هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

بیل ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۱۴ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
تصویر ۱۱

۱ سال پیش

هری ارام با خود تکرار می کند:فقط همین امسال،فقط امسال
همه به او نگاه می کردند،خیلی ارام در گوش هم چیز هایی می گفتند و بعد می خندیدند یا بعضی اوقات متعجب می شدند.
هری در سال سوم بود و تصمیم داشت دیگر به هاگواتز باز نگردد.همه او را تحقیر می کردند.همه فکر می کردند هری بخشی از ولدمورت‌ است.


۱ سال بعد


دابی در ایستگاه دنبال هری می گردد اما هری آنجا نبود‌
او به خانه ی دورسلی‌ ها رفت تا هری را ملاقات کند

در خانه ی دورسلی‌ ها


ناگهان نوری در وسط اتاق هری به وجود می آید و ناگهان دابی‌ ظاهر می شود
دابی:تو چرا نشستی قطار داره حرکت می کنه
هری:من دیگه هیچ وقت به اون مدرسه بر نمی گردم از اینجا برو
دابی:واقعا فکر نمی کردم آنقدر احمق باشی هری .دامبلدور‌ مرده و الان فقط تو می تونی مدرسه نجات بدی
هری :چی؟؟؟؟؟دامبلدور‌ مرده؟!!!
دابی‌ :انتخاب با خودته
ناگهان غیب می شود

یه چندتا نکته بگم من بهت.
ببین اول از همه یه چیزایی مثل "یک سال بعد"، "یک سال پیش"، "در خانه دورسلی‌ ها" رو بولد یا درشت کنی با ابزار بالای کادر نوشتن پستت.
مسئله دوم اینکه چرا انقدر علامت تعجب و علامت سوال گذاشتی؟ یدونه هم که میذاشتی از هر کدوم جمله به اندازه کافی سوالی و تعجبی میشد.
و اما در مورد سوژه... خیلی خیلی سریع و کوتاه نوشتی. اون تیترهایی که نوشتی رو میتونستی حتی به صورت توصیف بنویسی که خواننده با حال و هوای پستت راحت تر پیش بیاد. انقدر سریع پیش نبر پستت رو هیچوقت.
بهرحال، منتظرتم که یه پست بهتر همینجا بنویسی و برگردی تا تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۱۳:۱۲:۵۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۳۸ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

☆Golsa♡


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲:۲۲ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۱
دابی:ارباب شما نباید جون خودتون رو به خطر بندازید دابی این اجازه رو ب شما نمیده .
هری:دابی وقت نداریم من باید بجنگم برای نجات دادن هاگوارتز برای نجات دادن همه دابی.
دابی:ن ارباب دابی اجازه نمیده.....وااای ببخشید دابی نباید دستور بده آخه دابی ی خدمتکاره
دابی سرش ر ب دیوار میکوبه و فریاد میزنه دابیه بد دابیه بد
هری:دابی باشه باشه عیبی نداره نکن دابی نکن نزن اینطوری نکن دابی
دابی:ببخشید ارباب دابی باید خودشو تنبیه میکرد دابی خیلی بی ادبی کرد.
هری: ن دابی هیچ بی ادبی نکرد دابی سعی کرد اربابش ر از خطر نجات بده
دابی لبخند بزرگی روی صورتش ایجاد میکنه و میگه:ارباب نمیخواد بجنگه ن
هری: می جنگم دابی معذرت میخوام ولی مجبورم این کارو بکنم
روی زانو هاش میشینه دابی ر ب آغوش می کشه و ازش خداحافظی میکنه
دابی حالا نمیتونه،دریچه ی ایستگاه و ببنده یا با انداختن کیک روی سر ی نفر هری رو مجبور ب قبول کردن حرفش کنه دابی هیچ کاری جز اینکه ببینه اربابش ک از دست ارباب قبلیش آزادش کرده داره میره نمیتونه انجام بده
دابی فقط ی جنه،جن ها هیچوقت جدی گرفته نمی شن .
دابی:هرماینی ب نظرت اون بر میگرده آخه دابی خیلی نگرانه
هرماینی:بر میگرده دابی ینی باید بگرده
رون: هری میره تا ولدمورت ر نابود کنه و تا آخر عمر با خوبی و خوشی کناره دوستاش زندگی کنه...با صدای بلند می خنده، داستانی نیست ک بخوام بابتش پول بدم تا کتابو داشته باشم.
هرماینی:بله نیست رون چون ت داری این داستان ر میبینی
و ب رون ک داره آخرین تیکه ی شکلاتش ر داخل دهنش میزاره چشم غره ای میره


