هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۰:۰۶ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸
#46

مورگانا لی‌فای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سوژه: فرض کن که یکی دفترچه خاطراتتو خونده و رفته به همه گفته که چی توش بوده...چیکار می کنی؟

- اومد! اومد!

- لو ندین بچه ها! طبیعی رفتار کنین.

وقتی وارد شدم اینا اولین جملاتی بودن که شنیدم. حاضر بودم به خون قربانیانم قسم بخورم که یه چیزی این وسط مشکوک میزد اونم ناجور! نیم نگاهی به دسته های دانش آموزا انداختم. معمولا توی این ساعت بچه های هر گروه دور هم جمع بودن و از گروه های دیگه جدا دیده می شدن ولی الان همه شده بودن یه گروه بزرگ که یهو روشونو به طرف من برگردونده بودن و به زور جلوی خنده هاشونو می گرفتن انگار!

چی شده بود؟

سعی کردم اهمیتی ندم. به هرحال من یه ملکه هستم (حالا مهم نیست جزیره من چقدر کوچیکه) و خوناشامم هستم (بازم مشکلی ندارم که مای لرد خون اسلیترینی ها رو برام حرام اعلام کردن و دامبل هم معجون تلخ کننده خون به خورد محفلیا داده و معمولا گرسنه می مونم) و از همه مهمتر این که من حوصله ندارم به بقیه اهمیت بدم.

بقیه آروم میان و سر جاهاشون می شینن. منتظریم پرفسور اسنیپ وارد بشن که فلور انگاری طاقت نمیاره: مورگانا چرا با تدی به هم زدی؟

دهنم باز موند. این از کجا خبر داره که یه روزگاری با تدی قرار میذاشتم؟ خیلی وقته ماجراش تموم شده و این بچه های جدید چیزی نمی دونستن دربارش که!

تا اومدم دهانم رو برای "به تو چه" گفتن بگشایم که سو لی از اونور داد زد: تازه شنیدم جیغول کلی ذوق کرده و روزی که به هم زدین به کل محفل شیرینی داده. هیچوقت فکرشو نمی کردم به محفلی شدن فکر کنم ولی اون شیرینی خوردن داشته واقعا.

بلاتریکس مغرورانه تشر زد: مواظب افکارت باش سو! مرگخواری که یه لحظه هم به محفلی شدن فکر کنه مستحق کروشیوی اربابه! ولی تو که دسترسی داری اگه اون روزا بودی می تونستی برای مرگخواران هم شیرینی رو بدزدی. یه مو از یه محفلی کندن هم غنیمته.

اعتراف می کنم هنگ کردم... که تا به حال سابقه نداشته البته! سعی می کنم تمام این حرفا رو نشنیده بگیرم که ناگهان جیمزک جیغول می پره تو کلاس: دختره ورپریده اول مخ تدی رو زدی حالام واسش آبرو نذاشتی؟ هی بهش گفتم یه مرگخوار واست زن نمیشه گوش نداد که!

بعد در رو محکم به هم کوبید و رفت!

جوزفین مونتگومری مثلا من نمی شنوم تو گوش کناریش کرکر کرد: معلومه که تدی با این به هم زده. کی اینو می گیره با اون افاده های اسلیترینیش.

تا اومدم انگشت اشاره مو تکون بدم و جوهرای قلمدونش رو بپاشم تو صورتش، بلاتریکس دلمو خنک کرد و با یه کروشیوی جانانه جوزفین رو پرت کرد زیر میز. محفلیا شروع کردن با سپرای دفاعی و خرت و پرت از خودشون و جوزفین دفاع کنن و مرگخوارا هم انگار فرصت مناسبی برای آزمایش انواع طلسم های جدیدی که اختراع کرده بودن به دست آورده بودن و همشون رو روی محفلیا امتحان می کردن. هنوز رسما برنگشته بودم به انجمن مرگخواران و البته اونقدر همه چیز به هم ریخته و قاطی پاطی شده بود که نمی دونستم باید چکار کنم. هم سردرگم بودم که این بچه ها مسائل خصوصی منو از کجا فهمیده بودن و هم عصبانی! اگه تدی برمی گشت و می فهمید همه جدیدی ها همه چی رو درباره گذشته ی ما می دونن چی می گفت؟ درسته از هم جدا بودیم ولی من هنوز دوسش داشتم!

