هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۴۲ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۴:۲۷ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- چرا برقا خاموش شد؟
- خب چون تئاتر می خواد شروع بشه ماتیلدا!

پنه لوپه زیر لب غرغری درباره ی خنگ بودن ماتیلدا کرد و بعد به کار خود ادامه داد. ماتیلدا هم شانه ای بالا انداخت و به او کمک کرد. اما بعد لحظه ای دوباره گفت:
- خب اینطوری که نمی بینم دارم چی پاک می کنم!

بقیه ی محفلی ها هم تایید کردند. پنه لوپه اما به کار خود ادامه داد. ماتیلدا دوباره گفت:
- نمی بینم دارم چی پاک می کنم!

پنه لوپه فریاد زد:
- چوبدستیت!

ماتیلدا و بقیه ی محفلی ها تازه متوجه شدند. چوبدستی هایشان را از جیبشان در آوردند. لوموسی گفتند و دست به کار شدند. آنها با دقت کار می کردند. نمی خواستند دامبلدور را جلوی بقیه ی مرگخوار ها ضایع کنند. هر چند اگر هم می کردند، مرگخوار ها متوجه نمی شدند. بلا و سو هم چنان گیس های همدیگر را می کشیدند. پسرک لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت و جایی در اطراف آنجا هم بانز بیهوش بود!

سدریک که از ایجاد صلح میان دیگران ناکام مانده بود، تصمیم گرفت سینی ای برای محفلی ها بیاورد. محفلی ها همه از او تشکر کردند و پیاز های سوخاری را روی سینی ریختند. ماتیلدا دوباره تشکر کرد و گفت:
- ممنون سدریک! نمی دونی چقدر نیاز داشتیم. ولی خسته بودیم بیاریمش! هی من توی ظرف پاک می کردم، بعد یادم می رفت کدوم یکی رو پاک کردم کدوم یکی رو نه!

سدریک سری تکان داد و بر روی صندلی اش نشست.
- جیـــــــــــــــغ!

همه ی محفلی ها و مرگخوار ها دست از کارشان کشیدند. آملیا دوباره جیغی کشید و با تلسکوپش به هوا ضربه میزد. گادفری با صدای بلندی در میان جیغ های آملیا گفت:
- چی شده؟

آملیا اشاره ای به پایین کرد و گادفری منظور او را فهمید.
- سوسکه! الان خودم نابودش می کنم.

دامبلدور می خواست در زمین آب شود. محفلی ها هم آبروی او را برده بودند. لرد پوزخندی به او زد و گفت:
- حالا یارای خودتو جمع کن!

ماتیلدا چوبدستیش را که در سینی گذاشته بود، برداشت اما دقت نکرد و نمکی که معلوم نبود برای چه آنجا بود را ریخت ولی توجهی نکرد. قبل از اینکه گادفری سوسک را نابود کند، ماتیلدا چوبدستیش را به طرف سوسک نشانه گرفت و گفت:
- کروشیو!

سوسک بلافاصله در عذابی شدید قرار گرفت! ماتیلدا به دلیل کمبود حیوان در جنگل ممنوعه، می خواست آن سوسک را نگه دارد اما نمی دانست کجا بگذارد. پس در نتیجه تصمیم در نابودیش گرفت. کمی در صندلیش جابجا شد و چوبدستیِ خودش را آماده نگه داشت. اما با آن جابجایی خفیف، نشیمنگاه او به سینی برخورد و سینی برعکس شد و روی زمین ریخت! سریع گفت:
- آوداکداورا!

و قال قضیه را کَند. آن سوسک را نابود کرده بود! همه با دهان باز به او نگاه می کردند. اینکار از ماتیلدا بعید بود. او بعد کشتن آن موجود، فشار زیادی بهش وارد شده بود. برای خلاص شدن از آن شرایط هم فرصت خوبی بود. ماتیلدا زیر لب گفت:
- برم مرلینگاه!

و راه افتاد. اما بعد دقیقه ای، پنه لوپه به نمایندگی از محفلی ها فریاد کشید:
- ماتیلدا!

