هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۳:۴۵ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
#70

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
معلوم نبود چه فرد گستاخی در حضور لرد سیاه همچین جسارتی کرده. لرد، پشت به مرگخوارا سعی می کرد غضبناک ترین حالت چهره رو بگیره که با ابهت برگرده به سمت یارانش.

- نه! نه!
- این صدا، صدای کسی نبود جز...

منبع صدای اول نامشخص بود، اما منبع صدای دوم بعد از دست به قلم شدن مرگخوارای ریونی و محاسبات سنگین و جادویی و نادیده گرفتن اشاره های لاکهارت که شاهد ماجرا بود، مشخص شد.
- خفن بود نه؟! اره میدونم! معجون راوی شونده بود!

مرگخوارا بعد از ارسال انواع و اقسام نگاه های تاسف بار به سمت هکتور، توجهشون رو به اربابشون دادن.
-یاران ما! اربابی هستیم گستاخی نپذیر. منبع صدای اول تا ۱۰ دقیقه‌ی دیگه باید تقدیم حضورمون بشه.

مرگخوارا با سوت بلا و سر و ته شدن ساعت شنی جادویی به سرعت متفرق شدن.

۹ دقیقه و ۵۹ ثانیه شنی جادویی بعد

- لرد عزیز؟... می...میشه من ب..برم؟ گوشت میارما!
-خیر لاکهارت! یاران ما بزودی میان.

با چند تا صدای پاق متوالی، همه مرگخوارا ظاهر شدن. بلا که برای تاثیر بیشتر، دیرتر و جلو تر از همه ظاهر شده بود، جسم عجیب گونی پیچ شده‌ی پاتیل به سری رو از موهاش بیرون کشید.
- سرورم، منبع صدای اول تقدیم حضورتون. مشنگه، از جنازه میترسه، یکم اونورتر کنار یه جنازه گریه میکرد.

لاکهارت اونقدری حواسش جمع بود که فورا معادله جنازه=گوشت توی ذهنش شکل بگیره.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲:۱۴ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸
#69

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۵۰:۵۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
لاکهارت که هنوز نیشش تا بناگوشش باز بود به راه رفتن ادامه داد. ان مردهای خنگ هم با قدردانی به او نگاه کردند و با خود هی میگفتند:
مرد یک- چه مرد خوبی! چه زود داشتیم قضاتش میکردیم نه؟!
مرد دو- اره. درسته یکم گیج میزنه و یه تخته هم نداره، امامرد خوبیه.
مرد سه- زیادی دارین حرف مفت میزنین ها. یه نگا بندازین. رفیقمونو برد.
هرسه مرد جوری به طرف لاکهارت برگشتند که صدای ترق تروق گردنشان به وضوح شنیده شد.
لاکهارت که قهقهه میزد هشتاد کیلو گوشت مجانی رو روی دوشش گذاشته بود و میدویید.اما دویدن با هشتاد کیلو گوشت چندان کار راحتی نبود. بنابرین پایش به سنگی گیر کرد و با کله به زمین خورد. درحالی که سرش را محکم میمالید و به سنگ و جد و ابادش فحش میداد، سه سایه رویش افتاد . لحضاتی بعد درحال تحمل کردن درد شدید مشت و لگد های انها بود.
بعد از رهایی یافت از زیر دست و پای انها، خود را به باغ وحش رساند و پشت لرد وردمورت پناه گرفت. اما کمی بعد پشیمان شد.
ارد سیاه دستان لاغر و استخوان نمایش را به کمرش زد و با چشمان بی روح خاکستری رنگش به لاکهارت خاکی و خونی نگاه کرد. سپس گفت:
-خب.خب.خب. میبینیم لاکهرت خوش خنده دستخالی برگشته است. پس گوشت ها چه شد؟
و چوبدستی اش را به طرف او نشانه گرفت.
لاکهارت که از دیدن چوبدستی به وحشت افتاده بود، مثل زنهای رسوا خود ره به زمین میزد و جیغ جیغ میکرد.
-عاقا! قربان! لردسیاه! اصا هرچی! تورو جون عزیزت، تورو روح گریشا، تو رو روح هنوز از جسم در نیامده ی پیسکی؛ منو نکش.
-آواداکــــــــــــ...
-نه!
این صدا، صدای کسی نبود جز؟!



d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۳:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5906
آفلاین
گیلدروی جلو رفت و کنار آن چند نفر ایستاد.
زیباترین لبخندش را زد و منتظر شد تا بیهوش شوند!

