هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
تام ريدل جوان نگاهى به معنى (تو حالت واقعا بده ،بروخودتو امين آباد بسترى کنى)به جيمز انداخت ،اما جيمز هنوزم نگرفته بود قضيه چيه!

فروشنده با تعجب دهنشو باز بسته کرد.
-آقا ببخشيد اينجا آجيل فروشيه بيژنيوسه ها!!

جيمز درحالى که هنوز در ابهت و جذابى تام ريدل جوان محو بود ،با حواس پرتى شونه اى بالا انداخت.
-خب ،مگه من گفتم اينجا ميکانيکيه آقا؟

تام جوان که حوصله اش از دست گيج بازى هاى جيمز سر رفته بود ،سر جيمز رو به طرف فروشنده برگردوند.
-منظورش اينه که تخمه رو با نى نميخورن!
نکنه ميخواى مارو به کشتن بدى؟

جيمز که تازه گرفته بود معنى (اينجا آجيل فروشيه پيژنيوسه ها )چيه ،براى اينکه تام فک نکنه که اون گيج و حواس پرته سريع بحثو عوض کرد.
-هههه..... خودم ميدونستم که نميشه تخمه رو با نى خورد. ميخواستم ببينم حواست جمع هست يانه!

بعد از چند ثانيه که فروشندهٔ بيچاره و تام جوان با پوکرى بهش خيره شدند،يه اهمى کرد و دستشو رو شونه هاى تام حلقه کرد.
که اينکارش باعث بهم ريختن اعصاب تام شد.
-اهم ،بعدشم همه ميدونن ما فقط برنج رو با نى ميخوريم ،مگه نه تامى؟

تام ريدل جوان ،از دست جيمز و پروگرى هاش به تنگ اومده بود،دست جيمز رو از گردنش باز کرد و به طرف ديگه هل داد.
-بسه ديگه ما به تو چيزى نميگيم دليل نميشه که تو پرو بشى،درضمن اون چيزى رو که با نى ميخورن شور چوبه نه برنج!

با اين حرف فروشنده به خنده افتاد و روى زمين پخش شد.
-واى......واى خدا ،شماها چقدر با مزه اين.......شور چوب ...هههههههههههههههه...اون چوب شوره هههههههه اونم با نى نميخورن ...ههههههههه..

دراون لحظه بيژن (فروشنده)کار اشتباهى مرتکب شد،تام ريدل جوان رو عصبانى کرده، و مسخره اش کرده بود.
از طرفى جيمز هم که ميخواست خودشو توى دل تام جا کنه ،تصميم به تلافى سر فروشنده کرده بود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
-برویم!

جیمز باور نمی کرد که پیشنهادش به این سادگی مورد قبول واقع شده است.
در حالی که با چشمانی که ستاره های درخشانی داخلشان چشمک می زد، به چهره سرد و خالی تام خیره شده بود شروع به حرکت در پیاده رو کرد...
که ناگهان درد و فشار غیر قابل تحملی در یک سمت صورتش حس کرد.
اهمیتی نداد.
شیفتگی به او اجازه نمی داد چشم از تام بردارد. با خودش فکر می کرد" یعنی اگه ازش بخوام، اون جادو خفنه رو یادم می ده؟"..."ما می تونیم رفیقای خیلی نزدیکی بشیم...کافیه سیریوسو رد کنم بره"..."من و تام یه تیم تشکیل می دیم. اسممونم می ذاریم تامز. ترکیب جیمز و تام"...
حین مرور این افکار سعی می کرد به راهش هم ادامه بدهد...ولی موفق نمی شد.
هر کاری می کرد راهش ادامه داده نمی شد.
تا این که تام، معما را حل کرد.
-اممم...ظاهرا متوجه نشدی. چون جلوتو نگاه نمی کردی، دو دقیقه پیش با یه تیر چراغ جادو برخورد کردی و الانم داری با صورتت بهش فشار میاری. اینجوری فکر نمی کنیم موفق بشی حرکت کنی.

