هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





ماه کامل
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸

کارلوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۶ یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۸ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 9

ظهر شنبه جیمز ، سیریوس ، پتی گرو و لوپین بعد از صبحانه کاملی که خورده بودند از سرسرای بزرگ خارج شدند و به محوطه هاگوارتز رفتند.

زیر یک بید خمیده پیر نشستند . جیمز مثه همیشه تا متوجه شد موهایش ساف شده دستش را داخل موهایش پیچ و تابی داد که سیریوس با یک چهره عبوس گفت :
- جیمز ماهه پیش که به اتاقک زیره بید ضربه زننده رفتیم لولای در شکست و امشبم که دوباره ماه کامله و باید لوپین ببریم اونجا میترسم که یک وقت نتونیم کنترلش کنیم و از اتاقک بزنه بیرون و برا خودش دردسر درست کنه .

جیمز دوباره یه دستی تو موهاش کرد و به دست پتی گرو که قصد داشت اسنیچ برداره ضربه زد و گفت :
- نیم ساعت دیگه میریم به کلبه هاگرید و از او ابزار قرض میگیریم و یکی را با شنل نامرئی میفرستیم تا بتونه در درستش کنه و همونجا پیش هاگرید میمونیم تا قبل از غروب این زیبای وحشی رو ببریمش اونجا .

پتی گرو که از این حجم اطلاعات خسته شده بود به دماغ نوک تیز خودش دستی کشید و یک سیخونک به لوپین که داشت کتاب تاریخ هاگوارتز میخوند زد . لوپین مثل اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود با صورتی ناراحت گفت :
- جیمز من نگرانم خیلی نگرانم ! میترسم نتونم خودمو کنترل کنم . هرماه داره عطشم بیشتر میشه . خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم
- لوپین دیگهدیگه این حرف هارو نزن. بچه ها بلند شین و به کلبه هاگرید برین منم برمیگردم به سالن عمومی و شنل نامرئی کننده رو میارم . فعلا

بعد همگی بلند شدند و به سمت کلبه هگرید حرکت کردند تا یک شب پر ماجرارو پیش رو داشته باشند .

(من درس نفهمیدم که گفتی اینو درستش کنم یا یه متنه دیگه بنویسم )

خیلی بهتر شد اینبار.
همین درست شدنش هم خوبه.
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۰ ۱۶:۰۴:۴۰


ماه کامل
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸

کارلوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۶ یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۸ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
عکس تاپیک مورد نظر شماره 9

شنبه جیمز سیریوس پتی گرو و لوپین بعد از صبحانه کاملی که خورده بودند از سرسرای بزرگ خارج شدند و به محوطه هاگوارتز رفتن و زیره یکی از درختان نشستند و جیمز مثه همیشه تا متوجه شد موهایش ساف شده ی دستی توشون کشید که سیریوس به یه چهره عبوس گفت : حیمز ماهه پیش که به اتاقک زیره بید ضربه زننده رفتیم لولای در شکست و امشبم که دوباره ماه کامله و باید لوپینو ببریمش اونجا میترسم نتونیم کنترلش کنیم و از اتاقک بزنه بیرون و برا خودش دردسر درست کنه
جیمز دوباره یه دستی تو موهاش کرد و به دست پنی گرو که میخاس اسنیچ برداره ضربه زد و گفت : یه ساعت دیگه میریم به کلبه هاگرید و اونجا ازش چنتا ابزار قرض میگیریم و یکی رو با شنل نامرئی میفرستیم تا بتونه در درستش کنه و همونجا پیشش میمونیم تا قبل از غروب این زیبای وحشی رو ببریمش اونجا
پتی گرو که از این حجم اطلاعات خسته شده بود دماغشو با دستش خاروند و یه سیخونک به لوپین که داشت کتاب تاریخ هاگوارتز میخوند زد لوپین مثه اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود گفت : حیمز من نگرانم خیلی نگرانم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم هرماه داره عطشم بیشتر میشه خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم
- لوپین دیه این حرفارو پاشین کع دیه بایه بریم پیشه هاگرید
بعد همگی پاشدند و خیره به کلبه هگرید به اون سمت حرکت کردند تا یه شبه پر ماجرارو داشته باشند

