هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





تصویر شماره 9(جیمز پاتر،سیریوس بلک،پیتر پتی گرو،ریموس لوپین)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
جیمز به سيريوس نگاهی انداخت و گفت:
_به نظرت کی میتونیم تمومش کنیم پانمدى?
سيريوس کمی فکر کرد و گفت:
_راستش هیچی به ذهنم نمیرسه. نقشه ای که بتونه کل هاگوارتز رو به همراه راه های مخفی و دانش اموزاش نشون بده چیز با ارزشيه و باید حسابی روش کار بشه.اگه حساب شده عمل کنیم،میتونیم ازش پول خوبی در بیاریم.شاید 100گاليون پاش بدن!
ريموس چشم غره ای برای سيريوس رفت و به او گفت:
_ تو هم که همش فکر پولی.ناسلامتی خاندانت از خزانه ی وزارت سحر و جادو هم بیشتر ثروتمنده!
پتی گرو با لبخند معنی داری گفت:
_ولی رفیق ما از خاندانش متنفره.مگه نه?
با حرف پتی گرو هر 4 نفر زیر خنده زدند.
پس از آن سيريوس گفت:
چطوره که حالا داریم به سمت دریاچه ميريم یه سر به شيون آوارگان بزنیم و یه نگاه به نقشه غارتگر بندازيم?
جیمز با خنده گفت:
_هر چی تو بگی...
_پس از چند دقیقه پتی گرو به شونه ی سيريوس زد و گفت:
_پانمدى.اونجا رو نیگا...
_عالیه.زرزروس!
جیمز گفت:
_ولش سيريوس.
به راستی که او نیز اسنیپ را میدید که بر روی چمن ها نشسته و مشغول خواندن کتاب معجون سازی خود است.
وقتی که چشمش به چشم آن ها افتاد،خشمش فوران کرد.اگر دوباره مسخره اش میکردند...
_سکتوم سمپرا.
_پروته گو.
سيريوس برای محافظت از جیمز نفرین را دفع کرد...
_جادوی سياه. نکنه این هم شوخيه!
جیمز به آن طرف دریاچه نگاه کرد و لی لی را در میان دختران کنار دریاچه دید.
_انگورجيو.
_سرتونو بدزدین!
سيريوس دوباره اسنيپ را نشانه گرفت...
_نه!
_چرا?
_به اونز قول دادم.
_همین دورگه ای که روی زمین افتاده به لی لی گفت"گندزاده".
_بسه!
_خیلی خب.
سيريوس که احساس خطر کرده بود ،کناره گیری کرد.
_بريم.
جیمز با دیگران شروع به دویدن به سمت شيون آوارگان کرد.وقتی میدوید چشمش به لی لی افتاد.حاضر بود قسم بخورد که لی لی به او لبخند میزند.حتی امکان داشت با محبت تر از یک لبخند باشد...


یه جاهایی تشخیص اینکه دیالوگ رو دقیقا کدوم شخصیت داره می‌گه سخت بود، با این حال...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط sirius_malfoy در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۷ ۲۱:۴۶:۳۳
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۸ ۱۲:۰۲:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸

جاستین فینچ فلچلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۵۰ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
از اونجا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
تصویر کلاه گروه بندی

مک‌گونگال: سال اولی ها دقت کنن. الآن وارد سالن میشیم و از شما پذیرایی میشه. اما قبل از اون باید گروه بندی بشید. توی هاگوارتز 4 گروه وجود داره. امیدوارم به گروهی که لایق اون هستید دعوت بشید.

