هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱:۲۹ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۷:۳۱
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
کمربندی لیتل هنگلتون:

- لندن...

ویییژژژژژ

- جرات داشتن وایسادن شدن تا نشون دادن کرد!

رابستن دستش را پایین انداخته و با دلخوری به جارویی که از مقابلشان گذشته بود نگاه کرد تا محو شود.

- ناراحت شدن نشد...

بچه درحالی که گرد و خاک به جای مانده از جارو بر روی ردای پدرش را پاک می‌کرد، این‌ها را به او گفت، سپس سرش را بلند کرده و لبخندی گرم به پدرش زد.

- الان به شهر رفتن شده، مرض گرفتن و سقط شدن می‌شن.
- راست گفتن می‌شی.

رابستن لبخندی به بچه زده و از بابت احتکار ماسک‌ها و داشتن فرزندی اینچنینی دچار لذتی خبیثانه شده و دست در دست بچه به سمت انبار ماسک‌ها که در لندن بود به راه افتاده و اصلا بحث این را پیش نکشید که چرا آپارت نمی‌کنند.

لندن، میدان تایمز:

غار... غار... غار...

- اینجا که پرنده پر نمی‌زنه باباجان.

محفلیون تک و تنها وسط میدانی که روزگاری پر از شلوغی و جمعیت بود ایستاده و در هیچ به دنبال چیزی و یا شاید کسی می‌گشتند.

- یعنی چی پرنده پر نمی‌زنه؟ همین الان صدای غارغار اومد پروف.
- نه باباجان، اون یوآن بود، داشت سعی می‌کرد توانایی کلاغی خوندنش رو به خودش نشون بده که گول خودش رو خورد.

روباه، تکه پنیری را بالاگرفته و به محفلیون چشمکی زد.

- می‌گم حالا مردوم از کوجا بیاریم؟

در همان چشم‌های نافذ دامبلدور به مردی که چند نان در بغل گرفته و مشغول ور رفتن با کلید در بود، خورده و برق زدند. برای همراه کردن مرد، تنها کافی بود کمی حس عدالت طلبی به او تزریق شود...




...Io sempre per te


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۴۱ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۷:۲۳
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 109
آفلاین
- ولی پروفسور چطوری باید اثبات کنیم؟
- ما نور عشق و محبت رو به درون انبار رابستن جاری می‌کنیم. این نور حقیقت را بر تمام عالمیان روشن خواهد کرد و روشنایی بار دیگر پیروز خواهد شد.

دامبلدور نطق خودش را با یک لبخند گل و گشاد تمام کرد. اما در حال آماده کردن پاراگراف بعدی سخنرانی اش بود.

ذهن دامبلدور-بخش سخنرانی

دامبلدور های کوچولو با سرعت به هر طرف می‌دویدند. ریشهایشان بعضاً زیر پا گیر می‌کرد و می‌افتادند که نتیجه ای جز شکستن عینک در بر نداشت. حدود چهل دامبلدور همگی با عینک های شکسته و کاغذ هایی در دست به سمت بخش مرکزی در حرکت بودند.

چراغ قرمز بزرگی که زیر آن نوشته شده بود "آماده برای سخنرانی" با حالت تهدید آمیزی چشمک میزد. در و دیوار بخش سخنرانی با بنرهای "زنده باد عشق" یا "هری پسر لایقی هست و اصلا گند نمیزنه به همه چی" پر شده بود. بخش مرکزی شامل یک سکو بود که دامبلدور دیگری روی آن ایستاده بود. عینکش سالم بود و قد بلند تری داشت. روبه روی دامبلدور بلندتر یک پیشخوان قرار داشت. دامبلدور در حالی که چکشش را به پیشخوان میزد فریاد کشید:

- مناقصه تا هفت صدم ثانیه دیگه!

دامبلدور های کوچک حالا دور سکو تجمع کرده بودن.

- خیلی خب. معیار برنده شدن تعداد کلمات بیشتره. شروع میکنیم. متن من 352 کلمه داره. 352 کلمه یک...
- 402 تا!
- 402 تا یک، 402 تا دو...

