هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





شماره 6 دراکو در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

هربرت فلیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۴۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
وارد دستشویی شد. ناگهان اشکهایش سرازیر شد نشست و زد زیر گریه میرتل بالای سر او بود و از اینکه دراکو گریه میکرد او خیلی متعجب شده بود او کنار دراکو رفت و گفت دراکو تا حالا اینجوری ندیده بودم تورو اینم فیلمته نه؟
داراکو گفت برو بابا به تو ربطی نداره میرتل گفت اگه این کارت واقعه ایه میتونی با من راحت باشی
دراکو گفت اگه بین خودمان میماند باشه میگم
دیگه خسته شدم از بد بودن
دلم میخواد ادم خوبی باشم با بد بودن هرماینی هم بهم توجه نمی کند و از من بدش میاد
اخه من به اون علاقه دارم و کارهایم هم برای جلب توجه او است
تازه چند وقته اون رو با رون ویزلی دیدم اخه من که از اون ویزلی خیلی بهترم چرا به من توجه نمی کند ؟
مرتل به او گفت میدونی اگه این حرف ها به گوش پدرت برسه چه بلایی سرتو میاره؟دراکو گفت اره میدونم ولی دیگه خسته شدم چیکار کنم
مرتل به او گفت سعی کن ادم خوبی باشی و جلوی هرماینی کارهای قشنگی انجام بدی تا او نظرش نسبت به تو عوض شود. دراکو از صبح ان روز تصمیم گرفت کار خوب انجام دهد مثلا اگر ضعیفی به نا حق در حال کتک خوردن بود. دراکو میرفت و از او دفاع میکرد یا به هری ، رون و هرماینی کمک میکرد. چند روز بعد هرماینی پیش دراکو رفت و گفت:چی شده خیلی عوض شدی. دراکو گفت: هرماینی من به تو علاقه مند هستم.و تمام این کار هایم برای این است که به جای دوستی با رون و هری کمی هم به من توجه کنی. هرماینی گفت اگر قول بدهی
همینجوری ادم خوبی بمانی من هم حرفی ندارم و باتو دوست میشوم ....


یکم یهویی دراکو زیادی خوب شد! اولش که میرتل می‌گفت فیلمته و دراکو مقابله می‌کرد خوب بود و شخصیتا اونطور که انتظار داشتیم رفتار می‌کردن. اما بعدش یهویی همه چیز خوب و زیبا و اعتماد دو طرفه و اینا شد. به هر حال...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۴ ۲۳:۵۹:۳۲


تصویر شماره۱۲ هری ورون با ماشین پرنده
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