وسط همه ی این شلوغ بازی ها، در باز شد و رابستن اومد یه راست سر جاش که پهلوی منه نشست. با آرامش کتاب جادوی سیاهش رو باز کرد و لبخندی به من زد: مور! مقاله هفته پیشت رو به من نشون دادن میشی؟ سری قبل که دفتر ریاضیات جادوییت رو خواستن کردن شدم و از توی کیفت برداشتن کردم خیلی بهم خوش گذشتن شد.

- با دفتر ریاضی جادویی من بهت خوش گذشت؟ من که این ترم اصن درس ریاضی جادویی رو انتخاب نکردم!

* آره خوب... منم بعد که دفترت رو برداشتن شدم فهمیدن کردم که دفتر خاطراتت بودن شده و کنجکاویم شکوفاییدن گرفتن شد و خوندن کردمش.

- پس تو دفتر خاطراتمو خوندی و به بقیه هم نشون دادی؟

* نشون دادن؟ من؟ تو که منو شناختن کردی تا حالا! یعنی من اینقدر بی معرفت بودن شدم از نظر تو؟

- خوب پس اینا از کجا فهمیدن؟

* من اینو ندونستن میشم. ولی اونقدر دفترت جالب و بامزه کردن شدن بود که یه کپی ازش گرفتن شدم و دادم جیغول برام تو پیام امروز چاپ کردن شدش. تازشم یه نویسنده مشنگ پیدا کردن شدم و یه کپی بهش دادن شدم و توی دنیای مشنگا چاپش کردن شدم. اونقدر پرطرفدار شدن کرد که قراره بهم نوبل ادبی امسالو دادن بشن. من این شهرت رو مدیون تو کردن میشم مور! جایزه شو که گرفتن شدم بیا نصف نصف.

واقعا نمی دوستم چی بگم...


ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۰:۱۰:۵۱
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۰:۱۱:۵۵
ویرایش شده توسط مورگانا لی‌فای در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۰:۲۵:۰۵


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۰:۰۱ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
#45

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۷:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
سوژه:فرض کن که یکی دفترچه خاطراتتو خونده و رفته به همه گفته که چی توش بوده!

*****


در خونه ی ریدل ها رو باز کردم! نمی دونم چرا، ولی همیشه صدای گوش خراش باز شدنشو دوست داشتم.

جو خونه سنگین بود...هیچ صدایی نمیومد و این خیلی عجیب بود! همیشه خونه ریدل ها شلوغ بود...همیشه صدای بلا میومد که داشت به بقیه دستور می داد...صدای ملچ مولوچ کردنای فنریر...صدای زجر کشیدن محفلیا...
ولی ایندفعه فرق می کرد...یه چیزی شده بود!

در رو پشت خودم بستم و وارد راهروی ورودی شدم.
کریس رو دیدم که زل زده بود به من...نگاهش مثل قبلا نبود...همیشه با لبخند به من نگاه می کرد...ینی اتفاقی افتاده؟

وارد اتاق نشیمن شدم...جایی که هوریس عاشقش بود...همیشه لم می داد روی کاناپه و سگی می زد و روی میز رو پر بطری می کرد...ولی ایندفعه به جز بطری یه کتاب هم بود...هوریس اهل کتاب نبود!

رفتم جلو تا ببینم اون چه کتابیه که هوریس داره اونو می خونه!

"خاطرات من"!

اون دفترچه خاطرات من بود! چرا توی اتاقم نبود؟ ای وای! ینی فهمیدن؟

نگاه کریس اومد جلوی چشمم! اون نگاه معنیش چی بود؟

نمی تونسم تو چشمای هوریس نگاه کنم...اگه نگاه اونم مثل نگاه کریس بود چی؟

-رابستن، ارباب منتظرته!

لحن حرف زدن هوریس همیشه با من جدی بود پس نمی تونستم تشخیص بدم که لحنش عوض شده!