آن دو مثل تام و جری دنبال هم دویدند و از سالن بیرون رفتند!


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۸ ۱۹:۳۳:۱۷

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۰۵ یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۸
#59

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۲:۴۲
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 107
آفلاین
همهمه ای در سالن به وجود امده بود؛ بر روی صحنه همچنان بانز و پسرک در کشمکش بودند. لرد و دامبلدور نیز دست از تلاش هایشان برای هل دادن یکدیگر برنداشته و حرف هایشان را با فریاد به زبان می اوردند که همین امر موجب شلوغی بیش از حد شده بود.

لرد که از شدت فشار قرمز شده بود، فریادزنان رو به دامبلدور گفت:
- هی ریش پشمکی! اگر این پسرک همان کله زخمی نباشد، من تو را مقصر ناخشنودی ام میدانم! از همان ابتدا نحسی ات سالن را فرا گرفته بود!

دامبلدور که اشکارا رنجیده بود، فریاد زد:
- به من چه ربطی داره تام؟! تو خودت عادت کردی هر چی میخای اون مرگخوارات واست اماده کنن؛ اصلا میدونی چیه؟ همه ی اینا واسه ی اینه که وجود تو از نیروی عشق خالیه!

بلا که میخواست انتقام اربابش را برای این اهانت از دامبلدور بگیرد، پیوسته سعی میکرد با چوبدستی اش او را که مدام برای هل دادن لرد وول میخورد، نشانه بگیرد. اما با این کار ارنجش به سو که با اشتیاق مشغول پاپ کرن خوردن بود، خورد و باعث شد ظرف پاپ کرن از دست سو به زمین بیوفتد.

در همین هنگام سدریک از همه جا بی خبر، از انجا رد شد و پایش را مستقیم روی ظرف پاپ کرن گذاشت که باعث شد خشخش بلندی ایجاد شود.

دامبلدور خنده ی خبیثانه ای کرد و رو به لرد گفت:
- ها ها! تام، تو برو مرگخواراتو جمع کن که با این صدای پاپ کرنی که ایجاد کردن، لکه ی ننگ بزرگی روت گذاشتن!

لرد با عصبانیت رو به سو کرد:
- مقصر این لکه ی ننگ کی بود سو؟ مگه نگفتم بگو پاپ کرنش بی صدا باشه؟
- ب.. بله ارباب.
- پس چرا این پاپ کرن چنین صدایی ایجاد کرد؟
- تقصیر من نبود ارباب! تا قبل از این که بلاتریکس بندازتش زمین بی صدا بود.

بلاتریکس ناباورانه به سو نگاه کرد و گفت:
- چرا میندازی تقصیر من؟ تو اگه انقد دست و پا چلفتی نبودی که ظرف نمیوفتاد!

در همین حین دامبلدور سعی میکرد از فرصت استفاده کرده و صندلی را تصاحب کند. لرد که یادش رفته بود دامبلدور رقیب صندلی اش است، به سر کار اولیه ی خود، یعنی هل دادن دامبلدور برگشت و بلا و سو را که درحال گیس و گیس کشی بودند به حال خود رها کرد.

سدریک که به دلیل مهربانی بیش از حد موجود در رگ هافلپافی اش نمیتوانست دعوای دو نفر را تحمل کند، به سوی بلا و سو رفت تا انها را از هم جدا کند. اما پس از این که لگدی از سو و مشتی از بلاتریکس نصیبش شد، تصمیم گرفت که به سراغ لرد و دامبلدور برود که حالا کارشان به جاهای باریک کشیده بود.

سدریک با مهربانی رو به دامبلدور کرد و گفت:
- پروفسور، این حرکات از شما بعیده! شما الگوی مایین باید یه کم متین تر رفتار کنین!

اما پس از این که با بی توجهی تمام از سوی دامبلدور مواجه شد، تصمیم گرفت به سراغ لرد برود. بنابراین دست نوازشی به سر لرد کشید:
- لرد عزیز، حیف نیست با این کله ی آینه ای قشنگ اینجوری دعوا میکنین؟ نمیگین ممکنه یه خطی چیزی روش بیوفته؟

لرد با عصبانیت دست سدریک را به کنار راند و گفت:
- تو این وسط چه میگویی پسره ی نخود؟ چطور جرعت کردی به سر من دست بزنی؟ با اون دستان کثیفت سرم را الوده کردی! حالا تا یه آوادا بهت نزدم از اینجا برو.

