هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۴:۲۲:۵۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸

ویکتور کرام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲:۵۱ جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۱۳ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
گرگ و میش شده بود. همه جا تاریک و مغازه مرگ خوار فروشی لرد سوت و کور بود. صدای وزوز مگسی به گوش میرسید. لرد در گوشه‌ای از مغازه کز کرده بود و به کریس که همانگونه به صورت ایستاده خوابش برده بود و هر از گاهی صدای خرناسش می‌آمد، خیره شده بود.

- یعنی اینقدر این مرگخوارای من بنجلن؟ یادش بخیر قدیما یه مرگخوار میگفتیم صدتا مرگخوار از کنارش میزد بیرون. خاطرات قدیم محاله یادم بره...
لرد درحالی که در ذهنش خواطره‌های قدیمی را مرور میکرد این جلمات را زمزمه میکرد و بغض کوچکی در صدایش حس میشد.

ناگهان لرد، سکوت محض مغازه را شکاند و گفت:
- فهمیدم با تو بنجل چی کار کنم.

کریس با صدای هیجان‌زده و بلند و ناگهانی از خواب پرید و زیر پایش را اندکی خیس کرد.
- نگاهش کن. من نمیدونم چرا از اول تو رو راه دادم تو گروه مرگخوارا که الان اینقدر بدبختی بکشم.
جملاتی بود که لرد با لحن تاسف آمیزی به کریس میگفت. سپس ادامه:
- خودتو که کسی نخرید. بذار ببینم واسه کلیه و قلبت و اینا مشتری پیدا میشه؟

کریس با شنیدن حرف لرد، دوباره زیر پایش را خیس کرد و گفت:
- یا لردا. چرا من؟ من بچه رو گاز دارم. بچه هامو یتیم نکنید.
- حرف نباشه. الان خبر دادم بقیه مرگخوارها بیان. جلسه داریم.

حرف‌های لرد کامل نشده بود که مرگخواران شنل پوش، یکی پس از دیگری در مغازه لرد ظاهر شدند و دور اربابشان حلقه زدند. لرد صدایش را صاف کرد و متین و موقرانه گفت:
- دوستان من، امروز این جا جمع شدید که نقشه جدید من رو بشنوید و شما نوکران افتخار مجری گری این نقشه را داشته باشید.
لرد لحظه مکث کرد و ادامه داد:
- از اونجایی که هیچ کدومتون به درد نخور هستید، تصمیم گرفتم که به جای خودتون، اعضای بدنتون رو بفروشم.
لرد حرف خود را تمام کرد و با لبخندی شیطانی به مرگخوارهایش نگاه کرد.



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۸ دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
لرد از این وضعیت بدون مشتری خوشش نمی آمد.
مغازه اش بی برکت شده بود!
و مقصر درست روبرویش قرار داشت.

به طرف کریس رفت و کمی او را برانداز کرد.
جهت موهایش را تغییر داد...رنگ پوستش را روشن تر کرد...و در پایان جای یک چشم و یک گوشش را عوض کرد.
-نمی شه. بی فایده اس. هر کاریت می کنیم، قابلیت فروش رفتن نداری. کسب و کارمونو از رونق انداختی.

کریس به جای لرد سیاه، دیوار کنارش را می دید. چون کمی قبل جای چشم و گوشش با هم عوض شده بود. ولی در عوض صدای لرد سیاه را به خوبی می شنید.
و به دنبال آن صدای خش خش...


-ارباب؟ دارین چیکار می کنین؟ قصد دارین منو مچاله کنین و دور بندازین؟ منو بدین بازیافت کنن؟ چنین تصمیمی گرفتین؟

کریس سعی کرد سرش را بچرخاند. ولی موفق نشد. چون کاملا روی ویترین ثابت شده بود.
چند ثانیه بعد دور سرش احساس فشار کرد.

لرد سیاه نوار قرمز رنگی را دور سر کریس به شکل پاپیون بست.
-خب...بهتر شد. اینگونه شاید خریداری شوی! سعی کن به درد بخور به نظر برسی.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴:۰۲ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

آتسوشی تاکاگی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۴:۲۸ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۴:۰۷ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از تو جوب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 11
آفلاین
کریس می دونست خوبم می دونست و همین باعث شد. به فکر فرو بره.
- چیزه ارباب، یعنی سو از من بهتر بود که فروش رفت؟

لرد سرش رو با خونسردی تکون دادو گفت:
- آره کریس اصلا سو همه چیش بهتر از تو بود، کلاهش، استایلش، موهای زرد قناریش!

لرد نیم نگاهی به کریس انداخت تا واکنشش رو ببینه، در همون حال مشغول قاچ کردن پرتقالش شد.
کریس نابود شده بود، به خاک سیاه نشسته بود، اون نمی تونست برتری سو رو تحمل کنه! باید یه کاری می کرد.
- ارباب منو بفروشید. من مطمئنم سو رو بر می گردونن همین حالا منو بفروشید.

