هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن در دستشویی.
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵:۲۹ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰:۳۱ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۲:۴۱ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
دراکو:اَههههه....هری خیلی رو مخه!نمیزاره یه خودی جلوش نشون بدم!
میرتل:اِههههه..خدای من!!تنها جونم چی چشدی!؟!
دراکو:رازه!نباید به هیچکی بگیش!!
میرتل:اهوم
دراکو:من پنسی رو دوس دارم.....برا همین این کارو کردم تا ارباب لردسیاه اجازه بده باهاش ازدواج کنم!!
میرتل:بمیرم...عاشقی تنها جونم؟
دراکو:آره: |
میرتل:اهوم دیگه چی؟بگو خودتو خالی کن؟
دراکو:فقط....فقط....(دراکو گریه میکند)
میرتل:گریه نکن تنها جونم!!گریه نکن!وگرنه میزنم زیره گره ها؟
دراکو:تو پنسی رو بهم بدی گریه نمیکنم!
میرتل:اوممممم.....سخ شد کع!
دراکو:نخواستم....هری میخاد شاخ بشه واسش!: (
میرتل:نههههههه.اون از پنسی بدش میاد!!: )) اون واسه جینی این کارو کرد!
دراکو:واقعـ...
هری:اهم اهم..کی درباره جینی گفت؟:/
میرتل:من.کاره بدی کردم؟!
هری:آره!: (
دراکو:دعوا داری؟؟
هری:آره عاشق پنسی!: ))
دراکو:هوییییی.....پرتیفیکوتوتالوس
هری جاخالی داد.
میرتل:نههههههه....دعوا تو توالت من!نهههه.تنها جونم جلوشو بگیر!
دراکو:تو برو.
هری:ترسیدی؟..... لوکوموتور مورتیس!!
و هری دراکو دوئل میکنن.
دراکو: دنسوجیو.
هری:پرتیگو... انگورجیو.
دراکو: کانفاندو.
هری جاخالی داد.پشت دیوار قایم شد.یاد اون صفحه علامت گذاری شده از کتاب معجون سازی‌اش افتاد.الان.....
هری برگشت و فریاد زد:سکتوم سمپراااااا.......
دراکو خشکش زد.روی بدنش زخم‌هایی ایجاد شد ولی این زخما انگار جلوش بودن......پنسی داشت نگاش میکرد.
دراکو از ناراحتی و خشم فریاد زد:نههههه....پـ.....نـ....سـ...ی.....
زخم‌هاش پشت سرهم خوب میشدن.دراکو برگشت و برای تلافی این کار هری....
دراکو: استیوپفایییییی...
هری احساس کرد چیزی احساس نمیکن.او بی‌هوش شده بود.....
دراکو برگشت سمت پنسی که با دهن باز نگاش میکرد!
پنسی:تو قهرمانی مثل همیشه!شاید واسه بعضیا نه.
به میرتل اشاره کرد.میرتل جیغ زد و به سمت توالتش شیرجه رفت.
پنسی با صدایی موزون گفت:ولی واسه من از همون روز اول که دیدمت ولی تو منو مثل کراب گویل دیدی من تورو مثل دوست دیدم!: ))
دراکو انگار دیوانه شده باشه ......فقط پنسی را نگاه میکرد.
دراکو:واقعـ.....ن؟!؟
پنسی: دروغم کجابود؟منم دوست دارم!
دراکو محکم پنسی را بغل کرد و گفت:آرزوی گفتن این حرفو از دهنت داشتم....عشقم!
هردو دست در دست هم از دستشوی بیرون رفتند.
هری وقتی احساس کرد آن دو بیرون رفتند،خندید و جایش بلند شدو گفت:هعی..دو نفرو بهم رسوندن چقد سختع!!خخخخخ
همه نقشه ی هری بووود!!تا این دوتا بهم برسن: ))

+هری:من خیلی خوبم.....خیلیییییییی: )))




