هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷
#48

کلی هاربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۲ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۰:۲۴ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷
از در نزدیکی خانه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
"آرزویم را به حقیقت تبدیل کنیم"

من آرزویی دارم،آرزوها! آرزوهایی که آرزو نیستند.آرزوهایی که به حقیقت می پیوندند.
در چمن زاری بی انتها پای میگذارم. سبزه هایی که بدون دخالت انسان رشد کرده بودند و گل های وحشی که خود به خود روییده بودند.
نسیم خنکی می وزد و گیسوانم را به رقص در می آورد‌.
لحظه ای چشمانم را می بندم و سپس به آسمان خیره میشوم. آسمانی آبی و بی کران با ابرهای طوسی و سفید رنگ
لحظاتی بعد صدایی تمام وجودم را به لرزه در می آورد.
آری صدای رعد و برق است.
نم نم باران به آرامی بر روی گونه هایم می غلطند و باعث لبخند من میشوند.
بوی خاک و باران و بوی خوش علفزار ها
احساس بسیار زیبایی ست. احساس آزادی میکنم.
باران بعد ار دقایقی به اتمام میرسد و خورشید به من سلام می کند.
نور خورشید همه جارا روشن کرده و گرمای خورشید لباس های باران زده ام را خشک میکند،انگار که کسی مرا در آغوش کشیده است.
احساس میکنم با طبیعت یکی هستم،چون وجود من از طبیعت است.
درحالی که به جلو حرکت میکردم ناگهان یک برکه را دیدم و به آن نزدیک شدم.
ماهی های قرمز که در آب آن برکه به این طرف و آن طرف می رفتند.

ناگهان با صدایی از جا پریدم.
خدای من! باز هم خواب؟!
از رخت خواب بلند شدم و به سوی پدرم رفتم و گفتم فلان جا را خواب دیدم....
جالب است که او آن جا را می شناخت. وقتی به من گفت مرا به آنجا می برد بسیار ذوق زده شدم.
به انجا که رسیدیم اصلا شبیه جایی که خواب دیدم نبود! به قول معروف انگار که یک دیگ آب جوش بر روی سرم بریزند....
اثری از چمن زار ها،گل های وحشی و حیوانات نبود.
آسمان پر از آلودگی بود. به سمت برکه حرکت کردم و خانه ای را در آنجا مشاهده کردم که ناگهان متوجه شدم وسط شهر هستم

به خودمان رحم کنیم! اگر طبیعت نباشد ماهم نیستیم. دیگر خودخواهی کافیست.
#درختان_را_قطع_نکنیم
#ما_از_طبیعت_هستیم
#انسانم_آرزوست
و این جمله پر از حرف است.
پس.....
#لطفا_آرزوهایم_را_به_حقیقت_تبدیل_کنیم.


ویرایش شده توسط کلی هاربورن در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱۷ ۱۹:۳۹:۲۳

ℓєαяи тσ ℓєтgσ ѕσмє peopleω∂σи'т иєє∂ тσ вє ιи уσυя ℓιfє

In every angel, a demon hides,
and in every demon, an angel is struggling.

*/نیست در دنیای من هیچ بجز تنهایی..../*




پاسخ به: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
#47

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
بزنگاه...

--------

جنگ به پشت دروازه های هاگوارتز رسیده بود. هاگوارتز با جنگ غریبه نبود. نوزده سال پیش نیز در اینجا جنگ شده بود. جنگی هشت ساله. آن جنگ مدت ها پیش تمام شده بود اما بوی جنگی جدید می آمد...
بوی آتش و خون کم کم به مشام مردم هاگوارتز نیز میرسید. جنگ شوخی ندارد ولی حتی اگر جنگ نشود مهم تصمیم گیری ماست. مهم آن نیست که واقعه می آید یا نه مهم چگونگی رویارویی ما با آن است. تصمیمی که در لحظه خواهیم گرفت.