دامبلدوری از ته جمعیت فریاد زد:
- 517 تا به همراه یه ضمیمه با لغات پیشنهادی نور، گرما و عشق. مجموعاً 590 کلمه!

صدای همهمه به نشانه تحسین از جمع دامبلدور ها بلند شد. ظاهراً رکورد کلمات شکسته شده بود. دامبلدور بلندتر چکشش را روی میز کوبید و رو به جمعیت فریاد زد:

- فروخته شد به 590 کلمه! برنده یه تور رایگان خواهد داشت به بخش حافظه. متن رو دست به دست برسونید اینجا. تا چهارصدم ثانیه دیگه سخنرانی دوم شروع میشه.

بیرون از ذهن دامبلدور

- حرف های شما متین پروفسور. ولی بهتر نیست مردم رو همراه خودمون ببریم انبار رابستن؟ یا همونجا کالا ها رو بریزیم بیرون؟

590 کلمه سخنرانی در دهان دامبلدور خشک شد.

- حق با توئه فرزندم.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۳۷ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۴۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
سوژه ی قبل به خوبی و خوشی، سال های سال، با هم زندگی کرد.


سوژه جدید

-با سلام کردن می شم خدمت شهروندان لندن! اومدن شدم که بهتون یک خبری رو دادن کنم. از بلاد کفر یک ویروسی به سمت ما روانه شدن شده. هنوز اسمی براش انتخاب نشدن شده ولی اینو دونستن بشین که بسیار خطرناک بودن می شه و احتمال مرگ وجود داشتن می شه! پیشگیری از اون بسیار راحت بودن می شه. از تماس با همدیگه خود داری کردن بشین. ماسک زدن بشین و از ماده ی ضد عفونی کننده استفاده کردن بشین. به همین راحتی بودن می شه! امیدوار بودن می شم که کسی از ما، دچار این ویروس نشدن بشیم! نگران کمبود ماسک و ماده ی ضدعفونی کننده هم نشدن بشین! در داروخونه ها به وفور بودن می شه!


رابستن بعد از تموم کردن یک سخنرانی امید بخش رو به منشیش کرد و گفت:
-همه ی ماسکا و ماده ضدعفونی کننده ها رو احتکار کن.

دو روز بعد

نقل قول:
پیام امروز:

احتکار کننده! دوست یا دشمن؟
بعد از شیوع بیماری ناشناخته و همه گیر شدن آن، مردم مظلوم لندن، در به در به دنبال ماسک و ماده ی ضد عفونی کننده می گردند. شایعات بر این اساس است که کسی تمام آن ها را احتکار کرده است. از بیننده خواهش می شود که بعد از رویت احتکار کننده آن را به مراجع بالا تحویل دهد.


خانه ی ریدل ها

-اگه تا دو ثانیه ی دیگر، برایمان ماسک پیدا کردین که کردین. اگر نکردین، خودمان شما را...
-ارباب!
-ماسک می کنیم.

رابستن منتظر همین فرصت بود. الان وقتش بود تا بره و از انبارش برای لرد ولدمورت ماسک و ماده ی ضد عفونی کننده بیاره و نور چشمیش بشه!

خانه شماره 12 گریمولد

-مطمئنی؟ با چشمای خودت دیدی باباجان؟ با همین چشمای پر عشق و خوشگل خودت؟
-بله پروف! با همین چشمام دیدم که توی انبار رابستن پر از ماسک و ماده ی ضدعفونی کننده بود.
-آفرین باباجان! حالا اگه این مسئله رو ثابت کنیم، همه به سمت روشنایی روی میارن و دور و بر ما پر از...
-پر...
- عه! فرزند! پر از عشق می شه.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳:۰۵ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

الکس سایکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۵۰ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
بهار لندن مانند اغلب فصول سال ابری و دلگرفته است اما امروز آفتاب گرم مانند پرتو های حقیقت تازه ای که بر جهان تابیده شده بود خیابان ها را روشن کرده بود. با این حال نسیم سرد گه گاهی کوچه های تنگ شهر را در می نوردید تا به برخی از ساکنینش سرمای وحشت افشای رازشان را یاداوری کند.

