هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲:۱۴ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۹:۰۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
آن روز در خانه ريدل ها روز ساكتى به نظر مى آمد و براى بلاتريكس، بهترين موقع بود براى...
-گشت زدن تو موهام!

پاورچين پاورچين به محل قرار كمد رفت.
-هى كوش اين؟!

كمد در آنجا نبود. بلكه براى تور رايگان گشت زنى در خانه ريدل ها، راهى شده بود. اما در آن لحظه در حال برگشتن به سر جايش بود كه بلاتريكسى كه به دنبالش ميگشت را ديد.
پس پايه ورچين پايه ورچين به او نزديك شد و...
-پــــــــــــخخخخخ!

بلاتريكس شش متر به هوا پريد و چوبدستى كشيده، آماده حمله به دشمن شد كه با كمدى كه از شوخى لوسش در درد گرفته بود از خنده، رو به رو شد.
-كروشيو!... من رو مى ترسـ... چيز... من رو غافل گير مى كنى؟! بيشتر كروشيو!... يه عالمه كروشيو!
-من كمدم خنگ!... درد حس نمى كنم!

بلاتريكس نفس عميقى براى جلوگيرى از كندن درهاى كمد كشيد و وارد آن شد. لحظه اى تامل كرد و...
قبل از آنكه خارج شود، كمد خود او را به بيرون تف كرد.
-هى... فكر كردى چيكار مى كنى؟! من امروز مرخصى ام. كار نمى كنم.

به هر حال كمد ها هم حق و حقوقى داشتند و حتى تهديد شدن به انفجار هم آن ها را بيخيال حقوقشان نمى كرد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱:۳۷ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
لرد سیاه بازگشت!

با چوب لباسی و ردایی بلند که به آن آویزان بود...
کمد آهی از سر تاسف کشید.
-شما دست بردار نیستین؟ من که گفتم برای شما باز نمی شم. برین لطفا مزاحم کاسبی من نشین.

لرد سیاه چوب لباسی اش را بالا گرفته بود که ردایش به زمین نخورده و خاکی نشود! سیاه بودن، کار ساده ای نبود. ولی چیزی وجود داشت که کمد از آن بی خبر بود. لرد سیاه مجهز و مسلح بازگشته بود!
-یار وفادارم...بهش حمله کن!

کمد با کنجکاوی به تاریکی پشت لرد خیره شد. منتظر لشکری از مرگخواران خشمگین بود...
ولی تنها چیزی که شنید صدای وز وز ضعیفی بود...
-اممم...اینجام...

حشره ای از ارتفاع یک متری سطح زمین، برایش نیش تکان می داد.

کمد گیج شد.
-این قراره به من حمله کنه؟

-بله...با نیش تیزش...نابودش کن پیکس. نیش نیشش کن...سوراخ سوراخش کن.

لینی نیش تیزه شده اش را به طرف کمد گرفت.
و کمد لای یکی از درهایش را باز کرد.
-اینجا رو ببین...

چشمان لینی برق زدند.
-ارباب...اونجا رو ببینین...پسر خالمه. ..اون یکی دخترعمومه. مامانمم هست...این کندومونه. کندوی خودمون. پر از پیکسی های مختلف!

-نیش بزن پیکس!

-ارباب...عمه جونم هست...از شهد گل برام لواشک درست می کرد.
-تهوع آوره خب! از شهد گل مگه لواشک درست می کنن؟ نیش بزن!
-چشم ارباب...می زنم...یه روزی...یه جایی...

لینی که چشمانش پر از ستاره شده بود و هنوز هم در ارتفاع یک متری سطح زمین قرار داشت، رهبرش را ترک کرد و در میدان جنگ در مقابل کمدی لجباز تنها گذاشت...

دست لرد سیاه خسته شده بود.
-حداقل یکی بیاید چوب لباسیمان را نگه دارد...ردای مهمانی دنباله دار ما خاکی می شود!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
کمد از سیاه بودن و چیزهای سیاه دیدن خسته شده بود. یادش بخیر، کمدها در دهات شان رنگ های مختلفی داشتند. سرخ آلبالویی، زرد قناری، حنایی... داغ کمد عسلی همسایه شان هنوز بر دلش مانده بود.

کمد با بی حوصلگی در اطراف پرسه می زد. به دنبال چیزی رنگی در اتاق ها سرک می کشید اما حتی تار عنکبوت های خانه ریدل هم سیاه بودند. درمیان پرسه زدن ها ناگهان صدایی عصبی از یکی از اتاق ها به گوشش رسید.

