هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۷:۳۱
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 100
آفلاین
یک لحظه دلفی از سوالش پشیمان شد اما کار از کار گذشته بود!

-اصلا بچه ایی که پدر و مادر بالا سرش نباشه همش مشکله! هنوز یازده سالم بود دیدم پروفسور از اونور کله اش یه ولدمورت زده بیرون! من فقط یازده سالم بود ولی مجبور شدم بجنگم باهاش. خیلی ترسیده بودم! همین نویسنده پست که دو برابر من سن داشت همچین چیزی دید یه هفته شبا تو جاش بارون میومد! دوازده سالگی با هیولای باستانی جنگیدم ... سیزده سالگی با یه لشگر دیوانه ساز جنگیدم ...چهارده سالگی اسممو انداختن تو جام آتش ...پانزده سالگی باباخواندمو جلوم کشتن ...شونزده سالگی بردنم غار دوزخیا...هفده سالگی مردم! اگه پدر و مادر بالا سرم بودن که نمیذاشتن اینجوری بشه! نمیذاشتن دامبلدور بزرگم کنه که بعد بکشتم عین خوک دست پرورده. من چرا بچگی نکردم اصلا؟ چرا زنگ ملتو نمی زدم فرار کنم؟ چرا رو صندلی آمبریج پونز نذاشتم؟ چرا نمی رفتم از پنجره رو سر ملت تف کنم؟ بنظرتون الان دیر شده؟ سن فقط یه عدد نیست مگه؟ برم تف کنم رو سر ملت؟

دلفی فقط میخواست موهایش را بکند...تک تک اش را!


تصویر کوچک شده

وایتکس!



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۵:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آنلاین
-سلام!

دلفی به پسر برگزیده ای که وارد اتاق معاینه شده بود نگاه کرد و آرزو کرد که ای کاش هرگز وارد نشده بود.

-گفتم سلام! اشتباهی ازم سر زده که جواب سلاممو نمی دین؟ حق دارین خب. پسری که پدر و مادر بالای سرش نباشه نمی تونه درست سلام کنه. تو اون اتاق زیر پله فضای زیادی برای تمرین سلام کردن نداشتم. پدر و مادر هم که نداشتم...صبح به صبح به خودم توی آینه سلام می کردم. تازه آینه شکسته بود. پدر و مادر نداشتم برام آینه بخرن. تا میومدم بگم سلام، یه عنکبوت از سقف اتاقم آویزون می شد و تمرکزمو به هم می زد. این بود که درست یاد نگرفتم. پدر و مادر هم که...

-سلام!

دلفی با صدایی بلند تر از حد معمول سلام کرد که ادامه داستان بی مزه هری پاتر را نشنود.
و اولین بار بود که دلفی از پرسیدن سوال بعدی، می ترسید!
-خب...چطور بگم...ببین هری. یه سوال ازت دارم. خیلی خلاصه و کوتاه و بدون اشاره به پدر و مادرت جواب بده. آیا مشکل روحی و روانی خاصی داری؟

-بله...پدر و مادرم مردن!
-بجز این!
-آخه خیلی مردن! نمی دونین که چطوری مردن...
-مطمئن باش می دونیم. اینو یادداشت کردم. مشکل دیگه ای نداری؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۰:۵۶ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۴:۳۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
-آره...مگه کسی هست که تو رو ندیدن کنه؟

بانز با شنیدن این حرف رفت تو خیالات خودش!
بانز تو خیالاتش، خودشو کنار اربابش می دید که داشت بهش، نشان زیباترین مرگخوار رو می داد...کراب هم اونجا بود، خیلی عصبانی...اون داشت برای کنترل عصبانیتش ماتیک مورد علاقشو می خورد!

بانز خیالات عجیبی داشت.

-چرا جواب ندادن می کنی؟ دکتر دلفی توی لیستش، مشکل شنوایی رو هم اضافه کردن بشین!
-ها؟ چی؟ نه نویس دکتر...به مرلین زنم مریضه، بچم رو گازه، بابام بیکاره...
-"یک پنجره کم داشتن" هم اضافه کردن شو!
-چی رو بنویسم راب؟
-یک پنجره کم داشتن!
-ینی چی یک پنجره کم داشتن؟
-خودمم ندونستم دونم...بعدا از ارباب پرسیدن می شم!

بانز حوصله ی بحثای اونا رو نداشت، اون فقط می خواست بدونه که چقد خوشگله.
-راب اینا رو ول کن...از من بگو...چه شکلی هستم؟
-از تو گفتن کنم؟ خب دونستن می کنی...لباسات که خیلی قشنگن...کفشتم خوبه، ولی می تونست بهتر باشه!
-نه نه...تیپم نه...قیافم!
-کدوم قیافه؟ من که چیزی ندیدن می کنم!
-ینی چی نمی بینی؟ تو الان داری به چشمام نگاه می کنی.
-نه من دارم به عینکت نگاه کردن می کنم.