در یکی از کوچه پس کوچه های شهر اما خانه ای بود که ساکنینش این نسیم خنک بهاری را یادواره ترس نمی پنداشتند، بلکه پیام آور پیروزی ای که سالها منتظرش بودند می خواندنش و برایشان حس آزادی به ارمغان می آورد. سه نفر در سکوت دور میز گردی نشسته بودند که می توانست هفت نفر را در خود جای دهد. در مقابل هر جایگاه روی میز یک نشان خانوادگی حک شده بود جز مقابل جایگاهی که صندلی شکوهمند طلاکاری پشت آن گذاشته شده بود و آرم اتحاد جای نشان خانوادگی را در مقابلش گرفته بود.

فضای خانه آرام بود و با وجود آفتاب بیرون، خانه نیمه تاریک بود. سه جادوگر اصیل زاده به آرامی در جای خود نشسته و سرشان را با احترام پایین نگاه داشته، کلمات باستانی گره خورده با جادویی ممنوعه را به لب می راندند؛ کلماتی آنقدر سنگین که تاریکی نسبی خانه را می توان به آنها مربوط دانست. مدت نامعلومی از ورد خواندن آنها می گذشت اما بالاخره سکوت حقیقی لحظاتی حکمفرما شد، سکوتی که تقریبا بلافاصله شکسته شد:
-"آکسفورد و برایتون تحت پوشش طلسم قررار گرفتند. اگر همینطور پیشرفت کنیم تا فردا ساوت همپتون و کمبریدج هم از حقیقت مصون نخواهند ماند."

-"برادرانمان در آکسفورد آماده افشای حقیقت هستند آقای بلک؟"

مردی که نام خانوادگی بلک را یدک می کشید سری به تایید تکان داد:
-"قبل از اینکه جمله آقای سایکس تمام شود دستور افشاگری را دادم خانم کرو."

کرو و سایکس همزمان از جا بلند شدند و خانم کرو اعلام کرد:
-"تا بازگشت برادران ارشدمان استراحت می کنیم. اقدامات بعدی با حضور کل میز گرد تصمیم گیری خواهد شد."



پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴:۱۷ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
- جناب وزیر،باید درباره ی وضعیت واردات مواد اولیه معجون های جادویی خبری رو به اطلاعتون برسونم.خیلی از فروشنده های انگلیسی از سراسر کشور اعتراض کردن به اینکه حدودا ۶۰ درصد خریدار ها کالا هارو مرجوع کردن.

وزیر عینکش را جا به جا کرد و زیر چشمی نگاهی به وزیر تجارت انداخت که در طرف دیگر سالن نشسته بود و با لحن سرزنش آمیزی گفت:

- مشخصا مسئول این کار آقای...

حرف وزیر با باز شدن ناگهانی در و دویدن یک کارآگاه  مضطرب و آشفته به راهروی ورودی در دهانش خشکید.

- جناب وزیر!..جناب وزیر!..یه فاجعه!...یه فاجعه بزرگ!

حضار از این ورود ناگهانی و بدون هماهنگی وسط جلسه ی رسمی مات و مبهوت مانده بودند.وزیر با نگرانی پرسید:

چی شده جرالد؟

مرد آورور ایستاد و‌ نفس نفس زنان ادامه داد:
اژدهای شاخدار رومانیایی...یکی اونو آزاد کرده!

خیلی زود پچ پچ سنگینی سالن را پر کرد.وزیر چکشش را بر میز کوفت.

- لطفا سکوت‌ کنید!...جرالد..مگه کارگاه ها و محافظین اقدامات لازم رو انجام نداد؟

- چرا جناب وزیر ولی یه مشکل وحشتناک وجود داره!

- چی شده؟

- طلسم های فراموشی رو مشنگ ها کار نمیکنه قربان!

ناگهان گویی موجی از یخ نامرئی سالن را منجمد کرد.وزیر که رنگی به صورتش نمانده بود به آرامی و بریده بریده پرسید:
چی داری میگی...چطور ممکنه!؟

کاراگاه با تشویش پاسخ داد:
نمیدونم قربان!...ولی اونطور که از شواهد معلومه هیچ چیز تصادفی نیست.این کار کار یک شخصه قربان!

