هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۳:۵۸ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
وارد زیرشیروونی که شد، هدست‌هاشو گذاشت روی گوشش.
- First things First... I'ma say all the words inside my head...

و با آهنگی که کسی نمی‌شنید، شروع کرد چرخیدن دور خودش. ساحره نبود و چوبدستی نداشت، ولی نیمبوس پیر و عزیزی داشت که حاضر بود برای رضای خاطر اون، پرواز کردن رو بی‌خیال شه و کف زیرشیروونی کثیف و خاک‌گرفته رو جارو بزنه.
- I'm fired up and tired of the way that things have been...

پنجره‌ی رو به آسمون رو باز کرد تا گرد و خاک -و ماگت که داشت پشت سر هم عطسه می‌کرد- بره بیرون. دستاشو تکون داد و قاصدکاشو هم فرستاد بیرون. نمی‌شه با خروار قاصدک تو دست و پاتون زیرشیروونی رو تمیز کنین و تبدیلش کنین به جایی که بشه توش زندگی کرد.
- The way that things have been...!

سطل آبو پاشید کف اتاق و آرزو کرد اتاق کسی زیر اتاقش نباشه. آستیناشو بالا زد و اطرافش رو نگاه کرد. کار زیادی برای انجام دادن نداشت و داشت. زیرشیروونی معمولاً مال هیپوگریف‌ها، غول‌های دورگه، جن‌های خونگی و بقیه فراریا و طردشده‌ها و عجیب‌غریب‌ها بود. دقیقاً همون دسته‌ای که ویولت بودلر حالا بهش تعلق داشت: فراری، طردشده، عجیب‌غریب. نه جادوگر و نه مشنگ و نه فشفشه.
- Second thing second... Don't you tell me what you think that I can be...!

زمین‌شورها رو بست زیر کفشش و دور خودش چرخید. یوهو!
- I'm the one at the sail, I'm the master of my sea... اوی آی آی... آخ!

لیز خورد و نتونست خودشو کنترل کنه. با حرکتی که اگه تو زمین کوییدیچ بود می‌تونست جایزه‌ی پاتِر یک* رو براش ببره، تو هوا بلند شد و با مغز اومد زمین. بدون این که از روی زمین خیس بلند شه خندید و مشتشو تو هوا بلند کرد.
- The master of my sea...! اووووو!
×××

- هوم...

پروفسور دامبلدور چند لحظه‌ای موند چی باید بگه. زیرشیروونی تمیز شده بود. پنجره تمیز بود. دیوارا. کف. پله. حتی نیمبوس و ماگت و چماق هم برق می‌زدن.

فقط ویولت بود که مث جن‌زده‌ها با موهای خیس سیخ‌سیخی و چشم‌بندی که جای چشمش روی پیشونی‌ش بود، احتیاج به نظافت داشت!
- خسته نباشی دوشیزه بودلر.

این بی‌خطرترین حرفی بود که به ذهنش رسید و نیش ویولت هم با شنیدنش باز شد. پروفسور با خودش فکر کرد تصمیم درستی گرفته بود که به ویولت پیشنهاد نداد خودش یا هر جادوگر دیگه‌ای بیان کمکش برای تمیز کردن زیر شیروونی. آخرین جمله‌ای که همه ازش یادشون میومد، این بود که لازم نداره چوبدستی داشته باشه تا جادوگر باشه. اگه کسی برای جادوگر بودنش به چوبدستی احتیاج نداره، دیگه برای چی تو زندگیش ممکنه چوبدستی بخواد؟
- پس، فکر می‌کنم که این بار قراره بمونی؟

دختر چشم‌بندشو کشید و آورد روی چشمش و رفت سمت پنجره، سوت ظریفی زد و نیمبوسش افقی وایساد. ماگت روی جارو پرید و جفتی از پنجره رفتن بیرون. ویولت چماقشو گذاشت رو شونه‌ش و سرشو تکون داد.
- من آدم موندن نیسّم پروف، اومدم تمیزش کنم که بگم جام اینجاس.

برگشت سمت پروفسور و با همون یه چشمی که داشت، خیره شد بهش تا بدونه جدیه.
- ولی اعه چاقوکش خواسّی، کافیه لب تر کنی، من همین دور و ورام.

وقتی روی جاروش پرید، قبل از این که دوباره بره،‌ لبخند زد.
- و این که، دمت پروف لاو. کارت دُرُسّه!

رفت.
حتی اگه دقیقاً به همون زیرشیروونی تعلق داشت.
به فراری‌ها، طردشده‌ها، عجیب‌غریب‌ها.
-------------------------------------
* جایزه‌ی پاتر یک که به افتخار بلعیده شدن گوی زرین توسط هری پاتر در سال اول تحصیلش در هاگوارتز نام‌گذاری شده است، هرساله به عجیب‌ترین حرکتی که منجر به پیروزی تیم شود، اهدا می‌گردد. [دانش‌نامه‌ی ویولت بولدوزر - مدخل کوییدیچ]


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
چادر سیرک در سکوت فرو رفته بود. ماگل های تماشاچی با چهره هایی هیجان زده به صحنه خیره شده بودند. دختری جوان با موهای طلایی روی میزی طویل که بر روی سن قرار داشت، دراز کشیده بود. او می لرزید و آمیزه ای از ترس و نگرانی در صورتش دیده می شد. گادفری که بالای سر دختر ایستاده بود، لبخند اطمینان بخشی به او زد.
- نگران نباش. تو هیچی حس نمی کنی. فقط چشماتو ببند و سعی کن آروم باشی.

شعبده باز این را گفت و بعد اره برقی بزرگی را که در دست راستش نگه داشته بود، بالا آورد و روشن کرد. دختر که لحظاتی پیش چشمانش را بسته بود، با شنیدن صدای اره برقی پلک هایش را به هم فشار داد. گادفری اره را پایین آورد و شکم دختر را هدف قرار داد.