دورگهـ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
هری-رون؟ رون:بله؟ ه:الان چیکار کنیم؟ چجوری بریم؟ ر:نمیدونم فک کنم امسال باید عقب بمونیم ه:بدبخت شدیم رون درحالی ک ب ماشین نگاه میکرد گفت هنوز نه ۀ:چی شده رون چرا نه رد نگاهشو دنبال کردم و نه این امکان نداره رون ما نمیتونیم اجازه نداریم ممکنه ماگنا ببینن میدونی ک بدبخت تر از این میشیم ر:دست بردار هری ما باید ب قطار برسیم هوف پس بزن بریم ه:رون درست برون چرا این ور اونور میری ر:ببخشید ک اولین باره ه:رون جلوتو بپـــــــــــــــــــــــــا ه:نـــــــــــــه ...اخیش کم مونده بود بخوریما ه:رون فکر نمیکنی برای ماگنا دیدن یه ماشین پرنده عجیب باشه؟ ر:اوه راست میگیا بزار نامرأی شیم ر:اوناهاش اوناهاش قطار دارم میبینمش ه:خوبه فقط باید باهاش بریم ......روووووووووون الانه ک بخوریم به یه جایی نمیتونی مثه یه ادم عادی برونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ر:واقعا معذرت میخام هری که گواهینامه ندارم بعدشم نخیر من یه جادوگرم نمیشه:D ه:هاهاهاهاها خندیدم :/ ه:رون اونجارو نـــــــــه یه یه یه نــــــــــــــه رون دور بزن زودد سوم شخص:با دور زدن ناگهان هری ب بیرون پرت میشه هری:رون اگه بمیرم خودم میکشمـــــــــــت منو بگیر دارم میوفتم آخــــــــــــــــــــــــــــ رون: چیشد هری؟؟؟؟ هری:میشه اسکبرز و از صورتم برداریــــــــــــــــــــــــی رون: باشه باشه دستم و بگیر اها بیا بالا هری:اخیش نزدیک بود بمیرمااااا و باهم خندیدن رون: هری؟ حس نمیکنی ماشین دیگه حرکت نمیکنه؟ هری: چرا نکنه مردیم خبر نداریم رون: ظاهرا قراره بمیریم چون ما رو درختیم همون ترسناکه نـــــــــــــــــــــــــــــه هری : رون زود باش برون رون و هری: اخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- رون بپر بیرون (باهم میپرن) هری:اخخ رون: چیشد هری خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ رون این موشتــــــــــــــــــ-ت اخرش منو میکشـــــــــه رون: هری قبل از اون باید جواب پروفسور مگ گانگال و بدیمhttp://www.jadoogaran.org/uploads/smilies/smil3dbd4e02c5440.gif بهتر بود یکم وسط این همه دیالوگ توصیفات میاوردی و اتفاقاتی که داره میفته رو دقیق‌تر شرح می‌دادی و حتی حس و حال شخصیتا رو توضیح می‌دادی. ضمن اینکه لزومی نداره یه حرف از یه کلمه رو اینقد تکرار کنی! به جای نههههه، همون "نه" هم مفهومو می‌رسونه. نهایتا می‌تونی به صورت "نــــــه" بنویسی. تایید شد. مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۴ ۲۳:۵۷:۰۷
ویرایش شده توسط دورگهـ در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۵ ۶:۵۹:۴۸


مــــــــــــــــــرگ سه کلمهـــ

استــ

زندگیــــــــــــ اما پنجـــ کلمهـ:/


تصویر شماره ۵ گروه بندی دانش آموزان هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸ سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
اضطراب زیادم کاملا خودشو روی شور و هیجانم کشیده بود و خیلی نگران بودم. همینکه سوار قطار شده بودم ردام رو پوشیدم و چوبدستیم رو دستم گرفتم. پاهام می لرزیدن و نگاه کردن به بیرون هم تاثیری تو پرت کردن حواسم نداشت. صدای باز شدن در کوپه رو شنیدم و برگشتم.
- هی پسر فکر نمی کنی یه ذره برای پوشیدن ردا زود باشه؟ یه سال سومی بهم گفت تا شب نمی رسیم.
- حالا چه فرقی می کنه؟ زود تر یا دیر تر ؟
پسر جوابم را نداد و آمد تو و نشست. خیلی گرسنه بودم ولی می ترسیدم بالا بیاورم و این خاطره خوبی از اولین سفرم به هاگوارتز به جا نمی ذاشت.
- تو فکر می کنی توی کدوم گروه بیفتی؟
واقعا تا به حال انقدر خودم رو نزدیک به گروه بندی حس نکرده بودم.
-نمی دونم ... یعنی... دوست دارم تو گریفیندور باشم ولی اون قدر ها هم شجاع نیستم.
- بی خیال . تو واقعا به این خصوصیت ها و این جور چیز ها اهمیت می دی؟
- اگر هم ندم اون می ده.
- کی؟
- کلاه دیگه.
همینطور تا هاگوارتز حرف زدیم و حرف زدیم تا یادم رفت. این صدا توجه همه را جلب کرد: بچه ها ساکت باشید. برید توی تالار و حرفی هم نزنید تا گروه بندی بشید.
آروم آروم از بین سال بالایی ها که به ما زل زده بودند رد شدیم و به جلوی تالار رسیدیم. از همان لحظه که پروفسور مک گوناگال اسم اولین نفر را خواند تقریبا توی خلسه فرو رفته بودم، تا اینکه من ماندم و آن پسر که توی کوپه من بود. پروفسور یک اسم دیگر خواند و آن پسر مرا هل داد جلو. روی چهار پایه نشستم و کلاه را روی سرم حس کردم.
-آروم باش پسر جان!
...
صدای بلندی پرده سکوت را درید: هافلپاف!