-ببین، الان میخوام پیش ارباب برم، و تو باید سرمه ای بمونی... سیاه که نمی مونی! سرمه ای بمون حداقل.

کمد سیاه با چشمانی قلبی شکل به رنگی ترین منظره ای که در این چند روز دیده بود خیره شد. ملانی جلوی آینه با موهایش حرف می زد و موهایش هم به نشانه ی اعتراض تند تند از آبی به سبز و زرد و قرمز تغییر رنگ می دادند.

-کاری نکن با قیچی های ادوارد بزنمتا.

مو ها از ترس سفید شدند و کم کم هایلایت های یاسی به نشانه ی عذرخواهی گرفتند.

در این میان کمد سعی می کرد بدون ایجاد هیچ صدایی وارد اتاق بشود، اما کار بسیار سختی بود. اتاقِ دایره ای شکل بسیار شلوغ بود و اصلا برای حرکت یک کمد جا نداشت. هرچیز جادویی یا ماگلی ای که فکرش را بکنی در آنجا ریخته بود. شیشه ها و مهره های رنگی، چاقو های ریز و درشت، نیزه، داس، تیر های ریز بیهوشی و... . او را به یاد فروشگاه جادویی می انداخت.

-هی! تو اینجا... .

کمد هول شد. غافلگیر شد و در یک حرکت انتحاری ملانی را بلعید.

حتما شما هم انتظار داریدکه وقتی در کمدی چپانده یا بلعیده میشوید به چوب و لباس و قفسه برخورد کنید‌. اما درون کمد جادویی چنین خبری نیست.

ملانی با سر بر روی جایی فرود آمد که شبیه بیابانی از نمک بود. سفید بود و یک درختچه هم نداشت.

-من اینجا چیکار میکنم؟! ارباب از منتظر موندن متنفره.

-ارباب به نظرتون فر ریز بهم بیشتر میاد یا درشت؟
-هیچکدوم بلا.
-خودمم فکر می کردم که فر ریز بهم بیشتر میاد.

ملانی با تعجب به اطرافش نگاه کرد تا منشا صدا را ببیند. در مقابلش غولی با موهایی شبیه بلاتریکس از در بیرون می رفت.
-صدای ارباب از پایین اومد... یعنی... .

ملانی سعی کرد فکر کند که روی لامپ گرد بالای سر لرد فرود آمده است اما نمی توانست فکرنکند که بر روی سر لرد ظاهر شده است. خجالتی بدتر از این برای یک مرگخوار وجود نداشت.
-من دارم خواب می بینم.

لرد سرش را به دو طرف تکان داد تا تأسف اش را بدرقه ی بلاتریکس کند. غافل ازینکه ملانی بر روی سرش اسکی می رود و با چسبیدن به درختچه های ریز و نحیف مانع از سقوطش می شود.

-حوصله مان سر رفت نجینی. مرگخوار بعدی شام تو... چی؟ خیر. ما کلاه گیس نذاشتیم. مخصوصا کلاه گیس صورتی. ولی یه سنگینی ای احساس می کنیم.

ملانی دو راه داشت. یا می ماند و لرد کارش را می ساخت یا از پس کله لرد سر می خورد و بر زمین می افتاد، اگر نمی ترکید شام بانو نجینی می شد.

-دختر پاپا، آینه.

ملانی از موهایش چتر نجات ساخت و راه دوم را انتخاب کرد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۹ ۱۲:۴۲:۰۷

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱:۰۱ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۹:۲۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4753
آفلاین
لینی رو به روی کمدی که حدس می‌زد کمد مذکور باشه وایساده بود و ضمن نوازش کمد، زیرلب چیزهایی رو زمزمه می‌کرد.
- کمد خوشگل، هکولی چوبدستیمو کش رفته و نمی‌تونم آپارات کنم. پس زحمتش میفته گردن توی زحمتکش. تو که اینقد توانمندی و ملتو هرجا بخوای می‌فرستی، به چیزی که من تو ذهنمه و تمرکز کردم دقت کن... می‌دونم که می‌تونی! حالا منو بفرست همونجا خب؟
- هــــــام!

لینی توسط کمد یه لقمه‌ی چپ می‌شه و با آرزوی رسیدن به مکان مورد نظرش می‌چرخه و می‌چرخه...
- شلپ!

