هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ دوشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
پایان سوژه!

کروشیو به لینی برخورد کرد و متاسفانه او بیهوش شد و کار را برای محفلی های پشت نرده ی خانه ی ریدل سخت تر کرد. پنه لوپه در حالی که به پیشانیش ضربه میزد، گفت:
- حتی هوش سرشار منم اینجا به کار نیومد! کسی دیگه ای تو مرگخوارا پیکسی نیست؟!

همه سرشان را به علامت نفی تکان دادند و پنه لوپه بیشتر حرص خورد!

خانه ی ریدل!

-جمعیت مرگخوار دیوونه شدن! همه به صف شین تا یه کروشیوی دیگه نصیبتون نکردم!

همه ی مرگخوار ها از ترس اینکه عاقبتشان مثل مرگخوار های بیهوش در سرتاسر حیاط شود، سر جای خود ایستادند. و خبرداری گفتند. اما آنها که محفلی نبودند! پس نظم و انضباط هم در کارشان نبود! پس صف بستن هم برایشان مشکل بود! بلاتریکس که دیگر طاقت بی عقلی مرگخوار ها را نداشت، فریاد کشید:
- حیف که میخوایم بریم دامبلدور رو بکشیم و به افراد زیادی نیاز داریم. ولی مرلین می دونه که اگه کار دیگه ای نداشتیم، چیکارتون می کردم!

سپس نگاهی به پشت نرده ها انداخت. اما محفلی ای ندید. اما او نگران شده بود!
- همه به کلبه ی سپید آپارات کنن!

و اولین نفر هم خودش رفت. محفلی های پشت نرده های خانه ی ریدل اما، داشتند از ترس می مردند. پس آنها هم تصمیم گرفتند به رون و بقیه بپیوندند!

جایی در اعماق کلبه ی سپید!

دامبلدور از صدای نگران محفلی ها، به وضوح لذت می برد و بخاطر همین، لبخند شیرینی بر لبان او نقش بسته بود! او خود را در اعماق کلبه ی سپید، جایی که هیچکس از آن خبر نداشت قایم کرده بود و به حرف های یارانش گوش سپرده بود. او خوشحال بود که بالاخره محفلی ها به فکر او افتاده بودند و روشنایی را بخاطر آورده بودند.

کم کم داشت خسته میشد که ناگهان صدای فریاد بلاتریکس، پرده ی گوش پیرمرد را پاره کرد!
- حمله!

دامبلدور صدای انواع طلسم و ورد ها را شنید که محفلی ها و مرگخوارا ها روانه ی هم می کردند! او صبر کرد که زمان مناسب، فرا برسد و بعد از تاریکی ها و پناهگاهش بیرون آمد. او دید که چیزی از نیرو های مرگخوار، غیر از بلاتریکس و هکتور باقی نمانده بود! جلو رفت و به جایی رسید که در دید همه بود. سپس فریاد زد:
- من اینجا هستم!

همه در جای خود میخکوب شدند و به پروفسور خیره شدند!
- بله! اینجانب آلبوس دامبلدور، به اطلاع شما می رسانم که من کاملا سالم و تندرستم!

و برای اثبات حرفش، چرخ و فلکی زد. و با اینکار، صد ها فک بر روی زمین افتاد! آلبوس ادامه داد:
- بله. یاران روشنایی، من و روشنایی را به فراموشی سپرده بودن! برای همین، اطلاعیه ای زدم که بلکه اونا نگران پروفسورشون بشن! خیلی وقت بود که محفلی ها و مرگخوار ها طلسم خاصی به دشمن خود روانه نکرده بودن. در واقع شما ها، جنگ بین خودتون رو به سادگی فراموش کردین. اما این دشمنیتون قدمت داره. و من، می خواستم که این رسم ادامه پیدا کنه!

بلاتریکس جوش آورده بود. خطاب به دامبلدور گفت:
- اسکل کردی؟
- جان؟! البته فرزند... این کلمه در فرهنگ پارسی ها نیست. سر کار گذاشتن درسته جانم! و اگه منظورت با اونه، آره!