یه مقداری غلط املایی زیاد داری.
آخر جملاتت از نقطه استفاده نکردی.
و اما ظاهر پستت ایراد زیاد داره.
برای نوشتن دیالوگ ها برای مثال، باید به این شکل عمل کنی:
نقل قول:
لوپین مثه اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود گفت : حیمز من نگرانم خیلی نگرانم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم هرماه داره عطشم بیشتر میشه خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم
- لوپین دیه این حرفارو پاشین کع دیه بایه بریم پیشه هاگرید
بعد همگی پاشدند و خیره به کلبه هگرید به اون سمت حرکت کردند تا یه شبه پر ماجرارو داشته باشند


اینجا الان باید اینطوری نوشته بشه:
لوپین مثه اینکه تازه به قضیه راه پیدا کرده بود گفت :
- حیمز من نگرانم خیلی نگرانم میترسم نتونم خودمو کنترل کنم هرماه داره عطشم بیشتر میشه خودت دیدی که ماهه پیش داشتم پتی رو میخوردم من دلم نمیخاد به شما ضدمه بزنم.
- لوپین دیه این حرفارو نزن. پاشین کع دیه بایه بریم پیشه هاگرید.

بعد همگی پاشدند و خیره به کلبه هگرید به اون سمت حرکت کردند تا یه شبه پر ماجرارو داشته باشند.


دیه؟! اون مگه یه چیز دیگه نبود؟

یه نکته دیگه. وقتی پاراگراف هات تموم میشن، دوتا اینتر بزن...

منتظر تصحیح شدن پستت میمونم. و خب... سعی کن پستت بیشتر به یکی از عکسای داخل این تاپیک مربوط باشه.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۰ ۱۴:۴۱:۰۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸

برد لیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۳ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۸:۱۳ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
همه ی بچه ها در تخت هایشان خواب بودند.سوروس در اتاق کنار دامبلدورایستاده بود با صدایی نگران گفت:
-دامبلدور!اون بچه راست میگه ؟اون برگشته؟
-هری دلیلی برای دروغ گویی نداره.الان باید به فکر چاره بود.
-چطور میشه جلوی اون رو گرفت ؟حالا قدرتمند تر از هر وقت دیگه برگشته ومطمئنا طرفتار های زیادی جمع کرده.حالادیگه هیچ کس نمیتونه جلوشو بگیره.
-اول باید هور کراکس هارونابود کرد.
-ولی هیچکس نمیدونه اونها چی وکجا هستند.
-این وظیفه ی اونه(هری)که اون هارو پیداو نابود کنه.
-اما چطور نابودشون کنه ؟
-با شمشیر گریفیندور میشه اونارو نابود کرد.راهنماییش کن تا بتونه شمشیر رو پیدا کنه.
سورس چوبش را در هوا تکانی داد وبلند گفت:اکسپکترو پاترونوم!اهویی از چوبشبیرون امد وبه بیرون از مدرسه رفت.
سپس گفت:
-در زمان مناسب این اهو جای شمشیر رو به هری نشون میده
-اما یه مشکلی دیگه هم هست .وقتی لیلی جلوی حمله ی ولدمورت ایستاد ، حمله ی ولدمورت به خودش برگشت
و اون رو نابود کرد ولی بخشی از ولدمورت زنده موند و وارد هری شد .
-یعنی هری هم یه... .
-هور کراکسه!
-بله، وحتما باید به دست ولدمورت کشته بشه اگر ولدمورت سعی کنه هری رو بکشه در واقع قسمتی از از خودش رو که درون هری زندگی میکنه رو میکشه و هری زنده میمونه... .

پی نوشت:این مثلا قسمتی از یادگاران مرگ بود که گسترشش دادم . جایی که هری خاطرهی سوروس رو میبینه ومتوجه میشه که اونم یه هورکراکسه.