سدریک درحالی که از ناکامی اش در ایجاد صلح ناراحت بود، به طرف صندلی اش به راه افتاد که ناگهان صدای مهیبی شنید. صدایی که از افتادن بانز با سر از روی صحنه حکایت میکرد. بالاخره پسر موفق به فرار شده و با لگدی بانز را از روی صحنه به زمین پرتاب کرده بود.

دامبلدور از خوشحالی جیغی کشید و گفت:
- هی تام، بهتره تا قبل از نمایش بساطتو جمع کنی و بری که مرگخوارات دارن بدجوری خرابکاری میکنن!

لرد که از تاسف سری تکان میداد، رو به بانز گفت:
- به جای این دلقک بازیای ماگلی، بیا برو سو و بلا را جدا کن که کم مانده یک دیگر را بکشند!

در همین لحظه چراغ های صحنه دوباره خاموش شدند تا جمعیت را برای شروع نمایش به سکوت دعوت کنند. لرد و دامبلدور نیز که حالا شکل ظاهریشان دست کمی از لواشک نداشت، در انتظار نمایش دست از دعوا و هل دادن یک دیگر کشیدند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۴ ۱۸:۱۰:۲۳

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷:۵۳ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷
#58

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
درحالی که پنه لوپه سه صندلی را برای تمیز کردن پیازها اشغال کرده بود،مرگخواران به صحنه خالی خیره شده بودند و بی صدا پاپکورن میخوردند.

-پس چرا شروع نمیشود؟!

دقیقا بعد از اعتراض لرد،پسری کوچک روی صحنه آمد،لرد با آرنج به سو زد.
-هی سو،این کیست مثلا؟
سو با کلاهش درحال باد زدن خودش بود.
-نمیدونم ارباب ...

لرد با تاسف به سو نگاه کرد.
-یک مرگخوار باید همیشه بداند سو!

پسربچه روی صحنه شروع به صحبت کرد:
-سلام،ببخشید ولی به دلیل مشکلات فنی تئاتر یکم دیرتر اجرا میشه!

لرد اصلا به دیالوگ پسربچه توجه نداشت،بنابراین خنده ی بلندی کرد و گفت:
-ها ها!فهمیدیم!این بچگی های کله زخمی است!

دامبلدور که کنار لرد نشسته بود،با سختی زیاد لرد را کمی هل داد.
-نخیر تام،این بچگی های توست وقتی در یتیم خانه بودی.

ناگهان پسربچه روی صحنه جیغ کشید،فرد نامرئی او را گرفته بود و موهایش را کنار زده بود،بلاتریکس بلند شد.
-چیکار میکنی بانز؟!
-دارم میبینم زخم روی کلش داره یا نه!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵:۰۲ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
#57

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-فرزندان روشنایی؟ خیانت به آرمان های محفل؟

اولین تیکه ی پیازهای روشنایی تو حلقوم محفلیا گیر میکنه. به پیازاشون نگاه میکنن که ببینن دامبلدور خیانت رو از کجای پیازا در آورده که رون ویزلی تصمیم میگیره برای اولین بار هم که شده قبل از هری مشکلو حل کنه.
-اجازه پروفسور. من فهمیدم مشکل از کجاست. روغن و آرد سوخاری و نمک!

هری از اون طرف، هر دو دستشو بلند میکنه.
-من بگم؟ پروفسور...خواهش میکنم...من بگم تا زخمم شروع نکرده به دردناک شدن؟

دامبلدور با محبت به هری اشاره میکنه.
-تو بگو فرزند!

هری فکر میکنه...هول میشه...یادش میره...و بالاخره جواب میده:
-روغن، آرد سوخاری، نمک!

دامبلدور و کل محفل با اشتیاق شروع میکنن به تشویق کردنش.