راهمو کج کردم سمت اتاق ارباب!
هر موقع ارباب منتظرمه، کلی ذوق می کنم...خیلی دوست دارم که باهاشون حرف بزنم...ابهتشون رو خیلی دوست دارم!

-ارباب اجازه هستن می شه که اومدن کنم داخل؟
-بیا!

در اتاق رو باز کردم...وسط اتاق ایستاده بود...با ابهت تر از همیشه!

-سلام کردن می شم ارباب! گفتن شدن که کارم داشتن می شین.
-برو بیارش!

فهمیده بود...معلوم بود که فهمیده بود.

-چشم ارباب!

رفتم سمت اتاقم...نمی دونستم چه اتفاقی قراره بیفته ولی باید کاری که اربابم گفته بود رو می کردم!

در اتاقمو باز کردم!

-اومدن کن بیرون...منم...باید رفتن کنیم جایی!

از جایی که قایم شده بود اومد بیرون...اون لبخند شیرینشو بهم زد و اومد توی بغلم! چه بلایی قرار بود سر این لبخند بیاد؟

-ارباب! اومدن کردیم!
-بیاین داخل!

وارد اتاق شدیم...کل نگاه ارباب روی اون بود!

-اینه رابستن؟
-بله ارباب...خودش بودن می شه!

چند قدمی به جلو برداشت...آروم و با اقتدار، مثل همیشه!

قبلا شنیده بود که ارباب اصلا از بچه ها خوشش نمیاد...قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ می ترسم!

-اسمش چیه؟
-"بچه" ارباب!
-این چه اسمیه؟

اسم بچه برای چی برای ارباب مهم بود؟ داشتم گیج می شدم!

-ارباب خودش از بچه خوشش آمدن می کرد...اولین بار که بهش گفتن شدم "بچه"، خندیدن کرد! منم تصمیم گرفتن شدم که کلا گفتن کنم بچه!

ارباب نگاهشو دوخت به بچه!
بچه اومد و پشت من قایم شد. محکم پاهامو چسبیده بود!

ارباب خم شد و یه لبخند خیلی کوچک به بچه زد. باورم نمی شد...مگه ارباب از بچه ها متنفر نبود؟
همون لبخند کوچیک باعث شد که بچه پاهامو ول کنه و بیاد جلوی ارباب!

-سلام!

هر اتفاقی که قرار بود بیفته، بعد این حرف میفتاد!
دست ارباب رو دیدم که تکون خورد..بی اختیار دستمو تکون دادم ولی دوباره دستمو بردم سر جای اولش!

ارباب با دستش، دست بچه رو گرفت!
-اسمت چیه؟
-من "بچه" می شنم! شما چرا مو نداشتنین؟

دوباره لبخند زد!

-ارباب بخشیدن کنین...هنوز ندونستن می شه که چجوری با شما حرف زدن کنه!
-بابا این آقاهه خیلی مهربون بودنیه!
-بابا؟
-بله ارباب...به من گفتن می کنه بابا!
-از این به بعد پنهانش نمی کنی رابستن...همیشه باید پیش خودت باشه! به ما هم نزدیک نشه!
-چشم ارباب! هر چی شما بگین!

باورم نمی شد که می تونستم نگهش دارم!

-البته می تونه کمی نزدیک بشه ولی نه خیلی! حالا برو رابستن!

باورم نمی شه که از این به بعد من و بچه همیشه با همیم.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
#44