گروه های مختلفی از جادوگران و جن های شورشی فوق العاده متعصب، گرد هم آمده بودند و گروهی خونخوار و بدون هیچ قید و بندی تشکیل داده بودند. گروهی که مهمترین قانون آن بی رحمی بود حتی با دوستان. سر و صورت عجیبی داشتند با ظاهری عجیب و ترسناک. اولین تاکتیک جنگیشان ایجاد رعب و وحشت در دل حریف بود...
گروهی که اسم خود را "تازش" گذاشته بود. گروهی که میگفت سراسر مملکت هاگوارتز را به زیر تاخت و تاز تسترال هایش در خواهد آورد. گروهی که به دورمشترانگ حمله کرده بود و آن جا قتل و غارت و خون و خونریزی عجیبی به راه انداخته بود!!

شبیه جنگجویان نسل های اول جادوگران و جن ها یورش میبرد. شبیه "چنگیز جادوگر". ساحره و جادوگر و کوچک و بزرگ نمیشناخت و علنا تهدید میکرد که اگر بعد از دورمشترانگ دستش به هاگوارتز برسد، جادوگران را خواهد کشت و به ساحره ها تجاوز خواهد کرد. گروهی که حیا را سر کشیده بود و اسیران را در گروه های چند هزار نفری مانند حیوانات به خاک و خون حقارت میکشید!



درون هاگوارتز اما...
گریفندور قرمز پوش علنا کنار کشیده بود. آن ها به حدی با حکومت مشکل داشتند که حتی تغییر وزیر سحر و جادو نیز تغییری در افکارشان ایجاد نکرده بود. وزیری که با شعار "اعتدال" سر کار آمده بود. وزیری که وعده رفع محدودیت ها را میداد اما گریفندور به چیزی جز آزادی کامل و تغییر حکومت کلی وزارت سحر و جادو رضایت نمیداد و حتی در برابر دشمن خارجی ای همچون "تازش" واکنشی نشان نمیداد. برای آن ها مهم نبود که دشمن حتی به پشت در ورودی بزرگ هاگوارتز برسد.

اما جوانان و جنگجویان هافلپاف مدت ها پیش آماده رفتن به سرزمین دورمشترانگ شده بودند. بالاخره حکومت فعلی از همین جوان ها و پیران هافلپافی تشکیل شده است. آن ها دورمشترانگ را دوست خود میدانستند و سرزمین آنجا را مقدس عنوان میکردند و در آن جا نمادهایی داشتند که حاضر بودند بخاطرشان جانشان را نیز بدهند.
آن ها پیشاپیش به استقبال دشمن رفته بودند. آن ها سال ها بود که آموزش نظامی میدیدند. آن ها معمولا قشر خاصی از جامعه بودند. افکار خاص خود را داشتند و سه گروه دیگر هاگوارتز از آن ها راضی نبودند. سه گروهی که در انتخابات اخیر، وزیر "اعتدال" جدید را با رای های خود انتخاب کرده بودند البته به جز گرینفندوریان که حتی رای نداده بودند...

همه میدانستند که راونکلاو از افرادی متخصص، باهوش و متشخص تشکیل شده. آن ها نخبگان مملکت هاگوارتز بودند و مشخص است که سرشان بیشتر در درس و کتاب است و سودای حماسه سازی و جنگجویی در سر ندارند. مشخص نبود که اگر پای "تازش" به سرزمین هاگوارتز برسد موضع گیری راونکلاو چگونه باشد. شاید عده ای از آن ها به سرزمین های دیگر مهاجرت میکردند و شاید عده ای سعی میکردند هر طور شده در برابر "تازش" بایستند حتی اگر شده کمک به جادوگران جنگجو در پشت جبهه هاگوارتز...

و آخرین گروه هاگوارتز... گروهی که اعضای آن در همه این سال ها تحقیر ها، تبعیض ها و فساد حکومت وزارت سحر و جادو را با پوست و استخوان لمس کرده بودند و مانند اعضای هافلپاف به جایی وابسته نبودند و آموزش نظامی خاصی ندیده بودند.
برای خواندن درس و پیدا کردن کار به قول خودشان "سگ دو" زده بودند و همیشه امید داشتند فرجی رخ دهد. آن ها روحیه خود را حفظ کرده بودند، حتی اگر از مردم خود خنجر خورده بودند. حتی اگر شکست عشقی خورده بودند. حتی اگر بخاطر این مسائل به اسلایترین سیاه و سخت گرایش پیدا کرده بودند...