جیمز پاتر، بی صبرانه منتظر گروه بندی بود. سورس اسنیپ هم علاقه خاصی به گروه بندی نشون میداد.
بالاخره درهای سرسرا باز شد و تمام دانش آموزان وارد شدند و رو به روی کلاه ایستادند. مک‌گونگال لیست اسامی را باز کرد و به ترتیب شروع به خواندن اسامی کرد.
- گیلدروی لاکهارت
- فیلیوس فیلیت ویک
- تام ریدل
- سینسترا
- لیلی اوانز پاتر
- سیریوس بلک
- پیتر پتیگرو
- جیمز پاتر

جیمز با شنیدن اسم خود، کمی استرس گرفت. آهسته به سمت صندلی رفت. روی اون نشست و منتظر شد تا مک‌گونگال کلاه رو روی سر او قرار دهد. چند لحظه بعد، مک‌گونگال کلاه رو روی سر او قرار داد. صدای خنده دانش آموزان بلند شد. آخر کلاه تا گردن جیمز پایین آمده بود. کلاه گروه بندی شروع به زمزمه کرد.
مممم... به نظر باهوشی. جادوگری تو خونته. شجاعی. مهربون و دل صاف هم از صفات دیگه توعه. خودت فکر میکنی کدوم گروه شایسته توست؟
- گریفندور... گریفندور...
کلاه: انتخاب خوبیه. اما چرا گریفندور؟ هافلپاف هم میتونه انتخاب خوبی باشه.
جیمز: نه. از هافلپاف خوشم نمیاد. لی لی رو در گریفندور انداختی. منم میخوام توی گریفندور باشم.
کلاه: انتخاب سختیه. اما چون خودت اصرار میورزی باشه.
و سپس کلاه با صدای بسیار بلند اعلام کرد: گرییفندوور

اعضای گریفندور او را تشویق کردند. یک جای خالی در کنار لی لی بود...



لیلی اوانز پاتر؟ بعد از ازدواج با جیمز بود که فامیل پاترو گرفت، پس قاعدتا موقع گروهبندی و وقتی هنوز بچه بوده پاتر نبوده.

یکم زیادی ساده نوشته بودی و اتفاق ویژه و خاصی هم نیفتاد. سعی کن بیشتر خلاقیت به خرج بدی. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۵ ۱۹:۲۹:۵۷

هدف، 25 درصد موفقیت، توانایی 15درصد، و انجام دادنش ( تلاش برای بدست آوردنش ) 60 درصد باقیه.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۳۷ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۵ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۵:۳۰ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
هری و دابی

یک شب تابستونی بود. هدویک در قفس با دقت فراوان به هری نگاه میکرد هری ناراحت از اینکه عمو ورنون پنجره را با محافظی بسته بود تا نه هری و نه هدویک نتوانند ارتباطی به بیرون از خونه داشته باشند دراز کشیده بود و دراین فکر بود که چگونه میتونه با دختر ساختمون بقلی ارتباط برقرار کنه دختری با مو های بلند و چهره ای ساده اما جذاب.
اون خیلی از راه های مختلفو امتحان کرده بود اما هیچ کدام عملی نبودند. تو همین فکر بود که ناگهان صدایی نازک حواس هریو پرت میکنه.

-هری: دابی چطوری اومدی اینجا؟

-دابی: ارباب هواسش کجاست؟ دابی میتونه غیب و ظاهر بشه.

-هری: درسته دابی

هری کمی در فکرفرورفت وگفت:آره! تو راه حلو پیدا کردی.

-دابی: واقعا؟؟؟

-هری: ببین دابی چند وقتیه من اون خونرو میپام فکر کنم اونجا یه دختریه که دوست داره با من دوست بشه من ازت میخوام این نامه ای که نوشتمو بدون اینکه بازش کنی ببری بدی به اون.

-دابی: اما ارباب ...

-هری: اما بی اما همینی که گفتم. راستی مواظب باش دختره تو رو نبینه اینجوری میترسه باید خیلی مراقب باشی فهمیدی؟

دابی باچشمای درشتی که داشت به هری نگاه میکرد سرش را به نشانه (به روی چشم) تکان داد. نامه را گرفت و برد و وقتی اون خواب بود کنار میزش گزاشت.
نامه شامل یک معرفی کوتاه و یک پیشنهاد دوستی ساده بود ودر زیر نامه نوشته شده بود "این نامه به وسیله پرنده ام برای شما ارسال شد لطفا برای جواب دادن به نامه نامه خود را پشت پنجره بزارید و پنجره را باز بگزارید"اینطوری دیگه کسی شک نمیرد.
فردای آن روز دابی نامه جواب را آورد وهری شروع به خواندن نامه کرد:
سلام به هری عزیز من پیشنهاد دوستی تورو قبول میکنم.
دوست جدید شما "دلفی ریدل"
ناگهان زخم هری با خوندن این اسم شروع به سوزش کرد ........


