هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ جمعه ۶ مهر ۱۳۹۷

بلو مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۰ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۰۰:۴۲ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱
از من به شما!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
دوئل لودو بگمن و سلینا مور


موضوع: شیء مجهول


_پس چی شد؟! بهش دست نزن باشه؟
_اهوم.
_سلینا بهش دست نزنیا. نیام ببینم بهش دست زدی.
_باشه باشه.
_سـ...

قطعا مغز سلینا دفتر نقاشی نبود که خواهرش، سرنا، نیم ساعت مداد به دست داشت ذهنش رو خط خطی می کرد.
سلینا سینی پر از تخمه رو که برای خوردن موقع فوتبال آماده کرده بود، روی میز کوبید.
_بسه دیگه. پنجاه بار گفتی دست نزن، شصت بار گفتم باشه. امدم تعطیلات خوش باشم مثلا.
اصلا این وسیله چیه، دست نزن دست نزن راه انداختی؟!
_چـ... چی؟ هیچی. چیزه خاصی نیست.
_نیست؟
_نه!

سلینا خواست چیزی بگه که با شروع شدن فوتبال تمام حواسش به سمت فوتبال کشیده شد.

_فقط... هیچی ولش کن. فوتبالتو ببین.

سرنا که از دست نزدن اعضای خانواده به آن جعبه ی بسیار مهم آگاه شد. از راه پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد. تمام نگرانیش سلینا بود. سلینا رو میشناخت. تا از چیزی سر در نمی آورد، آروم نمی گرفت. اما امروز سلینا عجیب آروم بود.
ولی سلینای به ظاهر غرق فوتبال، تمام حواسش پی جعبه ی سیاه رنگ عجیبی بود که گوشه ی سالن جا خوش کرده بود.
_چرا احساس می کنم داری بهم پوزخند میزنی؟ درسته هزار و سیصد و هفتاد و یکمین عهد نامه بین من و خواهرم رو امضا کردم که بهت دست نزنم. ولی... سلینا نیستم اگه نفهمم چی هستی.

سلینا دوربین مشنگیشو از جلوی چشمش کنار زد.
_نوچ. از اینجا واضح نیست. باید از جلو برسیش کنم.

سلینا با تمام فنونی که میشناخت خودش رو به کنار جعبه ی به ظاهر مشکوک رسوند.
_هنوز هم احساس می کنم داری بهم پوزخند میزنی. ولی بیخیال. خب اینجا چی میبینم؟ سه تا دکمه دایره ای شکل. دایره ای بودنش خیلی مهمه. یکی سبز، یکی زرد و یکی قرمز. این منو یاد چی میندازه؟ پرچم کشور غنا. چی؟! غنا؟ غنا جاست؟
یاد یه وسیله ی مشنگی دیگه هم میندازه. همون که روشن، خاموش میشه. وسط جاده هاشون میذارن.
یه اسم عجیب غریبی هم داشت.همم... آهان... چراغ هدایت غول های رونده.
خب چیزعجیب دیگه ای نیست. پس برمی گردیم به همون دکمه ها.
سبز، زرد، قرمز. دوباره. سبز، قرمز، زرد. دوباره....

سلینا همونطور که برای خودش می گفت روی دکمه ها رو هم فشار میداد.
پس از مدت نه چندان کوتاهی سلینا سرش رو از روی جعبه بلند کرد.
_نوچ هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همش شعار بود. همش سرکاری بود. یادم باشه به سرنا بگم جنس بی مصرف بهش دادن.
یعنی سرنا خود...
_هشت دقیقه و سی ثانبه تا انفجار!

سلینا که با صدایی که شنیده بود نیم متر به بالا پرتاپ شده بود، پس از برگشتن به زمین با تعجب به اطرافش نگاه کرد.
_کی بود؟ چی بود؟ چی گفت؟ کجا رفت؟
_هشت دقیقه و بیست ثانیه تا انفجار!

با شنیدن صدایی، سلینا سرش رو برگردوند و با جعبه ی مرموز روبه رو شد.
_این چه وضع اطلاع رسانی بود؟ خب آروم تر می گفتی. حالا خوبه چیز مهمی هم نبودا ... چی؟ انفجار؟!

سلینا همونطور که تمام تنقلاتشو جلوش ریخته بود و می جومبوند با خودش حرف میزد.
_ترس نداره که. شکلات بخور غصه نخور. شکلات بخور همه ی مشکلاتت حل میشه. فوقـــــــــش یه انفجار دیگه. اتفاق خاصی نمی یوفته که.
_هفت دقیقه و پانزده ثانیه تا انفجار عظیم، مرگ آسا و وحشتناک!

با شنیدن این حرف، شکلات از دهن سلینا افتاد و دهانش همچنان باز موند.
_گاوم زایید!
_کی زایید؟

سلینا ترس رو با تک تک سلول هاش داشت حس میکرد. سلینا برگشت و با دیدن فرد روبه روش بدون شک به چیز خوردن افتاده بود.
_قورباغه زایید.

و با گفتن این حرف، به سمت پنجره اشاره کرد؛ هم مادرش و هم خودش دنباله ی دستش رو گرفتن و به کبوتر پشت پنجره رسیدن که چشماش گرد و دهانش باز مانده بود. بدون شک او قورباغه ای نبود که سلینا می گفت.

_باشه. فقط حواست باشه به اون جعبه دست نزنی. منم میرم بخوابم.
_شش دقیقه تا انفجار!
_کی بود؟ این صدای چی بود؟
_چیزه...همم... صدای چیزی نبود مامان. توهمی شدی. یکم برو استراحت کن. خوبه برات.
_میرم، ولی سلینا دست از پا خطا کنی تمام گالیون توجیبی هاتو تحریم میکنم.

مامان رفت و سلینا رو در مخمصه ای عظیم تنها گذاشت. سلینا فقط یک جمله در ذهنش اکو می شد، مرگ بر فضولی.
سلینا با زور و زحمتی که با غرهایش همراه بود بمب سنگین رو داخل کیسه ی سیاهی انداخت و هن هن کنان به سمت در خروجی رفت.

_بعله ببینیم آیا دو تیم در سه دقیقه وقت اضافه میتونن گلی بزنن یا نه.

سلینا با این جمله به سمت مبل و تخمه هاش رفت.
_این سه دقیقه رو ببینم بعد میرم.

سلینا همینجور که تخمه هاشو میشکوند دو تا چشماشو به تلویزیون و یکی چشم هم از جایی نامعلوم قرض کرده و به جعبه دوخته بود.

_من دارم این گوشه منفجر میشم یکمم به من نگاه کن!

اینقدر فشار بی توجهی سلینا به بمب شدید و زیاد بود که بمب غیر جادویی هم به زبون اومده بود.

_با توعم. من چهار دقیقه دیگه میرم رو هوا. اون وقت فلج میشی، دستت میشکنه، قطع نخاع میشی، میمیری.
_زبونتو گاز بگیر!
_

بمب وسیله ی غیر جادویی بود ولی عادت نداشت توی چشم نباشه. اگر فشار زندگی، اقتصاد، تحریم، خانواده و در نهایت بی توجهی سلینا نبود ملیار ها سال بعدم دهان به سخن نمی گشود.

_گُـــــــــــــل گــــــــــــل! یوهـ...

شادی سلینا وقتی به چشمان ناپیدا ولی منتظر و همچنین عصبانی بمب گره خورد، توی گلوش موند.
_خــب حالا... اینجوری نگام نکن. بیا بریم ببینم با تو باید چکار کنم.

پارک ساعت پنج بعد از ظهر

_خب خب. ببین من صد و هشتاد صفحه از کتاب بمب در دستان شما رو خوندم ولی دقیق متوجه نشدم چی هستی میشه یه رهنمایی بکنی؟
_دو دقیقه و ده ثانیه تا انفجار!
_هممم... راهنمایی نمی کنی نه؟ پس بمون همین جا بپوس. من دارم میرم.

سلینا بمب رو همون جا، وسط پارک، در ساعت شلوغ، در روز روشن، جلوی چشمان متعجب و ترسیده ی مردم ول کرد و رفت.

همینطور که سلینا خیابون ها رو یکی پس از دیگری رد می کرد، تلاش بزرگی کرد و خودش رو به زحمت انداخت تا نیم نگاهی به تلویزیون بزرگی که وسط خیابون بود بکنه. و خبر های دست اول رو ببینه.
_واقعا که آدم های عجیبی هستن مشنگ ها. چرا همه چیزشونو وسط خیابون احداث میکنن.
_خانم ها آقایون ماه ها پیش بمبی در نزدیکی مکانی نامعلوم منفجر شد! همین دیگه گفتیم در اطلاع باشین.
خبر گزاری لندن تیوی.
_اععع... این وسیله چقدر شبیه همون وسیله ای بود که تو پارک کنه شده بود که منفجر شه... آلان فهمیدم چی بود، بنده خدا فقط میخواست منفجر شه.
_خدا باعث و بانی اونایی که این بمب هارو فعال میکنن، ببخشه!
_آمین. چی؟ بمب؟ فعال میکنن؟ من فعال کردم؟ من یه بمب رو فعال کردم؟ وسط پارک؟... چه کار خفنی کردم!
_اصلاح میکنم جملمو فرزندم. خدا باعث و بانی شو نبخشه.
_نبخشه؟!

