هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۲۵ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
#73

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۱:۳۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
تام به رودولف نگاه کرد، اونقدر بهش نگاه کرد تا چشاماش درد اومد.
-خسته شدیم! تو هم با این قهرا...

هنوز حرفت تموم نشده بود که لیسا اومد.
-کی جای من قهر کرده!؟ هان؟ هرکی بود... باید به ارزش برسونم فقط من قهر میکنم!

و اونقدر چشم غره اش طولانی بود که رودولف فکر کردن چشاش ناپدید شده! ولی تام هیچ اهمیت به اونو قهراش نداد.
-برگه هامون رودولف! کو؟!
-من چه میدونم!

تام کشوها رو از جا کند و از عصبانیتا همه کاغذا رو به هوا پرت کرد.
-تو چی میدونی؟ باید به ما کمک کنی رودولف! الان!

رودولف خیلی جا خورد.
-هوم!؟ باشه باشه! کاغذا رو اول جم کنیم بهتر نیس؟

بعد به یه روزنامه مشنگی با یه عکس خواننده خانم نگاه کرد.
-شاید چیز با کمالاتی توش پیدا کردیم!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۰:۵۲:۲۳ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
#72

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۱۲:۳۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
- برگه های غیر امتحانی دیگه چه صیغه این؟
- صیغه؟ کی؟
- خودتو جلوی ما جمع کن رودولف. آبشار راه میندازه برای ما.
- اینجوریه؟ باشه.

رودولف قهر کرد! تام سعی کرد خودشو بی اهمیت نشون بده، ولی نتونست.
به اطرافش نگاه کرد؛ برگه های غیر امتحانی خیلی زیاد بودن... و جمع کردنشون به طبع خیلی سخت، و تام هم بی حوصله.

- رودولف؟ بیا کمکمون کن اینجا رو جمع کنیم!
- نمیام.

این رفتار از رودولف بعید بود، ولی خوب میدونست کجا رفتارای بعید از خودش نشون بده.
تام این دفعه به کمک رودولف نیاز داشت، و باید یه جوری توجهشو جلب میکرد، که ابهتش خدشه دار نشه، و از طرفی هم رودولف دل به کار بده... اما چطور؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۱۷ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#71

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
خلاصه:


تام ریدل امتحانشو بد داده. رودولف رو مجبور می کنه برای پیدا کردن برگه امتحانیش همراهش به اتاق اساتید بره. ولی هر دو توسط فیلچ دستگیر می شن و دامبلدور وادارشون می کنه دفترش رو مرتب کنن.
تام و رودولف در حالی که تو وسایل شخصی دامبلدور سرک می کشن، این کارو انجام می دن.
اتاق مرتب می شه.


😺 😺 😺 😺

اما هنوز دو سه قدمی از اتاق دور نشده بودند که دامبلدور جلویشان رویید،شایدم سبز شد!
-فرزندان روشنایی اینجا چیکار میکنین؟
مگه قرار نبود برگه های امتحانیو مرتب کنین؟

تام خواست چیزی بگویید که رودولف پیش دستی کرد.
-اما پروفسور ما که برگه های امتحانیو مرتب کردیم !
مگه نه تام؟

تام با بی حوصله گی سر تکان داد.
-اهووم

-تام!...فرزندان روشنایی به بزرگ ترشون که استادشونم باشه نمیگن اوهووم، میگن بله پروفسور!

دامبلدور گفت و برای چک کردن برگه های امتحانی،به اتاق اساتید رفت.و تام هم زیرلبی کلمات نا شایستی رو نثار او کرد.
پروفسور که از امکان مرتب نشدن اون برگه ها مطمئن بود،باورودش به اتاق دهنش صدوهشتاد زد.
-انگار واقعا مرتبش کردین!
آفرین فرزندان روشنایی ...
اما متاسفانه‌ همینجوری نمیتونین برین!

رودولف و تام که در حال رفتن از آن جهنم بودند،با این حرف سرجایشان خشکیدند.
-چرا؟
-چرا!

