هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۴۳ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸
#69

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۳:۳۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
-دو تا ارباب؟

معجون های هکتور دیگه داشت اعصاب مرگخوار ها رو داغون می کرد.
اونا داشتن به این فکر می کردن که هکتور چطور می تونه یه چیز بسازه که این همه عوارض جانبی داشته باشه و در عین حال هیچ کمکی هم نکنه.

مرگخواران افکار خطرناکی در مورد هکتور داشتند!
-حیف ارباب، در دستشویی رو به خاطر من، به ورد های امنیتی مزین فرموده، وگرنه موقعی که دستشویی بودی، آب داغ رو می ریختم روت که در حسرت ادامه ی نسلت می موندی!
-با خودم عهد بسته بودم تا این کار رو فقط روی محفلی ها انجام بدم...ولی انگار موقعشه که روی تو هم امتحان کنم...منتظر رژ لب طوسی من باش هکتور!
-بالاخره می تونم با یه دلیل خیلی واقعی، نیشمو تا ته فرو کنم و دردتو احساس کنم، هکولی!
-با اینکه یک پنجم معده ی منو پر نمی کنی ولی برای اینکه دلم خنک شه، یه لقمه چپت می کنم.
-کروشیو ترین کروشیوی عالم رو بهت می زنم هکتور!

هکتور هم فکرایی می کرد، اون همیشه فکر می کرد.
-وای خدای من...من بالاخره تونستم...تونستم تا معجون "دو تا کننده" رو کشف کنم...من بهترینم!

بعد از اینکه مرگخواران فکر های خود را به سرانجام رسوندن به مهم ترین چیز فکر کردن:
-ارباب واقعیمون کدومه؟


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۵:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5764
آفلاین
-فکرم خراب شده!

سو بعد از چند دقیقه این جمله را فریاد زد.

کسی اهمیت خاصی به خراب شدن فکر سو نداد. لینی و هکتور هم در میان انبوه موهای سو گم شده بودند.

-ااااه...زرد هم هست! کاش حداقل آبی بود.

-س...ب...ز!

برای اولین بار طی یک ساعت گذشته، صدای ضعیف هکتور به گوش لینی رسید.

-باشه...باشه...سبز...آبی...اصلا فیروزه ای. تو فقط بیدار شو. موهاشو فیروزه ای می کنم.

هکتور بیدار نشد. فقط قصد داشت روی رنگ گروهش تاکید کرده و مجددا بی هوش شود.

خارج از کلاه، مرگخواران در حال خروج از پرنده بودند. سو با بند کشی کلاه را روی سرش محکم کرد.
-از جات تکوت نمی خوری. تا وقتی این دو تا رو تحویل ارباب بدیم.

مرگخواران بالاخره از پرنده خارج شده و به هوای آزاد رسیدند.

-آخیییییییش...بوی مرغ گرفتیما.
-دل و جیگرشم برداریم؟ تو راه کباب می کنیم.
-من چسبیدم...یکی منم بکنه و ببره...

ملت کریس را از پرنده جدا کردند. و درست در همین لحظه صدای آشنایی به گوششان رسید.

-یاران ما...آمدید! لینی و هکتور ما را نجات دادید؟



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
#67

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
لینی همچنان درحال صحبت با هکتور بود.
-هکولی!پاشو دیگه،بزار ببینم...

لینی همینطور که حرف میزد نیشش را درون پوست کلاه سو فرو کرد تا سو دندان هایش را ببیند و آن ها را از کلاه بیرون بکشد.
-بنظرت متوجه میشه هکتور؟

لینی این جمله را به شکل عجیب و نامفهومی گفت زیرا دندان هایش درون کلاه بود.

بیرون کلاه سو درحالی که از به دست گرفتن کلاه خسته شده بود،تصمیم گرفت کلاه را روی سرش بزارد.
-اخی!دستم درد گرفته بود،هکتور و لینی موهامو کثیف نکنید!

سو این حرف را انقدر بلند زد تا لینی و هکتور از درون کلاه بشنوند،لینی نیز در اثر این چرخش ناگهانی به کف کله ی سو،کنار هکتور افتاده بود.چند دقیقه سکوت درون کلاه و بیرون کلاه برقرار بود،تا اینکه لینی متوجه نکته ای شد.
-نهههههههههههههههه!