ولی نشدند...

با نگاه های "طرف دیوونه اس؟"..."این دیگه چی می خواد؟" به راهشان ادامه دادند.

ولی گیلدروی هم از رو نرفت. همانطور که لبخند گوش تا گوشش را حفظ کرده بود همراهشان حرکت کرد.

آن چند نفر که دیگر تحملشان تمام شده بود، به دنبال ماموران امنیت اخلاقی وزارتخانه می گشتند که گیلدروی تصمیم گرفت صحبت جذابش را هم به لبخند اضافه کند.
-سلام!

-خب؟!
-فرمایش؟!
-نیشتو ببند اول...

برخورد خوب و دوستانه ای نبود. گیلدروی هم به برخورد های خصمانه عادت نداشت.

چند نفرِ بی حوصله به راهشان ادامه دادند.
-برو داداش. ما اعصاب نداریم. این دوستمون با جارو تصادف کرده. اوضاعش وخیمه. باید برسونیمش سنت مانگو.

گیلدروی تازه متوجه جادوگری که حمل می کردند شد. ذهن درخشانش جرقه ای زد.
-وخیمه؟ یعنی رو به مرگ؟ شما دوستاشین دیگه...فک و فامیل که نداره...یعنی اگه بمیره به جنازه احتیاج دارین؟ ندارین که...دردسر می شه براتون. اصلا...می گم شما چرا خسته بشین؟ بذارینش پشت من، براتون حمل کنم.


گیلدوری هشتاد کیلو گوشت شکار مجانی به دست آورده بود.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#67

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
لاکهارت به ناچار به دنبال گوشت به راه افتاد.جیب هایش را گشت.تار عنکبوت بسته بود.
+هی گیلدروی،هعیـــــی،ببین کارت به کجا کشیده که عنکبوت تو جیبت از تو وضعش بهتره.در دل رابستن رو برای دونستن قیمت بازار سرزنش میکرد و به سنگ های توی راهش لگد میزد.

به جلوی قصابی رسید و با دیدن قیمت ها یک آه خیلی غلیظ کشید.با خود گفت:((بدون لاکهارت احمق اون مغزتو به کار بنداز.ببین کل کار های عمرت به درد چنین موقعیتی میخورن؟))با خودش مرور کرد:اذیت کردن خواهرام که خب نه.خفه کردن گربه مورد علاقه مامانم که اینم نه.مدرسه هم که اوه اوه اوه اصلا حرفشو نزن.اهااااان. جواب توی مشتش بود.

رفت جلوی قصاب ایستاد و شروع کرد به لبخند زدن و خندیدن.اخه میدونید که لاکهارت برنده 5 دوره لبخند برتر است و چهره جذابی هم دارد.همینطور به لبخند زدن ادامه داد.باز هم خندید.
در روایات گفتن هنوزم داره میخنده.

یکم که گذشت قصاب با یه من سیبیل گفت :
- هوی دیوونه چته؟چرا عین احمقا میخندی.نخند شبیه اسمشو نبر شدی.نگا کن ، نگا کن، مسواک گرون شد.
همینطور که داشت غر میزد لاکهارت غرید: گوشت میخوام!!!
- اول پول!
+ندارم.
- پس غلط میکنی وقت منو میگیری.گمشو بیرون ببینم.
لاکهارت که میدونست بدون گوشت برگرده لرد اونو میکشه فکر چاره کرد.
ناگهان چند نفر و دید.
+ آره ، همینه!


گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#66

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۷:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
-عجب خوابی بود!

گلیدوری پتو رو کنار زد و لبه ی تخت نشست.
-وای چقد خوب می شد...فرض کن، لرد سیاهی بیاد ازت خواهش کنه که کاری انجام بدی...چه خواب قشنگی بود.

تق تق!

-کیه؟
-در رو باز کن. اربابم منو فرستاده تورو بگیرم ببرم باغ وحش هاگزمید!

گلیدوری کمی به خوابش فکر کرد.
-حالا یه ذره تغییر که اشکالی نداره! تو باغ وحش ازم خواهش می کنه!