بانز پاک یادش رفته بود که عینک زده ولی اون نمی تونست تسلیم بشه!
-خب از کجا فهمیدی عصبی شدم؟
-دستکش پوشیدن کردی...دیدم مشت شدن می شه...گفتم که حتما داری ابراز خشونت کردن می شی!

دلفی در این حین داشت به لیست مواردی رو اضافه می کرد مثل فراموشی و دیگر چیز ها.
بانز دوباره نا امید شد.

-1000 گالیون!

بانز انقد حالش بد بود که پولاشو نشمرد و فقط ریخت رو میز!

-این همش 10 گالیونه...بقیش؟
-فردا میام می دم...الان حالم گرفتس!

بانز داشت به سمت در خروج می رفت.

-راستی دلفی...به لیستش دماغ خارج از استاندارد رو اضافه کردن شدی؟
-ها؟ چی می گی؟ ولش کن مهم نیست که چی می گی...بعدی!

بانز در آخرین لحظات لبخند رابستن رو دید و نتونست چیزی بگه چون بعدی وارد شده بود!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۱ ۱:۰۲:۵۵

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹ پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
ولی رابستن نمیترسه!

بانز خیلی زود یادش میاد که مشت هاش چه گره کرده و چه گره نکرده، دیده نمیشن و کلا کسی از مشت نامرئی نمیترسه. تو اون لحظه دلش میخواد خشمگین و ترسناک به نظر برسه، ولی نمیتونه.

بانز تو زندگیش دچار چالش های زیادی میشه که آدمای عادی باهاشون سروکار ندارن!
شایدم واقعا مشکلات روحی غیر قابل حل شدنی داره.


-نامرئی مشکلات زیادی داشت. یکیش هم خشم فروخورده بود. رابستن نمیدونه خشم فروخورده یعنی چی. اینو یه گوشه یادداشت میکنه که بعدا از ارباب بپرسه.

رابستن اینو میگه و تو دفترش یادداشت میکنه. بعد هم ادامه میده:
-از کی شروع کردن کردی به ابراز خشم با خشونت فیزیکی؟

بانز به فکر فرو میره. اون که خشونت فیزیکی نشون نداده بود. فقط قصد انجامشو داشت.
نگاه خیره ی رابستن رو میبینه که دقیقا به چشماش دوخته شده.

با صدایی که بهت و حیرت ازش میباره میپرسه:
-تو...منو...میبینی؟


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
اما باز هم مانند رول قبلی کریس،کسی نیامد،رابستن که در اولین تجربه دکتری اش شکست خورده بود،روی صندلی نشست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
-هی روزگار...با من چیکار کردن کردی ...

دلفی پوکرفیس به رابستن نگاه کرد.
-رابستن؟حالا شکستت اونقدرا هم سنگین نیست که بخوای افسرده شی،پاشو به کارت ادامه بده!
-مگه دیدن نمیکنی؟هیچ بیماری برای من اومدن نکرد!
-هی من اینجام!

سرهای دو دکتر به سمت منبع صدا برگشت،صندلی که فرو رفته بود،درحالی که کسی رویش ننشسته بود.
-تو روحی؟
-نخیر!به کجای من خوشتیپ میخوره روح باشم؟بانز هستم،خیر سرت تو خونه ریدل مرگخواریم!

دلفی و رابستن که تازه دوهزاریشان افتاده بود سعی کردند لحنشان را صمیمی کنند.
-سلام بانز!چخبرا؟خوش میگذره؟

بعد از دقایقی که از بانز پاسخی شنیده نشد،رابستن اولین مشکلی که به نظرش رسید را گفت.
-بانز تو اولین مشکلت ندیده شدنت میباشه!

بانز به نشانه اعتراض بلند شد و دستش را مشت کرد،هرچند که رابستن این حرکت را نمیدید و به صحبتش ادامه داد.
-این خیلی مشکل بزرگی میباشه،دلفی باید سیصد گالیون گرفتن کنه ازت،جزو بیمارهای خاص محسوب شدن میشی...

واقعا داشت به بانز توهین میشد،خیلی ها بانز را مسخره میکردند،اما تاحالا کسی او را بیمار خطاب نکرده بود،بانز خواست کتش را در بیارد و برای دست به یقه شدن سمت رابستن برود،اما متوجه شد لباس نپوشیده است،پس بدون هیچ عمل اضافه ای،با مشت های گره شده به سمت رابستن رفت.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۴:۳۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
بعد از اینکه کراب روی صندلی نشست، رابستن وارد اتاق شد.

