرد به جای دیگه ای آپارات کرد. ارباب تاریکی رو به روش ایستاده بود. همان قبرستانی بود که ارباب، در آن توسط پیتر پتی گرو برگشته بود. ولدمورت به سمت مجسمه روی سنگ قبر پدرش رفت و کنار اون ایستاد:
-امشب، جدال کوچکی با یکی از بهترین مرگخواران ما خواهی داشت. یا آسیب میزنی یا آسیب میبینی. یا میکشی و یا کشته میشی. همانطور که گفتم، در صورت پیروزی، به مرگخواران خواهی پیوست و این امکان رو پیدا میکنی که به من خدمت کنی.

بلاتریکس نزدیک شد و رو به روی آرتور ایستاد و چوبدستیش رو به سمت آرتور گرفت. آرتور باید با بلاتریکس دوئل میکرد. اگر شکست میخورد، نه تنها خودش، بلکه خانواده اش هم کشته میشد. از گرفتن این تصمیم پشیمون بود، ولی چاره دیگه ای نداشت. باید مبارزه میکرد. چوبدستیش رو بالا آورد. دوئل شروع شد و هر دو به سمت یکدیگر افسون های خودشون رو پرتاب میکردن. پشت قبر هایی که سر تا پاشون رو برف پوشونده بود، پناه میگرفتن و سعی میکردن به هر طریقی شده، یکی از افسون هاشون رو به هم بزنن. آرتور از افسون های ساده استفاده میکرد، در حالی که بلاتریکس افسون های مرگبار رو به سمت آرتور پرتاب میکرد. تصمیم گرفت برای اولین بار از افسون مرگبار استفاده کنه. قرار بود مرگخوار بشه، پس باید این افسون های ساده رو کنار میگذاشت و از افسون هایی که یک مرگخوار واقعی استفاده میکنه، استفاده میکرد.

بلاتریکس از سنگر خودش بیرون اومده بود و دیوانه وار افسون شکنجه رو به سمت آرتور میزد. سعی کرد از شانس خودش کمک بگیره و بلاتریکس رو مغلوب کنه. از سنگرش بیرون اومد و افسون رو پرتاب کرد:
-آواداکداورا.

افسون پرتاب شد. اما نه به سمت بلاتریکس. افسون به تکه یخی برخورد کرد که مانند شیشه میدرخشید. انعکاس اون به خود آرتور برخورد کرد و آرتور روی زمین افتاد. بلاتریکس نزدیک آرتور شد و نگاهی به جسد اون انداخت:
-مرده!
-نمایش جالبی بود.

ولدمورت این رو گفت و به همراه مرگخواران از قبرستان به سمت خانه ویزلی ها آپارات کردن.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۴ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۲ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه

امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه سال چهارمی ها راس ساعت شش بعد از ظهر در بالاترین نقطه برج برگزار میشد. ریموس ساعتش را نگاه کرد. هنوز دو ساعت وقت داشت. با خیال راحت کتاب درسی اش را باز کرد به هرحال دو ساعت مرور محض احتیاط چیز بدی نبود.

ریموس دو ساعت بعد به همراه دوستانش پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رسیدند. پشت در به انتظار ایستادند. ساعت حدود هشت شب شده بود که جیمز از کلاس بیرون آمد. جیمز گفت:
-پاس میشم و همین مهمه!

سیریوس زد زیر خنده اما پیتر مشغول سرزنش کردن جیمز شد که نمرات درسی تاثیر زیادی در آینده شان دارد ریموس اما توجهی نکرد چون در همان لحظه پروفسور بونز نام او را صدا زد.

ریموس بی توجه به بگومگو های دوستانش وارد کلاس شد. مقابل میز پروفسور ایستاد. پروفسور بونز حتی سرش را بلند نکرد تا او را ببیند فقط گفت:
-قیافه من شبیه احمقاس لوپین؟

ریموس جا خورد گفت:
-نه پروفسور

پروفسور بونز همانطور که سرش پایین بود گفت:
-پس با من مثل احمق ها رفتار نکن
هردو میدونیم تو چه هیولایی هستی

لبخند بزرگی زد ریموس جا خورد ناگهان ریموس خود را در حالی یافت که به صندلی بسته شده است. پروفسور بونز از صندلیش بلند شد و گفت:
-طی سالها گونه شما چیزی جز رنج و خون ریزی برای بشریت نداشته. شما موجب بدبختی و درد و رنجید گونه شما وحشی و غیر قابل اعتماده