بلاتریکس دیگر تحمل نداشت!
- من نمی تونم تو رو بین اینهمه محفلی بکشم! ولی کار دیگه ای می تونم بکنم! این طوری بعدا لرد عزیزم می تونه بیاد بکشتت!

قبل از واکنش محفلی ها، بلاتریکس طلسم نا آشنایی به دامبلدور زد. و بعد با هکتور به خانه ی ریدل آپارات کرد! همه دور پروفسورشان که به زمین افتاده بود، جمع شدند!
- پروف حالت خوبه؟!
- آب قند می خواین براتون بیارم؟
- اون طلسم چی بود که این شکلی شدین؟!

پروفسور از لای دندان هایش به سختی سخنی گفت!
- یاران، تا دقایقی پیش، مریضی من چیزی جز شایعه نبود! اما الان به حقیقت پیوسته! از این به بعد باید واقعا مواظب من باشید!

بلاتریکس طلسم "صد نوع بلا در دنیا" را روانه ی دامبلدور کرده بود!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین


بلاتریکس مرگخوارهارا به صف کرده بود و به هرفرد کروشیویی تقدیم میکرد.
-پس این لینی کجاس؟رفت کرابو بیاره خودشم گم شد؟کروشیو!

هکتور که سعی میکرد جاخالی بدهد،معجونی را از جیبش درآورد.
-بیا این آرومت میکنه...
-کروشیوووو!

در آن سوی نرده محفلی ها لینی که با طلسم فرمان مطیع آنان شده بود را با لبخندهای شیطانی سوی مرگخواران فرستادند.
به محض اینکه چشم بلاتریکس به لینی افتاد کروشیویی نثار او کرد.
-کجا بودی؟

پشت نرده ها
کریس توی سر خودش میزد.
-پنی بگو کجا بود دیگه!
-کجا بود؟
-تو باغچه!

لینی نیز این حرف را تکرار کرد.
-تو باغچه!

بلاتریکس قیافه متفکرانه ای به خود گرفت.
-مسخره میکنی یا؟

دوباره پشت نرده ها

-مسخره میکنه یا؟
-یا چی؟
-نه بابا رفته بوده دست به آب!

لینی نیز به بلاتریکس همین را گفت.
-نه بابا رفته بوده دست به آب!
-کی رفته بوده دست به آب لینی؟مشکوک میزنی.

و باز هم پشت نرده ها

-شک کرد!
-شک کرد؟

پنی خیلی سعی کرد جیغ نزند.
-ایبابا بسه دیگه!خودم میدونم چی باید بگه!

سپس تکرار کرد.
-من دامبلدور رو دیدم درحالی که با سه تا محفلی از خیابون پشت خونه ریدل رد میشد!

لینی نیز همین را گفت.بلاتریکس با دهانی باز فقط به لینی نگاه میکرد.
-مگه میشه؟ینی اونا زودتر از ما رسیدن؟کروشیو!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین

پنه با خوشحالی گفت:
- اگه نقشه خوب پیش رفت و اگه سلامت پروف تایید شد، به همه حتی مرگخوارا شام میدم! سه سیخ جیگر، سیخی شیش هزار. سه سیخ جیگر‌ شیخی سیش هزار...

محفلی ها به همدیگر نگاه کردند. تا آن موقع فکر می کردند که پنه لوپه باهوش ترین فرد در ریونکلاو و محفل بود. اما نباید آدم به چشم خود اطمینان کند! همه می خواستند جمله های پنه ادامه پیدا نکند. اما بهانه ای نداشتند. اما ماتیلدا ناگهان چیزی به یاد آورد و با تعجب به پنه لوپه چشم دوخت.

- دوغ گاز دار، گاز دوغ دار...
- پنی؟

پنه لوپه حرف های پر مفهوم خود را برای لحظه ای قطع کرد و به ماتیلدا خیره شد!
- میگم پنی... یهو وسطای داستان ظاهر شدی و گفتی شیشه مربا رو در بیار. بعد یه چیز بگم؟ مگه تو توی کلبه سپید نبودی؟!
- چی؟ یعنی این همه رول گذشت، تو نفهمیدی؟
- آخه کسی به این موضوع اشاره ای نکرده بود!
- باید خودت می فهمیدی دیگه!