هردو هم زمان گفتن و سپس به یکدیگر نگاه کردند.
دامبلدور که لبخند عریضی میزد،با دست به اتاق ته سالن اشاره کرد.
-خب،شما برگه های امتحانیو مرتب کردین...آفرین اما هنوز مرتب کردن برگه های غیر امتحانی مونده!
البته بدون انجام ورد !
تا نیم ساعت دیگه میام و چک میکنم.....
راستی تام من می تونم ذهنتو بخونم مودب باش!


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۲۳:۲۵:۱۶
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۲:۲۰:۰۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۳۷ یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
#70

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴:۵۵ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۰۵:۲۵ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
تام دستپاچه شده بود.
-خب...می دونین..این

رودولف گفت:
-اِ! تام! نقاشی من دست تو چی کار می کنه؟
بعد رو به پروفسور کرد و ادامه داد:
-پروفسور ،این نقاشی 5 سالگیه منه که دست تامه، بعدا باید ازش بپرسم دستش چی کار می کنه.
-یعنی نقاشی 5 سالگی تو توی اتاق من بوده؟
-خب...نه دیگه..تو جیب تام بوده
-پس بده من هم ببینمش.
-نه دیگه پروفسور، خیلی زشته ،بعدا یه دونه خوشگلشو نشونتون می دم.

تام که حسابی کلافه شده بود گفت:
-پروفسور اگه می خواین ما اتاقو تمیز کنیم فکر کنم بهتر باشه شما برین بیرون تا ما تمرکز داشته باشیم
-یعنی من تمرکزت رو بهم می زنم فرزندم؟
-نه...ولی شاید بهتر باشه شما برین بیرون
-باشه می روم اما تا 30 دقیقه دیگر باز خواهم گشت و انتظار اتاق تمیزی را از شما خواهم داشت

پروفسور از اتاق بیرون رفت و به محض اینکه از نظر تام ناپدید شد تام نفس راختی کشیدو گفت:
-آخیییش رف...

رودولف ،داشت در کتابخانه پروفسور می گشت و شکلات می خورد.
تام که دیگر از دست او کفری شده بود.صورتش به رنگ قرمز در آمد با عصبانیت بر سر رودولف فریاد زد:
-داری اونجا چه غلطی می کنی؟مگه ما نباید اتاقو مرتب کنیم و بعدش به کارمون برسیم؟تو الان داری تو این هیری ویری کتاب می خونی و شکلات می خوری؟
رودولف با تعجب به تام نگاه می کرد.او کاملا آرام بود.گفت:
-من کار بدی نمی کردم،شکلات خوردم گشنم بود در ضمن من داشتم دنبال یه ورد برای زود تر تمیز شدن اتاق می گشتم.

بعد چوبدستی اش را در آورد و چیزی را زیر لب زمزمه کرد.

تام خواست جلوی او را بگیرد تا بیشتر از این به چیزی گند نزند که ناگهان اتاق پر ازابری نقره ای رنگ شد.
تام سرفه می کرد و می خواست برود و رودولف به خاطر این خرابکاری اش دار بزند که در کمال تعجب دید اتاق کاملا مرتب شده.

چطور چنین چیزی ممکن بود؟
تام حسابی تعجب کرده بود.

-چطور این کار رو کردی؟

رودولف که لبخندی بر لب داشت و به خود می بالید گفت:
-داشتم تو کتابخونه دنبال همین می گشتم.ترکیبی از چند تا ورد برای تمیز شدن کاااااامل اتاق یا محیط مورد نظر،خوشت اومد؟

تام حرفی برای زدن نداشت.پس گفت:
-باشه، بیا فعلا بریم به کارمون برسیم.

و مشغول شدند...


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۱۱ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸
#69

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- بزنش زیر میز! بزنش زیر میز!

تــــــــــق!

- زدم زیر میـ... ترسیدی تام؟
- نخند، رودولف! ما نترسیدیم! ما داشتیم ورزش میکردیم! روزی یه بار بالا میپریم بدنمون گرم شه!
- باشه، ولی ترسیدی تام!
- تو فعلا اونو بذار زیر میز...