ریموس بیش از آن وحشت کرده بود که بتواند صحبت کند تلاش کرد دست ها اش را باز کند. پروفسور بونز چوبدستی اش را برداشت و ریموس بیشتر تقلا کرد دست هایش را باز کند. پروفسور بونز گفت:
-اگه گونه شما نبود نورا الان اینجا بود

ریموس احساس کرد اشک گوشه چشم پروفسور بونز دیده است. بونز از پنجره کلاس به بیرون خیره شد و گفت:
-یکی مثل تو اونو گاز گرفت. بیچاره اینقدر می ترسید که به کسی آسیب بزنه تا خودشو کشت از اون موقع تصمیم گرفتم از شماها انتقام بگیرم از همتون قاتل همسر من شمایید

ریموس موفق شد دستش را باز کند اما کاری نکرد تا پروفسور بونز فکر کند همچنان به صندلی بسته شده است. پروفسور بونز گفت:
-با کشتنت به بشریت خدمت می کنم همه از من ممنون خواهند بود

ریموس با یک حرکت خود را آزاد کرد
چوبدستی اش را از جیبش بیرون آورد و اولین وردی که به ذهنش رسید بر زبان آورد:
-تلدراسیل!

بونز خنده چندش آوری کرد گفت:
-پسر جان من جادوگر سفیدم همچین چیزی رو من تاثیر نمیذاره مثل اینکه خیلی درس خوندی نه؟

بونز چوبدستی اش را حرکتی داد و ریموس خلع سلاح شد چوبدستی اش را بالا برد تا ریموس را بکشد هنوز طلسمی شلیک نکرده بود که دردی آمیخته به وحشت در وجودش شعله کشید دست هایش بزرگ و بزرگ تر شدند و بعد شروع کردند دندان ها نیشش بزرگ تر شدند و بعد بطور ناگهانی به بونز حمله کرد چوبدستی بونز از دستش افتاد و ریموس دنداهایش را در بازوی او فرو کرد. پروفسور بونز جیغ زد.

ریموس به حالت عادی برگشت به شدت از اتفاقی که افتاده بود متعجب بود ناگهان به یاد آورد گری بک قبلا به او گفته بود در شرایطی خاص می تواند تغییر شکل بدهد.

ریموس گفت:
-پروفسور متاسفم...من نمی خواستم...
-تو منو تبدیل کردی
-من خیلی متاسفم اصلا دست خودم نبود

اما بونز توجهی به ریموس نکرد و طوری شروع به صحبت کرد انگار دارد با موجودی نامریی صحبت می کرد:
-حالا هردو می می میریم

ناگهان ریموس را گرفت و هردو باهم از پنجره برج پایین پریدند. ریموس زمین را می دید که هرلحظه نزدیک می شود...

روز بعد


-بعد اون انداختت پایین و هردو مردین؟ چه هندی!

ریموس خندید و گفت:
-آره خیلی! البته الان نبینید میخندم. داشتم سکته می کردم حالا واقعا همسر پروفسور بونز فوت کرده؟

پیتر گفت:
-نه اصلا ازدواج نکرده زیاد درگیرش نشو فقط یه کابوس در اثر استرس ناشی از امتحان بوده.

سیریوس گفت:
-بچه ها بریم تو. امروز اولین امتحانومون دفاع در برابر جادوی سیاه ست

همگی از زیر سایه درخت بلند شدند. سیریوس دستش را دور گردن ریموس انداخت و گفت:
-نترس ریموس اگه دیدیم پروفسور بونز داره تبدیل به خون آشام میشه میایم کمکت.

همگی زدند زیر خنده.

تکلیف



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه

یک روز دیگر از آخرین روز های ترم تابستانی مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز آغاز شده بود. خورشید از میان کوه ها نور داغ خود را بر پس گردن افراد می تابید. جادو آموزان در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آرامی که البته تفاوت چندانی با آرامش قبل از طوفان نداشت بر روی صندلی های خود نشسته و منتظر آمدن دبیر مربوطه برای گرفتن امتحان از آنان بودند.

دقایقی بعد آندرومدا بلک روبروی جادو آموزان ظاهر شد و بی معطلی شروع به توضیح دادن نحوه و شرایط امتحان کرد.
- من برای امتحان این درس روش عملی رو برگزیدم تا شما یه چالش واقعی رو تجربه کنید. تا با ترس هاتون روبرو بشین و نشون بدین چند مرده حلاجید و چقدر از این کلاسا چیزی یاد گرفتین. شما ممکنه در این امتحان با هر چیزی روبرو بشین، پس تلاش کنین زنده بمونین!