تا قبل از اینکه به تهش برسم می‌خواستم بگم خیلی ساده نوشته بودی، اما تهش سورپرایز جالبی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط wizardingworld در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۰:۳۳:۲۸
ویرایش شده توسط wizardingworld در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۰:۳۴:۵۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۶:۰۳:۲۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۴ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

جوآن کریجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۹ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img578a30172d0d9.jpg

هری آب دهانش را قورت داد، ترس تمام وجودش را فرا گرقته بود؛ به چشمان سرخ و تشنه به خون ولدمورت خیره شد؛ نفس زنان و بریده بریده گفت:
-تو...بازم تو!
-هری پاتر! تو ضعیفی! در برابر من هیچی نیستی، زانو بزن، به من ملحق شو! تا زنگیت رو ببخ...
هری میان حرف ولدمورت با صدای بلند گفت: هرگز!
ترسش را فرو خورد، محکم ایستاد و چوبش را به سوی ولدمورت گرفت.
لرد تاریک که به نظر می رسید غافلگیر نشده لبخندی زد و چوبش را به سوی هری گرفت؛به نظر می رسید هر دو اماده دوئل بودند که ناگهان صدایی از دور فریاد زد: استیوپفای
دامبلدور وارد شد تا از هری محافظت کند؛ هری می توانست نفسی راحت بکشد اما نه! او بیشتر از خود نگران دامبلدور پیر بود. ولدمورت همیشه از دامبلدور هراس داشت اما حالا انقدر قدرتمند شده بود که به خود جرئت مقابله با البوس دامبلدور، کسی که نامش لرزه به اندام مرگ خواهان می اندازد میکرد. هری خواست دا دخالت کند اما دامبلدور گفت: نه هری عقب بمـ..
ولدمورت با یک حرکت دامبلدور را به عقب پرتاب کرد. و با همان لحجه ی شوم گفت: هری پاتر! من موندم و تو! پیشنهاد سخاوتمندانه ی من رو بپذیر یا بمیر!

هری چوبدستی اش را بالا اورد و با یک حرکت سریع گفت: اِکسپِلیارموس و پناه گرفت.
ولدمورت که هیچ اسیبی ندیده بود بلند می خندید و تکرار: تو ضعیفی! دوستات ضعیفند! به من ملحق شو!
هری دیگر نمی دانست چه کار کند. اخر چه کسی می توانست با کسی که بر دامبلدور غلبه کرده مقابله کند؟
ناگهان صدایی به گوش رسید: هری...! ما کنارتیم! هری...
اری؛ صدای هرمیون بود. هری نگاه کرد. هرمیون، رون، نویل، لونا، سیریوس و چند نفر از اعضای محفل ققنوس انجا بودند.
دامبلدور ایستاد و گفت: هری! بلند شو و بایست در کنار هم اون هیچ شانسی نداره.
هری در کنا دوستانش و دامبلدور ایستاد.
هری گفت:
-من ضعیف نیستم، ولدمورت. من دوستانم رو دارم؛ این تویی که ضعیفی چون هیچ وقت معنی عشق و دوستی رونمی فهمی.

ولدمورت که نمی دانست چه کار کند در کمترین زمان ممکن، خود را از انجا دور کرد.
هری می توانست نفسی تازه کند، اما زخمش شروع به سوزش کرد و صدایی در سرش گفت:
هنوز تموم نشده پاتر! تو پیشنهاد من رو رد کردی و این به قیمت جون تو و دوستانت تموم خواهد شد!


