هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۱:۳۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 224
آفلاین
پایان سوژه:


همان زمان - بیرون از زمین - سفینه LG-G2:



- موقعیت 79 در 43 تایید شد!
- هدف دیده شد!
- موتور های مدار 55 درجه تنظیم شده و در حال سوختگیری هستن!
- توپ های پلاسما همه در آمادگی 99.9999999 درصد قرار گرفتند!

- داشتی می گفتی... شاخکاش رو کجا فِر کرده؟

فضايي ها همگی دست از کار کشیده و به سوی شخصی که جلوی دفتر فرمانده سفینه، پشت میز نشسته و با تلفن مشغول صحبت بود برگشتند.

- خانم ببخشید، می شه به فرمانده بگید که بزنیم یا نزنیم؟

چشمان شخص گرد شده، رو به سرباز فضایی کرده و با چشمانی گرد شده انگشتش را به نشانه سکوت بر لبانش گذاشت.

- خانم!
- اَااااااه! اولا که خانم نه و آقا...!

نفس همه فضایی ها در سینه حبس شده و دهانشان باز ماند.
آن ها فضایی هایی کراب ندیده بودند.

- دوما! مگه نمی بینی داره بهم می گه کجا شاخکام رو فر کنم؟!
- شما که شاخک نداری؟

رو به رو شدن با این واقعیت برای کراب سخت بود و او غمگین شد، بغض کرد، بغضش بزرگ شد و سپس ترکید، پس او به سرعت از جایش بلند شده و به سمت شیشه رفته و خودش را از یک حفره بیرون انداخت.

تب تب تب

کراب در حفره گیرکرده و برای دریافت کمک به شیشه سفینه می کوبید.
کارکردن در فضا به او ساخته و چاقش کرده بود.

- نه هه ههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه !

در باز شده و فرمانده در آستانه در قرار گرفته بود.
- کمکش نکنم؟
- ها آ آ آ آ آ ن؟ او او او او او ن رو که نگفتم. دکمه شلی ی ی ی ی ی ی ی ک رو گفتم.

اهمیتی نداشت، فضایی انگیزه اش برای کمک را از دست داده و دست و پا زدن های کراب هم اهمیتی برایش نداشتند.

- فرمانده شما چرا عجیب حرف می زنید؟
- چون بُزم.

فرمانده راست می گفت، او بز بود. اما این اهمیتی نداشت، او جلو رفته برای آخرین بار به مانیتوری که صاحب پیشینش، آبرفورث را نشان می داده کرد و آهی کشید. سپس سمّش را بر روی دکمه شکلیک فشرده و زمین و هر آنچه که درونش بود را به چمن های سبز تبدیل کرد.
چمن های سبز و خوشمزه.


Vita brevis


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- خب پروف...
دامبلدور با وحشت به قیافه ی پنه لوپه نگاه کرد.
- فرزند، تو هم توهمی شدی؟

کریس توضیح داد:
- پنی هم همراه ماتیلدا توهم زده!
- و چطور این اتفاق افتاده؟!

کریس به گریک نگاه کرد. گریک هم با ایما و اشاره به او فهماند که اگر به پروف چیزی نگوید، یک ماه سهم غذایش از آن اوست! کریس هم قبول کرد و سرش را به طرف دامبلدور برگردانند.
- اینا... رفته بودن جنگل، بعد دو تا دونه دیدن، بعدش خوردن و این شکلی شدن.
- دونه؟!
- برزن دیگه!
- برزن توی جنگل چیکار می کنه؟
- پروف مگه اینجا دنیای جادوگری نیست؟ پس ما باید احتمال اینو هم بدیم دیگه!‌

پروف به طرف ماتیلدا و پنه لوپه رفت. آن دو داشتند با موسس گروهشان حرف می زدند و می خندیدند! دامبلدور نگاهی پر از تاسف به آنها انداخت. بعد از کمی فکر گفت:
- فکر کنم حالشون اصلا خوب نیست. فکر کنم باید برم دیاگون براشون دارو بگیرم. برای آبرفورثم همینطور...

و نگاهی به برادرش انداخت.

-... ولی وقتی برگشتم... باید به من توضیح بدین که بز آبرفورث کجاست!

محفلی ها آب دهانشان را قورت دادند و با سر تایید کردند.