اممم... یکم زیادی همه چی شوخی شوخی جلو رفته بود. ولی با ورود به ایفای نقش بهتر می‌تونی متوجه اشکالاتت بشی و رفعشون کنی. فقط اینم بگم که لزومی نداره کل متن رو با کد center بیاری وسط، اینطوری نظمشو از دست می‌ده و بهتره بذاری رو همون حالت دیفالت بمونه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۸ ۱۳:۱۹:۱۶

Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


اسنیپ و آینه نفاق انگیز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۳۶ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

دان دارکر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۷:۲۸ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۳۳ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
با وحشت از خواب پرید,صدای نفس هایش تنها چیزی بود که سکوت اتاق مدیریت هاگوارتز را میشکست,اتاقی که تا چند روز قبل به آلبوس دامبلدور تعلق داشت,اما اکنون او دیگر آنجا نبود,دیگر هیچ جا نبود به جز قاب عکسی که روی دیوار قرار داشت, شکی در وفاداریش به لرد سیاه نداشت و اکنون که لرد سیاه باشکوه ترین دوران عمرش را سپری میکرد سیوروس اسنیپ نزدیکترین شخص به او بود,لحظه ای خودش را به خاطر چیزی که از ذهنش گذشته بود مسخره کرد,نزدیک ترین شخص به لرد سیاه,مگر کسی هم میتوانست به او نزدیک باشد,او در قله بود و مابقی در دامنه سعی در نظاره او داشتند,تا همین جاهم خیلی خطر کرده بود,فریب دادن ولدمورت چیزی بود که حتی قوی ترین جادوگرها را به لرزه درمی آورد,از جایش بلند شد و از اتاق بیرون آمد, نمیدانست کجا میرود فقط دوست داشت راه برود,پاهایش او را به مقصد نا معلومی میکشاند,فکر آینده لحظه ای راحتش نمیگذاشت,نقشه ای که دامبلدور کشیده بود بی نقص اجرا شده بود اما همین باعث شده بود ولدمورت توقف ناپذیر شود,لرد سیاه که تنها از دامبلدور واهمه داشت و زمانی که دامبلدور به دست خدمتکار وفادارش سیوروس اسنیپ کشته شد به راحتی وزارت خانه و بعد هاگوارتز را به سلطه درآورده بود,نقشه دامبلدور زمانی موثر بود که پسری که زنده ماند جلوی ولدمورت می ایستاد, اما اکنون که ناپدید شده بود کشتن دامبلدور فقط باعث قوی تر شدن او شده بود,لحظه ای به خودش آمد.چشمانی سبز او را نگاه میکرد.چشمانی نافذ همانند چشمان هری پاتر.
پاهایش او را به سمت آینه نفاق انگیز کشانده بود,آینه ای که همیشه ترس از دیدن زنی که دیوانه وار عاشقش بود و باعث مرگش شده بود باعث میشد از آن دوری کند.
اما این بار دست سرنوشت او را به انجا کشانده بود,یا شاید هم پای خودش,مطمئن نبود.
لحظه ای شعله های تنفر در تمام وجودش زبانه کشید,تنفر از خودش,از جیمز,از از همه دنیا.
اما فقط یک اسم بود که در ذهنش بارها و بارها تکرارمیشد:
ولدمورت,ولدمورت,ولدمورت,.......
تصمیمش را گرفته بود,باید هر طور می شد برای هری کاری میکرد,شاید آخرین کار,لی لی جانش را برای هری فدا کرده بود,دامبلدور برای پیروزی هری از جانش گذشته بود.
نباید اجازه میداد خون آن ها پایمال شود
چوب دستیش را بلند کرد با تمام وجود فریاد کشید:
-اکسپترو پاترونوم
آهویی از چوب دستیش خارج شد و دوان دوان راهی را در پیش گرفت,راهی که شاید به پسری که زنده ماند ختم میشد.http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


واو! خیلی قشنگ بود!
فقط به جای "," از ویرگول استفاده کن. ضمن اینکه وقتی جمله‌ای پایان پیدا می‌کنه باید نقطه بذاری و لزومی به استفاده از ویرگول نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

لطفا اگه قبلا فعالیتی تو سایت داشتی اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱۹:۲۶:۲۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۴۸ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵:۴۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۹:۲۳
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 153
آفلاین
تصویر کلاه گروهبندی دار():



-دوشیزه لوسی ویزلی.