ولی هنوز هم میجنگیدند. با تبعیض ها، با فسادها، با نابرابری ها، با زورگویی ها... میجنگیدند و دوست داشتند مملکت خود را درست کنند یا حداقل فسادی به مفاسد اینجا اضافه نکنند و یا اینکه، ناخواسته به کشورهای آزاد دیگر مهاجرت کنند.

مشخص بود که جوانان اسلایترین نیز خواهان تغییر در پایه های اصلی حکومت بودند ولی امروز "بزنگاه " بود. لحظه تصمیم گیری...
جوانان اسلایترینی دور هم جمع میشدند و گفتگو میکردند و میگفتند که با حکومت فعلی هاگوارتز هزاران مشکل دارند ولی حال حاضر زمانی بود که یا باید کل مردم هاگوارتز را با حکومت جمع میبستند و اجازه میدادند گروهی وحشی به سرزمینشان بیاید و بچه ها، ساحره ها، جادوگران و تاریخشان را سر ببرد و به بردگی بگیرد یا جلوی این گروه وحشی بایستند...

جوانان اسلایترینی انتخاب خود را کرده بودند. آن ها جلوی "تازش" می ایستادند حتی به قیمت جانشان. هر چند قسم خورده بودند به همراه خود هر چند نفر از "تازشیان" را که میتوانند به آن دنیا ببرند.

تحلیل های جنگی ضد و نقیض بود. خیلی ها عقیده داشتند نیروهای وزارت سحر و جادو و اژدهاهای هاگوارتز میتوانند جلوی "تازش" را بگیرند و نمیگذارند این گروه به مرزهای هاگوارتز برسد و در نتیجه نیازی به جنگ رفتن جوانان اسلایترینی نبود اما مهم این نبود. مهم این نبود که چه پیش می آید، مهم تصمیمی بود که هر گروه میگرفت...



Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸
#46

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
هو12...


قلم برداشت، دیگر نای نوشتن "1" آخر سر آغاز تمام نوشته هایش را نداشت.هو12...
مینوشت تا اندک نوای دل دردمندش را به گوش چکاوک هایی که گاه نغمه ای در زندگیش میسراییدند برساند. دیر زمانی تازیانه های باران را به تن کوفته اش میخرید، چکاوکان بودند.

اما اکنون دیگر، نه چکاوکی میدید، نه سرپناهی برای فرار از باران.اکنون وقت رو یا رویی بود، وقت شناخت، وقت عبور!
قلم را رها کرد، زندگیش را رها کرده بود، تازیانه های باران بر بدن سِرَش را دیگر حس نمیکرد.
دیگر معنای تازیانه برایش مشخص نبود.دیگر معنای خیلی چیز ها را نمیدانست. آسودگی، عشق، محبت...

سرش را روی میز گذاشت، کاغذ را بویید.

بوی رفتن میداد...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
#45

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
- نمشه،نمیشه،نمیتونی!
- میتونم،خوبم میتونم،چی داری میگی؟
دیگر خسته بود،از این خشک فریاد های بی معنی.
در ذهنش،تاریکی موج میزد،دیگر توان وقابله نداشت.
یا باید آنچه در ذهنش بود را به پایان میبرد،یا خودش را .

وسایلش را جمع و جور کرد،بار دیگر،باید در برابر وجدانش قرار میگرفت.
نیرویی که به او میگفت ببخش،ببخش.
اما جایز نبود،نمیتوانست.چه بخششی؟بخشش از چه؟از روح مردم؟از زندگیشان؟
راه خروج را در پیش گرفت.

- نرو،نمیتونی،ببخشش.
- میتونم،چرا نرم؟بمونم چی کار کنم؟
- این وضعیه که هست،باید قبولش کرد.
- نمیخوام احمقانه زیر چتر یه نفر دیگه نحقیر بشم.
- میشی،هممون شدیم،باید بشیم.
- من این باید رو قبول ندارم،مردم گرسنه اند
- دروغه...
- ترس جای شادی و امید رو گرفته
- حقیقت نداره...
- حقیقت...
- ساکت شو!
- چرا نمیز...
- تمومش کن.