وزیر سکوت کرد.به زودی دوباره پچ پچی ناشی از ناباوری و ترس در فضا حاکم شد.
وزیر پس از سکوتی طولانی چکش را برای اعلام سکوت به میز کوفت و فریاد زد:
از امروز در دنیای جادوگری به طور رسمی حکومت نظامی اعلام میشه!

****
روزنامه گمانه زن:

 
حکومت نظامی به طور رسمی در دنیای جادوگری


به گفته ی وزیر سحر و جادو،از تاریخ سوم می در دنیای جادوگری به طور رسمی حکومت نظامی اعلام میشود.تمامی واردات،صادرات و هرگونه ارتباط با جهان مشنگ ها ممنوع اعلام شده و تنها کاراگاه ها و محافظین دارای مجوز مستقیم از وزیر حق خروج از دنیای جادوگری را دارند و با متخلفان برخورد جدی صورت میگردد.
اما این اتفاق طبیعتا پیامد هایی را برای مردم دنیای جادوگری به دنبال داشته است و موجی از شکاکیت و نگرانی را بر جهان ما حاکم کرده است.
اما به راستی چه اتفاقی افتاده است؟...
شواهد حاکی از آن است که یک خائن بزرگ قصد تخریب روابط بین دو جهان را دارد.
اما او کیست؟کسی هنوز نمیداند!


روزنامه دِیلی پرافت:

خائن:بیگانه یا خودی؟

به راستی چه ماجرایی پشت پرده ی این افشاگری ناگهانی و پر آشوب است؟آیا به راستی خائنی در کار است یا این فقط یک شگرد گمراه کننده از سیستم وزارت جادوگری برای یک سری تغییرات بزرگ است؟
مافلدا هاپکرک معاون بخش استفاده ی نادرست از جادو در وزارتخانه ی سحر و جادو میگوید:
در طی ۴۸ ساعت اخیر هیچگونه مورد استفاده ی نادرست از جادو در بیرون از جهان جادوگری به دستمان نرسیده است.اگر عامل اتفاق اخیر یک شخص باشد باید بگوییم این شخص جادوگری قدرتمند و عاملی تهدید کننده برای جامعه است و باید جلویش را گرفت.
وی با آنکه وجود شخص یا اشخاص خاصی برای این اتفاق را کم احتمال میداند.می افزاید:
اما مشابه این اتفاق به نحو بسیار جزئی حدودا ۷ سال پیش اتفاق افتاد.گروهی از جادوگران جوان با شعار بلند پروازانه و احمقانه برتری نژاد اصیل در حال تشکیل حذبی برای شکستن مرز بین جهان ها و حکومت جادو بر کل جهان بودند که البته جلویشان را گرفتیم و‌سرکوبشان کردیم...


ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۶ ۲۱:۳۱:۴۵


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲:۳۴ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۷:۲۳
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 109
آفلاین
- شهروندان محترم در صورت امکان، مسیر های جایگزین را برای رسیدن به مقصد در نظر بگیرند و تا جایی که ممکن از تردد در محور های منتهی به پل رودخانه تایمز خودداری کنند.

- لعنت به خودتو و رودخونه!

متیو با صورت برافروخته رادیو ماشین را خاموش کرد و به ترافیک پیش‌رو چشم دوخت. جلسه کاری مهمش بخاطر یک ترافیک بدموقع دیر شده بود.

- پناه بر خدا! چرا باید این ساعت روی پل ترافیک باشه آخه؟

دستش را به سمت دستگیره در ماشین برد و آن را باز کرد. قصد داشت تا پیاده شود و شخصاً عامل این ترافیک عجیب و غریب را ببیند.

- آقا! لطقا توی ماشین بمونید.

متیو به سمت صدا برگشت. نمیتوانست جزئیات را تشخیص بدهد. آفتاب دقیقا در پشت سر مرد قرار داشت و برای او به مانند عامل استتاری عمل می‌کرد. آفتابی که به سختی از بین ابرهای متراکم لندن سعی داشت خودش را نشان دهد. با این وجود، شنل بلند و مشکی مرد چیزی نبود که به این سادگی ها دیده نشود.