لینی مثل پیکسی های دیوانه اینطرف و آنطرف میدوید و در آخر سعی کرد کله سو را گاز بگیرد اما نتوانست،بله،در اثر چرخش ناگهانی یک دندان لینی از جا درآمده بود.
-سو میکشمت!

سو و مرگخواران نیز این صداها را میشنیدند،اما سو به طور اتفاقی توانایی دراوردن کلاه را از دست داده بود،زیرا میدانست چه کرده و دندان کنده شده لینی را روی سرش حس میکرد،سو قبلا یکبار عصبانیت لینی را دیده بود و میدانست اگر فکری نکند کارش تمام است.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷
#66

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-هکولی...هکولو...چی شدی تو؟ پاشو ببین بانز اومده! پاشو نبینش بخندیم!

هکتور تکون نمیخوره و لینی بیشتر از قبل میترسه.

از یه گوشه ی کلاه یه تیکه برگ پیدا میکنه و هکتور رو دراز میکنه رو برگ.
-اصلا نگران نباش. من ترکت نمیکنم. خودم بهت رسیدگی میکنم. ازت پرستاری میکنم. خوبت میکنم.

دست هکتور رو میگیره و با نگرانی به صورتش خیره میشه. ولی این کار فایده ای نداره. برای همین شروع به ماساژ دادن شونه هاش میکنه. با نیشش قلقلکش میده.
کمی از زهرشو میگیره و جلوی دماغ هکتور میگیره.
-هکولی...پاشو با این معجون درست کن. ببین چه بوی خوبی میده.

با شنیدن کلمه ی معجون چشمای هکتور کمی میلرزن. ولی باز نمیشن.

-چیکارت کنم خب؟ مردی؟ دفنت کنم که روحت به آرامش برسه؟ برات مراسم آبرومندانه ای بگیرم؟


خارج از کلاه، مرگخوارادنبال راه خروج از پرنده میگردن.
خیلی زود به روشنایی ای که از شکم پاره شده ی پرنده میتابه میرسن.

بلاتریکس اعلام میکنه:
-یاران ارباب، راه خروج رو پیدا کردیم. از پرنده خارج میشیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۳۱ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷
#65

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
بلاتریکس با ناامیدی به کراب خیره شد.
-تو اولین فرصت این موهاتو میکنم کراب!

سو کلاهش را از سرش در آورد و سمت کراب گرفت.
-لینی و هکتورو بزار تو کلاه من کراب...
-نه!باید یاد بگیره در مقابل سختی ها مقاومت کنه!

کسی جرات نداشت با دستور بلاتریکس مخالفت کند،جز لرد که احساس میکرد بلاتریکس زیادی دارد کنترل را بدست میگیرد.
-اتفاقا بزارشون توی کلات سول.

بلاتریکس با تعجب به لرد خیره شد.
-اما ارباب...
-ارباب بی ارباب!این یک دستور است!

سو سریع لینی و هکتور کوچک را درون کلاهش گذاشت و کلاه به دست راه افتاد.از آنجا که عمق کلا سو بسیار زیاد بود،صدای لینی و هکتور درحال مجادله نمیامد.
-هکتور میدونستی الان اندازه یه مگسی؟
-خدا رو شکر که اندازه مگسم،اندازه پیکسی نیستم!

لینی نیش اش را آماده کرد تا به طرفداری از تمام پیکسی ها هکتور را نیش بزند.

-آخخخخ!

هکتور بعد از ابراز درد،بیهوش روی زمین افتاد.لینی بالای سر هکتور ایستاد.
-هکولی؟هک...سو!هکتور بیهوش شده!سو صدامو میشنوی؟!

مثل اینکه کوچکتر شدن هکتور ضعیفش کرده بود.لینی خواست پرواز کند و از کلاه خارج شود،اما متوجه شد به لطف معجون هکتور دیگر بال ندارد.
سو کلاه در دست پشت سر مرگخوران و لرد حرکت میکرد تا بلکه راه خروج از بدن پرنده مرده را پیدا کنند،بی توجه به اتفاقاتی که درون کلاهش میافتاد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷
#64

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۵:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5764
آفلاین
شانه های کراب زیر بار سنگینی که روی دوشش گذاشته شده بود خم شد.
-خم شدن...