پستت در واقع یه سری دیالوگ پشت سر هم بود. سعی کن داستانی رو مد نظر بگیری و پرورش بدی. اتفاقات، صحنه ها و حالت شخصیت ها رو توصیف کن. می تونی با خوندن رول های تایید شده قبلی، بهتر متوجه منظورم بشی. منتظرم با یه پست بهتر برگردی همینجا!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط ☆Golsa♡ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۲:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط ☆Golsa♡ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۲:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۱۱:۳۷:۵۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۱:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
تصویر شماره ۷
هری داشت در قدح اندیشه افکار اسنیپ میدید.
پدرش،سیریوس،لوپین،وپتی گورو،اسنیپ،مادرش،انها نوجوان بودند.

پدرش،اسنیپ را جادو کرده بود تا در هوا شناور بماند و مادرش،از اسنیپ دفاع میکرد.
یکدفعه احساس کرد دردی شانه اش را به تنگ اورده و در افکار اسنیپ به بالا میرود و از انجا دور میشود.
لحظه ای بعد خود را در دفتر اسنیپ دید.
او روی زمین افتاده بود و اسنیپ روبرویش بود.
اسنیپ حالت ترسناکی داشت.
بنظر عصبانی می آمد.
اسنیپ گفت:تو به چه جراتی.......
هری گفت:ببخشید!!!
اسنیپ گفت:50امتیاز از گریفیندور کم میکنم
هری گفت:نه،ببخشید،ببخشید
هری از ترس، زخم پیشانی اش تیر میکشید.
اسنیپ:دامبلدور از من خواسته بود که چفت شدگی رو یادت بدم،ولی تو،تو یواشکی افکار منو نگاه میکنی؟
هری از نگاه کردن به اسنیپ خودداری میکرد.
هری گفت:ببخشید!!،کنجکاو شده بودم😟
اسنیپ گفت:تو مثل پدرتی،کنجکاو و گستاخ و احمق
هری فریاد:به پدر من نگو احمق!!!!
اسنیپ هری را هل داد،هری روی صندلی افتاد.
اسنیپ پرسید:چرا فکر میکنی پدرت احمق نیست؟
هری گفت:چون اون از تو قوی تر بود.
اسنیپ گفت:تو فکر میکنی پدرت قوی تر بود،ولی میدونی بقیه چی میگفتند؟بقیه میگفتند،جیمز پاتر و سیریوس بلک فضول ترین آدمایی بودند که هاگوارتز طی ۱۰۰ سال اخیر دیده.
هری گیج شده بود.
اسنیپ ادامه داد:اونا دست دوقلو های ویزلی رو از پشت بستن.
هری نعره زد:خفه شو!!!!
اسنیپ بازوی هری را گرفت.بازوی هری درد شدیدی داشت!،واورا جلوی در ول کرد.ودر همین حال به او گفت:از اینجا گمشو و دیگه برای چفت شدگی نیا و این خاطره رو به کسی نگو.
هری زود از انجا فرار کرد و به سرسرای ورودی پیش رون و هرمیون رفت.
او قصد نداشت درباره دیده هایش به کسی جز لودین و سیریوس بگوید.
او در این فکر بود که اسنیپ هم مانند خودش بوده.
او در دل گفت:مثل الان من با مالفوی،اسنیپ من بودم،مالفوی پدرم.
او در این فکر بود که با سیریوس و لوپین درباره ی پدرش صحبت کند.