سلینا با دوی فراتز از ماراتن خودش رو به همون پارک رسوند و همونطور که باخودش حرف میزد به سمت بمب می رفت.
_چرا باید نجاتشون بدم؟ مشنگ ها باید بمیرن. دنیا گلستون شه. نه نه اگه مشنگا بمیرن ما برای قتل کیا نقشه بکشیم؟ این همه آدم، برای کشتن یکیشون نقشه میکشیم. نه. ته ته ته دلم براشون میسوزه. گرونی دارن. تورم دارن. جنگ دارن. ترامپ دارن. دروغ دارن. اختلاص دارن. خیانت دارن. خودشون بدبختی دارن.
_ده ثانیه تا انفجار!
_همه بمب ها ثانیه به ثانیه اعلام وجود میکنن؟
_نه ثانیه!
_خب خب آلان توی هوا پرتت کنم یا تو زمین خاکت؟
_هشت ثانیه!
_ایثار و فداکاری کنم خودمو بندازم روت؟

هر ثانیه همهمه توی پارک بیشتر میشد و همه میخواستن جون خودشون رو نجات بدن. پیر مرد با چهره ای بس غبوس با عصای چهارچرخش به سمت خروجی می رفت. بچه ای با گریه که بادکنی به دست داشت به سمت خروجی می دوید. آقایی اتوکشیده، اسلتایلشو صد و هشتاد درجه چرخونده بود و با کت و شروار بر روی لبه جدول برای رسیدن به محیط امن میدوید. خانمی دیگر به این که از روی گِل عبور میکرد فس فس نمیکرد، چون جونش مهم تر بود. همه و همه فقط دنبال مکانی تهی از بمب می گشتن. به راستی مشنگ ها عجیب ترین کسانی بودن که سلینا دیده بود.

_پنچ ثانیه!
_من دیگه عقلم به جایی قد نمیده. منفجر شو.
_چهار ثانیه!
_نه وایسا منفجر نشو. من هنوز آرزو ها دارم. من هنوز دوست دارم بستنی پونصدی ببینم.
_سه ثانیه!
_باشه باشه بزار اعترافامو بکنم تا راحت برم. من یه بار میخواستم لرد رو ترور کنم که توسط گروهک اَلودلدمورت خنثی شد. آهان یه چیز دیگه هم هست. وقتی توی تالارمون لرد نجینی رو از پیتزا خوردن منع کرد من همه ی پیزاهای باقی مونده رو خوردم. همشونو. خوشمزه هم نبودن.
_دوثانیه!
_بازم هست. ولی نمی گم بزار با آبرو بمیرم.
_یک ثانیه.
_خدافظ بستنی، خدافظ شکلات، خداحافــــــظ چیپس.

سلینا چشمانش رو بست و فقط به صدای انفجار بمب که فضا رو پر کرده بود گوش میداد.
دقیقه ها جای ثانیه ها رو گرفتن اما سلینا همچنان احساس زنده ماندن رو داشت شاید خدا بهش رحم کرده بود. شاید هم نه...
_سلیـــــــــنا. وای وای وای چقدر دوست دارم چهرتو از نزدیک ببینم. خواهر خنگ و فضول من. هنوز فرق بین دستگاه ضبط صوت و بمب رو نمیدونی؟! به خاطر همین کاراته که ازت میخوان شیء مجهولی رو توضیح بدی دیگه. یه کلاس وسایل مشنگ شناسی باید بیای پیشم. ولی خیلی باحال بود.

سلینا همونجا وسط پارک خالی از هرگونه موجود زنده ای، خیلی شیک روی زمین پخش شد. و دیگه هیچی از صدای ضبط شده ی خواهرش، که از جعبه ، که گویا ضبط صوت بود، بیرون می آمد، نمی فهمید!
_خواهر گلم توی خونه میبینمت. سر راه دو کیلو پیاز هم بگیر بیار، همین. انفجار تموم شد!


ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۶ ۲۲:۳۳:۱۱
ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۷ ۲۱:۴۲:۱۲

دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
- از کلاس معجون سازى متنفرم!! اخه چه فايده اى داره؟ که چى بشه اخه؟
- تو هم ديگه زيادى دارى شلوغش مى کنى!
- اوه،اره من شلوغش مى کنم! اما متاسفانه نمودونستم پيش کى درد و دل کنم!يه خوره ى معجون سازى ،انتخاب احمقانه اى!
- اشلى!
- نگو نمى دونى اسليترينى ها بهم چى مى گن! اسليترينى ها از اون هام متنفرم!

ابيگل نگاه مشکوکى به اشلى انداخت.
- اررره تو از همه ى اسلايترينى ها متنفرى، تازگى ها فکر کردم عاشق يکيشون شدى.

اشلى سرش را پايين انداخت:
- خب غير از اون! بعدم من عاشق نشدم! اصلا براى چى بحث رو عوض مى کنى؟
- باشه، سعى مى کنم باور کنم تو عاشق نشدى!
- من عاشق نشدم!
- حالا هرچى کلاسم دير شده! الان فسيل اسلاگهورن نمره کم مى کنه!
- خدافظ، سر ميز شام مى بينمت. فعلا مى رم تالار گريف.
- تو بهتره بري تالار اسلايترين پيش عشقت!
- ديگه دارى زيادى ورور مى کنى! برو سر کلاست خودت گفتى دير شده!
- باشه بابا! مى ببينمت.
- خدافظ.

در همان حال که ابيگل از اشلى دور مى شد و پله ها را طى مى کرد،اشلى هم به سمت تالار گريفيندور مى رفت. که پله ها سرجايشان نبودند:
- اين پله ها کجان!؟ نمى دونم ايده ى کى بوده پله ها اينطوري حرکت کنن! مسخرس!

با اين حرف طورى که به نظر بياد به پله برخورده باشد به سمت اشلى برگشت.اشلى سمت پله رفت:
- اميدوارم برى به تالار گريفيندور!

اشلى پله هايى که مگس هم دور ور ان نمى پلکيد را بالا رفت ؛ اما انگار تمامى نداشت...

- تا الان چند طبقه بالا رفتم ؟ چرا پس تموم نمي شن؟

اشلى حدود هفت طبقه را بالا رفت بلاخره پله ها تمام شد.نگاهى به اطراف انداخت و چشمش به تابلوي طبقه ى هفتم افتاد.نگاهى به ساعت مچى اش انداخت تا شام يک ساعتى وقت داشت.
- فکر کنم بتونم يه گشتى اين اطراف بزنم.شايد هم يه چيزى براى درس معجون سازى پيدا کنم.

همينطور که در راهرو هاى نيمه تاريک را طى مى کرد به راه هاى فرار از کلاس معجون سازى فکر مى کرد، يه راه حل براى بهتر شدن يا هر چيزى که باعث شود در معجون سازى نمره ى بالاترى بيارد.من تو معجون سازى به کمک نياز دارم، من تو معجون سازى به کمک نياز دارم، من تو معجون سازى به کمک نياز دارم.صداى جا به جا شدن چيزى مانند فلز يا شايد چوب حواس او را پرت کرد.چند قدم عقب برگشت کسى در راهرو ها نبود؛ اما روى ديوارى که قبلا اجرى بود حالا روى ان درى از چوبى به رنگ تيره بود؛ اشلى نگاهى به اطراف انداخت، کسى در راه رو نبود، در با فشار ساده اى باز شد؛ سالنى بزرگ با پنجره هاى بزرگ و خاک گرفته که هنوز هم کمى نور از ان به داخل مى تابيد، پلاکارت هايى با جمله هاى مستحجم، جارو هاى قديمى،کتابخانه اى خاک گرفته و کوهى از لوازم که روى هم ريخته شده بود؛ اشلى به سمت کتابخانه ى خاک گرفته رفت.در شيشه اى کتابخانه را باز کرد ؛ و نگاهى به کتاب ها انداخت، چشمش به کتاب معجون سازى قديمى افتاد؛کتاب خاک گرفته را از کتابخانه در اورد، جلد ان تقريبا پوسيده بود؛ ورق هايش زرد و پوسيده بود، و با دست خطى خرچنگ غورباقه در گوشه ها ى هر صحفه توضيحاتى نوشته شده بود، اشلى به صحفه اول برگشت تا ببيند کتاب مال کيست:
نقل قول:
اين کتاب متعلق است به شاهزاده ى دورگه.

- شاهزاده ى دورگه ديگه کيه؟

اشلى نگاهى به ساعتش انداخت تا زمان شام ده دقيقه اى وقت داشت؛ کتاب را برداشت و به سرعت پله هايى که به نظر مى امد جابه جا نشده اند عبور کرد.
سالن غذاخوری هاگوارتز، نور شمع ها به موقع رسيده بود.
ابيگل برايشجا نگه داشته بود و از دور براى او دست تکان مى داد.
- اشلى! اينجا!

کتاب خاک گرفته هنوز دست اشلى بود ،با دست ازادش براى ابيگل دستى تکان داد و به سمت او رفت.
- کلاس معجون سازى با فسيل اسلاگ چطور بود؟
- بد نبود بابا مثل هميشه.اون چيه دستت؟ نکنه عشقت بهت داده؟
- ابيگل خواهش مى کنم خفه شو! اين فقط يهکتاب معجون سازي قديميه!
- باشه بابا، ولى کلا نديديش؟ باهاش حرف نزدى؟ اصلا کجا بودى؟
- نه نديدمش ، ولى تا الان طبقه ى هفتم بودم.
- طبقه ى هفتم رفته بودى چى کار؟
- نمى دونستم انقدر فضولى!
- اره من مى دونم خيلى فضولم! حالا براى امتحان معجون سازى حاضرى؟ فردا بايد پادزهر درست کنيما؟
- فکر کنم…
===============================
-I don't want to lie, can we be honest?♬
Right now while you're sitting on my chest♬
I don't know what I'd do without your comfort♬
If you really go first, if you really left ♬

ابيگل هندزفرى را از گوش اشلى بيرون کشيد.

- چى کار مى کنى؟
- امتحان معجون سازى داريم بعد دارى اهنگ گوش مى دى؟

همه در خوابگاه دختران گريفيندور خواب بودن؛ و بيدار شدن ابيگل عجيب بود.

- اشلى من استرس دارم! چرا انقدر ريلکس؟
- اروم باش فقط بايد يه پادزهر براى معجون بسازى.
- اگه اشتباه کنم چى؟
- بروبابا بخواب ديگه! منم اهنگمو گوش ميدم!

اشلى نگران امتحان معجون سازى نبود چون چند نمونه از ساخت پازهر را در ان کتاب قديمى پيدا کرده بود. به نظر مى امد شاهزاده هم شاگرد اسلاگ فسيل بوده.
نقل قول:
ساعاتى بعد

بچه ها روبه روى اسلاگهورن بالاى سر پاتيل هاى خود ايستاده بودند:
- خوب بچه ها اميدوارم براى امتحان اماده باشيد.