گلیدوری همراه فرستاده ی لرد ولدمورت می ره به سمت باغ وحش.

-خب برای چی منو داری می بری؟
-یکی از یارانشون رو شیر گرفته...ایشونم گفتن بیام سراغ تو!

گلیدوری باید نقشه ی توی خوابشو تغییر می داد.

باغ وحش هاگزمید

-خب گلیدوری این شیر و این میدان...برو و یار ما را بیاور!

گلیدوری می خواست که طبق خوابش پیش بره!
-لرد ولدمورت، من می گم خودتون برین...شما باید یک کیلو گوشت شکار بگیرین و برین توی قفس و بعدش یارتون رو آزاد کنین.
-گوشت شکار؟ دونستن می کنی گوشت شکار چقد بودن می شه؟

رابستن قیمت های بازار تو مشتش بود.

-خودمان فکری کردیم...گلیدوری خودت می روی یک کیلو گوشت می گیری، میایی و یار مارا از چنگ شیر نجات می دهی.

گلیدوری فهمید که هیچوقت نباید به خواب اعتماد کرد ولی دیگه کار از کار گذشته بود.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
#65

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
بعد آن ها به بازدید از بقیه باغ وحش سرگرم شدن.هنگامی که از جلوی قفس میمون رد میشدند، میمون، دستش را دراز کرد و لینک را گرفت و برد تو قفس.لامذهب چه میمونی هم بود2 برابر یه گریزلی بود.خلاصه لرد به یارانش گفت باید این میمون را متقاعد کنیم که لینی رو پس بده.
یارانش هم که زبون میمون بلد نبودن دنبال کسی گشتن که بلد باشه و در آخر به آدرسی رسیدند.لرد به تنهایی به اون آدرس رفت.روی در نوشته بود: پروفسور گیلدروی لاکهارت.
لرد زنگ در و زد.
-بله؟
+من لرد ولدمورت سیاه ترین ارباب تاریک...
-الان وقت ندارم بعدا بیا.
لرد از این حرف لاکهارت خیلی تعجب کرده بود و بیشتر از تعجب خشمگین شده بود.ناگهان در را شکوند و وارد شد.
-گفتم که وقت ندارم.باید جواب نامه طرفدارا رو بدم.خیلی خب.بشین.
+من وقت نشستن ندارم! یه میمون یار وفادار منو گرفته حالا هم باید با میمون حرف بزنم تا اونو آزاد کنه.
-خب از اول میگفتی.فکر کردم اومدی آرایشگاه:)
آن دو با هم به باغ وحش رفتند.هنگامی که به جلوی قفس میمون رسیدند ، لرد گفت:خیلی خب بهش بگو.
-من زبون میمونی بلد نیستم ولی راهی بلدم متقاعدش کنیم.
+بگو ببینم نقشت چیه؟
-ببین ولدی، من 50 تا موز بهت میدم.2 ساعت وقت داری تا کاری کنی اون حرف بزنه.خب شروع کنیم.
لرد با 50 تا موز رفت تو قفس.
2 ساعت بعد گیلدروی اومد دیدم میمون داره آروغ میزنه و فهمید لرد کل موز هارو داده میمون.
+نشد.من همشو دادم بهش که متوجه محبت من شه.ولی نشد.
-خب اون میمونه خر که نیست.حالا بشین نگا کن من چیکار میکنم!
لاکهارت با 50 تا موز رفت تو قفس.
2 ساعت بعد لرد اومد دید لاکهارت 49 تا موز خورده و میمون داره با بغض میگه:داداش جون مادرت اون یه دونه موز و بده من.قول میدم اون آدمرو آزاد کنم.
اینطور شد که لینی آزاد شد و لرد از لاکهارت تشکر کرد و گفت:
بریم سراغ قفس بعدی●•●



گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#64

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۷:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا نصفه شب برای بازدید به باغ وحش هاگزمید رفتن. بعد از بازدید از قفس چندین حیوان(اسب آبی، گراز، میمون، کرکس، پاندا و زرافه)، اشتباها معجونی روی لرد سیاه ریخته می شه، که باعث بزرگ تر شدنش می شه!
مرگخوارا تصمیم می گیرن برای برگردوندن لرد به اندازه عادی، از روش له شدگی توسط فیل استفاده کنن، ولی فیل اشتباها پاشو روی مرگخوارا می ذاره.

