هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





خاطرات هری
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۴:۱۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
_بابا تو رو به خط ریش مرلین یه بار دیگه تعریف کن مک لاگن چطوری با چوب مدافع ها کوبید تو صورتت!!
_آلبوس سوروس پاتر اندازه شاخه های آذرخشم بهت گفتم که اصلا یادم نمیاد. اگه خیلی دوست داری بفهمی بابات چطوری صورتش داغون شد برو از مامانت بپرس خب. اونم توی تیم بود.
جغدی از پنجره تو می آید و روی پای آلبوس می نشیند.
_ وای! این جغد اسکورپیوسه! گفته اگه دوست دارم می تونم هفته آخر تعطیلات رو برم خونشون.
هری با خود فکر می کند آخرین باری که به آنجا رفته دابی را از دست داده.
_ولی رز میگه رفتن به همون جا هم باعث شد ابر چوب دستی مال تو بشه!
_از کجا فهمیدی دارم به اون فکر می کنم؟ آره همون باعث شد ، رز هم مثل مامانشه همه چیز رو می دونه! میدونی آلبوس باهوشی هرمیون بعضی وقت ها حسابی کفر من و رون رو در می آورد. انگار تو دستش...
_ ... فنر داشت. آره دایی رون هزار بار اینو گفته. راستی بابا اون سری که دایی رون اون شکلاتا رو که توش پر معجون عشق بود رو خورد یادته؟
_ تو از کجا اینا رو می دونی؟
آلبوس بلند می‌شود و می گوید : حد اقل بگو کتاب شاهزاده دورگه کجاست؟!
هری چوب دستی اش را با حالت تهدید آمیز بالا می گیرد و آلبوس فرار می کند.
هری با خود فکر می‌کند: حیف که تو اتاق ضروریات جزقاله شد!


جالب بود، اما من نتونستم متوجه بشم که دقیقا در مورد کدوم تصویر کارگاه داستانتو نوشته بودی؟ لطفا از بین تصاویر این تاپیک، یکی رو انتخاب کن و در مورد ماجراهایی که رخ می‌ده توضیح بده. بالای پستت هم ذکر کن که در مورد کدوم تصویر داری داستانتو می‌نویسی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۳۵:۰۴

با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

پیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۵ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۷ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
دوئل هرمیون گرنجر و دراگو مالفوی بود هرمیون از طرف پروفسور دامبلدور انتخاب شده بود و مالفوی از طرف پرفسور اسنیپ.
طولی نکشیدکه هرمیون با یک سحر مالفوی را شکست داد.
بغض گلویش را گرفت و دوان دوان به طرف دستشویی طبقه ی پنجم رفت فکر میکرد که آن جا بهترین جا برای تنها بودن است .
مالفوی همین طور که به دستشویی رسید زیره گریه زد میرتل گریان کنارش می آید ومیگوید یک نفر پیدا شد که کنار من گریه کند دیگر از تنهایی درمی آیم .
میرتل به مالفوی میگوید حال چه شده؟ مالفوی با گریه تمام ماجرا را برای میرتل تعریف می کند.
ناگهان در دستشویی باز میشود و جینی ویزلی وارد میشود و میرتل و مالفوی را در حال گریه کردن میبیند. ومالفوی را دل داری می دهد .
اشک های مالفوی را پاک می کند و آن را به تالار اصلی میبرد.


داستانت رو خیلی خیلی خیلی سریع پیش بردی و فقط به صورت تیتروار توضیح دادی یه اتفاقی افتاد و به سرعت ازش عبور کردی. لطفا یه بار دیگه بنویس و این‌بار بیشتر در مورد حوادثی که رخ می‌ده توضیح بده و سعی نکن سریع همه چیو توضیح بدی و بری. با توصیفات بیشتر مشخص کن که دقیقا چه اتفاقی افتاده، شخصیت‌ها چه حس و حالی دارن و...

تایید نشد.



ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۳۵:۱۸


تصویر شماره 5 کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

هربرت فلیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۴۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
داشتم ناهار می خوردم که یک دفعه جغدی از بالای خانه مان رد شد و یک نامه را داخل خانه انداخت ما همگی گیج شده بودیم جغد اونم این موقع روز من رفتم و نامه را اوردم روی نامه نوشته بود برای اقای استیون میلنر بعد از دیدن اسم من روی نامه همه بیشتر متعجب شدیم نامه رو باز کردیم و دیدیم نوشته است اقای استیون میلنر به مدرسه ی علم و فنون هاگوارتز دعوت شده است خانواده من برایم وسایل رو تهیه کردند و من رو به هاگوارتز فرستادند من خیلی خوشحال بودم که یک جادوگرهستم من به استگاه کینگز کرایس رفتم انجا هرچه گشتم سکوی نه و سه چهارم رو ندیدم داشتم رد میشدم که نتوانستم چرخ دستی ام را کنترل کنم و به یک ستون سکو خورم باورم نمیشد من از توی سکو رشدم و یک قطار جدید دیدم که ایستاده بود مردی داد میزد و میگفت قطار نه و سه چهارم به سمت هاگوارتز من سوار شدم انجا با یک نفر دوست شدم او هم مثل من سال اولی بود ما بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدیم انجا باید به 4 گروه گریفندور،اسلیترین،هافلپاف و ریونکلاو تقسیم میشدیم و انتخاب این که در کدام گروه بیفتیم به دست کلاه گروهبندی بود اول اسم دوستم رو خواندن و کلاه را روی سر او گذاشتند کلاه با صدای بلند گفت گریفندر همه ی اعضای گریفندر شروع کردن به تشکیق او من خیلی دوست داشتم در گروه گریفندر بیفتم بعد از چند نفر نوبت من شد من ارزو میکردم که در گریفندر بیفتم کلاه را روی سر من گذاشتند و کلاه گفت گریفندر در ان لحظه خوشحال ترین ادم دنیا بودم و بادوستم سال تحصیلی را تمام کردیم



داستانت یکم بیشتر شبیه این بود که داری خاطره می‌نویسی. اما من نتونستم متوجه بشم که دقیقا در مورد کدوم تصویر کارگاه داستانتو نوشته بودی؟ اگه اشتباه از من بوده لطفا پیام‌شخصی بزن و بگو راجع به کدوم تصویر نوشتی. اما اگه مرتبط با هیچ‌کدوم از تصاویر مشخص شده نیست، لطفا از بین تصاویر این تاپیک، یکی رو انتخاب کن و در مورد ماجراهایی که رخ می‌ده توضیح بده. بالای پستت هم ذکر کن که در مورد کدوم تصویر داری داستانتو می‌نویسی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط Yosofiran در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۱۱:۵۹:۴۷
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۵۴:۰۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۵۴:۴۴