- ولی من می‌خوام...

مرد شنل پوش تکه چوبی را از جیب لباسش درآورد و به سمت متیو نشانه رفت، کلماتی را زیر لب گفت و به راهش ادامه داد.
متیو هاج و واج به اتفاقی که رخ داده فکر می‌کرد.

- لعنت خدا بر شیطون. مردم دیوونه شدن!

اما مرد شنل پوش به سمت انتهای پل رفت. جایی که ماشین ها سپر به سپر توقف کرده بودند و سرنشینان با تعجب مشغول تماشای یک آتش بازی مرگبار بودند!
کاراگاهان وزارتخانه مشغول نبرد با گروهی آشوبگر بودند. گروهی که به وضوح از جادوگران آماتور تشکیل می‌شد. هر طلسمی که از سمت کاراگاهان شلیک می‌شد به هدف برخورد می‌کرد. آخرین نفر هم با برخورد نور قرمزی به قفسه سینه اش نقش بر زمین شد.

- دیر اومدی کارل! کار سخت رو ما انجام دادیم!
- کار سخت پاک کردن حافظه ها و توضیح به شخص وزیره بابت اینهمه سر و صدا. زود حافظه هارو پاک کنید قبل از اینکه متفرق بشن.

مرد سیاه پوش -که حالا کارل نام داشت- نگاهی به اطراف انداخت. حافظه های زیادی بود که باید اصلاح می‌شد.

- کار نمیکنه! کار نمیکنه!

مامور وزارتخانه دوان دوان به سمت کارل اومد. رنگ از صورتش پریده بود. با دستش به پشت سر و ماگل ها اشاره کرد.

- حافظه هاشون... حافظه هاشون پاک نمیشه!

قلب کارل در قفسه سینه اش فروریخت. تمام کارمندان وزراتخانه که هیچ، تمام جادوگران عادی هم هرشب کابوس این اتفاق را می‌دیدند.

- باید به وزیر اطلاع بدیم!


شروع و پایان با ماست!


افشا
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷:۰۱ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

الکس سایکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۵۰ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
سوژه جدید
افشا


وزارت سحر و جادو قرن ها دنیای جادوگری را از ماگل ها مخفی نگاه داشته بود، اما در حالی که بسیاری از جادوگران زندگی پنهانی و پر از مخفی کاری خود را پذیرفته بودند، همواره افرادی هم بودند که از این وضعیت شکایت داشتند و می خواستند این راز را افشا کنند و تندروانی مانند گریندلوالد اعتقاد داشتند که جامعه برتر جادوگری باید حاکم قرار داده شود و این ماگل ها هستند که باید مخفی شوند. با این وجود که تلاش های این عده همواره نافرجام باقی ماند، رویه فکری شان از بین نرفت و در میان رشته افکار بسیاری جادوگران بعد از خودشان جان تازه گرفت.

لندن، پارک میدانی سینت جیمز، ساعت 8:35

توماس فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته و به عنوان یک مشاور مدنی چیز های عجیب زیادی در زندگی اش دیده بود؛ هشت سال از بازنشستگی اش می گذشت و در طول این هشت سال او هر روز صبح پیاده از آپرتمانش تا پارک سینت جیمز قدم می زد و صبحانه اش را در حالی که از سبز طبیعی پارک لذت میبرد میل می کرد، اما امروز صبحانه توماس روی پایش افتاده بود و در حالی که روی نیمکت همیشگی اش نشسته بود با دهانی نیمه باز و چشمانی وحشت زده به عجیب ترین چیزی که در طول 73 سال زندگی اش دیده بود نگاه می کرد.

درست دقایقی بعد از رسیدنش به پارک و درست در لحظه ای که ساندویچ نان تست و مربایش را به سمت دهانش می آورد تا گاز بزند صدای برخورد چیزی سنگین با زمین از مقابلش به شنید. چشمانش ناخوداگاه از ساندویچ بالا آمده بود تا این واقعه خلاف عادت را بررسی کند و از همان موقع همانجا مانده بود.