تکه های گوشت و خون به اطراف پاشیده شد. عده ای از تماشاچی ها شروع کردند به جیغ زدن و تعدادی هم چشمانشان را با دست پوشاندند. گادفری نگاهی به چهره های در هم رفته و وحشت زده ی ماگل های تماشاچی انداخت. سپس چشمانش را به صورت دختری که روی میز دراز کشیده بود، دوخت. بر چهره ی دختر جوان که از ترس مثل مرده ها سفید شده بود، قطرات خون دیده می شد. شعبده باز حس می کرد که آندروفین به سرعت در خونش جریان می یابد. احساسات ماگل ها روح او را تغذیه می کرد.

گادفری به اجاق گاز و قابلمه هایی که روی سن قرار داشتند، اشاره کرد و رو به تماشاچیان گفت:
- حالا وقت آشپزیه!

دستش را تا آرنج داخل شکم دختر مو طلایی فرو برد؛ روده های او را بیرون کشید؛ آن ها را داخل یکی از قابلمه ها انداخت و زیرش را روشن کرد. سپس روی دختر را با ملحفه ی سفیدی پوشاند.
- لیدیز اَند جنتلمن! نگاه کنین ... یک، دو، سه.

گادفری ملحفه را با حرکت سریعی برداشت. دختر مو طلایی سالم و بدون ذره ای خراش روی میز دراز کشیده بود. تماشاچی ها همان طور که با حیرت به این صحنه خیره شده بودند، شروع کردند به کف زدن. شعبده باز به آن ها تعظیم کرد.
- امیدوارم که از نمایش لذت برده باشین.

تماشاچیان از جایشان برخاستند و به سمت خروجی رفتند. دختر مو طلایی نیز توسط دستیاران گادفری به خارج از چادر راهنمایی شد تا دستمزدش را بگیرد. دقایقی بعد به جز شعبده باز، تنها یک نفر داخل چادر قرار داشت. او مردی با موهای پلاتینی و چشمانی با رنگ های متمایز بود. مردمک یکی از چشمانش سیاه و دیگری سفید با حلقه ای سرخ به دور آن بود. گادفری با دیدن او حیرت زده شد.
- آقای گریندل والد! شما این جا چی کار می کنین؟

مرد سفید مو از جایش برخاست و به سمت سن آمد.
- نمی تونستم این نمایش جذابو از دست بدم.

او در قابلمه ای را که روده ها در آن مشغول پختن بودند، برداشت و مشغول چشیدن غذا شد.
- نمک ادویه اش کمه.

شعبده باز لحظاتی به روده ها و گریندل والد که با اشتیاق مشغول کندن تکه هایی از آن ها بود، نگاه کرد؛ چیزی در معده اش زیر و رو گشت؛ کنار اجاق گاز خم شد و بالا آورد. جادوگر سفید مو با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- نباید کنار قابلمه این کارو می کردی. اصلا بهداشتی نیست.

سپس حالت تمسخر آمیز صدایش جای خود را به لحنی جدی داد.
- می دونی آرامش خیال چاشنی ترسه. اگه روح تماشاچی ها با وحشت خالص پر شه، کم کم نسبت به ترس کرخ و بی حس می شن ... تو هم دیگه کم کم با این نمایش ها قانع نمی شی. یه روز می رسه که می خوای واقعا جنازه ی اونا رو ببینی!

گادفری سرش را به شدت تکان داد.
- نه، نه ... امکان نداره.

بعد با بغض ادامه داد:
- من فقط می خواستم ... می خواستم اونا رو خوشحال کنم.

گریندل والد تکه های روده را داخل قابلمه انداخت. سپس به سمت شعبده باز رفت و مقابل او ایستاد. دستش را بالا آورد؛ کلاه بلند او را برداشت و به کناری انداخت. سپس مشغول نوازش موهای مشکی و مواج او شد. گادفری همان طور که هق هق می کرد، به خودش گفت که باید دست او را کنار بزند، اما نتوانست این کار را بکند. تماس دست گریندل والد با پوست سرش حسی را در او به وجود آورده بود؛ شاید همان حس آرامشی که جادوگر سفید مو لحظاتی پیش داشت راجع به آن حرف می زد. آرامش خیالی که بعد از یک نمایش غریب و کابوس وار نیاز بود.

چند لحظه بعد گریندل والد چانه ی شعبده باز را گرفت و آن را بالا آورد. گادفری طوری که گویا یک دفعه به خود آمده باشد، دست جادوگر را کنار زد و از او فاصله گرفت.

گریندل والد در حالی که می خندید، به سمت خروجی چادر رفت.
- من و تو و آلبوس باید یه مهمونی سه نفره بگیریم. مطمئنم حسابی خوش میگذره ... نگران نباش. چیزی در مورد نمایش کوچولوی خون بارت به آلبوس نمی گم.

جادوگر سفید مو آن جا را ترک کرد؛ گادفری با حالتی مبهوت روی سن نشست و به قابلمه ی محتوی روده ها خیره شد.




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
کریس آن روزهای اولی که آقای الیواندر به محفل آمده بود را یادش میامد،لحظه به لحظه.
آن لحظه که گریک وارد شده بود و با دامبلدور حرف زده بود،که میخواهد محفلی شود.

فقط کریس،پنه و ماتیلدا در خانه گریمولد بودند،وقتی گریک آمد و سر سفره نشست،کریس در همان لحظات چیزی در چشم هایش دید،شاید او پیر بود اما کریس برق صمیمیت را در چشمانش دید،فهمید که میتواند با او رفاقت کند.
همینطور هم شد،گریک و کریس کم کم یخشان آّب شد و مانند دو پسر همسن رفیق شدند.
....
-هی گری!
-چیه کریس؟
-نظرت در مورد یه شوخی وحشتناک با بچه ها چیه؟
آن شب کریس وانمود کرد که نفوذی مرگخواران است و گریک را کشته،گریک آنقدر خوب نقش مرده را بازی کرد که همه باور کردند،کریس میتوانست قسم بخورد اگر گریک پنه لوپه را نمیکشید او واقعا میخواست کریس که قهقهه میزد را از پنجره به پایین پرت کند.