تصویر شماره 6 دراکو در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸

13599


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۲۸ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
ارام اطراف را نگاه کرد.کسی نبود.نباید جلوی همه گریه میکرد.اگر به گوش پدرش میرسید خیلی عصبانی میشد.تمام طول راه رو میدوید تا مبادا بغض گلویش ناگهان بشکند.وارد دستشویی شد.دوباره خود را تنها پیدا کرد.تمامبدبختی هایش جلوی چشمانش را گرفت.اجبار پدرش به مغرور بودن,بی توجهی های هرمیون,محبوبیت هری و از همه مهم تر نداشتن هیچ دوستی.
اشکهای داغ و سوزان از گونه هایش پایین می غلتیدند.چرا هرمیون هیچگاه نمیفهمید که دراکو عاشقش است؟
باتمام وجود؟
هر گاه که سعی میکرد مهربان باشد و به بقیه کمک کند,پدرش به او میگفت که خانواده مالفوی ها از این کار ها نمیکنند.پس چطوری باید محبوبیت جمع میکرد؟چطور باید دوست پیدا میکرد؟
......
از توالت مورد علاقه اش بیرون امد.ان نقطه را از همه جای دستشویی بیشتر دوست داشت.باز دوباره کسی امده بود.چه کسی دوباره مزاحمش شده بود؟
حتما دوباره دار و دسته پاتر بودند.ناگهان صدای گریه را شنید.همانجا ایستاد و به ان پسرک خوش چهره چشم دوخت.
یاد خودش افتاد.
هر گاه بچه ها اورا اذیت میکردند به اینجا پناه می اورد تا در خلوت خودش گریه کند و ارام گیرد.قبل از اینکه بمیرد.
حفره ای در درونش با شد.حفره ای که از نفرت بود.
ارام,ارام به پسرک نزدیک شد و در گوش او زمزمه کرد:بیا انتقام بگیریم....

~~~~~~

طراف را به ارامی نگاه کرد.کسی نبود.تا اینجا دویده بود تا شاید این بغض دردناک گلویش را قورت دهد.نمیتوانست جلوی همه گریه کند.اگر خبر گریه کردنش به گوش پدرش میرشید خیلی عصبانی میشد.وقتی وارد دستشویی میرتل گریان شد و دوباره دید که تنهاست قطره اشک از چشمش فرود امد.این اولین بار نبود که گریه میکرد.شبهای زیادی در تخت هق هق های بی صدایی میکرد.
تمتام بدبختی هایش از جلوی چشمانش عبور کردند.محبوبیت هری یاتر,سختگیری های پدرش,نداشتن هیچ دوستی و از همه مهمتر تنفر همیشگی هرمیون گرنجر.چرا هرمیون هیچگاه درک نمیکرد که دراکو او را دوست دارد؟
دیگر خسته شده بود.اشک های داغ از روی صورتش میغلتیدند و پایین میافتادند.دیگر اصلا مهم نبوداگر کسی صدایش را میشنید......
از توالت مورد علاقه اش بیرون امد.دوباره چه کسی مراحم شده بود؟
حتما پاتر و دارو دستش دوباره اومده بودند.صدای گریه؟
ناگهان یاد خودش افتاد که هر بار که دوستانش اذیتش مبکردند به اینجا میامد و یک دل سیر گریه میکرد.حفره ای در وجودش احساس کرد.همان حفره ایی که از وقتی مرد وجود داشت.حس تنفر بیشتر و بیشتر میشد.
ارام به پشت پسرک نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:ما باهم میتوانیم انتقام بگیریم...



لزومی نداشت دو تا داستان بنویسی و یا اگه می‌خواستی تغییری بدی تا 24 ساعت گزینه‌ی ویرایشی پایین پستت وجود داره که می‌تونی ازش برای تغییر دادن محتوای متنت استفاده کنی.
به هر حال من دو پستت رو ادغام کردم و به نظرم توصیفات خوبی داشتی و می‌تونی از این مرحله عبور کنی. فقط لطفا دیگه اقدام به زدن تاپیک جدید نکن و پستت رو داخل تاپیکی که لینکشو انتهای این ویرایش قرار دادم ارسال کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۹ ۱۳:۱۶:۴۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۴۸ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸

catti


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۲ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
- بگو داری شوخی میکنی بابا. خواهش میکنم بگو این شوخیه!

هری سوروس اسنیپ این را در حالی گفت که دستش را با حالتی اسف بار درون موهایش فرو کرده بود.