يکى از اسلايترينى ها زير لب گفت:
- اسلاگ فسيل.
- چيزى گفتى؟
- اوه بله گفتم چقدر براى امتحان خوشحالم.
- اوه خب خوبه!زمانتون از همين الان شروع شد.

اشلى سعى مى کرد به ياد بياورد که تو کتاب شاهزاده ى دورگه چى گفته بود:
- زهر مهره، خون تسترال...

اسلاگهورن در همان حال که گشتى بين بچه ها ميزد ، باصداى بلند گفت:
- وقت تمومه! وسايل تون بزاريد رو ميزهاتون.

اسلاگهورن بين ميز اسلايترينى ها گشتى مى زد:
- اوه البوس خوبه بد نيست.پدرتم مثل خودت تو معجون سازى بود.
- ممنون پرفسور.
- بقيه اسلايترينى ها متاسفم!

اسلاگهورن با شکم بزرگش به سمت ميز انها رفت؛ -اوه اشلى خوبه کاملا درسته، خوشحال مى شم به مهمونى کريسمسم بياى.
- ممنون اقا!
- اوه خوبه تو تا هفته ى پيش تو معجون سازى افتضاح بودى! دوست دارم راه حلت رو بدونم.
- بعضى وقتا اتفاقات باب ميلت پيش مى رن...


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۵ ۲۳:۲۴:۲۴
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۶ ۹:۴۱:۴۹

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۰:۳۸ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۱۱
از Wizardry pardic
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 153
آفلاین
دوئل لودو بگمن و سلینا مور


موضوع : شئ مجهول


-هرمیون تو میدونی این چیه؟
-خب معلومه این یه "دئودورانته"!
-دئو چی چی!؟
-ای بابا...چجوری بگم خب؟ عطر یا ادکلن ، یه چیزی مثل اونه .
-آهان !! خب عطر چیه؟
-ای باباااااا ، لودو "بویه خوب" ، خب؟
اسپری ، دئودورانت یا ادکلن چیزیه که مشنگ ها برای مراسم مختلف از انواع اونا استفاده میکنن و میتونه در روابط روز مرشون خیلی تاثیر گذار باشه.
-اوه ، چه چیز مهمی !

رون که رویه کاناپه یه قرمز رنگ و کهنه ای دراز کشیده بود و دو لوپی داشت شیرینی کیشمیشی میخورد وارد گفت و گویه دو نفره یه لودو و هرمیون شد .

-من که بازم نفهمیدم این دمودورات دقیقا چیه ولی این شیرینی هایی که بهت داده خیلی خوش مزس لودو یادت باشه از اون دختر مشنگه دستور پختش رو بپرسی ، شاید مامانم بتونه درستش کنه.
-اونا فقط شیرینیه کیشمیشیه رون و لازم نیست لودو چیزی از اِما بپرسه ، خودم برات درست میکنم .

هرمیون هم زمان که با رون صحبت می کرد به لودو هم که دهنش رو باز نگه داشته بود و داشت اسپری رو تو دهنش خالی میکرد و سعی داشت با جفت چشماش هم به نوک اسپری در حال خالی شدن نگاه کنه خیره شده بود .

-چیزه لودو ، اون که دیگه تموم شده و دیره برای اینکه بهت بگم خوراکی نیست ، بهتره حالا بندازیش دور ، تا باهاش یه بلایی سر خودت نیاوردی ، باشه؟

لودو سرشو به نشانه تایید تکون میده و اسپری رو به داخل شومینه یه روشن رو به روش پرت میکنه ، این حرکت لودو جیغ هرمیون رو که با وحشت به شومینه نیگاه میکنه در میاره و رون با دهن پر از شیرینی و باز به هرمیون خیره میشه ....

بووووووووووووووووم...

فلش بک

لودو به همراه یه دختر جوان داخل یک کافی شاپ نشسته بودن ، فضای کافی شاپ کاملا عاشقانه بود و با وجود تعداد کمی میز و صندلیه دو نفره مکان دنج و مناسبی برای قرار های این مدلی بود .
روی میز یک جعبه شیرینی به هم راه یک شئ استوانه ای کادو پیچ شده بود در اطراف این دو چند شمع کوتاه و قرمز رنگ روشن در احساسی تر کردن اون ملاقات نقش زیادی داشت.

-وای عزیزم تولدت مبارک ، شرط میبندم فکرشم نمیکردی من حواسم به تولدت باشه !!!
-باید بگم که میدونستم یادت مونده ، چون اون کاغذ رنگی که چسبوندی رو در یخچالت تاریخ تولد من روش نوشته شده بود و مطما بودم اونو برای اینکه یادت بمونه اونجا زدی ولی توقع نداشتم این همه زحمت بکشی عزیزم !
-وای لودو تو حواست به همه چیز هست ، من قصد داشتم سورپرایزت کنم ولی تو میدونستی!!
-اِما واقعا سورپرایز قشنگیه ، من تاحالا اینجا نیومدم ، خیلی جای دنجیه .
راستی این دوتا چیه ؟ برای منه؟
-اوهوم ، کادوی تولدته ، این جعبه همون شیرینییه که تو خونه من خوردی و خوشت اومد ، اینم نمیگم چیه بهتره بری خونه خودت بازش کنی .

بعد چند ساعت و خوردن کیک شکلاتی تولد لودو ، دو نفر به سمت خونه های خود رفتن ، لودو در مسیر کاغذ کادویه اون شئ رو باز کرد و با تعجب به استوانه یه مشکی رنگ که روش طرح 4×8 بود رو با تعجب بررسی کرد .
لودو تا جلوی در خانه شماره ۱۲ گریمولد درگیر اون شئ بود و با بی توجهی به اعضای خانه وارد آشپز خانه شد و اسپری رو گذاشت جلوی رون .

-این چیه لودو!؟
-نمیدونم ، اینو اِما برای تولدم داد با این شیرینیا ، من که سر درنیاوردم ازش ، ببین تو میتونی بفهمی چیه؟

رون در شیرینی رو باز و دوتا از کیشمیشیارو تو دهنش جا کرد او اسپری رو در دست گرفت و با چرخوندنش روش متمرکز شد .
اون که دیگه داشت نا امید میشد شروع به تکون دادن اسپری کرد و با سرد شدن بدنه یه اسپری با تعجب به سمت زمین پرتش کرد .
(قطعا همه تجربه تکون دادن هر اسپریی رو قبل استفاده داشتید و میدونید که بدنه اون سرد میشه ، اگرم نداشتید همین الان قبل قضاوت برید تجربه کنید )
اسپری که با سر به زمین فرود میاد صدای پیسی ازش در میاد و بوی ملایمی تو محیط پخش میشه...

-صدای چی بود؟
-از این چیز تو بود فکنم .
-چرا پرتش کردی ؟ اگه خطر ناک باشه چی؟
-اینو ول کن لودو ، چه بوی خوبی میاد !!
-ای بابا شیکمو لابد بوی غذاییه که لی لی داره میپزه ، میگم اینو چرا پرت کردی؟
-خب وقتی تکونش دادم دستم شروع به سرد شدن کرد ، باور کن یه لحظه حس کردم تمام وجودم مور مور شد ، چرا اینجوری نگام میکنی؟ به جون کریچر راست میگم !!

کریچر که همون اطراف به بهونه تمیز کردن آشپزخونه داشت فضولی این دورو میکرد برگشت و با اخم به رون خیره شد .

-ارباب یه کاری میکنید با وایتکس بپاچم رو صورت کک و مکیتون ، کریچر اعتراض داره ، کریچر میگه اگه شما راست میگی چرا جون خودتون رو قسم نمیخورید؟
-نمیدونم!
-هویج.

کریچر با گفتن این کلمه از آشپزخونه بیرون میره .
بعد چند ساعت و پیس پیس کردن فراوان با اسپری رون که جعبه شیرینی رو جلوش گذاشته بود دو لوپی میخورد به بحث بین لودو و هرمیون گوش می کرد .
غروب شده بود و هوا به سمت سرد شدن میرفت رون ، لودو و هرمیون جلوی شومینه روشن پناهگاه نشستن و هر کس مشغول کار خودشه .


پایان فلش بک

بووووووووووووم....

ساکنین پناهگاه از طبقه های بالاتر به سمت صدا دویدن و با صحنه دلخراشی روبه رو شدن .


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

گرگوری گویلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
گرگوری گویل vs لایتینا فاست


توهم!


-معجون دارم!معجون های مخصوص!از معجون بچه ادب کن تا معجون کشتن سریع!بدو بیا اینور بازار!
-تخفیف هم دارین؟
-داریم!چی میخواین؟
-معجون آرایش سریع. فقط معجون سازش کیه؟آخه پوست من خیلی حساسه!

گویل نگاهی به پوست کراب انداخت.یعنی تلاش کرد بیاندازد!اما حدود پنج سانتی متر کرم پودر مانع دید میشد!
ولی در هر صورت،حرف حرف مشتریست!

-بله میبینم!چه پوست حساسی!اتفاقا معجون های ما خیلی تکن!بهترین معجون ساز قرن به صورت سفارشی برامون میزنن!آقای گرنجر رو که میشناسید؟

ملت تا شعاع بیست هشت متر،با تمام سرعت شروع به فرار از گویل و کیسه معجون ها کردند!

-هرکسی لیاقت معجون های استاد هکتور رو نداره!

گویل نگاهی به کیسه گالیون هایش انداخت.تا به حال اینقدر خالی نشده بودند!

-کل سرمایمو گذاشتم رو فروش معجون های استاد هکتور!نمیشه که هیچکی لیاقت خریدنشونو نداشته باشه!ورشکست میشم که!

گویل درحال جعم کردم معجون ها بود که چشم به کاغذی در بین معجون ها خورد.
اجازه ورود به مرگخواران!
گویل کیسه معجون ها روی دوشش زد و به سمت خانه ریدل ها دوید!