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۷:۲۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 121
آفلاین
سوژه:فرض کن یکاری کردی و الان تو اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی میکنن!
برزخی به بازپرس نگاه میکنه
بازپرس:ببین آقای (آقای رو کشدار میگه چون اسم یادش نمیاد و پرونده رو مثلا دور از چشم سوروس ورق میزنه که اسمشو پیدا کنه و با دیدن اسمش با غرور سرشو میاره بالا که اسمو بگه)
_سوروس اسنیپ ....بله اسنیپ هستم استاد معجون سازی هاگزوارد و شما هم یه فشفشه احمق هستید که فکر میکنید چون الان مسئول بازپرسی اداره کل هستید پس یه جادوگر قدرت مند هستید اما باید بگم شما حتی نمیدونید سرو ته چوب دستی چه فرقی داره
_(بازپرس که قرمز شده بود چوب دستیشو گرفت سمت سوروس که دهنشو ببنده اما دید سوروس همچنان با نگاه برزخی و حالات ریلکسش داره اون رو ورانداز میکنه و به چوب دستی اشاره میکنه )خیله خب آقای سوروس اسنیپپپپپپپپپپ
تو به جرم شکوندن قاب های گربه و افشای محتوای دفتر خاطرات دلورس آمبریج باز داشتین
آیا اعتراف میکنید ؟
_مشخصا میپذیرم
من بجز اینها دلورس رو توی فاضلاب قلعه انداختم
قلم پرهای تیغدارش رو دستش دادم و مجبورش کردم انشایی درباره ابهت و اقتدار من بنویسه
و از معجون های تلخ راستگویی به خوردش دادم و مجبورش کردم هر چیزیم که تو دفترش ننوشته رو بگه و همرو افشا کردم
اها لباس های صورتیش هم الان دیگه بیشتر قهوه ایه چون مجبورش کردم استبل حیوونای هاگرید رو تمیز کنه
چیز دیگری هم هست که بخوایید بدونید؟
_باز پرس که مات و مبهوت شده بود جیغ کشان از اسنیپ خواست که ساکت شه
خواست قلم پرشو برداره و ختم پرونده رو بنویسه که اونو پیدا نکرد
_جناب باز پرس میتونید از قلم پر من استفاده کنید
_مچکرم
و قلم پر رو گرفت و همین که یک جمله نوشت درد عجیبی در وجودش حس کرد که منشا اون سائد دستش بود
_توووووو سوروس عوضی از قلم پر های دلورس به من دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و باز پرس فریاد زنان از مجنون گر ها خواست که اونو به ازکابان ببرن


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸
#43

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۷:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
(پست تغییر سوژه)
چون برای اولین باره همچین پستی می زنم، خواستم یه توضیحی هم داده باشم!
توی این پست و پست های دیگه ای که همین عنوان می زنم، سوژه بعدی به صورت بولد شده قرار داره.

*****


رابستن با تعجب به در و دیوار جایی که بود نگاه می کرد!
-آقا اینجا مال خودتون بودن می شه؟ خیلی جای خفنی هستن می شه...فروشی هستن می شه؟
-اینجا فقط منم که سوال می پرسم!
-مگه اینجا کجا بودن می شه؟ شما کی هستن می شین؟

بازجو براش عجیب بود که رابستن حتی نمی دونست که کجاست.
-اینا رو ولش کن...چرا این کارو کردی؟
-کار؟ کدوم کار؟
-همین کاری که توی پروندت نوشته شده!
-می شه دادن کنین تا خوندن کنمش...من ندونستن می شم که چی کار کردن می شم!
-خودم بعدا خوندن می ش...اه این چه وضع حرف زدنه آخه...خودم بعدا می خونم برات الان فقط به سوالای من جواب بده...شما دیروز در ساعت 3 کجا بودین؟
-توی سفینه ام!
-سفینه؟ سفینه تون کجاست؟
-توی اتاقم!
-مگه اتاقتون چقدره که یه سفینه توش جا شده؟
-جا نشدن می شد...به زور جا دادنش کردم!
-خب ادامه می دیم...تو سفینه تون چیکار می کردین؟
-خوندن می شدم!

با شنیدن این جمله، چهره ی بازجو یه جوری شد که انگار داشت به یه جاهایی می رسید.
-اووووم...داریم به یه جاهایی می رسیم...

نویسنده درست حدس زده بود.

-...خب چه چیزی می خوندی؟
-یه چیز خصوصی! نباید گفتن کنم.
-من بازجو هستم، باید به من همه چی رو بگی.