خوب نوشته بودی. مرحله بعد تو را فرا می‌خواند.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Mahdi81sgi در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۳ ۱۶:۵۱:۵۱
دلیل ویرایش: مشکلات جمله بندی
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۳ ۱۸:۵۷:۴۵

با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی تصویر شماره4 جینی و دراکو مالفوی در کتابخانه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۵۰:۵۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
دراکو دستی به سرش کشید و موهاشو مرتب کرد. اروم وارد کتابخونه شد.
جینیِ دوستداشتنی روی صندلی نشسته بود و کتاب بزرگی رو دستش گرفته بود.

دراکو اروم اروم نزدیکش شد.
نگاهی بهش انداخت و با خودش فکر کرد اگه خبر این کارش به گوش پدرش برسه چه بلایی سرش میاره...
دراکو تمام فکر های منفی رو از خودش دور کرد و جعبه ای که تو دستاش داشتو محکم فشار داد
سرفه ای نمادی کرد که باعث شد چشمای اشک الود جینی رو به خودش جلب کنه...
چرا گریه میکرد؟
دراکو با عجله خودش رو به جینی رسوند..
دراکو-جینی...چرا گریه میکنی؟ه؟نکنه باز بابات برات پولتوجیبی نفرستاده ها؟هه.. میخوای من بهت پول قرض بدم؟!
جینی - برو بابا دلت خوشه...پولم نمیخوام...برو گم شو...یعنی تو کتابخونه هم نمیتونم از دستت راحت باشم؟
-ای بابا...حالا بگو ببینم چی شد که اینجوری زار میزنی؟
-میتونم بهت اعتماد کنم؟
-اوهوم؟
-امروز هری رو با چو دیدم... جدیدا خیلی با هم جور شدن... یعنی تا الان متوجه علاقه ی من به خودش نشده؟!
و شروع کرد به گریه کردن
دراکو چشماش اشکی شد...
چرا همش هری و دوستاش جلوی کاراشو میگیرن؟
سریع بدون گفتن هیچ حرفی به طرف اتاق خودش و گراب و گویل رفت.
توی دلش هرچی میتونست به هری بدو بیراه گفت....
اما بعدش پشیمون شد و سریع برگشت به طرف کتابخونه
میخواست همه چیزو به جینی بگه
اما وقتی رسید دیگه دیر شده بود...
جینی رفته بود...
دختر مورد علاقه ی او

.مهلا.


با اینکه بعضی جاها داستانو یکم سریع پیش برده بودی (مثل اعتماد زودهنگام جینی به دراکو)، اما برای شروع خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۳ ۱۲:۵۱:۲۷

d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن در دستشویی.
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

آرون وودبریجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۱ پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۰ شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
در دستشویی رو محکم میبنده و زیر لب میگه: هری احمق،از همه شون متنفرم.

 سرشو بالا میگیره و حلقه های اشک رو تو چشماش میبینه.

دیگه نمیتونه اون دراکوی مغرور باشه.

نه تنها برای جلب اعتماد و علاقه هرمیون.

 بلکه برای دانش آموزان و معلمین،برای هاگوارتز. میرتل از دستشویی موردعلاقه اش،همونجایی که مرده بود بیرون میاد و دراکو رو درحالی که سرش رو بین زانو هاش گذاشته بود پیدا میکنه.