سپس چوبدستی اش را در آورد و با اجرای طلسمی، محوطه ای دایره ای را بر روی زمین کشید.
- خب هر کس که میخواد اول امتحان بده بیاد روی این دایره وایسته.

حضار، مات و مبهوت به شرایط امتحان که دبیر گفت فکر کردند. حتی بعضی های شان فکر خود را به درون مغز شان بردند و با بخش پیش بینی عواقب به مشورت پرداختند و در نهایت، چیزی بیش از اینکه امکان مرگ شان وجود دارد و سی امتیاز برای گروه شان به مرگ نمی ارزد، نیافتند.
آنطرفتر، صبر استاد پر شده بود و قطراتی تا لبریز شدن فاصله نداشت که ناگهان شخصی از گروه گریفیندور با موهای نارنجی، از در باز کلاس وارد شد؛ البته نه یک وارد شدن ساده، بلکه دوان دوان و به دنبال یک موش ... زیرا اگر می دانست آن مکان محل برگزاری یک امتحان بود، اگر کلاهش هم می افتاد نمی آمد.
رونالد ویزلی، پس از چند ثانیه دنبال کردن موشش بالاخره او را روی آن دایره که استاد بلک کشیده بود، بدست آورد.
آندرومدا هم که از پیدا شدن داوطلب خوشحال شده بود، گفت:
- خب پسر، تو همین الان وارد امتحان عملی پایان ترم دفاع در برابر جادوی سیاه خواهی شد.

سپس موشش را از دستش گرفت و پیش از آنکه حتی به او اجازه دهد مات و مبهوت و البته پوکر فیس شود، حرکتی دکتر استرنج وار با دستانش انجام داد، مسیر عبور باز و با یک اردنگی رون را به مقر امتحان وارد کرد.

مقر امتحان

در مکانی که در نگاه اول دراز، باریک، ترسناک و تاریک به نظر می رسید و فقط با چند فانوس که در دیواره های کناری آن متصل شده بود کمی روشن شده بود، رون به پشت روی زمین افتاده بود.
چند دقیقه ای گذشت که بتواند به سختی و آرامی پا شود. سپس خاک ردایش را تکاند و با ترس چوبدستی اش را بیرون کشید و به پایان نامعلوم و باز و همچنین تاریک محلی که در آن قرار داشت، نگاه انداخت. بعد به دور و برش نگاهی کرد و متوجه صندوقچه ای در چند متر آنطرفتر خود شد. با طلسم " الوهمورا " در صندوقچه را باز کرد که ناگهان روحی که برایش بسیار آشنا به نظر می رسید، از آن بیرون پرید.
ادوارد بونز که زمان زیادی از مرگش نمی گذشت، چرخی به دور خود زد و با سرور به رون گفت:
- آفرین ویزلی ... آفرین! تو مرحله اول این امتحان یعنی آزاد کردن منو به درستی انجام دادی. حالا تا آخرین مرحله من باهاتم و در طی مسیر برات چالش هایی که جزو امتحان منظور میشن به وجود میارم و تو هم باید با چیزایی که از کلاس من یاد گرفتی، با اونا مقابله کنی.

مغز رون کفاف ادراک این اتفاقات دومینو وار و پشت سر هم را نداشت. انقدر از بخش تعجب خود استفاده کرده بود که تعجبش به اتمام رسیده بود. پس بدون داشتن هیچ حالت خاصی سری به نشانه تایید به ادوارد تکان داد و به دنبال او در ادامه مسیر، شروع به حرکت کرد.

در طی مسیر حرکت، هر چند دقیقه یکبار ادوارد حرکتی با دستش انجام می داد و در پی آن تابلویی سپر مانند بلند در مسیر حرکت رون ظاهر میشد و رون باید با اجرای طلسم هایی که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بود، آنها را از مسیرش بر می داشت. رون خیلی شانس آورده بود که از تمرین های مکرر هرماینی چیزی یادش مانده بود؛ و گرنه آن طلسم های معدود و ساده را نیز مثل هر چیز مهم دیگری از یاد می برد.