کسی به کراب توجهی نکرد. برای همین تصمیم گرفت با صدای بلند تری نارضایتی خودش را اعلام کند.
-خیلی خم شدن!

باز هم کسی توجهی نکرد. ولی کراب دست بردار نبود. او باید حرفش را می زد. بارها از لرد سیاه شنیده بود که حق گرفتنی است!
-هرگز اینقدر خم نشده بودن!

این بار دیگر فونت حرف کراب خیلی بزرگ بود و مرگخواران نتوانستند نشنیده بگیرند.

-چته کراب؟ چی خم شده؟

-شونه هام!

بلاتریکس با عصبانیت به طرف کراب رفت.
-سمت چپی که حدود پنج سانتی متره...راستی هم کمی کوچیکتر از اون. سوالی که پیش میاد اینه که این دو تا چه وزنی می تونن داشته باشن که شونه های تو رو خم کنن؟

چشمان کراب پر از اشک شد.
-شاید به خاطر وزنشون نیست. شونه هام در اثر بار مسئولیتی که به دوشم گذاشتین خم شده! الان توجه کنین. یکیشون داره تخمه می خوره و پوستشو پرت می کنه لای موهام...این کار درسته؟


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
#63

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
این همه همانا که جمع میشن یه جا، باید یه اتفاقی بیفته خب!

معجون هکتور پاشیده میشه به اطراف و همه جا رو دود میگیره. کمی بعد دود از بین میره و مرگخوارا خودشونو تو محیط خونین و استخونین و آلوده ای مییابن! در حالی که اثری از هکتور و لینی نیست.

بلاتریکس با موهاش صورتشو تمیز میکنه.
-هک؟ پیکس؟ شما کجایین؟ صدای ما رو میشنوین؟

-میشنویم!

صدا خیلی ضعیفه. معلومه که خیلی هم دوره. بلاتریکس تازه به محیط اطرافش توجه میکنه. یک معده...یک روده...مقداری رگ...یک قلب که نمیتپه...
-فکر میکنم ما تو شکم پرنده ایم! معجون هکتور کار خودشو کرد.

بلاتریکس درست فکر میکنه. شکم پرنده گسترده شده و مرگخوارا توی شکم لیز و خون آلود و پوستی و گوشتی پرنده حرکت میکنن و دنبال لینی و هکتور میگردن.

-لینی....هکتووووور...

-ما اینجاییم!

صدا بازم ضعیفه. ولی این دفعه جهتشو تشخیص میدن. صدا از پایین میاد!
مرگخوارا پایینو نگاه میکنن و با یه لینی بدون بال در ابعاد عادی و یه هکتور در ابعاد لینی مواجه میشن.

-هکولی؟ ریز میبینمت!

این متلکیه که لینی فرصت طلب نثار هکتور میکنه.

بلاتریکس هکتورو برمیداره و رو شونه ی کراب میذاره.
-ظاهرا این دفعه معجونش به ضرر خودش تموم شد. کراب...اینو حمل کن.

لینی رو که بال هاشو از دست داده هم رو شونه ی دیگه ی کراب میذاره.
-اینم حمل کن. فکر نمیکنم سنگین باشن. نذار دعوا کنن. باید از این تو بریم بیرون.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷
#62