میدانست پایان این صحبت به اینجا ختم خواهد شد،از همان اول میدانست.
کوله بارش را برداشت و دوئباره راه خروج را در پیش گرفت.
دوباره همان افکار قبلی در ذهنش آمدند،اما اینبار امید فزاینده ای در ذهنش موج میزد.
در را باز کرد،بوی هوای باران زده،تن خسته اش را خوش آمد گفت.
آری خسته بود،میرفت تا خستگی ها را از تن بدر کند.
برگشت و آخرین نگاه را به خانه اش انداخت و در را بست.
همین که برگشت...

دختری کوچک و مو طلایی با دسته ای رز سرخ دم در ایستاده بود.
برق نگاه دخترک،تمامی ذهنش را جلا میداد. به آرامی لبخندی زد و جلو رفت تا دخترک را در آغوش کشد.
اما همین که نشست و آغوشش را گشود،دخترک از بین رفت.
جریان های افکارش،طغیان کرده بودند.یاد آن برق معصومانه در نگاه دخترک افتاد.یاد آنانی افتاد که چشمانشان همین برق معصومانه را داشتند،اما به ظلم خاموش شدند.
آری،دخترک خیالی بیش نبود،اما او میخواست.میخواست همه با آن برق دلنشین به یکدیگر و به زندگی نگاه کنند.میخواست،و این خواستن،در ذهنش هزاران چلچراغ ایجاد کرده بود.

روبان سبزی از جیبش بیرون آورد و به بازو بست.
حالا انگیزه کافی برای شکست دادن حریفش را داشت.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۱ ۱۹:۲۶:۳۹
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۱ ۱۹:۲۹:۰۳

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
#44

بادراد ریشوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
از شیرموز فروشی اصغر آقا!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
از همون اول میدونستم در جایی که همه گرگن، سیاهی بی داد میکنه نمی تونی نقش یک گوسفند معصوم با هاله ای از عصمت و پاکی بر بالای سر باشی!
بعع بععع!

می دونستم نمی تونم یک گرگ ماهر باشم ولی هرچی که هست بهتر از گرگ های گوسفند نماست! یک گرگ بی خاصیت ولی اصیل ده برابر دو رو ها ارزش داره!
بعع بععع!

گرگ ها شکار میشند! دونه دونه! مسلما گرگ های گوسفند نما همیشه در مواقع خطر مشغول چرا میشن و مسلما شکار نمی شن.
بعع بععع!

اما...
شکارچیان نمی دونند و بهتره بدونن گرگ ها یک خصلت بسیار بد دارن! گرگ ها در مواقع زخمی شدن همیشه خودشون رو به مرگ میزنند. برای رهایی از خطر... ولی... گرگ ها همیشه چیزی در آستین هاشون دارند. حتی یک جان اضافی...
همیشه...
بعع بععع!


ویرایش شده توسط بادراد ريشو در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۱۳ ۱۳:۲۰:۳۴

[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
#43

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
به سلامتی رفیق یکرنگ ...

به سلامتی پل عابر پیاده که هم مرد روش رد میشه هم نامرد ...

به سلامتی تمام اصالت های جاوید ...

به سلامتی یک قلم و کاغذ سفید ...

به سلامتی یک تردستی ساده ...

به سلامتی غنچه‌ی شکفته‌ی توی باغچه ...

به سلامتی بودنت که ارزش داره ...

به سلامتی نبودنت که قدرتو اون موقع میدونم آره ...




Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷
#42

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
شب کریسمس
شب سردی بود.دانه های برف آرام آرام بر روی زمین می نشست.مردم از هر سو به مغازه ها می رفتند تا برای شب کریسمس چیز های مختلف بگیرند.شدت برف زیاد شد.مردم چتر هایشان را باز میکردند و به سمت خانه هایشان می دویدند تا سرما نخورند.همه شاد و خندان بودند.همه روی لب هایشان خنده جا خوش کرده بود.آنها درباره ی سال نو با یکدیگر حرف می زدند.ولی شخصی آن شب خوشحال نبود!مگر میشود...!بچه ای گوشه ی دیواری از سرما کز کرده بود و می لرزید...کفش هایش پاره پاره و سوراخ بود...آن بچه که به نظر بی پدر و مادر بود،مانند بچه های دیگر از برف بازی و سال نو خوشحالی نمیکرد!تنها چیزی که آن بچه را خوشحال می کرد رفتن در یک خانه ی گرم و خوابیدن روی یک رختخواب نرم بود.اما کسی به او کوچکترین اهمییتی نمی داد.همه از کنار او می گذشتند و او را به همدیگر نشان میدادند.




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۷
#41

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
اين داستان را در مهمانخانه " چراغ جادو " هم نوشته ام،اينجا هم می نويسم،فقط برای دلم.اين هم داستان:

برفهای نرم و سفيد رنگ آرام آرام به سمت زمين می آمدند.هوا سرد بود و كمتر كسی دوست داشت در آن هوای سرد از خانه اش بيرون برود.اما دختركی فقير با چكمه های پاره،با كلاهی كه از سطل زباله برداشته بود،با دست كشهايی كه چند ماه پيش يك مرد محترم به او هديه كرده بود و با كتی كه در كوچه ای پيدا كرده بود در خيابان سرد تكه نانی كه ديروز از نانوايی دزديده بود را می خورد.

دخترك از زندگی خسته شده بود.آخرين بسته ی دستمال كاغذی را كه تنها يادگاری بود كه از پدرش برايش مانده بود،بايد می فروخت تا بتواند با پول آن صدای شكم خود را خاموش كند.شايد اگر كسی دلش به حال او می سوخت و به او پول می داد می توانست لباس هايی گرم برای مقابله با زمستان سرد بخرد.

دخترك در گوشه ی خيابان خود را جمع كرده بود و به خاطرات گذشته می انديشيد.به ياد پدرش افتاد كه او را برای بازی به پارك می برد و به ياد مادرش...مادری كه برايش داستان می گفت...داستان دخترك كبريت فروش...انديشيد.زندگی اش همانند همان دخترك كبريت فروش شده بود.با خود می گفت آن دخترك حداقل كبريت داشت.در سرما خودش را گرم می كرد اما من دستمال دارم.

دخترك در حالی كه آرام می گريست از دور مردی را ديد كه به همراه زنی به سمتش می آمدند.او با ناباوری به آن دو نگريست.آنها پدر و مادرش بودند.پاهای سردش كه توانائی حركت نداشت ناگهان گرم شدند.برخاست و پدر و مادرش را نگريست و سپس به سوی آندو دويد.مادرش گفت:«چه می خواهی؟»
و دخترك مادرش را پاسخ گفت:«پول.پول می خواهم.»
پدرش پنج كيف پر از اسكناس به دخترك داد و سپس گفت:«من و مادرت بايد برويم.»
دخترك پرسيد:«كجا؟»
ومادرش گفت:«آسمان»
دخترك گفت :«من را هم با خودتان ببريد.»
و مادرش دست راست اورا گرفت و پدرش دست چپش را.آن سه چون خانواده ای خوشبخت به سمت آسمان رفتند.

فردا صبح مردم دختر بچه ای را يافتند كه در كنار پنج كيف پر از اسكناس آرام خوابيده بود



Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷
#40

ایلیدان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۱ شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۱ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 376
آفلاین
عنوان: یک شبِ آرام و بی دردسر