 آروم تا کنارش پرواز میکنه می پرسه:چی شده؟دراکو؟

-چه ربطی به تو داره؟

 +بستگی داره توی چه موقعیتی باشی.شاید بتونم کمکت کنم.

دراکو نمیخواد بیشتر از این شاهد پیشرفت های هری و دوستاش باشه،از موفقیت ها در تیم کوییدیچ مدرسه به عنوان یک جستجوگر گرفته تا نجات دادن های پی در پی هاگوارتز از هیولای تالار اسرار و اسمشونبر. میرتل نگاهی دلسوزانه به دراکو میکنه. اون میدونه این دراکو،دراکو مالفوی سابق نیست،میدونه که دلش بدجور شکسته. لباشو به گوش دراکو نزدیک میکنه و میگه:انتقام آدمو از درون نابود میکنه. به نظر میرسه نمیخوای که کمکت کنم ولی به هیچ وجه به انتقام فکر نکن. میرتل میچرخه و به سمت دستشویی ها میره، دراکو بلند میشه اشکاشو با استینش پاک میکنه میگه: صبر کن شاید بتونی کمکم کنی....



یکم سریع داستانو جلو بردی اما تو این مرحله متوقفت نمی‌کنم. به ایفای نقش که بیای بهتر می‌تونی اشکالاتتو رفع کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۳۸:۰۱
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۵۱:۱۴


خاطرات هری
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
_بابا تو رو به خط ریش مرلین یه بار دیگه تعریف کن مک لاگن چطوری با چوب مدافع ها کوبید تو صورتت!!
_آلبوس سوروس پاتر اندازه شاخه های آذرخشم بهت گفتم که اصلا یادم نمیاد. اگه خیلی دوست داری بفهمی بابات چطوری صورتش داغون شد برو از مامانت بپرس خب. اونم توی تیم بود.
جغدی از پنجره تو می آید و روی پای آلبوس می نشیند.
_ وای! این جغد اسکورپیوسه! گفته اگه دوست دارم می تونم هفته آخر تعطیلات رو برم خونشون.
هری با خود فکر می کند آخرین باری که به آنجا رفته دابی را از دست داده.
_ولی رز میگه رفتن به همون جا هم باعث شد ابر چوب دستی مال تو بشه!
_از کجا فهمیدی دارم به اون فکر می کنم؟ آره همون باعث شد ، رز هم مثل مامانشه همه چیز رو می دونه! میدونی آلبوس باهوشی هرمیون بعضی وقت ها حسابی کفر من و رون رو در می آورد. انگار تو دستش...
_ ... فنر داشت. آره دایی رون هزار بار اینو گفته. راستی بابا اون سری که دایی رون اون شکلاتا رو که توش پر معجون عشق بود رو خورد یادته؟
_ تو از کجا اینا رو می دونی؟
آلبوس بلند می‌شود و می گوید : حد اقل بگو کتاب شاهزاده دورگه کجاست؟!
هری چوب دستی اش را با حالت تهدید آمیز بالا می گیرد و آلبوس فرار می کند.
هری با خود فکر می‌کند: حیف که تو اتاق ضروریات جزقاله شد!


جالب بود، اما من نتونستم متوجه بشم که دقیقا در مورد کدوم تصویر کارگاه داستانتو نوشته بودی؟ لطفا از بین تصاویر این تاپیک، یکی رو انتخاب کن و در مورد ماجراهایی که رخ می‌ده توضیح بده. بالای پستت هم ذکر کن که در مورد کدوم تصویر داری داستانتو می‌نویسی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۳۵:۰۴