جالب نوشتی.
فقط یه نکته، من متوجه نشدم دقیقا راجع به کدوم یک از تصاویر نوشتی.
لطفا برو و یک پست راجع به یکی از تصاویر تاپیکی که لینکشو دادم بنویس و برگرد. یا اگر اشتباه میکنم و راجع به یکی از تصاویر نوشتی، بهم توی یک پیام شخصی بگو.

فعلا تایید نشد!





ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۰ ۱۴:۱۹:۰۳
ویرایش شده توسط lordkazemi در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۱ ۱۳:۱۲:۱۳
ویرایش شده توسط lordkazemi در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۱ ۱۳:۱۲:۴۵
ویرایش شده توسط lordkazemi در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۱ ۱۳:۱۴:۴۵
ویرایش شده توسط lordkazemi در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۱ ۱۳:۱۵:۰۵

ماگل زاده ولی بالا تر از هر اصیل زاده.


تصویر شماره 5(کلاه گروهبندی)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۸

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
به نام خدا
خب سلام من نوید هستم.میخوام یک خاطره براتون تعریف کنم.پس لطفا دقایقی وقتتون رو به من بسپرین:(برای زیبایی، متن،به صورت عامیانه نوشته شده است)
هوا به شدت گرم بود.اطراف سالن رو نگاه میکردم.چهار ستون خیـــلــی بلند که تصاویری از
بنیانگذاران هاگوارتز روی ستون ها حک شده بود.هوای سرسرا بسیار گرم بود
که دلیلش استرس بیش از حد بود.چهره بنیان گذاران هاگوارتز شبیه افسانه ها بود.چهره های با ابهت و جالب.اما آن که پس زمینه سبز داشت که بود؟لبخند شرور و موذیانه ای داشت که مو بر تنم سیخ کرد.طبق گفته ها من،نوید،اولین ایرانی هاگوارتز بودم از
زمان تاسیس که خب شاید بگید خیلی خوب است اما واقعا خوب نبود.همه عین احمق ها نگاهم میکردند..نظر آن ها واقعا برای من مهم نیست ولی نمیخوام نظر دخترا رو راجع به خودم برگردونم.خودتون که میدونید:)
سرم را به دنبال کولر به سقف برگرداندم اما چیزی که دیدم واقعا عجیب بود.آن جا سقف نداشت و من داشتم کهکشان راه شیری رو میدیدم.نا گهان با رعد و برقی باران شروع شد.
نه!اونشب شب من نبود...

خب قرار شد سال اولیا برن جلو وایسن.تقریبا 1000 جفت چشم رو روی خودم احساس میکردم و داشتم عین چی عرق میکردم.از اونجایی که من خیلی آدم خوش شانسیم . یک پروفسور که یادم نمیاد کی بود طوری که انگار حقشو خورده بودم داد زد:(نویـــــد آریایــــــی) رفتم روی صندلی نشستم اونا یه کلاه روی سرم گذاشتن.حس جالبی داشت.کلاه بوی نم میداد.
+خب بزار ببینم چی داریم
یهو از جام بلند شدم و فرار کردم.این کی بود داشت تو گوشم حرف میزد؟؟؟
صدای خنده بچه هارو شنیدم و واقعا خجالت کشیدم.رفتم سر جام نشستم.اون صدا دوباره گفت:(خب خب.تا حالا از نژاد تو ندیدم.اوممم خیلی جالبه.شجاعت که در حد جلبک.پشتکار خوبی داری شاید جات تو هافلپاف باشه ولی از طرفی باهوش هم هستی.ریونکلایی ها هم میتونن دوستان خوبی باشن.ولی... تو اصیل هستی و یک رگ شرارت و شیطنت توی خونت هست.اسلیترین جای خیلی خوبی برای تو هست.امممم بزار ببینمممم.. اسلیتریـــــن)
با اینکه انتظار نداشتم ولی همه اسلیترینی ها بلند شدند و برام دست زدن.
درسته احمقم ولی هرچقدرم احمق باشم میدونم اسلیترین جای من نیست.
- نوید برگرد.همین حالا برگرد
این صدای سرد و بی روح برای کی بود؟مو به تنم سیخ شده بود.
کی داشت من و صدا میکرد؟
-برگرد...