هنوز حرف تام تمام نشده بود که دامبلدور وارد شد.
- خب، ببینم چیکار کردید فرزندان روشنایی!

و قبل از آنکه دامبلدور، نگاهش را به آنها بیندازد، رودولف چیزی که دستش بود را، به دست تام داد و سوت زنان عقب رفت. تام سعی میکرد با دستپاچگی آن را زمین بگذارد که دامبلدور متوجهش شد.
- اون چیه دستت، فرزند؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۲۴ شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸
#68

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
رودولف به درون کشو خیره شده بود و حرکتی نمی کرد.
تام که دیگر نمی توانست کنجکاویش را سرکوب کند، سرش را به طرف کشو دراز کرد و گفت:
_چیه ماتت برده؟

او با دیدن عکس های درون کشو، جواب سوالش را گرفت.
پرفسورشان که فرزند روشنایی بود، با شلوارکی گلگلی، عینک و کلاه آفتابی بزرگ و بی قواره و دستانی بر کمر کنار دریا ایستاده بود.

رودولف عکس را برداشت:
_پناه بر شلوارک گلگلی مرلین...این چه وضعیه آخه.

تام عکس دیگری را برداشت و با تعجب گفت:
_این...این.
_دامبلدوره.

رودولف به عکس بچه ای نوزاد اشاره می کرد که آب دهنش راه افتاده بود و روی ردایش که عکس فرزند روشنایی بود ریخته شده بود.

رودولف سراغ کشویی دیگر رفت، نامه ای را باز و شروع به خواندن کرد:
_آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور، اینجانب شما را راس ساعت 8 شب به جشن تولد خود در تالار هافلپاف دعوت می کنم.
امضا. لوسی فرینچ

_یعنی دامبلدور قبلا تولد دعوت می شده؟ من که باورم نمیشه.

تام این را گفت، عکس های دامبلدور را در کشو مرتب کرد و در کشوی دیگری را باز کرد.

او لباس هایی مخصوص جشن رقص، لباس هایی مخصوص کنار دریا و حتی لباس هایی مختص به شنا را بالا گرفت؛ اما یکی از آنها از همه بیشتر توجهش را جلب کرد. تام شرتی مامان دوز و گشاد به همراه نوشته ای در رویش را به دست رودولف داد.
_آلبوس عزیز من...

رودولف ادامه ی یاد داشت را نخواند، چون صدای پرفسور دامبلدور از پشت در آمد که زمزمه می کرد:
_فرزندان روشن من...لای لای لااا...فرزندان روشن من بشتابید...لای لای لااا...


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳ ۱۶:۳۴:۰۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴:۱۳ شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۷
#67

ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۴:۲۰ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۶:۳۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
ساعت حدودا ۱۱ صبح بود.
مسابقه سه قهرمان مرحله اولش را گذارنده بود و همه قهرمانان سربلند از ان بیرون امده بودند.
پروفسور اسنیب همه دانش آموزانش را علا رغم میل باطنی شان به سرسرای مدرسه اورده بود و انها را مجبور به نوشتن برگه امتحانی کرده بود.
هری،رون و هرمیون طبق معمول کنار هم نشسته بودند.رون با صدای پایین و پچ پچ گونه از هری پرسید:هری،هنوز معمای تخم طلا رو نتونستی حل کنی؟
هری گفت:نه رون،دیوانه ام کرده نمیدونم چیکار کنم.
پروفسور اسنیب صدای ان هارا شنید و داد زد:ساکت شین اقایان پاتر و ویزلی.
هردو ساکت شدند .ناگهان کاغذ مچاله ای سمت رون انداخته شد . رون سرش را بالا گرفت و کاغذ را باز کرد و دید که کاغذ از طرف جرج برادر بزرگترش ارسال شده.
روی کاغذ نوشته شده بود:رون،عجله کنید اگر اینگونه پیش بروید تمام یار ها برای مراسم رقص تمام میشوند.
رون یاد مراسم افتاد و حسی همچون استرس در دلش پدیدار شد.
رون نگاه به هری کرد و با صدایی ضعیف از او پرسید: هری،تونستی یاری برای خودت پیدا کنی؟
هری گفت:نه از هرکه پرسیدم یا یار داشته ویا قبول نکرده،شاید بخاطر این است که فکر میکنند من تقلب کرده ام.
رون نتوانست خودش را نگهدارد و داد زد:نه هری تو تقلب نکرده ای.
ناگهان پروفسور اسنیب که نعره رون را شنیده بود با کتاب محکم زد فرق سر رون،هری خندید و ضربه ای هم به سر هری زد.
بعد از مدتی رون به هری گفت:شاید بهتره از هرمیون درخواست کنم.
هری گفت: نمیدونم ولی به نظر من که قبول نمیکنه.
رون خواست از هرمیون سوال کند که ناگهان پروفسور اسنیب از یقه او و هری گرفت و انها را از سرسرا پرت کرد بیرون و گفت:به خاطر بی نظمی و حرف زدن بیمورد اقایان پاتر و ویزلی، ۲۰ امتیاز منفی برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