-احسنت! با یک نگاه مشکل رو دریافت.
-بی نظیره.
-فقط بی نظیر که نیست...چشماشم شبیه باباشه!

و کسی به حرف رون گوش نکرد که داشت غر میزد که جواب اونم همین بوده.

دامبلدور پاکت پیازا رو از محفلیا میگیره.
-ما این مواد سوسولانه رو نمیخوریم. پیازا رو قبل از نوش جان کردن خوب پاک کنین. هیچی روشون نمونه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲:۴۰ دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷
#56

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۸:۰۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 351
آفلاین
همه برای شروع نمایش سکوت کرده بودند و به صحنه خیره شده بودند.
اما در همان حالت، لرد و دامبلدور، با اینکه چشمانشان به طرف صحنه بود، به هم فشار وارد می کردند و هر کدام سعی می کردند جای بیشتری بگیرند.

-ارباب! بالاخره خریدم.

سو در حالی که دستش پر از پاکت های خوراکی بود به طرف لرد و سایر مرگخواران دوید.
-بفرمایید ارباب... همونطور که امر کردید فقط پاپ کرن خریدم. به فروشنده هم گفتم اگر پاپ کرناش صدا دار باشن، خودم میرم می کشمش!
-آفرین سو... تو سوی با فرهنگ مایی! مرگخواران ما،هر کسی موقع تماشای نمایش صدای پاکتش رو در بیاره زنده از اینجا خارج نمیشه.

مرگخواران در کمال سکوت و بی صدایی، خوراکی هایشان را تحویل گرفتند.
لرد با لبخندی سرشار از فخر و غرور، پاپ کرن در دهان می گذاشت و گاهی هم نیم نگاهی به دامبلدور می انداخت.

دامبلدور آن وضع را تاب نیاورد و با سوتی دو انگشتی، توجه پنه لوپه را جلب کرد.
-پنی، فرزند روشنایی... خوراکی ها رو بده بیاد!

با باز شدن بسته خوراکی های محفلی ها، بوی پیاز سالن تئاتر را پر کرد... بوی پیاز سوخاری!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۵۷ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷
#55

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-تام...کاری نکن که مجبور بشم ازت شکایت کنم. ما تو محفل زیاد شکایت نمیکنیم.

لرد سیاه اهل شکایت کردن نبود. خودش کاراشو پیش میبرد. برای همین به هل دادن ادامه داد تا جایی که دامبلدور تقریبا جزئی از صندلی شد و نشون داد که تهدیدش هم توخالی بوده.

-ارباب...مایلین منم بیام که با هم جاشو تنگ تر کنیم؟

صدا از صندلی خالی پشت سر لرد میومد.

لرد جواب میده:
-خیر بانز. خودمون از پسش بر میاییم. تو شرم نکردی بدون لباس اومدی تئاتر تماشا کنی؟

شرم و حیا خیلی وقت بود که از زندگی بانز رخت بربسته و رفته بود. ولی دلیل اصلیش این بود که موقع ورود نبیننش و ازش بلیط نخوان و بعدم بتونه آزادانه بره تو و یه جای خوب بشینه و حتی طی نمایش هم بره برای خودش گشت و گزار کنه.


بانز تو همین فکراس که چراغا خاموش میشه و پرده کنار میره.






چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶:۵۴ یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۷
#54

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۰:۴۱ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
گریک چندین بار دهانش را برای سخنرانی ای تاثیر گذار باز کرد اما ثانیه ای بعد دوباره موضوع از یادش می رفت.

-فرزند تاریکی، با فرزند روشنایی مان شوخی نکن.

ملانی که با لبخندی کنار ایستاده بود و گاهی چوبدستی اش را با ورد غیرلفظی فراموشی به طرف گریک تکان می داد، زیرلب غرغری کرد.
-دامبل هم با این ریشش فکر میکنه همه فرزندن.
-تو در اشتباهی فرزند تاریکی. عشق... .

-باز گفت! مل! چوبدستی مان.
-بله ارباب. اکسیو واند.

