هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۳۶ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
#18

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
تا حالا شده به این فکر کنین که اگه پدر و مادرتونو از دست بدین بعدش چی میشه؟ من این حسو بدون اینکه فکر کنم بدست آوردم. البته زندگی بهم تحمیلش کرد. وقتی شش سالم بود پدر و مادرم رو در یک سانحه ی هوایی از دست دادم. برای یک بچه ی شش ساله پدرو مادرش همه چیزشن. قهرمانشن... عشقشن... زندگیشن. حالا تصور کنین که اینا ازش گرفته شه.
برام سخت بود خیلی سخت.
روز تصادف بهم نگفتن که چه اتفاقی افتاده. منم که دلم برای مامان بابام تنگ شده بود بهشون زنگ زدم ولی کسی برنداشت. تنها شماره ای که بجز شماره ی مامان بابام بلد بودم، شماره ی خونه ی داییم بود. بهشون زنگ زدم تا شاید اونا خبری داشته باشن ازشون. پسر داییم که سه سال از من کوچیک تر بود برداشت و گفت:
- سلام
- سلام. به دایی بگو نمیدونه مامان بابام کجان هرچی بهشون زنگ میزنم بر نمیدارن.
- دلت بسوزه من مامان بابا دارم ولی تو دیگه نداری.

اون لحظه تلخ ترین لحظه ی عمرم بود. برای یه بچه اون حرف ینی پایان زندگی.
صدای داییمو میشنیدم که داره پسر داییمو دعوا میکنه که این حرفا چیه داری میگی و بعد گوشی رو ازش گرف و گفت:
- الو...الو گوشی دستته

میخواستم جوابشو بدم ولی گریه ام نمیزاشت بعد از چند لحظه گفتم:
- دایی مامان بابام کجان؟ پسر دایی چی میگه؟
- گریه نکن دایی جون ... گریه نکن

فهمیدم که بغض کرده ولی نمیخواد گریه کنه برای همین قطع کردم که راحت باشه.
از اون موقع دوازده سال میگذره و من هر سال تنهاتر میشم.
من از خیلی چیزا محروم بودم. از عشق مادرانه، شوخی های پدرانه، بازی های خونوادگی و....
هر چند وقت خوابشونو میبینم و دوست دارم اون خواب ها ابدی باشه ولی ....


ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۳ ۲۳:۵۷:۵۱

Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۵۲ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
#17