او گلوی خود را صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن!

فلش بک!

- زیر پاهام علف سبز شد!
- برای من کدو در اومد!
- کاشکی برای من استیک در می اومد!
- بسه!
همه به پنه لوپه ی عصبانی خیره شدند. دیگر ماتیلدایی آنجا نبود که به او بگوید:
- جیغ نکش!

پس او با خیال راحت جیغ بنفشی کشید و خود را خلاص کرد. او فکر می کرد که ادوارد علنی به او گیر نمی دهد. اما مثل اینکه او هم به جوش آورده بود!
- پنی! من گفتم دو سه بار در روز مُجازی! اما الان شد چهار تا!
- از کجا می دونی؟!
- رون از طرف ماتیلدا پیغام آورد!

و پنه لوپه با شنیدن این حرف، هر چه فحش در دنیا بود نثار ماتیلدا کرد! لحظه ای مدیتیشن به سبک تاتسویا موتویاما در کلاس را به یاد آورد و در این لحظه، تنها چاره مدیتیشن بود. بعد گذشت پنج دقیقه، لبخندی بر روی لبان پنه شکل گرفت. گویا مدیتیشنش را با موفقیت به پایان رسانده بود!
- خب... ما سه نفر رو برای معطل کردن مرگخوارا در خونه ی ریدل داریم! و اون سه تا... تعریفی ندارن. یعنی اینکه بالاخره آدم برا نگه داشتن یه گروه، به فکر نیاز داره. که اونا خب... رک بگم! اونا مغز کافی ندارن!

رون گفت:
- یعنی میگی که تو خیلی باهوشی و می خوای بری اونجا و مارو تنها بذاری؟!
- دقیقا!

اما با نگاه های خشمگینانه ی محفلی ها، به تته پته افتاد!
- یعنی اینکه... من دوست دارم که اینجا بمونم. اما آخه من مطمئنم که نمی تونن مرگخوار ها رو معطل کنن. حداقل بهتره که معطل کنیم اونا رو که نیان اینجا. بعدشم، دوست دارین تلفات بدیم؟ می خواین ماتیلدا، گادفری و کریس بخاطر مغز کافی نداشتن، قربانی بشن؟

همه محفلی ها سرشان را به علامت منفی تکان دادند. اما ناگهان مردی راهش را از میان جمعیت سفید باز کرد و به جایی رسید که صورتش واضح دیده شود!
- اصلا نگران نباش پنی! برو... یه ریونکلاوی دیگه برای مدت کوتاهی جای مغز سرشارتو پر می کنه!

همه با نگاه های پرسشگرانه گفتند :
- کی؟
- من! یعنی گریک الیواندر!

همه ی محفلی ها چپ چپ او را نگاه کردند. اما ریونکلاوی های دیگر از نظیر یوآن و ادوارد نتوانستند خود را کنترل کنند و اعتراض را از سر گرفتند!
- تو؟ وقتی یوآن اینجاست، دیگه برا چی تو، تازه وارد؟!
- اصن یوآن که هست. ادواردو چی میگی؟ شیطونه میگه بیام براتا!
- هوش سرشار فقط تو رگ من و ادوارد جریان داره...

رون اشاره ای به پنه کرد و آرام به او گفت:
- سریع آپارات کن که صحنه ی خورده شدن گریکو ندیدی! من سعی می کنم نجاتش بدم اما ممکنه که از گشنگی اونو بخورم. به هرحال... اون به احتمال نودو نه درصد از هر لحاظ خورده میشه! بدو تا دیر نشده!

پنه لوپه نگاهی به او انداخت. اما بعد شانه ای بالا انداخت و به پشت نرده های خانه ی ریدل آپارات کرد!

پایان فلش بک!