کمی بعد-خانه ریدل ها:

گویل با نیشخند فراوان وارد خانه ریدل ها شد.چشمانش را بست و با تمام توان بو کشید!
بوی سوختن خاصی همراه با کمی عطر معجونهای هکتور توی هوا بود.
صدای گوش نواز جیغ هایی از جایی که مشخصا به زیرزمین ختم می شد،به گوش می رسید.

-فس؟

گویل با نیشخند به نجینی خیره شد.نجینی کمی عقب رفت و فس خشمگینی کرد!


-نه نه سو تفاهم نشه فقط از دیدنتون خوشحال شدم!

نجینی سری به نشانه تاسف تکان داد. دمش را دور مچ پای گویل پیچید و به سمت همان زیرزمین رفت!

کمی پایین تر-زیرزمین:

پیکسی آبی با دیدن گویل بال زد و به سمتش آمد:
-اومدی؟

گویل تا نیمه ذوق مرگ شدن رفت!مرگخواران منتظر او بودند؟

-اومدم!کیو باید شکنجه کنم؟
-هیچکس!

گویل نگاهش را در شکنجه گاه چرخاند و در نهایت روی نجینی قفل کرد!قبل از این که نجینی فیس خشمناک دیگری کند سمت لینی برگشت:

-نکنه پرنسس مرگخوار تازه وارد هوس کردن؟
-نه.

نفس راحتی که گویل میخواست بکشد , با حرف لینی در گلویش قف شد!

-حالا شروع کن!

گویل فکر کرد.بیشتر هم فکر کرد!زیادی فکر کرد!و در نهایت منفجر شد:

-چیو شروع کنم دقیقا؟کسیو که قرار نیست شکنجه کنم!غذای نجینی هم که قرار نیست بشم!تو آزمایشگاه هکتور که نیستم پس صد در صد نمیخوام از معجوناش یادداشت برداری کنم!پس چیو شروع کنم؟

لینی اما بدون اینکه به عصبانیت گویل یا منفجر شدنش اهمیتی بدهد خیلی رک حقیقت را در صورتش کوباند:

-تمیزکاری!وضیفه تو تمیز و مرتب نگه داشتن شکنجه گاهه.
-ام...باشه.


همین که لینی از شکنجه گاه بیرون رفت,گویل دستش را تا آرنج در کیسه کالا های قابل فروشش برد!

-یه پاتیل هم اینجا پیدا....

پاتیل هم پیدا شد!

گویل تمامی معجون های استادش را در پاتیل ریخته و با ذکر "یه معجونی من بپزم شیش سطون شیش پنجره" معجون ها را ترکیب کرد!

-سه ساعت و چهل و یک دقیقه و سی ثانیه بعد-

بلاتریکس ، ویزلی در دست وارد شد!

-
-خوب شده؟
-خوب شده....

گویل، ویزلی را گرفت و با چاقو دستش را برید!

-ببینید!همه رو با شوینده نانویی شستم!هیچ کثیفی ای به هیچ قسمتش نمیگیره!

بلاتریکس نگاهی به دیوار که با وجود پاچیدن خون ویزلی به آن ، هیچ لکه ای نگرفته بود سرش را به نشانه تایید تکان داد!

-یعنی دیگه هیچی کثیف نمیشه؟
-نه!
-باشه!تو اخراجی!
-
-منطقی فکر کن گویل!اگه چیزی کثیف نمیشه پس چه احتیاجی به نظافت چی داریم؟

و صحنه بعدی ای که گویل دید، در بسته شده خانه ریدل بود!

-من رفتم اما این رسمش نبود!



















"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۱:۴۲
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 464
آفلاین
بسمه تعالي



چهار زانو روی زمین نشسته و به سنگ تیره رو به رویش خیره شده بود. چشمانش به دنبال چیزی ورای آن تکه سنگ بود، شخصی شاید.
با خود می گفت اگر او تنها کسی بود که می دانست چه؟ اگر در میان کرور كرور انسان های قد و نیم قد تنها او بود که سنگینی بار آخرین خواسته ای را به دوش می کشید چه؟ اگر...
سایه عظیمی که بالای سرش ظاهر شده بود، رشته افکارش را پاره کرد. دلش نمی خواست اما برای سایه جا باز کرده و کمی آن طرف تر رفت.
به موقع.

پوووووف!

- هشششه عمو! می خوای بزنی بفرسیمون اون دنیا؟!

سنگ بزرگ تیره رنگی در جایی که سابقا ویولت بودلر نشسته بود، جای گرفته و مقبره رودولفوس لسترنج را شکافته و پیکر نیمه تجزیه شده اش را نمایان ساخته بود. مرد دیگری به سنگ بزرگ تکیه داده و نفس نفس می زد:

- بلی.
- چی چی رو بلی؟

دخترک به واسطه هجوم آدرنلین در رگ هایش شوک زده شده و چندین تار مویش هم سیخ ایستاده بودند.

- قصد داشتیم شما را به دگر جهان بفرستیم.

منظور مرد کشتن بود.

- همم... با این سنگه؟

دوشیزه بودلر یک قاتل حرفه ای نبود، لکن راه های بهتری برای کشتن خودش سراغ داشت، سریع تر و کم دردسر تر.

- سنگ نبوده و قبر می باشد.
- نه، اون زیریش رو که نمی گم...

نگاهی غم بار بر چهره آقای لسترنج انداخت؛ میّت با تعجب به آسمان نگاه کرده و کرمی در مقابل چشم او شکلک در می آورد.

- ... همینی که می خواسّی بکوبی تو سرم رو گفتم!

اخم کرده، دستی به کمر زده و به شیء مذکور اشاره کرد.
مرد ابتدا به او و سپس به سنگ نگاهی انداخت.

- بله، با این قبر می خواستیم شما را به قتل رسانیم.

آقای زاموژسلی این را گفته و سپس برای دوباره بلند کردن قبر به تقلا افتاد.

- گرفتی ما رو؟!

مرد لحظه ای درنگ کرده، ابتدا نگاهی به دست سمت چپ خود و سپس به دخترک انداخته و بر چهره او دقیق شد!

- خیر، ما تمایلی به گرفتن صورت سوختگان مداریم.

آقای زاموژسلی بسیار ظاهرگرا بود.

- خیر! خودتان خل می باشید!

مرد این را رو به هوا گفته بود.

- بینم... روالی؟ ینی عقل مقل ت سرجاشه دیگه؟

دوشیزه بودلر این را به مرد که اکنون به هوا چنگ می انداخت گفته بود.

- اینجانب عقل در معقل خویش نهادینه داریم لکن این ز تام بعید می دانیم.

- اوه! جیگر داری که اینو می گی ولی اگه برسه به گوش ولدک -

او انگشت شصتش را از این سر گردن تا آن سر گردن کشید.

- خیر... گمان نمی نماییم این دی اکسید گستاخ اهمیتی ز بهر ارباب تیرگی داشته باشند.

مرد این گفته و به جایی که یک دی اکسید کربن برای برافروختن خشم او اکسیژن هایش را تاب می داد چشم غره رفت. در همین حین دوشیزه بودلر خودش را به قبر مذکور رسانده و چند ضربه به آن زد.

- مزاحم نشید لطفا، مرســــی.

مقبور حوصله زنده ها را نداشت.

- هو! یکی این توئه!

ویولت این را با صدایی خفه و هیجان زده گفته و سپس چند ضربه بر روی قبر زد.

- واااا! این کارا چیه؟ خجالت بکشید لطفا!
- حرفم می زنه!

مرد اکنون گلی را در دست گرفته و لبخندی شیطانی به لب داشته و توجهی به هدف ترور هیجان زده اش نداشت.
او از فریاد های دردناک تام در حین فتوسنتز لذت می برد.

- آری! ما نمی داسنتیم که آیا جدال با مقبره ای تهی نیز مقبول است و یا خیر، پس یک تو پرش را برگزیدیم.
- چه کمالاتی!

این صدایی بود نسبتا آشنا که از میان حنجره ای نیمه تجزیه شده بیرون زده بود. سپس دستی از قبر تحتانی بیرون آمده و مقبره فوقانی را بر روی خود کشید.

- خیر گرگ رود در نهایت مشقّت آ! این مقبره ز بهر اینجانب خود خویشتن خویش می باشد! آلت قتاله ماست! پسش دهید!

رودولف اهمیتی به لادیسلاو نداد. او همیشه دلش یک قبر دو طبقه می خواست که ساکن دیگرش با کمالات بوده باشد و اکنون رویایش محقق گشته بود.

- خب رودی... اینم اَ آخرین وصیتت و خلاص!

ویولت این را گفته و در انتهای یکی از پیچ های قبرستان ناپدید شد.


***


- خب هکتور. سوژه بعدی چی باشه؟
- پنکه!

هکتوری که به پنکه سقفی خیره شده بود این را گفت. لرد کمی سرش را خاراند.

- نه. یه چیزی باشه که بشه راجع بهش نوشت.
- در!

هکتور سرش را پایین تر آورده و به در نگاه می کرد.

- زیادی نامفهوم، دروازه هم دره، طاق نما هم دره تقریبا، باید واضح تر باشه.
- چارچوب در!
- ... نه.

هکتور به شدت لرزیده و نتوانست نگاهش را کنترل کند.

- میز! دفتر! چراغ! کلید چراغ! کشو! دیوار! ردا! هوا! کراب! من!

هکتور بسیار شدید تر می لرزید و همه چیز را هم با خود می لرزاند و لرد از این بابت احساس ناامنی کرد.
- هک. هک! هکتور! هکتور دگ! هکتور دگروث! گرنجر!

- حدس بزن چی شد!

لرد که با دو دست هکتور بی هوش شده را نگه داشته داشته بود، جاابرویی هایش را به یکدیگر گره زد.

- چی شد؟!

کراب با پیش بند و بشقاب کف آلودی در دست از آشپزخانه سرک کشیده و این را از ویولت که در آستانه پنجره ایستاده و یک پایش را در بیرون آن تاب می داد پرسیده بود.

- خب باس بگم که حاجیتون... شت!

آخرین چیزی که داوران دیدن، دوشیزه بودلری بود که چشمش را به آسمان دوخته و سایه ای تیره بر رویش افتاده بود. بعد از آن داوران تنها فریاد های موهوم و اصواتی مربوط به شکستگی چوب و سنگ را شنیدند.