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
شب سردی بود ، باران قصد بند امدن نداشت.آندریا به سختی خود را روی سنگ های لغزنده نگه داشته بود.
سیاه پوشانی که قصد جان او را کرده بودند با سلاح های غیر جادویی کار خود را شروع کرده بودنند و اصلا معلوم نبود برای چه آندریا را میخواستند و تنها چیزی که آندریا میدانست این بود که باید فرار میکرد فرقی نمیکرد کجا باید جایی پنهان میشد.
به سختی از کوهای تانسالیا بالا میرفت باران صورتش را خیس کرده بود و از سرما میلرزید اما درونش گرمایی غیرقابل باور شکل گرفته بود نیرویی که ترس به جانش تزریق کرده بود قدرت بیشتری نسبت به خستگی اش داشت.
تخته سنگ بزرگی از زیر پاهایش لیز خورد و ریخت. حال تنها چیزی که اورا نگه داشته بود تا با مرگ وحشتناکش رو به رو نشود دستان بی جانش بود که به سنگ های خیس چنگ زده بودند.
ناگهان گلوله ای از سوی محاجمان به دستش اصابت کرد ، خونش بی صبرانه از رگ ها خود را به بیرون پرتاب میکرد.
درد دستش وحشتناک و غیرقابل تحمل بود ، چشمانش را محکم به هم فشار داد و لبش را گزید تا فریاد نزند.تنها دستی که نگه اش داشته بود حالا در حال سر خوردن بود. واقعا این بود؟ پرتاب شدن از دره و تمام؟ آیا زندگی دردناک او اینگونه به پایانش میرسید؟
چشمانش را درحالی که از همیشه برای زنده بودن مصمم تر بود باز کرد و محکم تر از پیش به زندگی چنگ زد! او برای مردن خیلی جوان بود، زندگی اش باید چیزی بیش از این روند ساده تولد و مرگ میبود.
به سختی جای پایش را روی کوه محکم کرد و بی توجه به درد طاقت فرسای دستش که گلوله مانند انگلی دروش جا خوش کرده بود به بالا رفتن ادامه داد.
سیاه پوشان دوباره او را گم کرده بودند. باران شدید و ریز نقشی دخترک میان کوهی به ان عظمت گیجشان کرده بود، اما هدفی که داشتند باید انجام میشد. ان دختر به خودی خود خطرناک ترین گونه بشری به حساب میرفت چه بسا که به دنیای جادوگری هم راه پیدا کرده بود.
آندریا به سختی خود را بالا میکشید. درحالت عادی امکان نداشت دختری به ضعیفی آندریا (که تنها با یک دست بالا میرفت)بتواند از چنان کوهی در چنان وضعیتی بالا برود اما شرایط او نیز عادی نبود. دستش را روی صخره ی بالایی کشید شاید که جای دستی برای بالا کشیدن خودش پیدا کند، اما دستش به چیزی گیر کرد. چیزی شبیه یک حفره.
روی نوک پاهایش ایستاد تا بهتر ببیند، حفره بسیار کوچکی بود، اما انگار به عمق کوه راه داشت. این تنها فرصت آندریا برای نجات یافتن بود. سریع خود را به حفره رساند و به سختی از ان عبور کرد.
درون غار حتی سرد تر از بیرونش بود و به قدمت دنیای جادویی بود ولی تنها راه آندریا برای فرار از چنگ انسان های ماگلی بود که حتی نمیدانست از جانش چه میخواستند.درون غار تنگ بود، طوری که آندریا مجبور شده بود درون ان دراز بکشد تا جا شود.
دقایق به شکل مسخره ای مانند روزها میگذشتند. آندریا خسته بود و بدنش از خیسی لباس هایش درد گرفته بود . دست مصدومش را با ان یکی دستش نگه داشته بود و چندباری بعلت درد خیلی زیاد گریسته بود اما آرام و بی صدا، هیچ کس نباید متوجه او میشد.

-بووووومممم

لرزشی عجیب و ناگهانی همراه صدایی بلند کوه را لرزاند. ناگهان جیغ های هراسان و فریاد هایی از درد به پا خاستند و با صدای آتشی که از جایی نامعلوم پرتاب میشد ، درجه وحشت آندریا را تا انجا که میشد بالا بردند.آندریا نمی توانست ببیند مسبب چه اتفاق وحشتناکی شده است اما تمام ان صدا های هراس انگیز در لحظه ای جای خود را به خاموشی دادند.
آندریا خیلی ترسیده بود به حدی که نمی توانست تکان بخورد تمام خواسش به این بود که بیرون چه خبر است.
بعد از مدت زیادی که چیزی نشنید از خستگی به خواب رفت.

درخواب هاله هایی نورانی و سبز رنگ از جسمی انسان نما را میدید. شخصی انگار در ان هاله گیر افتاده بود و از سایه های تیره بیرون که نگاهش میکردند عاجزانه کمک میخواست. آندریا حسش میکرد، درد خیانت را خوب حس میکرد امید ها و اعتماد های برباد رفته ان شخص را میدید که مانند خاطره ای گنگ در ذهنش شکل میگرفتند او هیچ کدام از ان تقلا ها را برای زنده ماندن خودش نمیکرد فقط برای فرزندش که در این چند ماه تنها دارایی اش شده بود میکرد تمام عشقی داشت حال متعلق به دختری بود که درون شکمش بود. زن فریاد میکشید و شخصی را از میان سایه های تیره مورد خطاب قرار میداد، شخص جلو تر امد هاله هایی از جنس کینه و نفرت دور تا دور اورا پوشاندند. مرد از همه افراد خواست که تنهایشان بگذارند. چندی نگذشت که توانست زن را ارام کند آندریا نمی دانست چه میگفتند حالت صورتشان را تشخیص نمیداد اما حس میکرد، همه چیز را به خوبی حس میکرد نگرانی و وحشت زن که حال تبدیل به غمی جانگداز شده بود را حس میکرد و بعد انفجاری مهیب که گریه دخترکی یتیم را به همراه داشت. لحظه ای بعد ناگهان همه چیز به سیاهی گرایید.

