هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#41

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
بلا به نور قرمز رنگی که سمت صورتش میومد خیره شده بود و در نهایت....
بووووووم

بچه قش قش با صدای بلند میخندید و با انگشت بلاتریکسو نشون میداد ، البته چون بچه طلسم رو به اشتباه میخوند بلاتریکس از موهای سیاه ژولیدش شانس آورد و فقط یه انفجار کوچیک تو صورتش خورده بود و صورتش رو شبیه موهاش کرده بود.

کراب و گویل بسرعت وارد اتاق شدن و با تعجب اول به قیافه بچه و بعد به قیافه بلا نیگاه کردن و باز به بچه و باز به بلا و باز به بچه و....

بوووم
بوووم

بچه دو هدف جدید رو زد و دوان دوان از اتاق با چوب خارج شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#40

لاورن د مونتمورنسی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از دهکده بلک تورن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
- خب بچه دیگه خیلیییییی خستم کردی !
باتریکس دندانهای زشتش را نشان داد و روی هم کشید و با خودش فکر کرد ای کاش این مسئولیت را قبول نکرده بود ...
- اینو بگیر ! د میگم بگیر دیگه !
بچه مثل گیج و منگ ها چوبدستی را که بلاتریکس سمتش دراز کرده بود گرفت .
- خب ! حالا بگو : آواداکاداورا !
بچه گردنش را کج کرد .
- چوبدستی رو برعکس گرفتی پسره بی مغز !
بچه گردنش را کج تر کرد : آواکادو !
- چی ؟
- آواکادو !
بچه مثل دیوانه ها چوبدستی را تکان میداد . انگار آتش گرفته باشد !
- آواکادو نه ! آواداکاداورا ! آ - وا - دا - کا - داو - را ...
حرفش تمام نشده بود که یکدفه چشمهایش گرد شد . بلاتریکس فریاد زد : ای احمق ! چوبدستتو سمت من نگیرررررر !
اما دیر شده بود ...


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۴:۱۸:۳۱

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۵۲ سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷
#39

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
پس از شنيدن صداى ،متنظر لرد ،بلاتريکس امتحان نکرد که طلسمش درست کار کرده يانه!
بلافاصله دست بچه را گرفت وبه سمت لرد سياه برد.
-ارباب سعى کردم تو اين يک ساعت بچه رو ادب کنم!

لرد نگاه ريزى به بچه که دستش تا آرنج در دماغش بود کرد.
-تربيت بلا؟ ادب بلا؟ يه نگاه به اين بچه بکن به نظرت اينو تربيت کردى؟

بلاتريکس به بچه نگاه کرد ،و با صحنه ى نه چندان دلپذيرى مواجه شد.
-دستتو از تو دماغت در بيار بچه!

بچه با صورت مظلومی به بلاتريکس زل زد.
-من هر کارى که شما کنين و انجام ميدم خب!
شما کردين ،منم انجام دادم!

چشم هاى بلاتريکس در عرض چند ثانيه به درشت ترين حد خود رسيد.
-چ..چرا ،دروغ ميگى جلو... ار...ارباب؟

لرد حرفش را قطع کرد.
-بلا بچه ها دروغ نميگن ،حتى فرزندان تاريکى!
ما به شما در آموزش هاى مرگخوارى ياد داده بوديم دستتونو تا آرنج تو دماغتون کنين؟يادمون نمياد!

بلاتريکس که از خجالت حتى توان دفاع از خود را نداشت کم کم آب شده و روى زمين ريخت ،با توجه به فشار دما وهواى گرم بلا کم کم دود شده و در هوا ناپديد شد.