دختری که نامش را خوانده بودند جلورفت.هیکل ریز نقش و لاغرش در آن ردای نسبتاٌ گشاد کوچک تر میزد.مو های قهوه ای رنگش را با کمی اضطراب روی شانه اش ریخت.با قدم هایی راحت و بی خیال به طرف چهار پایه و آن کلاه سرنوشت ساز حرکت کرد.سبک بالانه به سوی سرنوشتش میرفت؛یا بهتر بگوییم،می خرامید.چه اهمیتی داشت که در کدام گروه می افتد؟کلاه خودش تشخیص می داد.مثل همیشه با خودش گفت"الخیر فی ما وقع"هرچه پیش آید خوش آید.

روی چهار پایه آرام گرفت و کلاه گروه بندیِ روی سرش او را در تاریکی مطلق فرو برد.خیلی هم خوب بود.شاید چون چشمش به دریای چشم های منتظرِ ویکتوریا نمی افتاد.شاید چون یویو بازی جیمز حواسش را پرت نمیکرد.شاید چون موهای آبی فیروزه ای رنگ تدی او را در رویا فرو نمی برد.شاید چون نگاهش با نگاه مشتاق و امیدوار ویولت تلاقی نمیکرد.تنها مخاطبش کلاه گوهبندی بود و بس.

اینجا بود که صدای آن کلاهِ هوشمند در گوشش طنین انداز شد:
-خیلی نگران به نظر نمیای.

با تحکم گفت:
-چون نگران نیستم.

کلاه خیلی هم جا نخورده بود.
-جسور! توی خونت جسارت پیدا می شه؛اونم به وفور! تو یه ویزلی هستی.تمام ویزلیای تاریخ هاگوارتز گریفیندوری بودن!هیچ کدوم از اونا سر از گروه دیگه ای در نیاوردن!اما جسارت با شجاعت فرق داره. ترس هات کم نیستن.یکی و دوتا نیستن؛این که واسه ی یه گریفیندوری تعریفی نداره!با اسلیترین هم سازگار نیستی.ویزلیا اصیل بودن ولی اصالت خودشونو حفظ نکردن؛این واسه اسلیتیرینی ها از دورگه بودنم بدتره!سختکوشی و خیلی هم مهربون.از کارای تیمی هم که خیلی خوشت میاد.هافلپاف گروه خوبیه.اگه بخوای بفرستمت اونجا...

-از رنگ زرد خوشم نمیاد.
-هی!بیخیال!اون سرسرای طلایی دیدن داره!
-اعضای هافلپاف صمیمیت زیادی بینشون موج می زنه؛و همچنین اتحاد!گروه ایده آلیه ولی من دوسش ندارم.نمی خوام یکی از اونا باشم.
-با این توصیف،تنها گروهی که باقی می مونه ریونکلاوه.بذار ببینم.. آدم دقیقی هستی.. محیط اطرافتو خیلی خوب درک میکنی.. آدما،حیوونا،درختا،ابرا و ستاره ها.. اینا همه واست مُهِمًن.به آدما خیلی دقت میکنی.چی شون واست جالبه؟
-فک کنم کاراشون،احساساتشون،حالتای چهره شون..

کلاه زمزمه وار گفت:
-ریونکلاو واست گروه مناسبیه...
و بلند اعلام کرد:
-ریونکلاو!