جیمز شیفته تر شد.
-چقدر باهوشی! سیریوس عمرا نمی تونست اینجوری توضیح بده.

و به راهشان ادامه دادند. تا این که تام خسته شد.
-چقدر دیگه مونده؟ نرسیدیم؟

جیمز لبخندی زد.
-پروف درست کنار همون جایی بود که با هم ملاقات کردیم.

-پس برای چی اومدیم اینجا؟
-خب...گفتم بیاییم یه پاکت تخمه بخریم که تو راه بیکار نمونیم. این بهترین تخمه فروشی هاگزمیده. آقا یه پاکت تخمه با دو تا نی بدین لطفا...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین

خلاصه:
تام ریدل جوان در حال تشکیل گروه مرگخوارانه و دامبلدور هم به دنبال راهی برای جذب عضو برای محفل ققنوسش می گرده.
دامبلدور موفق شده جیمز پاتر رو جذب کنه و لرد سیاه بلاتریکس رو.
جیمز پاتر و تام ریدل تو خیابون به هم برخورد می کنن.

...........................



جیمز لحظه ای نگاهش را به تام ریدل جوان دوخت، اما سریع نگاهش را برداشت. ناگهان ایستاد. چهره تام برای او به طرز غیر قابل تصوری آشنا بود. لحظه ای چشمانش را بست و سریع به خاطر آورد. باورش نمی شد. او تام ریدل را دیده بود. بزرگترن اسطوره او در زندگی اش. او تصویر تام ریدل را در هاگوآرتز دیده بود واز دلاوری های او با خبر بود. از آن زمان به بعدف تام اسطور همیشگی جیمز بود؛ جیمز حتی تصویر تام را در دیوارا اتاقش چسبانده بود تا همیشه از او الگو بگیرد ، اما هرگز موفق نبود.
جیمز، با تمام سرعت به عقب بازگشت. خوشبختانه تام، زیاد دور نشده بود و جلوی ردا فروشی ایستاده بود و در حال تماشای رداهای سیاه بود.
- وقتی ارباب شدم، باید یه چند تایی از این ردا ها بخرم تا ابهتم زیاد تر شه.

اما ناگهان حضور کسی را در کنار خود حس کرد. ب طرف جیمز پاتر که مشتاقانه به او خیر شد بود، برگشت؛ نگاه غضبناک و پر ابهتش را به جیمز دوخت، بلکه خجالت بکشد و با پای خودش برود ولی جیمز پرو تر از این حرف ها بود.

- شما قصد رفتن ندارید؟

جیمز سرش به نشانه "نه" تکان داد. تام سعی در کنترل خودش داشت.
- کاری داشتید؟

جیمز سرش را مشتاقانه تکان داد.

-خب؟

طی حرکتی حماسی گوششی ایفون ایکس مکسش را که پاپایش برای کارنامه درخشانش خریده بود، از جیبش بیرون درآورد.
- می شه باهم سلفی بگیریم؟

تام نگاهی غضبناک به ان وسیله منحوس مشنگی انداخت.
- چرا باید این کار رو انجام بدم؟

چشمان جیمز چراغانی بود.
- چون شما اسطوره منید. باورم نمی شه شما رو ملاقات کردم.
چشمانش را بست و دوباره گشود، تا باورش شود که خواب نیست.
تام که به طرفدارانش عادت کرده بود؛ دستی به موهای خوش حالتش کشید.
- باشه بگیر! فقط سریع کار دارم.

جیمز با خوشحال دوربین موبایلش را روی خودش و تام تنظیم کرد.
- بگو اکسپکتو پاترونوم!
تام با بی حوصلگی تکرار کرد. جیمز با خوشحال نگاهی به عکس انداخت. تاگهان فکری در سرش جرقه زد. او می توانست تام را پیش دامبلدور ببرد و او را عضوی از ارتش روشنایی کند. حتما پرفسور به او افتخار می کرد.
تام نگاهی به جیمز که در افکارش غرق بود، انداخت.
- عکستو گرفتی، پس بزن به چاک! منم برم به کارام برسم.