چشم باز می‌کنه و هزاران کرم که در هم می‌لولیدن رو در اطراف خودش می‌بینه. انگار که تو اقیانوس کرم‌ها فرود اومده باشه!
هرکسی جای لینی بود حتما بسیار چندشش می‌شد و احساسات ناخوشایندی بهش دست می‌داد و حتی شاید ماده نه‌چندان خوش‌رنگ و بویی از دهنش سرازیر می‌شد. اما لینی خودش حشره بود و نسبت به هم‌نوعانش هرگز چنین دیدی نداشت.
- شماها اینجا چی کار می‌کنـ... هـــی منو بذار سرجام!

دستی از یقه لینی رو بلند می‌کنه و از جمع کرم‌ها خارج می‌کنه. مردی که این کارو کرده بود و حسابی حواس‌پرت بود، بدون توجه به اینکه لینی کرم نیست، اونو بعنوان طعمه ته چوب ماهیگیریش می‌ذاره و تو آب می‌ندازه.

- من... قلپ قلپ قلپ... کرم... قلپ قلپ قلپ... نیستم!

ثانیه‌ها همینطور در داخل آب می‌گذرن و رنگ بدن لینی شروع به تغییر کردن می‌کنه تا جایی که همچون اشخاصِ در مرزِ خفگی کبود می‌شه. اما قبل از اینکه زیر آب غرق شه، ماهی غول‌پیکری فرا می‌رسه و لینی رو درسته قورت می‌ده.

- تــــُــــف... تــــُــــف... تــــُــــف.

لینی آب‌هایی که قورت داده بود رو با تنفس مصنوعی‌ای که از هوا دریافت می‌کنه، به بیرون تف می‌کنه و نگاهی به اطراف می‌ندازه.
- گورستان ماهی‌ها و موجودات دریایی. نه من به شکم تو تعلق ندا...

ملاقه‌ای تو فرق سرِ ماهیِ شکارشده توسط ماهیگیر می‌خوره که از قضا رو لینی هم اثر می‌ذاره. در نتیجه ماهی می‌میره و لینی تو شکم ماهیِ مرده بیهوش می‌شه.

ساعت‌ها بعد - بازار ماهی‌فروشان دهکده هنگلتون:

- یه تپلشو بده آقا، درست مثل خودم خوش‌هیکل و زیبا.

فروشنده یه نگاه به کراب و یه نگاه به ماهی غول‌پیکری که تازه ماهیگیرا شکارش کرده بودن می‌ندازه. شباهت کم‌نظیری بین اونا وجود داشت.
- بفرما! میشه 20 گالیون. از قیمت هم گلایه نکن که این روزا همه‌چی گرون شده!
- ایـــش. اگه به ارباب نگفتم، یه معجونی برات نساختم.

کراب 20 گالیون می‌ندازه کف دست فروشنده و به مقصد خانه ریدل راه میفته.

آشپزخانه خانه ریدل‌ها:

- چی بپزم امشب برای ارباب! انگشتاشونم بخورن!
- منو نخور! منو نپز! منو نجات بده!

کراب که قصد داشت ماهی رو تو فِر بذاره، با شنیدن این حرف چند قدم به عقب پرتاب می‌شه. ماهی مرده که حرف نمی‌زنه!
کراب با احتیاط جلو میاد و سقلمبه‌ای به ماهی می‌زنه.
- هی ماهی... تو مگه نباید مرده باشی؟ چطوری حرف می‌زنی؟ وایسا ببینم. نکنه ضمیر ناخودآگاهم داره باهام حرف می‌زنه؟
- کراب؟ تویی کراب؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟

کراب به وضوح منبع صدا رو که ماهی بود تشخیص می‌ده. پس فرضیه‌ی ضمیر ناخودآگاهش رو خط می‎زنه.
- از کجا منو می‌شناسی ماهی؟
- ماهی چیه کراب. منم. لینی!

کراب نگاهشو از ماهی برمی‌داره و چهره‌شو در هم می‌کشه.
- لینی؟ این شوخی مسخره چیه در آوردی؟ کجایی؟ خودتو نشون بده! با چه جادویی صداتو بردی تو شکم ماهی؟
- بابا شوخی چیه. این ماهیه منو قورت داد. بعد با چماق زدن تو سر این، منم بیهوش شدم. هنوز دست و پا و بالم هوشیاریشونو بدست نیاوردن. فقط زبونم کار می‌کنه. حالا شکم اینو ببر منو بیار بیرون!