ناگهان صدها چوبدستی مانند تیرهایی از پیش صاحبشان به سمت آنها پرواز کرد.
-مل! چوب دستی ِ خودمان!
-ارباب نمیتونستم چوبدستی خودمان رو اکسیو کنم.
-از نوع خنگت متنفریم.

دامبلدور که با این حرف لرد انگار فعال شده بود با لبخندی دست هایش را باز کرد و باعث شد تا لرد کاملا به دسته صندلی بچسبد.
-اما عشق، چیزیه که از تنفر قوی تره، تام!

درحالی که گریک همچنان به کاری که برای آن به اینجا آمده بود فکر می کرد، لرد طی روشی ماگلی با پشتش دامبلدور را هل می داد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۴ ۱۴:۰۲:۱۴

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۰۵ شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
#53

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۲:۱۶ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
گریک از سر جاش بلند شد تا این قضیه رو درستش کنه ولی خب با هجوم مرگخوارا برای بدست آوردن صندلیش رو به رو شد.
- بابا نمی خواد بیاین سمتم منو رو دوشتون بذارین که... من خودم میام.

گریک دقت کرد که بعد این حرفش از سرعت مرگخوارا کم نشد.
- خب حالا که دوست دارین منم مشکلی ندارم.
- من اونو می خواااااااام!
- جرات داری بهش نزدیک شو تا سرتو بزنم!

گریک که این حرفا رو شنید با خودش گفت:
- بذار براشون کلاس بذارم... انگار خیلی طالب منن!

رو کرد به مرگخوارا و گفت:
- الان که دارم فک...

قبل اینکه حرفش تموم بشه یک مشت از کراب، یه لگد از بلا و یه کلاه از سو خورد و نقش زمین شد.
- شما مرگخوارا چقد دردناک کاراتونو پیش می برین!... حالا چرا دردو به بقیه منتقل می کنین؟!

مرگخوارا داشتن به زور خودشونو جا می دادن و به حرف گریک توجه نکردن. گریکم برای اینکه ضایع نشه گفت:
- عه... آها برای اینه... خب پس مشکلی نیست.

گریک که صندلیشو از دست داد با خودش گفت:
- حداقل برم ولدمورتو دامبلدور رو درستشون کنم.

رفت سمتشون ولی در حین اینکه داشت می رفت سمتشون فهمید که به جای اینکه بهشون نزدیک بشه داره ازشون دور میشه.

- گریک... تو کی این رقص رو یاد گرفتی؟
- رقص... چه رقصی کریس؟
- همین دیگه... داری مون واک می ری.
- خودت داری می ری بی تربیت... من بزرگترتم!
- اسم رقصص!
- آها! ... حالا چی هست؟
- همینی که داری می ری دیگه!... عقبی عقبی رفتن جوری که انگار داری جلویی می ری!

گریک پایینو نگاه کرد دید که واقعا داره عقبی می ره.
- عقبی می رم ولی
امید دارم به ویز هاپ لعنتی
( ویز هاپ: هیپ هاپ جادویی)

بدن گریک برای اینکه ضایعش کنه شروع کرد به حرکت کردن.
- دیدی امید چقد موثره... آدم به امید زندس!

بعد از چند قدم گریک به ولدمورت و دامبلدور رسید و اونا رو در حال جر و بحث دید.

- تام بلند شو!
- چاق تو خف شو!
- تام جا تنگه!
- خب خودتو جمع کن بازنده!

گریک دید بحث، بحثه رپه گفت خودی نشون بده.
- رپ می کنین ولی حواستون نیست
پادشاه ویز هاپ جلوتون کرده ایست


ولدمورت و دامبلدور نگاهی به گریک کردن و بعد به جر و بحث ادامه دادن. بعد چند لحظه گریک یادش اومد که برای چی اومده و جلوی اونا وایساده.



Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۴۸ جمعه ۵ بهمن ۱۳۹۷
#52

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5561
آفلاین
خلاصه:
سالن تئاتر هاگزمید قصد داره نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنه.دو گروه سیاه و سفید(مرگخوارا و محفل) برای تماشای نمایش به سالن رفتن.
دامبلدور و محفلی ها بلیت ردیف اول رو خریدن و رو صندلیا نشستن. ولی لرد هم می خواد ردیف اول بشینه و دیانا بلیت محفلیا رو پاره می کنه.