لزومی نداره برای هر یه جمله‌ای که می‌نویسی اینتر بزنی، پاراگراف بعد بری و دوباره یه جمله دیگه بنویسی و همین پروسه تکرار بشه. جملات مرتبط به همو تو یه پاراگراف دنبال هم بنویس.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Nicholas.Flamel در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۱۶:۳۱:۱۱
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۱۹:۲۱:۴۹

هیچ خوب و بدی در دنیا وجود ندارد،فقط قدرته که وجود داره و اونایی که ضعیف ترن، اونایی هستن که دنبالشن........👑تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۱:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
تصویر شماره ۹
تمام بچه ها از امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه باز میگشتند.
چهار پسربچه ۱۵ ساله،یکی از آنها با مو های بلند و مرتب که اسمش سیریوس بود،دیگری پسر نسبتاً بلندی با مو های مشکی و شلخته که اسمش جیمز بود،
سومین نفر پسری با موی قهوه ای روشن که مرتب تر از بقیه بود و روی لباسش یک کلمهPبزرگ بود،اسمش رموس بود.کوتاه ترین آنها،پسری تپل و مانند موش با مو های کوتاه،که لقبش،دم باریک بود.
به طرف زمین جلوی قلعه رفتند.
زیر درختی نشستند.
درباره ی مسابقه ی کوییدیچی که هفته قبل با هافلپاف داشتند،صحبت می کردند.
سیریوس گفت:جیمز،خیلی خوب گوی زرینو گرفتی!
جیمز گفت:آره الدرسانو دیدی از گریه داشت میمرد
سیریوس گفت:من نمیدونم این پسررو برای چی گذاشتن جوینده در حالی که هیچی از کوییدیچ نمیدونه!!
لوپین گفت:شما نمیخواین درستونو بخونین؟
سیریوس گفت:اَه!،حوصلم سر رفت همش درس،درس درس
لوپین گفت:پانمدی،مثلاً امتحان داریا
سیریوس گفت:حوصلم سر رفته،مهتابی میتونی ۳ دقیقه ساکت بشی؟
سیریوس گفت:هی شاخدار،اونجارو نگاه کن!
سیریوس به پسری اشاره کرد.
او پسری نسبتاً لاغر،با مو های چرب و قدی بلندتر از جیمز که بقیه به او میگفتند:سوروس
جیمز گفت:بچها دلم برا دوئل تنگ شده
سیریوس گفت:باشه
آنها به جلو رفتند و در مقابل آن پسر قرار گرفتند.
سوروس تا جیمز و سوروس را دید،دست کرد در جیبش و چوبدستی اش را درآورد،ولی قبل از اینکه او چیزی بگوید،جیمز داد زد:اکپلیارموس
چوب سوروس به هوا رفت و در دست جیمز قرار گرفت.
سوروس گفت:بدش به من!!
جیمز گفت به همین راحتی نیست،باید ۵۰ گالیون ۱ سیکل بهم بدی تا بهت بدم،یا باید ۱ ماه صبر کنی بعد بهت بدم،یا میتونی بزدلانه گریه کنیو بری پیش مدیر😏😏
سوروس فریاد زد:نه!!!!

جیمز فرار کرد و اسنیپ بدنبال او بود.
انها بیش از نصف قلعه را گشتند تا بالاخره اسنیپ،جیمز را گرفت.
چوبدستی اش را از او گرفت و با افسون خشک کننده او را خشکیده رها کرد..