آندریا درحالی بیدار شد که دستی لرزان و سرد پوست گونه اش را نوازش میکرد. چشمانش را ارام ارام باز کرد اما هنوز همه جا تاریک بود. چند باری چشم هایش را باز بسته کرد تا به تاریکی عادت کنند. سایه ای سیاه که روبه رویش نشسته بود را تشخیص داد، ترسید و از سایه دور شد.
هرچه انجا بود لبخندی زد و گفت:
-نترس...کاری باهات ندارم

آندریا با لرزشی در صدایش گفت:
-تو...تو کی هستی؟

زن لبخندش عریض تر شد و گفت:
-میتونی صدام کنی کارولین...

آندریا گیج شده بود، دیشب در حفره ای تنگ و تاریک در کوه بخواب رفته بود و حال اینجا در غاری دالان مانند بود. پرسید:
-چطوری منو اوردی اینجا؟

کارولین لبخندی زد و گفت:
-نمیدونم...من باید این سوالو ازت بپرسم، فکر کنم خودت اومدی اینجا

آندریا فکر میکرد کارولین درحال دروغ گفتن است، اما چهره اش با اینکه دیده نمیشد مصر تر از ان بود که شکی به حرفش وارد شود.
آندریا آرام پرسید:
-اینجا کجاست؟

کارولین لبخندش را خورد انگار چیزی دردناک و غم انگیز را که سعی در فراموشی اش داشت به یاد اورده. پاسخ داد:
-غار تنهایی

آندریا گیج شده بود به دور و ورش نگاهی انداخت و در دل ارزو کرد اینها فقط یک خواب باشند، او کجا بود؟ دوستانش کجا بودند؟ چقدر با انها فاصله داشت؟ چطور میتوانست از انجا خارج شود؟ تمام سوال ها با تیر کشیدن دستش از یادش رفتند.
-آخ!

کارولین جلو امد و دست مصدومش را گرفت و با دقت وارسی کرد. آندریا تصمیم گرفت به او اعتماد کند به هرحال کار دیگری از دستش بر نمی امد. کارولین از جیبش چوبی در اورد و وردی را زیر لب زمزمه کرد دست آندریا به شکلی ماهرانه پانسمان شد.
کارولین رفت عقب و به دیواره سنگی پشت داد و مشتاقانه پرسید:
-خب؟

آندریا با تعجب پرسید:
-چی؟

-از زندگیت برام بگو...چیشده که سر از اینجا در اوردی؟

آندریا اهی کشید و روی زمین نشست:
-زندگی؟ ... هعی کدوم زندگی؟ اگه این خلا تاریک اسمش زندگیه پس اونایی که اون بیرون میخندن و از هرچیزی لذت میبرن دارن چیکار میکنن؟

کارولین لبخند زد:
-زندگی هیچوقت بدون درد نبوده...

آندریا عصبی میان حرفش پریدو داد زد:
-نه نبوده! دنیا هیچوقت برای من خوشبختی نخواسته! هر روز از زندگیم پر مرگ بوده...پر درد پر تنهایی...

اشک ها دیدگانش را تار کردند و ارام از میان صورتش راه باز کردند. ادامه داد:
-اون بیرون آدما میخندن درحالی که من دارم به حال زندگیم زار میزنم ... زندگی که هیچوقت نخواسته روی خوش ببینم...تقسیر من چیه؟! من چه گناهی کردم که یه همچین عذابی رو باید به دوش بگیرم؟

صدای هق هقش مانع این میشد که ادامه دهد، کارولین که همچنان با لبخند نگاهش میکرد، جلو امد و آندریا را در اغوش گرفت و گفت:
-زندگی بی رحم نیست...اون با عدالت ترین چیزیه که تو عمرم دیدم، چیزی رو که دوست داری ازت میگیره تا بتونی به چیزی که واقعا لیاقت دوست داشتن رو داره توجه کنی. زندگی غم انگیزه درصورتی که بی هدف به دنبال نابودی بدی ها بری. هیچ وقت جهان سراسر شاد و یا تماما غم انگیز نمیشه چون شادی از تسکین غم پدید میاد. اما این وسط چیزی وجود داره که هرکسی نمیتونه شایسته داشتنش باشه ولی زندگی خالصه اون رو به خواهانش میبخشه اون عشقه...عشق همیشه هست توی کنج قلب ها عشق نفس میکشه چه تو سختی و چه توی شادی عشق مثل طنابی مارو به زندگی متصل میکنه.