خوب بود فقط حتما بعد از نوشتن پستت حتما یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی رفعشون کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط mmk0859 در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۵:۲۹:۳۵
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۶:۰۲:۳۱

Only Raven


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن در دستشویی.
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۲ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 94
آفلاین
دراکو:اَههههه....هری خیلی رو مخه!نمیزاره یه خودی جلوش نشون بدم!
میرتل:اِههههه..خدای من!!تنها جونم چی چشدی!؟!
دراکو:رازه!نباید به هیچکی بگیش!!
میرتل:اهوم
دراکو:من پنسی رو دوس دارم.....برا همین این کارو کردم تا ارباب لردسیاه اجازه بده باهاش ازدواج کنم!!
میرتل:بمیرم...عاشقی تنها جونم؟
دراکو:آره: |
میرتل:اهوم دیگه چی؟بگو خودتو خالی کن؟
دراکو:فقط....فقط....(دراکو گریه میکند)
میرتل:گریه نکن تنها جونم!!گریه نکن!وگرنه میزنم زیره گره ها؟
دراکو:تو پنسی رو بهم بدی گریه نمیکنم!
میرتل:اوممممم.....سخ شد کع!
دراکو:نخواستم....هری میخاد شاخ بشه واسش!: (
میرتل:نههههههه.اون از پنسی بدش میاد!!: )) اون واسه جینی این کارو کرد!
دراکو:واقعـ...
هری:اهم اهم..کی درباره جینی گفت؟:/
میرتل:من.کاره بدی کردم؟!
هری:آره!: (
دراکو:دعوا داری؟؟
هری:آره عاشق پنسی!: ))
دراکو:هوییییی.....پرتیفیکوتوتالوس
هری جاخالی داد.
میرتل:نههههههه....دعوا تو توالت من!نهههه.تنها جونم جلوشو بگیر!
دراکو:تو برو.
هری:ترسیدی؟..... لوکوموتور مورتیس!!
و هری دراکو دوئل میکنن.
دراکو: دنسوجیو.
هری:پرتیگو... انگورجیو.
دراکو: کانفاندو.
هری جاخالی داد.پشت دیوار قایم شد.یاد اون صفحه علامت گذاری شده از کتاب معجون سازی‌اش افتاد.الان.....
هری برگشت و فریاد زد:سکتوم سمپراااااا.......
دراکو خشکش زد.روی بدنش زخم‌هایی ایجاد شد ولی این زخما انگار جلوش بودن......پنسی داشت نگاش میکرد.
دراکو از ناراحتی و خشم فریاد زد:نههههه....پـ.....نـ....سـ...ی.....
زخم‌هاش پشت سرهم خوب میشدن.دراکو برگشت و برای تلافی این کار هری....
دراکو: استیوپفایییییی...
هری احساس کرد چیزی احساس نمیکن.او بی‌هوش شده بود.....
دراکو برگشت سمت پنسی که با دهن باز نگاش میکرد!
پنسی:تو قهرمانی مثل همیشه!شاید واسه بعضیا نه.
به میرتل اشاره کرد.میرتل جیغ زد و به سمت توالتش شیرجه رفت.
پنسی با صدایی موزون گفت:ولی واسه من از همون روز اول که دیدمت ولی تو منو مثل کراب گویل دیدی من تورو مثل دوست دیدم!: ))
دراکو انگار دیوانه شده باشه ......فقط پنسی را نگاه میکرد.
دراکو:واقعـ.....ن؟!؟
پنسی: دروغم کجابود؟منم دوست دارم!
دراکو محکم پنسی را بغل کرد و گفت:آرزوی گفتن این حرفو از دهنت داشتم....عشقم!
هردو دست در دست هم از دستشوی بیرون رفتند.
هری وقتی احساس کرد آن دو بیرون رفتند،خندید و جایش بلند شدو گفت:هعی..دو نفرو بهم رسوندن چقد سختع!!خخخخخ
همه نقشه ی هری بووود!!تا این دوتا بهم برسن: ))