این بار هم توصیف زیادی نداشتی. تقریبا کل پستت دیالوگ بود. مثلا بخش آخر پستت باید خیلی طولانی تر می بود و نیاز به توصیف داشت. سریع تمومش کردی. می تونست قسمت اصلی داستانت باشه حتی. بازم ازت می خوام پست های قبلی که تایید شدن رو با دقت بخونی و به داستان پردازیشون توجه کنی. عجله نکن برای تموم کردنش. با حوصله صحنه ها رو توصیف کن.
منتظرم با یه پست بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


بررسی پست ها ممکنه چند ساعت بعد از زدن پست انجام بشه. نیازی به یادآوری نیست.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۱۳:۳۸:۰۹


کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۱:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
آلفرد روبروی کلاه گروهبندی ایستاده بود.
مک گونگال اورا صدا زد:آلفرد جرالد سن
به جلو رفتم و روی صندلی نشستم.
مک گونگال کلاه را روی سر او گذاشت.
کلاه به او گفت:همم هم هوشت خوبه هم شجاعت زیادی داری.
کلاه ادامه داد:خودت کجا رو دوست داری؟

به او گفتم:گریفیندور!!


کلاه گفت:همم

به او گفتم:لطفاً

کلاه گفت:صبر کن و ساکت باش،دارم فکر میکنم.

گفتم:لطفاً خیلی گریفیندور رو دوست دارم.

کلاه گفت:ساکت نباشی،میفرستمت هافلپاف

گفتم:لطفاً،کل خانوادمون گریفیندوری بودن!!

کلاه گفت:حالا که ساکت نمیشی.

کلاه داد زد:هافلپاف

گریه کنان به طرف میز هافلپاف رفتم و روی صندلی نشستم.😭😭😭
لطفا قبول کنید.....

خیلی سریع پیش رفتی. با حوصله بنویس و صحنه ها رو توصیف کن. موقعیت ایجاد کن و توضیحش بده. فقط یه گفتگو بین کلاه و خودت رو نوشته بودی. یه نگاه به پست های تایید شده بنداز، کمکت می کنه.

فعلا تایید نشد.


لطفا برای زدن پست، از گزینه پاسخ استفاده کن. نه عنوان جدید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۰:۲۱:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

مارکوس هیتچین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۵:۲۳ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 29
آفلاین
اسنیپ و اینه
اسنیپ در حال رد شدن از تالار بود
حسی در بدنش به جنبش افتاد او در مقابل اینه ای به بلندی 2 متر ایستاده بود اسمش را می دانست به ان
اینه ی نفاق انگیز می گفتن
رویش پارچه ای تره کشیده شده بود بدون این که بتواند دستش را دراز کرد و پارچه را کشید به درونش خیره شد
او ان جا بود نه در کنارش بلکه در اغوشش مثل همیشه زیبا بود
لبخندی بر لبانش جاری شد
بی اختیار دستش را به سمت اینه دراز کرد
سطح صاف و سردش را حس کرد
صدایی در سرش گفت او انجا نیست این فقط یه خیال است
ولی چه خیال شیرینی
شیرینی که با امدن جیمز به تلخی سم شده بود
جیمز اورا از من گرفته بود او همه چیز را از من گرفته بود
من را دوباره تنها کرد
دلش می خواست ان تصویر واقعی باشد ولی نیست لیلی مرده جیمز هم مرده ولی من هنوز زندم هری هم هنوز زندست
سنگینی رازی که سال ها درون سینه اش نگه داشته بود داشت خفه اش می کرد رویش را بر گرداند نه من نمی تونم در گیر خیالات بشم من باید از اون مراقبت می کردم ولی دیر کردم
برای هری دیر نمی کنم
چشمان هری مثل مادرشه این حرف دامبلدور در سرش می پیچید
من ازش مراقبت می کنم شاید یه روزی فهمید من چه کارهایی در حقش انجام دادم تا اون روز اجازه میدم از من متنفر باشه


خوب نوشته بودی و توصیفاتت هم قشنگ بود. اما چرا از علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول اصلا استفاده نکردی؟ هروقت جمله‌ت تموم می‌شه نقطه بذار یا اگه به جمله بعد مربوطه ویرگول.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۰ ۱۳:۳۶:۳۴