و من شدم درس عبرت‌‌‌

مثل دیگران

و برای دیگران
برایم سوال شده بود که چرا کودکان از شب می‌ترسیدند و اکثر ِ مردم شب‌ها را در خانه می‌گذارنند، اگر روز یک ستاره داشت، در شب هزاران ستاره در افق خودنمایی می‌کردند، پس از آنجایی که طبعا آدم کنجکاوی بودم به دنبال جوابم شب گردی پیشه کردم و از قضای روزگار این کار را در شب بسیار زیبایی که ماه کامل بود انجام دادم. اما متاسفانه تحقیقاتم در همان اول کار به علت فشاری که عوامل خارجی می‌آوردند نیمه کار ماند و نشد که آن را به پایان برسانم، هر چند برای این که دهنم را بسته نگه دارند مجبور شدند کمی کیسه را شل کنند و پاداش و جوایزی به من عطا کنند. حتما میپرسید پاداش چه بود؟ یک قبر دو طبقه لوکس در بهترین آرامگاه! بر سنگ قبرم هم نوشتند جوانِ نگون‌بخت در حین تحقیقاتِ خود شکار یک گرگ‌نما شد.
------------------------
نوشته شده در سال 1384
------------------------
نقد هم بشود، چرا که نه.


ویرایش شده توسط لوسیفر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۶ ۱۱:۰۴:۰۶

مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي


Re: داستان‌های کوتاه
پیام زده شده در: ۲:۰۵ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۷
#39

دارک لرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 826
آفلاین
طبق تعریف داستان کوتاه این داستان کوتاه هست! چون کمتر از دو صفحه A4 هستش! به هر حال از اون‌جایی که تعریف داستان کوتاه متغیره امیدوارم بر خلاف قوانین این‌جا عمل نکرده باشم!



این را می‌دانی که از پنج ساحری که برای دیدار با "سیدیوس" یا آن که شما فانیان "رانده شده" نامش نهادید؛ رفتند هیچ کدام بازنگشتند.

آن‌طور احمقانه نگاهم نکن، خود آگاهم که آن پنج نفر، پنج ساحر اسطقس بودند و داستانی که بین مردمان شما نقل می‌شود روایت دیگری دارد. لیکن داستان آب، باد، زمین، رعد، آتش را حقیقتی دیگر است و عمر اکثر مردمان این روزه کوتاه‌تر از آن است که آن را به یاد آورند.

در هر حال اگر می‌خواهی داستان این پیرمرد را بشنوی چوبی درون آتش بیانداز و کوله‌بار خود سبک کن و در کنار آتش بنشین...

سال سیزده به تقویم پادشاهی رو به زوال عُلنِیلی شورای عالی ساحران حکم قتل استادساحر رعد را صادر کرد. بلافاصله کرسی وی در شورا را به جادوگر توانای دیگری در سحر رعد دادند. استادساحر سابق متهم به خطایی بود که در قانون شورا مجازاتی برای آن منظور نگشته بود. در حقیقت کسی داخل شورا هنوز هم باور نمي‌کرد امکان وقوع چنین چیزی ممکن باشد. لیکن در صدور رأی قتل وی درنگ نکرده و پنج استادساحر توانای خود را برای قتل وی اعزام کرد.

سال سه به تقویم جدید بعد از هشت سال جستجو، رانده‌شده را در همین سرزمین یافتند. پنج ساحر در روستای کوچک کوهپایه توقف کرده بودند که خبرچینی در ازای چند سکه‌ی ناقابل خبر از مردی ژنده‌پوش آورد که ظاهری غیرعادی داشت و شبیه ساحران می‌نمود.

خبرچین هنوز سکه‌های روی میز را برنداشته بود که پنج ساحر در میدان اصلی روستا؛ میان بورانی از برف، سحر دفاعی استادساحر باد ظاهر شدند.

رانده شده آن‌جا در انتظارشان ایستاده بود...

شاید که در ابتدا می‌خواستند حکم شورا را قرائت کنند و یا با دوستی قدیمی آخرین حرف‌های‌شان را بگویند ولی مرگ یکی از یارانشان فرصت معارفه را از آن‌ها ربود. استادساحر رعد در مقابل استاد پیشین خود ذره‌ای تاب نیاورد و در میان جرقه‌های آبی رنگ رعد که سپر دفاعی بوران را دریده بودند، آتش گرفت و بدون این که حتی فرصت فریاد زدن نیز داشته باشد به خاکستر تبدیل شد.

چهار ساحر باقی مانده این بار درنگ نکردند...