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۴۳:۳۶ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
-اِ؟ سلام پروفسور شمام اینجایین؟
همه لبخندی به پهنای بناگوش زده بودند.
کریس سمت ماتیلدا رفت و خیلی آرام گفت:
-هی ماتیلدا هلگا رو نیگا!

ماتیلدا گفت:
-آره دارم می بینمش!
-خب پس چرا به پروف نشون نمیدی؟
-نشون بدم؟
-آره
ماتیلدا این بار بلند گفت:
-پروفسور!
-این صدای ماتیلدا استیونز است! ماتیلدا؟! ماتیل...چرا اونا رو اونجوری بستین به درخت؟
-پروفسور این الان مهم نیست، هلگای هافلپاف رو ببینین!
-کو؟کجاست؟
-اونجا!
-اما من که چیزی نمی بینم!
کریس به پروفسور گفت:
-راستش پروفسور اونا شکلات توهم زا خوردن، می خواستم ازتون بپرسم چجوری می شه اونا رو روبه راه کرد؟
-ای وای! محفلی های عزیز من! الان می روم و برایشان معجونی می آورم تا درمان شوند

و بعد با عجله از آنجا دور شد.
یکی از محفلی ها گفت:
-فکر کنم پروف هم یه چیزی زده بود
-مهم نیست! سریع اون بز رو کباب کنید مردیم از گشنگی بابا!

دقایقی بعد کباب بز آماده بود.ماتیلدا و پنه را از تنه ی درخت باز کردند تا آنها هم چیزی بخورند.
به هر کسی تکه ای گوشت بز دادند.
کریس یک اقمه در دهانش گذاشت اما آن را از دهانش پرت کرد بیرون و گفت:
-اه اه اه! آخه به این می گن گوشت بز؟ مزه ی زهر مارم نمی ده!
-ا ! کریس درس حرف بزن مثلا الان تو محفلیم ها!
پنه که هنوز متوهم بود گفت :
-حالم به هم خورد! برم پیش روونا شاید اون یه چیزی برای خوردن داشته باشه
-چه قدر بد مزه اس!
-از برتی با مزه ی چرک گوش بیشتر از این خوشم میاد!
همه ی محفلی خواستند بلند شوند و بروند که پروفسور دامبلدور از راه آمد.
-اینجا چه خبر است؟
-هیچی پروف جان!
-هیچی؟ چرا دروغ می گویید؟ راستش را بگویید!

کریس آرام آرام از محفلی ها دور شد و رفت و وشت بزش را در چاله ای ریخت و در عرض 3 دقیقه با 2 نفر دیگر همه ی گوشت بز ها را در آن چاله ریختند و بعد به جمع محفلی ها پیوستند.
-به من بگویید اینجا چه شده است؟
-هیچی پروف جان بچه های محفل خیلی گرسنه بودن داشتیم فکر می کردیم چی بهشون بدیم.
پروفسور چشمانش را ریز کرد و ادامه داد:
-باشه باشه قبول می کن...
پروفسور حرفش را تمام نکرد.محفلی ها آب دهانشان را قورت دادند.
پروفسور ادامه داد:
-بز آبرفورث کجاست؟
-چی؟
-کدوم بز؟
محفلی ها خودشان را به نادانی می زدند اما خوب می دانستند که پروفسور شاید نیم ساعت پیش حواسش سر جایش نبود اما الان کاملا هوشیار بود که توانسته بود متوجه مفقود شدن بز آبرفورث شود.

-پروفسور شما رفتید که معجونی ضد توهم بیاورید
-پیدا نکردم! اما آن مهم نیست ، بگویید بز آبرفورث کجاست
-چیزه...خب...
ماتیلدا ناگهان فریاد زد:
-کشتیمش!

ماتیلدا! وای! چه افتضاحی !
-نه بابا! این چه حرفیه ماتیلدا جان؟ خب...ما...
-به چه اجازه ای؟

معلوم بود که پروفسور حرف ماتیلدا را باور کرده و به شدت عصبانی است.
مشکل فوبیای حیوان آبرفورث و کشتن بز و گرسنگی و متوهمی کم بود حالا این هم اضافه شد
دیگر هیچ راه فراری وجود نداشت

-توضیح می خوام! فورا!







نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
وضعیت محفل نیازی به توضیح نداشت.پنه و ماتیلدا با طناب به درخت بسته شده بودند تا اثر مواد توهم زا از بین برود،گریک هم به شاخه درخت آویزان شده بود تا یاد بگیرد دیگر مواد توهم زا مصرف نکند.آبرفورث همچنان از بزش میترسید و بقیه محفلی ها از گرسنگی زمین را گاز میزدند.

-آخه این چه کاری بود که پروف با ما کرد؟خیلی کار بی عشقی بود!

ماتیلدا هنوز در توهم بود.
-پروف؟وقتی هلگا هافلپاف هست شما به پروف فکر میکنید؟
-ماتیلدا!

پنه نیز به حرف آمد.
-واقعا تو هلگا رو به روونا ترجیح میدی؟متاسفم.

گریک که سر و ته از شاخه آویزان بود تابی به خودش داد.
-من وقتی از اونا میخوردم اینجوری توهم نمیزدم،اینا خیلی توهمین!

کریس پوکرفیس شد.
-گریک تو سکوت کن که همه بدبختیا زیر سر توعه!

رون در میان این گیر و دار ها نظر تخصصی خود را اعلام کرد.
-هی!بز آبرفورث رو بخوریم؟

همه محفلی ها با بی میلی به او نگاه کردند.

-بابا ما خودمون داریم میمیریم!بعد بخاطر جون یه بز خودمونو نجات ندیم؟این بود آرمان های پروف؟

سپس رون دستش را بالا گرفت.
-حالا هرکی با من موافقه دستشو بالا بگیره!

اول کریس،بعد گادفری و همینطور بقیه بچه ها موافقت کردند،گریک هم موافقت کرد اما چون خیلی دستش را دراز کرد طناب پاره شد و با صورت زمین افتاد،احتمالا حالا یاد میگرفت دیگر از آن شکلات ها مصرف نکند.
...
...
رون،کریس و هاگرید طی حرکتی ضربتی از سه جهت به بز حمله کردند و اورا گرفتند،سپس هاگرید بز را روی کولش گذاشت و رون آتش درست کرد.هیزم هم که قبلا ماتیلدا آورده بود.

-خب بیاید بپزیمش!

محفلی ها با خوشحالی و دهان باز به بز نگاه میکردند.

-صبر کنید!

پنه محفلی ها را در لحظه آخر بازداشت.
-پیاز چی؟نزنیم بهش؟

کریس چوبی را به سمت پنه پرت کرد.
-اگه پیاز داشتیم که الان اینجا نبودیم!

هاگرید بز را بالای آتش قرار داد،بز به صورت گریه داری بع بع میکرد.

-صبر کنید!

همه صورت ها به سمت پنه برگشت،اما اینبار او نبود که این حرف را زد.پروفسور دامبلدور از پشت سبزه ها به سمت محفلیون میامد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین

فلش بک!

- اینجا چقدر راحته!

ماتیلدا در حالی که در دریای شکلات و شیرینی ها کرال سینه می رفت، با لبخندی ملیح دسته دسته شکلات ها را در درون دهان خود چپاند. و از تک تک آنها لذت برد. برتی بات های فراوانی در آنجا وجود داشت اما هیچکدام از آنها مزه ی بدی مانند استفراغ* و چرک گوش نمی داد. بر عکس، مزه هایی داشت که تا حالا هیچوقت آنها را نچشیده بود.

تا حالا انقدر خوشحال و شاد نبود! ناگهان موج برتی بات ها بر سرش ریختند و باعث شد که او بخندد و برتی بات های بیشتری در دهانش فرو رفت! به آسمان پشمکی خیره شد. چشمانش را بست و در لذت خود فرو رفت. اما ناگهان حس کرد بدنش لرزید. شاید داشت موج دیگری به سمت او روانه میشد. لرزش بیشتر شد.

چشمانش را باز کرد اما خبری از موج نبود. نگاهی به خود انداخت. و منشا لرزش را پیدا کرد. شکم او به طور بدی می لرزید! به طوری که موج کوچکی در اطراف درست کرده بود و چند تا برتی بات را روی خود حرکت می داد. ماتیلدا تعجب کرد که چرا شکمش می لرزد. پلک زد اما دیگر در دریای برتی بات ها نبود! به اطراف نگاه کرد و درخت های بلند قامت و بوته های زیادی دید!