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. اونا تصمیم می‌گیرن از درخت بالا برن که وسطای درخت یه پرنده طلایی سر می‌رسه و هکتور و لینی رو می‌خوره.
مرگخوارا و لرد تصمیم می‌گیرن تا انتهای درختو بالا برن و بعد به فکر نجات هکتور و لینی باشن. در انتهای درخت به بارگاه ملکوتی و مرلین می‌رسن و حالا پرنده رو بیهوش کردن و قصد دارن هکتور و لینی رو از تو شکمش در بیارن...

~~~~~~~~~~~~~~~

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!

و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.

داخل شکم پرنده:

- تو صدایی نشنیدی هکولی؟

هکتور که داشت آخرین هم‌زدن‌های معجونش رو انجام می‌داد، با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- به نظرت اینجا صدای کی جز تو رو می‌تونم بشنوم؟

به محض پایان جمله‌ی هکتور، چاقویی مستقیم وارد شکم پرنده می‌شه و بیخ چشم هکتور و لینی متوقف می‌شه.

- منظورت صدای این بود؟ از کی تا حالا با چاقو حرف می‌زنی لینی؟ بش بگو برگرده عقب!

لینی که به دلیل وضعیتی که توش گیر افتاده بود دچار توهمات شده بود، خودشم باورش می‌شه که صدا از چاقو بوده.
- خیله خب چاقوی خوب، حالا می‌تونی فاصله‌تو با ما حفظ کنی تا کورمون نکردی.

چاقو برمی‌گرده بیرون، اما این پایان کار نبود. چاقو چند بار دیگه عقب می‌ره و دوباره به سمت لینی و هکتور حمله‌ور می‌شه تا اینکه...

- پیداتون کردیم!
- معجونم تموم شد! بپاش!

دو دیالوگ در یک زمان بیان می‌شن که شاید اگه به جای همزمان رانده شدن، فاصله زمانی رو رعایت می‌کردن این اتفاق نمیفتاد. چرا که باز شدن حفره‌ی شکم پرنده و نمایان شدن چهره‌ی بلاتریکس همانا و پاشیده شدن معجون هکتور نیز همانا...




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
#61

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
در حالی که هکتور و لینی در حال هضم شدن بودند، مرگخواران برای کالبد شکافی پرنده آماده میشدند.

-یک پر...دو پر...سه پر...

بلاتریکس نگاهی به کراب که ماسک پزشکی به صورت زده بود، انداخت.
-دقیقا داری چیکار میکنی؟

کراب به کندن پر ها ادامه داد. یکی یکی و با دقت.
-دارم از شر پرهای زاید محل جراحی خلاص میشم. اینو تو یه برنامه تلویزیونی دیده بودم. این کار باعث میشه میکروب های کمتری...

ضربه چوب دستی بلاتریکس برای ساکت کردن کراب کافی بود.
-کم خرد! به ما چه که میکروب میره تو این یا نه. ما میخواییم هکتور و لینی رو در بیاریم. بعدشم این میتونه بمیره. اصلا خودم سوخاریش میکنم.

کراب از این همه شقاوت و سنگدلی آزرده خاطر شد. او قصد داشت بعد از خارج کردن لینی و هکتور، شکم پرنده را با دقت بخیه زده و ضدعفونی کرده و از پرنده عذرخواهی کند.

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!


و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
درون شکم پرنده!

- هکتور! یه کم به خودت زحمت بدی، بد نیستا! اون هیکل گندتو یه تکونی بده منم جا شم!
- آخه تو که یه پیکسیی!
- خب باشم! بزرگترین پیکسی بیشتر از بیست سانت نیست! اما الان تو کمتر از پنج سانتم جا نذاشتی!
- پس... تو الان کجایی؟
- زیرت!

هکتور اول به شکم پرنده، به لینی و بعد به هوا خیره شد. لینی چطور زنده مانده بود؟ سعی کرد کمی آنورتر برود. اما اینکار تنها باعث شد که لینی بیشتر پرس شود! اما لینی می خواست قبل از مرگش، لرد عزیزش را ببیند. می خواست در راه کمک به او بمیرد. او نمی خواست تنها با نفری شبیه به گوشکوب تنها بماند و بعد جان خود را به مرلین بسپارد! اما لحظه ای بعد، چیزی به ذهنش رسید!