حرفای کریس مثل دستور بود و لرد که دچار جنون شده بود متوجه نمی شد.
- همین حالا می فروشیمت کریس، صبر کن!

اما کسی نیومد، چند ساعت گذشت ولی خبری نبود. لرد عملا داشت مگس می پروند. مثل اینکه وقتی صحبت از فروش کریس شده بود کسی مایل به خرید مرگخوارا نبود.



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۰۷ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
هنگام پرسیدن لرد، رابستن و بلاتریکس دوباره شروع کردن.
-تو باید آمدن کنی...من تورو خریدن کردم!

بلاتریکس، همراه اینکه رابستن رو می زد، گفت:
-من گفتم که نمیام!

رودولف، برای اینکه توسط یک ساحره خریداری بشه، باید کاری می کرد که رابستن، بلاتریکس رو ببره، برای همین داشت به رابستن یاد می داد که چجوری ضربه های بلاتریکس رو دفع کنه.
-رابستن گاردتو بالا نگه دار...چپو مراقب باش...چپ خیلی مهمه...شگرد بلا چپشه...اون چپ نه هوک چ...

بلا یه نگاه حاکی از کلی خشم به رودولف کرد.

-همون چپ همون چپشو نگه دار...کلا گاردتو باز کن راب، فقط ازش کتک بخور...همه با هم...بلا، بلا، بلا!

مرگخوارا همه شروع کردن به تشویق بلا...که ناگهان ضربه ای باعث شد که همه بگن:
-اوووووووو!
-زدن کردی...بدم زدن کردی...بد جا هم زدن کردی!

رابستن همینجور که تو مشتش فوت می کرد، از مغازه خارج شد.

-گالیون هایش را نگرفت...ما سود کردیم...خب کریس، می گفتیم...می دانستی؟


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۳۲ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
بعد از این اتفاقات که مانع کسب شده بود،لرد تصمیم گرفت طبق روال عادی پرتقال بخورد و آماده رسیدن مشتری شود.اما درست قبل از اینکه لرد روی صندلی بنشیند،نگاهش به کریس افتاد که به ویترین مغازه چسبیده بود و به او نگاه میکرد.
-ریس،چرا اینجا هم به ما چسبیدی و فروش نمیروی؟چرا دست از سر کچلمان ورنمیداری؟!
-ارباب دلتون میاد منو بفروشید واقعا؟!

لرد با شنیدن این حرف کریس،سریع یک کاغذ برداشت و رویش با ماژیک نوشت:
نقل قول:
تخفیف صد در صدی برای کریس چمبرز!


و سر در مغازه چسباند.

-ارباب مرگخوارای قبلی هم رایگان فروختیدا...
-پس این پرتقال چیست در دستمان بلاتریکس؟این حاصل زحمات ماست که یک ساعته نمیذارید بخوریم!

لرد همچنان که پرتقال را پوست میکند،فکر کرد که کریس را چگونه زودتر بفروشد.لرد میدانست کریس با تخفیف صد در صدی و این ها فروش نمیرود و به ویترین مغازه میچسبد...
-فهمیدیم!

لرد با خوشحالی به سمت کریس رفت و گفت:
-ریس،میدونستی سو زودتر از تو فروخته شده؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۵۹:۰۷ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۵۳ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
همچنان رابستن و بلاتریکس در حال دعوا کردن بودن که صدایی نظر آنها را به خود جلب کرد.
_شامپو حالت دهنده ولدمورت با
بوی زیر بغل پیتر پتی گرو،دمپایی دامبلدور،تایر ماشین ویزلیا،بیا اینور بازار.
_این دیگه کیه؟

رابستن و بلاتریکس برای مدتی دعوای خود را قطع کردند،ولی همچنان یک نفر در حال داد زدن بود.

_این دیگه کدوم آدم بی فرهنگی هست؟

ولدمورت از پشت میز خود بلند شد و دوان دوان به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و به بیرون رفت، ملت یکجا دور یک نفر جمع شده بودند که جلوی ویترین مغازه بود.
_ببین داداش این شامپو ولدمورته،هر روز باهاش میرفته حموم،۲۰۰ گالیون بهت میدم چونه هم نزن.

ولدمورت کمی نزدیکتر رفت تا ببیند قضیه از چه قرار است.

_این لاستیکی که میبینیم برای ماشین یه مامور وزارتخونه بوده هر روز صبح باهاش میرفته وزارتخونه،این خیلی قابلیتها داره،خونه رو تمیز میکنه،ملق میزنه،ظرفارو میشوره،اگه بفرستین برنده باش قطعا تا آخرین سوال میره،حتی حرفم میزنه،یه مقدار روش کار کنین میره برا عصر جدید،قطعا که تا فینال می رسه.