آندریا اشک هایش را پاک کرد، احساس بهتری داشت با اینکه کارولین دستی به سردی یخ داشت حال انگار گرمایی از جنس محبت بین شان پدید امده بود.
آندریا پرسید:
-تو چطوری به اینجا رسیدی؟

کارولین لبخند زد ... لبخندی که از خاطر های قدیمی و بعضا غم انگیز نشات گرفته بود. اهی کشید و جواب داد:
-دنیا عجیبه آندریا...گاهی وقتا که فکر میکنی زندگیت بهتر از این نمیشه و خوشبخت ترین انسان روی زمینی ... زندگی شروع میکنه به تغییر کردن انگار میخواد قدرت نمایی کنه که چه راحت میتونه از بلندترین صخره های موفقیت طوری به پایین پرتت کنه که دیگه حتی نای بلند شدنم نداشته باشی...بعدش آدما میان سراغت و به بهانه کمک کردن بهت چیزی که میخوان رو میدزدن و میرن...و بعد وقتی تنهای تنها شدی تبعید میشی به غار تنهایی چون نتونستی مثل بقیه دزد و رذل باشی.

آندریا لحظه ای دلش به حال او سوخت ، هرکس درد های خودش را داشت. ولی صبر کن! او چیزی درباره اسمش به او نگفته بود او از کجا میدانست اسمش چیست؟خواست سوالش را مطرح کند ولی هوای انجا خیلی سنگین شده بود باید از انجا بیرون میرفتند...باید ثابت میکردند که لیاقت زنده ماندن را دارند.
آندریا از زمین بلند شد، لباس های خاکی اش را تکاند و به کارولین گفت:
-ما باید از اینجا بریم بیرون...به هرقیمتی که شده!

کارولین متعجب به آندریا گفت:
-ولی تو نمیتونی بری! نمیشه بری! کسایی که به اینجا میان محکوم به مرگ و عذاب میشن، ما تا ابد اینجا زندانی هستیم!

آندریا اخم کرد و گفت:
-تا حالا تلاش کردی که از اینجا خارج بشی؟

کارولین ساکت ماند، چیزی برای گفتن نداشت. معلوم نبود چه مدتی انجا مانده بود اما مشخص بود که انقدر غرق افکار پوچ و حقایق تلخ زندگی اش بود که حتی تلاشی برای ازادی نکرده بود.

آندریا دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
-کمکت میکنم...باهم میریم بیرون...

کارولین لحظه ای مردد ماند، یادش نمی امد خانه اش کجاست دوستانش که بودند اصلا دوستی داشت یانه؟! اما چیزی را خوب یادش مانده بود، وزیدن باد لای موهایش درحالی که به قلعه ای بزرگ و پر شکوه چشم دوخته بود و به صدای خاموش طبیعت گوش سپرده بود که چگونه زنده میکرد و میمیراند و زندگی را در رگ هایش حس کرده بود او طعم زنده بودن را به یاد داشت.
دست آندریا را گرفت و بلند شد. آندریا دستش را روی دیوار کشید تا بالاخره توانست تنها مسیر خروج را پیدا کند.
هرچقدر که بیش تر پیش میرفتند راهرو سنگی باریک تر میشد و ان دو به سختی میتوانستند راه بروند.
ناگهان صدایی مانند ریزش سنگ ها شکل گرفت.
کارولین وحشت زده گفت:
-دارن دنبال تو میگردن!

یک انفجار دیگر از روبه روی انها صورت گرفت. آندریا از خوشحالی خندید و گفت:
-وای باورم نمیشه ما نجات پیدا کردیم! اهاااایی...