- همین بود قضیه؟ امیدوارم گریک خورده نشده باشه!
- آره! حالا دیگه بیاین به کار مهممون برسیم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
لینی به اطرافش نگاه کرد و سه محفلی رو دید که بالا سر شیشه وایستادن و بهش خیره شدن. سعی کرد که با حرکات سریع محفلی ها رو گیج کنه ولی بعدش متوجه شد که این کار سودی نداره. برای این سعی کرد با ضربه های شدیدی شیشه رو بشکنه. وقتی اونم موفق نبود چوب دستیش رو در آورد و سریع طلسمی اجرا کرد.
-کروشیو

طلسم لینی به شیشه برخورد کرد و برگشت به سمت خودش. صحنه ها اسلوموشن شدن و لینی میتونست طلسم رو ببینه که خیلی آروم و سوت زنان به شیشه برخورد میکنه و بعد همونطور سوت زنان به طرف خودش برمیگرده. اسلوموشن تموم شد و لینی از درد به خودش میپیچید. محفلی ها برای لحظاتی به لینی و شیشه نگاه کردن، بعد به هم نگاهی انداختن و از خنده زیاد رو زمین افتاده و غلت زدن.

بالاخره شکنجه لینی تموم شد و اون با موهایی پریشون از رو زمین بلند شد و دوباره به محفلی ها نگاه کرد. محفلی ها هم خندشون بند اومده بود و از رو زمین بلند شدن و به لینی نگاه کردن.
-چی میخواین از جون من؟ من پولدارم پول میدم بهتون. من گرداننده سایتم دسترسی میدم بهتون. اگر بذارین برم بیرون بهتون اینقد پول میدم که دسترسی دیگه نیازی نداشته باشین. قول میدم به کسی هم نگم.

محفلی ها به فکر فرو رفتن. محفل به پول زیادی نیاز داشت و شاید اگر مقداری پول دستشون رو میگرفت میتونستن خیلی کارها باهاش بکنن. گادفری به عنوان اولین نفر آرزوش رو اعلام کرد.
-با این همه پول میتونم کلی کلاه جادویی دیگه بگیرم، تو هر کدوم یه خرگوش قایم کنم.

تا کریس اومد درباره آرزو هاش حرف بزنه پنه لوپه دونه ای پس گردنی به جفتشون زد و با عصبانیت گفت:
-یادتون رفته پروف زندگیش در خطره و مرگخوارا میخوان حمله کنن؟

لینی فرصت رو غنیمت شمرد و سریعا چوب دستیش رو از جیب کوچیک پیکسلیش در آورد. چوب دستی رو به سمت محفلی ها گرفت و گفت:
-آهااا ، حواستون پرت شد. الان یه بلایی سرتون میارم که نفهمین از کجا خوردین ... ایمپریو !

طلسم دوباره همونقدر آروم و سوت زنان به شیشه برخورد کرد و به سمت خود لینی برگشت. اثرات طلسم ایمپریو باعث می شد که لینی هرکاری که محفلی ها بخوان رو انجام بده. چشمای پنه لوپه برقی زد و به آرومی شیشه رو از لینی برداشت و گفت :
-راحتر تر از چیزی بود که فکر میکردم. حالا میتونیم حسابی معطلشون کنیم.




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- اون شیشه لعنتی رو از تو کیفم در بیار! اونی که پره!

پنه لوپه مدتها بود که اعصاب نداشت.

- باشه دیگه! بیا!
ماتیلدا پیروزمندانه شیشه مربا را بیرون آورد و به پنه لوپه داد.

- می گم آ... تو چرا تو کیفت شیشه مربا داری؟
- توش آلوچه نگه می دارم! برای گیرانداختن ولدمورت به شدت کارآمده!
- آها! یادم می مونه!
- و الانم قراره از همین ترفند استفاده کنیم!

پنه لوپه نگاهی به اطراف انداخت و سعی کرد با شب کوری اش کنار آمده و لینی را پیدا کند. خوشبختانه تنها بود و در یک گوشه با یک ملخ حرف می زد.