کی بود؟

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۹ ۱۹:۴۱:۱۷

گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






تصویر شماره 9(جیمز پاتر،سیریوس بلک،پیتر پتی گرو،ریموس لوپین)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
جیمز به سيريوس نگاهی انداخت و گفت:
_به نظرت کی میتونیم تمومش کنیم پانمدى?
سيريوس کمی فکر کرد و گفت:
_راستش هیچی به ذهنم نمیرسه. نقشه ای که بتونه کل هاگوارتز رو به همراه راه های مخفی و دانش اموزاش نشون بده چیز با ارزشيه و باید حسابی روش کار بشه.اگه حساب شده عمل کنیم،میتونیم ازش پول خوبی در بیاریم.شاید 100گاليون پاش بدن!
ريموس چشم غره ای برای سيريوس رفت و به او گفت:
_ تو هم که همش فکر پولی.ناسلامتی خاندانت از خزانه ی وزارت سحر و جادو هم بیشتر ثروتمنده!
پتی گرو با لبخند معنی داری گفت:
_ولی رفیق ما از خاندانش متنفره.مگه نه?
با حرف پتی گرو هر 4 نفر زیر خنده زدند.
پس از آن سيريوس گفت:
چطوره که حالا داریم به سمت دریاچه ميريم یه سر به شيون آوارگان بزنیم و یه نگاه به نقشه غارتگر بندازيم?
جیمز با خنده گفت:
_هر چی تو بگی...
_پس از چند دقیقه پتی گرو به شونه ی سيريوس زد و گفت:
_پانمدى.اونجا رو نیگا...
_عالیه.زرزروس!
جیمز گفت:
_ولش سيريوس.
به راستی که او نیز اسنیپ را میدید که بر روی چمن ها نشسته و مشغول خواندن کتاب معجون سازی خود است.
وقتی که چشمش به چشم آن ها افتاد،خشمش فوران کرد.اگر دوباره مسخره اش میکردند...
_سکتوم سمپرا.
_پروته گو.
سيريوس برای محافظت از جیمز نفرین را دفع کرد...
_جادوی سياه. نکنه این هم شوخيه!
جیمز به آن طرف دریاچه نگاه کرد و لی لی را در میان دختران کنار دریاچه دید.
_انگورجيو.
_سرتونو بدزدین!
سيريوس دوباره اسنيپ را نشانه گرفت...
_نه!
_چرا?
_به اونز قول دادم.
_همین دورگه ای که روی زمین افتاده به لی لی گفت"گندزاده".
_بسه!
_خیلی خب.
سيريوس که احساس خطر کرده بود ،کناره گیری کرد.
_بريم.
جیمز با دیگران شروع به دویدن به سمت شيون آوارگان کرد.وقتی میدوید چشمش به لی لی افتاد.حاضر بود قسم بخورد که لی لی به او لبخند میزند.حتی امکان داشت با محبت تر از یک لبخند باشد...


یه جاهایی تشخیص اینکه دیالوگ رو دقیقا کدوم شخصیت داره می‌گه سخت بود، با این حال...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط sirius_malfoy در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۷ ۲۱:۴۶:۳۳
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۸ ۱۲:۰۲:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ یکشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

جاستین فینچ فلچلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۵۰ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
از اونجا
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
تصویر کلاه گروه بندی

مک‌گونگال: سال اولی ها دقت کنن. الآن وارد سالن میشیم و از شما پذیرایی میشه. اما قبل از اون باید گروه بندی بشید. توی هاگوارتز 4 گروه وجود داره. امیدوارم به گروهی که لایق اون هستید دعوت بشید.