ناگهان موج ناگهانی اتفاقات به او هجوم آوردند و او را در بر گرفتند. تازه اتفاقات را به یاد آورد. به همین علت، ناله ی کرد. او داشت خواب می دید. دریای بی کران برتی بات ها و خوردنشان تنها رویا بود. همه چیز در جنگل فرق داشت. آنجا فقط پر از درخت و برگ و رنگ سبز بود. اما در رویایش، دنیایی رنگی وجود داشت که میشد تمام مزه های برتی بات های جهان را چشید.

همه چی فرق کرده بود. اما تنها چیزی که پابرجا مانده بود، شکم موجیش بود که مدام ویبره می رفت. او می دانست که این شکم او بود که او را از خواب شیرینش بیرون کشیده بود. پس به آن ضربه ای زد و باعث شد که بیشتر ضعف کند! دیگر تحمل نداشت. تنها چیزی که می خورد، برگ خشکیده بود و یا حتی مجبور بود چوب های سفتی بخورد که دندان او را یکی دوتایی کرده بودند!

از جای خود بلند شد. اما ناگهان گریک که با عجله راه می رفت، به او خورد. و باعث شد چیز های کوچولویی بر روی زمین بیفتند! او سریع گفت:
- ماتیلدا! چرا سر راه وایسادی؟
- من که گوشه وایسادم! تو خودت اومدی به من زدی!
- رو حرف بزرگترت حرف نزن! من از پروفسور دامبلدور پیرترم بچه!

او این را گفت و غرولند کنان آنجا را ترک کرد. ماتیلدا گفت:
- آقای الی... یعنی گریک! صبر کن! اینا برای توئن!

اما دیر شده بود. او رفته بود. ماتیلدا آنها را بر داشت! شکلش شبیه شکلات بود. اما رویش نوشته بود:
شکلات توهم زا! با این، به دنیای شکلات و برتی بات ها سفر کنید!

ماتیلدا کمی فکر کرد. اگر این شکلات می توانست او را به دنیای خود برگرداند، ارزشش را داشت. او می دانست که همه ی چیز های توهم زا، همیشگی نبودند. پس فکر کرد که بد نیست آنها را امتحان کند. پس همه شان را برای خود برداشت. روی بعضی از آنها، توهم زا ننوشته بود. پس او غیر توهم زا هم داشت. لبخندی زد. و بقیه را در جیبش ریخت!‌

- چیکار می کنی‌؟

پنه لوپه با تعجب جلو آمد و دوباره سوالش را تکرار کرد! ماتیلدا نمی خواست که کسی از این قضیه بو ببرد! اگر هم ببرد، از شکلات های توهم زا نه! ماتیلدا به پنه نگاه کرد و خستگی را در چشمانش مشاهده کرد! پنه لوپه خیلی برای محفل زحمت کشیده بود. پس بد نبود که یکی از شکلات های غیر توهم زا را به او بدهد تا شاید کمی از لطف هایش جبران شد!

ماتیلدا دست در جیبش کرد و یکی از شکلات های معمولی را به پنه لوپه نشان داد. پنه لوپه ابتدا به خود سیلی محکمی زد، سپس خود را نیشگون گرفت. زبان خود را گاز گرفت. جیغ زد... جیغ بلندتری زد و دوباره خود را سیلی زد که به خود آید! و وقتی فهمید خواب نیست، با خوشحالی فریاد کشید:
- شکلات!

اما با خشم به ماتیلدا گفت:
- تو اینا رو داشتیو نمی گفتی؟!

او آستین هایش را بالا زد و دستانش را برای خفه کردن ماتیلدا آماده کرد!

- چی؟!... نه! اینا رو از رو زمین پیدا کردم!
- ماتیلدا!
- باشه! باشه! از جیب گریک افتاد!
- چی؟! گریک؟!

بعد چند سال، بالاخره دوباره آتشفشان هاوایی ( نسخه ی کوچکترش) فوران کرد. مواد مذابش روی گل ها و بوته های کنارشان ریخت و باعث شد گلبرگ های گل های بیچاره، ذوب شود. دود آتشفشان هم که از دریچه ی اصلی ( گوش پنی!) به صورت ماتیلدا خورد، باعث شد که صورتش بسوزد! ماتیلدا به تته پته افتاد!

- ترو... ترو خدا اون آتشفشانو خاموش کن! داره صورتم می سوزه!
- کپسول آتش نشانی نداریم!