کریس یاد ماموریت محفل افتاد که با گریک چه گندی زدند.پروفسور برای اولین بار سر کریس داد زد،البته اگر سنی از گریک نگذشته بود سر او هم این بلا را میاورد.

حالا بعد از آن همه رفاقت ها و خنده ها،گریک هم داشت میرفت،مانند پنه که به ماموریتی پنج ماهه رفت،گریک هم اعزام میشد،تا چند روز دیگر.و حالا کریس میماند و کریس.ماتیلدا،لودو و گادفری درک میکردند این روزها کریس ناراحت است،
اول پنه رفته بود و حالا گریک.صمیمی ترین دوستان کریس در محفل.

حالا کریس باید پنج ماه منتظر میماند تا ماموریت تمام شود،تمام شود و دوباره خوشحالی به گریمولد بازگردد،نه اینکه بدون آنها گریمولد شاد نباشد،اما به قول پنه لوپه، ترکیب کریس و گریک بی نظیر ترین ترکیب برای خنده و شادی است.

کریس در اتاقش نشسته بود و همچنان فکر میکرد،تا جغدی آمد دم پنجره،نامه از گریک بود.

((سلام کریسی!خوبی؟میدونم الان داری اشک میریزی در غم دوری من...باشه حالا شایدم در اون حد برات مهم نیست،به هرحال ناراحت نباش!من هدف خیلی بزرگی دارم!هم من و هم پنه،هدف خیلی خیلی بزرگی داریم.دعا کن که بهش برسیم،اونوقت سربلند برمیگردیم و دوباره جمعمون جمع میشه،مطمئن باش سالم و سرحال برمیگردیم،به بچه های دیگه هم این حرفارو بگو،بگو برامون دعا کنن،از مرلین بخوان که ما به هدفمون برسیم!دلم برات تنگ میشه و برای بقیه بچه ها،امیدوارم دل شما هم برام تنگ بشه!
به بهترین دوست،کریس
گریک الیواندر))
کریس لبخندی زد،سپس نامه را پاره کرد و درون سطل آشغال ریخت.
-گریک انقدر لوس نیست...گادفری باید بیشتر فکر میکردی!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۰ ۲۲:۰۸:۵۳

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
شب از نیمه گذشته بود. گادفری در چادر راه راه بنفش و قرمز سیرک نشسته و دختر مو طلایی و جوانی را که مقابلش ایستاده بود، نظاره می کرد. دختر داشت بخیه های ناموزون روی شکمش را با تردید وارسی می کرد.
- مطمئنی که جاش نمی مونه؟

گادفری همان طور که با خرگوشی سفید که تازه از کلاهش بیرون آورده بود، بازی می کرد، گفت:
- البته عزیزم! مهارت من تو وصله پینه کردن به خوبی مهارتم تو نصف کردنه.

دختر مو طلایی به سمت شعبده باز رفت و خرگوش را از آغوش او بیرون کشید. بعد هم کنار او نشست و دستانش را دور گردن گادفری حلقه کرد. شعبده باز با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- نگو که به خرگوش هم حسودی می کنی؟

دختر اخم کرد.
- اون کبوتری که دفعه ی پیش از کلاهت بیرون اومد، واقعا کبوتر نبود. یه زن بود!

قبل از اینکه گادفری فرصت کند پاسخی بدهد، جغدی نامه بر پرواز کنان داخل آمد. شعبده باز از جایش برخاست، کاغذ پوستی را از پای پرنده باز کرد و مشغول خواندن شد. دختر مو طلایی هم سعی داشت سَرک بکشد، ولی گادفری نگران این قضیه نبود. چرا که نامه به زبان ژاپنی نوشته شده بود و شعبده باز می دانست که دختر این زبان را بلد نیست.

نقل قول:
گادفری عزیزم

یه خبر خیلی خوش و هیجان انگیز برات دارم. باید رو در رو ببینمت تا بهت بگم. پس هر چه سریع تر خودتو برسون.

عشق تو
دختر مو مشکی


نگرانی و اضطراب شعبده باز را فرا گرفت. با وحشت فکر کرد:
- نکنه دارم بابا میشم؟!

نه، نباید این طور می بود. گادفری اصلا قصد بچه دار شدن نداشت. در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان درد شدیدی را در قفسه ی سینه اش حس کرد. به عقب پرتاب شد و به پشت روی زمین افتاد. سرش را بالا گرفت و دختر مو طلایی را دید که چوبدستی اش را به سمت او گرفته و صورتش از خشم به رنگ سرخ درآمده است. ظاهرا بر خلاف تصور گادفری، دختر با زبان ژاپنی آشنایی کامل داشت!


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۵ ۲۳:۰۶:۵۸


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
آنها می دانستند حبس کردنش پشت این درهای لعنتی، چه ضربه وحشتناکی است؟

مسلما بله.

می دانستند. اگر نمی فهمیدند، او را درون اتاق تاریکشان حبس نمی کردند که مدام توپ کوچک و انعطاف پذیرش را به سمت دیوار پرت کند تا گرفتنش حداقل کمی از آن همه بی قراری کم کند.

اگر نمی فهمیدند، این در ِ به درد نخور را جادو نمی کردند تا باز نشود و او را محصور تر کند.

می دانستند.

اگر نمی دانستند، او نیز آن بالا در حال شکنجه بود.

تا به حال این حس را تجربه نکرده بود‌‌‌... این حس ِ لعنتی ِ درد کشیدن را، وقتی که کسی به او آسیبی نمی رساند؛ وقتی که پشت درهای بسته در امان است، اما حاضر است به التماس زانو بزند تا شکنجه شود...

