هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۵۶ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5699
آفلاین
-ما منصرف شدیم! نماییم بالای برج!
-این کارو نکن تام. تا این جا اومدیم..بقیه شو هم بیا. رفیق نیمه راه نباش.
-ما دوست داریم بیاییم. ولی نمی توانیم. آسیب دیدیم!
-مو و دماغ که چیزی نیست. من مطمئنم تو بدون اونا هم می تونی زندگی کنی و فرد موفقی بشی.
-ما فکر نمی کنیم. زشت شدیم!
-تو هرگز زشت نمی شی تام. ابهت آدم که به یه دماغ و چند تار مو بستگی نداره.
-نظرت چیه از روی زمین بلند بشیم؟...ما با این بینی جدید و ناکارآمد داریم خفه می شویم.

جیمز موافق بود.

هر دو از روی زمین بلند شدند و جیمز نگاهی تحسین آمیز به تام انداخت.
-اینجوری ابهتت بیشتر شد. نگران نباش. پروفسور اصلا به زیبایی ظاهر اهمیت نمی دن.

-الان منظورت این بود که ما دیگه زیبایی ظاهری نداریم؟

منظور جیمز دقیقا همین بود، ولی نمی توانست این را مستقیم به تام گفته و دلش را بشکند!

-ما خودمان فهمیدیم!

جیمز با تعجب به تام نگاه کرد.
-چیو فهمیدی؟

-این که منظورت دقیقا همین بود. ما ذهن خوان خوبی هستیم ولی نگران نباش. ما دلی نداریم که بشکند.

جیمز تازه داشت خوشحال می شد که یک پس گردنی از تام خورد.

-ولی غرور داریم بی وجود! غرورمان خرد شد! حالا یک روش مطمئن برای رفتن به بالای برج بیاب! ما هم کمکت نمی کنیم.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۶:۵۳:۰۶ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۱۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
فضاپیما قصد سقوط نداشت، هر چه باشد سیرازویی ها در لیست تحریم شدگان کشورهای آستکباری نبودند و قطعات درجه یک وارد می کردند و سفینه هایشان ایمن بود. سفینه در یک سانتی متری آن دو نفر توقف کرد و شیشه پنجره اش را پایین کشید.

-از زمین به سیرازو بردن میشه، دو نفر.
-عه تو همون کفتره ای؟
-کفتر کاکل به سر عمت بودن میشه! به صنف رانندگان تاکسی فضایی توهین کردن نشو ها!
-با عمه پاتر من درست صحبت کن!

در همین حین که رابستن و جیمز در حال بحث و جدال بودند ناگهان ایده ای به ذهن تام رسید.
-ما به سیرازو می رویم اما سر راه پیاده می شویم! ما را به بالای این برج برسانید.
-پریدن شدن بشین بالا.

تام و جیمز سوار شدند.

بالای برج

-قابل شما رو نداشتن میشه...نه اصلا اگر شدن بشه...به مرلین اگر ده هزار گالیون رو قبول کردن بشم.

سیرازویی ها بسیار اهل تعارف بودند!

-ده هزار گالیون دیگه چیه مردک؟!
-ده هزار گالیون برای کرایه دیگه...البته باور کردن بشین که قابل شمارو نداشتن میشه.
-مگه سر گردنه هست؟ ما ده هزار گالیون نداریم.

البته تعارف نزد آنها حد خودش را داشت!
-بی جا کردن شدین وقتی گالیون نداشتن میشین سوار تاکسی فضایی شدن میشین! بنزین لیتری سه هزار گالیون شدن میشه اونوقت شما به ما رانندگان تاکسی با کرایه ندادن شدن ظلم کردن میشین؟

همان لحظه رابستن مشتی بر روی دکمه "پیاده کردن اجباری" کوبید و صندلی سفینه، تام و جیمز را به بیرون پرتاب کرد.

بر روی آسفالت خیابان

تام و جیمز مانند سفره با صورت بر زمین پهن شده بودند.