+هری:من خیلی خوبم.....خیلیییییییی: )))




اممم... یکم زیادی همه چی شوخی شوخی جلو رفته بود. ولی با ورود به ایفای نقش بهتر می‌تونی متوجه اشکالاتت بشی و رفعشون کنی. فقط اینم بگم که لزومی نداره کل متن رو با کد center بیاری وسط، اینطوری نظمشو از دست می‌ده و بهتره بذاری رو همون حالت دیفالت بمونه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۸ ۱۳:۱۹:۱۶

Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


اسنیپ و آینه نفاق انگیز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

دان دارکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۷ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
با وحشت از خواب پرید,صدای نفس هایش تنها چیزی بود که سکوت اتاق مدیریت هاگوارتز را میشکست,اتاقی که تا چند روز قبل به آلبوس دامبلدور تعلق داشت,اما اکنون او دیگر آنجا نبود,دیگر هیچ جا نبود به جز قاب عکسی که روی دیوار قرار داشت, شکی در وفاداریش به لرد سیاه نداشت و اکنون که لرد سیاه باشکوه ترین دوران عمرش را سپری میکرد سیوروس اسنیپ نزدیکترین شخص به او بود,لحظه ای خودش را به خاطر چیزی که از ذهنش گذشته بود مسخره کرد,نزدیک ترین شخص به لرد سیاه,مگر کسی هم میتوانست به او نزدیک باشد,او در قله بود و مابقی در دامنه سعی در نظاره او داشتند,تا همین جاهم خیلی خطر کرده بود,فریب دادن ولدمورت چیزی بود که حتی قوی ترین جادوگرها را به لرزه درمی آورد,از جایش بلند شد و از اتاق بیرون آمد, نمیدانست کجا میرود فقط دوست داشت راه برود,پاهایش او را به مقصد نا معلومی میکشاند,فکر آینده لحظه ای راحتش نمیگذاشت,نقشه ای که دامبلدور کشیده بود بی نقص اجرا شده بود اما همین باعث شده بود ولدمورت توقف ناپذیر شود,لرد سیاه که تنها از دامبلدور واهمه داشت و زمانی که دامبلدور به دست خدمتکار وفادارش سیوروس اسنیپ کشته شد به راحتی وزارت خانه و بعد هاگوارتز را به سلطه درآورده بود,نقشه دامبلدور زمانی موثر بود که پسری که زنده ماند جلوی ولدمورت می ایستاد, اما اکنون که ناپدید شده بود کشتن دامبلدور فقط باعث قوی تر شدن او شده بود,لحظه ای به خودش آمد.چشمانی سبز او را نگاه میکرد.چشمانی نافذ همانند چشمان هری پاتر.
پاهایش او را به سمت آینه نفاق انگیز کشانده بود,آینه ای که همیشه ترس از دیدن زنی که دیوانه وار عاشقش بود و باعث مرگش شده بود باعث میشد از آن دوری کند.
اما این بار دست سرنوشت او را به انجا کشانده بود,یا شاید هم پای خودش,مطمئن نبود.
لحظه ای شعله های تنفر در تمام وجودش زبانه کشید,تنفر از خودش,از جیمز,از از همه دنیا.
اما فقط یک اسم بود که در ذهنش بارها و بارها تکرارمیشد:
ولدمورت,ولدمورت,ولدمورت,.......
تصمیمش را گرفته بود,باید هر طور می شد برای هری کاری میکرد,شاید آخرین کار,لی لی جانش را برای هری فدا کرده بود,دامبلدور برای پیروزی هری از جانش گذشته بود.
نباید اجازه میداد خون آن ها پایمال شود
چوب دستیش را بلند کرد با تمام وجود فریاد کشید:
-اکسپترو پاترونوم
آهویی از چوب دستیش خارج شد و دوان دوان راهی را در پیش گرفت,راهی که شاید به پسری که زنده ماند ختم میشد.http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


واو! خیلی قشنگ بود!
فقط به جای "," از ویرگول استفاده کن. ضمن اینکه وقتی جمله‌ای پایان پیدا می‌کنه باید نقطه بذاری و لزومی به استفاده از ویرگول نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

لطفا اگه قبلا فعالیتی تو سایت داشتی اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱۹:۲۶:۲۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۹ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۲:۳۶ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 235
آفلاین
تصویر کلاه گروهبندی دار():



-دوشیزه لوسی ویزلی.