هری پاتر و تخم شانسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۱:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
شاخدم مجارستانی به گفته ی هاگرید خطرناکترین اژدهای دنیا بود خیلی بزرگ بود و برداشتن تخم شانسی کنارش خیلی سخت بود هری فکر میکرد در ان تخم یه اسمشو نبر وجود دارید .
هری اماده شد و رفت تا با شاخ شاخی مقابله کند و وارد شد.
مالفوی در انطرف زمین به او گفت:مواظب باش پاتی وگرنه یکدفعه اژدها به اسمشو نبر تغییر شکل پیدا میکنع ها . هری یکم ترسید.
او میخواست از ورد جمع اوری استفاده کند و ازرخشش را بطرف خود بکشد.
مسابقه شروع شد.
هری تا وارد زمین شد ، فریاد زد:اکسیو!!!
ازرخشش از داخل قلعه به طرف زمین امد و در دست هری قرار گرفت.
او سوار ازرخش شد و از بالای اژدها گذشت اژدها به بالا پرواز کرد و نزدیک بود هری را ببلعد ولی هری جاخالی داد و اژدها از دهنش اتشی به طول ۸ متر بیرون امد.
هری اژدها را کشان کشان به طرف قلعه برد و برج شمالی قلعه را نابود کرد
اژدها را از قلعه دور کرد وبه دره ی عمیق کنار قلعه برد و اورا در ان انداخت.
اژدها نابود شده بود.
او برگشت و تخم طلا را برداشت و فرود امد.
همه او را تشویق میکردند.
رون به طرف او امد و اورا بغل کرد.

جا داشت خیلی بهتر بشه.
غلط تایپی زیاد داری، لطفا یک بار قبل از اینکه پستت رو بفرستی، از روش بخون.
وقتی دیالوگ هات تموم میشن هم دوتا اینتر بزن و بعد توصیفاتت رو بنویس.
توصیفاتت هم کم بودن به شدت. ازت میخوام که یک پست دیگه بنویسی، توصیفات بیشتری بکنی. چون الان خیلی سریع پیش بردی سوژه رو. وقتی توصیفاتت بیشتر باشه خواننده راحت تر با چیزی که نوشتی ارتباط برقرار میکنه.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۹:۲۸:۳۸

هیچ خوب و بدی در دنیا وجود ندارد،فقط قدرته که وجود داره و اونایی که ضعیف ترن، اونایی هستن که دنبالشن........👑تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸

جرالد ویکرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۵۹ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۰


هری با دهان باز به صحنه خیره شده بود. آنجا کجا بود؟ اصلا شبیه شهر نبود. تا چشم کار می کرد، مغازه اطراف خیابان را احاطه کرده بود. و آنها مغازه های عادی نبودند! وسایلی می فروختند که هری تا به حال آنها را ندیده بود. البته آقا و خانم دورسلی هیچوقت او را به بیرون نمی بردند. اما او مطمئن بود که همچین وسایلی در لندن وجود نداشت!

هری از هاگرید پرسید:
- خواب که نیستم؟ اینجا وسایلی می فروشه که من تابحال ندیدم.
- هری، به نظرت من یه خوابم؟

و ضربه ی محکمی به پشت هری زد.

-آخخخخخ!
-اگه خواب بود دردت نمی یومد!
-هاگرید همه چی برام عجیبه! این مغازه ها عادی نیستن.
-هری، هیچکس مثل من توی دنیای شما بزرگ نیست. اینجا هیچکس عادی نیست. همه ی ما یه جادوگریم. و جادوگرا مثل مشنگا نیستن!
- مشنگ؟
- مثل خاله و شوهر خالت! اونا هیچ جادویی ندارن. می خوای همینجوری اینجا وایسی و فقط تماشا کنی؟ بیا هری!

هاگرید دست هری را کشید و او را به میان جمعیت برد. هری به هر کس که از جلویش رد میشد، نگاه می کرد و بعد از خیره شدن به چند نفر، فرق آنها را با آدما(به قول هاگرید مشنگ)فهمید. آدمهای اینجا چوبی در دستانشان داشتند که با آنها کار های جادویی انجام می دادند. اکثریت شنل بلندی می پوشیدند و عجیب تر از همه، سکه هایی بود که به فروشنده می دادند.