***


- فکر می نماییم این مناسب می باشد. می باشد؟!

تام لبخند عریضی زده و سری به تایید تکان داد.
اکنون او و آقای زاموژسلی در فراز یک مقبره هرم شکل بسیار بزرگ مصری، در جایی که سابقا خانه ریدل قرار داشت نشسته بودند.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
روی نیمکتی در پارک نشسته بود. همین طور بی هدف به مردمی نگاه میکرد که از جلویش رد میشدند و با احساسات مختلف از کنار او میگذشتند. گاهی زیرلب غرولند میکرد که چرا انقدر توسط هرکسی نادیده گرفته میشود، و بعد از چند دقیقه‌ای که با خودش کلنجار میرفت، بالاخره تسلیم منطقش میشد و قبول میکرد که اشکال از خودش است.

اشکال از خودش است که هدفش را گم کرده. درواقع...
خودش را گم کرده.

بی اختیار پاهایش را تاب میداد و دستش را زیر چانه‌اش زده بود. نه دویده بود و نه فعالیت به خصوصی انجام داده بود، اما باز هم تند نفس میکشید. انگار میخواست افکاری که در سرش بود را همراه با نفس‌های از سرش بیرون کند.

احساس میکرد مدت هاست کاری نکرده است. حس میکرد چرخدنده‌های فکرش مدت‌هاست که تکان نخورده است. شاید لازم بود آن ها را به حرکت در آورده!
- خب میتونم چیکار کنم؟

کم کم ناخودآگاه دستش روی پایش ضرب گرفت. لایتینا چشمانش به تندی در حدقه‌ میچرخاند و اطرافش را از نظر میگذراند. انگار انتظار داشت، ایده‌ای در گوشه کناری پنهان شده باشد که لایتینا آن را ندیده است.
- میتونم برم تعمیکار شم... نه هنوز اونقدر وارد نیستم تو کار با وسایل مشنگی. وزارت سحر و جادو چی؟ نمرات هاگوارتزمم که خوب نبود اونقدر...

برگی نارنجی، از درختی که بالا سر لایتینا بود افتاد و آرام آرام در حالی که با جریان هوا تاب میخورد پایین آمد. نگاه لایتینا روی آن قفل شد، خودش هم نمیدانست چه چیز این برگ انقد مجذوب کننده است...
- نامه؟

وقتی با دقت به برگ نگاه کرد، متوجه پاکتی شد که برخلاف تمام نامه‌هایی که دیده بود، سیاه بود. آن را برداشت و لحظه‌ای بررسی کافی بود تا آرم روی آن را بشناسد.
- نشونه‌ی شومه! یعنی از طرف مرگخواراست؟

لایتینا در یک چشم بهم زدند با شور و ذوق فراوانی که مانند چشمه در وجودش میجوشید، نامه را باز کرد و شروع به خواندنش کرد.
- گفتن توی گروه مرگخوارا قبولم کردن، یعنی بالاخره میتونم توی یه کاری سهیم باشم و حتی بیشتر از این... میتونم مرگخوار باشم!

هرلحظه شادی بیشتر در صدای لایتینا معلوم میشد.

- یه رمزتارم گذاشتن که برم اونجا.

البته لایتینا هیچ وقت رابطه خوبی با جادو نداشت و با فکر به آپارات کردن به وسیله رمزتار، دلش بهم میپید، اما ارزشش را داشت.
پس سنگی که در پاکت بود و به گفته نامه رمزتار بود را در دست گرفت و طولی نکشید که...

پاق!

- هی اینجا خونه ریدله.

لایتینا اول به دنبال منبع صدا گشت و منتظر بود هرلحظه یک آدم جدید را ملاقات کند. اما وقتی خبری از کسی نشد، تازه یادش آمد که صدا چقدر برایش آشنا بوده.
- لینی؟
- اوهوم من مسئول اینم که اینجا رو نشونت بدم و بگم وظیفه‌ت چیه.

پیکسی یکبار به دور سر لایتینا چرخید و بعد کمی پرواز کنان کمی جلوتر منتظر لایتینا ماند.

درواقع لایتینا تازه کم کم داشت متوجه میشد که اطرافش چه خبر است.
او اتاق بزرگی ایستاده بود که دیوارهایش خاکستری بودند. جا شمعی‌هایی که به چهار دیوار وصل بودند که تنها منبع نور اتاق محسوب میشدند. شاید اگر فرد دیگری آنجا بود، آن اتاق را بی روح میخواند، اما در نظر لایتینا و در آن لحظه به نظرش آن اتاق بهترین جایی بود که میتوانست وجود داشته باشد.

- نمیخوای بیای؟

لایتینا با چند قدم سریع خودش را به لینی‌ای که خودش را در هوا نگه داشته بود رساند و بعد هردو از اتاق خارج شدند.

آنها وارد راهرویی نسبتا تاریک شدند و درهای متعددی در یک سمت آن به چشم میخورد و نور اندک خورشید در حال غروب نیز، از پنجره‌های کوچک سمت دیگر راهرو، فضا را روشن میکرد.
همانطور که لایتینا پشت لینی راه می‌رفت، سعی میکرد نقشه‌ی خانه ریدل را هم به ذهن بسپارد و نکاتی که به نظرش مهم بود را زیر لب زمزمه میکرد.
- خب این راهرو رو باید یادم باشه بعدا و اون اتاقه...
- چیزی گفتی؟
- نه نه... یعنی خب من کی اولین ماموریتمو انجام میدم؟ کی نشانه شوم میگیرم؟ کی واقعا مرگخوار میشم؟
- خب اممم...

لینی مکثی کرد و لایتینا برای لحظه‌ای توانست دست کوچک پیکسی را ببیند که چانه‌اش را میخاراند.
- تو فعلا مرگخوار نمیشی. اول باید به مرگخوارای دیگه و صد البته ارباب کمک کنی. درواقع هرچی میخوان بر آورده کنی. مثلا برای هکتور پاتیل جدید بخری، یا یه قمه‌ی جدید برای رودولف... هی چرا وایستادی؟

لایتینا ایستاد. سرش را پایین انداخته بود. دستش را محکم مشت کرده بود و ناخن‌هایش را از حرص در کف دستش فرو میکرد. احساس میکرد چیزی در وجودش خرد شده و تکه‌هایش، مثل شیشه‌ی شکسته، به روحش آسیب میزد.
- یعنی میخواین خدمتکارتون باشم؟ نه مرسی! من همینجوریم با زندگی معمولی قشنگم راحتم. لااقل فکر میکردم یه جا میتونم واقعا یه کار درست حسابی انجام بدم که مثل این که نه اینجوری نیست.

لایتینا حتی فرصت صحبت کردن را هم به لینی نداد و بعد از این که تک تک کلمات را با تمام قدرتش فریاد زد، روی پاشنه پایش چرخید ودرحالی که پاهایش را روی زمین میکوبید از لینی دور شد.

همان شب- اتاق لرد ولدمورت.

- ارباب قبول نکرد.
- میدونستیم.
- خب پس گفتین بیاد؟
- مطمئنیم چندسال دیگه که درست خودشو شناخت برمیگرده. اونموقع اگه واقعا بخواد مرگخوار شه، حتی حاضره خدمتکار بشه. اونموقع دیگه میفهمه.

لردسیاه مکثی کرد.
- شاید اونموقع بهش بگیم که اگه امروز قبول میکرد خدمتکار شه، درواقع تستمون رو قبول شده بود و مرگخوار میشد.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۶:۴۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
نقل قول:
از کجا معلوم کلّ قضیه برعکس نباشد؟ که نیاکان و درگذشتگان در سمت دیگر نایستاده باشند و به ریش ما نخندند که برای ماندن در گورهایمان، اینطور دست و پا می‌زنیم؟

از کجا معلوم ما کسانی نباشیم که در قبرند؟

***

جیغ کشید.

اگر ویولت بودلر را بشناسید، یا اگر کسی را بشناسید که ویولت بودلر را می‌شناسد، یا اگر هرگز چنین نامی به گوشتان خورده باشد، برای چند لحظه‌ای روی این جمله مکث خواهید کرد: «جیغ کشید». ویولت بئاتریس بودلر، مستأصل و بی‌دفاع و وحشت‌زده و آشفته، به سمت حجابی نادیدنی که او را از دیگرانی در آن سو جدا می‌کرد، خیز برداشت و جیغ کشید. بدون چوبدستی و بدون چماقش، با تمام قدرت خودش را به شیشه‌‌ی بی‌رحم کوبید و جیغ کشید.
- مامان! بابا!

به دام افتاده بود. یا به دام افتاده بودند؟ نمی‌دانست. چطور می‌شود درون و بیرون یک قبر را تشخیص داد؟ آنان که در این سوی پرده‌اند، به دام افتادگان حقیقی‌اند، یا آنها که از مرز گذشته‌اند؟ آن که از نظر پنهان می‌شود، یا آن که حجابی در پیش چشمانش فرو می‌افتد؟ آن که از این سو در آتش می‌سوزد..
یا آن که در سوی دیگر شعله می‌کشد..؟

- ریگولوس! رودولف!

بار دیگر خیز برداشت و مانند گاو نری وحشت‌آفرین و وحشت‌زده، خودش را به شیشه کوبید. جیغ کشید و نامشان را به فریاد خواند. دور خود چرخید. در آن سیاهی مطلق تنها مانده بود و در آن سیاهی مطلق، تنها مانده بودند. دیوانه‌سازها از هر سو محاصره‌ش می‌کردند و محاصره‌شان می‌کردند. مُرده بود یا مُرده بودند. هیچکدام دست به چوبدستی نمی‌بردند، که چوبدستی‌های یکایکشان در هم شکسته بود. دنیا تاریک و تاریک‌تر می‌شد. مکندگان امید، هرآنچه بود و نبود را به یغما می‌بردند. حتی امید را هم برای آن مردم نگذاشتند.