با این حرف تام، جیمز از افکار رنگینش بیرون آمد.
-ها؟ چی؟آره... برو... یعنی نه بمون. پرفسور دامبلدور رو که می شناسی؟ اون و برو بچه های هاگ، یه اکیپ درست کردن واسه پکوندن تاریکی. خوشحال می شیم وام عضو شی.

تا دهانش را باز کرد تا بگوید "علاقه ای به شرکت در اکیپ جوجه روشنایی ها ندارد" ناگهان فکری به سرش زد. او می توانست به صورت صوری عضو این باشگاه شود و اعضای آن را درو کند؛ نقشه بی نقصی بود. بنابراین لبخندش را حفظ کرد.
- خوشحال می شم عضو این باشگاه بشم.
- پس بزن بریم پیش پروف!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱:۴۲ چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
جیمز و دامبلدور دقایقی بود بر سر میز در کافه سه دسته جارو نشسته بودند و به اوضاع مملکت فکر میکردند . جیمز با خودش گفت "باید برم دنبال کار این چندر غاز گالیون کفاف مخارج زندگی رو نمیده "
_ الان داری فکر میکنی چجوری عضو واسه محفل بیاریم ؟

جیمز که جا خورد و فهمید دامبلدور در حال خواندن ذهن او بوده نماز شکر به جا آورد که به چیز بدی فکر نمیکرده .
_ نه .

دامبلدور با خودش گفت " با این جوونا میخواهیم پیشرفت کنیم ؟ "
_ یه چیزی به ذهنم رسید .

جیمز این جمله رو با هیجان تقریبا فریاد زد به طوری که یک سینی پر از نوشیدنی کره ای از دست متصدی کافه به زمین افتاد . دامبلدور هم فهمید بهتر است از این به بعد تنهایی تفکر کند اما به هر حال کنجکاو بود روش جیمز را بداند .
_ آروم باش فرزندم ! نقشت چی هست ؟
_ باید یک کمپین راه بندازیم ، مردم جوگیر میشن و تو کمپین شرکت میکنن بعد یهو کمپین رو تبدیل میکنیم به محفل و قبل از اینکه بفهمن از کجا خوردن میشن مرید روشنایی و دشمن پلیدی.
_ نظر خوبیست ولی من از کمپین ممپین سر در نمی آورم خودت یه چیزی پیشنهاد بده .
_ تحریم ترقه بازی .

دامبلدور از جیب خود دو بسته ترقه در آورده ودر خیابان پرت میکند که انرژی مساوی با انفجار بمب هسته ای در هیروشیما بدست میاورد .
_ خب حالا میتونیم شروع کنیم .

جیمز بسیار پوکر فیس میشود :siز مدتی به خودش میاید و به لوازم تحریر فروشی میرود تا چند مقوا برای نوشتن شعار خریداری کند اما قبل از خروج متصدی کافه لیستی به او میدهد بلند بالا .
_ کجا میری ؟ باید پول نوشیدنی رو بدی اول .

جیمز با خودش فکر میکند چقدر این متصدی جایگزین بد اخلاق است و قشنگ وضعیت کافه را کساد کرده . نگاهی به لیست میندازد و بسیار تعجب میکند .
_ ما کلا دو تا نوشیدنی سفارش دادیم که .
_ گالیون نوشیدنی هایی که به خاطر فریاد زدنت افتاد هم پا خودت حساب کردم .

جیمز با دست به پیشانی خودش میکوبد و چند گالیون به ناچار به متصدی میدهد تا بتواند از آن دیوانه خانه بیرون برود و سپس به سمت مغازه میرود .