حرفی برای زدن می‌مونه؟ نه!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

لطفا اگه قبلا تو ایفای نقش بودی اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیما برای معرفی شخصیت بری.


ویرایش شده توسط MOBINA_FESGHEL در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱:۱۳:۱۳
ویرایش شده توسط MOBINA_FESGHEL در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱:۱۷:۴۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۲:۴۹:۱۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۲:۵۱:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۰۸ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

ویکتور کرام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲:۵۱ جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۱۳ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
تاریک و خالی از هرگونه نور. تنها صدای همهمه تماشاچیانی می آمد که در آن تاریکی منتظر شروع مسابقه بودند.

-لوموس
با به صدا در آمدن این ورد از بارتی کراوچ، همه زمین مسابقه روشن شد و انتظار تماشاچیان برای شروع مسابقه به پایان رسید.

زمین بیضی شکل کوییدیچ به وضوح نمایان شده بود. در طرفی از آن هری پاتر معروف بود و در سمت دیگر آن اژدها قوی هیکل مجارستانی که از تخم اژدها طلایی رنگ خود محافظت میکرد.

هری سوار بر جاروی آخرین مدل خود شد و با سرعت به سمت اژدها پیش رفت. اما درد زخم پیشانیش رهایش نمی کرد. همه چشم ها به او دوخته شده بود و در مورد سرنوشت او با یکدیگر پچ پچ میکردند.

هری به نزدیکی اژدها رسیده بود که اژدها سبز رنگ مجارستانی از جایش بلند شد و با غرشی بلند، از دهان خود آتشی داغ به بیرون داد و باعث سکوت همگان شد. تنها یک نفر بود که هنوز زیر لب با خود وردهایی زمزمه میکرد، الستور مودی.

با فریاد اژدها هری نیز سر جای خودش میخکوب شده بود و ترس در چهره اش نمایان شد. اما دست از تلاش کردن بر نداشت و دسته جاروی خود را به طرف بالا کشید و به سرعت به سمت آسمان پرواز کرد.

اژدها به دنبال او به حرکت افتاد و تخم اژدها طلایی ارزشمند خود را تنها گذاشت.

هری در حال پرواز بود که ناگهان احساس کرد کنترل جارو در دست او نیست. آری. وردهای الستور مودی کار خودش را کرده بود و الان کنترل هری در دستان او بود.

جارو مسیر حرکتش را ناگهان تغییر داد و به سمت اژدها و آتیش گرم دهان او پیش رفت و لب خند را بر روی لبان الستور مودی نشاند.

کاری جز پرش از جارو نمیتوانست انجام دهد. از آن ارتفاع نه چندان کم، خود را از جارو به پایین انداخت.

احساس درد شدیدی در تک تک استخوان های بدنش میکرد. اما چند لحظه پس از فرودش بر روی زمین، خود را با مشکل بزرگتری دید. اژدها درست بالای سر او بود و هری بدون هیچ دفاعی در برابر او قرار داشت.
------------------------------------------
پ.ن: اومدم هری رو بکشم دلم نیومد. برای همین گفتم همینجا داستانو تموم کنم. شرمنده اگه بد بود.


عیب نداره. اتفاقا برای شروع داستان خوبی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۱ ۲۰:۳۴:۲۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۳:۵۱ سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