ولدمورت با صورتی قرمز و عصبانی جلو اومد و دستش را محکم گاری آن دست فروش کوبید.

_آقا مشتری نیستی واینسا.

ولدمورت کمی بیشتر دقت کرد و دید او کسی نیست جز فنریر گری بک که روی صندلی پشت یک گاری دست فروشی نشسته.
_که شامپو ولدمورت ها؟
_به اینجا رو ببین آقای کله گوجه ای.

ولدمورت جلوی چشمانش را خون گرفته بود.

_ببین این شامپو حتی ارزشش از خود...

ولدمورت در میان حرف هایش چوبی را از جای نامعلوم به اندازه ۲/۵ متر در آورد و بر سر فنریر کوباند،آن را درون گاری انداخت و در گاری را بست. گاری را دم در مغازه اش برد در را باز کرد و با لگد محکمی گاری را درون مغازه پرت کرد،درون مغازه رفت و در را محکم بست.

_آقا من می خواستم اون تایرو بخرم.

ولدمورت در را باز کرد و با ورد آداوا کاداورا مرد را نقش بر زمین نمود.مدتی بعد ولدمورت فنریر را درون ویترین گذاشت و زیر آن یک تابلو با محتوا زیر گذاشت:
فنریر گری بک عاشق کالباس
با یک موز معامله میشود،سریعا مراجعه نمایید.

و زیرش با خط ریزی نوشت:
خطر خورده شدن.




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۵۴ چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
اما بلاتریکس نرفت.
-نمیام!

لرد بلاتریکس را از قفسه برداشته ، به رابستن هم داده بودند، لاکن او دست هایش را دور قفسه حلقه کرده بود و قصد جدایی هم نداشت. به زبان ساده تر، در آن لحظه پاهایش در دستان رابستن و دستانش ، دور قفسه حلقه شده بودند.

-چی چیو نمی‌رم؟... فروختیمت! برو!
-راست میگه... من خریدمت. باید بیای بلای خونم بشی.

بلاتریکس همچنان با سماجت به قفسه چسبیده بود.
-اگه ولم نکنی، به جای بلای خونت، بلای جونت می شم... همینجا، همین وسط!

رابستن پول داده بود... گالیون داده بود... معلوم بود که ول نمی‌کرد.
اما طرف حسابش هم بلاتریکس بود... معلوم بود که جایی نمی‌رفت.
-ول نمی‌کنی؟
-خیر!

ثانیه ای بعد از این «خیر» گفتن، بلاتریکس شروع به لگد زدن به رابستن کرد... حالا نزن کی بزن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۰۹ دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
یه مشتری دیگه وارد مغازه شد...این مشتری با بقیه فرق داشت...این مشتری با همه فرق داشت!

-سلام کردن می کنم لرد!
-ما سلام نمی کنیم، قبلا هم بهت گفته بودیم!
-دانستن دانم لرد! لرد، یه مرگخوار بدین تا رفتن کنم!
-ببین چی رو می خوای، پولش رو بده و برو!

رابستن بین مرگخوار ها دور می زد.
-من هنوز نفهمیدن فهمیدم که این چرا آرایش کردن می کنه؟
-ارباب اینو نگاه کنین، هی به من گیر می ده...نمی خواین یه چیزی بهش بگین؟
-نه!
-اینم که نامرئی شدن می شه، شاید یهو فرار کردن کنه...اینم که اگه خریدن کنم کل زندگی منو خوردن کنه!

رابستن به نفر بعدی رسید...کریس!
اول خواست به لرد بگه که اینو می خواد، ولی بعدش با خودش گفت:
-من ازش نظر نخواستن خواستم که...نکنه جزو موارد ضروریش نباشن شم!

بعد از این فکر ها، رابستن از خریدن کریس صرف نظر کرد!
-آها...من اینو بر می دارم! از قدیم گفتن کردن که "هیچ خونه ای بی بلا نباشه!"...پس منم اینو بردن می کنم تا خونم بی بلا نباشه!

لرد، بلاتریکس رو به رابستن داد و گالیون هاشو ازش گرفت.
-بالاخره یکی بدون دردسر آمد و خریدش را کرد!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵:۳۲ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۱۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 199
آفلاین

خلاصه:

لرد سياه كه طى حادثه اى كمى گيج شده، مغازه اى باز كرده و مرگخوارها رو براى فروش گذاشته.
تا این جا هکتور رو اجاره کردن...قراره پسش بیارن. مرلین و هوریس فروخته شدن.
مشتری ای که مرلین رو خریده بود و در مقابلش پرتقال پرداخت کرده بود، مرلین رو آورده که پس بده و لرد رو با آلوچه تهدید کرده.

..................



