هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
#65

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پنه لوپه که خیالش از غذاها راحت شد به طرف شومینه به راه افتاد؛ یادش آمده بود که آنجا هنوز تمیز نشده است.

- آملیا؟

این چند روز به سنگین شدن گوش محفلیها عادت کرده بود.
- اگه همین الان نیای تلسکوپتو ضبط می کنم!

تهدید کارساز واقع شد و آملیا به سرعت از پله ها پایین آمد.

- بله پنی؟
- باید کمکم کنی شومینه رو تمیز کنم. به طرز وحشتناکی کثیفه!
- خوب چرا من؟
- کسی نیست! یعنی هست آ... ولی همشون به طرز وحشتناکی دچار وسواس شدن!
- وسواس؟
- اوهوم! ماتیلدا قابلمه ها کثیف رو داره برای بار هزارم می شوره! گادفری ام کلاهشو جوری تمیز می کنه انگار از زیرزمین درِش آورده! رز مدام زمینو جاو می کشه و هاگریدم و آدر و رون هم با وایتکس به جونِ دیوار افتادن! ادواردم که داره سرویس حموم و تمیز می کنه و... خوب... نمیاد بیرون! و من... نمیدونم چرا همه اینجوری شدن!

آملیا لحظه ای با همدردی به او نگاه کرد ولی بعد...
- گفتی وایتکس؟
- آم... خوب آره!
- همینو کم داشتیم! کریچر کجاست پنی؟

پنی گیج و اخم کرده به آملیا نگاه کرد اما بعد به سرعت منظورش را فهمید.
- وای مرلین! کریچر باز دست گل به آب داده؟
- فکر می کنم! چون همین الان داشت با تابلوی خانم بلک حرف می زد و حسابیم ذوق کرده بود!

پنه لوپه با حرص جیغ زد:
- کریچر!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷
#64

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
توان کار دیگری نداشت. خیلی خسته بود. اول تمیز کردن دستشویی، بعد خریدن صد تا میوه و امثال آنها. و البته که این کنایه نبود. واقعا صد تا چیز بود! و آخرش تمیز کردن اتاقش بود که با مشکل های بزرگی روبرو شده بود که بعدا به لطف آملیا، مشکل را رفع کردند. خود را بر روی تختش انداخت. سه بار نفس عمیق کشید و شروع کرد به خیال پردازی.

آرزو هایی که از کوچکی داشت. با خود فکر میکرد که کاشکی آرزو ها بدون تلاش، دست یافتنی بودند. یا اصلا آرزوهای بزرگ نه! آرزو هایی که قابل دسترس بودند. از کوچکی، از نظر خودش،آرزوی بزرگی داشت. که البته برای اکثریت... نه! برای همه این یک کار خسته کننده بود.

که باید انجام میدادند و آنها آن را به شکل آرزو نگاه نمی کردند. بلکه آن چیز مثل عذاب بود! البته برای اکثریت! و این کار، چیزی جز آشپزی نبود! انقدر آن را دوست داشت که می خواست کلمه ی " آشپزی" را بر روی کاغذی بنویسد و به کمدش بچسباند! معمولا، پنه و بقیه دختر ها آشپزی میکردند و نیازی به کمک نداشتند.

اما تقصیر او هم بود. خود را طوری نشان میداد انگار آشپزی دوست ندارد. آخر، به شخصیتش نمی آمد. یکی از دلیل های علاقه داشتن او به آشپزی، دوست داشتن غذا بود. دوست داشت که صد ها نوع غذا، علی رغم خستگی اش، درست کند و دستپخت خود را بچشد.

همین موقع، کسی در اتاقش را زد. توجهی نکرد. دستمال هایی که دماغی و روی میز کنار تخت بود را برداشت و در گوشش فرو کرد! احساس لزج مانندی در گوشش ایجاد شد اما او توجه نکرد. او حاضر بود که برای خواب هر کاری بکند. اما مثل اینکه شخص دست بردار نبود. او نمی گذاشت که دخترک بخوابد!

بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد. امیدوار بود که کسی،دیگر از او نخواهد دستشویی ها را تمیز کند. دوست داشت که لباس بدبختش را بدهند و او ببیند که از سفید به سیاه تغییر رنگ داده است. دلش برای لباس و شنلش تنگ شده بود.با لباس زرد رنگ آستین بلند یقه تنگ که رویش کُت لی طرح پاره که همیشه یک طرفش از شانه هایش پایین افتاده بود و شلوار مثل کتش و البته کفش لی، خوب به نظر میرسید. اما آن چکمه های مبارز و ... چیز دیگری بود!

در اتاقش را که برخلاف همیشه خاکی بر رویش نداشت را باز کرد و هم گروهی اش را دید. دختر پشت در، چشم هایش برق زدند. پوزخند زنان گفت:
- ستاره ها میگن خیلی خوشتیپ شدی ماتیلدا. اون لباست اصلا خوب نبود. این بهت بیشتر میاد.

ماتیلدا گفت:
- اون لباسم خیلیم خوب بود. و از سر ناچاری و با سلیقه ی پنه اینارو پوشیدم. بخاطر همین همه جاش آبیه! حالا کارتو بگو!
- آهان! ستاره ها می... یعنی پنه میگه که ویزلی ها امروز خیلی کار کردن و یا به نوعی دیگه، پنه ازشون خیلی کار کشیده و بعد بهشون قول غذاهای خیلی زیادو داده!! ما دختر زیاد داریم. اما امشب... به تو هم احتیاج داریم!