پدرش کمی به جلو خم شد تا انعکاس ردای سیاهش را در چشم‌های سبز پسرش ببیند.
- به هیچ وجه هری!! در این مورد، من به اندازه انجام تکالیفت جدی‌ام.

هری موهایش را با فوتی از جلوی چشمهایش کنار زد و گفت:
- بذار شفاف سازی کنیم پروفسور پدر! داری میگی من باید اتاقمو، زمین کوییدیچمونو، کتابخونه رزلین رو و هرچیز لعنتیِ دیگه ای که داریم ول کنم و برای مدت نامعلومی، کاتینا پاتر، اریکسون بلک و خواهرشو توی عمارت کوفتی دراکو و باباش تحمل کنم؟ و بذارم بخاطر نمره‌هاشون وراجی کنن؟ آخه چراااا؟ چرا من؟

سوروس اسنیپ نگاه ناامیدی به پسرش انداخت.شبیه نگاه‌هایی که نثار لانگ باتم می‌شد. به جلو خم شد و در حالیکه سعی میکرد فریاد نزند، رو در روی پسرش گفت:
- چون دامبلدوریست ها دوباره قیام کردن و الان دیگه طلسم رازداری، کار نمیکنه. چون هیچکدوم از ما نمیخوایم آسیب ببینیم. چون ممکنه اموالمون مصادره بشه. چون دامبلدوریست نبودن، رسما خلاف قانون اعلام شده و به خاطر مرلین هری، کاتینا خواهر خونده توئه!

هری ناله کرد:
- نمیشه با یه کوزه نوشیدنی کره‌ای عوضش کنیم؟ یا یه چیزی که کتابخونه متحرک نباشه؟ یه چیزِ سرگرم کننده‌تر؟

اسنیپ خنده‌اش را بلعید و گفت:
- بذار حرفم تموم بشه هری. جیسون هم همراه خواهرش هست.

چشم های سبز هری برق شیطنت آمیزی زد.
- چرا اینو از اول نمیگی؟

اسنیپ با صدای بلند خندید.
- مگه میذاری آقای غرغری؟

هری با خنده از روی دسته صندلی پرید تا به قفس جغدِ سفیدش برسد. به پدرش نیشخندی زد و با صدای بلندی گقت:
- رز! من کاغذاتو قرض میگیرم.

صدای دویدن روی پله هایی چوبی به گوش رسید و دختری با موهای سرخ و چشم های مشکی در قاب در ظاهر شد.
- تو به وسایل من دست نمیزنی هری!

صدای خنده اسنیپ در حالیکه از پله ها پایین می‌رفت تا به همسرش ملحق شود در راه پله پیچید.
تصویر شماره هفت


عاو! یکم زیادی دیگه خلاقیت به خرج داده بودی! شخصیت‌ها خیلی دور از اونچه که ازشون انتظار داشتیم بودن و این مهمه که خلاف شناختی که ازشون داریم رفتار نکنن. با این حال به جز این مورد، اشکال دیگه‌ای نمی‌بینم که متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۲ ۲۰:۱۷:۰۳


تصویرشماره 4 (جینی ویزلی ودراکو مالفوی درکتابخانه)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۸

کوین انتویسل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۰ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۳۳:۰۸ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
تصویر شماره 4(جینی ویزلی ودراکومالفوی درکتابخانه)
فضای کتابخانه مانند هر روز بسیار شلوغ و مملو از جمعیت بود.بوی تند کاغذهای چندصد ساله تمام افراد حاضردرکتاب خانه را مست خود کرده بود.
درهمین میان جینی درکنار قفسه ی کتب مربوط به معجونهای عشق درحال بررسی کتاب (عشق بی پایان فقط بایک ورد)وقت فراغت خودرا می گذراند.
مشغول همین کار بود که ناگهان دراکو به ارامی از کنار میز محل اقامت او با سه کتاب دردست رد شد جینی که اصلا حواسش به اتفاقات اطرافش نبود زمانی متوجه دراکو شد که بالای سرش به او خیره شده بود.مثل اینکه دراکو نتوانست حس غرور خودرا دربرابر یک ویزلی کنترل کند.

جینی که هیچ توجهی به دراکو نکرد کتاب دردستش را به صورتش نزدیک تر کرد تا چشمان خیره دراکو را دیگر نبیند.
-دراکو:هی جینی البته فکرنکنم شما ویزلیا لیاقت صداکردن اسم هم داشته باشید .میشه بگی فلسفه ی این موهای قرمز چیه ادمو یاد جورابای بابانوئل میندازه.
همچنان که این حرف را می زد دستش را به سمت موهای جینی برد اما جینی دست اورا محکم پس کشید واز جایش بلند شد وکتاب های دراکو را ازدستش گرفت وبه سمت صورتش پرت کرد وگفت:برو به درک .