دختری که نامش را خوانده بودند جلورفت.هیکل ریز نقش و لاغرش در آن ردای نسبتاٌ گشاد کوچک تر میزد.مو های قهوه ای رنگش را با کمی اضطراب روی شانه اش ریخت.با قدم هایی راحت و بی خیال به طرف چهار پایه و آن کلاه سرنوشت ساز حرکت کرد.سبک بالانه به سوی سرنوشتش میرفت؛یا بهتر بگوییم،می خرامید.چه اهمیتی داشت که در کدام گروه می افتد؟کلاه خودش تشخیص می داد.مثل همیشه با خودش گفت"الخیر فی ما وقع"هرچه پیش آید خوش آید.

روی چهار پایه آرام گرفت و کلاه گروه بندیِ روی سرش او را در تاریکی مطلق فرو برد.خیلی هم خوب بود.شاید چون چشمش به دریای چشم های منتظرِ ویکتوریا نمی افتاد.شاید چون یویو بازی جیمز حواسش را پرت نمیکرد.شاید چون موهای آبی فیروزه ای رنگ تدی او را در رویا فرو نمی برد.شاید چون نگاهش با نگاه مشتاق و امیدوار ویولت تلاقی نمیکرد.تنها مخاطبش کلاه گوهبندی بود و بس.

اینجا بود که صدای آن کلاهِ هوشمند در گوشش طنین انداز شد:
-خیلی نگران به نظر نمیای.

با تحکم گفت:
-چون نگران نیستم.

کلاه خیلی هم جا نخورده بود.
-جسور! توی خونت جسارت پیدا می شه؛اونم به وفور! تو یه ویزلی هستی.تمام ویزلیای تاریخ هاگوارتز گریفیندوری بودن!هیچ کدوم از اونا سر از گروه دیگه ای در نیاوردن!اما جسارت با شجاعت فرق داره. ترس هات کم نیستن.یکی و دوتا نیستن؛این که واسه ی یه گریفیندوری تعریفی نداره!با اسلیترین هم سازگار نیستی.ویزلیا اصیل بودن ولی اصالت خودشونو حفظ نکردن؛این واسه اسلیتیرینی ها از دورگه بودنم بدتره!سختکوشی و خیلی هم مهربون.از کارای تیمی هم که خیلی خوشت میاد.هافلپاف گروه خوبیه.اگه بخوای بفرستمت اونجا...

-از رنگ زرد خوشم نمیاد.
-هی!بیخیال!اون سرسرای طلایی دیدن داره!
-اعضای هافلپاف صمیمیت زیادی بینشون موج می زنه؛و همچنین اتحاد!گروه ایده آلیه ولی من دوسش ندارم.نمی خوام یکی از اونا باشم.
-با این توصیف،تنها گروهی که باقی می مونه ریونکلاوه.بذار ببینم.. آدم دقیقی هستی.. محیط اطرافتو خیلی خوب درک میکنی.. آدما،حیوونا،درختا،ابرا و ستاره ها.. اینا همه واست مُهِمًن.به آدما خیلی دقت میکنی.چی شون واست جالبه؟
-فک کنم کاراشون،احساساتشون،حالتای چهره شون..

کلاه زمزمه وار گفت:
-ریونکلاو واست گروه مناسبیه...
و بلند اعلام کرد:
-ریونکلاو!



حرفی برای زدن می‌مونه؟ نه!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

لطفا اگه قبلا تو ایفای نقش بودی اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیما برای معرفی شخصیت بری.