ماتیلدا پلکی زد. بعد ثانیه ای، فهمید که آملیا چه میگوید. ناگهان تمام شأن و غرورش را کنار گذاشت. لباس آملیا را گرفت. او را تکان میداد و جیغ کشان گفت:
- مرلینو شکر! آشپزی! آشپزی! آشپزیییییی! هولیییییی!

آملیا به سختی او را از خود جدا کرد. نگاهی به او انداخت و بعد پایین رفت. که یعنی از دست ماتیلدا فرار کرد. ماتیلدا با خوشحالی، پله ها را یکی به دو پایین می آمد. در راه، صدای به هم خوردن کفگیر به قابلمه و صدای سرخ کردن را شنید. و بوی غذا ها او را در بر گرفت. وقتی رسید، صحنه را از نظر گذراند. کلی مواد اولیه بر روی میز ها و اُپِن، و کلی قابلمه و ماهیتابه بر روی گاز بود. آشپزخانه خیلی بزرگ نبود. اما کلی نفر در آنجا جنب و جوش میکردند.

ماتیلدا پنه را در حالی که به رز دستور میداد را پیدا کرد و به طرفش رفت. او را بغل کرد و محکم فشرد. پنه با صدای ضعیفی، انگار که در حال خفه شدن بود، گفت:
- دارم خفه میشم!

ماتیلدا او را رها کرد. پنه گفت:
- خوبه که توام اومدی! برو سبزی هایی که اونجاست رو خورد کن.

و به سبزی های روی میز وسط آشپزخانه اشاره کرد. و البته افزود:
- و در ضمن، دیگه هیچکسو اینطوری بغل نکن. همینطوری نیرو کم داریم، تلفات دیگه کم مونده!

ماتیلدا سرش را تکان داد. به طرف میز رفت. روی صندلی چوبی قدیمی نشست. چاقو را برداشت و مشغول کار شد. خیلی با دقت و سریع خرد میکرد. اول تره، بعد گشنیز، بعد اسفناج و... . چاقویی که برداشته بود، خیلی تیز و بُرنده بود. آخرین سبزی را هم به تندی خرد کرد و کارش تمام شد. اما او خسته نبود. دنبال کار دیگری رفت. هستیا کرو را دید که دارد گوشت ریز میکند. به طرفش رفت و گفت:
- خیلی خسته شدی؟

او در حالی که عرق هایش را از روی پیشانی اش پاک میکرد، گفت:
- خیلی! این پسرا که اصلا نمیان کمک و ...
- بده من این گوشتو!

ماتیلدا دپست نداشت که هیچ وقتی تلف بشود. پس چاقوی هستیا را گرفت و شروع کرد به پاک کردن. انواع گوشت ها و ماهی ها در تخته اش بود. چربی ها را با دقت میکند و به کناری میگذاشت. حدود نیم ساعت بعد، کارش تمام شد. او عرق میریخت. اما از خستگی نبود! ناشی از بخار های آنجا بود. به سمت پنه رفت و گفت:
- کاری نداری؟
- چرا! هر چی که من بهت میگم، با دقت بریز تو قابلمه!
- باشه.

و پنه شروع کرد به گفتن لیست بلند بالا اش! ماتیلدا با سرعتی باور نکردنی، مواد را میریخت و خسته هم نمیشد. بالاخره انقدر مواد در قابلمه ریخته بود که دیگر قابلمه جا نداشت. پس سریع گاز را روشن کرد و شروع کرد به پختن. او به ترتیب، سرخ کردن سیب زمینی، درست کردن انواع ژله، پاک کردن برنج، درست کردن ماکارانی و در آخر تزئین کردین غذا را بر عهده گرفت. و همه ی کار هایش با موفقیت به اتمام رسید.

وقت شام شد و همه با هم سفره را چیدند. وقتی تمام شد، همه بر روی زمین نشستند. ویزلی ها برای لحظه ای صبر نکردند و شروع به خوردن کردند. غذا ها را از هم کش میرفتند و دعوا میکردند. ماتیلدا به خود خسته نباشید گفت. لبخند زد چون به آرزویش رسیده بود. او کلی کار کرده بود. پس لیاقت خوردن کلی غذا های خوشمزه را از جمله دستپخت خودش را داشت. پس او هم شروع کرد به خوردن و با ویزلی ها مسابقه داد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#63

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
ادامه خونی تکونی های دامبلدور:

حالا که تابلو سرکادوگان نصب شده بود اون حس تنهایی اتاقش هم از بین رفته بود. الان حداقل یه جنگجو قدیمی تو اتاق بود که سرش غر بزنه. به کمک چوب دستیش صندلی به وجود آورد و کنار شومینه ای که قبلا توصیف شده نشست. صدای سوختن چوب های تو شومینه بهش آرامش خاصی میداد. چشماش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت.

-پاشو پیرمرد ... پاشو و قوی باش.

دامبلدور به آرومی چشماش رو باز کرد و سعی کرد متوجه بشه که کی داره صداش میزنه. بعد یادش افتاد که فقط یه تابلو سرکادوگان تو اتاق هست و به جزء اون کسی اینقدر سنگدل نیست که یه پیرمرد رو از خواب بیدار کنه.

-پاشو برو به بقیه اعضای محفل سر بزن پیرمرد ... خجالت بکش اینجا تنها تنها داره استراحت میکنی؟

دامبلدور حرفی نزد، حرفی برای گفتن وجود نداشت. سرکادوگان حق داشت و دامبلدور باید میرفت به بقیه کمک کنه. از رو صندلیش بلند شد و جلوی آینه قدی اتاقش رفت. دستی به موهای سفیدش کشید، دستی به ریش سفیدش کشید، دستی به ابرو های سفیدش کشید و حالا که مطمئن شد همه چیز مرتب و سفید باقی مونده از جلوی آینه کنار رفت و از اتاقش خارج شد. بهتر بود اول به هرمیون سر بزنه.