اما ناگهان صدایی امد وکتابها روبه روی صورت دراکو به پرواز درامدندوبه ارامی روی میز قرار گرفتند.
-پروفسور مکگونگال:وینگاردیوم نیوی اوسا.
-هردو باهم:پروفسور!
-پروفسورمکگونگال:خانوم ویزلی گمون نکنم که ازقصد این کار رو انجام دادین درسته .
-جینی:اما پروفسور!!
-پروفسورمکگونگال:به هرحال میخواستم مطمعن شم.
سپس نگاهی به مالفوی انداخت وگفت:اقای مالفوی فکرکنم پروفسور اسنیپ ناراحت بشه اگه به کلاس معجون ها دیر برسید ؟پس سریع تر برید چرا من و نگاه می کنید؟
دراکو که بهتش زده بود نگاهی ازروی خشم به جینی کرد وبه ارامی از راهروی شماره سوم کتاب خانه خارج شد وجینی هم پس از رفتن پروفسورمکگونگال بر سرمیزش نشست وشروع به خواندن فصل هشتم که مربوط به ورد( آمینس: زاینده ی عشق)بود شد.http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=312367


جالب بود و دلیلی برای متوقف کردنت تو این مرحله نمی‌بینم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط m.g در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۱ ۲۱:۵۹:۱۱
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۲ ۲۰:۱۲:۴۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۸

Setareh


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۳ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 3 اسنیپ در حال نگاه کردن به آینه نفاق انگیز
از زبان اسنیپ: از سرسرا خارج شدم و به دنبال هری راه فتادم این سری دیگه حتما میتونستم در حال خراب کاری گیرش بیارم...در حال فکر کردم بودم که دیدم هری رو گم کردم اه احتمالا از شنل نامرئی پدرش استفاده کرده بود برگشتم برم که دری توجه من رو به خودش جلب کرد عجیب بود که تاحالا توی اون رو ندیده بودم...رفتم و درش رو باز کردم، وای خدای من اینه ی نفاق انگیز! میخواستم برگردم و برم ولی یه حسی مانعم شد پس در رو بستم و به سمتش راه افتادم...نمیدونستم قراره چی توش ببینم ولی یه حدسایی میزدم اروم قدم برداشتم و به سمتش رفتم چند لحظه ای مات و متحیر به تصوی درون آینه نگاه کردم، باورم نمیشد تصویر من بود درکنار لیلی...سعی کردم بر گردم و برم ولی انگار پاهام به زمین چسبیده بود...خاطرات اون روز ها واسم زنده شد... تازمانی که سر و کله ی جیمز پیدا نشده بود همه چیز خوب بود.. ولی من نمیتونستم به تصویر توی اینه نگاه کنم اون مادر همون پسره، همونی که ازش متنفرم... برای اخرین بار به تصویر درون آینه خیره شدم بعد از مرگ لیلی این دومین بار بود که دلتنگش بودم...برگشتم و به سمت در رفتم و سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم ولی نتونستم ، غوغایی درونم به پا بود همه احساسی داشتم خشم اندوه اضطراب و دلتنگی به سمت دفتر کارم رفتم ... دیگه کم کم باید میرفتم سر کلاس معجون سازی ولی ذهنم روی هیچ چیزی متمرکز نمیشد.


جملاتت رو بدون اینکه با علائم نگارشی بهشون پایان بدی، پشت سر هم نوشته بودی و جلو رفته بودی. کمی هم با اینتر آشتی کن تا بتونی بین بخشای مختلف پاراگراف‌بندی ایجاد کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۲ ۲۰:۱۰:۴۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۸

چو چانگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۲ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۷ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
(تصویر شماره ی 3 ، اسنیپ در حال نگاه کردن به آینه نفاق انگیز)

چشم های سبز پسر نفرت انگیز با گستاخی به او خیره شده بود.

-5 امتیاز از گریفیندور کم میشه به خاطر گستاخی بی اندازه ت پاتر

- من که حرفی نزدم

دوباره به چشمان سبز زیبا در چهره ای نفرت انگیز زل زد.

-5امتیاز هم به خاطر اینکه با استادت بحث می کنی