- هکتور جون!

او در حالی که با شکم پرنده کلنجار می رفت، جواب داد:
- بل... هوم؟
- ببین، ما ممکنه از اینجا در نیایم! شاید این پرنده خیلی جون سخت باشه. مرلین که خیلی لرد رو دوست داره. شاید اگه من بمیرم، بذاره که لردو ببینم!
- نخیرم! از اینجا خلاص می شیم! بعدشم، یه روح پیکسی به چه درد لرد می خوره؟ مادی نیستی که! پس نمی تونی کاری برای لرد عزیزمون انجام بدی! اصن مرلین شاید اونقدر ها هم خوب نباشه!

او کمی مکث کرد. اما بعد گفت:
- با شماره ی سه، بال بزن برو یه گوشه!
- چی؟!
- سه!

هکتور با تمام زور و پنجه هایش، گوشت پرنده را گرفت و نیم خیز بلند شد، در آن موقع، فضای خالیِ کمی ایجاد شد. اما همان کافی بود! لینی پرهایی که مانند گل پلاسیده بود را بالا آورد و خواست پرواز کند. اما ناگهان یک بالش کار نکرد!
- هکتور، یکی از بالام کار نمی کنه!
- یه کاری بکن دیگه. بیشتر از این نمی تونم خودمو نگه دارم!

لینی با تمام زور، خود را به گوشه ای از شکم پرنده رساند. هکتور هم با صدای مهیبی بر روی گوشت لجز فرود آمد! لینی در گوشه ای، غر زدن را شروع کرد!
- ای مرلین بگم چیکارت نکنه! نگاه کن چیکارم کردی؟ عصبای بالم کار نمی کنه! باور کن، اگه فقط از اینجا نجات پیدا کردیم... ازت دیه می گیرم!
- سر مراسم فوتت، حلواش خیلی کمرنگ و خشک نباشه لطفا!
- هکتوررر!
- من که چیزی نگفتم...

ناگهان پرنده از پرواز ایستاد و سقوط کرد. لینی و هکتور جیغ بلندی کشیدند. اما انگار پرنده در جای نرمی سقوط کرد. اما آن دو، سرشان محکم به دیوار گوشتی شکم بر خورد کرد. هکتور دوباره نشست و بال بدون عصب لینی، زیرش!
- پاشو!
- اَه! چقدر دنگ و فنگ داریم! متاسفانه تو این جای تنگ، من نمی تونم چوبدستیمو در بیارم، تو می تونی‌؟
- چه انتظاراتی! می خوای یه بار بذارمت زیر یه نفر، ببینی می تونی چوبدستیتو در بیاری یا نه؟!
- خیله خب! من الان... اَه! این دیگه چه کوفتیه؟

ماده ی غلیظی از ناکجا آباد پیدا شده بود و داشت از گوشه کناره ها، به طرف لینی و هکتور می آمد! آن دو وحشت زده همدیگر را هل دادند که از آن ماده دور باشند. اما لینی زور زیاد و هکتور جای زیادی نداشت که از هم فاصله بگیرند. لینی با عصبانیت گفت:
- این چیه دیگه؟
- ماده ای که موجودات تو بدنشون ترشح می کنن که چیزای تو شکمشون رو هضم کنن!
- آخه الان که به نظر می رسه سقوط کرده! تکونم نمی خوره. ممکنه بیهوش شده باشه. موقع بیهوش شدن داره ما رو هضم می کنه؟!
- نمی دونم! ولی باید شانس بیاریم که تا سقف بالا نیاد! چون اونوقت مجبور میشیم تو این ماده شنا کنیم!
- اَییی!

و با دقت به مایع خیره شد. لینی اما، اعتراض را شروع کرده بود!
- چه جایی گیر کردیم! یه پرنده ی بی مصرف جلو رومون ظاهر شد و دقیقا منو با هکتور خورد! چه بدبختیی! اعصابم خیلی خورده. الان می تونم ساختمون امپایر استیت آمریکا رو هم داغون کنم هکتور! اگه می تونستم بلند شم، تو رو هم له می کردم. می شنوی هکتور؟... هکتور؟!
- لینی... این ماده... هورا!
- چی شده؟
- لینی، ما شانس آوردیم. با این ماده که توی پاتیلم می ریزم الان، یه معجون درست می کنم و ما می تونیم... فرار کنیم!

اما لینی خیلی به زنده ماندنش اطمینان نداشت. اگر با ماده ی ترشح شده نمی مرد، حتما از دست معجون هکتور مرلین بیامرز میشد! اما به ناچار، منتظر هکتور و معجونش ماند!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.