هاگرید به هری که با چشم های گشاد شده اطراف را نگاه می کرد، خندید و گفت:
-خیلی چیز ها هست که باید بفهمی. هری من یه کاری برام پیش اومده. این لیستو نگاه کن و وسایلشو تهیه کن. می تونی از بقیه بپرسی. اینم یکم پول.

هاگرید لیست بلند بالایی به اضافه ی هفت سکه ی طلا، چهار نقره و دو برنز به او داد. هاگرید میان جمعیت ناپدید شد و هری را با کلی سردرگمی و خرید تنها گذاشت!

بسیار خوب بود.

قبلا شناسه داشتی؟
اگر شناسه داشتی نیازی نیست مرحله گروهبندی رو طی کنی، یک سره میتونی بری برای معرفی شخصیت.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۹:۲۳:۴۷

Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸

H.K.313


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۹ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۰:۵۱ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
هری احساس درد شدیدی در تمام بدنش می کرد . مثل اینکه دست و پاهایش بسته بود . چشمانش را باز کرد . دید در یک اتاق نسبتا کوچک روی یک صندلی چوبی بسته شده و جلویش یک میز چوبی بود که روی آن یک فانوس روشن بود و تنها منبع نور اتاق بود . یک در آهنی در اتاق وجود داشت. ناگهان یک فرد با یک ردا که با ابریشم خالص دوخته شده بود و صورتش را با یک پارچه پوشانده بود وارد اتاق شد.پشت میز و روبه روی هری ایستاد.

هری گفت : تو کی هستی ؟ اینجا کجاست ؟ برای چی منو به اینجا آورده اید ؟
آن فرد گفت : اینجا زندان مخفی مورتیاناکوییچ است .
- من چرا اینجا ؟
- واقعا هیچی یادت نیست ؟ چیزی از شب گذشته یادت نیست ؟
- چرا یادمه . دیشب کار خواستی نکردم . شب بعد از خوردن شام رفتم خوابیدم چون ظهرش با تیم ریونکلاو بازی داشتیم، بازی سختی بود ولی پس از تلاش های زیاد تونستیم برنده بشیم.
آن فرد که در عرض اتاق قدم می زد گفت : بعدش چی ؟
هری با خونسردی گفت : من چیزی یادم نیست .

صدای آن فرد به نظر آشنا می رسید. هری کمی فکر کرد. بعد گفت: من تو رو می شناسم . تو اسنیپ هستی . درسته خودتی .
آن فرد که اسنیپ بود پوشش را از روی صورتش برداشت و گفت: درسته .
در حالی که دستانش را روی میز گذاشته بود به سمت هری خم شد و گفت : فکر کردی خیلی زرنگی پاتر . زود بگو دیشب توی تالار اشباح سیاه چه کار می کردی ؟
هری گفت : من هیچی نمی دونم و از اون تالار هم خبری ندارم و تو هاگوارتز کسی رو به خاطر ورود به یک تالار زندانی نمی کنند.