در مقابلش توماس می توانست یک مارمولک عظیم الجثه با دو بال بزرگ و نفسی آتشین ببیند. جایی در پشت همه اطلاعاتی که در طول سالها به فراموشی سپرده بود نام این موجود افسانه ای زور می زد بیرون بیاید اما توماس شگفت زده تر از آن بود که به یک اسم توجه زیادی بکند.
موجود افسانه ای البته توجه زیادی به توماس نمی کرد و توماس هم از این بابت خوشحال بود چرا که مطمئن بود اگر مرکز توجه اژدها قرار بگیرد باید فکر بازگشتن به خانه را از سر خود بیرون کند. اژدها فعلا سرگرم مردان و زنان عجیب و غریب ردا پوشی بود که بلافاصله او را محاصره کرده بودند و ترکه های چوبی شان را در مقابل او به حرکت در می آوردند.

توماس مطمئن نبود نور هایی که گاه از نوک ترکه ها بیرون می آیند چیستند و یا از کجا آمده اند، شاید یک تکنلوژی جدید سری، یک اسلحه دولتی یا... نه... نمی توانست جادو باشد... جادو مطعلق به افسانه ها... اما همین حالا هم یک موجود افسانه ای در مقابلش ایستاده بود، پس شاید جادو هم بتواند یک احتمال باشد.

هر لحظه که می گذشت توماس بیشتر مطمئن می شد چیزی که در مقابلش است یک تکنلوژی انسانی یا سلاح سری دولت نیست، بلکه جادوست. وحشت خالص و افکار پراکنده اش به زودی هرگونه توجه واقعی به آنچه در مقابلش در حال رخ دادن بود را زایل کرد و توماس زمانی به خود آمد که تعدادی از مردم ترکه به دست... جادوگر ها، سوار بر جارو های شهرداری شده و به همراه اژدهای خسته و ظاهرا رام شده به آسمان پرواز کردند.

عده دیگری جادوگر به صحنه آمده و بلافاصله در حال پراکنده شدن بودند. به سمت مردمی که در فواصل امن تری نسبت به آنچه توماس در آن قرار داشت می رفتند و چوبشان را به سمت آنها تکان می دادند. یکی از این جادوگر ها مستقیما به سمت توماس آمد و ذهن توماس بلافاصله به او دستور داد که باید فرار کند، اما هیچ دستوری پاهای از ترس خشک شده او را حرکت نمی داد. جادوگر بالاخره به توماس رسید، لبخندی به او زد و چوبش را در مقابل چشمان توماس تکان داده کلماتی عجیب به زبان آورد و سپس پشت به توماس کرده و راه افتاد تا دور شود.

توماس که معنی این حرکت را درک نمی کرد و در خود هم تفاوتی نمی دید ناگهان جرئت سخن گفتن پیدا کرده، صدا زد:
-" آقا، میشه به من توضیح بدید چه اتفاقی افتاده؟ اون یه... یه... یه اژدها بود؟"

جادوگر با اخم و حالتی متعجب برگشت، دوباره ترکه اش را تکانی داد و همان کلمات قبلی را تکرار کرد. توماس که نمی دانست این مرد دیوانه است یا سعی دادرد کاری بکند پرسید:
-"این حرکت شما باید معنی داشته باشه آقا؟ میشه به جای بچه بازی به سوال من جواب بدید؟"

از آنسوی میدان جادوگر دیگری فریاد زد:
-"عقب نشینی اضطراری... دستکاری خاطره تاثیری نداره."

_________________________________________________________________

+جامعه جادوگری لو رفته، از ساعت 8 صبح هیچ اسپل پاک کننده یا دستکاری کننده حافظه و هیچ اسپل مخفی کننده و چارم محافظتی کار نکرده و کار نخواهد کرد. همه تلاش ها برای لاپوشانی وقایع جادویی و مخفی کردنشان بی فایده است.
++جز فراری داده شدن اژدها از وزارت سحر و جادو اتفاقات کوچک و بزرگ جادوی دیگری در سراسر لندن رخ داده و بسیاری از آنها عمدی به نظر می رسند.

+++توجه: سوژه جدی است!!!


ویرایش شده توسط الکس سایکس در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۱۸:۴۶:۳۵


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6095
آفلاین
-نامه ماست! به شما چه ربطی داره؟ دوست داریم پاره کنیم.