موجی از آتش بود که به وسیله‌ی طوفان بیشتر گر می‌گرفت و از سمتی دیگر سیلی دهشتناک بود که با خود سنگ‌هایی عظیم حمل می‌کرد. در قدرت این ساحران بر عناصر مورد علاقه‌اشان ذره‌ای تردید نبود. دو موج به یکدیگر برخورد کردند و می‌گویند که تمام روستا در اثر انفجار این برخورد با خاک یکسان شد.

اندکی بعد استادساحر باد گرد و خاک را با جادو خود به کنار برد تا او و یارانش تنها کسانی باشند که تولد اسطقس ششم را با چشمان خود دیده‌اند. در میان گودال عظیمی که از برخورد چهار عنصر پدیده آمده بود، هیبتی بی‌نام از سایه و تاریکی در میان زمین و هوا می‌چرخید و زمانی که پا یه زمین گذاشت. ساحران توانستند اندام رانده شده را درمیان آن تشخیص دهند. او در میان پوششی از نیستی غوطه‌ور بود. قدرت منحوسی که با استادی بر پنج عنصر نیرو و تلفیق آن به دست آورده بود. قدرتی که تا آن زمان دستیابی به آن غیرممکن و فقط در انحصار خدایان بود.

بقیه‌ی داستان را احتمالاً می‌دانی، چهار ساحر که فهمیده بودند راهی برای نابودی رانده شده ندارند. روح خود را با طلسم باستانی به باراواد، ایزد مرگ هدیه کردند و در مقابلش مرگ رانده شده را خواستار شدند.

و اما بقیه را فکر می‌کنی می‌دانی چون شورای ساحران خواست تا همگان این‌طور بدانند... بعدها در محل خرابه‌های روستا تنها چهار پیکر یافت شد. جسدی که پایتخت آوردند و به عنوان رانده شده نشان همگان دادند یکی از مردان نگون‌بخت همان روستا بود. پیکر واقعی وی هیچ‌وقت یافت نشد.

پیرمرد لحظه‌ای درنگ کرد و به شعله‌های درحال مرگ آتش خیره شد. رهگذر جوان با نگاهی حاکی از ترس و هیجان منتظر ادامه‌ی صحبت‌هایش شد.

با قدرت اسطقس ششم حتی برای باراواد هم ممکن نبود تا روح مردی را که تبدیل به خود تاریکی شده بود برباید. با این حالی کاری که خداوندگار مرگ با رانده شده کرد کم از کشتن او نداشت...

رهگذر جوان لحظه‌ای خواست تا چیزی بگوید ولی صلاح را در این دید تا اندکی بیشتر صبر کند.

و تو فکر می‌کنی چه کرد جوان؟ ارتباط روح او با جادو را با داس خود قطع کرد! و این‌طور بود که بزرگ‌ترین ساحر تمام اعصار تبدیل به مردی عادی شد!

آتش دیگر تقریباً خاموش شده و چوب‌ها شروع به دود کردن کرده بودند.

- یعنی می‌خواهی بگویی ممکن است رانده شده هنوز زنده باشد؟!
- کسی چه مي‌داند. شاید که همین حالا هم به دنبال راهی برای بازگرداندن قدرت‌هایش باشد...
- مهمل به هم می‌بافی پیرمرد...! حیف وقت گران‌بهام که صرف داستان تو کردم. من را بگو که فکر می‌کردم واقعاً از نقل واقعی داستان خبر داری!

رهگذر جوان نگاه دیگری حاکی از عصبانیت و ناباوری به پیرمرد انداخت و سپس بلند شده و کوله‌بار خویش برداشت و ادامه‌ی سفرش را در پیش گرفت.

************************************************

پیرمرد نقال اندکی صبر کرد و سپس دستان خود را بر روی آتش در حال مرگ گذاشت و جرقه‌های کوچک از میان دستان او روی چوب‌دویدند و آتش دوباره گر گرفت.

===
من اوکی هستم که نقدش کنین. اون پست اولیه گفته که بگین و من گفتم.


ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۵ ۲:۱۳:۴۸
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۵ ۲:۱۵:۳۸
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۵ ۲:۱۹:۳۸
ویرایش شده توسط امپراطور تاریکی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۵ ۲:۲۷:۴۰

!ASLAMIOUS Baby!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.