رابستن تازه فهمیده بود که داره با یه بازجو حرف می زنه!
-عه شما بازجو هستن می شین؟ خوب هستن می شین؟ بازپرس خوب هستن می شن؟
-خیلی ممنونم! بله ایش...ای بابا...اینجا محل بازجوییه مثلا! به سوال من جواب بدین.
-اها بله...دفترچه خاطرات خوندن می شدم!
-دفترچه خاطرات کی؟
-یکی دیگه که نتونستن می شم اسمشو بیارم.
-مهم نیست که اسمشو بیاری...ایشون از شما برای اینکه دفترچه خاطراتشو خوندین و به همه گفتین که توش چی بوده، شکایت کردن...الان خودت یکم فکر کن...فرض کن که یکی دفترچه خاطراتتو خونده و رفته به همه گفته که چی توش بوده...چیکار می کنی؟
-من دفترچه خاطرات نداشتن می شم!

بازجو کلی نقشه کشیده بود که از این قضیه استفاده کنه تا رابستن رو شرمنده کنه و باعث بشه که رابستن بره و از اون شخص عذر خواهی کنه و این پرونده بسته بشه...ولی این نقشه با این حرف رابستن، نابود شد.

بازجو به پوچی رسیده بود!
-خب انگار که تو اینکارو نکردی، می تونی بری!
-نه من اعتراف کردن می شم...من این کارو کردن می شم!
-اینجا فقط منم که اعتراف می کنم...شما می تونین برین.

بازجو قاطی کرده بود.
رابستن از روی صندلی بلند شد و رفت به سمت درب خروجی!

-ولی به اون شخصی که اومدن شد و گفتن کرد بگین که ماتیکشو می کنم توی دماغش!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۸ ۲۳:۲۹:۰۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸
#42

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۲ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 94
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

گوش بده سالازار اسلایترین گناهکار!!!
سالازار: چیو!؟
باز پرس: بزار حرف بزنم سالاز خان.....دهنه باز پرسو باز نکنیاااا...از من به تو نصیحت!!
سالازار: خوب گوش میدم!!
باز پرس: چقد پرویی.........به مرلین قسم ....اگه یه بار دیگه اینجوری حرف بزنی میندازمت هلفدونی!!!افتاااااد؟!
سالازار:خا
باز پرس: .......خب میریم سراغ باز پرسی ازت!!اسم؟
سلازار: تو اسممو میدونی!!
باز پرس: خب!!!ببین!! اسم:سالازار-فامیلی:اسلایترین-مشهور به:اسلایترین -شغل:کشتن گند زاده ها-محل:زندگیت و کارت:تالار اسرار؟
سالازار:عاره!!
باز پرس:خا....ادامه میدم
سالازار زیر لب:میخام ندی!!
باز پرس:چیزی گفتید خانم؟؟
سالازار: نه....فقط گفتم میخام ندی!!
بازپرس:اهِم اهِم!جرمت؟!چیه؟!
سالازار:خودت بهتر از من میدونی.....پس چرا میپرسی؟!
بازپرس:چون دارم صداتو ضبط میکنم!!
سالازار:واقعن؟!
بازپرس:پ.ن.پ، چون دوست دارم!!دارم صداتو ضبط میکنم دیگه!!
سالازار:من از لوس بازیا بلد نیسّم!!خو....جرممو خودت بگو!!
بازپرس:از عادمای زود تسلیم خوشم میاد!!
سالازار:من نه زود تسلیمم و نه سخت گیر نسبت به ماگلا!!
بازپرس:اوه........منم ترسیدم!!بشین!!
سالازار چشمان سبزش را به چشمان بازپرس میدوزد و میگوید:
گوش کن ......خودت میدونی من چن تا ماگلا تو خیابون کشتم ولی این دلیل مهمی واسه من نیست که یه ننگ بزرگ اونم چی اوفتادن تو زندان ماگلا نیست!! حالا زود منو آزاد کن برم....بازپرس!!!
باپرس:خانوممممممممم.........بشنین......من اینجام پرونده دروس کنم اصن!!!الان میفرستمتون......همون زندان ماگلا(با فریاد این جمله عاخرو گف!!)
سالازار:میترکونم این سلول ماگلی رو..به دس نزنین ماگلای کثیف!!
و سالازار رو چن هفته توقیف میکنن چون از اون به بعد دیگه زندان ترکیده بود و زندانی نبود که بخان توش سالازارو نگه دارن!!


Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸
#41

گریفیندور

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۱۸:۴۰ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 42
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

- خب... خب و خب! بذار ببینم چی نوشته... اینیگو ایماگو ملقب به گوگو... خب این خودش یه مدرک برای اثبات خلاف بودنته، مخفف ها... ازشون بیزارم.

اینیگو عصبی چشمان تاریک و سیاهش را در حدقه چرخاند. آن موجود نفرت انگیز بسیار عصبی اش می‌کرد و این اتاق بازجویی به رنگ صورتی ملیح روح او را خدشه‌دار می‌کرد.
گویی که با ناخن های دراز و دخترانه ی ملانی استانفورد بر روی پنجره های عمارت بزرگش می‌کشیدند.

- نویسنده‌ی کتاب های چرت و پرت گو هم که هستی... آه عذر میخوام، کتاب های تعبیر خواب! البته از یه خواب‌گذار چند صد ساله چه انتظاری باید داشته باشیم؟
- من فقط شصت و چند سالمه...
- بهرحال... خب بذار ببینم آزار و اذیت ساحره های محترم و جادوگرهای کهنسال و حتی عصبانی کردن دامبلدور صبور و روانی‌تر کردن بچه‌های ویزلی فقط با آدامس خرسی‌های بدمزه ی ماگلی؟
- بهترین مارک آدامس خرسی دنیای ماگل‌ها رو گرفتم.
- چه افتخاری مگه داره؟ اینجا نوشته هر چقدر مأموران ما آدامس ها رو ازت گرفتند ولی دوباره از لای دندون های سفید و گاها سیاهت، آدامس میزده بیرون. چه وردی خوندی ای شرور مفسود؟
- آدامس خرسی ماگلی، با یه ترفند ساده‌ و شیک، باد بشو و برو دهن این مرد وراج رو ببند.
-ها؟ آییی اون چیه که تو از توی دهنت به سمت من میاد؟ تو چیـ... .

لبخندی رضایت بخش بر روی لبان اینیگو می‌نشیند و در سکوت آرامش بخش اتاق آدامسش را میجود و به شاهکار آدمسی اش یعنی بازجویی که دست و پا و دهان وراجش با آدامس پوشیده شده است، چند لحظه‌ای خیره میشود.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
#40

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

- اعتراف کن!
- من آملیا نیستم!
- این اعترافی نبود که میخواستم بشنوم!
- پس چی میخوای بشنوی؟
- آملیا فیتلوورت، به جرمی که کردی اعتراف کن.
- بهت میگم من آملیا نیستم، چرا نمیفهمی؟
- هستی!
- نیستم!
- فکر کردی لباس سفید پوشیدی موهاتو رنگ کردی نمیشناسیمت، پیر زن؟!
- اون سفید بودنشون ارثیه! ... چیز...

گندش درومده بود؛ مامور فهمیده بود خودشه که اینجوری حساسیت نشون میده. راهی هم برای جمع کردنش به فکرش نمیرسید، چون توی یه اتاق در بسته بود و راه صحبت با ستاره ها رو بسته بودن و تلسکوپش رو هم برای لو نرفتن هویتش سر به نیست کرده بود...

- خب باشه، من آملیام، به چی اعتراف کنم؟
- به جرمت!
- چرا اعتراف کنم وقتی خودتون میدونین؟
- چون میتونیم تو دادگاه برات تخفیف بگیریم.
- چرا بریم دادگاه؟
- چون مرتکب جرم شدی!
- کدوم جرم؟
- ده دوازده از مامورامونو با تلسکوپت ناکار کردی! میگه کدوم جرم!
- چرا ناکارشون کردم؟
- چه میدونم... شاید رفتن رو اعصابت، شایدم...
- چرا با تلسکوپ؟
- لابد چون تلسکوپ باهات بوده!
- خب چرا تلسکوپ باهام بوده؟ از کجا میدونستم مامورای شما میرن رو اعصابم؟
- چه میدونم، شاید اومدی ستاره ها رو ببینی...
- دیدن ستاره ها جرمه؟
- نه...
- پس من جرمی مرتکب نشدم!