- باشه من برات تعریف می کنم .
اسنیپ چیزی را که شبیه یک جام بود و رویش یک مروارید سیاه بزرگ بود را از زیر ردایش در آورد و روی میز گذاشت و با خشم گفت : چیزی از این نمی دونی ؟
هری گفت : نه من تا حالا چنین چیزی ندیدم .
- باشه من برات تعریف می کنم . این اسمش جام زمانه که با این میشه در زمان و مکان سفر کرد. تو دیشب مثل بعضی از شب ها تو خوابگاه نبودی و داشتی تو هاگوارتز می گشتی و اتفاقی تونستی راه تالار اشباح سیاه را پیدا کنی. و به ته تالار رفتی و این جامو برداشتی و پس از خوندن راهنماش سعی کردی امتحانش کنی . اما ما سر رسیدیم و جلوتو گرفتیم . ورود افرادی که جواز ورود را ندارن ممنوعه و جادوگر یا بهتر بگم دانش آموزی که تو هاگوارتز درس می خونه باعث میشه که چوبدستیش نابود بشه و تمام قدرت های جادوگری اش غیر فعال بشه چون این یک میراث گرانبهاست . و کسی بلد نباشه باش کار کنه می تونه جون خیلی آدمو به خطر بندازه چون در مکان های مختلف دریچه های ناپایدار ایجاد بشه . حالا تو مجرم هستی ومجازاتت هم فردا اعمال میشه و تا آخر عمرت حق دست زدن به هیچ چوبدستی را نداری .
هری که مهبوت مانده بود گفت : ولی من چیزی یادم نیست .
اسنیپ گفت : نبایدم باشه چون کسی که دستور العمل این جام زمان را که پدر اشباح سیاه ساخته رو بلد نباشه حافظه اشپاک میشه ، خیلی شانس آوردی که کل حافظه ات پاک نشد.

بعد در حالی که جام را زیر ردایش مخفی کرد بلند گفت : بیایید ببرینش .
ناگهان در باز شد و افرادی که ردا های خاصی به تن داشتند وارد شدند و پس از باز کردن هری از صندلی او را به بیرون بردند. ناگهان هری از خواب بلند شد و دید که سر شب است .
پایان

اینبار واقعا بهتر شد. هرچند که باز هم اشکالاتی داری که وقتی وارد ایفای نقش شدی رفع میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۷ ۲۰:۱۱:۳۴

این انتخاب های ماست که نشون میده واقعا چه می هستیم نه توانای های ما...
«پرفسور آلبوس دامبلدور»


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸

H.K.313


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۹ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۰:۵۱ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
هری صبح یک روز زمستانی رو تخت خواب گرم و راحتش خواب بود ، هنوز مدت زیادی از طلوع خورشید نگذشته بود که ناگهان دستی کوچک شانه او را شروع به تکان دادن کرد. هری بیدار شد . عینکش را به چشمانش زد و دید که دابی جلوی تخت او ایستاده است . هری رو تخت نشست و گفت : دابی چی شده ؟ چرا یک مدت نبودی ؟
دابی گفت : ارباب من از یک زندان فرار کردم . نمی دونم کجا بود اما خیلی ترسناک بود . دابی از اونجا می ترسید.
- ولی برا چی تو رو باید بندازن تو یه زندان ناشناخته ؟
- دابی متوجه شده بود که دراکو مالفوی از افسون ها و طلسم های ممنوع استفاده می کنه . دابی فهممید که اون طلسم ها برای زنده کردن ... زنده کردن ...
هری گفت : زنده کردن کی ؟
دابی گفت : دابی از این حرف معذرت می خواهد اون شخص ول ... ولدمو ... ولدمورت بوده . دابی به اون گفت که این کار ممنوعه ولی اون به دابی صدمه زد . و دابی رو به یک زندان منتقل کرد ولی دابی نمیتونست از اونجا غیب بشه و جای دیگه ظاهر بشه . اما امروز دابی تونست که فرار کنه . دراکو مالفوی و دوستانش دنبال دابی می گردن .
هری گفت : از یک اسلیترین بعید نیست باید جلوشو بگیریم .
دابی گفت : ارباب من می روم .
دابی بشکن زد و غیب شد. ناگهان هری از خواب پرید و فهمید که خواب دیده است.

خیلی سریع سوژه رو پیش بردی. لطفا یک بار دیگه پستت رو بنویس، اینبار توصیفات بیشتری به کار ببر. بذار خواننده به راحتی با حال و هوای شخصیت ها و محیطی که داستان داخلش جریان داره آشنا بشه.
یک نکته دیگه، بین پاراگراف هات دوتا اینتر بزن.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۷ ۱۵:۳۴:۳۲

این انتخاب های ماست که نشون میده واقعا چه می هستیم نه توانای های ما...
«پرفسور آلبوس دامبلدور»







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.