مطب تام ریدل
پس از اینکه تتو روی دست رودولف و بلاتریکس به پایان رسید ، همه خوشحال بودند چون بلاتریکس که شیفته ی همه ی کار های تام ریدل من جمله نقشی که روی دستشان تتو کرده بود شده بود و رودولف هم که هنوز مغزش بهخاطر طلسم فرمان تعطیلات بود .
_ خانم بلاتریکس میتونم نظرتون رو راجب فضای مطب بدونم ؟
_ خیلی قشنگه ولی به نظرم یه تابلو هم دم در بزنید و روش بنویسید مطبه اینجا خیلی خوب میشه چون آدم از اینجا رد میشه فکر میکنه ورودی قبرستونه !

تام ریدل انتظار چنین نظری را نداشت ولی تصمیم گرفت به آن عمل کند .
_ ممنون از نظرتون ، بدرود فعلا .

پس از خروج رودولف و بلاتریکس به سمت خروجی خانه رفت تا از خانه بیرون برود و به مغازه برود تا تابلو بخرد . هنگام خروج از خانه به در پوسیده و دیواری که رنگش رفته نگاه میکند .
_ خروجی اینجا هم مثل خروجی قبرستونه .

کمی بعد دم در مغازه

جیمز و تام ریدل همزمان از دو طرف مغازه به سمت در ورودی میروند و به هم برخورد میکنند .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
- تتو کنید؟

رودولف این سوال را پرسید. رودولف به همه چیز شک داشت. تام وقتی شک او را حس کرد، به آرامی و مخفیانه چوبدستی خود را از جیب خارج کرد و زیر لب طلسم فرمان را اجرا کرد.
رودولف لحظه‌ای با چهره‌ای متعجب به تام و بلاتریکس نگاه کرد. سپس ناگهان لباس خود را پاره کرد و با لبخندی که می‌کوشید جذاب باشد، گفت:
- اصلاً شما کل بدن مارو تتو کنید! نه بلا، تو فقط آستینتو میتونی تا آرنج بدی بالا.

تام لبخندی شیطانی زد که البته چیزی از چهره انسانی و جذابش کم نمی‌کرد، سپس شروع کرد به تتو کردن...

در طرفی دیگر، سر گذر هاگزمید:

دامبلدور با چهره‎ای خسته همچنان ایستاده بود. پاهای پیرش از اینکه چندین پست همینطور در این محل ایستاده بود، بسیار درد گرفته بودند و کاملاً علائم پیری را آشکار می‌کردند. اما دامبلدور قصد نداشت تسلیم شود. او دامبلدورِ روزهای سخت بود. پس فکرِ بکری کرد. اگر همینطور با ایستادن نمی‌توانست توجه ملت را به خود جلب کند، باید کاری انجام دهد که توجه ملت را جلب کند. به این فکر خود آفرین گفت، سپس کلاه نوک تیز خود را از سر برداشت، روی زمین قرار داد و با صدای بلندی فریاد زد:
- خونه دار و بچه دار! گالیون رو بردار و بیار... نمایشای جالب فاوکس ققنوس با ریشِ زنده! بیاید و لذت ببرید و سرگرم بشید!

دامبلدور با دیدن مردمی که کم کم به سویش می‌‌آمدند، بسی خوشحال شد. اما بعد، با دیدن یکی از چهره‌ها، لبخند پدرانه‌اش جای خود را به پوکرفیسی عظیم داد.
- فرزندم؟ جیمز؟ تو مگه درس و مشق نداری؟ اینجا چیکار میکنی؟
- با شنل نامرئی اومدم بمب کود حیوانی بخرم پروفسور... چه خوشتیپ شدید امروز.
- یادم باشه بعداً برات کلاس خصوصی بذارم فرزندم.
- غلط کردم پروفسور.
- شوخی کردم باهات. بیا بریم تو کافه، تو دیگه هفده سالت شده. باید در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