جیمز پاتر، بی صبرانه منتظر گروه بندی بود. سورس اسنیپ هم علاقه خاصی به گروه بندی نشون میداد.
بالاخره درهای سرسرا باز شد و تمام دانش آموزان وارد شدند و رو به روی کلاه ایستادند. مک‌گونگال لیست اسامی را باز کرد و به ترتیب شروع به خواندن اسامی کرد.
- گیلدروی لاکهارت
- فیلیوس فیلیت ویک
- تام ریدل
- سینسترا
- لیلی اوانز پاتر
- سیریوس بلک
- پیتر پتیگرو
- جیمز پاتر

جیمز با شنیدن اسم خود، کمی استرس گرفت. آهسته به سمت صندلی رفت. روی اون نشست و منتظر شد تا مک‌گونگال کلاه رو روی سر او قرار دهد. چند لحظه بعد، مک‌گونگال کلاه رو روی سر او قرار داد. صدای خنده دانش آموزان بلند شد. آخر کلاه تا گردن جیمز پایین آمده بود. کلاه گروه بندی شروع به زمزمه کرد.
مممم... به نظر باهوشی. جادوگری تو خونته. شجاعی. مهربون و دل صاف هم از صفات دیگه توعه. خودت فکر میکنی کدوم گروه شایسته توست؟
- گریفندور... گریفندور...
کلاه: انتخاب خوبیه. اما چرا گریفندور؟ هافلپاف هم میتونه انتخاب خوبی باشه.
جیمز: نه. از هافلپاف خوشم نمیاد. لی لی رو در گریفندور انداختی. منم میخوام توی گریفندور باشم.
کلاه: انتخاب سختیه. اما چون خودت اصرار میورزی باشه.
و سپس کلاه با صدای بسیار بلند اعلام کرد: گرییفندوور

اعضای گریفندور او را تشویق کردند. یک جای خالی در کنار لی لی بود...



لیلی اوانز پاتر؟ بعد از ازدواج با جیمز بود که فامیل پاترو گرفت، پس قاعدتا موقع گروهبندی و وقتی هنوز بچه بوده پاتر نبوده.

یکم زیادی ساده نوشته بودی و اتفاق ویژه و خاصی هم نیفتاد. سعی کن بیشتر خلاقیت به خرج بدی. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۵ ۱۹:۲۹:۵۷

هدف، 25 درصد موفقیت، توانایی 15درصد، و انجام دادنش ( تلاش برای بدست آوردنش ) 60 درصد باقیه.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۳۷ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

آراگوگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۵ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۵۳:۱۷ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
هری و دابی

یک شب تابستونی بود. هدویک در قفس با دقت فراوان به هری نگاه میکرد هری ناراحت از اینکه عمو ورنون پنجره را با محافظی بسته بود تا نه هری و نه هدویک نتوانند ارتباطی به بیرون از خونه داشته باشند دراز کشیده بود و دراین فکر بود که چگونه میتونه با دختر ساختمون بقلی ارتباط برقرار کنه دختری با مو های بلند و چهره ای ساده اما جذاب.
اون خیلی از راه های مختلفو امتحان کرده بود اما هیچ کدام عملی نبودند. تو همین فکر بود که ناگهان صدایی نازک حواس هریو پرت میکنه.

-هری: دابی چطوری اومدی اینجا؟

-دابی: ارباب هواسش کجاست؟ دابی میتونه غیب و ظاهر بشه.

-هری: درسته دابی

هری کمی در فکرفرورفت وگفت:آره! تو راه حلو پیدا کردی.

-دابی: واقعا؟؟؟

-هری: ببین دابی چند وقتیه من اون خونرو میپام فکر کنم اونجا یه دختریه که دوست داره با من دوست بشه من ازت میخوام این نامه ای که نوشتمو بدون اینکه بازش کنی ببری بدی به اون.

-دابی: اما ارباب ...

-هری: اما بی اما همینی که گفتم. راستی مواظب باش دختره تو رو نبینه اینجوری میترسه باید خیلی مراقب باشی فهمیدی؟

دابی باچشمای درشتی که داشت به هری نگاه میکرد سرش را به نشانه (به روی چشم) تکان داد. نامه را گرفت و برد و وقتی اون خواب بود کنار میزش گزاشت.
نامه شامل یک معرفی کوتاه و یک پیشنهاد دوستی ساده بود ودر زیر نامه نوشته شده بود "این نامه به وسیله پرنده ام برای شما ارسال شد لطفا برای جواب دادن به نامه نامه خود را پشت پنجره بزارید و پنجره را باز بگزارید"اینطوری دیگه کسی شک نمیرد.
فردای آن روز دابی نامه جواب را آورد وهری شروع به خواندن نامه کرد:
سلام به هری عزیز من پیشنهاد دوستی تورو قبول میکنم.
دوست جدید شما "دلفی ریدل"
ناگهان زخم هری با خوندن این اسم شروع به سوزش کرد ........