M.m.nazari


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۵:۰۱:۱۴ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
از قم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
سرسری اصلی هاگوارتز، هر گروه سر میز خودشان نشسته اند، دانش آموزان جدید وارد شده اند برای مشخص شدن گروه پسری سبزه و قد متوسط و نسبتا درشت هیکل (الیوت) قلبش تند تند میزد و بسیار ترسیده بود و با ترس به خود گفت:« تو موفق میشی ، نباید بترسی و تو بهترینی.»
در فکر که بود متوجه شد صدایش کردند، همچنان با ترس از چند پله بالا رفت و بالای چهارپایه نشست.
کلاه گروهبندی با فریاد گفت:« به منتظرت بودم دیر کردی، دیر شده، با توام دیر شده، بلد شو سرویس آمد!»
وقتی چشمانش را باز کرد خود را در تخت خواب دید و مادرش بالای سرش.
مادر:« بلند شو دیگه دیر شده، سرویس اومد، پــــــاشــــو.»
بلند شد و رفت پیش پنجره و به سرویس نگاه کرد و آنگاه در دل خود گفت:« کاش بیدار نمیشدم، در خواب یازده سالم بود و در مدرسه ولی در واقعیت هفده سالم است و هنوز نامه ای برایم نیامده.»
http://www.jadoogaran.org/uploads/newbb/32692_5200f8553adcf.jpg


ایده‌ی جالبی داشتی، اما خیلی سریع همه چیو توضیح دادی و جلو رفتی. همین داستانو پرورش بده و یکم بیشتر راجع به اتفاقاتی که میفته و احساساتی که شخصیت‌های داستانت دارن توضیح بده.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط M.m.nazari در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۰ ۲:۰۸:۰۳
ویرایش شده توسط M.m.nazari در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۰ ۲:۱۸:۵۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۰ ۲۰:۵۰:۰۳

تصویر کوچک شده
عشق به کامپیوتر و مشنگ زاده ولی بالاتر از هزاران اصیل زاده


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳:۴۵ پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

پیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۵:۳۹ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۷:۲۳ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
به دستشویی ها میرسه،خیلی سعی کرد که گریه نکنه ولی بغضش از وقتی که توی راهرو در حال دویدن بود شکست.
در رو میبنده و آروم قدم میزنه و دور و برش رو نگاه میکنه. مطمئن میشه که کسی اینجا نیست.
به دیوار تکیه میکنه و روی زمین میشینه و گریه میکنه.
میرتل صدای گریه ی دراکو رو میشنوه اما براش مهم نیست و ترجیح میده توی دستشویی بمونه.
هری و رون وارد دستشویی میشن.
هری:دراکو،ما خیلی متاسفیم. خبرش رو شنیدیم.پدرت مرد خوبی بود.
رون زیر لب میگه:نه واقعا.
دراکو سرش رو بالا میگیره و میگه:ممنونم رفقا! ولی منو از کجا پیدا کردید؟
رون:توی نقشه جادویی که هری داره،دیدیم که داری با تمام سرعت میدوئی،پس اومدیم که ببینیم چی شده.
میرتل صدای هری رو میشنوه و با خوشحالی بیرون میاد و میگه:هری! سلام!
هری:سلام میرتل.
دراکو:تو اینجا چیکار میکنی؟
میرتل:خودت اینجا چیکار میکنی؟آقای مالفوی؟
همه سکوت کردند که یهو:
رون:پروفسور دامبلدور گفته که جسد باباتو بدون سر پیدا کردن.
گریه دراکو بیشتر میشه.
هری با آرنج به پهلو رون میزنه و سرش به معنی تاسف تکون میده.
دراکو شروع به حرف زدن میکنه:هری،من میدونم کی بابام رو کشته.
هری و رون و میرتل:چیییییی؟؟
دراکو:کار اسمشونبر بود.
ه:ولدمورت.
ر:هری لطفا دیگه اسمشونبر.
تو از کجا اینو میدونی؟
دراکو:من واقعا متاسفم،دلیل اینکه توی این مدت نمیتونی جاروی خودت رو کنترل کنی،بابای من بود.
ولدمورت به پدر من دستور داده بود که تورو بکشه،ولی همیشه یه چیزی مانع این کار میشد.
پدرم موفق نشد.
پس ولدمورت کار پدرم رو تموم کرد.
هری:من یه بار اونو شکست دادم،پس دوباره هم میتونم این کار رو انجام بدم.
رون:منم میام!
دراکو: منم هستم!
در دستشویی باز میشه و هرماینی و دامبلدور وارد میشن.
هرماینی:روی ماهم حساب کنید!!!