با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

پیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۵ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۷ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
دوئل هرمیون گرنجر و دراگو مالفوی بود هرمیون از طرف پروفسور دامبلدور انتخاب شده بود و مالفوی از طرف پرفسور اسنیپ.
طولی نکشیدکه هرمیون با یک سحر مالفوی را شکست داد.
بغض گلویش را گرفت و دوان دوان به طرف دستشویی طبقه ی پنجم رفت فکر میکرد که آن جا بهترین جا برای تنها بودن است .
مالفوی همین طور که به دستشویی رسید زیره گریه زد میرتل گریان کنارش می آید ومیگوید یک نفر پیدا شد که کنار من گریه کند دیگر از تنهایی درمی آیم .
میرتل به مالفوی میگوید حال چه شده؟ مالفوی با گریه تمام ماجرا را برای میرتل تعریف می کند.
ناگهان در دستشویی باز میشود و جینی ویزلی وارد میشود و میرتل و مالفوی را در حال گریه کردن میبیند. ومالفوی را دل داری می دهد .
اشک های مالفوی را پاک می کند و آن را به تالار اصلی میبرد.


داستانت رو خیلی خیلی خیلی سریع پیش بردی و فقط به صورت تیتروار توضیح دادی یه اتفاقی افتاد و به سرعت ازش عبور کردی. لطفا یه بار دیگه بنویس و این‌بار بیشتر در مورد حوادثی که رخ می‌ده توضیح بده و سعی نکن سریع همه چیو توضیح بدی و بری. با توصیفات بیشتر مشخص کن که دقیقا چه اتفاقی افتاده، شخصیت‌ها چه حس و حالی دارن و...

تایید نشد.



ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۳۵:۱۸


تصویر شماره 5 کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

هربرت فلیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۴۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
داشتم ناهار می خوردم که یک دفعه جغدی از بالای خانه مان رد شد و یک نامه را داخل خانه انداخت ما همگی گیج شده بودیم جغد اونم این موقع روز من رفتم و نامه را اوردم روی نامه نوشته بود برای اقای استیون میلنر بعد از دیدن اسم من روی نامه همه بیشتر متعجب شدیم نامه رو باز کردیم و دیدیم نوشته است اقای استیون میلنر به مدرسه ی علم و فنون هاگوارتز دعوت شده است خانواده من برایم وسایل رو تهیه کردند و من رو به هاگوارتز فرستادند من خیلی خوشحال بودم که یک جادوگرهستم من به استگاه کینگز کرایس رفتم انجا هرچه گشتم سکوی نه و سه چهارم رو ندیدم داشتم رد میشدم که نتوانستم چرخ دستی ام را کنترل کنم و به یک ستون سکو خورم باورم نمیشد من از توی سکو رشدم و یک قطار جدید دیدم که ایستاده بود مردی داد میزد و میگفت قطار نه و سه چهارم به سمت هاگوارتز من سوار شدم انجا با یک نفر دوست شدم او هم مثل من سال اولی بود ما بعد از چند ساعت به هاگوارتز رسیدیم انجا باید به 4 گروه گریفندور،اسلیترین،هافلپاف و ریونکلاو تقسیم میشدیم و انتخاب این که در کدام گروه بیفتیم به دست کلاه گروهبندی بود اول اسم دوستم رو خواندن و کلاه را روی سر او گذاشتند کلاه با صدای بلند گفت گریفندر همه ی اعضای گریفندر شروع کردن به تشکیق او من خیلی دوست داشتم در گروه گریفندر بیفتم بعد از چند نفر نوبت من شد من ارزو میکردم که در گریفندر بیفتم کلاه را روی سر من گذاشتند و کلاه گفت گریفندر در ان لحظه خوشحال ترین ادم دنیا بودم و بادوستم سال تحصیلی را تمام کردیم



داستانت یکم بیشتر شبیه این بود که داری خاطره می‌نویسی. اما من نتونستم متوجه بشم که دقیقا در مورد کدوم تصویر کارگاه داستانتو نوشته بودی؟ اگه اشتباه از من بوده لطفا پیام‌شخصی بزن و بگو راجع به کدوم تصویر نوشتی. اما اگه مرتبط با هیچ‌کدوم از تصاویر مشخص شده نیست، لطفا از بین تصاویر این تاپیک، یکی رو انتخاب کن و در مورد ماجراهایی که رخ می‌ده توضیح بده. بالای پستت هم ذکر کن که در مورد کدوم تصویر داری داستانتو می‌نویسی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط Yosofiran در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۱۱:۵۹:۴۷
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۵۴:۰۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱ ۲۱:۵۴:۴۴


