هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#65

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۰:۵۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
فنریر همچنان روی هوا پرواز میکرد و دور میشد، چشماش رو بسته بود و با لذت، رون مرغش رو با خیال گوشت آدمیزاد به دندون میکشید. فنریری بود راحت و بی دغدغه در اون لحظه.
و بالاخره بعد از چند دقیقه، رون مرغش رو تموم کرد. حتی استخونش رو هم جوید و قورت داد. و بعد دست دراز کرد تا یه رون مرغ دیگه برداره، اما دستش به جز هوا به چیزی نخورد.

فنریر یکم دیگه با دستش جلوش رو گشت. هیچی به جز هوا نبود.
کم کم ابروهاش به حالت اخم در اومدن، و چشماشو باز کرد.
- اوه... چرا همه چیز آبی شده؟ نکنه لینی نیشم زده؟

و بعد سرش رو پایین انداخت، و زمین رو چند کیلومتر پایین تر دید.
تنها واکنشی که تونست در اون لحظه نشون بده، سقوط بود. به نظر میرسید که باد فقط منتظر بود تا فنریر پایین رو نگاه کنه، و بعد به صورت خیلی بی رحمانه ای ولش کنه.

فنریر سقوط کرد. و البته حوصله ش هم در حین سقوط سر رفت.
یه چرت خوابید.
یخورده خودشو خاروند.
حتی توی راه چندتا پرنده رو خام خام خورد.

و بالاخره با صورت خورد روی زمین، و به حرکتش ادامه داد.
زمین رو سوراخ کرد و همینطور رفت پایین. توی راه چندتا تیکه فسیل دایناسور هم برداشت که بعدا به عنوان یادگانی بزنه به دیوار اتاقش، یا موقع گرسنگی به دندون بکشه.
و البته باز هم موفق نشد خودش رو متوقف کنه، انقدر رفت تا رسید به هسته کره زمین، یه دور سوخاری شد، و بعد باز هم به راهش ادامه داد، انقدر رفت تا از اون طرف زمین پرت شد بیرون.
به یک عدد جمجمه دایناسور که توی بغلش بود نگاه کرد و گفت:
- دارم از جو زمین خارج میشم. به نفعتونه که دووم بیارید، چون فکر نکنم تو فضا گوشت واسه خوردن پیدا بشه.

جمجمه پوکرفیس شد. اصلا برنامه نداشت از جو زمین خارج بشه و بره فضا!



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#64

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۱۷:۳۱ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
کمی قبل

-شک نکن که من هستم قوی تر/منو دیدی دستا بره بالا سریع تر...

گریک الیواندر بعد از اینکه کلی دنبال یه الیزا کرد، اونو گم کرد و توی یه جایی که تا حالا ندیده بودش، شروع کرد به در مدح خودش رپ گفتن!

-آآآآآآآ...

گریک داشت برای دومین بار همچین صدایی رو می شنید ولی فرق این دفعه این بود که الان می دونست باید کجا رو نگاه کنه تا صاحب صدا رو پیدا کنه! گریک بالاشو نگاه کرد و دید یه نقطه داره بهش نزدیک می شه!

دفعه قبلی که لی لی رو گرفته بود، کمرش رگ به رگ شد و بعدش گاری بهش زد و بعدش بلاتریکس اونو برد به خونه ی ریدل ها، پس این دفعه تصمیم گرفت که اون نقطه رو نگیره!

گریک یه ذره رفت اونور تر!

-من خوب شدن هستم!

برای گریک ظاهر رابستن خیلی عجیب بود!
-تو دیگه کی هستی؟

رابستن از حالت له به حالت عادیش تغییر حالت داد و گفت:
-سلام کردن می شم...من رابستن می شه باشم!
-چرا اینجوری حرف می زنی؟
-من جوری حرف زدن نمی شم...من حرف زدن می شم!
-خب رابستن اون بالا چیکار می کردی؟

رابستن شروع کرد به توضیح دادن قضیه هوهوخان!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#63

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۳:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آنلاین
-ما خشک شدیم خب! دچار گردن درد نیز شدیم.