مامور مذکور از اون روز، چسبیده به سقف اتاق بازجویی؛ هر وقت اسم ستاره رو میشنوه جیغ میکشه! آملیا هم دید استعداد تبرئه کردن ملت رو داره، رفته وکیل مدافع شده! بعد از هر دادگاهی هم قاضی رو از سقف میکشن پایین...


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۷ ۱۹:۴۱:۲۲

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸
#39

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۴:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

لینی وسط یه اتاق نشسته بود و یه بازجو هم جلوش. لامپی دقیقا وسط جفتشون از سقف آویزون شده بود که در حال حرکت به جلو و عقب بود. همین باعث می‌شد یه بار چهره بازجو در تاریکی بره و یه بار هم چهره لینی. لینی بسیار از این وضعیت راضی بود چون مطمئن بود اینطوری با ابهت‌تر به نظر می‌رسه.

ازونجایی که هیچ‌وقت حشره‌ای رو دستگیر نکرده بودن، ابزارآلات مناسب نگهداری حشرات رو هم نداشتن، به جاش با قرار دادن یه عالمه حشره‌کش مدرن و سنتی در سرتاسر اتاق، سعی داشتن حس گیر کردن تو یه اتاقو به لینی القا کنن!

- مطمئنی همه‌ی این کارا رو خودت کردی؟ به تنهایی؟ بدون کمک شخص دومی؟
- شک نداشته باش!

بازرس برای هزارمین بار این سوالو پرسیده بود و برای هزارمین بار هم همون جواب همیشگی رو شنیده بود.
- آخه... یه ذره این کارا... چیزه خب... با جثه‌ت در تضاده. می‌دونی؟
- نه که نمی‌دونم! یعنی چی در تضاده؟ دارم اعتراف می‌کنم دیگه. خودم بودم! خودِ حشره‌م! چرا توانایی‌های منو دست کم می‌گیری؟

بازرس سرشو برمی‌گردونه و به جایی که آینه بود، اما لینی می‌دونست پشتش یه مشت مامور ریختن نگاه می‌کنه.
- می‌خوای حالا اینبار به برعکسش اعتراف کنی؟ اینکه این کارو نکردی؟
- نه دیگه خودم بودم. دروغ نمی‌گم. وسط صحنه جرم گرفتینم. بیاین دستبند بزنین ببرینم زندان.

اونا چنین تجهیزاتی نداشتن و براشون افت داشت که برن و به همه بگن این قتل عام کار یه حشره بوده و نتونستن مانعش بشن!

- باور نداری اون چوبدستی منو بیار نشونت می‌دم. فیلم هم بگیر همزمان که همه باور کنن.

بازرس باور داشت که یه چوب قرار نیست حشره‌ای رو قادر به تهدید کردنشون بکنه، اما لحن جدی و باوری که تو صداش موج می‌زد باعث می‌شه نخواد به چنین خواسته‌ای تن بده.

- برو دیگه. آزادی. حشراتو باید تو طبیعت رها کرد، نه اینکه یه گوشه زندانی. قبول نداری؟

لینی قبول داشت! برای همین از جاش پا می‌شه.
- اگه یه روز پشیمون شدین و خواستین مجرمو دستگیر کنین من خانه ریدل‌ها زندگی می‌کنم. اونجا می‌تونین پیدام کنین.

و بال‌بال‌زنان اونجا رو ترک می‌کنه!




پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
#38

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

_زودباش اعتراف کنن!

نیمفادورا سعی می کرد بی آنکه رنگ موهایش تغییر کند، تمرکز کند اما در این کارش موفق نبود.

روی صندلی آهنی که اصلا با دیوار های صورتی اتاق( فقط به خاطر متفاوت بودن با بقیه اتاق های بازجویی) منطبق نبود نشسته و سعی می کرد چیزی به خاطر بیاورد.
_خیلی خب. من اعتراف می کنم وقتی 7 سالم بود در روز هالوین با دستمال توالت برای خودم لباس مومیایی درست کردم.

بازپرس با عصبانیت فوت کرد و گفت:
_نه...نه! این چرت و پرتا چیه میگی؟ ها؟ به ی چیز درست و حسابی اعتراف کن. چیزی که به درد بخوره.