خوب نوشته بودی، ولی شخصیت‌ها اصلا اون چیزی نبودن که ازشون انتظار داشتیم! مثل رفاقت دراکو با هری و رون... این مهمه که شخصیتا اونطوری که ازشون انتظار داریم رفتار کنن. لطفا این موردو وقتی وارد ایفای نقش شدی رعایت کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۵ ۲۲:۳۸:۰۹


شماره 6 دراکو در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۲۳ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

هربرت فلیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳:۱۳ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۴۱:۰۵ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
وارد دستشویی شد. ناگهان اشکهایش سرازیر شد نشست و زد زیر گریه میرتل بالای سر او بود و از اینکه دراکو گریه میکرد او خیلی متعجب شده بود او کنار دراکو رفت و گفت دراکو تا حالا اینجوری ندیده بودم تورو اینم فیلمته نه؟
داراکو گفت برو بابا به تو ربطی نداره میرتل گفت اگه این کارت واقعه ایه میتونی با من راحت باشی
دراکو گفت اگه بین خودمان میماند باشه میگم
دیگه خسته شدم از بد بودن
دلم میخواد ادم خوبی باشم با بد بودن هرماینی هم بهم توجه نمی کند و از من بدش میاد
اخه من به اون علاقه دارم و کارهایم هم برای جلب توجه او است
تازه چند وقته اون رو با رون ویزلی دیدم اخه من که از اون ویزلی خیلی بهترم چرا به من توجه نمی کند ؟
مرتل به او گفت میدونی اگه این حرف ها به گوش پدرت برسه چه بلایی سرتو میاره؟دراکو گفت اره میدونم ولی دیگه خسته شدم چیکار کنم
مرتل به او گفت سعی کن ادم خوبی باشی و جلوی هرماینی کارهای قشنگی انجام بدی تا او نظرش نسبت به تو عوض شود. دراکو از صبح ان روز تصمیم گرفت کار خوب انجام دهد مثلا اگر ضعیفی به نا حق در حال کتک خوردن بود. دراکو میرفت و از او دفاع میکرد یا به هری ، رون و هرماینی کمک میکرد. چند روز بعد هرماینی پیش دراکو رفت و گفت:چی شده خیلی عوض شدی. دراکو گفت: هرماینی من به تو علاقه مند هستم.و تمام این کار هایم برای این است که به جای دوستی با رون و هری کمی هم به من توجه کنی. هرماینی گفت اگر قول بدهی
همینجوری ادم خوبی بمانی من هم حرفی ندارم و باتو دوست میشوم ....


یکم یهویی دراکو زیادی خوب شد! اولش که میرتل می‌گفت فیلمته و دراکو مقابله می‌کرد خوب بود و شخصیتا اونطور که انتظار داشتیم رفتار می‌کردن. اما بعدش یهویی همه چیز خوب و زیبا و اعتماد دو طرفه و اینا شد. به هر حال...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۴ ۲۳:۵۹:۳۲


تصویر شماره۱۲ هری ورون با ماشین پرنده
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۳۵ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