حالا نوبت ماتیلدا بود که بعد چند ماه، پوکر فیس به او خیره شود! اما ناگهان به فکرش رسید که ممکن بود که شکلات موثر واقع شود و آتشفشان را خاموش کند. پس ماتیلدا گفت:
- بیا شکلات بخور! پیش فعال شی! انقدر پیش فعال که دل و رودت جابجا بشه! شاید دریچه ی آتشفشان بره تو شکمت. حداقل اونطوری دیگه تموم اجزای بدنت از درون می سوزه. منو دیگه نمی سوزونه!
- بده من اون شکلاتو!


ماتیلدا شکلات خودش و پنه را باز کرد. برای خودش را خورد و آن یکی را به پنه داد. پنه هم مشتاقانه آن را بلعید. اما غافل از آنکه آن... یک شکلات توهم زا بود! روی بسته ی شکلات، با خط مشکی هشدار داده بود و بخاطر سایه ی درختان، ماتیلدا آن را ندیده بود!

پایان فلش بک!

...................................
*: گلاب به روتون!
پ.ن: ببخشید طولانی شد. دست خودم نبود! متنو کم می کردم، بد میشد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۰:۴۲ جمعه ۲۱ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
در همین هنگام،مرلین کبیر که به طور اتفاقی داشت از از آنجا رد میشد دعای دخترک را شنید.
-هکتورو به ما برسون!

مرلین که بسیار سوپرایز شده بود که وسط جنگل هم کسی از وی کمک میخواهد،به سمت دختر رفت.
-بلی دخترم؟درخواستی داری؟

پنه لوپه بی توجه به مرلین به دعای خود ادامه داد.

-هوی دخترک بی ادب!مرلین دارد با تو...
-نخیر!من از روونا ریونکلاو درخواست دارم!

مرلین اشک در چشمانش جمع شد.
-چرا؟دخترم چرا؟
-زیرا پروف فرموده اند شما که بعنوان مرلین رفتید مرگخوار میشوید و دیگر مرلین کبیر نخواهید بود و بلکه...

مرلین بی توجه به حرف های دخترک حرفی زد و به سمت افق رفت.
-روی فعل ها و ادبیات فارسی کار کن فرزندم.بای.

پنی فهمید دل مرلین شکسته است، بنابراین خواست جبران کند.
-مرلین کبی...
-جواب نمیدهیم.برو از همان روونا درخواست کن که هکتور بیاید.تازه ما مرگخواریم هکتور هم آشنایمان بود.دلت بسوزد.

دست بر قضا،روونا ریونکلاو نیز با هلگا هافلپاف در حال گذر از جنگل بودند.پنه لوپه روونا را که دید،لحظه ای هنگ کرده،سپس به تنظیمات کارخانه برگشته و از خوشحالی روح از تنش جدا شد...

-هوی کجا؟برگرد سر جات!

ماتیلدا به موقع رسید و روح پنه لوپه رو سر جایش برگرداند.اما به محض دیدن هلگا هافلپاف خودش جان به جان آفرین تسلیم کرد.ناگهان سالازار اسلایترین همراه گودریک گریف...

-شما اینجا چیکار میکنید؟

کریس با تعجب به ماتیلدا و پنی نگاه میکرد.

-کریس روونا اومده!مرلین اومده!
-کریس هلگا اومده!
-چی میگید؟هلگا و مرلین و روونا که الان هشتصد تا کفن پوسوندن!

پنی فردی نامعلوم را بغل کرد.
-موسس گروهمونو نمیبینی؟

کریس با ترس به پنی خیره شد.
-اممم...بچه ها شما چیزی مصرف کردید؟

ماتیلدا به فردی نامعلوم که هلگا مینامید تعظیم میکرد.ناگهان گریک الیواندر درحالی که زمین را میگشت به آنها نزدیک شد.
-بچه ها شما یه چیزی شبیه شکلات ندیدید؟یکم مزش تلخه...
-گریک!تو بچه ها رو متوهم کردی؟

گریک دستی به مویش کشید.
-نه!میگم که شکلات...
-گریک!
-خب اونو آورده بودم که اگه داشتیم از گشنگی میمردیم...حالا چه میدونستم این فضولا برش میدارن!