لرد به آب شدن بلا اهميتى نداد ،بچه را کنارى نشاند و با صداى بلندى روبه مرگخواران کرد.
-ما منتظريم....نفر بعد



ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۷ ۱:۰۰:۴۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
#38

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۰:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
مهلت یک ساعته بلاتریکس در حال تمام شدن بود و او هرگز نمی خواست جلوی لرد سیاه اعتراف به شکست بکند!
مخصوصا وقتی پای یک بچه در میان بود.
برای همین به روشی روی آورد که روان جادوشناسان اصلا و ابدا پیشنهاد نمی کردند.
چوب دستی اش را برداشت و از آن استفاده فیزیکی کرد!
چوب دستی را بر فرق سر بچه کوبید!
بچه باز همچون تسترال به بلا خیره شد.
چوب دستی را پس گردنش کوبید.
بچه باز زل زد.
چوب دستی را به بازویش زد.
بچه این بار حرف زد.
-داری چیکار می کنی؟ اگه داری می زنی که اصلا درد نداره. من به این کتکا عادت کردم! راستی خاله... کمرم میخاره. یکی هم بزن اونجا خارشش برطرف شه.

بلاتریکس فهمید که این بچه از آن بچه ها نیست. فقط یک راه باقی مانده بود که این یکی را روان جادو شناسان حتی بیشتر از قبلی پیشنهاد نمی کردند!

چوب دستی اش را بلند کرد و این بار از آن استفاده جادویی به عمل آورد.
-ایمپریو! حالا مجبوری هر کاری من می خوام انجام بدی.

صدای لرد سیاه از داخل اتاق به گوش رسید.
-بلا...بچه رو بیار ببینیم ادب شده یا نه...





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
#37

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
بلاتریکس پس گردنی محکمی به بچه می زند. بچه هم چون تربیت حالیش نبود جفتک نه چندان محکمی به بلاتریکس می زند، این بار بلاتریکس می خواست به او کروشیو بزند اما می دانست اگر بچه را به کروشیو مهمان کند قطعا بلایی سرش می اید که باعث می شود وقتش حدر برود، پس دوباره به بچه پس گردنی می زند. این بار بچه این گاو به او نگاه می کند.
بلاتریکس دوباره عکس ارباب را به او نشان می دهد.
- خب بریم سر اموزش، ایشون اربابن.

بچه باز هم مثل گاو به او نگاه می کند.

- اگه به ایشون احترام نذاری بهت غذا نمی دهم.

بچه باز هم مثل گاو به او نگاه کرد. بلاتریکس هم از نگاه های بچه حدس زد که ملتفت شده.
این بار بلاتریکس عکس مچاله شده ی دامبلدور را از جیبش دراورد، اینو دیدی هر بلایی دلت خواست سرش بیار.

بچه باز هم مثل گاو نگاه کرد.بلاتریکس عکس دامبلدور را دست بچه داد تا پاره کند، اما بچه عکس را داخل دهانش برد و جویید.

-اینم روش بدی نیست.

بلاتریکس حدس می زد بچه تربیت شده; اما بچه با قبل هیچ فرقی نکرده بود!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
#36

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بلاتریکس که هر جا حرف داوطلب شدن برای لرد سیاه باشه، حاضر و آماده هست، بچه ی مورد نظر خودشو هل میده جلو.
بچه که چیزی نمونده بود زمین بخوره، با عصبانیت برمیگرده و میگه:
-هوی...چه خبرته؟

لرد سیاه اخماشو میکشه تو هم.
-این بچه ادب ندارد؟

بلاتریکس یه لبخند مصلحتی میزنه.
-ارباب، اونقدر سرگرم آموزش سیاهی بهش بودم که در این مورد کمی کوتاهی کردم. انگار هنوز نمیدونه به کی باید احترام بذاره. اینم یادش میدم نگران نباشین.

لرد بچه رو دوباره به طرف بلاتریکس هل میده.
-یک ساعت وقت داری. ببر بهش یاد بده به کی به چه میزانی باید احترام بذاره.

بلاتریکس بچه رو میزنه زیر بغلش و به اتاق آموزش میبره. عکسی از لرد سیاه از جیبش در میاره و جلوی چشم بچه میگیره.
-بچه...اینو ببین. خوب نگاه کن. میبینی؟ کجا رو داری نگاه میکنی...با توام!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#35

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
بلاتريکس داد زد.
-فقط پنج دقيقه مونده تا ارباب بيان ،زود باشين بچه هارو مرتب کنين!