توپ کوچکش را محکم تر پرتاب کرد... با وجود سردرگمی میان تمام احساساتش، با وجود حواسپرتی اش، جالب بود که همچنان توپ مستقیما در دست هایش جا می گرفت و زیر آماج‌ این ضربات، تغییر مسیر نمی داد.

صدای جیغ و به دنبالش فریادی آمد. فریاد آشنا بود، کمی مثل همان وقت هایی بود که سر به سر کریس می گذاشت و برای خاطر مدت کوتاهی اختلاف سنی شان، به او "بچه" می گفت و فریادش را بلند می کرد.
بله، شاید شبیه همان بود ولی... کمی لبخند کم داشت... فقط کمی لبخند.

صدای جیغ اما، مثل جیغ های خودش نبود که خانه گریمولد را هر دقیقه تحت الشعاع قرار می داد... مثل نوع خاص خنده های ماتیلدا نبود که تهش یک جیغ ظریف و کوتاه داشت... مثل جیغ های لرزان رز و آملیا هم نبود... التماس گونه بود... درد داشت، با کمی چاشنی ِ بی جانی.

این مسلما صدای کسانی که او می شناختشان نبود.

چرا این عذاب پایان نمی یافت؟ چرا همه چیز عوض نمی شد؟ چرا این دور کند، کمی سرعت نمی گرفت؟
اصلا چرا این عقربه ها تندتر نمی دویدند؟

فقط این درد لعنتی بود که، هر لحظه بیشتر می شد... مثل یک سلول سرطانی بیش فعال می ماند که تمام بدن را رفته رفته از حضور خود پر می کند. با هر طلسم شکنجه ای که کمی دورتر از او، خارج ِ آن همه افکار مرگباری که دربر گرفته بودش، اتفاق می افتاد، تمام تنش پر از کبودی و درد و زخم هایی می شد که بدون آسیب رساننده یا هرگونه عامل دیگری به وجود آمده بودند.

چرا آن لعنتی ها‌ باید می دانستند او چقدر از ماندن پشت درهای بسته و تنهایی و تحمل آنجا بدون هیچ یک از دوستانش متنفر است؟!

با خود فکر می کرد اگر آنجا آینه ای بود، - چه خوب که نبود - از شرم و خجالت بیش از حد نفسش تنگتر می شد. حس بد ِ نگاه کردن توی چشم کسانی که بودنشان در اینجا و در این عمارت نفرین شده ریدل تقصیر ِ او بود، و حالا در حال درد کشیدن بودند در حالی که او تنها بود، امن و امان و سالم، و بدون ِ حس ِ درد آن طلسم های بدتر از مرگ، مسلما او را خیلی زود می کشت... مطمئن بود.

اما آینه نبود... و او خودش را نمی دید که با تصورش چقدر فاصله دارد.

برای کسی مثل او، که این همه برای جولان احساساتش میدان ساخته بود، این همه بی حسی عجیب می نمود؛ این چشم های بی احساس و این لبهای بی انحنا... انگار مال ِ او نبودند... انگار این که موهای نارنجی و فراوانش را به عادت دور انگشت سبابه می پیچید پنه لوپه نبود... حداقل، پنه لوپه او نبود. شاید پنه لوپه ای بود که از میان دنیاهای موازی به اینجا پریده بود‌ تا در این شرایط کمی عاقلانه فکر کند، اما بازهم... شکست خورده بود.

کمی دلش برای اسب زیبای پاترونوسش تنگ شد. آن شکوه درخشان و آبی رنگی که زیبایش به نمایش می گذاشت...
هیچ دیوانه سازی نبود، اما پنه لوپه تنها به سرعت و با سردی با خود فکر کرد اگر بود هم نمی توانست کاری کند... اینجا و در این دخمه، هیچکس نمی توانست کاری برای او بکند... حتی اگر آملیا و ستاره های " آسمانی" که اینقدر دوستش داشت هم بودند، باز هم نمی توانستند کاری کنند. یا حتی اگر گریک با آن بداهه گویی هایی که همیشه خنده اش را می ساخت هم بودند، او قرار بود تا ابد ِ خودش همین جا بماند و بی زخم درد بکشد؛ بدون هیچ دستاویزی. مطمئن نبود حتی آرامش باورنکردنی پروف مهربانش هم کارساز باشد.

درد توی تنش پیچید و صدای جیغ دیگری پیچید. دستش را روی گوشش گذاشت - ناخودآگاه - و لبهایش این بار نلرزیدند؛ حتی هیچ تعجبی هم از این دردهایی که باید غیر ممکن باشند و نبودند، نداشت. فقط کمی انگشتان پای یخزده اش را تکان داد و به حرکتشان که به سختی انجام می شد، چشم دوخت. صدای آهنگ های مورد علاقه اش مدام توی ذهنش پخش می شدند.

Aint me...

او نبود؟ نه... نبود.

Rolling in the deep...

بله، می لغزید. با درد قدم برمی داشت و اعماق را می لغزید.

Its not about angels...

فرشته های بخت آنها؟ نمی دانست... این را دیگر نمی دانست.

صدای جیغ دیگری هم آمد و پنه لوپه باز از شدت درد به خود پیچید. یک زخم بزرگ و کشیده، روی دستش، ناگهان نشست.

هوا سرد نبود... پس چرا احساس سرما می کرد؟ اما بازهم، این باعث تعجبش نشد. تنها چیزی که باعث شگفتیش شد، پلک هایش بودند که روی هم نشستند و ... کسی نمی داند، شاید هرگز باز نشدند.






ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۳ ۲۰:۰۷:۱۰
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۳ ۲۰:۵۴:۰۱

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
یک شب زمستانی سرد بود. محفلی ها همان طور که دندان هایشان قرچ کنان به هم می خورد، زیر کرسی چرت می زدند. کرسی مزبور متشکل از یک قابلمه ی بزرگ از سوپ داغ به عنوان گرما ساز و چند متر از ریش دامبلدور به عنوان پتو بود.

گادفری با چشمان نیمه باز و بزاقی که از دهانش جاری بود، داشت به خواب فرو می رفت که انگشتی محکم به پهلویش سقلمه زد. شعبده باز از جایش بالا پرید و با یک عدد گریک الیوندر مواجه گشت.
- چی شده آقای الیوندر؟

چوبدستی ساز آهی کشید و پاسخ داد:
- گادفری!.. می خوام یه لطفی در حقم بکنی.
- شما جون بخواه آقای الیوندر جونم!

گریک دهانش را روی گوش گادفری گذاشت و چیزهایی به او گفت. شعبده باز سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد. سپس بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. پنه لوپه و ماتیلدا در آن جا مشغول درست کردن پای پیاز بودند. گادفری اهم اهمی نمود و گفت:
- پنه جان!.. می دونستی اساس هستی عشقه و گل های سرخ هر روز که از خواب پا میشن رایحه ی عشقو پراکنده می کننو ... ... اصن ولش کن این حرفا رو. گریک عاشقت شده! می خواد بیاد خواستگاری.

پنه لوپه و ماتیلدا برگشتند و با فک های گشوده به گادفری خیره شدند. ناظر محفل همان طور که پوسته ی تخم مرغ ها را داخل مایه ی شیرینی می ریخت و زرده و سفیده شان را داخل سطل آشغال خالی می کرد، گفت:
- اما.. آخه.. چیزه.. من قصد ادامه تحصیل دارم.

در حقیقت پنه لوپه خوشحال بود که در آن وضع بی خواستگاری شخصی تصمیم به ازدواج با او گرفته. می توانست یک مراسم شیرینی خوران راه بیندازد و بعد هم به بهانه ای داماد را رد کند. بله، قطعا این خیلی کار با کلاسی بود. همان طور که پنه لوپه در این خیالات غوطه می زد، گادفری تکان مختصری به سرش داد و گفت:
- باشه.

بعد هم به سمت در آشپزخانه رفت. ناظر محفل با شتاب به سمتش دوید.
- یعنی نمی خوای یه کم اصرار کنی؟

گادفری با لبخند پاسخ داد:
- نه پنه جان!.. من میدونم دلت پیش یکی دیگه ست. چرا باید اصرار کنم؟

پنه لوپه ابرویش را بالا انداخت و با تعجب پرسید:
- جدا؟.. دلم پیش کیه اون وقت؟

شعبده باز با حالتی پیروزمندانه گفت:
- پیش من!

پنه لوپه که نمی دانست این حجم از اعتماد به سقف چه طور در هیکل استخوانی گادفری جای گرفته، فقط با حالتی پوکر مانند به او خیره شد. ماتیلدا که تمام حواسش به گفت و گوی آن دو نفر بود، ناخواسته چند گونی سم داکسی داخل مایه ی شیرینی ریخت و هم زد.

مرد جوان همان طور که لبخند ژکوند بر صورتش نقش بسته بود، از آشپزخانه خارج شد. در همین لحظه ماتیلدا گفت:
- البته زیادم بد نیستا.. فقط ممکنه صبح از خواب پا شی و ببینی که تو یه تابوت چوبی دراز کشیدی، از وسط نصف شدی و باید کف اتاق دنبال دل و روده ت بگردی.

پنه لوپه برگشت تا جواب ماتیلدا را بدهد. اما ناگهان صورتش به رنگ بنفش درآمد و داد زد:
- چی کار می کنی؟ اون سم داکسیه که داری میریزی تو ظرف!

ماتیلدا با دستپاچگی مقادیری از پودر سفید را که هنوز بر سطح مایه شناور بود، از آن جدا کرد. پنه لوپه هم آستین هایش را بالا زد و همان طور که در فکر ازدواج، ادامه تحصیل، تابوت و اره به سر می برد، سعی کرد پای پیاز بیچاره شان را نجات دهد.



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
همانند يک اصيل بنويسيد، اين جمله براى من احمقانه است چه سفيد باشم چه سياه، چه رنگى باشم چه بى روح، چون من يک اصيل نيستم.اصالت براى کسى که اصيل نيست چه معنايى دارد؟ مى توان گفت کامل بودن.
اما صحبت درباره يک سفيد اصيل کمى متفاوت است؛ يک اصيل سفيد بودن مثل قسمتى از يک اسمان ابى بودن است؛ يک دست و زيبا، اما اگه بخواهي مانند يک اصيل سفيد بنويسى بايد مانند اسمان ابي باشى که از همه نظر کامل است.يعنى غير ممکن، اما اسمان ابى کامل اونقدر محدود نيست که نگذارد پرواز کنى.وقتى همه چيز به سمتت مي ياد، خاطرات از جلويت عبور مى کند. خاطرات اونقدر محدود نيستن که نزارن براشون گريه کنى. اما اصالت به قدرى طول دارد که بتوانى درش غرق شوى. و تنها راه بيرون امدنت، گرفتن دست کسانى هستند که مانند تو در حال غرق شدن هستن، وقتى دست ها به سمت تو مى ايند موانعى پيش روى انهاست؛ اما وقتى دست هاى تو به سمت انها مى رود، هيچ چيز جلو دار ان نيست؛ در ان لحظه تو يک اصيل سفيد هستى.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
گم شدن سخت و عجیب نیست؛ اینکه تو غرق در روزمرگی هایت بشوی و آرزوهایت را فراموش کنی یعنی گم شدن، و پنه لوپه گم شده بود. احساساتش به او ارزش می دادند، قدرتمندش می ساختند، زنده بودن را در او تزریق می کردند و او آنها را از دست داده بود.