تا قبل از اینکه به تهش برسم می‌خواستم بگم خیلی ساده نوشته بودی، اما تهش سورپرایز جالبی بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط wizardingworld در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۰:۳۳:۲۸
ویرایش شده توسط wizardingworld در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۰:۳۴:۵۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۶:۰۳:۲۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۴ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

جوآن کریجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۰۹ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img578a30172d0d9.jpg

هری آب دهانش را قورت داد، ترس تمام وجودش را فرا گرقته بود؛ به چشمان سرخ و تشنه به خون ولدمورت خیره شد؛ نفس زنان و بریده بریده گفت:
-تو...بازم تو!
-هری پاتر! تو ضعیفی! در برابر من هیچی نیستی، زانو بزن، به من ملحق شو! تا زنگیت رو ببخ...
هری میان حرف ولدمورت با صدای بلند گفت: هرگز!
ترسش را فرو خورد، محکم ایستاد و چوبش را به سوی ولدمورت گرفت.
لرد تاریک که به نظر می رسید غافلگیر نشده لبخندی زد و چوبش را به سوی هری گرفت؛به نظر می رسید هر دو اماده دوئل بودند که ناگهان صدایی از دور فریاد زد: استیوپفای
دامبلدور وارد شد تا از هری محافظت کند؛ هری می توانست نفسی راحت بکشد اما نه! او بیشتر از خود نگران دامبلدور پیر بود. ولدمورت همیشه از دامبلدور هراس داشت اما حالا انقدر قدرتمند شده بود که به خود جرئت مقابله با البوس دامبلدور، کسی که نامش لرزه به اندام مرگ خواهان می اندازد میکرد. هری خواست دا دخالت کند اما دامبلدور گفت: نه هری عقب بمـ..
ولدمورت با یک حرکت دامبلدور را به عقب پرتاب کرد. و با همان لحجه ی شوم گفت: هری پاتر! من موندم و تو! پیشنهاد سخاوتمندانه ی من رو بپذیر یا بمیر!

هری چوبدستی اش را بالا اورد و با یک حرکت سریع گفت: اِکسپِلیارموس و پناه گرفت.
ولدمورت که هیچ اسیبی ندیده بود بلند می خندید و تکرار: تو ضعیفی! دوستات ضعیفند! به من ملحق شو!
هری دیگر نمی دانست چه کار کند. اخر چه کسی می توانست با کسی که بر دامبلدور غلبه کرده مقابله کند؟
ناگهان صدایی به گوش رسید: هری...! ما کنارتیم! هری...
اری؛ صدای هرمیون بود. هری نگاه کرد. هرمیون، رون، نویل، لونا، سیریوس و چند نفر از اعضای محفل ققنوس انجا بودند.
دامبلدور ایستاد و گفت: هری! بلند شو و بایست در کنار هم اون هیچ شانسی نداره.
هری در کنا دوستانش و دامبلدور ایستاد.
هری گفت:
-من ضعیف نیستم، ولدمورت. من دوستانم رو دارم؛ این تویی که ضعیفی چون هیچ وقت معنی عشق و دوستی رونمی فهمی.

ولدمورت که نمی دانست چه کار کند در کمترین زمان ممکن، خود را از انجا دور کرد.
هری می توانست نفسی تازه کند، اما زخمش شروع به سوزش کرد و صدایی در سرش گفت:
هنوز تموم نشده پاتر! تو پیشنهاد من رو رد کردی و این به قیمت جون تو و دوستانت تموم خواهد شد!