کراب که بچه هارو به ترتيب رنگ کنار ديوار چيده بود ،بچه هارو تهديد کرد.
-الان لرد سياه مياد ميخورتتنون زود باشين مرتب شين تا نخوره!

بچه هاى سفيدى از ترس مرتب نشدند ،بلکه چون سفيد بودند مرتب شدند ،بچه هاى روشنايى به حرف بزرگتر هايشان گوش ميدادند.

آلکتو بچه ها رو پشت خودش قايم کرده بود که مبادا لرد اونارو ببينه .
بانز اما کارش بهتر بود چون تو اين چند دقيقه انقدر شعارو ناسزا گفته بود که بچه ها ازش ياد گرفته بودند.

هکتور که نتونسته بود ،هيچکدوم از بچه هارو به سمت سياهى بکشونه ،يکى يکى رنگ سياه به پوست بچه ها زد ،تا به لرد نشون بده که بچه هارو واقعاً سياه کرده!

گويل هم که ديگه وجود نداشت وفقط چند بچه ى چشم بادومى بودند که هى به درو ديوار تعظيم ميکردند.

تنها بلاتريکس بود که تونسته بود به يک بچه آموزش هاى دينى... يعنى مرگخوار شدن بده!
پنج دقيقه تموم شد.

لرد با اقتدار هميشگى وارد شد و رو صندلى مخصوصش نشست.
-خب ياران ما بچه هايى رو که سياه کرديد ،يکى يکى پيش ما بياريد،تا ببينيم مهارت هاى نگهدارى از بچه وسياه کردن بچه هارو دارين يانه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#34

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۰:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
خانه ریدل ها پر از بچه بود!

بلاتریکس جلوی در ایستاده بود و گونی حاوی بچه ها را سر و ته کرده بود و همینطور هی از داخل گونی بچه به داخل خانه سرازیر می شد.

مرگخواران شوکه شده و بهت زده به بچه هایی نگاه می کردند که از در و دیوار خانه بالا می رفتند.

-اینا اینقدر بودن؟
-تکثیر شدن؟
-اون یکی به نظرم سیزده بار از گونی اومد بیرون.
-بچه دست به اون فنجون نزن...روح ارباب توشه!


هکتور در سرح خانه گشت می زد و مشت مشت بچه جمع می کرد و داخل جیب هایش می ریخت. مدتها بود قصد ساختن چندین معجون داشت که "بچه" جزو مواد اولیه آن ها بود.

هوریس یکی از مخرب ترین بچه ها را گرفته بود. از قسمت یقه به هوا بلند کرده بود و بطری نیمه خالی را در حلقش چپانده بود.
-جان من بخور. همین یه قطره. ببین چقدر آروم می شی.


کراب بچه ها را کنار دیوار چیده بود و به ترتیب رنگ مرتب می کرد و بانز پشت سرش شعار های ضد نژاد پرستی می داد.


خانه ریدل ها دچار آشوب شده بود!





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#33

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
امسال مجبور تو بدترين مکان ممکن کار کنم،مهدکودک! پدر و مادرم مى رن پيش عموم که مى تونم بگم،کار کردن در مهد کودک بهتر از تحمل کردن پسر عمو هام هستند؛ اونا گوشيتو کش مى رن همه پياماتو مى خونن؛ براى اين اون از طرفت پيام مى فرستن، زيرت بادکنک مى زارن، بهتره ديگه بيشتر نگم.
اما وقتى پايم را تو مهد کودک گذاشتم ترجيح مى دادم برم پيش پسر عمو هام! بچه ها از هر طرف به طرف ديگر مى رفتن ؛ فيلم ترسناک در حال پخش بود:
- دارک شدو، من هميشه از اي فيلم متنفر بودم.( پسر عمو هام مجبورم کرده بودن ببينم!)