کریس سنگی را پرت کرد تا حواس لینی را به آن طرف جمع کند؛ و دقیقا به همین شکل لینی با گوش های تیزش صدا را شنید و به پشت نرده ها پرپر زد.
- کسی اونجاست؟

لینی جلوتر آمد و با دیدن شیشه آلوچه ها با شادی گفت:
- آخ جون! حالا برای ارباب جونم آلوچه می برم و خوشحالش می کنم! به هیشکیم هیچی نمی گم! کاملا تک خوری می کنم! ولی... چجوری ببرمش؟

لینی سعی کرد با تلاش بیشتر شیشه را جلو ببرد اما... دریغ از یک حرکت کوچک! و این همان چیزی بود که محفلیون می خواستند. ماتیلدا از پشت سرش به آرامی جلو رفت و در یک حرکت انتحاری، لینی را در شیشه حبس کرد.




💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
خلاصه:محفلی ها از پیش دامبلدور رفتن،دامبلدورم برای اینکه اونارو برگردونه تو روزنامه میزنه که مریضه و به زودی میمیره،اما مرگخوارا هم این خبر رو میبینن و بلاتریکس ارتشی درست میکنه تا به سمت کلبه سپید هجوم ببرن و دامبلدور رو بکشن،محفلی ها به همراه ارتش ویزلی منتظرن که از پروفسور دفاع کنن بجز سه نفر که پشت نرده های خونه ریدل موندن تا مرگخوارا رو به هر نحوه ای معطل کنن،ماتیلدا کریس و گادفری!اما دعواشون میشه و حتی تا مرز دویل پیش میرن تا بلاتریکس اون سمت خونه ریدل هم با مرگخوارا دعواش میشه و محفلی ها با شنیدن صداش،به خودشون میان...
.........................................................................
-ما چیکار کردیم؟بدویید معطلشون کنیم.

وسط های راه گادفری ایستاد.
-بریم اونجا چیکار؟دویست تا مرگخوار اونجان میزنن میکشنمون!

سه محفلی با ناامیدی روی زمین مینشینند.

آن سوی نرده ها

-من میزنم اونو میکشم!
-آروم باش بلا!مگه چی...
-سکوت!هیس!حرف نباشه.خودش کجاس؟

لینی جلو آمد.
-رفت دست به آب.تو باغچه.

بلاتریکس عصبانی تر میشود.
-سه تا دست به آب تو خونه ریدل هست!بعد رفته تو باغچه؟!آدم...اگه تا پنج دیقه دیگه نیاد خودم میرم و میکشمش!

لینی که میبیند وضعیت وخیم است تصمیم میگیرد کراب را پیدا کند.همانطور که پیکسی باغچه را دور میزند متوجه حرکتی پشت نرده ها میشود.

پشت نرده ها هم محفلی ها برگ برنده شان را میبینند.

-اگه لینی رو بگیریم،حسابی معطلشون میکنیم!حتی شاید نقششون به هم بخوره!

گادفری دوباره سعی میکند مخالفت کند.
-به این راحتیا هم نیست بی سر و صدا...
- ی پیکسیه دیگه!ی شیشه مربا میندازیم روش میگیریمش!

ماتیلدا گفت:
-باشه،ولی تو هنوز قدرتای یه پیکسی رو نفهمیدی!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
- اما این جمله رو دیگه همه میدونن! هوش و علم، شجاعت و غلبه بر ترس و نجابت و وقار به وسیله ی سختکوشی قابل دسترس است!
- خب خودت به حرفت دقت کن! میگی " همه" اما همه ی کجا؟! خب این جمله رو معلومه که همه ی هافلپافی ها می دونن! اما همه ی هاگوارتز این حرفو قبول نداره!
- هه! پس حرف تو رو قبول دارن؟!
- حرف منو دیگه همه می دونن!
- خب من نمی دونم!
- پس تو خنگی!
- هوی! خودت خواستی ای...

محفلی ها سر مسئله ی بی اهمیتی، سر هم داد می زدند و به نوعی با هم دعوا می کردند. آنها انقدر آتشی بودند که از هم درخواست دوئل کرده بودند! گادفری و دخترک زرد پوش یعنی ماتیلدا، خود را گرم می کردند که سر مسئله ی ناچیزی، با هم دوئل کنند.