-تام حالت خوبه؟
-فوق العاده ایم...فقط الان بینیمان له شده است و موهایمان هم که در راه سقوط به زمین ریخت ولی بجز اینها به نظرمان سالمیم!
-عالیه. گمونم باید به فکر یه راه دیگه برای صعود به برج باشیم.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
شی اما انگار قصد آمدن نداشت!
نه... داشت!

شی مذکور (مذکوره. ترکیبی) پس از چند ساعت انگار بلاخره به داشت به زمین میرسید!

چون شی درواقع کفتر نبود.
شی یک فضا پیمای پیشرفته ی مشنگی بود!
فضا پیما تا یک جایی آرام آرام به تام و جیمز نزدیک میشد، اما بعد از یک جایی با سرعتی بسیار زیادی به سوی تام و جیمز می آمد.
فضا پیما در حال سقوت از مریخ بود برای همین آنقدر طول کشید تا به آن دو برسد!
اما حالا جو زمین هواپیما را به سمت تام و جیمز گیر افتاده هدایت میکرد.

تام که متوجه شده بود آن شی کبوتر نیست و خیلی بزرگ تر از آن است، دستش به آرامی روی شانه ی جیمز زد.
-جیمز... داریم میمیریم؟ ما هنوز جوونیم، هنوز ردا هایی که واسه ارباب شدنمون خریدیمو نپوشیدیم!
هنوز کلی آرزو داریم!

جیمز اما انگار هنوز متوجه ی این نشده بود که شی مذکور کفتر نیست!
-نه تام ما که قرار نیست بمیریم، ببینم نکنه تو از کفتر میترسی؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲:۰۹:۰۹ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 482
آفلاین
سوسک مذکور یا شایدم مذکوره، با تحمل فشار بسیار، تمام مسیر برج نامرئی رو تا بالا رفت. بالاخره به بالای برج رسید و نفسی تازه کرد:
-خب دیگه... رسیدیم. پیاده شید... عه اینا کجا رفتن؟

سوسک که با خیال حمل دو عدد جادوگر، تمام مسیر برج رو رفته بود، تام و جیمز را بین راه پایین انداخته و خود متوجه این اتفاق نشده بود. تام که به لبه تیزی از برج آویزون شده بود، حتی توی اون وضعیت هم تو سر و کله جیمز میزد اما جیمز همچنان خونسرد بود:
-آخه سوسک؟ سوسک؟ لامصب سوسک؟ چیز دیگه ای نبود ما رو سوارش کنی؟
-در فراسوی نا امیدی همچنان امید هست تام.
-خف بابا. جملات امیدوار کننده واسه من بلغور نکن. یا شنلم رو آزاد میکنی و هر جفتمون رو از اینجا نجات میدی یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی تسترال.

تام عصبانی بود. خیلی هم عصبانی بود. هر لحظه شدت عصبانیت تام بیشتر میشد و جیمز همچنان خونسرد بود و برای اذیت کردن تام کم نمیذاشت. با هر بدبختی بود، جیمز شنل تام رو آزاد کرد و اون رو بالا کشید. حالا لبه پرتگاه بودن و باید خودشون رو به بالاترین نقطه برج میرسوندن.
-نظری نداری تام؟
-از من میپرسی عمه تسترال؟
-جز تو کسی نیست اینجا ازش بپرسم.

تام کم کم به اوج عصبانیت خودش میرسید و چیزی نمونده بود بزنه خودش و جیمز رو شتک کنه که دید از آسمون چیزی به سمتشون میاد:
-ازون بالا کفتر میایه...
-کاری نکن اسمتو روی تکه سنگی بنویسم و جلوی همین برج خاکت کنم جیمز. بهتره منتظر بمونیم ببینیم چی داره نزدیک میشه. شاید بتونه کمکمون کنه.