-اهم اهم ، خانوم گرنجر؟ آقای ویزلی؟ اجازه دارم بیام تو؟

وقتی صدایی نیومد دامبلدور تصمیم گرفت که بره تو. به آرومی در رو باز کرد و اول سرش رو برد داخل. رون رو دید که روی تختی نشسته و به تعجب به دیوار زل زده. دامبلدور این بار تمام بدنش رو وارد اتاق کرد.

-آقای ویزلی؟ رون؟ رونالد؟ رون خوشگله؟

از رون همچنان صدایی نیومد. دامبلدور بهش نزدیک شد و روی تخت بغلش نشست. اون هم کمی به دیوار زل زد تا شاید رمز و راز زندگی رو به دست بیاره ولی خیلی سریع فهمید که این کاری بیهوده است. سریع از جاش بلند شد و رون رو تکون داد.

-چی شده رون؟

رون به زور سعی کرد لب هاش رو از هم جدا کنه و حرفی بزنه. خیلی زور زد، قرمز شد، زرشکی شد، مشکی شد ولی بالاخره تونست یه کلمه حرف بزنه.

-امروز که از خواب پاشدم یه دفعه دیدم هرمیون تبدیل به ملانی استانفورد شده.

و دامبلدور هم بغل رون نشست و به دیوار زل زد.




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#62

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
دربى ،داغان جلويم ظاهر شد.خانه ى 12 خيابان گريمولد.
پناهگاه ققنوس.
ققنوس هايى که بدون اشک زخم ها را درمان مى کردند.
ققنوس، انتخاب عجيبى بود.اما در اين حال زيبا بود.
افکار حالا اضافه بود؛ بايد در مى زدم.دستم را به سمت در بردم در خود به خود باز شد. قدمى به جلو برداشتم.و از راهرو عبور کردم.يواش يواش سر و صداهاى عجيبى به گوشم خورد .صداى جيغ، دويدن، احتمالا کسى به ان ها حمله کره بود. چوب دستم را دراوردم.و به سرعت راه رو را تى کردم:
- نگران نباشيد الان کمک ميارم!

برد خنديد و گفت:
- براى چى مى خواى کمک بيارى ؟ گلدون؟

- چى مگه به شما حمله نشده؟

- نه بابا زده به سرتا! داريم خونه تکونى مى کنيم!

برد يه دسته جارو را به سمتم هل داد:
- بيا تو هم واينسا نگاه کن برو طبقه ى بالا هرميون ،رز دارن بالا رو تميز مى کنن.

مات به او نگاه کردم.

- طلسمى چيزى بهت زدن اين طورى شدى؟

- نه نه .

- پس زودتر برو بالا!

- باشه بابا رفتم!

بعد از اين حرف به طبقه ى بالا رفتم خانم گرنجر با ديدن من واکنشى کوتاه نشان داد:
- اوه اشلى تو اينجايى! نمى خواد جارو بزنى برو پنجره ها رو تميز کن!

و بعد يک شيشه پاک کن دستم داد.من هم به سمت نزديک ترين پنجره رفتم.پنجره را که تميز کردم، متوجه موجودى عجيب در حياط شدم.به نظر مى امد مرده.
بدنى شبيه اسب داشت و بال هايى بزرگ.تا حالا شبيهش را نديده بودم.
- خانم گرنجر. اون حيوون چيه اونجا؟

- اون فکر نمى.کردم بتونى ببينيش.اون يه تستراله عجيبه، تو تاحالا مرگو ديدى؟

کمى فکر کردم.
- اه ، خب نمى دونم شايد ، وقتى شيش سالم بود. مادرم باردار بود و ولى...
- متوجه شدم.
- شما مرگ کيو ديدن؟
- خب توى نبرد هاگوارتز خيلى از دوستامون از بين رفتن.
حالا پنجره تو پاک کن.
- چرا تسترال رو خاک نمى کنيد؟
- خب بايد يه نفر باشه که مثل ماگل ها خاک کنتش.
- باشه.

و همين طور به پنجره ذل زدم.
و بعد از ان به سمت اتاقى رفتم.
" سيريوس بلک"
در اتاق چوبى و داغان بود. وارد اتاق شدم و وقتى وارد اتاق شدم زير پايم کاملا خالى شد.
- کمک!
...
- و از اون موقع ديگه هيچى يادم نمى اد!



تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#61

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
برای بار صدمش، روی تختش نشست و برای لباسش غصه می خورد. و مطمئن بود که دوباره و دوباره این قضیه تکرار میشود. غمگینی و عصبانیت تا مغز استخوانش فرو رفته بود و تقریبا غیر ممکن بود که مشکلش از یاد برود. بعد ساعت ها گریه کردن، بالاخره دست از آن کار برداشت. برای او زشت بود که مدام اشک بریزد و با کسی حرف نزند و بدتر از همه، با هرمیون، ستون تمیزی خانه ی شماره ی دوازده گریمولد قهر باشد!

ناگهان نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد. در عکس، او لبخند بسیار بزرگی زده بود و کنار هوریس ایستاده بود که داشت به او پیکسل بهترین دانش آموز را اهدا میکرد و هرمیون خوشحال، در گوشه ای از عکس که او هم پیکسل بهترین دانش آموز را بر ردایش زده بود، ایستاده بود. ولی متاسفانه، بخاطر خاک بسیار شدید روی قاب عکس، روی لبان خندانشان چیزی جز خاک وجود نداشت. و او مطمئن بود که این خاک ناشی از باز بودن همیشگی پنجره ی خود بود!