خوب بود فقط حتما بعد از نوشتن پستت حتما یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی رفعشون کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط mmk0859 در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۵:۲۹:۳۵
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۹ ۱۶:۰۲:۳۱

Only Raven


تصویر شماره 6:دراکو مالفوی در حال گریه کردن در دستشویی.
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۲ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
دراکو:اَههههه....هری خیلی رو مخه!نمیزاره یه خودی جلوش نشون بدم!
میرتل:اِههههه..خدای من!!تنها جونم چی چشدی!؟!
دراکو:رازه!نباید به هیچکی بگیش!!
میرتل:اهوم
دراکو:من پنسی رو دوس دارم.....برا همین این کارو کردم تا ارباب لردسیاه اجازه بده باهاش ازدواج کنم!!
میرتل:بمیرم...عاشقی تنها جونم؟
دراکو:آره: |
میرتل:اهوم دیگه چی؟بگو خودتو خالی کن؟
دراکو:فقط....فقط....(دراکو گریه میکند)
میرتل:گریه نکن تنها جونم!!گریه نکن!وگرنه میزنم زیره گره ها؟
دراکو:تو پنسی رو بهم بدی گریه نمیکنم!
میرتل:اوممممم.....سخ شد کع!
دراکو:نخواستم....هری میخاد شاخ بشه واسش!: (
میرتل:نههههههه.اون از پنسی بدش میاد!!: )) اون واسه جینی این کارو کرد!
دراکو:واقعـ...
هری:اهم اهم..کی درباره جینی گفت؟:/
میرتل:من.کاره بدی کردم؟!
هری:آره!: (
دراکو:دعوا داری؟؟
هری:آره عاشق پنسی!: ))
دراکو:هوییییی.....پرتیفیکوتوتالوس
هری جاخالی داد.
میرتل:نههههههه....دعوا تو توالت من!نهههه.تنها جونم جلوشو بگیر!
دراکو:تو برو.
هری:ترسیدی؟..... لوکوموتور مورتیس!!
و هری دراکو دوئل میکنن.
دراکو: دنسوجیو.
هری:پرتیگو... انگورجیو.
دراکو: کانفاندو.
هری جاخالی داد.پشت دیوار قایم شد.یاد اون صفحه علامت گذاری شده از کتاب معجون سازی‌اش افتاد.الان.....
هری برگشت و فریاد زد:سکتوم سمپراااااا.......
دراکو خشکش زد.روی بدنش زخم‌هایی ایجاد شد ولی این زخما انگار جلوش بودن......پنسی داشت نگاش میکرد.
دراکو از ناراحتی و خشم فریاد زد:نههههه....پـ.....نـ....سـ...ی.....
زخم‌هاش پشت سرهم خوب میشدن.دراکو برگشت و برای تلافی این کار هری....
دراکو: استیوپفایییییی...
هری احساس کرد چیزی احساس نمیکن.او بی‌هوش شده بود.....
دراکو برگشت سمت پنسی که با دهن باز نگاش میکرد!
پنسی:تو قهرمانی مثل همیشه!شاید واسه بعضیا نه.
به میرتل اشاره کرد.میرتل جیغ زد و به سمت توالتش شیرجه رفت.
پنسی با صدایی موزون گفت:ولی واسه من از همون روز اول که دیدمت ولی تو منو مثل کراب گویل دیدی من تورو مثل دوست دیدم!: ))
دراکو انگار دیوانه شده باشه ......فقط پنسی را نگاه میکرد.
دراکو:واقعـ.....ن؟!؟
پنسی: دروغم کجابود؟منم دوست دارم!
دراکو محکم پنسی را بغل کرد و گفت:آرزوی گفتن این حرفو از دهنت داشتم....عشقم!
هردو دست در دست هم از دستشوی بیرون رفتند.
هری وقتی احساس کرد آن دو بیرون رفتند،خندید و جایش بلند شدو گفت:هعی..دو نفرو بهم رسوندن چقد سختع!!خخخخخ
همه نقشه ی هری بووود!!تا این دوتا بهم برسن: ))

+هری:من خیلی خوبم.....خیلیییییییی: )))