خواست داد بزند و کمک بخواهد که کارولین جلوی دهانش را گرفت و با وحشت گفت:
- هیسس...نباید بفهمن من اینجام!

آندریا متعجبانه گفت:
-چرا؟اونا میخوان کمکمون کنن

کارولین که انگار خاطره ای دردناک را به یاد اورده باشد صورتش از غم جمع شد و با لبخندی غم انگیز گفت:
-تو باید بری عزیزم...اونا دنبال تو اومدن نه من...

آندریا که هر لحظه متعجب تر میشد گفت:
-چی داری میگی کارولین؟! عجله کن باید بریم وگرنه غارو رو سرمون خراب میکنن!

قطره اشکی از چشمان کارولین غلتید کارولین محکم آندریا را در اغوش گرفت و گفت:
-خیلی دوست داشتم عزیزم...بیشتر از هرچیزی که فکرشو بکنی دوست داشتم ، اونا فکر کردن با کشتن من میتونن تورو برای اهداف خودشون استفاده کنن...ولی قسم جادویی هیچوقت شکسته نمیشه...

سپس آندریا که حسابی گیج شده بود را از اغوشش جدا کرد و گفت:
-باید مطمعن میشدم که سالمی...من همیشه مراقبتم عزیزم حتی وقتی نباشم...قول بده که منو فراموش نمیکنی

آندریا نمیدانست چه باید بکند چه باید بگوید ذهنش مانند صفحه سفیدی بود که کسی ناشیانه برای نوشتن رویش تقلا میکرد.
انفجار دیگری رخ داد که باعث خراب شدن بخشی از سقف غار شد و آندریا توانست کارولین را ببیند. لحظه ای فکر کرد رو به روی ایینه ایستاده است اما نه کارولین بیست و خورده ای ساله به نظر میامد چشمانش از اشک برق میزدند و با مهربانی به آندریا خیره شده بودند قدش نسبتا بلند بود و موهای کوتاه قهوه ای اش کاملا مانند آندریا بودند.

صدای داد تازه به گوش آندریا رسید:
-آندریاااااا

-آندریا کجاییی؟

-پیداش کردم! پیدایش کردمممم اینجاست.

کارولین میدانست که وقت رفتن است به سرعت گفت:
-دخترم...تو لیاقت زنده بودن و زندگی کردن رو داری بهم ثابت کردی که میتونی زندگی بهتر از مال من برای خودت بسازی...دوست دارم

هنگامی که کسی آندریا را گرفت و از غار بیرون کشید تنها توانست به محو شدن مادرش مانند سایه ای که انگار هیچوقت وجود نداشته خیره شود.

روز های متوالی آندریا در پی یافتن مادرش غار را زیر رو میکرد و نام اورا بارها صدا میزد و به امید جواب کوتاهی کل کوها را زیر و رو میکرد.
زندگی سخت و بود برای آندریا سخت ترین برنامه هایش را چیده بود. اما آندریا حال هدفی برای زندگی و امیدی برای زنده ماندن داشت.



پاسخ به: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۵۰ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷
#16

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
من همیشه این حس رو دارم که واقعا تنها هستم، انگار کسی به من توجه نمیکند، انگار از دید دیگران حذف شده ام، انگار...
خیلی با خودم فکر میکنم که دلیل این تنهایی چیست ولی به نتیجه ای نمیرسم چون افکار دیگری حواسم را پرت میکند، افکاری مانند ضعیف بودن، گوشه گیری و...
خیلی دوست دارم با بقیه حرف بزنم، ارتباط برقرار کنم، شوخی کنم، بخندم ولی نمیدانم که چرا نمیشود، یعنی مشکل از من است یا دیگران. شاید دیگران نمیتوانند با من ارتباط برقرار کنند. ولی خودم می دانم که این افکار فقط برای دل خوشی خودم است.
بارها سعی کردم که دنیا را از نگاه دیگری ببینم ولی نه! دنیا برای من چیزی جز تاریکی مطلق نیست، تاریکی ای که وجود من را نیز فرا گرفته است.
یادم می آید اولین بار که میخواستم با پسری دوست شوم، او و دوستان دیگرش مرا مسخره کردند. شاید فکر کنید که خب این چیز خاصی نیست ولی برای یک بچه که میخواست اولین دوستی خود را شروع کند این یک ضربه ی خیلی محکم بود. وقتی رفتم به خانه، رفتم توی اتاقم و به این موضوع فکر کردم. رفتم جلوی آیینه تا ببینم آیا در ظاهرم مشکلی بود، ولی چیزی پیدا نکردم که بتوانم خودم را قانع کنم که بخاطر این است که با من دوست نشد. تا شب به این موضوع فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. فردا دوباره رفتم پیش همان پسر و دوباره ازش خواستم که باهام دوست بشود ولی دوباره همان رفتار ها. ایندفعه علت این کار هایش را ازش پرسیدم برگشت و گفت:
- فکر کردی که کی هستی که میخوای با من دوست شی؟