دقایقی گذشت و آن مسیر باریک به یک باره به فضایی وسیع و دایره ای منتهی شد. فضایی که بی دلیل، خوفناک به نظر می رسید. رون نگاهی کلی به اطراف انداخت و ناخودآگاه حس ترسی در وجودش نمایان شد.
ادوارد بونز به زبانی ناشناس، کلماتی را به زبان آورد و ناگهان دمنتوری از پنجره به داخل وارد شد. ثانیه ای نیز نگذشت که دیگر دمنتور ها از چپ و راست و بالا و پایین مثل مود زامبی بازی های " کالاف دیوتی " به سمت رون هجوم آوردند.
رون از ترس و تعجب و شوکگی نمی دانست چه کند. هر ثانیه که می گذشت، دمنتور ها به او نزدیک تر می شدند و زندگی او را تهدید می کردند.
رون به ادواردی که به وضعیت او می خندید، نگاهی انداخت.
- این چه کاری بود کردی؟ بیا کمکم کن! من بلد نیستم پاترونوس اجرا کنم.
- اینم جزئی از امتحانه ویزلی ... و از هر امتحان هم نباید جون سالم به در برد!

رون باید برای اولین بار پاترونوس را اجرا می کرد. حواس و تمرکزش را جمع کرد و سعی کرد اتفاقات اطراف را نادیده بگیرد. به بهترین لحظات زندگی اش فکر کرد ... به شادی هایش. رفت که طلسم را اجرا کند ولی تمرکزش از دست رفت و مانع اجرای طلسم شد. دوباره سعی کرد ولی باز هم نتوانست. اینبار بیشتر تلاش کرد اما باز هم نشد.
دمنتور ها دیگر به او رسیده بودند. سردی بوسه آنها حال و جان رون را گرفته بود و او بدون هیچ قدرتی روی زمین افتاده بود. لحظات زندگی اش جلوی چشمانش می آمدند. ناگهان صحنه ای را دید که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بد طوری توسط ادوارد تنبیه شده بود؛ به گونه ای که بیشتر از هر کسی از ادوارد می ترسید.
فکری به ذهنش رسید. ترس او ادوارد بود، پس آن می توانست یک بوگارت باشد. به سختی چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و به سمت ادوارد طلسمی اجرا کرد.
- ریدیکولوس!

ناگهان همه چیز به هم پیچید و پیچید و پیچید و رون ناگهان خودش را روی آن دایره ای که پروفسور بلک در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه کشیده بود، یافت.

- آفرین ویزلی. تو از این امتحان دشوار و طاقت فرسا سر بلند بیرون اومدی!

زنده باد سپیدی!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
طبق گفته ی استاد مرحوممان ( البته روی در نوشته بودند. نگفته بودند!) یکی یکی وارد میشدیم. واقعا نمی دانستیم که در آنجا چه خبر است. چون همه ی بچه هایی که داخل می رفتند، یا برنمی گشتند، یا با صورت زخمی برمی گشتند و هیچ چیزی به ما نمی گفتند. فقط سریع ما را ترک می کردند. با این وضع، نصف کسایی که برای امتحان آماده بودند، در می رفتند. اما من شجاعانه ماندم.

نوبت پنه لوپه شد که البته نوبت من بود. اما کمی می ترسیدم. وقتی آنجا مانده بودم، به نظرم شاهکار کرده بودم. پس چه عیبی داشت که من آخر بروم؟ پنه لوپه و هرمیون نور چشمی استاد بودند. پس حق داشتند که زودتر از من ضعیف بروند. هرمیونرفته بود و زخمی برگشته بود. پس پنه لوپه را به جلو هل دادم.
- پنی، برو! نوبت توئه.
- اما تو جلومی. پس نوبت توئه.
- راستشو بگم؟ ادوارد به من گفت که شما ها زودتر برید و من آخر سر برم. شما که نور چشمیشین، نمی خواین که دل یه روح دوس داشتنی رو بشکونین. نه؟!
- آمم... خب باشه! اما مگه تو دیدیش؟
- البته که آره. برو دیگه!

او با شک به من نگاه کرد اما به طرف کلاس رفت. در زد و پس از شنیدن صدای ادوارد، به داخل وارد شد. چهل دقیقه منتظر ماندیم. نیامد. کس دیگری به داخل رفت. حدود سه ساعت گذشته بود. خواستم که این امتحان را شرکت نکنم و یا پشت یکی دیگر قایم بشوم. وقتی سرم را برگرداندم، هیچکس آنجا نبود. پس بدبخت شده بودم. اما با خودم فکر کردم:
- تازه نوزده آوردم. پس یه کم پیشرفت کردم. حیفه که امتحانو ول کنم. شاید جالب باشه!