روی پنجه پا چرخید و رفت.بی طاقت شده بود. هروقت لی لی را در چهره ی جیمز می دید عذاب می کشید و نفرتی بی پایان وجودش را فرا می گرفت.
به سمتش می رفت. تنها جایی که نقطه ی پایان روزهای سرد و بی احساسش بود. سردی روزهای ناتمامی که فقط با دیدن عمیق ترین آرزوی قلبی اش در چهارچوب آینه ای کهنه گرم می شد. وقتی که لی لی عزیزش با گیسوانی آتشین و چشمانی به رنگ زمرد در بازوانش بود. دست های گرم و نرمش را روی کمرش می کشید و نفسش که همیشه بوی توت فرنگی می داد...

سوروس قدمش را تندتر کرد. به راهروی طبقه ی هفتم رسید. جلوی دیوار خالی چندبار بالا و پایین شد و به او فکر کرد. به تنها عشق زندگی اش... در نمایان شد ، با عجله در را باز کرد و عرض راهروی کوتاه و خالی را به سمت آینه طی کرد. روبری آینه ی ترک خورده ایستاد و آرزو کرد. او آنجا بود... میان بازوانش... داشت با بزرگترین و زیباترین حسرت زندگی اش دیدار می کرد...

_______
تایید شد!
خوش اومدین به ایفای نقش.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۷ ۲۰:۳۰:۳۸

If I look back , I am lost

آبی تر بشیم...


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸

پافماشمم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۵ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۱۳:۳۴ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
(تصویر شماره 4دراکو و جینی در کتابخانه )

جینی سخت مشغول درس خواندن در کتابخانه بود ,چون نمیخواست مثل ترم قبل نمره بدی بگیره .او کتاب تاریخ جادوگری رو ورق میزد اما از قیافش معلوم بود که هیچی نفهمیده جینی زیر لب میگفت: من چقدر خنگم اخه چیه این درس سخته که من نمیفهمم .از قضای روزگار دراکو مالفوی هم تو کتابخونه بود و اون لحظه حرف جینی رو شنید و سمت او امد.
_میدونی چرا خنگی چون مامان بابات پول نداشتن برات غذای خوب بخرن و تو خنگ شدی.
جینی خم به ابرویش نیاورد و جوری رفتار کرد که انگار کسی ان اطراف نیست .
-فکر نمیکردم گوشهایت هم ضعیف باشه ,بهتره بری پیش خانم پامفری
-راحتش بزار پسره زردمبو .
این صدای مایکل کرنر بود. دوست پسر جینی .
-به توچه بچه دماغو ؟
مایکل دستش را بلند کرد که مالفوی را بزند اما از کارش پشیمان شد. چون کراب و گویل امده بودن کراب گفت : کارتو انجام بده منتظریم .
مالفوی با صدای کشدارش گفت : ولش کنید ارزششو نداره. سپس سمت جینی رفت و در گوشش گفت :امیدوارم یه روزی بفهمی که من دوسِت دارم .من به خاطر خون اصیلی که دارم و به خاطر خانواده اشراف زاده ام نمیتونم با تو باشم اما اگر میخوای با من باشی شب جلوی کلاس اسنیپ ساعت 8 بیا .
مالفوی و دوستاش از اونجا رفتند مایکل سمت جینی رفت و با حالت تسلی بخش گفت :حالت خوبه عزیزم
- اره
- اون عوضی بهت چی گفت ؟
- هیچی میدونی چیه بهتره که یه مدت با هم دیگه نباشیم .
-چرا اخه ؟
-خواهش میکنم /.
مایکل که ناراحت شده بود گفت :خیلی خب

.......................................................................................................................................................................

ساعت هفت و نیم شب جینی یواشکی از خوابگاه گریفیندور خارج شد و به زیرزمین رفت تا جلوی کلاس اسنیپ حاضر بشه ,اون دراکو رو دید که حسابی تیپ زده بود اما ردای اسلیترین رو پوشیده بود که کسی بهش شک نکنه .وقتی دراکو جینی رو دید , بغلش کرد و در گوشش گفت: من واقعا تو رو دوست دارم .
جینی عقب رفت و گفت :پس چرا اینقدر به منو برادرام توهین میکردی؟
-حساب تو از برادرات جدا است .ولی به این دلیل بود که به به اون تا خنگ (کراب و گویل) نشون بدم کسی هستم
دراکو دوباره جینی رو بغل کرد و اون رو بوسید .

_________
تایید شد!