و شروع کرد در مورد شغل پدرش و فلان و بهمان صحبت کردن، ظهر که رفتم خانه به بابام کل موضوع رو گفتم و بعد بهش گفتم تو چرا مثل پدر اون نیستی تا منم بتونم دوست پیدا کنم. خب بچه بودم، قکر میکردم تنها دلیل دوست پیدا نکردن من اینه، بابامو دیدم که دستش مشت شد و چشمانش پر از اشک و رفت توی اتاق و در را پشت خود بست.
هر بار که به این خاطره فکر میکنم به خودم لعنت میفرستم چون فردای آن روز بابام تصادف کرد و مرد. هیچوقت خودمو بخاطر ناراحت کردنش نمیبخشم.
دنیا برای من یه چیز پوچ و بیهودست. هیچ زیبایی نداره چون بهترین زیبایی زندگیمو از من گرفت.
دنیا بدترین چیزیه که وجود داره.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷
#15

کلی هاربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۲ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۰:۲۴ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷
از در نزدیکی خانه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
من گریه می کنم چون غمگینم.
من گریه میکنم چون کسی را ندارم که با او سخن بگویم.
من دستانم را با جوهر و خودکار خط خطی میکنم....خط های بی معنا
من فریاد میزنم چون احساس میکنم کسی گلویم را می فشارد و کسی صدایم را نمی شنود.
چون تنها هستم.
من بر سر دیگران فریاد می کشم با اینکه می دانم اشتباه است و انان تقصیری ندارند.
اما چاره ای ندارم....
من بی دلیل کاغذ ها را پاره میکنم و تنهایی اهنگ هاییی بی معنا را با ویولون خود میزنم.
کسی برای نجات من نیست...

کسی مرا نمیبیند و مرا نمی شنود.

هیچکس....

مانند مرده ای متحرک...


ایا من یک دیوانه ام؟

ایا من یک ساحره نفرین شده ام؟

هرچه برایتان بگویم کم گفته ام......

تنها اشتباه زندگی من این بود که فقط....

از روی کنجکاوی پا به غارتنهایی گذاشتم.



ℓєαяи тσ ℓєтgσ ѕσмє peopleω∂σи'т иєє∂ тσ вє ιи уσυя ℓιfє

In every angel, a demon hides,
and in every demon, an angel is struggling.

*/نیست در دنیای من هیچ بجز تنهایی..../*




پاسخ به: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۷:۱۶ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۳
#14

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
توضيح:

هر کسی که پا به غار تنهایی بذاره، نفرین خواهد شد. نفرین برای اینکه تمام عمرش تنها بمونه، هیچ کس رو برای با هم بودن نداشته باشه و همیشه از این تنهایی عذاب بکشه. و این فرد تنها...وقت خیلی زیادی برای فکر کردن خواهد داشت! اینجا تفکرات مسافران تنهای غار رو مینویسیم...این مسافرا هر جور آدمی میتونن باشن. جادوگر، فشفشه، ماگل، مرد، زن، بچه.....و حتی اگه جانوری هم به این غار پا میذاره، میشه تفکرات اون رو هم نوشت.
همه پستها تکی هستن! و در حد یک یا دو پاراگراف!