دورگهـ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۱۶ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۵:۰۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
هری-رون؟ رون:بله؟ ه:الان چیکار کنیم؟ چجوری بریم؟ ر:نمیدونم فک کنم امسال باید عقب بمونیم ه:بدبخت شدیم رون درحالی ک ب ماشین نگاه میکرد گفت هنوز نه ۀ:چی شده رون چرا نه رد نگاهشو دنبال کردم و نه این امکان نداره رون ما نمیتونیم اجازه نداریم ممکنه ماگنا ببینن میدونی ک بدبخت تر از این میشیم ر:دست بردار هری ما باید ب قطار برسیم هوف پس بزن بریم ه:رون درست برون چرا این ور اونور میری ر:ببخشید ک اولین باره ه:رون جلوتو بپـــــــــــــــــــــــــا ه:نـــــــــــــه ...اخیش کم مونده بود بخوریما ه:رون فکر نمیکنی برای ماگنا دیدن یه ماشین پرنده عجیب باشه؟ ر:اوه راست میگیا بزار نامرأی شیم ر:اوناهاش اوناهاش قطار دارم میبینمش ه:خوبه فقط باید باهاش بریم ......روووووووووون الانه ک بخوریم به یه جایی نمیتونی مثه یه ادم عادی برونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ر:واقعا معذرت میخام هری که گواهینامه ندارم بعدشم نخیر من یه جادوگرم نمیشه:D ه:هاهاهاهاها خندیدم :/ ه:رون اونجارو نـــــــــه یه یه یه نــــــــــــــه رون دور بزن زودد سوم شخص:با دور زدن ناگهان هری ب بیرون پرت میشه هری:رون اگه بمیرم خودم میکشمـــــــــــت منو بگیر دارم میوفتم آخــــــــــــــــــــــــــــ رون: چیشد هری؟؟؟؟ هری:میشه اسکبرز و از صورتم برداریــــــــــــــــــــــــی رون: باشه باشه دستم و بگیر اها بیا بالا هری:اخیش نزدیک بود بمیرمااااا و باهم خندیدن رون: هری؟ حس نمیکنی ماشین دیگه حرکت نمیکنه؟ هری: چرا نکنه مردیم خبر نداریم رون: ظاهرا قراره بمیریم چون ما رو درختیم همون ترسناکه نـــــــــــــــــــــــــــــه هری : رون زود باش برون رون و هری: اخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- رون بپر بیرون (باهم میپرن) هری:اخخ رون: چیشد هری خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ رون این موشتــــــــــــــــــ-ت اخرش منو میکشـــــــــه رون: هری قبل از اون باید جواب پروفسور مگ گانگال و بدیمhttp://www.jadoogaran.org/uploads/smilies/smil3dbd4e02c5440.gif بهتر بود یکم وسط این همه دیالوگ توصیفات میاوردی و اتفاقاتی که داره میفته رو دقیق‌تر شرح می‌دادی و حتی حس و حال شخصیتا رو توضیح می‌دادی. ضمن اینکه لزومی نداره یه حرف از یه کلمه رو اینقد تکرار کنی! به جای نههههه، همون "نه" هم مفهومو می‌رسونه. نهایتا می‌تونی به صورت "نــــــه" بنویسی. تایید شد. مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۴ ۲۳:۵۷:۰۷
ویرایش شده توسط دورگهـ در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۵ ۶:۵۹:۴۸