نیمفادورا چیزی به یاد نمی آورد که به نظر بازپرس به درد بخور باشد پس بار دیگر با شرمندگی گفت:
_من ی بار شیر و ماکارونی رو باهم خوردم.

اما این هم از نظر بازپرس مهم نمی آمد. با صدایی آرام گفت:
_گوش کن خانم محترم من چیزی می خوام که مربوط به خبر های محفل باشه.
_اهاااا...خب اینو از اول می گفتی.

سپس او هم صدایش را پایین آورد و گفت:
_من شنیدم دامبلدور ریش هاش رو شونه می کنه.

مرد سعی می کرد صبور باشد و سرش را به دیوار نکوبد:
_خب ی چیز دیگه. چیزی درباره ی لرد سیاه نگفتن؟

تانکس که انگار از به یاد آوردن آن موضوع خوشحال بود گفت:
_چرا، چرا. یادم میاد آلبوس از مالی پرسید که...
_که چی؟
_که میدونه لرد رداهاشو از کجا می خره؟ مالی هم فکر می کرد رداها مزون دوزن؛ ولی من که فکر نمی کنم چون دوخت...

بعد ها خبر می آمد که بازپرس قدقد کنان از محل دور شده است و خودش را به مرغ دانی تحویل داده است.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱:۰۹:۳۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۰:۳۹ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
#37

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!


آلکتو با بیخیالی به صندلی لم داده بود و آدامس توف تلنگیی اش را می جوید.

- پس قصد نداری مقر بیای نه؟

چشمهایش را در حدقه اش چرخاند و آدامسش را دور انگشت اشاره اش پیچید.
- نچ! چون ما این کارو نکردیم!
- صد نفر شاهد داری؛ نه یکی، نه دوتا، صدتا! بهتره اعتراف کنی شاید بهت تخفیف دادیم.
- چند بار بگیم ما اون جوجه تسترالا رو زیر آب نکردیم داداش! ما خف گیری می کنیم، زور گیری می کنیم ولی تسترال کشی را نمی اندازیم!

مامور باز پرسی که از بازجویی خسته شده بود، تکانی به لامپ بالای سرش داد.
- اینطوری نمیشه. باید یه جور دیگه به حرف بیارمت.

آلکتو در حالی که با بیخیالی پاهایش را به میز تکیه می داد، گفت:
- هر کار عشقته انجام بده داشم؛ ما حرف زور حالیمون نمی شه! یه بار پرسیدی گفتیم کار ما نبوده دیگه ولمون کن بریم کار زندگی داریم!

مامور بازپرسی با قدم های مصمم از اتاق خارج شد.

چند دقیقه بعد

آلکتو درحالی که صدای قدم های کسی را می شنید، چشمانش را گشود.

- حالاکه مقر نمیای مجبور از یه راه دیگه وارد شم.
- گفتیم که هر کار عشقته انجام بده ما هم تماشا می کنیم!

مامور درحالی که لبخند شیطانی اش را حفظ کرده بود چوب بیسبالی غول پیکر در دست داشت.
چشمانش اندازه تخم اژدها شده بود.
- با غول تشن چیکار داری؟ بیا همه ذخیره های آدامسمونو بردار ببر ولی با غول تشن کاری نداشته باش!

مامور سرش را به طرفین تکان داد.
- مقر میای یا نه؟ وگرنه باید با غول تشن جونت بای بای کنی!
- باشه باشه اعتراف می کنیم! ما اون تسترالا رو زیر آب کردیم چون داشتن چوب بیسبالمونو قورت می دادن؛ مام این حرفا حالیمون نبود باس ادبشون می کردیم!

مامور درحالی عرق پیشانی اش را پاک می کرد گفت:
- دو تا دیوانه ساز بفرستین این جانی قصی القلب رو بفرستن آزکابان! در ضمن تا مشخص شدن حکمت، غول تشن دست من می مونه!

سپس آلکتو گریان و درمانده را با دیوانه ساز ها تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۴ ۰:۴۶:۰۸

اگر بار گران بودیم رفتیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.