ماتیلدا در این فکر بود که گادفری دفعه ی قبلی با اختلاف نیم امتیاز، او را برده بود. پس سعی می کرد که استراتژی هایی که رز و دورا به او یاد داده بودند را تمرین کند. هیچکس حق نداشت به گروه هلگا و بچه هایش توهین کند. ماتیلدا معمولا دختری مهربان بود. اما وقتی از هافلپاف حرف بدی گفته شود، به سیم آخر می زند!

و اما گادفری! کریس سعی می کرد که راهنمایی، نصیحت و کمک کند. اما گادفری گفت:
- از این راه تو دوئلت استفاده کردی؟!
- آره... مگه چیه؟
- خب بخاطر همینه که تو دوئلت باختی! نمی خوام کمک!

او خیلی اعصابش خورد بود! ماتیلدا کسی نبود که به ریونکلاو توهین کند. و اگر کند، اصلا مهم نبود .چون او کسی خاصی نبود! گادفری می دانست که ماتیلدا نمی داند که هوش گادفری و دوستان ریونکلاوی اش چقدر زیاد است! خیلی زیاد! زیرا کلاه آنها را در ریون انداخته بود! ماتیلدا هوش کلاه که هیچ، حتی هوش ریونی ها هم نداشت! و گادفری مصمم بود این را به او بفهماند!

درون خانه ی ریدل! ارتش مرگخوار ها!

- همه منظم وایسین دیگه!

بلاتریکس به ستوه آمده بود! مرگخوار ها انقدر بی نظم بودند که این بی نظمیشان باید در گینس ثبت میشد! اما به هر حال... بلاتریکس از هر روش پلیدانه ای که بود آنها را به نظم آورد. وسط صف ایستاد و شروع کرد به حرف زدن:
- خب همه می دونن که دامبلدور مریضه! ما اطلاعیه زدیم و بله! تعدادمون هم که خیلی زیاده! و حالا... ما قراره که با تمام نیرو ها به کلبه ی سفید آپارات کنیم! پیرمرد رو بکشیم! خونه رو نابود کنیم و دوباره به اینجا بیایم که جشن بگیریم. لرد بزرگوار هم الان نمی تونن بیان که به ما دلگرمی بدن! چون دارن اون مرده رو شکنجه می کنن! اما اگه مالفوی و دیانا یه کم زودتر آورده بودن...
- من دستشویی دارم!

همه به شخص با تعجب خیره می شوند و آن شخص کسی جز کراب نبود! او با قیافه ی مضطرب به همه نگاه می کند:
- ببخشید. اما خیلی ضروریه! الان می ریزه!

چند نفر کناریش، از او فاصله گرفتند! بلاتریکس سرخ شده بود.
- ای تسترال...

چند مرگخوار به بلاتریکس هجوم آوردند و آن را نگه داشتند! اما این اتفاق، برای محفلی ها خبر خوبی بود. چون وقت مرگخوار ها داشت به سرعت تلف میشد!

پشت نرده های خانه ی ریدل!

ماتیلدا چشمانش را بسته بود و به عملی کردن فن هایش به گادفری فکر می کرد و با خود می خندید. اما صدای داد های شخصی مونث می آمد. اما ماتیلدا با همان چشم های بسته گفت:
- ببین گادفری... الان که می خوای بمیری، چرا همش صداتو مثل صدای آژیر پلیس می کنی؟!

کریس به طرف ماتیلدا آمد و با زور تمام، پلک هایش را باز کرد!
- تو خونه رو نگاه کن!

چشم های ماتیلدا بخاطر فرو رفتن انگشت های کریس در آن، تار می دید. اما با این حال، دعوا های بلاتریکس و ارتش عظیمش مشهود بود! محفلی ها بالاخره متوجه شده بودند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
کلبه سپید

پنه و رون سعی میکردند هیاهوی جمع را خاموش کنند.

-چرا بدون پروف برگشتید؟
-بقیه بچه ها کوشن؟
-فرزند بیشتر زندگی بهتر!