ساعت ها گذشت ولی اون شی همچنان توی راه بود. کم کم هوا، رو به تاریکی میرفت و جیمز و تام، در لبه قسمتی از برج گیر افتاده بودن و همچنان منتظر بودن ببینن اون کفتر که داره از آسمان میایه، بالاخره میایه یا نمیایه.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۷:۰۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
خلاصه تا آخر پست قبل:
تام ریدل جوان در حال تشکیل گروه مرگخوارانه و دامبلدور هم به دنبال راهی برای جذب عضو برای محفل ققنوسش می گرده.
دامبلدور موفق شده جیمز پاتر رو جذب کنه و لرد سیاه بلاتریکس رو.
جیمز پاتر و تام ریدل تو خیابون به هم برخورد می کنن و جیمز سعی می کنه تام رو جذب محفل ققنوس کنه. تام کنجکاو می شه گروه رقیب و رهبرشونو ببینه.
این دو نفر به برجی نامرئی که دامبلدور بالاشه می رسن. ولی رمز در رو نمی دونن.
............................

- آخه مادر سیریوس! تو چه عضوی هستی که رمز ورود به قلعه رو هم نداری؟

جیمز زیاد می‌دونست! بخاطر همین هم سعی می‌کرد خودش رو نادون نشون بده، جیمزی بود پنهان کار!
- ببین تام، داری بدعنقی می‌کنی ها! میریم بالاخره. مثلا آها همین سوسکه رو ببین! قربون پاهای بلوریش!

سوسک مذکور (یا شایدم مذکوره!) به چپ و راست خود نگاه کرد و وقتی کس دیگه ای رو ندید، گفت:
- آقا! آهای انسانه! اینو فقط مامانم حق داشت بگه ها!

متاسفانه هیچکس صدای اون سوسک رو نشنید، ولی جیمز شنید! آخه هیچکس ایران بود و قلعه توی لندن!
- سوسک جونی! عزیزم! سواری میدی به ما؟
- آخه مهندسا! من شمارو تا اون بالا ببرم؟ به هیکلتون نگاه کردین؟

جیمز سرشار از عشق و آموزه های دامبلدور بود، اما بالاخره بعضی وقتا خشونت هم خوبه!
- می‌بری یا نه؟! می‌بری یا سوس... چیزه سوسک که هستی! یا مورچه‌ت کنم؟!

سوسک چاره ی دیگه ای نداشت، پس جیمز و تام ریدل رو سوار خودش کرد به سمت بالا به راه افتاد....


لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5699
آفلاین
-کجا رسیدیم؟

این سوالی بود که تام پرسید. برای این که جایی که به آن رسیده بودند مکانی کاملا خالی و بی آب و علف و بی ساختمان و بی موجود زنده بود.

جیمز با چشمانی که ستاره های درخشانی در آن چشمک می زد، به تام خیره شد.
-همین جاست. ولی نامرئیه.

-چرا؟!

-پروفسور، نامرئی دوست دارن. سوال و جواب نکن دیگه. بزن بریم. رمز!

تام سردر گم به طرف جیمز برگشت.
-از من می پرسی؟ اصولا خودت نباید رمزو داشته باشی؟

جیمز که لبخند اعصاب خرد کن روی صورتش، حتی برای ثانیه ای محو نمی شد جواب داد:
-نپرسیدم...گفتم. رمزش رمزه! خیلی خلاقانه اس...نه؟ تو راه که داشتیم میومدیم، ته دلم خیلی به پروفسور افتخار کردم.

تام برای پروفسور و دار و دسته آینده اش ابراز تاسف کرد. ولی مشکل اصلی این جا بود که در باز نشد.

جیمز چند بار دیگر رمز را به زبان آورد. تا جایی که در عصبانی شد و لگدی حواله جیمز کرد.