خوش اومدین به ایفای نقش.


ویرایش شده توسط پافماشمم در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۱۹:۱۴:۲۶
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۷ ۲۰:۲۹:۳۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۶:۵۸
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 251
آفلاین
نتصویر شماره ده (هری، هاگرید و هدویگ در کوچه دیاگون)


اخرین کتابو جا دادم و از نردبون اومدم پایین خیلی با خودم کلنجار رفته بودم و حالا دیگه مطمئن بودم کتابداری توی کتابفروشی دیاگون به درد من نمیخوره تا قبل از غروب خورشید همه وسایلمو از اتاقک کوچیک پشت کتابخونه برداشتم تا راهی یه دنیای جدید بشم که مال خودمه و لازم نیس بیشتر از این برای خوندن کتاب های هاگوارتز وقتمو تلف کنم حالا توی این چند سال بعد از اخراجم از اونجا خودم هر چیزی که لازم بود رو یاد گرفته بودم.
پامو که بیرون گذاشتم بوی گرم تابستون زد زیر چونم،یکم جلوتر که رفتم رفتار جالب یه دختر منو متعجب کرد موهای گندمیش و رو نبسته بود تا جلوی صورتشو بپوشونن و پشت یه دیوار قایم شده بود و انگار زاغ سیاه یه مرد تنومند و چوب میزد که یه جغد برفی رو شونش بود و دست یه بچه مردنی تو دستای بزرگش گم شده بود.
فقط برای اینکه ازادی رو احساس میکردم فکر میکردم که فضولی توی اینکه ماجرای این دختر چیه یه جور ازادیه.
چند ساعت گذشته بود و کمک متوجه شدم که احتمالا این دختر مجذوب همون بچه مردنی شده که از قضا هری پاتر معروفه و داره خریدهای هاگوارتز رو انجام میده.
کمی جلوتر جلوی چوبدستی فروشی، هری پاتر توی مغازه رفته بود و من هم در حسرت اون چوب دستی های توی ویترین بودم که یکدفعه سر وصدای شکستن و خرد شدن از مغازه کناری منو از فکر اورد بیرون، دم مغازه بستنی فروشی دختره رو دیدم که با چهره ای وحشت زده در حالی که یه کیسه دستشه از پاهاش توی دستای اون غول بیابونی وسط هوا آویزونه همون جوری که هری پاتر بهت زده اومده بود ببینه چی شد متوجه شدم که این دختر خوشگل مجذوب هری پاتر نشده بلکه دیوونه پولهای اون شده که تو جیب های این رفیق جاینتش بود، نمیدونم چرا ولی احساس میکردم هر جور شده باید به اون دختر کمک کنم همون جور که اون دختر دست و پا میزد من از دست جمعیت خلاص شدم و خودمو به هری پاتر رسوندم احتمالا تنها چیزی که از اون کیسه برای اون نیمه غول مهم تر بود پسره بود پس جلوی هری ایستادم تو چشماش نگاه کردم یکم من من کردم و بالاخره با مشت زدم تو صورتش جوری که همه توجه ها به من جلب شد و قبل از اینکه کسی دقیقا متوجه بشه من کی و زدم توی جمعیت قایم شدم و اروم اروم خودم رو رسوندم پشت مغازه.
اره همونی که میخواستم شد اون دیونه دختره رو از همون بالا انداخت پایین و دوید سمت پاتر و اون دزد خوشگل هم که احتمالا از اون بالا دیده بود من چه کار کردم صاف میدوید سمت من و چند لحظه بعد با همون کیسه که تو دستش بود و هس هسی که میزد کنار من پشت دیوار ایستاد و همونجوری که هس هس میزد گفت:
واقعا ممنونم ...تو ...خیلی کمک...
هنوز منتظر بودم که جملشو تموم کنه که با مشتش زد تو صورتم و گفت ولی اجازه نداشتی هری پاتر و بزنی و دوباره فرار کرد.
من که نقش زمین شده بودم حس مبهم هری رو درک میکردم که بدون اینکه چیزی بدونه یه مشت خورده بود ولی از اون مهم تر زیر اون موهای گندمی چهره اون دختر.... الان تنها چیزی بود که دور سرم میچرخید....

_______
خیلی جالب بود.
تایید شد!
کاتانای بنده ورودتون رو به ایفای نقش تبریک می گه.


ویرایش شده توسط Rick در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۱۶:۴۹:۳۷
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۱:۰۴:۴۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.