وضعیت بسیار قمر در عقرب شده بود،از یک طرف فراموشی آبرفورث،پروف نگران و از این طرف گشنگی،توهم و کارهای جدید و عجیب گریک...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۰۴ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پنه لوپه کمی به اطراف نگاه کرد و چشم های دردناکش را گشود؛ تمام بدنش آزرده و زخمی بود و جای گاز خفاش پروانه نما هنوز روی دستش دیده می شد.
- اینجا چه خبره؟ چه بلایی سر سوژه اومده؟ مگه پروف پشت بوته ها قایم نشده بود؟ مگه آبر اونوَر نبود؟ مگه آقای اولیوندر حافظشو از دست نداده بود؟
- گریک!

پنه لوپه پوکرانه به گریک که در عالم خواب هم این را از یاد نمی برد نگاه کرد.
- بلندشین بچه ها! هممون قارچ توهم زا خوردیم! هرچی تاالان دیدین چرت و پرت بوده!
- بَرَبَبَ! ما کل جنگلو شخم زدیم هیچی به جز علف هرز و برگ خشک پیدا نکردیم! قارچ پیشکش!

پنه لوپه دستی به چانه کشید و به فکر فرو رفت. بین آن همه هیاهوی خوردن بز آبرفورث، این همه اتفاق عجیب افتاد... یعنی چه کسی قصد داشت آن ها را از این کار بازدارد؟

نگاهش به آبرفورث حیوونکی افتاد که فوبیای حیواناتش هنوز برجای خود باقی بود و هیچکس هم راهی برای حل این مشکل نداشت... آنها باید یک معجون ساز پیدا می کردند!
با رسیدن اولین فکر ممکنه به ذهنش، لب گزید و " خاک بر سرت با این فکرای احمقانت" ی به خودش گفت. هکتور دگورث گرنجر؟ آدم قحط بود که یک مرگخوار به ذهنش رسیده بود؟

ولی کاش، کاش گذار هکتور به آنجا می رسید... اگر می رسید، این افتضاح جمع می شد!



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۳۵:۲۰ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
هری تلاش کرد به روی خودش نیاورد.

_البته البته پروف شما خیلی جوونین!

پروف نگاهش را به سمت برادرش برد.

_برادر عزیزم! خوبی؟

-نله!

-من را به یاد می آوری؟

-نله!

_

پروف نگاهی ترسناکی به محفلی ها انداخت.چشمانش تا آخر باز شده بود.

_خیلی هم بد نی!

ناگهان رد وبرقی پشت پروف زد.

همه ی محفلی ها پشت دو نفر جمع شده بودند:ماتیلدا و پنه! پروف نگاهش را به سمت انها برد.

_شماها هم در این کار نقش داشتین؟

_نه

_آممممم.... آره! نه ! اصلا شاید!

_آخر سر جوابت چیه؟

_شاید!

او در وضعیت سختی قرار گرفته بود. تصمیمش را گرفت.

_نله!!!!!!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
-آقای الیواندر بگو دیگه!
-دوباره این نسل جدید...

ماتیلدا دیگر به حرف های الیواندر گوش نداد.به سمت محفلی ها که دور آبرفورث در سمتی دیگر حلقه زده بودند رفت.
-کررررررررییییییییییییس!

کریس سراسیمه برگشت و حالت تدافعی گرفت.
-چیه چیشده؟مرگخوار اینجاس؟
-نه
-بلاتریکس؟
-نه.میگم مرگخوار نیست بعد میگی بلاتریکس؟

کریس چوبدستی اش را بیرون آورد.
-خوده ولدمورت؟

ماتیلدا قرمز شد.
-نه!نه!این گریک...
-گریک؟خجالت بکش نود سال ازت بزرگتره جناب آقای الیواندر.

ماتیلدا جیغ کشان روی سرش زد.
-گوش کن!این داره من رو اذیت میکنه!پنی هم همینطور!آملیا...
-خب؟بگو اذیت نکنه.

ماتیلدا اینبار جای سر خودش،توی سر کریس زد.
-الان باید بیای کمک من!

کریس سرش را پایین انداخت.
-آخه ماتیلدا تو این وضع؟آّبر رو که میبینی حالش رو...

ماتیلدا به نشانه قهر به کریس پشت کرد.

-خب منطقی نیست ماتیلدا؟پروف اگه بفهمه که برادرش رو اینجوری کردیم میکشتمون!باید فعلا به فکر این باشیم!



پنی سعی در بیرون کشیدن جواب از زیر زبان گریک داشت.
-آقای الیو...
-گریک!