اممم... یکم زیادی همه چی شوخی شوخی جلو رفته بود. ولی با ورود به ایفای نقش بهتر می‌تونی متوجه اشکالاتت بشی و رفعشون کنی. فقط اینم بگم که لزومی نداره کل متن رو با کد center بیاری وسط، اینطوری نظمشو از دست می‌ده و بهتره بذاری رو همون حالت دیفالت بمونه.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۸ ۱۳:۱۹:۱۶

Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


اسنیپ و آینه نفاق انگیز
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

دان دارکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۷ پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
با وحشت از خواب پرید,صدای نفس هایش تنها چیزی بود که سکوت اتاق مدیریت هاگوارتز را میشکست,اتاقی که تا چند روز قبل به آلبوس دامبلدور تعلق داشت,اما اکنون او دیگر آنجا نبود,دیگر هیچ جا نبود به جز قاب عکسی که روی دیوار قرار داشت, شکی در وفاداریش به لرد سیاه نداشت و اکنون که لرد سیاه باشکوه ترین دوران عمرش را سپری میکرد سیوروس اسنیپ نزدیکترین شخص به او بود,لحظه ای خودش را به خاطر چیزی که از ذهنش گذشته بود مسخره کرد,نزدیک ترین شخص به لرد سیاه,مگر کسی هم میتوانست به او نزدیک باشد,او در قله بود و مابقی در دامنه سعی در نظاره او داشتند,تا همین جاهم خیلی خطر کرده بود,فریب دادن ولدمورت چیزی بود که حتی قوی ترین جادوگرها را به لرزه درمی آورد,از جایش بلند شد و از اتاق بیرون آمد, نمیدانست کجا میرود فقط دوست داشت راه برود,پاهایش او را به مقصد نا معلومی میکشاند,فکر آینده لحظه ای راحتش نمیگذاشت,نقشه ای که دامبلدور کشیده بود بی نقص اجرا شده بود اما همین باعث شده بود ولدمورت توقف ناپذیر شود,لرد سیاه که تنها از دامبلدور واهمه داشت و زمانی که دامبلدور به دست خدمتکار وفادارش سیوروس اسنیپ کشته شد به راحتی وزارت خانه و بعد هاگوارتز را به سلطه درآورده بود,نقشه دامبلدور زمانی موثر بود که پسری که زنده ماند جلوی ولدمورت می ایستاد, اما اکنون که ناپدید شده بود کشتن دامبلدور فقط باعث قوی تر شدن او شده بود,لحظه ای به خودش آمد.چشمانی سبز او را نگاه میکرد.چشمانی نافذ همانند چشمان هری پاتر.
پاهایش او را به سمت آینه نفاق انگیز کشانده بود,آینه ای که همیشه ترس از دیدن زنی که دیوانه وار عاشقش بود و باعث مرگش شده بود باعث میشد از آن دوری کند.
اما این بار دست سرنوشت او را به انجا کشانده بود,یا شاید هم پای خودش,مطمئن نبود.
لحظه ای شعله های تنفر در تمام وجودش زبانه کشید,تنفر از خودش,از جیمز,از از همه دنیا.
اما فقط یک اسم بود که در ذهنش بارها و بارها تکرارمیشد:
ولدمورت,ولدمورت,ولدمورت,.......
تصمیمش را گرفته بود,باید هر طور می شد برای هری کاری میکرد,شاید آخرین کار,لی لی جانش را برای هری فدا کرده بود,دامبلدور برای پیروزی هری از جانش گذشته بود.
نباید اجازه میداد خون آن ها پایمال شود
چوب دستیش را بلند کرد با تمام وجود فریاد کشید:
-اکسپترو پاترونوم
آهویی از چوب دستیش خارج شد و دوان دوان راهی را در پیش گرفت,راهی که شاید به پسری که زنده ماند ختم میشد.http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg


واو! خیلی قشنگ بود!
فقط به جای "," از ویرگول استفاده کن. ضمن اینکه وقتی جمله‌ای پایان پیدا می‌کنه باید نقطه بذاری و لزومی به استفاده از ویرگول نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

لطفا اگه قبلا فعالیتی تو سایت داشتی اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و می‌تونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۶ ۱۹:۲۶:۲۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.