دوباره به هرمیون نگاه کرد. باید بدرفتاری اش را جبران میکرد. باید دستی بر روی این قاب و اتاق نسبتا کوچکش می کشید. پس دست به کار شد. کشویش را باز کرد و پارچه ی کهنه ای که هرمیون به همه،به خاطر همکاریشان در نظافت خانه اهدا کرده بود را برداشت. پارچه سفید رنگ را بر روی قاب کشید.

دوباره به آن نگاه کرد. خیلی خوب شده بود. لبخند هر سه نفر در عکس کاملا مشهود بود و حتی در کنار کنار کنار عکس که خیلی دور از صحنه ی اصلی بود، دستی دانش آموز موذی ای که با تکان دادن دستش پشت عکس را خراب کرده بود، معلوم بود.

یک نگاه سطحی به کل اتاق انداخت و با همان نگاه گذرا، باز همه ی کثیفی ها را دید. نیمتنه ی جایگزین لباس همیشگی و بدبختش، از نظر هرمیون خیلی به تن او می آمد و بعد مدتی، او به وضوح متوجه آن شده بود ولی برای اینکه خیلی خیلی برای آن لباسش ناراحت باشد، احساسش نسبت به لباس فعلیش را بر زبان نیاورده بود. او همینطور شلوار جین و کفش ریبوک سفیدی پوشیده بود.

کشویش را باز کرد و تمام محتواهایش، از جمله دفتر، دفتر خاطرات، تمام وسیله های مخفی از هر کس و... بیرون ریخت. همه را خیلی خوب تمیز کرد و کشو را، چه بیرون و چه درونش را تمیز کرد. او صد در صد به آبی که پارچه و دستمال را خیس کند، احتیاج داشت. ولی او خیلی صرفه جو بود و سعی میکرد کارهایش را بدون نیاز به آب تمام کند. اما در شرایط اضطراری، او آب دهنش را بر تمام سطوح کثیف میزد. و او معتقد بود که بزاق دهان، بسیار بهتر و بدون املاح تر از آب خوردنی بود.

کار کشو تکمیل شد و او به سراغ کمد بسیار تمیزش رفت! انقدر تمیز بود که آدم فکر میکرد از شدت خاک، اصلا نمی توانست به کمد دست بزند! او در آن کمد تنگ و پر از خاک، نمی توانست درست نفس بکشد به طوری که دوبار نزدیک به خفه شدن بود ولی به این نتیجه رسید که هر دو دقیقه یک بار، سرش را بیرون بیاورد و نفسی تازه کند. او به ترتیب ،وسایل چوبی ( در، کمد و...)، وسایل زیر تخت ( و یا انباریِ اتاقش)، کامپیوتر،کنسول،تختش و... را تمیز کرد.

او به شدت عرق میریخت و به خود لعنت میگفت که چرا زودتر به فکر تمیز کردن نیفتاده است! اما از طرفی به خود آفرین میگفت که اتاقی انتخاب کرده که نه تراس دارد و نه مرلینگاه. ولی درباره ی مرلینگاه، بقیه او را لعنت می فرستادند. چون او مجبور بود از دستشویی همگان استفاده کند و بقیه وقتی می خواستند آنجا را تمیز کنند، مثل دو ماجرای قبلی او میشد!

او سرش را به شدت تکان داد که از خیر آن موضوع بگذرد. تنها کاری که برای او مانده بود، جارو کشیدن فرش پنجشنبه بازارش بود! در فرشش انواع خوراکی ها، سبزیجات، ادویجات و تمام خوردنی های دنیا که حتی یک کشور بسیار بزرگی مثل روسیه، انقدر تنوع نداشت. و البته مو! موهایش در همه جای فرش سیاه و قرمز، گلوله و جمع شده بود و وضع افتضاحی بود.

واضح بود که موهای خودش است چون بالای تار های مو، مشکی و پایینش قهوه ای است که این یعنی موهای رنگ کرده اش. مرلین را تشکر کرد که او موهایش را رنگ میکند وگرنه موهایش در آن فرش تیره پیدا نمیشدند و در هر روز، موهایش بیشتر میریخت و وضع را گند تر میکرد! ولی به خودش قول داد که شامپوی ضد ریزش مو بخرد. البته اگر بودجه اش برسد!

از اتاقش بیرون آمد و به دنبال جارو برقی گشت. اصلا کار سختی نبود چون دو اتاق آنطرفتر، یعنی اتاق رز، صدای اعصاب خورد کن جارو برقی می آمد. او در زد. ولی جوابی نشنید. حتما بخاطر صدای جارو بود. پس در را باز کرد و داخل رفت. داخل به طرز عجیبی برق میزد. جای جای اتاق، میز و گلدان قرار داشت. و غیر از آن دو، میز، گلدان و تخت خواب، چیزی در اتاقش نبود!
- رز!
- چی؟ من نیستم خدا بیامرز!
- نه نه! رزززز!
- آهان، بله ماتیلدا؟
- میشه جارو برقی رو قرض بدی؟
- بدم به کی قرص؟
- ای خدا! میگم جارو رو به من میدی؟
- چی بدم به تو؟!
- این لعنیتیو خاموش کن!

ماتیلدا با عصبانیت دکمه ی خاموش را زد و به رز به طرز عجیبی نگاه کرد.
- اونو از برق بکش بده به من!
- خب از اول نگفتی چرا‌؟!