................

-فرزند...تاریکی...بلیت ما رو چه کردی؟ این حرکتی ناشایست بود و ما تو سالن تئاتر اینو تحمل نمی کنیم.

دیانا از کاری که کرده بود بشدت راضی بود.
لرد سیاه صندلی ها را بررسی کرد. صندلی دامبلدور بهترین دید را به صحنه داشت.
-ما تمایل داریم همین جا جلوس کنیم.

دامبلدور از جایش تکان نخورد.
-همیشه کسانی پیدا نمی شن که به تمایلات تو اهمیت بدن تام. ما برای این جا پول پرداخت کرده بودیم. می خوای منو از اینجا بلند کنی؟ کی بهت گفته که من بی سرو صدا از این جا بلند می شم؟

لرد سیاه دیالوگ های دامبلدور را حفظ بود! ولی حقیقتی وجود داشت و آن هم این بود که وسط سالن تئاتر نمی شد کشت و کشتار به راه انداخت و دامبلدور هم مقداری سنگین بود. برای همین لرد، به ناچار سراغ آخرین راه حل رفت.

خودش را به زور روی صندلی دامبلدور جا کرد و کنارش نشست.

حالا هر دو جادوگر شدیدا فشرده به نظر می رسیدند!
-ما هر طور شده همین جا روی همین صندلی خواهیم نشست.



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۱۲ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷
#51

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۹:۱۴
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
با اين سخن لرد ،هکتور ويبره اى زد.
-معجون بليط صندلى اول نمايش بدم؟

سو با تعجببه هکتور زل زد.
-مگه دارى؟

لرد سياه رويش را به سمت سالن تئاتر برگرداند ،و هم زمان به هر دويشان جواب داد.
-نه هکتور........نه سو نداره!

بلاتريکس در حال رفتن به بليط فروشى اعلام کرد.
-من ميگيرم ارباب ،اگه رديف اولى رو نداد ،يه آوادا نثارش ميکنم بده!

لرد سرى تکان داد و به عنوان پيشواى مرگخواران جلوتر از همه به سمت سالن نمايش حرکت کرد.
ملت مرگخواران به سمت صندلى هاى رديف اول تئاتر حرکت کردند ،اما مثل اينکه دامبلدور و بچه هاى ويزلى زودتر بليط رديف اول را گرفته بودند.
لرد با ابهت هميشگى اش بدون اينکه نگاهش را از صحنه نمايش بردارد خطاب به دامبلدور اين چنين گفت.
-دامب ،حوصله ى بحث با تورا نداريم ،از سر جاى ما بلند شو!

دامبلدور دستش را تا آرنج در ريش هايش فرو برده و چند بليط مچاله شده را بيرون آورد و جلوى صورت تکان داد.
-ميدونى تام ،منم حوصله ى بحث با تورو ندارم ،ما پول اين صندلى رو پرداخت کرديم و حالا مال ماست ،اينم بليطى که تو ندارى!

لرد خواست چيزى بگويد که با آمدن بلاتريکس به سمتشان حرفش را خورد.
(پ.ن:خورد؟؟؟؟ دى خنگ🙀!)
بلاتريکس با چهره برافروخته شروع به صحبت کرد.
-گفتم بليط صندلى هارو بده ،نداد.منن يه آوادا بهش زدم ،بعد رفت داششو آورد ،داداششو زدم،نگهبان آورد نگهبانو زدم، ريئسشو آورد،رئيسشو زدم ،و بعد از اينکه متوجه شد هرکى رو بياره ميزنم،گفت بليط رديف اول تموم شده اما شما ميتونين روش بشينين!

با اين حرف بلاتريکس دامبلدور شکايت کرد.
-اما ما بليط داريم!

ديانا که تا آن زمان درحال تيز کردن ناخون هايش بود جلو آمد در سه ثانيه بليط را از دست دامبلدور کش رفته و به هزار قسمت غير مساوى تقسيم کرد.
-حالا ديگه ندارين!😼


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.