****

لرد از این که مرگخواراش رو پیدا نکرده بود خیلی غصه خورد ولی برای اینکه لینی نفهمه که یارانش براش مهمن، این غصه رو توی خودش ریخت...انقد توی خودش ریخت که سنگین شد...انقد سنگین شد که به استخونا فشار اومد...انقد به استخونا فشار اومد که تاب نیاوردن و کوتاه شدن...انقد کوتاه شدن که لرد به اندازه همیشگیش رسید. لرد برای اینکه دیگه کوتاه تر نشه، دیگه غصه نخورد.
-پیکسی ما...به دنبال یاران ما بگرد و پیدایشان کن!

لینی همه جا رو گشت ولی چیزی پیدا نکرد.
-ارباب من چیزی پیدا نکردم ولی از قفس میمون ها براتون موز آوردم تا بخورین!

لینی موز رو به لرد داد.
فیل که گشنه بود، تا موز رو توی دستای لرد دید به سمت اون رفت تا بخوره. وقتی فیل اولین قدمشو برداشت مرگخواران له شده، دیده شدن.

-ارباب...پیداشون کردم...البته فک کنم خودشون نیستن، پوستراشونن!
-ینی چه که "پوستر"؟

بالاخره سوالای رابستن به درد خورد.

-بعدا توضیح می دهیم رابستن!

لرد بعد از گفتن این جمله متوجه خرطوم فیل شد که توی یک سانتی متری موز بود...لرد فکری به ذهنش رسید.

-پیکسی تو زبان فیل ها رو می فهمی؟
-بله ارباب...ما پیکسی ها خیلی چیزا بلدیم.
-خب پس بهش بگو اگه یاران ما را باد کند این موز رو بهش می دهیم.
-قبوله!

فیل فارسی بلد بود.

بعد از اینکه باد کردن مرگخوارا تموم شد، لرد موز رو خورد. فیل هم که خر شده بود، عر عر کنان به سمت محل استراحتش حرکت کرد.

-به سمت قفس بعدی می رویم.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۴ ۲۲:۴۲:۵۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۴ ۲۳:۰۵:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷
#63

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
يک ثانيه طول کشيد ،ياد شايد هم چند ثانيه ولى وقتى مرگخواران متوجه شدند ديگه خيلى دير بود.
لينى خيلى سريع نيشش را در قسمت انتهايى فيل فرو کرد .
فيل خرطومش را در هوا معلق و صداى کر کننده اى را ايجاد کرد.
ملت مرگخوار حتى وقت نکردند گوش هاى خود را بگيرند.
لرد سياه ،منتظر بود تا به اندازه واقعى برگردد و کوچک شود.
لينى احساس پيروزى ميکرد و فرصتى ميخواست تا از نيش هاى تيزش تشکر کند.
فيل اما مطابق میل مرگخواران رفتار نکرد ،به جاى پا گذاشتن و کوچک کردند لرد ،پس از يک تازش که بى شباهت به اسب نبود، پايش را روى مرگخوارانى که آن سوى لرد بودند ،گذاشت.
مرگخوران له شدند.
مرگخواران حس نداشتند.
لينى تشکرش را از نيشش پس گرفت.
لرد ميخواست دماغش را عمل کند ،ولى کوچک نشده بود.
وضعيت خوبى نبود ،تنها مرگخوار سالم لينى بود که پشت فيل ايستاده بود.
لرد اما به له شدن مرگخواران اهميتى نميداد ،او ميخواست دماغ داشته باشد.
-لينى چى شد ؟چرا ما کوچيک نشديم؟چرا دماغ نداريم؟ياران ما کجان؟

لينى جوابى نداشت که به لرد بدهد.
به فيلى که انگار قصد نداشت پايش را از روى مرگخواران بردارد نگاهى انداخت.
لينى دلش گرفته بود ،صدايش ميلرزيد.
-انگار اين ايده خوبى نبود.....اشکالى نداره...اگه پاشو از رو مرگخوارا برداره....اگه مرگخوارا هنوزم زنده باشن...ميتونيم يه فکر خوب بکنيم و براى شما ترتيب عمل دماغ بديم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
#62

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۳:۳۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5906
آفلاین
-خب این جوری که نمی شه. ما بزرگیم! اول باید اندازه مون عادی بشه.