تصویر شماره 6 دراکو در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸

13599


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۲۸ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
ارام اطراف را نگاه کرد.کسی نبود.نباید جلوی همه گریه میکرد.اگر به گوش پدرش میرسید خیلی عصبانی میشد.تمام طول راه رو میدوید تا مبادا بغض گلویش ناگهان بشکند.وارد دستشویی شد.دوباره خود را تنها پیدا کرد.تمامبدبختی هایش جلوی چشمانش را گرفت.اجبار پدرش به مغرور بودن,بی توجهی های هرمیون,محبوبیت هری و از همه مهم تر نداشتن هیچ دوستی.
اشکهای داغ و سوزان از گونه هایش پایین می غلتیدند.چرا هرمیون هیچگاه نمیفهمید که دراکو عاشقش است؟
باتمام وجود؟
هر گاه که سعی میکرد مهربان باشد و به بقیه کمک کند,پدرش به او میگفت که خانواده مالفوی ها از این کار ها نمیکنند.پس چطوری باید محبوبیت جمع میکرد؟چطور باید دوست پیدا میکرد؟
......
از توالت مورد علاقه اش بیرون امد.ان نقطه را از همه جای دستشویی بیشتر دوست داشت.باز دوباره کسی امده بود.چه کسی دوباره مزاحمش شده بود؟
حتما دوباره دار و دسته پاتر بودند.ناگهان صدای گریه را شنید.همانجا ایستاد و به ان پسرک خوش چهره چشم دوخت.
یاد خودش افتاد.
هر گاه بچه ها اورا اذیت میکردند به اینجا پناه می اورد تا در خلوت خودش گریه کند و ارام گیرد.قبل از اینکه بمیرد.
حفره ای در درونش با شد.حفره ای که از نفرت بود.
ارام,ارام به پسرک نزدیک شد و در گوش او زمزمه کرد:بیا انتقام بگیریم....

~~~~~~

طراف را به ارامی نگاه کرد.کسی نبود.تا اینجا دویده بود تا شاید این بغض دردناک گلویش را قورت دهد.نمیتوانست جلوی همه گریه کند.اگر خبر گریه کردنش به گوش پدرش میرشید خیلی عصبانی میشد.وقتی وارد دستشویی میرتل گریان شد و دوباره دید که تنهاست قطره اشک از چشمش فرود امد.این اولین بار نبود که گریه میکرد.شبهای زیادی در تخت هق هق های بی صدایی میکرد.
تمتام بدبختی هایش از جلوی چشمانش عبور کردند.محبوبیت هری یاتر,سختگیری های پدرش,نداشتن هیچ دوستی و از همه مهمتر تنفر همیشگی هرمیون گرنجر.چرا هرمیون هیچگاه درک نمیکرد که دراکو او را دوست دارد؟
دیگر خسته شده بود.اشک های داغ از روی صورتش میغلتیدند و پایین میافتادند.دیگر اصلا مهم نبوداگر کسی صدایش را میشنید......
از توالت مورد علاقه اش بیرون امد.دوباره چه کسی مراحم شده بود؟
حتما پاتر و دارو دستش دوباره اومده بودند.صدای گریه؟
ناگهان یاد خودش افتاد که هر بار که دوستانش اذیتش مبکردند به اینجا میامد و یک دل سیر گریه میکرد.حفره ای در وجودش احساس کرد.همان حفره ایی که از وقتی مرد وجود داشت.حس تنفر بیشتر و بیشتر میشد.
ارام به پشت پسرک نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:ما باهم میتوانیم انتقام بگیریم...



لزومی نداشت دو تا داستان بنویسی و یا اگه می‌خواستی تغییری بدی تا 24 ساعت گزینه‌ی ویرایشی پایین پستت وجود داره که می‌تونی ازش برای تغییر دادن محتوای متنت استفاده کنی.
