هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





نفرین من!!
پیام زده شده در: ۳:۳۱:۰۷ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷
#1

لوکسیاس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۱۸ چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۱۸ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
از بالا منظره داغون تری به نظر میرسید....همه چیز درحال سوختن بود...مردم جیغ میکشیدن و درون اتش شعله ور میسوختن!!!حتی زنها و بچه های کوچیک!!
از کی اینقدر سنگدل شدم؟
که میتونم راحت سوختن و خاکستر شدن ده ها انسان بیگناه رو تماشا کنم!
چشمامو بستم تا یکبار دیگه مرور کنم چی شد که به این هیولا تبدیل شدم.....
******************
-لوکسیاس؟؟
من
-بله

-حالت خوبه؟؟
من
-نه
-هنوز تو فکر اون چوبدستی؟؟
من
-اره
-بیخیالش خودت که یکی داری چوبدستی میخوای چیکار؟؟؟
من
-بس کن دیگه ایمی اون چوب دستی فرق میکنه....از همه قویتره..بارها سعی کردم شکستش بدم....بارها سعی کردم به دستش بیارم...ولی هربار شکست خوردم...قدرتش واقعا زیاده نمیدونم چیکار کنم.
ایمی
-بس کن لوکسیاس!!! تو سالهاست که با همین چوبدستی خودت خیلی کارها کردی.
من
-اینو میگی؟؟؟چوب گردوی هندی با پر ققنوس؟؟واقعا مسخرست!!!
یه لحضه واقعا عصبی شدم و چوبدستی رو به طرفی پرت کردم
ایمی نگاهی عصبی بهم انداخت و گفتی
ایمی
-مگه یادت رفته اون چوبدستی یاد گار مادرته؟؟؟
این رو با حالت فریاد گفت و رفت تا چوبدستی رو بیاره....راستم میگفت این چوبدستی یادگار عزیز ترین کسم بود... مادرم.
نگاهش کردم...یه دختر با موهای قهوه ای روشن و چشمای سبز درشتی که همیشه ادمو به خودشون جذب میکردنیک کت چرم مشکی همیشه میپوشید که باعث میشد پوست سفیدش بیشتر تو چشم بیاد با شلوار جین ابی تیره و یه جفت چکمه مشکی...همیشه بخواطر تیپ پسرونش مسخرش میکردم ولی در اخر خودمم قبول داشتم که تیپش خوب بود.....از بچگی باهم بودیم برام مثل خواهر بود و هیچوقت نشده بود که بخواطر کارام ازم ناراحت بشه و همیشه کمک حالم بوده....
همینطور تو فکر بودم و اصلا حواسم نبود که زل زده بودم بهش....یه دفعه گفت:
ایمی
-اوی به چی زل زدی یه ساعته؟
خندم گرفت از کارم....ولی جوابی بهش ندادم و رومو سمت پنجره برگردوندم ایمی هم اومد
ایمی
-خب حالا میخوای چیکار کنی؟
من
-به هر قیمتی که شده چوب دست اعظم رو بدست میارم!
ایمی
-لوکسیاس تو اینطوری نبودی؟؟؟تو تشنه قدرت نبودی!!کجاست اون پسر خوش قلبی که همیشه دنبال صلح و ارامش برای همه بود؟؟؟

راست میگفت...دیگه اون ادم قبل نبودم...یه زمانی تنها فکرم این بود که همه جا صلح باشه ولی حالا....تموم فکرم شده بدست گرفتن چوبدست اعظم.
ایمی
-بیا بریم.
من
-کجا؟
ایمی
-مگه یادت نیست خوانواده مالفوی مهمونی گرفتن ما هم دعوتیم.
من
-باشه صبر کن اماده بشم بعد بریم
ایمی
-زود باش
بعد با یا حرکت چوبدستی لباس مجلسی خودت رو ظاهر کرد و پوشید خب منم متقابلا همین کار رو کردم و رفتم جلوی اینه تا ببینم مرتب هستم یانه

داشتم خودمو تو اینه نگاه میکردم...یه پسر بیست و شش ساله با قد نسبتا بلد چهار شونه و موهای مشکی مرتب...چشمام رنگشون ابی روشن بود و باعث میشد پوستم سفید تر به نظر برسه
یه لباس رسمی جادوگری با شنل سیاه
ایمی
-بریم؟؟
من
-بریم.