-ساکت!

پنه که خودش از این اقتدار و حساب بری محفلی ها تعجب کرده بود لبخندی زد.
-نقشه ما اشتباه بود.مرگخوارا دارن میان اینجا،بچه ها هم موندن که معطلشون کنن!
-حالا مرلین رو شکر ارتش ویزلی اینجاست وگرنه...
-آره،مرلین رو شکر.

خانه ریدل

-بچه ها یعنی مرگخوارها بهمون راست گفته بودن؟که دامبلدور اینجا نیست؟
-ببین کریس این استراتژیه!میگن نیاید که ما بریم و اگه میگفتن بیاین...
-ما میرفتیم!

ماتیلدا پوکرفیس میشود.
-واقعا تو میرفتی؟!تروخدا ریونکلاویای مارو نگاه!

گادفری وسط بحث پرید.
-مگه ریون چشه؟
-راست میگه مگه چشه؟
-ریون چیزیش نیست!ولی اعضاش به غیر از پنی خنگن!
-برو هافلپافی!برو درکنار دوستت بمیر!ولی یک ریونی همیشه فکری میکند که هیچکس نمیرد!

ماتیلدا چوبدستی اش را درمیاورد.
-ببین به هافل توهین کردی نکردیا...
-اگه بکنم چی؟

گادفری بین آن دو ایستاد.
-کریس نظرت چیه من دویل کنم؟اخه تو یه بار تو دویل به ماتیلدا...

ماتیلدا نیشخند میزند.کریس عصبانی میشود.
-فقط نیم امتیاز!نییییم!همچین میگید انگار با اقتدار برده!
-نیم امتیازم نیم امتیازه.همون نیم امتیازی که تو نگرفتی!

تنها چیزی که میتوانست بین دو محفلی دعوا راه بیندازد همین تعصب بین گروهی بود و محفلی ها وسط دعوا حواسشان نبود که مرگخوارها درحال خارج شدن از خانه ریدل هستند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین

- دِ میگم خم شو!
- بیشتر کمرم خم نمیشه!
- باید بشه!

و پنه به زور کمر کریس را پشت نرده ها قایم کرد! آنها حالا رسیده و پشت نرده ها بودند. همین طوری منتظر مانده بودند و کمرشان به معنی واقعی خشک شده بود. طوری که کریس دیگر اختیار کمرش را نداشت و هر دو دقیقه یک بار، کمرش به طور عجیبی بالا میرفت. رون هم بخاطر غوز شدنش ، فشار زیادی به او وارد شده و بخاطر همین خیلی گشنه بود!

ماتیلدا و گادفری نمی خواستند انقدر به خود فشار بیاورند و خودشان را خسته کنند. پس کلا دراز کشیده بودند و دیگر هم با دعواهای پنه روبرو نمیشدند. بالاخره آنها هم از این وضعیت خسته شده بودند. تا گادفری سرش را کمی بالا آورد، به طور ناگهانی گفت:
- دراز بکشید!

و همه هم بی اراده بر زمین دراز کشیدند. پنه خیلی آرام گفت:
- چی شده؟!
-‌ همین الان دیانا رو با مالفوی دیدم که داشتن میومدن بیرون!
- یعنی اینجا؟
- نه! تو حیاط! بهتره به حرفاشون گوش کنیم!

داستان از زاویه ی سوم شخص دیانا و مالفوی!

آنها از در خانه ی ریدل بیرون آمدند و به طرف حیاط حرکت کردند. در چشمانشان ترس موج میزد. پس مجبور بودند که با هم حرف بزنند که کمی آرام بگیرند! دیانا گلویش را صاف کرد و گفت:
- مالفوی... به نظرت این دیگه بیش از حد ظلم نیست که دو تا بچه رو بفرستن دنبال یه آدم روانی؟!