دامبلدور سکه‌های موجود در کلاهش را وارد جیب خود کرد، سپس دستش را روی شانه جیمز گذاشت و وی را به کافه سه دسته جارو برد.
مدیر هاگوارتز و دانش آموز، پشت یک میز نشستند. دامبلدور ابتدا با نگاهی عمیق، به جیمز نگاه کرد. سپس گفت:
- فرزندم، یکی از شاگردان سابق من، داره تبدیل به بزرگترین خطر برای جامعه جادوگری میشه و من قصد دارم باهاش مقابله کنم...
- منم عضو گروهم پروف!
- دیگه من رو پروف صدا نکن جیمز.
- نه دیگه... اگر بیام تو گروه شما، پروف صداتون میکنم.
- حله فرزندم... باید اعضای دیگری هم پیدا کنیم ولی!



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱ یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵

گریفیندور، مرگخواران

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 175
آفلاین
تام جوان نگاهی به رودولف لسترنج انداخت.
_ چطور جرئت می کنی خانمی به این محترمی رو بزنی؟

قلب بلاتریکس از جا کنده شد.

_ با من بودی جوجه؟
_ اصلا تو می دونی من...
تام حرفش را خورد. او می دانست که برای ابتدا کار نباید خشونت به خرج دهد.
_ آقای محترم! این خانم زیبا چند لحظه پیش به مطب من مراجعه کرد و مشکلش رو برای من تعریف کرد. من به شما پیشنهاد می کنم که به اتاق من بیاین و...
_ حتما این کارو می کنیم آقای دکتر!
_ تند نرو زن! ما تو زندگیمون مشکلی نداریم.
_ چطور می گی نداریم؟ من و تو انقدر مشکل داریم که حسابش از دستم در رفته.
_ هر طور باشه من نمی زارم یه دکتر زپرتی بخواد مشکل منو حل کنه.

تام جوان از عصبانیت زبانش را گاز گرفت.
_ رودی! به خاطر من! لطفا.
رودولف که دید حریف این ساحره یک دنده و لجباز نمی شود شانه هایش را بالا\ انداخت و گفت:
_ باشه اما اگه راه کارهاش مزخرف بود من می دونم با تو این دکتر...
قبل از این که رودولف بتواند حرفش را تمام کند، تام به آرامی وردی را زمزمه کرد.
_ آخ! این پشه ها جدیدا چقدر بد نیش می زنن.
_ خب بریم؟
_ بریم آقای دکتر.

تام رودلف و بلاتریکس را به مطبش هدایت کرد و نکته هایی درباره زندگی مشترک به آنها گوشزد کرد. کلمات آنقدر خوب بیان می شدند که تام یک لحظه به این فکر افتاد مرگخواری را رها کند و برود مطب بزند. حتی رودولف هم از راه کارهای تام خوشش آمده بود.
_ آقای دکتر من و رودولف به این نتیجه رسیدیم که دعوا رو کنار بزریم و مثل زوجی با وقار با هم زندگی کنیم. فردا هم تمام خاندان بلک رو پیشتون میارم. ازتون متشکرم.
_ وظیفه م بود! فقط قبل از این که برید باید یه چیزی رو دستتون تتو کنم.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۵/۹/۷ ۱۵:۴۴:۵۰

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
- راستی آقای دکتر میشه خانوادگی خدمت برسیم؟
- تام جوان که از خدایش بود گفت:
- بله حتما خانم والده هم تشریف بیارن اصلا می خواین کل ایل تبار بلک بیارین؟
- لطف دارین آقای دکتر ای به چشم. فقط میشه بگم هزینه ش چه قدره؟
- مگه می شه از خانم باشخصیتی مثل شما پول گرفت؟
لپهای بلاتریکس گل انداخته بوددند.
- شما تاج سر مایید آقای دکتر. پس فعلا.
- خداحافظ .