-خب...ظاهرا پروفسور بیش از حد باهوشن و رمز رو عوض کردن و به منم اطلاع ندادن. الانم اونم بالا منتظر ما هستن.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۷:۴۴
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 211
آفلاین
-فکر خوبی کردی جیمز...تو برو، من یکم دیگه بهت ملحق می شم.

جیمز باورش نمی شد که تام، از فکرش خوشش اومده باشه.
-باشه! تو هم سریع بیا.

تام منتظر شد که جیمز کمی فاصله بگیرد، بعد سر بیژن رو کرد تو روغن!
-این هم برای اینکه دیگه منو مسخره نکنی.

تام بعد از این کار، پیش جیمز، که بیست متر با اون فاصله داشت، رفت.

تام دست هاشون به هم زد.
-خب، می تونیم بریم.
-بریم!

توی راه جیمز داشت روی مخ تام راه می رفت!
-تام تو بزرگترین اسطوره ی من توی زمینی...همه عکساتو دارم...خیلی هاش رو به دیوار اتاقم چسبوندم، حتما یه روز می برمت تا اونا رو ببینی...من حتی یه کتاب هم دارم که توش از خاطرات خیالیم با تو می نویسم، اونم می دم بهت تا بخونیش...مطمئنم خوشت میاد...بعضی هاش خیلی باحالن، تیترم براشون انتخاب می کنم...

تام واقعا خسته شده بود برای همین سعی کرد به نقشه ی خودش برای کشوندن محفلی ها به گروه مرگخورا فکر کنه!
-اول باید اعتماد دامبلدور رو بدست بیارم...این مهم ترین و سخت ترین کاره...بعدش کم کم محفلی ها رو به سمت مرگخوارا می کشونم!
-...خب دیگه رسیدیم!




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
با نی بزنیمش؟

تام داشت در مورد همراهی با این شبه مشنگ تردید پیدا میکرد. ولی تصمیم میگیره کمی صبور باشه.
-روش های بهتری برای انتقام گرفتن وجود داره جیمز!

جیمز از شدت خوشحالی از فهمیدن این موضوع که تام اسمشو میدونه، برای چند ثانیه از خود بیخود میشه.

وقتی به خودش میاد، یادش میفته که بحثشون جایی تموم شده که باید سوالی بپرسه:
-مثلا چه روشایی تام؟

جیمز میخواد تاکید کنه که اونم اسم تام رو میدونه، ولی این موضوع برای تام هیچ اهمیتی نداره. خود تامم چندان از اسم خودش خوشش نمیاد.
-مثلا...سرشو بگیریم و فرو کنیم تو اون روغنی که سیب زمینیا دارن توش سرخ میشن. مدتی همونجوری نگهش داریم تا یاد بگیره به کی باید احترام بذاره.

جیمز فکر میکنه.

این حرفیه که تام زده و تام اصولا نمیتونه حرف بدی بزنه. ولی کاری که تام بهش اشاره کرده اصلا سفید به نظر نمیرسه. جیمز قسم خورده که جادوگر سفیدی باشه. بین عقل و منطقش گیر میکنه و آخرش تصمیم میگیره راه سومی رو انتخاب کنه:
-بهتر نیست به جاش بریم پیش پروفسور؟ منتظرمونه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
تام ريدل جوان نگاهى به معنى (تو حالت واقعا بده ،بروخودتو امين آباد بسترى کنى)به جيمز انداخت ،اما جيمز هنوزم نگرفته بود قضيه چيه!

فروشنده با تعجب دهنشو باز بسته کرد.
-آقا ببخشيد اينجا آجيل فروشيه بيژنيوسه ها!!