رئیس سحج بسیار عصبانی به نظر می رسید.
-این نامه سفارشیه. اینو می فهمین؟ این نامه شخصیت داره. حرمت داره. نمی تونم بذارم بیشتر از این بهش بی احترامی کنین. پسش بدین اصلا. لیاقت ندارین داشته باشینش.

رئیس به سمت فنریر که نامه را در دست داشت حمله ور شد و فنر احساس کرد که نامه باید سریعا به صاحبش برسد و نامه را به لرد سیاه داد.

رئیس روی لرد سیاه پرید و رئیس و لرد سیاه و نامه، نقش زمین شدند!

فریاد وحشت زده مرگخواران به هوا بلند شد!

-ارباب مرد ...ارباب رو کشتی...چطور تونستی؟ ما این همه وقت با جان و دل از اربابمان محافظت کرده بودیم...بمییییر!

فنریر رو به سو کرد.
-سو...تو برو جلو ببین ارباب حداقل کمی زنده هستن یا نه.

سو مایل به انجام این کار نبود...ولی چاره ای هم نداشت. جلو رفت.

-آخی...این که مرده!

مرگخواران وحشتزده به طرف لرد سیاه برگشتند.
ولی کاملا زنده به نظر می رسید و حالا در حال برخاستن از روی زمین و تکاندن ردایش بود.

سو، مورچه بالدار را از روی شانه لرد برداشت و کف دستش گذاشت.
-اینو می گم. ملکه هه مرده...چرا مرده؟ جوون و سالم بود که.

مرگخواران کوچکترین اهمیتی به مرگ مورچه نمی دادند...حتی خوشحال بودند.

لینی با نگرانی اطراف را گشت. او نمی خواست روح حشره دیگری در خانه ریدل ها باشد. او باید تنها روحشره ارتش سیاه می شد.
خیالش راحت شد...خبری از روح نبود. و وقتی از این موضوع مطمئن شد، با خودش فکر کرد که "واقعا ملکه چرا مرد؟"


فلش بک...روز قبل...غرفه بازی با مرگ!


فالگیر ذره بینش را در آورد و به طرف لرد سیاه گرفت.

مورچه ای ریز با تاجی بر سر، روی یقه ردای لرد در حال حرکت بود...و دقیقا برای همین بود که فالگیر با آن چشمان تیزبینش، احتیاج به ذره بین پیدا کرده بود.
سر بدون موی مورچه را بررسی کرد.
-مرگ! طی چهار روز...مرگی غیر منتظره و ناگهانی. از جادو دوری کنید فرزندانم...شاید خطر از بیخ گوش این فرد رد بشود...شاید هم نشود!

چند ثانیه بعد، جسم بی جان فالگیر روی زمین افتاده بود.

اگر مرگخواران کمی برای اجرای طلسم مرگ صبر کرده بودند و اگر می دانستند که "آن فرد" لرد سیاه نبوده...شاید همه چیز متفاوت می شد.


چهار روز بعد...مرکز تفریحی جادوگران...غرفه بازی با مرگ!


-ارباب...جدیدترین تکنیک های شکست دادن مرگ رو آموختم. مرگخواری شایسته شدم.

لرد سیاه عادت نداشت کسی را تحسین کند.
-بذار خودمون در این مورد تصمیم بگیریم ریس! ملکه مورچه رو کجا دفن کردین؟ به هر حال یک روز مهمان شانه ما بود.

-سرت بده فالت بگیرُم!

جمله بسیار آشنا بود...و این بار فقط یک سوال برای لرد سیاه و مرگخواران پیش آمد.

-شماها چرا تموم نمی شین؟! چی ازجون ما می خوایین؟

فالگیر شروع به صحبت کرد. این بار بدون ذره بین.
-مرگ فرزندانم...دو روز! اربابتان طی دو روز خواهد مرد. مگر این که یک قربانی از میان خودتان برگزیده و ...

-آواداکداورا! حل شد ارباب. این یکی هم داشت چرت و پرت می گفت. می تونیم به گردشمون ادامه بدیم.