فراموش نکنین، اینجا نفرین شده ست. مسافران غار هیچ راهی برای یادگار گذاشتن از خودشون پیدا نمی کنن...کابوس های از دست رفته هاشون و صحنه های تلخ زندگیشون مدام به خوابشون میان و آزارشون میدن...اینجا چیزی مثل سرزمین دیوانه سازهاست، با این فرق که پاترونوسی برای دور کردنشون وجود نداره...

+ اينجا قفل بود فقط به اين دليل باز كردم كه احساساتتون رو بنويسيد بيشتر رول ها طنز هستند يا ربطى به شخصیت شما ندارند.
اين و ايندو سبک متفاوت هستند و شما هر طور دوست داريد بنويسيد.

موفق باشيد.


تصویر کوچک شده


I'm James.


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷
#13

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
هوا سرد بود...بارون میبارید...باد با شدت می وزید...آن شب، شب خوبی نبود...غول های غار نشین با صدای بلندی نعره می زدند...آنها در غار هایشان بودند.دختر بچه ای بالای یکی از صخره ها نشسته بود و با صدای جیر جیر مانندش گریه می کرد.او با خود می گفت:_چرا...؟!چرا این کارو کردم!نباید به چوبدستی بابام دست میزدم!چرا دست زدم؟چرا؟
او جیغ زد و با صدای بلند تری گریه کرد.آخر میدانید او دست به چوبدستی پدرش زده بود و پدرش از روی خشم دست او را گرفته بود و با او غیب شده بود و در کوه های پیرنه ظاهر کرده و رفته بود.دختر با خود گفت:_با ید یه غار پیدا کنم شاید فردا پدرم بیاد و منو با خودش ببره!
او به یک غار کوپک رسید و گفت:_آره!باید امشب همینجا بخوابم!وااااااااای چقدر هوا سرده!
او این را گفت و گوشه ای کز کرد و خوابید.
فردا صبح پدرش که به دنبالش اومده بود،جنازه ی یخ زده ی دخترش را در گوشه ی غاری دید!




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۷
#12

نارسیسا مالفویold**


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
چرا نمی توانست ؟
قدرتش را نداشت یا نمی خواست ؟
آیا اصلا راهی برای فهمیدنش وجود داشت ؟
آیا هیچ کس به نجاتش می آمد ؟
آیا به کمک کسی نیاز داشت ؟

هرگز روزی را که به این مکان پای گذاشته بود ، فراموش نمی کرد . خسته ، تنها ، زجر کشیده از نامردمی های نارفیقان ، گرگ هایی در لباس میش ، دشمنانی با لبخندهای دوستانۀ فریبکارانه !

رهایشان کرده بود و به اینجا آمده بود ، می خواست در سکوت به گذشته و آینده بیندیشد ، گذشته ای غمین و آینده ای مبهم . از آن روز به بعد ، آسایشی نیافته بود . هیچ شبی به راحتی نخوابیده بود . آیا خودش مقصر بود ؟ آیا اصلا مقصری وجود داشت ؟

دیگر خسته شده بود . از اینهمه افکار بیهوده و فراموشی ...
خسته بود و دلتنگ . تا کی در حسرت گذشته و منتظر آینده ؟ پس حال برای چه آفریده شده ؟

سربلند کرد . به اطراف خود نگریست . اتاقش پر از خاک و شلوغ ، خانواده اش ساکت و گوشه گیر و هراسان از پرخاشگری وی ، کتابهایی رویهم انباشته ، لباسهای درهم ریخته گوشه اتاق !

دریافت که تاکنون بازنده بوده ، اسیر در حصاری از افکار پوچ و تلخ که همچون غاری تاریک ، او را دربرگرفته بودند . تا کی می توانست اینگونه بی هدف زندگی کند ؟ آیا حقیقتا نارفیقان و نامردمی ها ارزش این زجری که به خود میداد را داشتند ؟

نه نداشتند !!! پس باید حصار را می شکست و خود را رها می کرد . آغازی ساده درنظر گرفت :
- بابا ! پسرا هم خونه رو گردگیری می کنن ؟


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۲۱ ۱۸:۱۶:۱۷


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۸۷
#11

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
سر درد داشت تمام فضای سرد و یخ زده ی غار در مقابل چشمان بی رمقش به دوران در امده بوداحساس می کرد که زندگی کوتاهش لحظه به لحظه در مقابل چشمانش هویدا می شود

جیغ کوتاهی کشید کابوس های شبانه ای که اورا از دنیای پر ستاره اش جدا و به اسمان وحشت می برد بار ها و بار ها جسم ناتوانش را به لرزه در اورد .صدای ناله های دخترانی که همچو او قربانی غار تنهایی بودند .