ماتیلدا باز هم بد نگاه کرد. رز با ویبره ی خاصش، به طرف پریز رفت و جارو را از برق کشید. وسیله را بلند کرد و به طرف ماتیلدا گرفت. ماتیلدا تا آمد جارو را بگیرد، شدت ویبره ی رز کار دست او داد و جارو محکم بر روی پاهایش فرود آمد! او فریادی سر داد و به رز بد و بیراه گفت. با لی لی، سریع جارو را برداشت و به اتاق خودش رفت. آن پایش را بالا گرفت. و جارو برقی را روشن کرد. اولش حتی با آن پاهایش، خوب پیش میرفت که ناگهان...

پیس پیس پیسسسسس

او فکر کرد که عادی است ولی دوباره این صدا آمد.

پیس پیسه پسووووو پیسسسس

هر دو دقیقه یک بار، جارو برقی "پیسی" میگفت و هر دفعه با دفعه ی قبل، ادامه ی جمله اش فرق داشت! بالاخره ماتیلدا از آن وضع خسته شد. پس بخاطر اینکه به جارو فشا بیاورد بلکه که بهتر شود و همینطور که پای مجروحش کمی استراحت کند، بر روی جارو برقی نشست و هر بار، با گفتن:
- هولیییی. برو جارو برقی همانند اسب!‌ هولیییی.

جارو برقی را راه میبرد. و حتی به خودش زحمت استفاده ی کمی از جادو را نمیداد. و البته منظور از راه بردن بدون جادو، این است که ماتیلدا با پای غیر مجروحش، به زمین ضربه میزد و با زور فراوان، جارو را میراند( البته به قول خودش!) ناگهان دیگر جارو برقی صدا نداد و ایستاد. هیچ صدای کر کننده شنیده نمیشد و سکوت محض. اما بعد دو ثانیه، بدنه ی جارو شروع به لرزش کرد.
- چته وسیله ی تسترال...

او نتوانست جمله اش را تمام کند. چون ناگهان بدنه ی جارو، با صدای مهیبی ترکید و تمام آشغال ها را به جای جای تخت پرت کرد. ماتیلدا بر زمین افتاد. بلند شد و به صحنه خیره شد. نه تنها اتاقش مثل سابق کثیف شد، بلکه آشغال های کس و ناکس هم بر روی فرشش ریخت. او دوباره بر روی زمین افتاد و شروع به گریه کردن کرد! و با صدای بلندی گفت:
- اصن غلط کردم خواستم اینجارو تمیز کنم! دیگه اینکارم نمیکنم! میذارم همینطوری بمونه! نمی خوامم با هرمیون دوست بشم! تازه تو این گرونی، خرج رو دستم،هق... افتاد!

او بر روی تخت کثیفش رفت و مثل همیشه، دوباره گریه را از سر گرفت!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
#60

برد لیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۰ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
از LOVE NEW YORK CITY
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
پناهگاه: خانه تکانی
از روی تقویم خط خورده جینی می شد فهمید که هنوز چند روزی تا سال نو میماند.دم غروب بود و آسمان، کم کم به رنگ ارغوانی میگرایید. پناهگاه، احتیاج به رسیدن و تمیز کردن داشت و علی رغم همه اینها، هر کسی که بود، باشنیدن صدای خنده و شادی افراد پناهگاه، میتوانست بفهمد که آنجا چقدر لبریز از دوستی، خوشبختی و حس خوب است.
جرج و فرد، آتش بازی هایی که برای روز کریمس آماده کرده بودند را امتحان می کردند و دختر ها(هرمیون و جینی) دستمال به دست، قفسه ها و کتاب خانه را برق می انداختند.بقیه پسر ها، تمام ثیفی ها و نفرین های محفوظ مانده در شیشه ها که قفسه های کمد را لبریز ساخته و نیاز به خالی کردن داشت را، از بین میبردند، که چندان هم کار ساده ای نبود.
در این میان، «برد»، در حالی که پارچه ها و لباس های کهنه را درون کیسه ی سیاهی زندانی کرده بود، به سمت در خروجی رفت تا از شر آن خلاص شود که ناگاه چیزی، توجهش را به خود جلب کرد...
آسمان دیگر کاملا تیره و تار بود و ستارگان، همچو جواهراتی از آن آویزان بودند و مهتاب ، با لبخند ، به جهان هستی مینگرید.
در این میان، چیزی که توجهش را به خود جلب کرده بود، قطره ای سبز رنگ بود که نور ماه در آن میلغزید. عجیب تر آنکه، همچو صفی از مورچه های عظیم پیکر، پشت سر هم، تا مقصدی مبهم ادامه داشتند.
کیسه های لباس را رها کرد و چوب دستی اش را در آورد و زمزمه کرد:«لوموس» و نور ضعیفی از نوک چوب دستی اش خارج شد.
همانگاه، سبزی آن قطره بیشتر نمایان میکرد. شکی در آن نبود، که قطره ی خون است که شاید، متعلق به جن خانگی، یا اژدها یا هر موجود جادویی دیگر باشد.
برای اولین بار، آرزو کرد که ای کاش، سر کلاس درس موجودات جادویی، حواسش به درسش بود.
به ناگاه، صدایی ضعیف، سکوت تاریک شب را همچون شیشه ای که از ارتفاع سقوط کرده باشد میشکند. صدایی شبیه به صدای ناله. شکی نداشت که صدا از سمت صف قطرات سبز رنگ می آید.بی خیال کیسه های مشکی شدو قطرات را دنبال کرد. هنوز صدای خنده ی جینی و پسر ها را میشنید که به شیرین کاری جرج می خندیدند. وصدای غرغر مالی که از آنها میخواست، کمکشان کنند.
در آن لحظه میتوانست به خوبی چهره ی هرمیون را تصور کند که با حرکت سرش، حرف های خانم ویزلی را تایید میکرد.
با هر قدمی که بر میداشت، قطرات پر رنگ تر می شدند و بر تعدادشان افزوده میشد و علاوه بر آن، صدای ناله ی خرناس مانند، هر لحظه بیشتر جان می گرفت.
راه زیادی را پیموده بود تا این که رد قطرات، متوقف و خنثی شد.نور چوب دستی برای تشخیص محیط کافی نبود.چندین بار چشمانش را باز و بسته کرد . چیزی ندید. اما صدای ناله، دم گوشش بود. به گونه ای که مطمئن بود، او نزدیک است. میتوا نست حسش کند.
دستانش را دراز کرد و به دنبال صدا رفت. در تلاش بود که این موجود احتمالا نا مرئی را پیدا کند. تا این که تماس دستش را با بدنی داغ و سوزان، و پوشیده از پر احساس کرد. با ادامه دادن جستجویش ، اندام اسب مانند بال های خمیده اش را یافت و تصویر مجسم شده اورا در ذهنش تکمیل کرد. یک تسترال....
او تا کنون مرگ را ندیده بود و این یعنی، از دیدن جسم تسترال ها هم، عاجز بود. از صدای خش خش برگ ها می توانست تشخیص دهد که تسترال زخمیست و از درد به خود میپیچد.
آیا او اکنون میتوانست چنین تسترالی را که در حال جان دادن بود را رها کند؟اما او باید به دنبال کمک میرفت... با ماندن در آنجا کاری از دستش بر نمی آمد.
با خود زمزمه کرد: زمانی برای از دست دادن وجود نداره.
بر خاست و برای دومین بار، قطرات سبز رنگ که دیگر کمرنگ شده بودند را از پیش گرفت. چند قدمی برنداشته بود که خش خش برگ ها، و صدای خرناس نفس هایش، خاتمه یافت و سکوت وحشتانکی حاکم شد... حتی از صدای خنده ها و غرغر های پناهگاه هم خبری نبود.
چشم هایش را بست و نا امید وارانه، روی پاشنه پا چرخید و لحظه ای درنگ کرد... چشمانش را گشود...
او اولین مرگ زندگی اش را ملاقات کرده بود. حال میتوانست جسد سرخ آغشته به رنگ سبز تسترال را که کم کم تصویرش مقابل چشمانش تکمیل میشد را ببیند. گردنش زخمی بود و خون سبز رنگی همچو رودی که از دل کوه، که به امید رهایی جاودانه میگریزد، جاری بود.
با پشت دستش، قطره اشکی را که روی گونه اش پایین می آمد و نور مهتاب را منعکس میکرد، پاک کرد. نور چوبدستی را خاموش کرد و در تاریکی شب، به سمت پناهگاه دوید. هنوز وجود یک تسترال زخمی، در محوطه چمن زار آنجا، برایش پرسش ها و جمله های نامفهوم و مبهمی را در ذهنش جا داده بود که از نظرش، به این زودی ها تکمیل نخواهد شد...



Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a base I enjoy.


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
#59

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
روز آرومی بود و پناهگاه خلوت بود ، اکثرا برای کار های مهم خود به وزارت خونه رفته بودند.
در سالن پناهگاه لودو مقابل تابلوی سر کادوگان ایساتده و بهش خیره شده بود .
لودو که سعی میکرد جلویه خندش رو بگیره دستش رو زیر چونش گزاشته بود و چهره یه متفکرانه ای به خود گرفته بود.

-چرا به من خیره شدی ؟ با تو هستم ای گستاخ !!
-هوووووم...یعنی سر کادوگان کجا رفته؟ چرا تویه تابلوش نیست؟
-من همینجام مردک زنبور نما، ( ) مرا با این ابوهت نمیبینی بی خرد ؟
-رووووون ... هی رون؟ بیا اینجا یه لحظه ، خبر داری سر کادوگان کجا رفته؟
-نه مثل اینکه تو چشم نداری مارا ببینی فرومایه ، آری رون، بیا و به این بی حیا بگو بما خیره نشود مور مورمان شد .

رون با توجه به هماهنگیه لودو که میخواست اندکی حال هوای گرفته محفل رو عوض کنه به سمت تابلو رفت و کنار لودو ایستاد و با تعجب به تابلو خیره شد.

-اوه ، من فکر نمیکردم سر کادوگان تابلوی دیگه ای داشته باشه .
- تو هم مرا نمیبینی هویج نما ؟

لودو و رون هردو سعی میکردن جلویه خنده خودشون رو بگیرن.

-من فکر میکنم اینطوری برای همه یه ما بهتره رون ، اون یکم زیادی حرفای رکیک میزد و مغز همرو تیلیت میکرد.
-هی بیشوهور ، گستاخ ، خیلی بی خردین ، من ایییینجاااااام.... آااااای یکی بیاد به من بگه اینا چی میگن.

رون و لودو کاملا حرفه ای و بی توجه به داد و بیداد سر کادوگان به صحبت باهم ادامه دادن.

-لودو میدونی چیه؟ من میگم الان که خود سر کادوگان نیست بیا تابلوشو ببریم انباریه طبقه بالا ، اونوقت وقتی برگرده دیگه هرچی داد و بی دادم کنه صداش به کسی نمیرسه و کسی هم متوجه نبودش نمیشه .
-نننننننننه .... نهههههههه.... به دادم برسید ، منو نجات بدین ، کمکم کنید ، آااااای...

-لودو و رون هر یک طرفی از تابلو رو گرفتن و از رو دیوار بلند کردن و باهم به سمت پلکان رفتن ، سر کادوگان انقدر جیغ کشید تا به نتیجه رسید و توجه هرمیون رو جلب کرد.