Profesor Rimus John Lupin

اتحاد گریفیندور
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۴۴ شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷
#66

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
ذهن تام همه چیز را محو کرده بود...ولی روحش هنوز کمی تحت تاثیر اتفاق منزجر کننده، تهوع آور،چندش بر انگیز و نفرت آور چند دقیقه پیش بود.

او توسط یک نامه بوسیده شده بود!

چنین ننگی هرگز نباید در کارنامه اعمالش باقی می ماند.

در حالی که تام به دلیل چنین اتفاقی نگران آبرو و حیثیتش بود، دامبلدور یک کشوی بسیار بزرگ را باز کرد.
-ظاهرا نمی دونین از کجا شروع کنین. این جا خوبه. عکس های خانوادگی...نامه های خصوصی...وسایل شخصی من...همشونو مرتب کنین. عکس ها رو به ترتیب تاریخ مرتب کنین...تاریخشم خودتون حدس بزنین. می تونین چروک های گوشه چشم اشخاص داخل عکس رو بشمرین. همیشه راه حلی برای انجام کارها وجود داره فرزندان آینده روشنایی.

تام با خودش قسم خورد که در آینده هر چیزی بشود، بجز یک فرزند روشنایی!
رودولف هم با وجود این که دل خوشی از تام نداشت، همین قسم را خورد.

ولی تام کمی نگران کشو بود!
تجربه خوبی در زمینه نامه ها نداشت.
ممکن بود نامه عربده کش باز نشده دیگری در کشو باشد و باز هم تلاشی برای بوسیدن او انجام دهد...تام اصلا نمی خواست تف مالی شود. برای همین بعد از خروج دامبلدور-که مسلما به زودی باز می گشت-، رودولف را به جلو هل داد.
-تو شروع کن. بدت هم که نمیاد...عکسای خواهر مادرشه!


رودولف جلو رفت و سرش را به طرف کشو دراز کرد...


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۴:۳۰:۱۹ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷
#65

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
گومب!


تام وحشت زده از صدایی منشا آن درست بالای سرش بود شیرجه زد روی زمین. سرش را برگرداند و متوجه جغدی شد که خودش را به پنجره می‌کوبید.

- تام! ترسیدی؟

- نخیر! یک دفعه متوجه نکته‌ای در مورد یک جادوی سیاه باستانی روی یکی از این برگه‌ها شدم، سریعا خودم رو به برگه رسوندم تا دقیق بخونمش. دانش‌آموزی هستم علاقمند به کسب علم.

- اگر مطالعت تموم شد پنجره رو دوباره باز کن که جغده خودشو کشت!

تام از کف دفتر بلند شد و برگه‌ای که وانمود می‌کرد مربوط به جادوی سیاه باستانی است را نیز برداشت و در جیب ردایش گذاشت.

- انگاری نامه عربده کشه!