به هر حال من دو پستت رو ادغام کردم و به نظرم توصیفات خوبی داشتی و می‌تونی از این مرحله عبور کنی. فقط لطفا دیگه اقدام به زدن تاپیک جدید نکن و پستت رو داخل تاپیکی که لینکشو انتهای این ویرایش قرار دادم ارسال کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۹ ۱۳:۱۶:۴۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۴۸ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸

catti


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۲ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
- بگو داری شوخی میکنی بابا. خواهش میکنم بگو این شوخیه!

هری سوروس اسنیپ این را در حالی گفت که دستش را با حالتی اسف بار درون موهایش فرو کرده بود.
پدرش کمی به جلو خم شد تا انعکاس ردای سیاهش را در چشم‌های سبز پسرش ببیند.
- به هیچ وجه هری!! در این مورد، من به اندازه انجام تکالیفت جدی‌ام.

هری موهایش را با فوتی از جلوی چشمهایش کنار زد و گفت:
- بذار شفاف سازی کنیم پروفسور پدر! داری میگی من باید اتاقمو، زمین کوییدیچمونو، کتابخونه رزلین رو و هرچیز لعنتیِ دیگه ای که داریم ول کنم و برای مدت نامعلومی، کاتینا پاتر، اریکسون بلک و خواهرشو توی عمارت کوفتی دراکو و باباش تحمل کنم؟ و بذارم بخاطر نمره‌هاشون وراجی کنن؟ آخه چراااا؟ چرا من؟

سوروس اسنیپ نگاه ناامیدی به پسرش انداخت.شبیه نگاه‌هایی که نثار لانگ باتم می‌شد. به جلو خم شد و در حالیکه سعی میکرد فریاد نزند، رو در روی پسرش گفت:
- چون دامبلدوریست ها دوباره قیام کردن و الان دیگه طلسم رازداری، کار نمیکنه. چون هیچکدوم از ما نمیخوایم آسیب ببینیم. چون ممکنه اموالمون مصادره بشه. چون دامبلدوریست نبودن، رسما خلاف قانون اعلام شده و به خاطر مرلین هری، کاتینا خواهر خونده توئه!

هری ناله کرد:
- نمیشه با یه کوزه نوشیدنی کره‌ای عوضش کنیم؟ یا یه چیزی که کتابخونه متحرک نباشه؟ یه چیزِ سرگرم کننده‌تر؟

اسنیپ خنده‌اش را بلعید و گفت:
- بذار حرفم تموم بشه هری. جیسون هم همراه خواهرش هست.

چشم های سبز هری برق شیطنت آمیزی زد.
- چرا اینو از اول نمیگی؟

اسنیپ با صدای بلند خندید.
- مگه میذاری آقای غرغری؟

هری با خنده از روی دسته صندلی پرید تا به قفس جغدِ سفیدش برسد. به پدرش نیشخندی زد و با صدای بلندی گقت:
- رز! من کاغذاتو قرض میگیرم.

صدای دویدن روی پله هایی چوبی به گوش رسید و دختری با موهای سرخ و چشم های مشکی در قاب در ظاهر شد.
- تو به وسایل من دست نمیزنی هری!

صدای خنده اسنیپ در حالیکه از پله ها پایین می‌رفت تا به همسرش ملحق شود در راه پله پیچید.
تصویر شماره هفت


عاو! یکم زیادی دیگه خلاقیت به خرج داده بودی! شخصیت‌ها خیلی دور از اونچه که ازشون انتظار داشتیم بودن و این مهمه که خلاف شناختی که ازشون داریم رفتار نکنن. با این حال به جز این مورد، اشکال دیگه‌ای نمی‌بینم که متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۲ ۲۰:۱۷:۰۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.