ناتوان از ساختن سپر مدافع، ناتوان از برافروختن نوری، به رقص در آوردن شعله‌ی درخشانی، ناتوان از فریادی و خروشی و نبردی و پیکاری، یکایک به زانو در می‌آمدند.

آنها که جنگیدند. آنها که هرگز نمی‌خواستند بجنگند. آنها که می‌توانستند و ایستادند. آنها که نمی‌توانستند و در هم شکستند. آنها که ماندند و مقاومت کردند. آنها که فرار کردند و برای همیشه خانه‌هایشان را از دست دادند.

آفت که به ریشه بزند، اهمیتی ندارد شاخه‌ها چه اندازه بالا رفته‌اند.
درخت که سقوط کند، همه با هم بر خاک می‌افتند.
- مامان..

این، آخرین نامِ ویولت بودلر بود. دستش به آنها نمی‌رسید. دستِ آنها به او نمی‌رسید. فکر می‌کردند جایش خوب است؟ نگرانش بودند؟ غصه‌اش را می‌خوردند؟ خوشحال بودند که جان سالم به در برده است؟ دیوانه‌سازها را نمی‌دیدند که نزدیک می‌شدند؟ نمی‌دیدند که دخترک در خودش مچاله می‌شود، نمی‌دیدند که فرو می‌ریزد؟ نمی‌دیدند که اگر آنها سقوط کنند، او نیز از هم خواهد پاشید؟ تمام تلاششان را کردند که او را نجات بدهند، ولی مگر نمی‌دانستند اگر خانه بسوزد، همه با هم خواهند سوخت؟

ویولت بودلر بارها و بارها به آن شب بازگشت. آن شب که گریخت. آن شب که برای نجات جان خودش و برادرش، از خانه‌شان گریخت. آن شب که برای اولین و آخرین بار در تمام زندگیش، پشت کسانی را خالی کرد. کسانی را تنها گذاشت تا به تنهایی بجنگند. تا به تنهایی بمیرند. کسانی که خانواده‌اش بودند.

- بابا..
کسانی که «آخرین نام»های ویولت بودلر بودند. آن زمان که در خودش مچاله می‌شد، آخرین نامش بودند. آن زمان که روی زمین سرد در خود مچاله می‌شد، آخرین نامش بودند.

- ببخشید..
آخر، چطور می‌شود درون و بیرون قبر را تشخیص داد..؟
- ..که تنهاتون گذاشتم..
خانه که بسوزد، خانواده به تمامی خواهد سوخت.

در جستجوی گرمای آغوشی، استحکام پیوندی، اطمینانِ حضوری، بیشتر در خود فرو رفت. اجازه داد دیوانه‌سازها نزدیک‌تر شوند. به دستانش نگاه کرد. تا به حال به فکرش نرسیده بود. چه کوچک بودند و ضعیف و ناتوان.. و فکری احمقانه در پس‌زمینه‌ی ذهن خسته و سردش درخشید: پس تا امروز، چطور مُشت می‌زد؟!

دستش را مُشت کرد.
چیزی به دور مُشت کوچک و ضعیفش سوسو زد. چیزی شبیه به..
- سپر.. مدافع؟!

دست دیگرش را هم مشت کرد. درخشش ضعیف نور به آرامی در قلب حلقه‌ی دیوانه‌سازها قدرت گرفت. دختر جوان، ناباور و نامطمئن، از جا برخاست. مُشت کوچک و ناتوانش را به آرامی، چون غریقی در آرزوی نجات بالا کشید. به قلب تیره‌ی آسمان نگریست و خالی از هر ایمانی که همیشه با خود داشت، مردد زمزمه کرد:
- اکسپکتو.. پاترونوم..؟

و آمدند.
معلوم است که سپر مدافع نبود. ژانگولربازی که نیست. ویولت بودلر هم نه پسر برگزیده بود، نه مرلین کبیر و نه مورگانا لی فای. او فقط..
پادشاه قاصدک‌ها بود!

چشمانش، تنها چشم سالمش، از حیرت و ناباوری سرشار از لذتی گشاد شد. هردو مشتش را پیروزمندانه در هوا پرتاب کرد و این بار، نه جیغ، که فریاد کشید:
- اکسپکتوپاترونوم!
***

«ارتشی از قاصدک‌ها را فرا خواند و دیوانه‌سازها را تاراند». این چیزیست که دلم می‌خواهد به شما بگویم. یا حداقل «ارتش قاصدک‌هایش را به سمتِ دیگر مرز فرستاد و تک‌تک عزیزانش را نجات داد». این هم می‌توانست اختتامیه‌ای در خور آن فراخوان شگفت‌انگیز قاصدک‌ها باشد. درخور پادشاهی به زانو درآمده که ناگهان قیام کرد و فریاد زد و نور خیره‌کننده‌اش در آن تاریکی خفقان‌آور درخشید. درخور دختری که ستونی از قاصدک‌ها را در قلب دیوانه‌سازها بر پا ساخت. دختری بدون چوبدستی که خودش سپر مدافعِ خودش شد..

تمام این‌ها می‌توانست قشنگ باشد. ولی ما هرگز نخواهیم دانست.
چرا که پادشاه قاصدک‌ها هنوز دارد می‌جنگد..
و دیوانه‌سازها هم.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 205
آفلاین
امروز وقتى به باشگاه دوئل دير رسيدم ؛و همين برايم بدبختى افريد .وقتى رسيدم لبخندى مظطرب زدم که اوضاع را بدتر کرد.•﹏•

-اميدوارم براى دير رسيدن تون دليلى داشته باشين.
-ام....خب...راستش ،آم...
-براى تنبيه شما دوئل رو شروع مى کنيد.
-چى؟من؟
-بله،شما خانم ساندرز.
چاره اى نداشتم و به سمت ميز مبارزه رفتم.تپش قلب تند تر شده بود؛نمى توانستم خوب نفس بکشم.انگار کسى داشت خفه ام مى کرد.
-اقاى مالفوى(اسکورپيوس مالفوى اسم کاملشه) شما هم به ما ملحق مى شيد.

يکى از دوست هاى مالفوى به پشتش زد و او را به جلو فرستاد.
مالفوى پسرى لاغر قد بلند با موهاى تقريبا سفيد ، بود پوستش روشن بود و چشم هايش عسلى بود.

چشمکى تحويلم داد،و من هم چشم هايم را به بالا چرخاندم.بعد گفت:
-نگران نباش بهت آسون مى گيرم.

من پيچى به موهايم که بالا بسته بودم دادم و گفتم:
- ولى من اينکارو نمى کنم.

پرفسور که داشت عصبانى مى شد گفت:
-کافيه... شروع کنيد.

هر دو هم زمان چوب هايمان را بالا اورديم،بعد چرخيديم،و وقتى برگشتيم شروع به شليک کرديم.
اولين ورد را من گفتم:
-اکسپليارموس
اما متاسفانه طلسمم خطا رفت.
بعد از ان او فورا طلسم بعديش را به سمت من فرستاد.
-ريکت سمپيا
ناگهان انگار کسى با ،يک پر گنده داشت قلقلکم مى داد.خنده ام گرفته بود. اما بلاخره توانستم چوبم را بالا بيارم.
-ﻟوکوموتور مورسيس

پاهايش با تناب نامرئى من بسته شد اه من برنده ى ،دوئل بودم.نفسم را بيرون دادم.
به سمتش رفتم.طناب نامرئى را از دور پايش باز کردم و با اودست دادم.
بعد از ان به سمت دوستانم رفتم يکى از انها فرياد زد:
-گريفيندور اره.

مالفوى به سمت امد و کاغذ تا شده اى را بهم داد ،وقتى کاغذ را باز کردم ،يه شماره روى ان بود. خشمگين شدم. و بودن انکه چيزى بگويم نامه را تکه تکه کردم و به او نگاهى خشمگين به او انداختم.
- خيل خب بابا حالا،چرا عصبانى ميشى؟
-دهن گندتو ببند.
همون پسرى که اول به پشت مالفوى زده بود.حالا داشت از خنده ريسه مى رفت ،بعد از ان جلو امد و مالفوى را کشيد و برد.
و بعد از ان پشتم را به ان ها کردم و از او دور شدم.


ویرایش ناظر:

اشلی عزیز

این تاپیک، یه تاپیک معمولی نیست. اینجا اعضا همدیگه رو دعوت به دوئل می کنن. بعد با توجه به سوژه ای که داورا بهشون دادن پست می زنن. شما دوئلی نداشتین.
قوانین دوئل رو می تونین اینجا بخونین.
ولی اگه بخوایین بدون داشتن حریف، درباره سوژه ها بنویسین، یه سالن دوئل انفرادی هم داریم که شاید به دردتون بخوره.
پست اولش رو بخونین که با قوانینش آشنا بشین.


موفق باشید.


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۲ ۲۱:۳۲:۳۷
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۲ ۲۱:۵۹:۴۷
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۷ ۱:۰۴:۴۷

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۵۶ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷

یوآن بمپتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
- بادبان‌ها رو بکشیـــــــن!

بادبان‌ها رو کشیدن. ولی خیلیم فایده‌ای نداشت.
دریا و طوفان و رعد و برق، همه‌شون وحشی شده و کشتی نوح رو زیر باد کتک گرفته بودن.
گنجایش کشتی نوح، هزار کیلومتر بود.

- لعنتیا! دارم خفه میشم!
- هوی خره! هُل نده!
- این خرطومِ کیه رفته تو چِشَم؟!
- حیوونا! لطفاً کمی پراکنده‌تر بشـ...

و شخصِ آخر به همراه جمله‌ش بین تعداد بی‌شمارِ سرنشینای کشتی گم شد.
همین هزار کیلومتر هم جای سوزن انداختن نبود. چون حضرت نوح در عرض چند روز، سانتی‌متر به سانتی‌مترِ قاره‌های آسیا و اروپا و آفریقا و آمریکای جنوبی و آمریکای شمالی و استرالیا و قطب جنوب و قطب شمال رو گشته و هرچی حیوون به چشمش خورده بود، گرفته و از همونجا پرت کرده بود توی کشتی.
برای همین، کشتی حسابی سنگین شده بود و توان حرکت نداشت.