با باز شدن پنجره، جغد نامه را انداخت داخل دفتر دامبلدور و رفت. نامه سریعا روی سر تام پرید و به آب دار ترین شکل ممکن شروع به بوسیدن او کرد.

- اومممممـ ای نامه که ... ... می‌روی به سویش! از جانب من ... ... ببوس رویش.

- هی تام! برو کنار ... این نامه باید مال من باشه.

- دلم برات خیلی تنگ شده ... من هنوز منتظر یک فرصت دوباره هستم که اتفاقات تلخ گذشته رو فراموش کنیم و آشیانه «منافع مهم‌تر»مون رو از نو بسازیم. دوست دارت، گلرت. بوس!

نامه پس از خیس کردن سر و صورت تام پودر شد و از بین رفت. تام و رودولف با حیرت و بدون این که بتوانند کلامی حرف بزنند به یکدیگر خیره شده بودند.

- خوب خوب خوب ... بذار ببینم چه کردید!

صدای دامبلدور خبر از بازگشتش به دفتر داد و سپس خودش نیز وارد شد.

- هنوز که هیچ کاری نکردید.

تام و رودولف نیازی به گذراندن دوره‌های آموزشی چفت شدگی نداشتند. ذهن آن‌ها به صورت خودکار اتفاقات چند دقیقه قبل را محو کرده بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۰:۳۲:۱۱ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷
#64

گریفیندور

هرمیون گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۵ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از مشهد
گروه:
مترجم
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 117
آفلاین
تام دلش میخواست حداقل در ذهنش فریاد بزند و بد و بیراه بگوید اما ذهن جویی دامبلدور او را از این لذت محروم میکرد.بالاخره دامبلدور ایستاد و گفت:
-شیرینی مربایی تمشکی.
مجسمه سنگی کنار پرید و سه جادوگر به دفتر دامبلدور رفتند.
دامبلدور به جعبه های متعددی که در گوشه و کنار اتاق چیده شده بودند اشاره کرد و گفت:
-خب اینجا چهل تا جعبه داریم که تو هر کدوم چهل تا برگست.ولی برگه های کلاس های مختلف باهم قاطی شده و شما باید مرتبشون کنید.
منم یه کار کوچولو دارم که با برم و انجامش بدم.
دامبلدور به طرف در رفت اما در وسط راه برگشت و گفت:
-نه رودولف همچین چیزی ممکن نیست چون من حتی از کیلومتر ها دورتر هم میتونم ذهن جویی کنم.
رودولف لبش را کج کرد و دامبلدور از دفتر خارج شد.
تام زیرلب غرولندی کرد و با انبوه برگه های امتحانی نگاه کرد.رودولف هم اهی کشید و گفت:
-خداییش اینکارارو نباید فیلچ انجام بده؟
برای اولین بار تام با کسی احساس همدردی میکرد.لهایش را جمع کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
بعد از اینکه یک ساعت تمام وسط اتاق ایستادند و منتظر شدند تا شاید معجزه ای رخ دهد و برگه ها خود به خود مرتب شوند به این نتیجه رسیدند که امکان رخ دادن چنین معجزه ای برابر با صفر است.تام گفت
-خب.فکر کنم هرچی زودتر شروع کنیم زودتر تموم بشه.
رودولف ناگهان خندید و گفت
-وای پسر چرا یادم رفته بود.تو سه سوت تموم میشه.مامانم همیشه اینطوری خونه رو تمیز میکنه.
سپس چوبدستیش را دراورد و حرکتی به ان داد و گفت
-اسکرفایجی
اما بر خلاف انتظارش برگه ها نه تنها مرتب نشدند بلکه از داخل جعبه های بیرون امدند و کف زمین دفتر پراکنده شدند.
تام دوید و پنجره را بست تا از ربوده شدن برگه ها توسط باد جلوگیری کند و سر رودولف فریاد زد
-احمق بیشعور...اون اسکرفایجی نیست باید میگفتی اسکرجیفای....گند زدی گنننند


&وفاداری و شجاعت در رگهای من جریان دارند&







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.