هوریس با یک دست یکی از قیچی های ادوارد را بالا گرفت.
-ارباب، یعنی اگه بزرگ نبودین می شد؟

لرد سیاه از وقتی بزرگ شده بود، عقل و منطق درست و حسابی نداشت.

-یعنی ایشون قبل از بزرگ شدنشون عقل و منطق درست و حسابی...

یک لاشخور شیهه کشان پرواز کرد و هوریس را که کم کم داشت حرف های اضافه می زد به منقار گرفت و باغ وحش را ترک کرد.
قول داد که بعدا پسش بیاورد.
اهمیتی هم نداد که او لاشخور می باشد و هوریس هنوز زنده است.

لرد سیاه باید کوچک می شد. مرگخواران این را می دانستند. برای همین لرد را کنار پای فیل جاسازی کردند.

-ارباب همینجا خوبه...شما اصلا تکون نخورین. وینسنت؟

کراب از کیفش نخ و سوزنی در آورد. نخ را کنار گذاشت و سوزن را به طرف لینی گرفت.
-خدمت شما. اینو می بره تو یه ناحیه مناسب فیل فرو می کنی که پاشو بلند کنه و بذاره رو ارباب که ایشون کوچیک بشن. خوب تنظیم کن که پاشو زیاد فشار نده!

لینی سوزن سرخود داشت...سوزن کند و سوراخ دار کراب به نظرش کاملا بی مصرف بود. نیشش را تیز کرد و با تمام سرعت به سمت قسمت های انتهایی فیل حمله ور شد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۵:۰۶ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
#61

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
لینی هوش ریونیش رو به کار انداخت و شروع به تحلیل دقیق پست قبل کرد تا با نگاهی ریزبین و نکته سنج و با تکیه بر این نکته که «جواب در سوال نهفته است»، راهی برای فریب لرد سیاه استخراج کند.

- بانز لباسش رو برای اهداف برتر درمیاره؟ منافع مهم‌تر؟ یعنی هدف وسیله رو توجیه می‌کنه؟ آیا ما این عبارت رو پیش‌تر از دامبلدور نشنیدیم؟ آیا این منطق یک منطق دامبلی نیست؟ چرا بانز از اصطلاحات دامبلی استفاده کرد؟ آیا بانز با دامبل در ارتباطه؟ آیا بانز اصلا خود دامبلدوره که شنل نامرئی پوشیده و بین ما نفوذ کرده؟

در این هنگام که لینی با پشکار تمام، جای اشتباهی به دنبال پاسخ می‌گشت و دست آخر طبق معمول بانز را در ذهن خود متهم می‌کرد؛ ادوارد دست قیچی نکته به درد بخورتری یافت! به نظر می‌رسید لرد «با اون دماغ درازش!» را از سر حسادت گفته بود. ادوارد گستاخ نبود که این نکته را بیان کند. هیچ یک از مرگخواران نبودند ...

- ارباب اتفاقا ایشون تمایل داشتن دماغشونو با شما نصف کنن تا هر دو به حالت نرمال برسید. زودتر حرکت کنید تا من عمل پیوند عضو رو شروع کنم!

هوریس که از فرصت استفاده کرده و خودش را به شکل یک جفت دمپایی لاانگشتی درآورده بود، خودش را مقابل پای لرد انداخت و گفت:

- دیدین چی شد ارباب؟ کفشتون هم با ما و بقیه شهر کوچیک شد و از پای مبارکتون درومد! بپوشین منو تا زودتر بریم.

کراب نیز برای از بین بردن ترس و تردید احتمالی او اضافه کرد:

- دکتر دست قیچی از حاذق ترین جراحان و متخصصان قطع و پیوند عضو هستن ارباب. من خودم زیر دست ایشون آخ نگفتم! نه درد، نه خونریزی.

خود بانز نیز از قافله عقب نماند و افزود:

- ارباب از شما چه پنهون منم چندین و چند عمل زیبایی با دکتر داشتم. سر بالا مد شد دادم بالا، از مد افتاد دادم پایین. مد شد دادم بالا، افتاد دادم پایین. دادم بالا، دادم پایین. بالا، پایین.

لرد نگاهی به فیل انداخت و سپس به مرگخوارانی که پیشنهاد عمل دماغ داده بودند ...


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.