کراب هنوز به صحت حرفای لینی شک داشت، اما مسئله‌ی دیگه‌ای هم وجود داشت.
- نه! نمی‌شه! ماهیِ من قرار بود درسته بره تو سفره ارباب! شکمشو نمی‌برم.
- بابا من این تو گیر کردم. می‌خوای همینجا بمونم؟
- آره.
- لطف داری.

لینی دنبال راه حل دیگه‌ای می‌گرده... و پیداش می‌کنه!
- خیله خب شکمشو نبر! دهنشو باز کن منو بکش بیرون! نمی‌خوای بری به ارباب بگی یکی از مرگخواراشو زنده زنده پختی که؟

کراب که چاره‌ی دیگه‌ای نمی‌بینه، با قیافه‌ای غمگین آستینشو بالا می‌زنه و با انزجار دستشو تو دهن ماهی می‌کنه و لینیو بیرون می‌کشه! با تکونی که شاخک لینی می‌خوره، به نظر میومد اثر ضربه از باقی نقاط بدنش هم در حال از بین رفتن بود...




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۹:۰۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
خودش را بر روی تاتامی کنار پنجره پرتاب کرد. خش خشِ اعتراض‌آمیزِ کاه برنجی که در تشک سنتی اش ریخته بودند، در گوشش پیچید. اگر برنامه ی "غر غر کردن" در سیستمش نصب شده بود، خانه ی ریدل در غرهایش غرق می شد اما حالا فقط می توانست به پهلو دراز بکشد و زانوهایش را در آغوشش جمع کند. شانه های همیشه صافِ کاتانا، خمیده بودند و دسته ی قوز کرده‌اش به دیوار تکیه کرده بود.

درهمین فضای خسته و مهنت آلود بود که کمد وارد اتاق شد.
- محنت، عزیز من! محنت! یه دیکته بلد نیستی، حمال می شی آخرش.

صدایی جیر جیر مانند از میان لب ها تخته های چوبی کمد بیرون آمد.

- می دونم، خسته ای.
-
- می دونم، می خوای مراقبه کنی.
-
- می دونم، حال نداری بری یه جای خلوت مراقبه کنی.
-
- پس جای خلوت می آد تا بری توش مراقبه کنی.
-

کلِ قضیه قطع به یقین مشکوک بود اما سامورایی خیلی داغان تر از آن بود تا بفهمد که یک کمدِ عادی، نمی تواند وارد اتاقش بشود.

در واقع دستگیره های کمد دراز شدند، دستگیره ی درِ اتاق دخترک را باز کردند و پایه ها خرامان خرامان بالای سر سامورایی ایستادند.

- کمد سان، الان که ساکتی یعنی منتظری من بیام؟

کمد سان نیم نگاهی به دختر انداخت و خودش را به علامت نفی تکان داد. از درونِ شکستگیِ بدنه اش نوری بیرون زد و بر بدن سامورایی تابید. وقتی تابش نور قطع شد، دیگر تاتسویایی در کار نبود.

- خب... مراقبه کنیم.

دختر و کاتانایش به حالت نیلوفری درون کمد نشستند و تمرکز کردند.
تمـــرکز! تــــمرکز! تمرکــــز!
یک چیزی کم بود. یک چیزی که...

احتمالا نمی دانید پلو ویو فیل چیست/کیست.
شخصی که علاقه ی خاصی به باران دارد و آرامش روحی‌اش را در هوای بارانی می یابد.

- بارون می آد کاتا! بریم تمرینات مخصوصمون رو انجام بدیم؟

کاتانا جوابی نداد. اخمی روی دسته اش نقش بسته بود.

در کمد، ناله کنان گشوده شد و فکِ دخترک با دیدن منظره ی مقابلش پایین افتاد.

کمد وسطِ جنگلی بارانی بود. جنگلی که پر بود از کاتاناهایی که سامورایی به دست درحال تمرین بودند!
کاتاناها با مهارت سامورایی خود را از این دسته به آن دسته می دادند و در هوا پشتک وارو می زدند.

تاتسویا نگاهی به کاتانا انداخت. کاتانا درحال خارج شدن از کمد رو به دختر گفت:
- بجنب تاتسو، می ریم یکم تمرین کنیم.