ولی نوح می‌خواست نسل همه‌ی موجودات رو نجات بده. پس به فکر فرو رفت... اونقدر فکر کرد تا بالاخره به نتیجه رسید. پس رو به حضار کرد:
- آهای ملّت! باید به اطلاع‌تون برسونم که جهتِ سبک شدنِ کشتی، ناچاراً یکی از شماها باید خودشو قربانی کنه.

نوح از بین همهمه‌ی ملّت مضطرب و نگران، سؤالات "کی؟" و "چجوری؟" رو شنید.
- قبل از هر چیزی، اجازه بدین ازتون بپرسم... آیا کسی داوطلب هس؟

ملّت:

- خب، حدسش رو می‌زدم... پس قرعه‌کشی می‌کنیم.

و با تکون دادن عصاش، یه کارتُن خیلی بزرگ ظاهر شد که توش میلیاردها تیکه‌کاغذِ مچاله‌شده وجود داشت. نوح توضیح داد:
- روی هرکدوم از این کاغذا، اسم یکی‌تون نوشته شده. هرکی اسمش در اومد، این شهادتِ جسورانه گواراش باشه. گوشت بشه به تن و روحش!

کارتُن رو چندبار هم زد و بعد، در برابر نگاه‌های وحشت‌زده‌ی حضار، یه تیکه‌کاغذ رو بالا گرفت.
- خرِ شماره‌ی دو.

دوتا خر:

این دوتا خر که اوضاع رو خیط می‌دیدن، با همدیگه دست‌به‌یقه شدن.
- این خرِ شماره‌ی دوئه! من یکم!
- نه! تو دوئی! من یکم!
- حرفشو باور نکنین! من یکم! این دوئه!
- نخیرم! من یکم! من یکـــــم! من یکــــــــــم!

همونطور که این دوتا خر در حال مذاکره برای تعیین شماره‌ی یک یا دو بودنشون بودن، ناگهان نوح احساس کرد یه چیزی داره نزدیک گوشش وزوز می‌کنه. نگاهی به سمت راست انداخت و متوجه یه مگس آبی‌رنگ شد. مگس روی دماغ نوح نشست و باهاش چشم‌توچشم شد.
- ویز! هی نوح! نیازی نیس که این دوتا خر رو به جون همدیگه بندازی. اون دختره رو می‌بینی که دُم راسویی داره؟ اونو بنداز بیرون!
- واسه چی؟
- چون بلیط نداره!
-

نوح بساط قرعه‌کشی رو جمع کرد و فوراً خودش رو رسوند به همون دختره‌ی دُم راسویی و یقه‌شو گرفت.
- فک کردی کشتی خالته که همینجوری بی‌بلیط سوار شدی؟!
- بلیط؟ مگه بقیه هم بلیط دارن؟

مگس آبی‌رنگ طرف نوح رو گرفت و گفت:
- معلومه که دارن! بلیطیوس تو آل به‌جز یوآن بمپتون!

و ناگهان همه به‌جز یوآن، توی دستشون بلیط ظاهر شد. یوآن که از تحمل این حجم از تبعیض و حرف زور عاجز بود، اعتراض کرد.
- ینی چی آخه؟ این همه آدم و حیوون و موجود و جلبک! چرا من؟ چی از جونم می‌خوای مگس لعنتی؟!
- نمی‌دونم. ارباب منو از سیاره‌ی ریدل فرستادن اینجا و گفتن که هرطور شده، نذارم یوآن بمپتون با کشتی جایی بره و باید اونو بی‌بلیط کنم. منم بی‌بلیطت کردم، یوآن. خدافس!

مگس این رو گفت و پروازکنان دور شد.
نوح که حالا مشکلش حل شده بود، معطل نکرد و یوآن رو گرفت و با اردنگی انداخت بیرون.
یوآن پرت شد...
یوآن از کشتی فاصله گرفت...
یوآن افتاد توی دریا...
یوآن همونطور که داشت برای غرق نشدن تقلا می‌کرد، تلخ‌ترین صحنه‌ی زندگیش رو همونجا تجربه کرد. اون داشت برای غرق نشدن تقلا می‌کرد و اون بالا، یه الاغِ سوار بر کشتی داشت براش دست تکون می‌داد.
دست تکون دادن‌های الاغ، انرژی و میل و اصرار به بقای یوآن رو کُشت. یوآن از تقلا دست کشید و اجازه داد غرق بشه...

همونطور که پایین و پایین‌تر می‌رفت، بالاخره پیکرش روی کف دریا افتاد. چند دقیقه گذشت و هرچی کوسه و نهنگ بود، از کنارش می‌گذشتن و بیخیالش می‌شدن. چون مغز خر نخورده بودن که بخوان یه راسوی بوگندو رو بخورن.

چند دقیقه بعد، یوآن آروم چشماش رو باز کرد و با یه حوری که نیم‌تنه‌ی پایینیش به شکل نهنگ بود، چشم‌تو‌چشم شد. یوآن جیغی کشید و پُشت یه عروس دریایی قایم شد.
حوری با لبخند بهش نزدیک شد و دستش رو دراز کرد.
- نترس. کاریت ندارم. من یه حوریم. البته «حوری دلربا» هم صدام می‌زنن. دستتو بده...

یوآن با شک و تردید دستش رو توی دست حوری دلربا گذاشت. حوری با دست دیگه‌ش، دست یوآن رو گرفت.
- تو آبزی نیستی. تنفست دچار مشکل میشه. بذار درستش کنم. آبزیزیوس!

و در عرض چند ثانیه، قیافه‌ی یوآن این‌شکلی شد.

- آبشش برای نفس کشیدنت لازمه. بدون آبشش، کم میاری.

حوری دلربا، لباسش بی‌یقه بود. پس یوآن استخونِ ترقوه‌ی حوری رو گرفت.
- چه بلایی سر قیافه‌م آوردی؟! آبشش می‌خوام چیکار لعنتی؟! منو برگردون همون کشتی‌ای که توش بودم!
- چرا اونوقت؟
- چی چیو چرا اونوقت؟! من باید توی اون کشتی باشم! من باید از طوفان و دریا فاصله بگیرم! من باید برسم به خشکی! من باید نجات پیدا کنم!

حوری همینجوری به یوآن خیره موند و بعد، استخون ترقوه‌ش رو از چنگش در آورد و صاف کرد و گفت:
- خشکی نابود شده. الآن دیگه هیچی نداره. همه‌ی اونایی که سوار کشتی بودن، نجات پیدا کردن. ولی متأسفانه چیزی برای خوردن یا لذت بردن ندارن.
- چی؟ تو... تو از کجا می‌دونی؟
- می‌دونم... و مطمئنم اینو نمی‌دونی که شخصی از طرف سیاره‌ی ریدل بهم پیام رسونده که به محض اینکه راسوی غرق شده‌ای رو ببینم، فوراً نجاتش بدم و ببرمش یه جای امن و قشنگ که خیلی قشنگ‌تر از خشکیه. اسمشم بهشت دریاییه!

یوآن سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت.
مگس آبی‌رنگ... اربابش... بلیط... کشتی... نجات بقیه...
و غرق شدنش...
امّا اون واقعاً غرق نشده بود. اون هنوز زنده بود و قرار بود بره بهشت دریایی!
ولی بقیه که از دریا و غرق شدن ترسیده بودن، به‌جز یه خشکیِ نابودشده، چیزی گیرشون نیومده بود...


How do i smell?


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۳۳ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 279
آفلاین
- موسافرین محترم، ملوان هاگرید صوحبت می‌کونه! لطفا در طول مسیر از پرتاب شلنگ تخته خودداری کنید. در صورت احساس تگری، دو بشکه در عقب و دو بشکه در وسط کشتی قرار داره که توش پر نوشیدنی کره‌ایه! سمت اونا نرید یه وخ ... خم شید بپاچید تو آب. دیگه این که همین دیگه! کمربندارو سفت کنید استارت بزنیم.

- سلامتی ملوان هاگرید!

هوریس اسلاگهورن که با کلاه شاپو و شنل سبز رسمی‌اش بر روی عرشه ایستاده بود، این را گفت و برای سرکشیدن اولین لیوانش مجبور شد چند لحظه‌ای از دید زدن مسافرین کشتی دست بکشد. چند دقیقه ای از همان بالا به جمعیت نگاه کرد. دانش‌آموزانی اگرچه عموما تجدیدی و مشروطی، اما همگی دخترانی جذاب یا اصیل زاده یا هردوی این‌ها بودند و همین برای این که از دید هوریس جزو استعدادهای درخشان هاگوارتز محسوب شوند و در پایان ترم، بلیط سفر تفریحی با کشتی شخصی او را دریافت کنند، کافی بود. پس از آن که حسابی احساس قدرت را تجربه کرد، احساس دیگری بر او غلبه نمود و به میان جمعیت شتافت!

گومپ!

- ببخشید ... ببخشید ... هیشطوری نیست! تو دنده بود!

مسافران که همگی با پرشِ درجایِ کشتی نقش زمین شده بودند، در مورد سالم بازگشتن از این سفر دچار تردید شدند اما هاگرید در دومین تلاش موفق به حرکت شد و با هل دادن نوار «شاد مسافرتی» به داخل ضبط، نوای «پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت» عباس قادری را طنین انداز کرد و اندکی بعد، همه با خیال راحت مشغول رقص و آواز و نوشیدن بودند.

گومپ!

با برخورد کشتی به کوه یخ، دوباره تردید به ذهن مسافران بازگشت! ترک عمیقی وسط کشتی ایجاد شد ...

- هیشطوری نیست! الان دنده عقب می‌گیرم.

هاگرید زیر لب به مخترعان کشتی که هدایت آن را متفاوت از موتور پرنده طراحی کرده بودند، فحش می‌داد و در دم و دستگاه مقابلش به دنبال کلید مناسبی برای دنده عقب می‌گشت. عاقبت اولین دکمه‌ای که به نظرش مناسب رسید را فشار داد و ...

گومپ!