یک ساعتی می شد که باد در حال حمل لرد سیاه بود و خسته هم نمی شد. لرد سیاه اوایل احساس سبکبالی می کرد؛ ولی با گذشت زمان، احساس خستگی و عصبانیت و درماندگی هم به آن اضافه شده بود.

از طرفی...هنوز هم نگران فرودش بود!

به پایین نگاه کرد.
-آخ جون. بالای مزرعه پنبه می باشیم. ما رو همین جا رها کن. ما پیاده می شیم. هی...ولمون کن. همینجا خوبه. نرمه!

لرد سیاه شانس آورده بود که باد به حرفش گوش نمی داد. برای این که چیزی که زیرش می دید، ابر بزرگی بود که داشت برای بارش آماده می شد. خبری از مزرعه و پنبه نبود.

لرد سیاه با کمی دقت، به این موضوع پی برد.
-هی...صبر کن ببینم. تو که قصد نداری کاری رو که ما فکر می کنیم...

صدای مهیبی از ابر به گوش رسید و لرد سیاه، در ارتفاعی بسیار بلند، دچار صاعقه زدگی شد!

-آخ! ما مویی نداریم...اگر داشتیم سیخ سیخ می شد.

پیشانی اش را بررسی کرد...و با خوشحالی دریافت که زخمی به شکل صاعقه روی پیشانی اش باقی نمانده.
-ما کله زخمی نشدیم...ما خوشحالیم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#62

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بانز هرس کردن کلاه سو رو که تقریبا چیزی ازش باقی نمونده کنار میذاره.
-خب...دیگه چیکار کنم؟ یافتم. به گلا آب میدم.

و آب میده.

-خب...اینم تموم شد. به درختا هم کود میدم.

و کود میده.

-برگاشون کمی رنگ و رو رفته به نظر میرسه. با دستمال برقشون میندازم.

و برگ تک تک درختها رو تمیز میکنه و برق میندازه.

-بهتره زمین رو هم کمی آب و جارو کنم. همه جا باید ترو تمیز بشه.

و بی هدف شروع میکنه به جارو زدن چمنا با نیمبوس دو هزار و هیجده گرونقیمتش.

کارش که تموم میشه گوشاشو تیز میکنه.

ولی خبری نیست.
حتی همون نسیم ضعیف هم دیگه نمیوزه.
-اینجوری نمیشه که. تا کی صبر کنم؟ شاید جام خوب نیست. بهتره برم یه جای بهتر منتظر بمونم.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#61

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-خب داشتی میگفتی،عاشق چی من شدی؟

کریس با دست محکم روی پیشانی اش زد،کاش میمرد و آن جمله کذایی را نمیگفت.
-ببین باد،یه صحبت منطقی باهات دارم...
-بگو میشنوم!
-ببین،منو تو به درد هم نمیخوریم،یعنی از قدیم گفتن:کبوتر با کبوتر باد با باد...

باد عصبانی شد.با لرزش صدا گفت:
-دوباره باید پرتت کنم پایین؟

کریس دستش را به نشانه اعتراض بالا برد.
-خب مگه عشق زوریه؟تو منو بذار پایین قول میدم خودم برات خواستگار یه باد با کمالات پیدا میکنم!

باد کمی ملایم شد،نه اینکه اخلاقش ملایم بشود،سرعتش ملایم شد و کریس را آرام آرام در منطقه ای قرار داد و رفت.
کریس کمی دچار عذاب وجدان شده بود،باد بخاطر حرف او دل باد شکسته بود...
-به درک!میخواست منو برنداره!

کریس به اطرافش نگاه کرد و متوجه شد در مکانی پر از خانه های قدیمی و جسد های پوسیده قرار دارد.
-ای...اینجا کجاست؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#60

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۰:۰۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4826
آفلاین
لینی حسابی حالش از اینکه در چنین مکان نفرت‌انگیزی باید فرود میومد به هم خورده بود!