وقتی گم بشوی، بی قراری از جنس درد استخوان هایت را برای پیشروی می شکند و آن وقت آرامش ساحل سرخترین دریا با بحبوحه سکوی ۹/۴ لندن برایت فرقی نمی کند و این از وحشتناکترین حالت هاست.

پیش از... شاید پیش از گم شدن، پنه لوپه احساس می کرد دنیا برای سیراب کردن او کافی نیست. علیرغم آنچه که همه می گویند بعضی سوال ها هیچوقت جوابی نخواهند داشت و پنه لوپه نمی دانست چگونه به عطش درونش این را بقبولاند. سوال هایی مثل این که چرا هر چقدر هم مواظب باشد باز هم احتمال دارد چیزهایی را گم کند یا... خودش گم شود.

- لعنت به همتون!
فحش شنیدن از پنه لوپه تقریبا غیرممکن بود اما اینجا، نه.

- چته پنی؟ داری دیوونم می کنی!
- دارم دیوونت می کنم؟ تو خودت ...

صدایش در فریادهای جمعیت وهم آور سالن دوئل مرگخواران گم شد.
- برایسی! برایسی!

- نمی تونم تحملش کنم مانل! من می رم!

پنه لوپه خون قرمز رنگی که از شدت فشار دندان به روی لبانش در حال لخته شدن بود با حرص به داخل دهان مکید و به طرف بیرون حرکت کرد. هرچند بیرون رفتن از میان آن جمعیت که مثل طلسم مکنده او را به درون خود می کشیدند فحش های دیگر، و بدتری لازم داشت.

- صبر کن ببینم! کجا داری می ری؟
مانل که با آن تن صدای زیر کاملا کفری به نظر می رسید به دنبال پنه لوپه به دل جمعیت فرو رفت.

در گذر آن روزهای بی احساس، بر خلاف آنچه که لمونی اسنیکت می گوید، شادی های کوچکی مثل خارج شدن از آن حجم فشرده دی اکسید کربن و حس خوب تنفس بدون بوی عرق و سیگار و نوشیدنی کره ای های جمعیت می توانستند با ارزش باشند. امید، می تواند با همین شادی های کوچک زنده بماند. می تواند ته مانده توانش را با لبخند حاکی از همین شادی های کوچک دوباره به جان تزریق کند.

پنه لوپه نیز در همان روزگار دل به این شادی های کوچک بسته بود. لبخند کوچکی لبهایش را زینت داد و به سرعت از راه باریکه ای که آمده بود قصد خروج کرد‌.

- کدوم قبرستونی داری می ری؟
- متاسفم مانل ولی من آدمش نیستم!
- چرا بزرگش می کنی؟ این فقط یه دوئله! می دونی با چه بدبختی بلیط ورود جور کردم تا تو ِ افسرده رو از اون حال دربیارم؟
- یه مسابقه مرگبار که اون مرد داره یه محفلی رو زجرکش میکنه! این اون چیزیه که درسته!
- اون با اختیار خودش رفته پنی!
- ولی حریفش حق نداره مدام کروشیو به سمتش بفرسته!
- این مگه همون چیزی نیست که تو میخوای؟ نه سیاه، نه سفید؟! مگه نمی گفتی دیگه نمی خوای جبهه دار باشی و قصد داری محفل رو به امید یه زندگی آروم ترک کنی؟

پنه لوپه لحظه ای سر جایش خشک شد. آنچه که مانل می گفت درست بود. خودش این حرف ها را زده بود، خود ِ خودش.
- ولی... ولی اون به این معنا نبود که... بخوام درد کشیدن اون محفلی رو ببینم و ساکت بشینم!

پوزخند مانل به دودلیش دهن کجی کرد.
- این همون چیزیه که نمی خواستی، لعنتی! چرا با این دید بهش نگاه نمیکنی که یه انسانه، نه یه محفلی؟!

اخم پنه لوپه خودنمایی کرد؛ بااینکه مدتها بود که مانل را می شناخت، باز هم حرف های او را درک نمی کرد. آنچه که واضح بود، رنجش عمیق مانل از دو جبهه سیاه و سفید دنیایش بود. اینکه کسی به دیگری کمک نمی کنند، بخاطر اینکه مرگخوار است یا محفلی یا هر جبهه دیگری. مانل پس از مرگ پدر و مادر مرگخواری که در اثر یک اشتباه درحال شکنجه بودند و محفل دربرابر شکنجه و مرگ آن ها سکوت کرد از هر دو‌گروه متنفر شد؛ آنها مردند چون مرگخوار بودند، نه انسان.

انسان بودن، ورای آنچه که توسط خود فرد انتخاب می شود، مقوله ای جداست. آنچه که به هر حال وجود دارد انسانیت است؛ اگر آسمان ها هنوز ایستاده اند و رودخانه ها باهم طغیان نمی کنند، یعنی فراتر از تمام سیاه و سفیدهای دنیا کسی هست که به تو، به خود ِ خودت، بدون سیاه و سفید بودنت نگاه می کند.

زیر شلاق نگاه مانل، دخترک باران زده ای در حال درد کشیدن بود. بدون اینکه جرم خود را بداند یا از آنچه که نمی داند چیزی بپرسد. با اینکه ریونکلاو به خوبی او را درون خود پرورانده بود اما...

- من...
- یادت میاد؟ شب مرگ پدر و مادرم؟ با تمام وجودم به آلستور مودی التماس کردم ولی اون سکوت کرد... همه سکوت کردن!