این را با خودم گفتم و بعد در زدم. کسی با صدای بم که همان استاد خودم بود، گفت:
- بیا تو!

من در را باز کردم و داخل شدم. کلاس مثل همیشه پر از درخت بود. سرتاسر کلاس با شاخه ها پر شده بود. هر چند که کلاس کوچک و تنگی بود، اما جای جالبی بود. اما جای تعجب بود که چرا همه ی صندلی ها پخش بر زمین هستند. بیشتر برگ ها ریخته بودند. و وقتی با دقت به شاخه ها نگاه کردم، می دیدم که جای چنگ بر آن بود! چه اتفاقی افتاده بود؟

گوشه ای از کلاس، جایی که میز استاد بونز قرار داشت، روحی نشسته بود. کمی به جلو رفتم و متوجه استاد خدا بیامرزم شدم!
- اوه... سل...ام استاد!
- می ترسی از من؟ آخه کجام ترسناکه؟ یه روحم دیگه! کسی دیگه غیر از توام اون بیرون هست؟
-ن...ه!
-بس کن ماتیلدا! اگه می دونستم انقدر ترسویی، تو کلاس رات نمی دادم زرد پوش!

اما او کاملا اشتباه میکرد.فکر کنم وقتی که شبح شده بود ، بینایی اش را از دست داده بود. من به او نگاه نمی کردم یا حتی از او نمی ترسیدم. جعبه ای در کنار او وجود داشت که دقیقا مثل صندوقی بود که در جلسه ی سوم کلاس، با آن مواجه شده بود. صندوق دقیقا مانند صندوق و یا زندان بوگارت بود. مطمئن بودم که امتحان همین است. برای چه من باید دوباره آن رنج دردناک را تحمل کنم؟
- بونز، امتحان به اون جعبه و بوگارت توش ربط داره، نه؟
- کاملا درسته! دوباره می خوام با یه بوگارت بجنگی!
- ببخشید! یه لحظه... بجنگم؟! یعنی ...
- ای بابا چه قدر سوال می کنی! یه دونه طلسم اجرا کن، شکست خوردی، از طلسم مخصوص بوگارت استفاده کن! آماده ای؟
- آره!
- دیگه از اون موجود که نمی ترسی؟
- نه! وقتی اونو تبدیل به یه گربه کردم، دیگه خیالم بابتش راحت شد.
- خوبه. حالا باز می کنم. چوبدستیتو بالا بگیر.

من طبق دستور او، چوبدستی ام را دو دستی و بالا گرفتم. او گفت:
-آلوهومورا

و در جعبه باز شد. امیدوار بودم آن نباشد! خدایا...
موجود بیرون آمد و من با دومین حیوان ترسناک مواجه شدم. او از اندازه ی معمولیش ده برابر بزرگ بود. بدنش پر از پولک رنگارنگ بود و با چشم های زرد ورقلمبیده اش به من نگاه می کرد. نزدیک بود غش کنم اما خودم را جلوی استادم، مقاوم نشان دادم. من با یک سوسمار مواجه شده بودم. دو متر بود...
- شروع کن ماتیلدا.

من به شدت عرق میریختم. او قدم اولش را آرام برداشت و بعد سریع به طرف من آمد. من هم با وجود ترسم، اولین و آخرین طلسم را در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه اجرا کردم:
- آواکداورا!!

اما او خیلی احمق (طعنه. چون اون باهوش بود که...) بود که جاخالی داد. خونم به جوش آمد. اما او روی من پرید و من را چنگ انداخت. جیغ کشیدم و سعی کردم او را از روی خودم بلند کنم. با تمام زورم، بدن چندششو به یه طرف انداختم و محکم آن را به دیوار کوبیدم. او از شدت ضربه، به پشت دراز کشیده بود و آرام نفس می کشید. باور نمیشد که آن همه زور داشتم که او پخش بر زمین شده بود! او کارش تمام بود اما باید مشقم را انجام میدادم.
- ریدیکلوس!

او به چیزی که من در فکرم بود، تبدیل شده بود. از دفعه ی قبلی، زودتر کارش تمام شده بود. او به یک قورباغه ی کوچولوی خوشگل و سی سانتیمتری، تبدیل شد! من بدون حرف زدن با استادم، به طرف در رفتم و در را با آرامش بستم.

یک

دوم

سوم

چهارم






Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.