ویرایش شده توسط MOBINA_FESGHEL در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱:۱۳:۱۳
ویرایش شده توسط MOBINA_FESGHEL در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱:۱۷:۴۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۲:۴۹:۱۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۲:۵۱:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۹ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

ویکتور کرام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۵:۴۹:۵۲ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
تاریک و خالی از هرگونه نور. تنها صدای همهمه تماشاچیانی می آمد که در آن تاریکی منتظر شروع مسابقه بودند.

-لوموس
با به صدا در آمدن این ورد از بارتی کراوچ، همه زمین مسابقه روشن شد و انتظار تماشاچیان برای شروع مسابقه به پایان رسید.

زمین بیضی شکل کوییدیچ به وضوح نمایان شده بود. در طرفی از آن هری پاتر معروف بود و در سمت دیگر آن اژدها قوی هیکل مجارستانی که از تخم اژدها طلایی رنگ خود محافظت میکرد.

هری سوار بر جاروی آخرین مدل خود شد و با سرعت به سمت اژدها پیش رفت. اما درد زخم پیشانیش رهایش نمی کرد. همه چشم ها به او دوخته شده بود و در مورد سرنوشت او با یکدیگر پچ پچ میکردند.

هری به نزدیکی اژدها رسیده بود که اژدها سبز رنگ مجارستانی از جایش بلند شد و با غرشی بلند، از دهان خود آتشی داغ به بیرون داد و باعث سکوت همگان شد. تنها یک نفر بود که هنوز زیر لب با خود وردهایی زمزمه میکرد، الستور مودی.

با فریاد اژدها هری نیز سر جای خودش میخکوب شده بود و ترس در چهره اش نمایان شد. اما دست از تلاش کردن بر نداشت و دسته جاروی خود را به طرف بالا کشید و به سرعت به سمت آسمان پرواز کرد.

اژدها به دنبال او به حرکت افتاد و تخم اژدها طلایی ارزشمند خود را تنها گذاشت.

هری در حال پرواز بود که ناگهان احساس کرد کنترل جارو در دست او نیست. آری. وردهای الستور مودی کار خودش را کرده بود و الان کنترل هری در دستان او بود.

جارو مسیر حرکتش را ناگهان تغییر داد و به سمت اژدها و آتیش گرم دهان او پیش رفت و لب خند را بر روی لبان الستور مودی نشاند.

کاری جز پرش از جارو نمیتوانست انجام دهد. از آن ارتفاع نه چندان کم، خود را از جارو به پایین انداخت.

احساس درد شدیدی در تک تک استخوان های بدنش میکرد. اما چند لحظه پس از فرودش بر روی زمین، خود را با مشکل بزرگتری دید. اژدها درست بالای سر او بود و هری بدون هیچ دفاعی در برابر او قرار داشت.
------------------------------------------
پ.ن: اومدم هری رو بکشم دلم نیومد. برای همین گفتم همینجا داستانو تموم کنم. شرمنده اگه بد بود.


عیب نداره. اتفاقا برای شروع داستان خوبی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۱ ۲۰:۳۴:۲۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۳ سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

M.m.nazari


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۵:۰۱ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
از قم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
سرسری اصلی هاگوارتز، هر گروه سر میز خودشان نشسته اند، دانش آموزان جدید وارد شده اند برای مشخص شدن گروه پسری سبزه و قد متوسط و نسبتا درشت هیکل (الیوت) قلبش تند تند میزد و بسیار ترسیده بود و با ترس به خود گفت:« تو موفق میشی ، نباید بترسی و تو بهترینی.»
در فکر که بود متوجه شد صدایش کردند، همچنان با ترس از چند پله بالا رفت و بالای چهارپایه نشست.
کلاه گروهبندی با فریاد گفت:« به منتظرت بودم دیر کردی، دیر شده، با توام دیر شده، بلد شو سرویس آمد!»
وقتی چشمانش را باز کرد خود را در تخت خواب دید و مادرش بالای سرش.
مادر:« بلند شو دیگه دیر شده، سرویس اومد، پــــــاشــــو.»
بلند شد و رفت پیش پنجره و به سرویس نگاه کرد و آنگاه در دل خود گفت:« کاش بیدار نمیشدم، در خواب یازده سالم بود و در مدرسه ولی در واقعیت هفده سالم است و هنوز نامه ای برایم نیامده.»
http://www.jadoogaran.org/uploads/newbb/32692_5200f8553adcf.jpg