بچه ها شاخه هاى درخت را به سمت هم مى گرفتن و چرت و پرت هايى را زير لب مى گفتن:
- ادابادادابا!
-سستوم زبرا!

به سمت تلوزيون رفتم؛ تا يکى از ان کارتون هاى احمقانه را براشون بزارم که دو تا از بچه ها به سمتم امدن:
- شما اربابى؟
- شما به مربى مهدکودک مى گين ارباب!؟
- نه اسمت چى بود؟ اهان،بلدمورت!
- شما اين چيزا رو از کجا مى دونين؟

با زدن اين حرف هردو با قيافه هاى وحشت زده ازم دور شدن.روى تلوزيون يه کارتون احمقانه گذاشتم تا دورش جمع شوند ؛ اما انگار بى فايده بود:
- بچه ها وقت حاضر غايبه!

کاغذى که مدير بهم در اوردم،نوشته بود به جاى حاضر غايب بگو بپر بپر! بى خيال! چاره اى نيست.من فردا پيش پسر عموهامم ديگه تمومه!
- بچه ها وقته بپر بپره.

با تمام تعجب بچه ها دورم جمع شدن.

- خب بچه ها بشينين!

بچه هاهم اطاعت کردن.

- خب اسم هرکى رو خوندم بپره بالا.

اما تا خواستم اسم ها رو بخونم موهايم از پشت کشيده شد پسر قد کوتاه با موهاى تقريبا سفيد پشت سرم بود:
- چرا موهات اينقدر بدرنگه؟
- مگه چشه؟
- اخه رنگه...
- دليل نميشه چون موهام قهوه اى رنگ اون باشه برو بشين!خب داشتم مى گفتم: سارا، خب هست...اخرين نفر هم تامى، تامى کجايى؟
- تامى رو يه زن سياه پوش مو مشکى برد!
- چى ؟ولى باباش صبح اوردتش! نگفتن اونو کجا بردن؟

بچه با صورت احمقانه گفت:
- رفتن خونه ليدل ها!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۳ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#32

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۳۵:۳۲ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه مرگخواران را به مهد کودک دیاگون فرستاده تا آنها به بچه ها از همین دوران شکل گیری شخصیت و روحیات، سیاه بودن را یاد بدهند.
هر یک از خدمت گزاران لرد ولدمورت، به شیوه خود به یاد دادن جادوی سیاه و چگونگی سیاه بودن به بچه های مهد کودک مشغول شدند.
بعضی شیوه خشونت آمیز مثل تمرینات سخت بدنی یا نشان دادن فیلم وحشتناک را برگزیدند و برخی دیگر از راه گفتگو استفاده کردند. گرچه چندان به نظر نمی آمد که در آموزش سیاهی به بچه ها موفق بوده باشند.

***

گویل از اینکه پاسخ مورد انتظارش را نگرفته بود، بد طوری شوکه شد. سپس چند ثانیه پوکر فیس شد و در آخر هم جیغ بنفشی کشید.
- قدرتمندترین نیرو عشق نیست. قدرتمندترین نیروی جهان طلسم آوداکداوارای اربابه!

بچه مذکور در مغزش فرو رفت و به بخش حافظه بلند مدت مراجعه کرد. کمی در آنجا گشت و گذار کرد و دریافت که تناقضی بین دانسته هایش به وجود آمده است؛ اما پیش از اینکه بخواهد حرفی به زبان بیاورد، گویل به او گفت:
- ببین بچه... تکرار کن قدرتمندترین نیروی جهان طلسم آوداکداوارای اربابه!
- قدرتمند ترین نیروی جهان عشقه!

گویل دندان هایش را به هم فشرد و دستش را بر سرش کوبید. رفت که ضربه ای به پس گردن بچه مذکور بزند تا عقلش سر جا بیاید اما سیم های بخش " پس گردن دیگران زدن " در مغزش پاره شدند و او از انجام این مهم عاجز ماند.