- پس دنده عقبش کدومه؟

ترک، به طور کامل شکافت و کشتی به دو قسمت تقسیم شد. از قضا دو دانش‌آموز درست روی ترک قرار داشتند و برای بقا بر روی کشتی، پاهایشان 180 درجه باز شد.

- رز!
- مریم!
-
-

احساسات خفته‌ی رز و مریم در آن شرایط سخت در حال قلیان بود!

- سلام خوشگله! خدمتتون باشیم!

دو نهنگ از شکاف کشتی سرک کشیده و این را به رز که تنها یک مینی ژوپ به پا داشت، گفتند. رز به خود فشار آورد و با تشر به آن‌ها پرتاب کرد! دو احمق صحنه را ترک کردند اما بلافاصله قایق گشت ارشاد - واحد دریایی از راه رسید.

- خواهرم ... حجابت!

رز سریعا سلاحش را که همان دوربینش بود بیرون کشید تا از آن‌ها فیلمبرداری کند، اما وقتی آن‌ها نیز از سلاح مشابه رونمایی کردند، با توجه به موقعیت استراتژیک‌تر آن‌ها، غلاف کرد!

- خواهرم اجازه بدید به روی هم اسلحه نکشیم و با حرف حلش کنیم. چرا پوشش مناسب نداری؟

- به شما چه؟

- این حرف مثل اینه که شما کشتی رو سوراخ کنی -کما این که کردی- و بگی من فقط لای پای خودمو سوراخ کردم، به بقیه ربطی نداره. شما داری کل جامعه رو غرق می‌کنی!

چیزی نمانده بود رز با این استدلال طلایی قانع شود که هاگرید از کابین هدایت کشتی به بیرون آمد. با دیدن این صحنه غیرتی شد و فریاد زد:

- تا وقتی هاگرید زندس هیشکی حق نداره به دانش‌آموزای پروفسور دامبلدور گیر بده!

یک بسته پودر کیک از جیب پالتو بیرون کشید و آن را با فشار انگشتان کوکتل مانندش پاره کرد و در حلقش ریخت. با هیکلی بزرگ‌تر از قبل، به قایق گشت حمله ور شد و با پرتاب تشر آن‌ها را فراری داد. سپس دو تکه‌ی کشتی را برداشت و به محل شکستگی تف زد و با فشار آن‌ها را به هم چسباند.

- سلامتی ملوان هاگرید زبل!

کشتی به وضعیت سفید بازگشت و هاگرید با برگشت به کابین، نوار جدیدی گذاشت و این بار نوای «every night in my dreams, i see you i feel you» طنین انداز شد تا مسافران، زیر بارانی که شروع به باریدن کرده بود، به نوشیدن و زدن حرف‌های عاشقانه بپردازند. هوریس که فرصت را مناسب یافته بود معرکه گیری را آغاز کرد:

- رز؟ مریم؟ لازم نیست خجالت بکشید ها! من معتقد به تساوی زن و مردم. بنابراین به عنوان یک فمنیست درست و حسابی، شما رو به رسمیت می‌شناسم و درک می‌کنم. نگرانم نباشین ... تو شاگردای قدیمیم یه کشیش به رسمیت شناسنده سراغ دارم، محرمتون می‌کنه.

هوریس لبخندی زد و نگاه دختران اطرافش را بررسی کرد تا مطمئن شود از روشن فکری او به وجد آمده اند و ادامه داد:

- همین هاگرید خودمون یه طاووس داره که ...

گومپ!

- کمک!
- Help!
- yardım et!

- هیشطوری نیس ... ینی به زیرشلواری مرلین قسم که این دفه هیشکاری نکردم!

هوریس برگشت و با شیء عظیمی که وسط کشتی افتاده بود مواجه شد ... بالن!

تصویر کوچک شده


- آره خلاصه ما برای یه سرتیفیکیت با زن بچّه این‌جوری اسیر شدیم و ... هچّی! الانم که دیگه در خدمت شما هستیم هوری جان.

-

- آها راستی من یه نکته‌ای رم توره بگم ... هوری جان من قبل این که بالن ما سقوط کنه داشتم از اون بالا حرفای توره گوش می‌کردم. این تساوی و به رسمتی شناختن و اینا ... من توره یه نصیحتی بکنم، برادرانه! بده! این حرفا برای تو بده. مردی گفتن ... زنی گفتن! شما زبونم لال جای این دخترا، خواهر خودت مادر خودت هم باشه همینه می‌گی؟ اصلا گیریم عاقد ره سراغ داری! لک لک چی؟ لک لکه ره چی کار می‌کنی؟ اونم سراغ داری؟ مــــــــن این لک‌لکاره می‌شنام! اینا قدّن! صد سال حاضر نمی‌شن واسه دو تا دختر، بچّه ره ره بیارن.

هوریس هنوز نتوانسته بود ماجرای نقی معمولی و سقوط بالن حامل خانواده‌اش در کشتی خود را هضم کند و کم کم داشت کلافه می‌شد. شانس با او یار بود که هاگرید از کابین رسید و این بحث را نیمه تمام گذاشت.

- هوریس! چراغ خطر کشتی روشن شده ... اضافه بار داریم.

- یعنی .. هیعک ... چی؟

- یعنی باهاس یکی بپره پایین.

- چرا سکسکه می‌کنی؟ زهرماری ره خوردی؟

هاگرید به کابین برگشت. هوریس سعی داشت تمرکزش را برای پیدا کردن راه چاره حفظ کند که نگاهش به خدمه کشتی افتاد! چند دانش‌آموز با دنبال کردن رد نگاه او، دوزاریشان افتاد و دور از چشم هاگرید، به سوی فنگ رفتند که واق واق کنان این طرف و آن طرف می‌رفت و با بزاقش کف کشتی را برق می‌انداخت. لحظه‌ای بعد، فنگ خود را محاصره شده میان چند دختر یافت. یکی از دخترها به فنگ نزدیک شد و کلاه شنلش را روی سرش کشید. فنگ که سگ ماخوذ به حیایی بود و ساحره جماعت را گاز نمی‌گرفت، در یک حرکت انتحاری خودش را داخل آب انداخت!

- سبکش کردیم هاگرید!

- سلامتی مرلین بیامرز فنگ!

- هان؟ به اندازه کافی سبوک نشده ... هنوز چراغ روشنه.

جمله هاگرید آب سردی بود بر سر مسافران کشتی.

- خوب خوب خوب ... هیعک! عزیزان من، به نظرم باید به قید قرعه یک نفر رو انتخاب کنیم. لطفا بلیط‌هاتون رو ...

- پـروفـــســــــــــور؟

- مگه شما نگفتین به تساوی زن و مرد معتقدین؟

- چرا دخترم.

- خوب از یک فمینیست درست و حسابی بعیده که یه ساحره رو برای قربانی شدن انتخاب کنه.

- راست می‌گین! یه مرد باهاس بپره.

هاگرید عصبانی مجددا از کابین خارج شد. نگاهی به جمعیت حلقه زده دور اسلاگهورن کرد و گفت:

- چی شود پس؟ الان هممون غرق می‌شیما!

- هاگرید جان اگه نظر منه بپرسی، من می‌گم تو خودت دویست-دویست و پِنجاه کیلو وزن داری ... بپری خیال همه ره راحت می‌کنی.

- هان؟ من بپرم؟ اونوخ کی می‌خواد از تشکیلات این لامصّب سر دربیاره و برتون گردونه؟

- راست می‌گه ... نقی جان؟

- هوری جان اصلا حرفشه نزن! من با زن بچه هستم. اصلا من یک مَسله‌ای برام پیش اومد! هوری جان شما بلیطه ره داری؟!

- بلیط؟ من صاحب کشتیم!

- نه دیگه ... نشد! الان این دخترا همه بلیطه ره دارن و هچّی. هاگرید هم که رانندس و هچّی. منم که با زن بچه هستم و هچّی. اما تو چی؟

هوریس که به زحمت سر پا ایستاده بود سعی کرد با قاطعیت حرفش را تکرار کند:

- گفتم ... این کشتی ... مال منه ... هیعک ... مرد حسابی!
- این‌ها همش حرفه هوری جان! من یک سوال پرسیدم سوال منه درست چواب بده. شما بلیطه ره داری یا نداری؟
- ندارم.
- من دیگه حرفی ندارم!

نقی نگاهی به مسافران کرد و وقتی مطمئن شد حرف‌هایش آن‌ها را قانع کرده به سمت هوریس حمله ور شد.

- هوری جان مقاومت نکن! من زیر یک خم تو ره بگیرم کار تمومه ... تو نجسی ره هم خوردی حال درست حسابی ره نداری ...

هوریس در لاک دفاعی فرو رفت و تبدیل به مبل شد. نقی زیر یک پایه او را گرفت و به دوپایه برد و بعد از یک فیتیله پیچ، به اقیانوس پرتابش کرد. پیش از آن که مبل-هوریس به سطح آب برسد، یک کوسه احمق از راه رسید و او را درسته بلعید.

- الفاتحه! تصویر کوچک شده

هاگرید به کابینش برگشت و متوجه چراغی شد که همچنان روشن بود.

- دهه! پس این لامصّب چرا هنوز روشنه؟ هیشطوری نیس ... حتما اشتباه تشخیص داده بودم ... چراغش مال اضافه بار نبوده ...

هاگرید خطاب به مسافران فریاد زد: «تبریک! اضافه بار نداریم!» و زیر لب ادامه داد:

- از اولم نداشتیم. فک کنم این مال باز بودن در عقبه. در کدومتون خوب بسته نشده؟

اگرچه هاگرید به اشتباهش پی برد اما دیگر کار از کار گذشته بود. دست تقدیر برای هوریس سرنوشت دیگری را رقم زده بود ...

- پروردگارا! تو را شکر که نعمتت را حتی در شکم نهنگ نیز بر من دریغ نکردی.

در شکم نهنگ، خدای یونس برایش مبلی تدارک دیده بود تا روی آن استراحت کند.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۸ ۷:۴۱:۵۸
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۸ ۱۰:۳۳:۵۰
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۸ ۱۰:۴۵:۳۲

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.