ایده‌ی جالبی داشتی، اما خیلی سریع همه چیو توضیح دادی و جلو رفتی. همین داستانو پرورش بده و یکم بیشتر راجع به اتفاقاتی که میفته و احساساتی که شخصیت‌های داستانت دارن توضیح بده.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط M.m.nazari در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۰ ۲:۰۸:۰۳
ویرایش شده توسط M.m.nazari در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۰ ۲:۱۸:۵۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۰ ۲۰:۵۰:۰۳

تصویر کوچک شده
عشق به کامپیوتر و مشنگ زاده ولی بالاتر از هزاران اصیل زاده


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

پیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۵ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۷ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
به دستشویی ها میرسه،خیلی سعی کرد که گریه نکنه ولی بغضش از وقتی که توی راهرو در حال دویدن بود شکست.
در رو میبنده و آروم قدم میزنه و دور و برش رو نگاه میکنه. مطمئن میشه که کسی اینجا نیست.
به دیوار تکیه میکنه و روی زمین میشینه و گریه میکنه.
میرتل صدای گریه ی دراکو رو میشنوه اما براش مهم نیست و ترجیح میده توی دستشویی بمونه.
هری و رون وارد دستشویی میشن.
هری:دراکو،ما خیلی متاسفیم. خبرش رو شنیدیم.پدرت مرد خوبی بود.
رون زیر لب میگه:نه واقعا.
دراکو سرش رو بالا میگیره و میگه:ممنونم رفقا! ولی منو از کجا پیدا کردید؟
رون:توی نقشه جادویی که هری داره،دیدیم که داری با تمام سرعت میدوئی،پس اومدیم که ببینیم چی شده.
میرتل صدای هری رو میشنوه و با خوشحالی بیرون میاد و میگه:هری! سلام!
هری:سلام میرتل.
دراکو:تو اینجا چیکار میکنی؟
میرتل:خودت اینجا چیکار میکنی؟آقای مالفوی؟
همه سکوت کردند که یهو:
رون:پروفسور دامبلدور گفته که جسد باباتو بدون سر پیدا کردن.
گریه دراکو بیشتر میشه.
هری با آرنج به پهلو رون میزنه و سرش به معنی تاسف تکون میده.
دراکو شروع به حرف زدن میکنه:هری،من میدونم کی بابام رو کشته.
هری و رون و میرتل:چیییییی؟؟
دراکو:کار اسمشونبر بود.
ه:ولدمورت.
ر:هری لطفا دیگه اسمشونبر.
تو از کجا اینو میدونی؟
دراکو:من واقعا متاسفم،دلیل اینکه توی این مدت نمیتونی جاروی خودت رو کنترل کنی،بابای من بود.
ولدمورت به پدر من دستور داده بود که تورو بکشه،ولی همیشه یه چیزی مانع این کار میشد.
پدرم موفق نشد.
پس ولدمورت کار پدرم رو تموم کرد.
هری:من یه بار اونو شکست دادم،پس دوباره هم میتونم این کار رو انجام بدم.
رون:منم میام!
دراکو: منم هستم!
در دستشویی باز میشه و هرماینی و دامبلدور وارد میشن.
هرماینی:روی ماهم حساب کنید!!!



خوب نوشته بودی، ولی شخصیت‌ها اصلا اون چیزی نبودن که ازشون انتظار داشتیم! مثل رفاقت دراکو با هری و رون... این مهمه که شخصیتا اونطوری که ازشون انتظار داریم رفتار کنن. لطفا این موردو وقتی وارد ایفای نقش شدی رعایت کن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۵ ۲۲:۳۸:۰۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.