- بابا این همه جا وجود داره، چشم، گوش، دهن اصن! دماغ باید جلو راه من سبز می‌شد آخه؟

با انزجار سعی می‌کنه مایع لزج رو از خودش بتکونه، اما هرچی بیشتر تلاش می‌کرد انگار که تو باتلاق قدم گذاشته باشه، بیشتر محتویات بینی به وجودش می‌چسبید.

- ویز ویز ویز!

به نظر میومد تنها مشکل لینی فرود اومدن تو بینی ملت نبود، بلکه چند تا از مسافرایی که همراهش با باد در حرکت بودن، یعنی زنبورای عصبانی، باهاش اون تو گیر افتاده بودن و انگشت اتهامشونو به سمت لینی گرفته بودن.

- همه‌ش تقصیر تو ویز!
- ما رو از اینجا هرچه زودتر نجات ویز!
- بله همینا که اینا گفتن ویز!

لینی که خودش به اندازه کافی اعصاب نداشت، با شنیدن این همه ویز ویز اختیار از کف می‌ده.
- برین ویز ویزاتونو یه جا دیگه بکنین که من خودم استاد ویز ویز کردنم. حالام ساکت ویز ببینم!

زنبورا که از عصبانیت یهویی لینی وحشت کرده بودن، مث بچه‌های حرف‌گوش‌کن ساکت می‌شن و یه گوشه ویز!

- خب حالا راه خروج کدوم‌وره؟




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#59

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-باد ببخشید... غلط کردم!

اما باد دیگر قهر کرده بود و داشت به سمت دیگری حرکت میکرد.
-باد اگه همینجوری منو ول کنی بری میمیرم!

ناگهان باد ایستاد.
-چرامیمیری؟عاشق من شدی؟عشق در یک نگاه؟

کریس پوکرفیس به باد خیره شد.
-چرا چرت و پرت میگی،میگم از این ارتفاع بیفتم زمین تبدیل به رب میشم.

دیگر جوابی از باد به گوش نرسید،گویا به او برخورده بود.

-لعنت بهت باد!ببین منو تا کجا اوردی بالا که نیم ساعته داریم حرف میزنیم هنوز رو هوام!

لگدی به کریس خورد که گویا کار باد بود،کریس با سرعت بیشتری به طرف زمین سقوط کرد.
-چیکار میکنی روانی؟بیا منو نجات بده!خونم میفته گردنتا!
-یه دلیل بگو که چرا باید نجاتت بدم؟
-برای رضای خدا؟

فاصله کریس با زمین کمتر و کمتر میشد.
-نه
-برای اینکه خودت منو انداختی پایین؟
-نه

کریس خیلی نزدیک زمین بود،درست وقتی نوک دماغ کریس در یک میلیمتری زمین قرار گرفت با صدای بلند فریاد زد.
-برای اینکه من عاشقتم؟!

و باد در همان لحظه کریس را گرفت و دوباره به بالا برد.
-ببین مارو مجبور به گفتن چه جملاتی میکنی!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#58

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
اشلی با شادی تمام دو دستشو به صورتش کوبید. و جیغ بلندی سر داد.
- واااای! اون پیانوی سفید خوشگلو ببین! این یکیم می خوام!

فروشنده نگاه مشکوکی به اشلی انداخت.
- این سومین پیانویه که خواستین، غیر از اون شیشتا گیتارو، پنجتا ویالونو و دو تا درامو و هفتا گیتار الکتریکم برداشتید! کم نیست!؟
- هومم! راست می گین کمه! من ویالون سل و ترومپتم می خوام!

سوز سردی داخل مغازه به صورت اشلی خورد.
- هوا خیلی سرده! بهتره اون پنجره رو ببندین!
- پنجره رو ببندیم دم میکنه هوا!