همانطور که بلاتریکس به سمت خانه حرکت می کرد با خود می گفت:
- وای .....چه دکتر باکمالاتی بود. خداکنه مجرد باشه. اگه مجرد باشه از رودولف طلاق می گیرم می رم باهاش ازدواج می کنم. نکنه نیاد خواستگاریم...... اصلا نکنه زن داشته باشه.
بلاتریکس در هپروت بود که ناگهان با یک عدد لوپین برخورد کرد.
- هوی حواست کجاست؟
- وای ببخشید.
- چرا با این عجله؟ کجا میری؟
- کافه سه دسته جارو.
- چه خبر شده؟ من تازه از اونجا اومدم. خبری نبود.
- آلبوس دامبلدور نذری پخش می کنه.
- مناسبتش چیه؟
- سالروز مرگ مرلین.
- حالا چی میدن؟ قیمه؟
- نه بابا. کوبیده می دن.
بلاتریکس که از وقتی شوهر کرده بو د کوبیده نخورده بود گفت:
- اه پس منم میام.

لوپین و بلاتریکس با هم رفتند تا نذری بگیرند. که با صحنه ای بس عجیب مواجه شدند.
- هوی کجا همه کوبیده ها مال منه.
این صدای رودولف بود که قمه اش را می چرخاند.
- من اول از همه اومدم پس همه شون مال منه.
که ناگهان چششمش به بلاتریکس افتاد.
- تو اینجا چیکار می کنی ضعیفه؟مگه بهت نگفتم حق نداری از خونه در بیای بیرون.
- تو اینجا چی کار می کنی؟
- کسب حلال! اومدم برای تو بچه مون نون دربیارم!
- ما که بچه نداریم!
- خب حالا! چه فرقی می کنه؟ بیا بریم من دیگه از خیر کوبیده ها گذشتم. بیا بریم که تو خونه کارت دارم.
- من نمی یام.
- بله بله نفهمیدم چی شد؟
- گفتم نمی یام.
- به شوهرت زبون درازی می کنی؟
و می خواست با قمه اش به فرق بلاتریکس بکوبد که ناگهان دستی دستش را گرفت.
بلاتریکس با شوق گفت:
- آقای دکتر!


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۱۸ ۱۳:۴۲:۴۹

مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۵

گلرت گریندل‌والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود

خلاصه : تام ریدل جوان مشغول تأسیس گروه مخوفش یعنی «مرگخواران» است. او تا کنون یک جوجه مار یافته و یک لوگو برای گروهش طراحی کرده (علامت شوم). در سویی دیگر آلبوس نیز ققنوسی یافته و سر گذر هاگزمید ایستاده تا عضوی برای محفل بیابد. بلاتریکس که از خیانت های رودولف عاصی شده می خواهد از او انتقام بگیرد و تام ریدل را در سه دسته جارو می بیند ...

آدم ها می خواهند خودشان را تعریف کنند. هر چه ساده تر و واضح تر تعریف کنند راحت ترند. بعضی موقعیت ها دردناک است، چون آدم خودش را مطابق تعریف قبلی حس نمی کند یا تعریفی برای خودش پیدا نمی کند و تا وقتی که آیینه ای رو به روی آدم قرار ندهند، قیافه ی ما می تواند هر چیزی باشد. اما رو به روی آیینه تعریف ها با مرز روشن و ثابت قرار می گیرند ...

- بهم بی توجهی می کنه. منو سوار یه تسترال هم نمی کنه برم بگردم. مجبورم می کنه چادر گل گلی بپوشم. قبلن مرتب قربون صدقه ی کمالاتم میرفت، ولی الان چی؟ ای آقا! با اون خانواده ی عقب افتاده ش! من اگه اسم یه مرد نامحرمو جلوش ببرم سرخ و سفید می کنه خودشو و قهر میکنه از خونه میزنه بیرون پی الوالتی هاش. ولی خودش چی؟ یکیو میگه خواهر اصغره، یکی سوشال فرنده، یکی اکونومیک فرنده، یکی دوست فرهنگی شه، یکی دوست علمی شه! همه ش هم میگه دیشب سفر علمی بودم! ای بر ذات هر چی ناموس دزده لعنت ...