- آقا می گم این پیرمرده مغزش یکم قات داره به درد من نمی خوره اومدم پسش بدم.
- یه بارم گفتیم جنس خریداری شده پس گرفته نمی شه. آقای نچندان محترم چرا چونه می زنی؟

مشتری با ناباوری به لردسیاه نگاهی می اندازد.
- همین الان گفتم آلوچه دارما!
- ماه گفتیم پس نمی گیریم ولی تعویض که می کنیم!

لرد سیاه به سه قفسه که به انها بر چسب "new" چسبانده شده بود، اشاره کرد.
- اینا محصولات جدیدمونن؛ سو که فروش رفت کریس و اشلی موندن حالا هر کدوم مد نظرتونه رو بگین بپیچمش ببرید.

مشتری نگاه دقیقی به اشلی و کریس انداخت.
- خب کاربردشون چیه اینا؟

لرد سیاه با خونسردی توضیح داد:
- اون اولیه سیریشه؛ می تونی همه جا ببریش چند منظوره ست. می تونه تو هر مهمونی به جای دوستت معرفیش کنی، یه خرده م فشارش بدی از عصاره ش می تونی برای چسبوندن اشیا استفاده کنی. مورد استفاده برای تمامی سطوح!
سپس به اشلی اشاره کرد.
- این یکی مطربه! همه نوع سازی می زنه واست، آهنگ ساز و دی جی هم هست؛ اگه روش کار کنی حتی می تونی ببریش این برنامه جدیده هست واسه استعدادها، ازش یه ستاره بسازی ولی فعلا در حد دی جی تو مراسم هاست.

مشتر دوباره به اشلی و کریس نگاه کرد.
- اینا گارانتی هم دارن؟
- همه محصولات ما دارای گارانتی هستن ولی شما از گارانتی تون برای تعویض استفاده کردین.

مشتری کمی فکر کرد.
- ولی من چراغ جادو می خواستم!
- نمیشه آقا شما محصول ما رو پس آوردین یا یکی از اینا رو بردارین یا برین رد کارتون! دلقک شما که نیستیم ما!

مشتری با خود فکر کرد" اگر یکی از اینها را بردارد هم صاحب یک محصول جدید می شود، هم پولش را از دست نمی دهد."
- باشه قبوله اون مطربه رو بپیچ! فقط کجا رو باید امضا کنم؟

لرد سیاه کم کم داشت عصبانی می شد.
- هیچ جارو فقط برش دار برو!

مشتری که دید هوا پس اس سریع اشلی را برداشت و برد.

- دیوونه مون کردن اینا!



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۵۱ چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶:۵۹ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۷:۵۷ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
اشک در چشمان مشتری حلقه می زند.
_ واقعا! فکر می کنی من روشن فکرم؟
_البته! الحق که هوش سرشارتون هم از ظاهرتون پیداست!
مشتری بغض می کند.
_میدونی؟! من همیشه تنها بودم وهیچ دوستی نداشتم. فقط برای اینکه چاق بودم!
_بسیار عالی! بپیچم؟
_برای همین هم روز تولدم خودم واس خودم کادو می خرم.
_من پیچیدما!
لرد در حالی که اصلا حرف های مشتری برایش مهم نیست، هوریس را در روزنامه ها می پیچد. مشتری به حرف خود ادامه می دهد، بدون آنکه توجهی به بی اهمیت بودم موضوع برای لرد داشته باشد.

_لردا! این کار را با من نکنید.
لرد هیچ واکنشی نشان نمی دهد. با ماژیک قرمز یک قلب روی هوریس پیچیده شده می کشد.
_بفرمایید بسته ی شما حاضره! قلب هم داره! حالا برید که می خواهیممغازه را ببندیم! دیر وقته ها! فردا دوباره می آییم.
_اصلا به حرف هام گوش می کنی؟
_نه!
_واقعا که!
مشتری هوریس بسته بندی شده را بر می دارد و به سمت در می رود.
_در ضمن الان ساعت پنجه! هیچکی الان نمیبنده! من چون بها رو پرداخته بودم جنسو برداشتم! من دیگه اینجا نمیام. و...
_از خرید شما متشکریم!
مشتری پرحرف در را محکم می کوبد و می رود. لرد که درباره ی بستن مغازه دروغ گفته بود به سمت پرتقال می رود که: مشتری دیگری وارد می شود.
_سلام. من قبلا از اینجا خرید کرده بودم. ولی راضی نیستم. جنسه میگه اسمش مرلینه! ببینم اون همون پرتقالی که بهتون پرداخته بودم نیست؟
لرد قاطعانه به مشتری نگاه می کند. و آن جمله دردناک را به زبان می آورد.
_جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود!
_آلوچه دارما!
_چی؟! واقعا؟! بفرمایید چه عرضی داشتید؟!


ویرایش شده توسط هانا آبوت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۶ ۱۹:۴۰:۰۳


-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.