افکار سریعتر از آنچه که فکر می کنید شکل می گیرند. بدون محدودیت، بدون خودآگاهی. در آن لحظه خاص، پنه لوپه سر بالا گرفت و به مانل خیره شد؛ دلیل احساس پوچی ِ او، دو جبهه ای بودن دنیا نبود. دلیل سرگشته بودن و حس گم شدنش، وجود سیاه و سفیدها نبود. این بود که او فراتر از آنچه که هست می تواند باشد و نیست.
هیاهوی درون سالن به او می فهماند که سیاه و سفید های آنجا قرار نیست به خود بیایند. چه آنهایی که با لذت به آن می نگرند، و چه آنهایی که از درد چشم هایشان را رو به رینگ بسته اند. پنه لوپه تکانی از سر آگاهی خورد و رنگ شجاعت بر عدسی چشم حرف هایش نشست.
- باید نجاتش بدم!

قدم پر قدرتی به طرف سالن برداشت و دوباره گفت:
- نجاتش می دم!

افکار پنه لوپه همچنان در حال قدرت گرفتن بودند. هر جای زندگی که باشی، ممکن است گم بشوی. ممکن است حس سرگشتگی مثل یک موج پر قدرت قلعه شنی دنیایی که برای خودت ساخته ای را با خود بشوید و به قعر دریا ببرد؛ مهم پس از آن است که تو دست به زمین بزنی و از جایت بلند شوی. دنبال مقصر نگردی و بهانه نسازی. پنه لوپه حالا می دانست می تواند به دنیای قبلیش برگردد ولی با یک تغییر: او می دانست برای چه زندگی می کند.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

سرکشی به تخم‌های آخرین اژدها که تمام شد، دختر جوان با سوتی ظریف بعید از آن چهره‌ی به غایت زشت و بی‌ظرافت، جارویش را فرا خواند. نیمبوس دوهزار، با کیفی آویزان در یک سمت و چماقی آویزان از سمت دیگرش، در برابرش معلق ماند. گربه‌ی خاکستری-حنایی-سفید سه پا پیش از دختر روی جارو پرید، ولی دخترک با صدایی متوقف شد.
- ویولت.

چارلی ویزلی صدایش کرد. دختر همانطور که سوار جارویش می‌شد، سرش را برگرداند.
- می‌دونی که همیشه ازت استقبال می‌شه.

به دنبال مکثی، گویی مطمئن نباشد باید این را بگوید یا نه، ادامه داد:
- همه دلشون برات تنگ شده. پروفسور خوشحال می‌شه..
- می‌دونم، دایی.

بنابر عادتی کهنه به جامانده از رفاقتی قدیمی، همچنان چارلی ویزلی را دایی می‌خواند.
- من فقط..

چند لحظه به دستانش خیره ماند. به کوله‌ای که حالا تمام زندگیش را در خود جا داده بود. به چماقش. به قاصدک‌های سرگردان اطراف دستانش. به جارویش. از تمامِ دنیا، همین جارو برایش مانده بود.

چارلی ویزلی به نرمی گفت:
- تو خودت گفتی، لازم نداری چوبدستی داشته باشی تا جادوگر باشی.

دستان ویولت مُشت شدند. از زمین فاصله گرفت.
- لازمم نئارم تو خونه‌ی گریمولد باشم تا محفلی باشم!

به قلب تاریکی تاخت و ناپدید شد.
***

این مزخرف‌ترین قسمت قضیه بود.

به کسی اعتراف نکرد. نمی‌خواست با کسی در مورد لحظه‌ی شکستن چوبدستی‌اش، اخراج شدنش از جامعه‌ی جادویی، از دست دادن خانه‌اش و حتی هویتش صحبت کند. کسی نبود که دلش بخواهد.. که بتواند این رنج را با او به اشتراک بگذارد. رنج سرگشتگی. رنج ناتوانی. رنج.. دور بودن.

همین. اگر با کسی حرف می‌زد، به او می‌گفت که این مزخرف‌ترین قسمت قضیه بود. این که نمی‌توانست چوبدستی‌اش را بردارد و هر لحظه که می‌خواهد، در کنار عزیزانش ظاهر شود. این ناتوانی، بدترین نوع ناتوانی بود. این که نتوانی باشی. نتوانی تسکین ببخشی. نتوانی در آغوش بکشی. نتوانی لبخند بزنی. نتوانی نگاهشان کنی.. فقط نگاهشان کنی.. تا بدانند چقدر دوستشان داری..
و این حجم از عشق در وجودت بماند بدونِ صاحب.

از جارویش روی پشت‌بام خانه‌ی شماره‌ی یازده گریمولد پرید. بدون آن که واقعاً توجهی نشان بدهد، چشم‌بند سیاهش را کمی جابه‌جا کرد. دو قدم برداشت. و به آرامی لبه‌ی پشت‌بام خانه‌ی شماره‌ی یازده گریمولد نشست. به چشم شاهدی ناآگاه، چنین می‌نمود که ویولت بودلر به نقطه‌ای نامعلوم در فضا زل زده است، ولی هیچکس به خوبی او نمی‌دانست که اگر چیزی دیده نمی‌شود، به این معنی نیست که وجود ندارد.

حتی دوستی که در آن لحظه کنارِ آدم نیست.
- راسّیتشو بخوای دایی، کعنهو پشمالوی هاگرید می‌خوام برگردم خونه.

کلمات پیش از آن که بتواند جلویشان را بگیرند، چون قاصدک‌های رقصانِ اطرافش به پرواز در آمدند و مانند همان قاصدک‌ها، به سرعت فرو نشستند. سپس دستش را بالا گرفت و به قاصدک‌هایش نگریست.
- ولی نیسّم دایی. جادوگر نیسّم. مشنگم نیسّم. نمی‌تونم برم قاطی جادوگرا.. نمی‌تونم برم قاطی مشنگا.. بدبختی فشفشه‌م نیسّم.. ینی، می‌دونسّی یه سازمان حمایت عَ حقوق فشفشه‌آ داریم؟!