اگر دخترک از هنر وابی سابی بهره ای نبرده بود، احتمالا با کمد دست به یقه می شد تا بفهمد چرا و چطور اورا به چنین مکانی آورده و محض رضای مرلین چه اتفاقی دارد می افتد اما تاتسویا می دانست "وابی سابی" یعنی هنر پیدا کردن زیبایی در سختی ها؛ پس دوش به دوش کاتانا وارد جنگلِ بارانی شد.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۸ ۲۱:۵۱:۵۳
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۸ ۲۱:۵۳:۰۴

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ظهری گرم و زیبا...با هوایی دلچسب و دوست داشتنی.

کراب دستش را روی شانه هکتور گذاشته بود و صمیمانه با او صحبت میکرد.
-ببین دوست عزیز...من از روز اول هم به ارباب گفتم. یا هکتور یا هیشکی! گفتم ارباب عزیزم...من فقط با هکتور میتونم کار کنم. اصلا انرژی میگیرم از دیدنش. شارژ میشم. شما الان لینی رو بیار برای داوری...مگه من میتونم امتیاز بدم؟ نمیتونم! به همه دو و بیست و پنج صدم میدم. پستا رو نمیخونم. مغزم نمیکشه بخونم!

هکتور لبخندی زد که دقیقا از گوش راستش شروع و به گوش چپش ختم میشد و حتی کمی از دو طرف صورتش هم بیرون میزد.
او قبلا هرگز نمیدانست که تا این حد مورد علاقه کراب است.
حتی گاهی فکر میکرد کراب از همکاری با او ناراضی میباشد و لینی را برای داوری ترجیح میدهد.
از شدت خوشحالی متوقف شد!
البته راه که میرفت...فقط ویبره نمیزد.

کراب حلقه دستش را دور شانه های هکتور تنگ تر کرد.
-به نظر من همیشه و همه جا باید با هم همکاری کنیم. ما تیم خوبی هستیم هک. منم از لینی متنفرم...تو هم از لینی متنفری. اینطور نیست؟

هکتور با خوشحالی تایید کرد.

-خب...پس من و تو میتونیم...

هکتور منتظر شنیدن پیشنهاد کراب بود.
ولی در حرکتی ناگهانی کراب با تمام قدرت او را به سمتی هل داد و هکتور خود را در تاریکی مطلق یافت!

در کمد بسته شد. کراب دستمال مرطوب معطرش را روی کمد کشید.
-یکی دو ساعتی همون تو نگهش دار تا حالش بیاد سر جاش. بفرما...خوب تمیز شدی؟ بی حساب شدیم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-من زیاد اهل لباس و ردا نیستم...استایلم اینجوریه. میدونی؟ کلا بدون اینا راحت ترم. احساس آزادی میکنم. روحم به پرواز درمیاد. ولی ارباب زیاد با نقطه نظرات من موافق نیستن. اصرار دارن بپوشم. حالا ازت این سوال رو دارم. منی که با پوشیدن ردا موافق نیستم، آیا گالیونی خرج خرید ردا میکنم؟ نمیکنم خب! الان اومدم اینجا که ببینم ردایی مناسب قد و وزن و هیکل فیت و مناسب من داری یا...

کمد بانزرو میبلعه...بانز زیادی داشت حرف میزد.

بانز چشماشو باز میکنه.
بعد میفهمه که درست باز نکرده.
دوباره باز میکنه.
و دوباره و دوباره و دوباره.

-هی...من هیچی نمیبینم. قرار نبود اینجوری بشه! من کجا اومدم؟

صدایی تو فضای کمد میپیچه.
-بهشت! نمیبینی؟ نمیبینی چقدر زیباست؟ نهرهای شیرکاکائوی جاری و آبشارهای آب آلبالو و حوریان و پریانی که پاهاشونو توی آب فرو کردن رو نمیبینی؟

-نمیبینم!

-غذاهای رنگارنگ...درخت لواشک آلبالو...بوته های نوتلا رو نمیبینی؟

-نمیبینم لعنتی...کجاااااااااااااان!

-پس اگه اینطوره غارهای جواهر نشان رو هم نمیبینی دیگه.

-نمیبینم...من جواهر میخوام...


در کمد باز میشه و بانز با لگد به بیرون پرت میشه. در حالیکه ناله و زاری میکنه و اشک میریزه سعی میکنه دوباره در کمد رو باز کنه و بپره توش.

ولی کمد نامرد در حالیکه پوزخند میزنه درشو سفت و محکم بسته نگه میداره.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
شب شده بود.