تام ریدل به چشم های بلاتریکس خیره شده بود، ولی اصلاً گوش نمی کرد. داشت فکر می کرد که هدف واقعی اش از خواستن قدرت چیست؟ چه کاری می خواهد دقیقاً بکند؟ چه مسخره بازی ای است راه انداخته؟ برای چی؟ چار تا ماگل بکشد؟ دو سه تا پل نابود کند؟ صرفاً اوج سیاه بودنش این باشد که گندزاده ها را به روز سیاه بنشاند؟ چه فرقی به حال دنیا می کند چارتا ماگل اینور و آنور؟ خب اگر مسئله فقط گندزاده هاست بهتر نیست با روش های مسالمت آمیز تری جلو برود؟ هیچ جوابی نداشت. اینقدر بدش می آمد از این بخش عاقل ذهنش! همیشه نمی گذاشت از هیچ کاری لذت ببرد. می خواست چوبدستی اش را روی سرش بگذارد و طلسم شکنجه را سمت کله ش بفرستد که ...

- ار ... ار ... مرسی ک بغل تو بهم دادی ... ار ... ار ... باب ... بابا ...

و بلاتریکس خودش را در آغوش ریدل جوان انداخت. ریدل با بی میلی اورا تحمل کرد و چند ضربه ای به پشتش زد، سپس از جیبش کارت ویزیتی در آورد :

دکتر تام ریدل، پزشک متخصص امور حیوانی انسانی، دارای مدرک دکترا از خیابان های لندن ( بهترین دانشگاه ها ) با تضمین ِ اجباری، مکان : کافه ی سه دسته جارو، میز آخر



- حتمن با شوهرت بیا، یه سری تکنیک های مشاوره ای بهتون یاد میدیم که با اون ها از پس همه چی بر میاین.
- حتمن میارمش. آقای دکتر عمل های زیبایی چی پیشنهاد می کنین؟ این بینی من پولیپ ه.
- این دیگه پولیکاس! بیار درستش می کنم!


در پناه او
بدرود



ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲۶ ۰:۰۷:۱۶

[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱:۲۸ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
بلاتريكس مي خواست براي انتقام از رودولف هم كه شده است به جبهه اي به اسم محفل ققنوس، که هنوز دنبال عضو بود، بپيوندد. بلاتريکس بعد ها به خاطر حتى خطور اين فکر به ذهنش، چندين بار موهاى فرفرى اش را محکم کشيد.

بلاتريکس داشت مى رفت که با دامبلدور دست دوستى بدهد، بلاتريكس داشت آينده اش را نابود مي كرد، بلاتريكس داشت خاله ي معنوي ويزلي ها مي شد، بلاتريکس داشت فرزند دامبلدور مى شد که ناگهان فرد بلند بالا و چشم و ابرو مشکى اى را از دور ديد. قلب بلاتريکس مثل گنجشک داخل ساعت، از قفسه ى سينه اش آمد بيرون، شکلک قلب را نشان داد و بازگشت. موهاى فرفرى اش به شکل قلب درآمدند. لپ هايش گل انداختند.

بلا يک نگاه به قيافه ى دامبلدور با بينى شکسته، عينک هلالى، ريش داع.شى انداخت و بعد يک نگاه به فردى که از دورتر ديده بودش. قد بلند، موهاى مشکى و حالت داده شده، بينى خوش فرم.

بلاتريکس دست دوستى اش را از مقابل دامبلدور عقب کشيد. دامبلدور نااميدانه اسم بلاتريکس را از ليستش خط زد.