مالفوی هم با سر تایید میکند.
- درسته! اما اینجا خونه ی ریدله! ما مرگخواریم. اگرچه بچه ایم اما باید به اینجور چیزا عادت کنیم.
- اما چرا حالا؟!‌ منظورم اینه که... بهتر نبود که اول مرگخوارا به اون پیر خرفت دامبلدور حمله میکردن و میکشتنش، بعد این مردو شکنجه میکردن؟ احتمالا هم انقدر از شکست دادن دامبلدور خوشحال میبودن که دیگه به ما هم این ماموریتو نمیدادن!
- اما حالا این کاریه که اونا میخوان. ولی خیلی پلیدانست. من که دارم عاشقش میشم. الان حدودا پنج دقیقه دیگه مرگخوارا میرن که بیمارو تو کلبه ی سفید بکشن! پس عجله کن!

و رفتند!

محفلی های پشت نرده!

نفسشان بند آمده بود. نمینوانستند حرف بزنند. البته فکر میکردند که این اتفاق بی افتد. اما میخواستند باور کنند که این اشتباه بود! ماتیلدا بریده بریده گفت:
- بچه ها... شنیدین چی گفتن؟! ما نباید میومدیم اینجا.

گادفری حرف او را ادامه میدهد:
- یا حداقل مهما نمی اومدن! بچه ها ما باید از پروف مواظبت کنیم. تو کلبه ی سفید‌، محفلی ها بی دفاعن و خبر ندارن! دو نفرمون باید بره اونجا! بقیه هم باید حواس مرگخوارا رو پرت کنن!

کریس ترسیده بود. اما هیچ چیزی نگفت. در عوض رون با نگرانی گفت:
- من میخوام کنار خانوادم باشم. پس من میرم. و نفر بعدی...

هم به غیر از پنه یکصدا میگویند:
- پنه!

پنه با ناباوری گفت:
- چی؟! من؟!

ماتیلدا با سرعت میگوید:
- آره پنی. من، کریس و گادفری مرگخوارا رو معطل میکنیم. اما طبیعتا نمیتونیم برا همیشه نگهشون داریم. باید یه نفر با تجربه، باهوش و شجاع بره پیش دامبی! که تو همه ی اینا رو شامل میشی. همه ی محفل تو رو سر دسته ی خودشون میدونن. برو و دامبلدور رو به یه جای دیگه ببر!
- اما...

اما کریس حرف او را قطع میکند.
- عجله کن!
- خیله خب! میرم. موفق باشین!

و پنه و رون، به کلبه ی سپید آپارات کردند!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-حالا چیکار کنیم؟

کریس سعی میکرد زیر دست و پای ارتش ویزلی ها له نشود.
-خب باید بریم خونه ریدل!

ناگهان یک برگه دیگر روی دست پنه افتاد.
-بچه ها نوشته که...به خونه ریدل نیاید چون کسی اونجا نیست،به خداکسی نیستا!نیاید!

کریس خندید.
-خیلی خوب مانعمون شدن!خب دیگه جمع کنید بریم ارتش ویزلی...

ماتیلدا وسط بحث پرید.
-نه بابا!اینهمه آدم؟ضایعس!باید نامحسوس بریم!اینجوری که میفهمن.

صدای ارتش ویزلی درآمد.
-ینی چی؟
-اتفاقا باید زیاد باشیم بزنیمشون!
-فرزند بیشتر زندگی بهتر!

پنه جیغ بلندی به نشانه سکوت کشید.
-خودم انتخاب میکنم،چهار نفر،رون و ماتیلدا و گادفری!

کریس پوکر فیس میشود.
-این که سه نفره؟
-وااای!تو چجوری تو ریون افتادی کریس؟با خودم چهارتا!
-منم ببرید!تروخدا!

رون موهای نارنجی اش را صاف کرد.
-میتونی بمونی اینجا و منتظر پروف...
-من خودم اوردمت اینجا رون!بعدم من نمیخوام پیش خانواده تو بمونم!
-چرا؟خانواده به این خوبی؟
-یهو دیدی عاشق یکی از این فامیلای مو قرمزتون شدم!
...
...
و این طور شد که چند دقیقه بعد پنه،ماتیلدا،گادفری و کریس درحال آپارات نزدیک خانه ریدل بودند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.