فنریر تصمیم گرفت به آغوش طبیعت رفته و بعد از کشیدن چند زوزه و شکار چند آهو به خانه برگردد.
ولی نیمه انسانی اش بر او غلبه کرد و باعث شد که بعد از گذاشتن کلاه منگوله دار و گاز زدن تکه ای نان تست و مربا، بدون مسواک زدن دندان هایش به تختخواب برود.

-مسواک نزدی!

فنریر صدای وجدانش را نشنیده گرفت...ولی کمی تعجب کرد. وجدانش سالها بود سکوت اختیار کرده بود.
چشمانش در حال گرم شدن بود که وجدانش شروع به کشیدن پتوی ضخیمی که رویش کشیده بود کرد!
-کل پتو رو برای خودت گرفتی...سردم شد!

روی وجدان، زیاد شده بود. وقتش رسیده بود که فنریر آن روی گرگینه اش را به وجدان نشان بدهد.
-هوی...این دعوا رو ده سال قبل هم با هم کردیم و من حالیت کردم که شخصیت اصلی منم! تو پشت صحنه می مونی و هر وقت لازم شد یه تلنگری به من می زنی.

وجدان کمی سر جایش جابجا شد.
-مسواک نزدی...دوش هم نگرفتی...درباره ریش و موهات هم که کلاچیزی نمی گم!

فنریر تصمیم گرفت تکلیفش را با وجدان روشن کند.
با عصبانیت به سمت دیگر برگشت...

و با کمد بزرگی مواجه شد که کنارش خوابیده بود و پتو را تا بالاترین قفسه اش بالا کشیده بود.

-تو...تو تختخواب من چیکار می کنی؟

-استراحت!

-کمدا استراحت نمی کنن...تمام روز یه گوشه وایمیسن و از لباسا محافظت می کنن. پاشو برو پی کارت.

کمد دو در افقی اش را کاملا باز کرد و بعد از چند ثانیه بست. ظاهرا خمیازه کشیده بود!
-بله...ولی کمدا کسی رو نمی بلعن...برای گول زدن کسی در طول روز از این طرف به اون طرف هم نمی رن. من خسته هستم. چشم بندمو می ذارم که چند ساعتی بخوابم. زیاد تکون نخور...پتومم نکش. ساعت پنج و نیم بیدارم کن برم سراغ اون مرگخوار مو بلنده. به من گفتن تو شبا می ری شکار. برای همین اومدم اینجا!

فنریر قدرت بدنی کافی برای بلند کردن و پرتاب کردن یک کمد از روی تختخواب را نداشت...برای همین چشمانش را بست و سعی کرد برای فرو رفتن به خواب، چند گوسفند بشمارد.

البته که موفق نشد...چون در دقیقه سوم کل گوسفند های خیالی اش را خورده و حتی دل درد هم گرفته بود.

کمد زیر لب گفت:
-جوگیر!

-ببند درتو...


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ساکت و بی حرکت سر جای خودش نشسته بود.
اگر میخواست هم نمیتوانست حرکت کند. میترسید...نگران بود...شاید هم کمی عصبانی...

با تکان های شدیدی که میخورد به خودش آمد.
دوباره شروع شده بود...

با نگرانی از ریزش آوار، به بالای سرش نگاه کرد.
تاریک بود...

سر جایش کمی جابجا شد. تمام عضلاتش گرفته بود. ساعت ها بود که در این اتاق تنگ و تاریک گیر افتاده بود و زلزله های پی در پی روح و روانش را به هم میریختند.
-نلرز دیگه لعنتی...خسته شدم...

باز هم لرزید...زمین هم با کراب لج کرده بود...

از دست خودش عصبانی بود. همه چیز با ورود به آن کمد وراج شروع شده بود...


آزمایشگاه هکتور:


-اینو میریزم رو این و معجون جاودانگی رو...

صدای انفجار فضای آزمایشگاه را پر کرد و مواد معجون به اطراف و سرو صورت هکتور پاشیده شد.
هکتور چند ثانیه مات و مبهوت به لوله آزمایش خیره شد و ناگهان شروع به لرزیدن کرد.
-کشف نمیکنیم! چون شکست مقدمه پیروزیه و من الان شکست خوردم و این یعنی دفعه بعد کشف میکنم و من الان به کوری چشک لینی نیمه پیروز محسوب میشم.