پروفسور دامبلدور در پشت بوته ها به سمت آنها حرکت میکرد.او نمیتوانست تحمل کند گریک اینگونه با فرزندان عزیزش رفتار کند.از طرفی نیز به این فکر میکرد بعد از ماموریت کریس را به دلیل بی خاصیتی از گریمولد با اردنگی بیرون کند.

پنی بالاخره داشت گریک را به حرف میاورد.

-خب راه حل اینه که...

ناگهان چشم های گریک گرد شد و بی حرکت روی زمین افتاد و صدای تالاپی داد.

کریس به همراه دیگر محفلی ها به سمت گریک دویدند.

-گریک؟

گریک دهانش را باز کرد.
-گریک؟

ماتیلدا پوکرفیس میشود.
-خب آقای الیواندر!
-آقای الیواندر؟


پروفسور در حالی که به سمت هری برمیگشت گفت:
-نمیتونستم تحملش کنم.حالا با ورد فراموشی بچه های عزیزم راحتن هری.
-اونم بچتون بود.

پروفسور اشک در چشمانش حلقه زد.
-مگه من چند سالمه هری؟صد و پنجاه دیگه چیزیه؟گریک معلمه من بود زمان تحصیل!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
ماتیلدا حس کرد که پنی در حرفش شکی وجود داشت ولی میخواست که یکم امید داشته باشه برای همین چیزی نگفت دوباره رو کرد به الیواندر و گفت:
- آقای اولیواندر!
- اسممو می شنوی بال در میاری
ابهتو می بینی شاخ در میاری
دوئلتو می بینم میگم هی بدم نی .... اولیواندر؟.... اولیواندر نداریم اینجا!

ماتیلدا پورکر فیس طور به پنه نگاهی کرد و دوباره روشو چرخوند و به الیواندر گفت:
- آقای اولیوندر خودتونین دیگه!
- من الیواندرم!
- به انگلیسی اولیواندر میشه دیگه؟
- انگلیسی حرف میزنی بگن شاخی
شاخ بودن به این چیزا نیست حاجی

ماتیلدا دو بار پوکر فیس طور به پنه نگاه کرد و دوباره گفت:
- میشه رپ نگین؟
- نه!.... بزرگی گفته:
فک میکنی موزیک شغل منه ولی نه
موزیک یه عشقه که توم شعله وره
- من دیگه نمیتونم... پنه کار خودته
- آقای اولی... ببخشید الیواندر...
- شما منو گریک صدا کن.
- گریک؟.... آخه زشته.... شما بزرگترین!
- سن فقط یه عدده عزیزم، فقط یه عدد!... مهم دله!
- خب گریک.....
- جان؟
- میشه بهمون کمک کنی؟
- شما جون بخواه..... حالا چه کمکی؟
- یه مشکلی برای ابرفورث پیش اومده!
- ابی.... اون همیشه مشکل داشت..... حالا چی هست؟
- به طور کاملا اتفاقی از هرچی حیوونه می ترسه.
- حتی بزش؟
- حتی بزش!
- اوه اوه پس قضیه خیلی جدیه... چیزی خورده؟ سرش به جایی خورده؟
- بطور خیلی اتفاقی... خیلی اتفاقی ما دستمون به چند تا چیز خورد یه معجونی درست شد و بطور خیلی اتفاقی تر دادیم ابرفورث خورد.
- تو این کارو کردی؟
- من و ماتیلدا!
- شما که هرکاری کنی خوب کردی ولی این ماتیلدا خیلی کار اشتباهی کرد... ای ماتیلدای بد!

ماتیلدا که با دهانی باز این گفت و گو رو دنبال میکرد، گفت:
- چرا اون خوب کرده من بد؟
- زیرا من صلاح را در این دیدم.
- پنه.... این چرا اینجوری شد؟
- بعد اون اتفاق یکم مشکل براش پیش اومده.... دو شخصیتی شده!
- وقتی بزرگتری اینجا وایساده با یکدیگر حرف نزنید.
- گریک...
- من سن پدرت را دارم دختر جان... نسل شما چقد عجیب هستند.

ماتیلدا که دیگه داشت دیوونه می شد، گفت:
- آقای الیواندر.... تورو جون عزیزت راهکار داری بگو
- بچه های این نسل چقدر عجله دارند.... ببین دختر جان راهکار این است.
- چیه؟
- دیگه همه چیز را نباید من بگویم نفر بعدی توضیح می دهد.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.