به گردششان ادامه دادند...در حالی که قلب لرد سیاه، ریتمی عجیب و نامنظم پیدا کرده بود...


پایان




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۴۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
مرگخوارا به جمله ی رئیس سحج توجهی نکردن...البته نه همشون!

-مگه نامه می تونه سلامت نباشن کنه؟
-چی گفتی الان تو؟

جغد به نوع حرف زدن رابستن عادت نداشت ولی مرگخوارا داشتن.
اونا دوباره ترسیدن و لرزیدن!

-یه نامه می تونه سلامت نباشه؟
-اگه سلامت نباشه چجوریه؟
-خطری داره؟

مرگخوارا اجازه ندادن که رئیس سحج حرفی بزنه و سریع به سمت نامه ای که توی دستای لرد بود، حمله ور شدن!

-یاران ما چرا اینگونه به ما نزدیک می شوید؟

مرگخوارا نخواستن موضوع رو به اربابشون بگن تا ایشون دچار استرس نشن و این استرس براشون خطر ساز نشه!

-ارباب داریم تمرین حمله ور شدن، می کنیم!
-آفرین یاران ما، همیشه تمرین کنید!

مرگخوارا حمله ور شدن و نامه رو از دست اربابشون گرفتن...خواستن پاره اش کنن که رئیس سحج مانع شد:
-چیکار می کنین روان پریش ها؟ چرا سلامت نامه رو به خطر می ندازین!

مرگخوارا کمی گیج شدن!




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۶:۲۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 508
آفلاین
سکوت برقرار شد.

- فکر کنم رفتن...
- یکی بره از لب پنجره ببینه چه خبره.

مرگخوارا همه شون به هم دیگه نگاه کردن تا "یکی" رو پیدا کنن. کسی داوطلب نشد.

- فنر، برو ببین چه خبره.

فنریر سری تکون داد و حرف شنوایانه رفت جلوی پنجره.
- خبری نیست ارباب. ساکت و آرومه همه چیز.
- البته که ساکت و آرومه. ابهت و عظمت ما حتی بدون جادو هم وحشت رو بر تن همه...
- آفرین سربازان وفادارم. فوق العاده بودید. به داشتن لشکری مثل شما افتخار میکنم. هرچند که یکم بی عرضه اید...

لینی مجبور شد قبل از اینکه لرد، ملکه رو له کنه، از داخل ملکه رد شه تا با تزریق یه مقدار سرما و لرز، ملکه رو ساکت کنه.

- می فرمودیم. اربابی هستیم بسیار خوفناک.

مرگخوارا نفس راحتی کشیدن. به نظر میرسید بالاخره از این اوضاع سخت نجات پیدا کردن. همین که خواستن یکم از حالت آماده و خبردار خارج بشن، چند موجود عظیم الجثه از طبقه پایین وارد شدن.
مرگخوارا خواستن دوباره به حالت آماده باش برای دفاع در بیان. ولی دیر شده بود.
اون موجودات بهشون حمله کردن و حتی یه مرگخوار رو طوری درسته قورت دادن که حتی فنریر هم دهنش باز موند.

- اگه ندید این میشه!

مرگخوارا آب دهنشون رو قورت دادن.
لرد چند ثانیه سکوت کرد، اون روز مرگخوارای زیادی رو از دست داده بود.
- بردارید ببرید جغد کثیفتون رو... حالمون بهم خورد.

مرگخوارا نگران شدن. بهم خوردن حال لرد میتونست براش خطرناک باشه.

رئیس سازمان سحج که یه جغد عظیم و سیاه بود، جغد نامه بر رو از توی پاتیل هکتور در آورد. یه پس گردنی به هکتور زد، بعدش نامه لرد سیاه رو از حلق جغد خارج کرد و به لرد سیاه تحویل داد.

لرد به نامه ای که آغشته به اسید معده کراب و آب دهن جغد شده بود، نگاه کرد.
- نمیخواید برید شماها؟ جغدتون رو هم که گرفتید!
- نه دیگه، ما تا وقتی از سلامت نامه مطمئن نشیم، نمیریم. مسئولیت و معذور بهرحال.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.