لرزید و لرزید و لرزید...

و موجود وحشت زده ای که در جیب پیشبند آزمایشگاهش گیر کرده بود، آرزو کرد که این زلزله های بدون منشا و نامشخص هر چه زودتر به پایان برسند.


زیاد طول نمیکشید که آرزوی کراب برآورده میشد. شاید با انفجار بعدی!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۹:۲۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4753
آفلاین
لینی که به تازگی به خونه ریدل‌ها برگشته بود، به محض ورود با زلزله‌ای چند ریشتری مواجه می‌شه.
- کجا بودی لینی؟ دنبال شاخک پیکسی می‌گشتم که بندازم تو معجونم!

قبل از اینکه هکتور به خودش بیاد، لینی نیشی به دماغ هکتور می‌زنه و بعد جیغ و ویزکنان به دنبال مکانی برای قائم شدن می‌گرده. با نمایان شدن کمدی، لینی به سرعت به سمتش شیرجه می‌ره. اما تا در کمد باز می‌شه، اونجاس که لینی تازه می‌فهمه چه اشتباهی کرده و تو چه کمدی قدم گذاشته!
- اوپس!

لینی مقادیری می‌چرخه و بعد روی چیز نرمی فرود میاد.
- اوه چرا اینجا اینقد تاریکه؟
- هیس باش غریبه! مگه نمی‌بینی بانو خوابن؟

تاریکی به قدری زیاد بود که لینی حتی گوینده‌ی دیالوگ رو هم نمی‌بینه.
- تو کی هستی؟ کجایی؟ اینجا کجـ...

همون موقع چیزی جلوی دهنشو می‌گیره.
- هــیـــس! گفتم بانو خوابن. چرا اینقد داد می‌زنی خب؟

گلبول سفید ابتدا نگاهی به اطراف می‌ندازه و بعد از اطمینان از اینکه "بانو" همچنان در خواب به سر می‌بره، به سمت لینی برمی‌گرده.
- الان اگه دستمو کنار ببرم قول می‌دی آروم حرف بزنی؟

لینی با حرکت سرش موافقت می‌کنه و گلبول سفید دستشو از جلوی دهنش برمی‌داره.

- بانو کیه؟ تو چرا شبیه نقاشیای تو کتاب علوم راهنمایی هستی؟ سلبریتی هستی؟
- سلبریتی چیه دیگه؟ من گلبول سفیدم. گلبول سفید بانو نجینی!

لینی تا میاد گلبول سفید رو هضم کنه، نام نجینی همچون پتکی رو سرش فرود میاد.
- چی؟ نجینی؟ یعنی من... من تو بدن نجینی‌ام؟

گلبول سفید مجددا با هر دو دستش به سمت دهن لینی یورش می‌بره.
- بابا تو مث که نمی‌فهمیا! الان ساعت 2 نصف شبه و بانو هم خوابن، خاموشی کامله. هرگونه رفت و آمد و تجمعات بیش از دو نفر ممنوعه!
- اممم مووومم مممم مماا... بابا راه خروج کدوم‌وره؟ من باید قبل از بیدار شدن نجینی ازینجا برم!

گلبول سفید دست لینی رو می‌گیره و تو تاریکی سویی رو نشون می‌ده. لینی همچون پیکسی‌های نابینا، با احتیاط و در حالی که دستشو به دیواره‌ها گرفته بود، به سمت جایی که گلبول نشون داد خروجیه حرکت می‌کنه.
- چقد طولانیه... فک کنم ته دمش ظاهر شدم!
- هی غریبه! خیلی صدای قدمات بلندن. همینطوری ادامه بدی بانو رو بیدار می‌کنیا!

لینی که هرکار می‌کرد از یه طرف یه نفر بهش سرکوفت می‌زد، این‌بار پاورچین پاورچین راه خروجی رو دنبال می‌کنه.
- روشنایی! من نجات پیدا کردم!

لینی به آرومی و در حد یک میلی‌متر حرکت در ثانیه، دهن نجینی رو باز می‌کنه تا جایی که راه خروج براش باز می‌شه. بعد از اینکه یه سکته‌ی کوچیک با تکون نجینی می‌زنه، از طریق سوراخ کلید، از اتاق خارج می‌شه.

- گرفتمت!

هکتور در حالی که لینی رو از شاخک گرفته بود خوش‌حال و خندان به سمت آزمایشگاهش حرکت می‌کنه!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.