-بیمار توی اتاق هست، برو بیرون!
-الان نوبت من بودن باشه...من دستشویی داشتن داشتم، رفتن کردم دستشویی! ماتیکی هم جای من رو گرفتن کرد.
-چرا من هر جا می رم این هست؟

دلفی کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که اگه همزمان دوتا بیمار رو ویزیت کنه، هم زود تر بیمارا تموم می شن و هم بیشتر می تونه توی یه روز پول در بیاره!
-اشکال نداره دوتاتونو ویزیت می کنم.
-من با این ویزیت نمی شما، گفته باشم!
-منم با این ماتیکی ویزیت نشدن می شم...یه لحظه صبر کردن کنین من یادداشت هامو در مورد ماتیکی خوندن کنم، این کلی ایراد داشتن داره...ماتیک زدن می کنه، اونم صورتی! ...گوشواره هم داشتن داره...شینیون هم جدیدا شروع کردن کرده...دیگه کم موندن مونده که مانی و پدی رو هم کور کردن کنه! خجالت نکشیدن نمی کنی، خواستن می خوای که دو نفر رو کور کردن کنی؟

رابستن خودشم نمی دونست که اینا ینی چی، ولی خب اینا رو از مردم شنیده بود و نوشته بود.
دلفی همزمان که داشت حرفای رابستن رو توی لیست بیماری های کراب می نوشت، به این فکر می کرد که رابستن رو بیاره کنار خودش تا از مردم ایراد بگیره.

رابستن در مورد کراب، کلی حرف زد.

-خب کراب...این لیست بیماری هاته...می شه 256 گالیون و با تخفیف 2560 گالیون!

کراب از اینکه بهش تخفیف دادن کلی خوشحال شد و پولو پرداخت کرد، گواهی رو گرفت و رفت.

کراب اصلا ریاضیش خوب نبود و دلفی اینو می دونست!

-خب رابستن...همکار من می شی؟
-ینی چه که همکار؟
-همکار ینی کسی که با کس دیگه ای کار می کنه...تو باید توی تشخیص بیماری بقیه به من کمک کنی...مثل همین الان که بیماری های کراب رو گفتی.
-ینی من هم دکتر شدن می شم؟
-آره!
-بعدی اومدن کنه!

رابستن خیلی سریع دکتر شد!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۸ ۰:۳۳:۵۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۱:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
خلاصه:

طبق آگهی بیمارستان سنت مانگو، همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده و به دستور دلفی(رئیس بیمارستان) می‌خوان اینجوری کسب درآمد کنن.
دلفی در نقش شفادهنده (دکتر) ملتو معاینه می‌کنه و مشکلات جسمی و روحی برای ملت تولید می‌کنه و هزینه‌شو می‌گیره.

نکته: تا الان فنریر گری‌بک، مهمان، آلکتو کرو، بلوینا بلک، گادفری میدهرست، دروئلا روزیه، دورا ویلیامز و گریگوری گویل و لینی وارنر و سلینا مور و ادوارد و کریس چمبرز و دیانا کارتر و ملاقه ویزیت شدن.
................

دلفی آگهی بیمارستان را رو به روی کلاه گرفت و تکان داد.
-جادوگر ‌و ساحره!... می‌بینی؟! نوشته جادوگر و ساحره! جادوگر و ساحره، نه قابلمه و ملاقه و کلاه! اصلا بر فرض که من معاینت کردم... پول ویزیت رو داری بدی؟!

کلاه پول نداشت.

-آره دیگه... وقت من رو می‌گیری؟!... اصلا بیا! به جرم اینکه وقت من رو گرفتی و مانع کسب شدی، باید جریمه بدی... ولی پول نداری که... پس از خودت استفاده می‌کنم.

و کلاه را روی سرش گذاشت، وارد دفترش شد و منتظر نشست.

-بعدی!

در اتاق باز و کراب وارد شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
بعد از اینکه دلفی پول ویزیت ماه آینده را از ملاقه گرفت،او را از اتاقش بیرون انداخت تا مانع کسب نشود.
-به به!یه ملاقه میارزه به صدتای این جادوگرای بی پول که هی آدمو میپیچونن...

ابتدا دلفی تصمیم گرفت به این طمع پایان دهد و برود با گالیون ها صفا کند،اما بعد از اینکه کیسه سکه ها از دستش افتاد و پاره شد،فهمید که باید با این فکر و خیال ها خداحافظی کند،درون کیسه پر از لوبیا بود،مثل اینکه واحد پول ملاقه ها لوبیا بود.
-فقط فردا پاتو بزار اینجا،میزارمت تو قابلمه سوپ درشم میبندم تا خفه شی!

دلفی بعد از اینکه نقشه هایش را برای نابود کردن ملاقه در ذهنش مرور کرد،بلند فریاد زد:
-بعدی!

اما کسی وارد اتاق نشد،دلفی بلند شد و با صدایی بلندتر شانسش را امتحان کرد.
-گفتم بعدی!