تصویر رنجان اولین قربانی هیولای تنهایی در مقابل چشمانش هویدا گشت.صدای رنجان دخترک که دستان لرزانش را برای رهایی از دیواره ی سنگی غار دراز کرده بود بار ها و بار ها اورا به رعشه انداخت

نور لرزان ماه از تنها روزنه ی دیواره سنگی تابید .دخترک اینگونه می اندیشید که به یاد اخرین نفس هایش ماه طلوع کرده است .به مهتاب زیبایی نگریست که وجودش را زیر و رو می کرد و انچنان دانست که اسمان در غیابش می گرید می گرید به حال او که قربانیه رحم اسمان شده بود .

سرش گیج رفت و سر خورد.سرش با تخته سنگ گوشه ی غار برخورد کرد و ...!

و تا سالیان سال اسمان قهر کرده بود.قهر برای دختری که برای اشتی دادن او خود را قربانیه غار تنهایی کرده بود و قهر با مردمیانی که حق اخرین نفس هایش را نیز گرفته بودند!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۸۷
#10

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
در خیال خود میدوید.فریاد کشان،سعی بر دور کردن خود از مکان شیطانی بود.گویا آن مکان،با هر قدم وی،ده ها قدم به او نزدیک تر میشد.ترس وجودش را فرا گرفته بود.گونهایش از اشک خیش شده بودند و وی،تنها میدوید تا از آن فرار کند.

سرش گیج میرفت.در دل،هیچ اثری از امید دیده نمیشد.روزهای وی،در افکار و دل خویش همچون ابرهای تاریک و سیاه،رنگ ننگ را باخود داشتند.آینه زندگی،دیگر فرد همیشگی را به وی نشان نمیداد.و وی تنها میدوی تا از آن فرار کند


دنیا در جلوی چشمانش،تاریک و تیره دیده میشد.خزان زندگی،سالها بود که برگ درختان دلش را ریخته بود.و وی،تنها میدوید تا از آن فرار کند.از غاری که زندگی در آن برایش معنای مرگ را داشت.غار تنهایی.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: غار تنهایی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ جمعه ۲ آذر ۱۳۸۶
#9

الیور وود قدیم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
نــه ... نـه ... نه ... ن ه ... ن ه

صدای فریاد دختر تا مرز نابودی پیش رفت . حالا دیگر او تنهای تنها بود . در حالی که به فضای خالی پشت سرش تکیه داده بود . تنهائی را دوست داشت . می خواست در تنهائی بمیرد . افکار پسر بچه آزارش می داد . در حقیقت تنهائی اش را نابود می کرد . می خواست رها باشد . از همه چیز ، همه کس ...

لذت بخش بود : سکوت ، تنهائی ... سکوت ، تنهائی ... سکوت ... اه ! دوباره پسر بچه .
- برو گمشو ... برو گمشو .... ب ر و گ م ش و
صدا دوباره تا مرز نابودی پیش رفت . و دختر دوباره تنها شد . به دفترچه ی کنارش نگاهی انداخت . آن هم مانع تنهائیش بود . نوک دستش را گزید . سرخی خونش سفیدی دستش را بیشتر نشان می داد . دستش را به صفحه ی خالی دفترچه فشار داد :
- ازت متنفرم . تنهام بزار ! تنها !
دفترچه را پرت کرد به گوشه ای . پسر بچه کنارش نشسته بود . پسر می خندید . گریه می کرد . عصبانی می شد . دختر خندید ، گریه کرد ، عصبانی شد . پسر دوباره رفت . دختر ...


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.