گویل چند دقیقه بدون هیچ هدفی به بچه و همچنین اطرافش نگاهی انداخت که ناگهان چشمش به هکتور افتاد.
- هی هکتور... تو مگه معجون مرگخوار کننده نداده بودی؟ چرا کار نکرد پس؟
- آها چیزه یادم رفت بهت بگم اشتباهی معجون سفید کننده بهت دادم ... و اینکه معجونش برگشت ناپذیره یعنی نمیشه با یه معجون دیگه سیاهش کرد و معجون مرگخوار کننده هم نداریم!

گویل لحظات سختی را سپری می کرد. آمپر بدنش به بالاترین حد خود رسیده بود. به سرعت به سمت معجون های هکتور رفت تا آنها را با شیشه شان روی سر معجون ساز مذکور بشکند اما پیش از آنکه بخواهد معجونی در دست بگیرد، از فرط عصبانیت مغزش پوکید و بدنش متلاشی و پودر شد و به اعماق زمین نفوذ کرد.

چند دقیقه بعد

پس از سر به نیست شدن گویل، هکتور راه های زیادی را برای آشنا کردن بچه با سیاهی به کار برده بود اما هیچ کدام نمی توانست اثر معجون سفید کننده را خنثی کند.
کمی نیز نگذشت که دیگر مرگخواران با چهره هایی که کلافگی در آن موج میزد، در حالی بچه ای را با خود می کشیدند به هکتور نزدیک شدند.

آنها از روش های زیادی همچون خشونت و نشان دادن فیلم ترسناک و روش های مسالمت آمیز همچون گفتگو استفاده کرده بودند اما انگار فایده ای نداشت. بچه ها نه تنها سیاه نشده بودند، بلکه عقل خود را کامل از دست داده بودند.
و حالا خورندگان مرگ، به دنبال معجون مرگخوار کننده هکتور بودند.

یکی از آنها روبه روری هکتور آمد.
- معجون مرگخوار کننده بده میخوایم اینا رو خیلی سریع سیاه کنیم.

هکتور دوباره اشتباهی معجون سفید کننده داد.
- بیا!

چند دقیقه بعد

- خب اینم از آخرین بچه که اونم این معجون رو خورد.

هکتور تازه متوجه شد که چه گندی را دوباره زده است.
- اوه دوباره اشتباه کردم و معجون سفید کننده دادم ... و اینکه معجونش برگشت ناپذیره یعنی نمیشه با یه معجون دیگه سیاهش کرد و معجون مرگخوار کننده هم نداریم!
- ینی چی؟
- چی ینی چی؟

همینطور گفتگو بین هکتور و مرگخوار مورد نظر ادامه داشت که ناگهان صدایی همه آنان را در جای خود میخکوب کرد.

بلاتریکس لسترنج در حالی که بچه ای در کنارش حضور داشت گفت:
- خدمت گزاران ارباب ... من این بچه رو به سیاهی کشوندم و فکر می کنم شما هم تونسته باشین جادوی سیاه رو به بقیه بچه ها هم یاد بدین... درست میگم آلکتو؟

آلکتو آب دهانش را به سختی قورت داد. بقیه هم همینطور. آنها نمی توانستند به بلاتریکس بگویند که چه فاجعه ای رخ داده است. دروغ هم نمی توانستند بگویند؛ ولی می توانستند دروغ بگویند و پیش از آنکه دروغ شان معلوم شود، فلنگ شان را ببندند.
آلکتو سری به نشانه تایید تکان داد.

- خیلی خب... بچه ها رو جمع کنید و تو گونی بندازید و به خونه ریدل ببرید ... ارباب باید روی بچه ها نظارت داشته باشن.

و مرگخواران که چاره ای جز پذیرفتن امر بلاتریکس نداشتند، بدون توجه به چه آینده ای که ممکن است در انتظارشان باشد، با کروشیویی بچه ها را در گونی انداختند و پشت سر بلاتریکس رهسپار خانه ریدل ها شدند.



ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۰:۴۱:۲۷
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۰:۴۶:۲۸
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۲۲:۴۴:۴۵



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.