این بارهم هیچکس در اتاق را باز نکرد.دلفی بعد از اینکه نگاه مشکوکی به در انداخت،تصمیم گرفت برود و در را باز کند تا ببیند بقیه بیماران کجا هستند،در کمال تعجب متوجه شد مردم روی صندلی ها نشستند اما داخل نمیشوند.

-شماره شصت و پنج کیه؟بیاد تو دیگه!خانم شما اول صف مگه نیستی؟

زنی که اول صف ایستاده بود کاغذی را که روی آن شماره شصت و شش نقش بسته بود بالا آورد.

-یعنی چی؟

و تازه این موقع دلفی متوجه کلاه متحرکی شد که با شماره شصت و پنج در حال حرکت به سمت اتاق بود.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
دلفى نگاه دقيقى به ملاقه انداخت ،خب واقعا هم به جاى پا ،دسته داشت!
-خب من چيکار ميتونم برات بکنم ؟

ملاقه با ناراحتى زمزمه کرد.
-خب خوبم کن ديگه ،چجوريشو از کجا بدونم تو دکترى!

دکتر
دکتر
دکتر

اين کلمه بارها تو ذهن دلفى تکرار شد.
اما آيا اون واقعا دکتر بود؟
خب معلومه که دکتر نبود اون فقط خودشو جاى شفادهنده جا زده بود تا از گاليون بدست آمده کسب درامد کنه!
پس معلومه بلد نبود چجورى يه بيمار ،اونم يه بيمار توهمى که البته خيليم شبيه توهم نبود رو درمان کنه!
-اوومم...خب چيزه.. ببين تا جايى که من فهميدم ملاقه جان ت..
-من ملاقه نيستم!... اين فقط يه توهمه فهميدين؟

دلفى بعد از پريدن ملاقه وسط حرفش ،خواست چيزى سرهم کنه،که يادش اومد از اول براى چى دکتر شده ؛پس تصميم گرفت با بهانه اى از آقاى توهم ملاقه پول بچاپه!
-اهم..خب باشه ، شخصى که اسمشو نميدونم !بيمارى شما يه بيمارى بسيار خطرناکه که من الان نميتونم خوبت کنم بايد هر روز اينجا به مشاوره بياى تا کمکت کنم ،در ضمن هزينه مشاوره خيلى زياده ،ميتونى از پسش بر بياى؟

ملاقت خيلى مشتاق سر تکون داد.
-البته که ميتونم من وضعیت ماليم بد نيست ، لطفا منو از اين توهم نجات بدين ؛فقط شما روان پزشکم هستين؟

-بله معلومه که هستم ،من در تموم رشته هاى پزشکى استعداد دارم!

دلفى نبود! دلفى روان پزشک يا حتى دکتر و شفا دهنده هم نبود ،
اما بخواطر گاليون زياد حتى حاضر بود خودش روجاى دامبلدور يا حتى لرد سياه هم جا بزنه !


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۲ ۱۶:۴۵:۰۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۵:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آنلاین
دیانا با آخرین سرعت از بیمارستان دور شد و دلفی عنوان "فرار از واقعیت" را هم به لیست بیماری هایش اضافه کرد. مطمئنا مامورانش بعدا می توانستند هزینه کل بیماری های دیانا را از او بگیرند.

چند دقیقه گذشت و سر انجام انتظار دلفی به پایان رسید.
چند ضربه به در زده شد.

دلفی ردای سفید شفادهندگی اش را مرتب کرد.
-بیمار بعدی...بفرمایین!

-بیمار نیستم!

ابتدا صدای بیمار و سپس خودش وارد اتاق شد. البته به سختی!

موجودات زنده به روش های مختلفی حرکت می کنند. راه رفتن...خزیدن...پرواز کردن...
ولی هیچ یک از این گزینه ها برای یک ملاقه در نظر گرفته نشده بود.
ملاقه به سختی خودش را به صندلی رساند و روی آن نشست.
-خوبم کن!

دلفی عینکش را به چشم زد...ولی چیزی عوض نشده بود. بیمارش هنوز ملاقه بود.
-خب...ببخشید...مشکل شما چیه؟

-خواهش می کنم به من نخندین. می دونم خیلی عجیبه...ولی من...احساس می کنم ملاقه هستم. همین دیروز به یکی اجازه دادم با من سوپ بکشه. باورتون می شه؟

دلفی گوشی شفادهندگی اش را روی ملاقه گذاشت.
-نفس عمیق بکشین لطفا.

-نمی تونم. گفتم که. از وقتی توهم ملاقه بودن زدم نفس کشیدن هم برام سخت شده. خیلی سخته این زندگی. کت و شلوار خریدم ولی نمی تونم بپوشم. احساس می کنه به جای پا دسته دارم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.