باد شدیترشد و سیم های گیتار داخل مغازه را به حرکت در می اورد و چندین قطعه از ساز های موسیقی مختلف کنده می شد.
اشلی برای اینکه قطعات ساز ها تو چش و چالش نره چشماشو بسته بود و منتظر بود باد تموم شه ولی باد شدیدتر شد و اشلی رو از زمین جدا کرد و تنها کاری که اشلی تونست انجام بده چنگ زدن به سر و صورت مغازه دار بخت برگشته بود که به خاطر چربی هاش رو زمین موند بود!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#57

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-دیگه وقتشه منو بذاری زمین،جدی میگم.

کریس سعی کرد جدی و اخمو ترین قیافه ای که میتواند را بگیرد،اما مثل اینکه موفق نبود.

-نمیخوام،الان در شرایطی نیستی که دستور بدی!

کریس سعی کرد از گنجینه فیلم هایی که دیده بود،راهکارهای مناسبی پیدا کند و پیشنهاداتی به باد بدهد.
-ببین،تو منو میذاری زمین،منم دیگه سمت اون دختر نمیرم،اصلا از این شهر میرم...
-چی چرت و پرت میگی؟کدوم دختر؟تو نقشت فرو رفتی ها!

کریس چند دقیقه به فکر فرو رفت و پیشنهاد جدیدی داد.
-اون یه صندوق پولو بهت بدم؟
-نه.
-بذارم پدرت زنده بمونه؟

باد کلافه شده بود.
-نه!من نه پدر دارم،نه پول میخوام نه عاشق هیچ دختریم!
-آهان!من پدرتم و تو این همه مدت دنبال من میگشتی؟

باد به این فکر کرد که اگر صورت مشخصی داشت الان پوکرفیس میشد.
-جان هرکی دوست داری دیگه نزن تو کانال کارتون ژاپنیای قدیمی...
-خب پس چه کوفتی میخوای؟

باد بعد از اینکه کریس عصبانی شد تازه به یاد اینکه دچار اختلال سادیسم میباشد افتاد و خنده سر داد.
-ها ها ها ها!
-زهر مار!منو بذار پایین ببینم!

باد ناراحت شد،تاحالا کسی با او اینجور حرف نزده بود،بنابراین سعی کرد کریس را از این کارش پشیمان کند.
-میخوای بری پایین؟باشه،برو پایین!

و کریس را از ارتفاع چند صد متری به پایین پرتاب کرد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#56

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۰:۰۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4826
آفلاین
اگه باد سری برای لمس کردن داشت، قطعا لینی تا الان چند بار زده بود فرق سرش بلکه دست از سرش برداره و یه گوشه رهاش کنه.

- عه! رسیدم به مقصد.

شاید باد سری برای تو سری خوردن نداشت، اما به نظر می‌رسید گوشی برای شنیدن داشت.

- ممنونم باد. ولی حداقل یه آدرس می‌دادی که منو کجا تحویل دادی.

لینی اما حشره‌ی باهوش و توانمندی بود که خودش به خوبی می‌تونست بفهمه سر از کجا در آورده. برای همین از جاش بلند می‌شه، ذره‌بین بسیار کوچیکی که برای انسان‌ها با چشم مسلم قابل روئیت نبود از جیبش در میاره و مشغول بررسی اطراف می‌شه.

- یکم خیسه... شاید تو یه گودال آب افتادم.

جلوتر می‌ره و متوجه چسبندگی خاصی تو این گودال آب می‌شه.

- شایدم تو یه باتلاق افتادم. مواظب باش تو نری.

لینی نگاهی به بالای سرش می‌ندازه، اما خبری از آسمون نبود و دیواره‌های بلندی دور و برشو پوشونده بود. چهره‌ی متعجب لینی ناگهان جای خودشو به چهره‌ای می‌ده که هر لحظه ممکنه بالا میاره.

- کدوم از روونا بی خبری دماغش وسط راه من بود که توش پرتاب شدم؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.