چند قدم جلوتر، در واقع آن تام ريدل جوان بود که بلاتريکس عاشقش شده بود. تام مدام ليستش را بالا و پايين مى کرد اما جز مار کوچکش که توى جيبش وول مى خورد و نشان گروهى که نقاشى کرده بود، هيچ کس عضو گروهش نبود.

- سلام. دستتون كاغذ هست؟ دنبال آدرس مى گرديد؟ من بلاتريکسم. کمکتون کنم؟

تام اولين عضو را بايد وارد گروهش مى کرد.
- اوه بله گم شدم.
-


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
اما همين كه آن پسر چشمانش را از روي برگه ها برداشت و سرش را بلند كرد، بلاتريكس با ديدنش هوشيار شد. انگار نه انگار كه همين چند دقيقه ي پيش چندين بطري با دوز بالا خورده بود.

- ريگولوس تويي؟ خيلي وقته نديدمت!

- بلاتريكس؟

- سلام رفيق قديمي. حال و احوال؟

- ممنون، تو اينجا چيكار ميكني؟

- جريانش خيلي مفصله. حالا بعدا واست توضيح ميدم. چه كارا ميكني؟ چطوري اينقدر جوون شدي؟

- راستش يكم از معجون هاي جواني آرسينوس رو كش رفتم. ولش كن اين حرفا رو، بيا بريم واسم تعريف كن ببينم اينجا چيكار ميكني؟

ريگولوس و بلاتريكس هر دو از كافه خارج شدند. در راه همينطور كه بلاتريكس داشت درباره ي مشكلاتش با ريگولوس صحبت ميكرد، با شنيدن صدايي هر دو متوفق شدند.

- محفل ققنوس مياي؟ خيلي حال ميده ها! ضرر نميكني. مجاني تعليمت ميدم.

آن دو باشنيدن اين صدا بسيار تعجب كردند.

- اين صداي دامبلدور نيست؟

- چرا... فكر كنم خودش باشه.

آنها كه بسيار كنجكاو شده بودند به سمت صدا رفتند و با ديدن دامبلدور كه يك زنجير به دست گرفته بود و هي آن را ميچرخاند چشمانشان بيش از حد مجاز باز شد.

- پروفسور دامبلدور؟!

دامبلدور با صداي بلاتريكس كه از روي حيرت او را صدا ميزد، به پشت سرش نگاه كرد.

- بلاتريكس؟ ريگولوس؟ شماها اينجا چيكار ميكنين؟

- آلبوس خودتي؟ اينا چيه داري بلغور ميكني؟ محفل ققنوس؟

- راستش، ارباب شما داره تجديد قوا ميكنه. منم كه نميتونستم وايستم اون هركاري كه دوست داره، بكنه، واسه همين شروع كردم به راه اندازي يك محفل.

- مطمئني ارباب داره تجديد قوا ميكنه؟

- آره... دروغم چيه! بعدشم، مگه شما ها خبر نداشتين؟

بلاتريكس زير لب زمزمه كرد:
- اي رودولف نامرد. حتما خبر داشته هيچي به من نگفته.

- چيزي گفتي بلاتريكس؟

بلاتريكس با صداي ريگولوس به خود آمد و گفت:
- نه نه. چيز خاصي نبود. راستي آلبوس، تونستي كسي رو وارد محفل بكني؟

- راستش هنوز نه. هيچ كس نميدونه محفل ققنوس چي هست! وقتي بهشون ميگم بياين محفل، فكر ميكنن ديوانه شدم. مشنگن ديگه، كاريش نميشه كرد.

بلاتريكس لبخندي شيطاني زد. به نظرش اين بهترين راه بود كه ميتوانست از آن رودولف نامرد انتقام بگيرد. پس با صداي بلندي گفت:
- خب عيبي نداره. من ميشم اولين عضو محفل ققنوس.

-

-


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۲۲:۵۲:۱۹

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.