-هی بچه ها میشه بگید دارین چیکار میکنین که این همه سر کادوگان جیغ میکشه؟
-هی دخترک ، تو صدای منو میشنوی؟
-معلومه که میشنوم ، باید کر باشم تا این جیغای گوشخراشو نشنوم.
-منو میبینی؟
-آره ، آره ، آره.... چرا نباید ببینم مگه کورم؟
-پس چرا این دوتا منو نمیبینن، چرا هرچی فحش چیز دارو بی چیز بهشون میدم به من توجه نمیکنن؟

لودو و رون تابلورو گزاشتن رو زمین و زدن زیر خنده ، دونفر دستاشونو زدن به هم و صداشونو انداختن تو سرشون ...

-واااای خدا لودو به مرلین که تو بازیگر خیلی خوبی هستی ، من دیگه داشت خندم میگرفت ، تو چطور تو چشماش خیره شده بودی و نمیخندیدی؟؟
-خیلی باحال بود ، هرمیون باید قیافه کادوگانو میدیدی وقتی گفتیم ببریمش انباری ، رنگش سفید شده بود و باور کرده بود که نمیبینیمش.
-ای لعنت مرلین بر شما باد ، باشد که خشم لرد سیاه شامل حالتون بشه ، چوب آلبوس تو سوراخ دماغتون ، مرا به سخره میگیرید؟ منو از خونه خودم بیرون میکنید؟......

اون روز تا شب کادوگان به فحاشی ها و تهدیدات خود ادامه داد و یک بند جیغ کشید.
رون و لودو هم دلیل فحاشی و داد و بیداد کادوگان رو برای محفلی هایی که از وزارت خونه به پناهگاه برمیگشتن تعریف می کردن و در ادامه باهم نوشیدنی کره ای نوش کردن و اون شبو به عیش و نوش تا صبح گزروندن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷
#58

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- اینجا مال کریچر بود!
- نمی شه کریچر! اینجا مشاعه!

- برین کینار!

هاگرید بی توجه به ادعای مالکیت کریچر او را به سمتی انداخته و وارد سرویس بهداشتی شده و در را هم پشت سرش بست.

- ننععع! نیمه غول! غیر سفید! غیر پاستوریزه! غیر استریلیزه! غیر هموژنیزه! بی اسکاچ! بی... بی...

کریچر به دنبال چیز مناسبی می گشت که هاگرید نداشته باشد.

- بی تاید!

هاگرید همزمان با فحش هایش بر در سرویس می کوبید.

- آخیییش!

هاگرید این را گفته و با رضایت خاطر دست های ترش را با پشت شلوارش پاک کرده و بیرون آمده. کریچر نیز دوان دوان به محل استقرار سابقش برگشته و سنگ سفید رنگ نشیمن مانند را به آغوش کشیده و بوسید.
پس از آن قدری وایتکس بر آن ریخته و با ردایش آن را سابیده و با دیدن تصویر خودش در آن لبخندی پدرانه به سنگ زده و سپس به پشت روی زمین دراز کشید.

- کی بود عزیز دل کریچر...؟

کریچر خرسند چشمانش را بسته و به ناگاه با شنیدن صدای «گرومپ گرومپ» از جا بلند شده و در را بست.

- کریچر درو باز کن!
- کریچر در رو باز نکرد! کریچر اجازه نداد به حریمش تجاوز شد!
- چرت نگو کریچر! بیا بیرون!
- کریچر تسلیم نشد! حتی اگر خود پروفسور اومد رون ویزلی!

رون کم کم داشت هق هق می کرد.
- کریچر... جون مامانت.
- حرف كریچر یکی بود!

صدای رون ویزلی کم کم یکجوری می شد.
- بیوبین کریچور... هور کاری بگی می کنم. پول... پول می خوای، بهیوت پیول می د...

وایتکس کریچر کم شده و تنها چند قطره از آن باقی مانده بود.
- کریچر دو گالیون خواست...

چیزی به ذهن کریچر خطور می کرد.
- ... برای اشتراک ماهانه!
- قبوله.

با باز شدن قفل در، رون ویزلی خود را به درون انداخت و کریچر نیز بیرون رفت. مکان استقرار او در خانه گریمولد، یک معدن طلا بود!


নীরবতা


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۸:۱۵ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷
#57

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-ماتیلدا!
-تنهام بذار!
-لباسات با یه رنگ فوری درست میشن. کریچر همش دستش وایتکسه...منظوری نداشت، نباید لباسارو جلوی دستش می... .

در اتاق ماتیلدا به شدت باز شد و او که موها و چشمانش پف کرده بود و لباسهایش را در چنگ داشت از آن بیرون آمد.
-نمیتونی درستش کنی... میخوای خراب ترش کنی.
-اوه... نه، بهتر از روز اولش میشه. نشد هم دفعه بعد که پروف یه مرگخوار شکار کرد لباساش مال تو.
-اونا.. هوم... شنل هم دارن.
-معلومه... .

بعد از چند ساعت بلاخره ماتیلدا راضی شد تا لباسهایش را به دست هرمیون بدهد. بعد از آن هرمیون کریچر را با وایتکس اش به طرف پله ها فرستاد و آدر را جلوی آن نشاند تا ذکر پله ها کثیف شد را از یاد ببرد. برای هرمیون همیشه مشکلی برای حل کردن در مقر محفل وجود داشت. هنوز حتی اتاقی هم انتخاب نکرده بود.

-اون فرش تازه شسته شده... .
-با پشتک زدن که چیزی حل نمیشه.
-اینجا که زمین کوییدیچ نیست.