مــــــــــــــــــرگ سه کلمهـــ

استــ

زندگیــــــــــــ اما پنجـــ کلمهـ:/


تصویر شماره ۵ گروه بندی دانش آموزان هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸:۳۷ سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷:۱۶ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۱۵ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
از کرج
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
اضطراب زیادم کاملا خودشو روی شور و هیجانم کشیده بود و خیلی نگران بودم. همینکه سوار قطار شده بودم ردام رو پوشیدم و چوبدستیم رو دستم گرفتم. پاهام می لرزیدن و نگاه کردن به بیرون هم تاثیری تو پرت کردن حواسم نداشت. صدای باز شدن در کوپه رو شنیدم و برگشتم.
- هی پسر فکر نمی کنی یه ذره برای پوشیدن ردا زود باشه؟ یه سال سومی بهم گفت تا شب نمی رسیم.
- حالا چه فرقی می کنه؟ زود تر یا دیر تر ؟
پسر جوابم را نداد و آمد تو و نشست. خیلی گرسنه بودم ولی می ترسیدم بالا بیاورم و این خاطره خوبی از اولین سفرم به هاگوارتز به جا نمی ذاشت.
- تو فکر می کنی توی کدوم گروه بیفتی؟
واقعا تا به حال انقدر خودم رو نزدیک به گروه بندی حس نکرده بودم.
-نمی دونم ... یعنی... دوست دارم تو گریفیندور باشم ولی اون قدر ها هم شجاع نیستم.
- بی خیال . تو واقعا به این خصوصیت ها و این جور چیز ها اهمیت می دی؟
- اگر هم ندم اون می ده.
- کی؟
- کلاه دیگه.
همینطور تا هاگوارتز حرف زدیم و حرف زدیم تا یادم رفت. این صدا توجه همه را جلب کرد: بچه ها ساکت باشید. برید توی تالار و حرفی هم نزنید تا گروه بندی بشید.
آروم آروم از بین سال بالایی ها که به ما زل زده بودند رد شدیم و به جلوی تالار رسیدیم. از همان لحظه که پروفسور مک گوناگال اسم اولین نفر را خواند تقریبا توی خلسه فرو رفته بودم، تا اینکه من ماندم و آن پسر که توی کوپه من بود. پروفسور یک اسم دیگر خواند و آن پسر مرا هل داد جلو. روی چهار پایه نشستم و کلاه را روی سرم حس کردم.
-آروم باش پسر جان!
...
صدای بلندی پرده سکوت را درید: هافلپاف!



خوب نوشته بودی. مرحله بعد تو را فرا می‌خواند.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Mahdi81sgi در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۳ ۱۶:۵۱:۵۱
دلیل ویرایش: مشکلات جمله بندی
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۳ ۱۸:۵۷:۴۵

Mahdi.Sgi


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی تصویر شماره4 جینی و دراکو مالفوی در کتابخانه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۵۵ دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۵۵:۵۷ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
دراکو دستی به سرش کشید و موهاشو مرتب کرد. اروم وارد کتابخونه شد.
جینیِ دوستداشتنی روی صندلی نشسته بود و کتاب بزرگی رو دستش گرفته بود.

دراکو اروم اروم نزدیکش شد.
نگاهی بهش انداخت و با خودش فکر کرد اگه خبر این کارش به گوش پدرش برسه چه بلایی سرش میاره...
دراکو تمام فکر های منفی رو از خودش دور کرد و جعبه ای که تو دستاش داشتو محکم فشار داد
سرفه ای نمادی کرد که باعث شد چشمای اشک الود جینی رو به خودش جلب کنه...
چرا گریه میکرد؟
دراکو با عجله خودش رو به جینی رسوند..
دراکو-جینی...چرا گریه میکنی؟ه؟نکنه باز بابات برات پولتوجیبی نفرستاده ها؟هه.. میخوای من بهت پول قرض بدم؟!
جینی - برو بابا دلت خوشه...پولم نمیخوام...برو گم شو...یعنی تو کتابخونه هم نمیتونم از دستت راحت باشم؟
-ای بابا...حالا بگو ببینم چی شد که اینجوری زار میزنی؟
-میتونم بهت اعتماد کنم؟
-اوهوم؟
-امروز هری رو با چو دیدم... جدیدا خیلی با هم جور شدن... یعنی تا الان متوجه علاقه ی من به خودش نشده؟!
و شروع کرد به گریه کردن
دراکو چشماش اشکی شد...
چرا همش هری و دوستاش جلوی کاراشو میگیرن؟
سریع بدون گفتن هیچ حرفی به طرف اتاق خودش و گراب و گویل رفت.
توی دلش هرچی میتونست به هری بدو بیراه گفت....
اما بعدش پشیمون شد و سریع برگشت به طرف کتابخونه
میخواست همه چیزو به جینی بگه
اما وقتی رسید دیگه دیر شده بود...
جینی رفته بود...
دختر مورد علاقه ی او

.مهلا.


با اینکه بعضی جاها داستانو یکم سریع پیش برده بودی (مثل اعتماد زودهنگام جینی به دراکو)، اما برای شروع خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۳ ۱۲:۵۱:۲۷

d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.