قصر بزرگی بود...خب به هر حال خانواده مالفوی خوانواده پولداری بودن بایدم همچین جایی باشن...نگاه به اطراف کردم همه مشغول خوش گذروندن بودن و حتی ایمی هم حواسش بهم نبود هرکسی مشغول کار خودش بود و با یه چیزی خوش بو....نا گهان فکری به سرم زد...الان بهترین موقعیته که بپیچونم و یه بار دیگه شانسمو برای رسیدن به چوبدستی اعظم امتحان کنم....تو افکار خودم بودم که یکدفعه یه صدایی رشته افکارمو پاره کرد
-لوکسیاس...لوکسیاس

من
-اوه...سلام اقا و خانم مالفوی خوشحالم از دیدنتون

اقای مالفوی
-لوکسیاس خیلی خوشحالم که به مهمونی ما اومدی امیدوارم بهت خوش بگذره...
من
-بله ممنونم واقعا مهمونی عالی هستش....(از رسمی صحبت کردن متنفرم)
خانم مالفوی
-لوکسیاس واقعا خوشحالم میبینمت
من
-منم همینطور خانم...
اقای مالفوی
-خب دیگه بهتره وقتت رو نگیریم برو و کمی خوش بگذرون
من
-بازم از دیدنتون خوشحال شدم
خانم مالفوی
-ماهم همینطور اگه چیزی نیاز داشتی ما اونطرف سالن کنار زمین تءاتریم

از پیششون رفتم و حالا وقتش بود تا نقشمو عملی کنم...باید یه اینه پیدا میکردم...اها دیدمش....رفتم سراغ اینه و طلسم موقت همزاد رو روش انجام دادم......حالا من دونفر بودم...
من-میدونی که باید چیکار کنی
من۲-اره میدونم
من-پس حواست باشه تا من برگردم...

تا زمانی که اون اونجا بود کسی به نبود من شک نمیکرد.....


داشتم بهش نزدیک میشدم...قلعه باراباس دوریل...صاحب چوبدست اعظم.......از تلسم نامرعی کننده استفاده کردم و وارد قلعه شدم....واسم سخت نبود اتاقشو پیدا کنم اخه قبلا هزاران بار برای بدست اوردن چوب دستی اینجا اومده بودم.....
رفتم طبقه اخر برج بزرگ و اتاقشو پیدا کردم....نبودش....یه دفعه صداش از پشت سرم اومد...میدوستم میای ..حست کرده بودم
باراباس
-ابرا کادابرا
من:
-اکسپلیارموس
حسابی با هم درگیر بودیمولی قدرت اون خیلی بیشتر از من بود تا اینکه یک لحضه بی حواسی کرد و پاش به چوب های کف اتاق گیر کرد و خورد زمین..من ام از فرصت استفاده کردم و
من:
-اکسپلیارموس
تموم شد .
بیهوش روی زمین افتاده بود....رفتم بالای سرش....بهش نگاه کردم....ریش سفید بلند با موهای سفید بلند با صورت شکسته و فرتوت از عمر زیاد ....هرچقدر دنبال چوبدستی گشتم پیداش نکردم نمیدونم کجا افتاده بود.....یه دفعه یاد یه حرفی افتادم....تا زمانی که صاحب چوبدست رو شکست ندی نمیتونی صاحب چوبدستی بشی....

خب یعنی چی....یعنی باید میکشتمش...نه من قاتل نیستم....ولی چوبدست اعظمو میخوام.....
نه بیخیالش من ادم نمیکشم.....
واقعا با خودم درگیر بودم یه لحظه نفهمیدم چی شد خنجرمو از پشت کمرم کشیدم بیرون و محکم تو قلب باراباس فرو کردم.... خس خس میکرد....معلوم بود داره جون میکنه....باورم نمیشه....من....من....من یه نفرو کشتم....به همین راحتی..
خیلی حس بدی داشتم ولی تنها چیزی که با ذهنم رسید این بود که چوبدست اعظم رو بر دارم و فرار کنم.....(اونموقع نمیدونستم قراره چه چیزهای مهمی رو توی زندگیم از دست بدم)ادامه دارد.....









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.