هرمیون سر و صداهای پایین را نادیده گرفت و به طرف پشت بام خانه ی گریمولد رفت.


lost between reality and dreams


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲:۳۸ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
#56

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم


لودو مستان مستان در آسمان بروی نیمبوس خود از هوای پاییزی و نسیم خنک لذت میبرد هرچه بیشتر سرعت میگرفت گویا نسیم خنک تری تمام وجودش را در بر میگرفت ، تمام تنش مور مور شده بود و امید داشت حالا که لوکی لیکویید
(مایع شانس) قابل توجهی استفاده کرده میتونه به پناهگاه بره و اینبار آلبوس رو راضی کنه ک وارد محفل بشه.

باز امشب در اووووج آسمانم
باشد رازی بااااا ستارگانم


یواش یواش دیوارهای تیره رنگ پناهگاه ک با چراغ های روشن زیادی در هر طبقه بود نمایان میشد . حقا ک این مکان مهد روشناییس .

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دووورم


لودو کاملا آهسته در محوطه سنگ فرش شده جلوی در وردی فرود میاد و ب سمت انبار میره تا جاروشو در یه جای مناسب بزاره ، آرتور در باغچه شرقی پناهگاه ک حبوبات و سبزی جات مورد مصرف پناهگاه توش کاشته شده مشغول گرفتن جن های خاکییه ک مانع رشد محصولات میشن.

-هی سلام لودو ، خوشحالم که دوباره ب ما سر زدی ، یمدت ازت خبری نبود ، کجا بودی مرد؟
-سلام رفیق از حدسی درستی که زدی معلومه هنوز پیر نشدی ، اگرم شدی چشمات خوب کار میکنه !!
-حدس زدن حضور لودو کار زیاد سختی نیست ، از کیلومترها صدای آواز خوندنت رو جارو میومد .
-هوای عالییه آرتور درسته؟
-آره حق با توئه ، راستی لودو آلبوس امروز رو فرمه ، اگه باهاش کل کل نکنی احتمالا روز خوبی برای تو و هممون میشه تازه وارد.
-میدونم پیرمرد.

لودو اینو گفت و شیشه خالیه مایع شانسشو مثل سکه ای پرت کرد سمت آرتور و رفت ب سمت در ورودیه پناهگاه.

-هیییی... این چیه؟...کجا رفتی؟

آرتور ک از حرف لودو و کاری ک کرد سر در نمیاورد شیشرو چک کرد ، روی شیشه یه لیبل بود ولی نوشته های اون بسیار ریز بود ، آرتور عینکشو از جیب بقل شلوار کارش در میاره ب چشم میزنه و روی شیشه رو میخونه :

مایع شانس
در مواقع ضروری استفاده کنید ، بی برو برگشت برای خواسته خود جواب مثبت بگیرید ،
ضمنا استفاده این محصول برای کودکان ب دنیا نیامده ممنوع است
.

(پا ورقی):
این محصول صرفا نشاط آور است
.

محصولات ویزلی



آرتور که تازه فهمید بود این فقط یه آبشنگولیه و محصول ساخت دست پسرای خودش یعنی فرد و جرجه ب سرعت کار خودش رو ول کرد تا بره همه چیزو برای لودو تعریف کنه.
وقتی آرتور وارد خونه شده بود دیگه برای توضیح دیر شده بود ، لودو که از شدت نشاط در پوست خود نمیگنجید آلبوس رو کنج دیوار نگه داشته بود و با هیجان زیادی با او حرف میزد .
اما آلبوس بیچاره ک از قضیه خبر نداشت با بهت ب چشمان لودو خیره شده بود و کاملا مشخص بود چیزی از حرفای لودو نمیفهمه.
آرتور با دیدن این صحنه و دیدن تک تک محفلیون ک همه ساکت شده بودن و با تعجب ب لودو نگاه میکردن تو ذهن خودش شروع کرد ب فکر کردن...

"آااه لودو امیدوارم دوباره یه مهر ردیه دیگه تو پاس خودت نزنی "

ناگهان صدای جیغ گوش خراشی همه توجه هارو از لودو ب خودش معطوف کرد ، همه ب طرف صدا برگشتن .
رون کاملا پریشون در حالی که کل تنشو تار عنکبوت گرفته و یه عنکبوت تقریبا متوسط رو کلشه از پله ها ب سمت آشپزخونه میدوید .

-کمممممک...کممممک .... الان نیشم میزنه ، من نمیخوام بمیرم ، لطفا ...

در همون لحظه لودو از روی میز کارد میوه خوری ک در یک سیب فرو رفته رو برمیداره و از فاصله دو متری اونو پرت میکنه سمت رون ، ناگهان همه یه "وای" دلخراش ریزی میگن و با دلهوره منتظر دیدن صحنه بدی میشن.
چاقو ب عنکبوت میخوره با نصف موهای کنده شده رون ب پشت رون میوفته.

رون: من زنده ام؟
آرتور:پشمااااااام!
جینی: خب خوبیش اینه ک این مدل مو بهش میاد ، شبیه قارچ شدی رون.

رون سریع بر میگرده و ب آیینه قدی نصب شده روی دیوار خیره میشه ، دستشو ب وسط سرش میکشه ، رون ک حالا دو طرف کلش موهای لخت و آویزون داره با کچلیه وسط سرش واقعا شبیه ...

-هاه ... دیدی چیکار کردم آلبوس؟ همتون دیدین؟ خب دیگه آلبوس نمیخوای درخواستمو قبول کنی و منو به عنوان یه محفلی ب رسمیت بشناسی؟

آلبوس:
رون: موهااام...





ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۶ ۱۴:۲۶:۳۶
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۶ ۱۴:۳۳:۵۶

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.