معلوم نبود خطاب به چه کسی این سؤال را پرسید و خنده‌ای کرد. تعداد بیشتری قاصدک دورش حلقه زدند تا از سرمای شبانه محافظتش کنند.
یا شاید هم از تاریکی شبانه.
- یه وختا با خودم فک می‌کنم کاش می‌شد ما جماعت جادوگرای بی‌چوبدستی هم جمع شیم و یه مملکت واس خودمون دُرُس کنیم.

ویولت بودلر نمی‌دانست، ولی ما می‌دانیم که آن وقت، چه کشور پر جمعیتی می‌شد.
که دنیا پر است از جادوگرهای بی‌چوبدستی دور از خانه.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷

هری پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۰۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
-بّــــــــــــــــبّــــــــــــــع!

مطمئنا تو زندگیتون بارها و بارها احساس کردید که همه چیز دوباره تکرار میشه، همه چیز طبق نظمی کاملا نامشخص که با اصلش مغایرت داره رخ میده و در واقع همه چیز روی دایره ای به اسم زمان قرار میگیره.

هری با این صدا آشنا بود، میدونست که الان باید پاشه، چشماشو بماله، عینکش رو بذاره روی چشمش یه روز تکراری دیگه رو شروع کنه. هری میدونست که حدود دو دقیقه ی دیگه قراره تدی و جیمز با یه شوخی دیگه یه بلایی سر لباساش بیارن، جالبی قضیه این بود که انگار تنها چیز جدید کل این ماجراها نوع شوخی های اونا بود که همیشه تازگی خودشونو داشتن.

هری میدونست که دوباره باید سوپ پیاز همیشگیشون رو به عنوان صبحونه بخوره، و البته ناهار و شام! میدونست باید کتی که نوزده سال تمام همراهش بوده رو میپوشید، به وزارتی میرفت که نوزده سال تمام داخلش مشغول کار بود، روی میزی مینشست که نوزده سال تمام روش نشسته بود و به کاغذ هایی خیره میشد که نوزده سال تمام محتواشون تغییر نکرده بود. و این تکرار درست به اندازه ی تکرار این "نوزده سال تمام" ها زجر آور بود.

***


- خب هری، بگو ببینم قضیه چیه؟ جدیدا چیکار کردی؟
- همون همیشگی! میبینین حتی شوخیامم قدیمی شدن.دوباره دارم اون خوابای عجیبو میبینم، اینکه همه میان تو خوابم و من رو به خاطر اتفاقات اتفاقات نوزده سال پیش سرزنش میکنن و میگن شاید اگه ولدمورت رو شکست نمیدادم زندگیشون خیلی بهتر میبود. احساس میکنم یه جای کار میلنگه انگ...
- ببین هری، میدونم مشکل تو چیه. این شکلاتا رو بگیر بخور، مطمئنم خوب میشی!

هری به شکلات های روی میز یه نگاه انداخت، همیشه و به خاطر هر درد و مرضی بهش شکلات داده بودن، چرا شکلات؟ چرا وقتی استخون دستت از بین میره باید شکلات بخوری؟ چرا وقتی...

- زود باش هری، مریضای دیگم هم پشت درن.
- ولی من تازه اومدم دکتر، هر جلسه مگه یه ساعت نیست؟
- این جلسه ی چهارمه و پول دو جلسه پیش رو هم ندادی. هری ببین، هیچ کدوم از اینا واقعی نیست!
- یعنی چی دکتر؟ یعنی هیچی واقعی نیست؟ ما همه تو یه داستان حاصل مغز مریض یه نویسنده ایم؟!
- نه هری فیلسوف نشو. منظورم اینه تو حتی پول اومدن پیش روانشناس رو هم نداری، داری خوابشو میبینی!

***


- پاشو حری، چرا رو یونژه ها خابیدی طو؟
- ها؟ قضیه چیه؟
- خیلی چیژ ذدیا بی ژنبه، یادط نی ناموصا، اللح وکیلی یادط نی؟!

یک عدد شورت مامان دوز پاش بود و لاغیر، عدسی چپ عینکش هم شکسته بود و رسما یک چشم داشت و همونطور که گفته شده بود لای یونجه ها خوابش برده بود. هاگرید با چشمای خمار و قرمز قوزکرده جلوش ایستاده بود و هیکل نحیف و موهای نارنجی رون که لای ریش های ضخیم هاگرید گم شده بود به سختی دیده میشد. اندکی اون طرف تر آلبوس دامبلدور فرزندم فرزندم کنان هوا رو بغل کرده بود و بر سر فرزند خیالیش دست نوازش میکشید، درست مثل یک مدیر یا حتی یک ناظم وظیفه شناس! رون در حالی که سکسکه میزد نعره زد:
- داش هری، دیشب ترکون... دیما! تموم این مرغداریا رو زدیم ح... اجی!
- عاره حری، شنیدم واص ثرمون جایذه گزاشطن میگن زد هکومط و یاقی شدیم، باهاله نه؟!
- هری فرزندم، حالا که به خاطر کارای دیشبت از وزارت اخراجت کردن و تحت تعقیبی پاشو بیا پیش خودم کار کن شیفت شبم جلسه شبانه میذاریم و ناظم بازی میکنیم فرزند روشنایی!

این اتفاق جدیدی بود، شاید آقای فاکس نبود ولی خب مرغداری غارت کرده بود، تحت تعقیب بود و از همه مهم تر از کار اخراج شده بود! اصولا هر کسی بود در دپرشن خویش غرق میشد یا از شدت عصبانیت خون به پا میکرد یا هرچی. شاید هم فکر کنید اینارو گفتم که بگم تهش هری به خاطر این اتفاق در پوست خود نمیگنجید و خشتک دریده و نعره زنان رو به بیابون نهاده بود ولی راستش هری هیچ احساس خاصی نداشت، دوباره روی یونجه ها دراز کشید و خوابید، خواب تنها پناهش بود...


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۸ ۲۱:۳۴:۵۶

All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.