جيمز درحالى که هنوز در ابهت و جذابى تام ريدل جوان محو بود ،با حواس پرتى شونه اى بالا انداخت.
-خب ،مگه من گفتم اينجا ميکانيکيه آقا؟

تام جوان که حوصله اش از دست گيج بازى هاى جيمز سر رفته بود ،سر جيمز رو به طرف فروشنده برگردوند.
-منظورش اينه که تخمه رو با نى نميخورن!
نکنه ميخواى مارو به کشتن بدى؟

جيمز که تازه گرفته بود معنى (اينجا آجيل فروشيه پيژنيوسه ها )چيه ،براى اينکه تام فک نکنه که اون گيج و حواس پرته سريع بحثو عوض کرد.
-هههه..... خودم ميدونستم که نميشه تخمه رو با نى خورد. ميخواستم ببينم حواست جمع هست يانه!

بعد از چند ثانيه که فروشندهٔ بيچاره و تام جوان با پوکرى بهش خيره شدند،يه اهمى کرد و دستشو رو شونه هاى تام حلقه کرد.
که اينکارش باعث بهم ريختن اعصاب تام شد.
-اهم ،بعدشم همه ميدونن ما فقط برنج رو با نى ميخوريم ،مگه نه تامى؟

تام ريدل جوان ،از دست جيمز و پروگرى هاش به تنگ اومده بود،دست جيمز رو از گردنش باز کرد و به طرف ديگه هل داد.
-بسه ديگه ما به تو چيزى نميگيم دليل نميشه که تو پرو بشى،درضمن اون چيزى رو که با نى ميخورن شور چوبه نه برنج!

با اين حرف فروشنده به خنده افتاد و روى زمين پخش شد.
-واى......واى خدا ،شماها چقدر با مزه اين.......شور چوب ...هههههههههههههههه...اون چوب شوره هههههههه اونم با نى نميخورن ...ههههههههه..

دراون لحظه بيژن (فروشنده)کار اشتباهى مرتکب شد،تام ريدل جوان رو عصبانى کرده، و مسخره اش کرده بود.
از طرفى جيمز هم که ميخواست خودشو توى دل تام جا کنه ،تصميم به تلافى سر فروشنده کرده بود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۳۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5699
آفلاین
-برویم!

جیمز باور نمی کرد که پیشنهادش به این سادگی مورد قبول واقع شده است.
در حالی که با چشمانی که ستاره های درخشانی داخلشان چشمک می زد، به چهره سرد و خالی تام خیره شده بود شروع به حرکت در پیاده رو کرد...
که ناگهان درد و فشار غیر قابل تحملی در یک سمت صورتش حس کرد.
اهمیتی نداد.
شیفتگی به او اجازه نمی داد چشم از تام بردارد. با خودش فکر می کرد" یعنی اگه ازش بخوام، اون جادو خفنه رو یادم می ده؟"..."ما می تونیم رفیقای خیلی نزدیکی بشیم...کافیه سیریوسو رد کنم بره"..."من و تام یه تیم تشکیل می دیم. اسممونم می ذاریم تامز. ترکیب جیمز و تام"...
حین مرور این افکار سعی می کرد به راهش هم ادامه بدهد...ولی موفق نمی شد.
هر کاری می کرد راهش ادامه داده نمی شد.
تا این که تام، معما را حل کرد.
-اممم...ظاهرا متوجه نشدی. چون جلوتو نگاه نمی کردی، دو دقیقه پیش با یه تیر چراغ جادو برخورد کردی و الانم داری با صورتت بهش فشار میاری. اینجوری فکر نمی کنیم موفق بشی حرکت کنی.

جیمز شیفته تر شد.
-چقدر باهوشی! سیریوس عمرا نمی تونست اینجوری توضیح بده.

و به راهشان ادامه دادند. تا این که تام خسته شد.
-چقدر دیگه مونده؟ نرسیدیم؟

جیمز لبخندی زد.
-پروف درست کنار همون جایی بود که با هم ملاقات کردیم.

-پس برای چی اومدیم اینجا؟
-خب...گفتم بیاییم یه پاکت تخمه بخریم که تو راه بیکار نمونیم. این بهترین تخمه فروشی هاگزمیده. آقا یه پاکت تخمه با دو تا نی بدین لطفا...


gelsennaneesriorabeckmitgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.