هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۳۰ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲:۱۵ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۱:۲۳ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
آلفرد روبروی کلاه گروهبندی ایستاده بود.
مک گونگال اورا صدا زد:آلفرد جرالد سن
به جلو رفتم و روی صندلی نشستم.
مک گونگال کلاه را روی سر او گذاشت.
کلاه به او گفت:همم هم هوشت خوبه هم شجاعت زیادی داری.
کلاه ادامه داد:خودت کجا رو دوست داری؟

به او گفتم:گریفیندور!!


کلاه گفت:همم

به او گفتم:لطفاً

کلاه گفت:صبر کن و ساکت باش،دارم فکر میکنم.

گفتم:لطفاً خیلی گریفیندور رو دوست دارم.

کلاه گفت:ساکت نباشی،میفرستمت هافلپاف

گفتم:لطفاً،کل خانوادمون گریفیندوری بودن!!

کلاه گفت:حالا که ساکت نمیشی.

کلاه داد زد:هافلپاف

گریه کنان به طرف میز هافلپاف رفتم و روی صندلی نشستم.😭😭😭
لطفا قبول کنید.....

خیلی سریع پیش رفتی. با حوصله بنویس و صحنه ها رو توصیف کن. موقعیت ایجاد کن و توضیحش بده. فقط یه گفتگو بین کلاه و خودت رو نوشته بودی. یه نگاه به پست های تایید شده بنداز، کمکت می کنه.

فعلا تایید نشد.


لطفا برای زدن پست، از گزینه پاسخ استفاده کن. نه عنوان جدید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۰:۲۱:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۲۵ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

مارکوس هیتچین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳:۱۵ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷:۵۰ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
از تهران
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
اسنیپ و اینه
اسنیپ در حال رد شدن از تالار بود
حسی در بدنش به جنبش افتاد او در مقابل اینه ای به بلندی 2 متر ایستاده بود اسمش را می دانست به ان
اینه ی نفاق انگیز می گفتن
رویش پارچه ای تره کشیده شده بود بدون این که بتواند دستش را دراز کرد و پارچه را کشید به درونش خیره شد
او ان جا بود نه در کنارش بلکه در اغوشش مثل همیشه زیبا بود
لبخندی بر لبانش جاری شد
بی اختیار دستش را به سمت اینه دراز کرد
سطح صاف و سردش را حس کرد
صدایی در سرش گفت او انجا نیست این فقط یه خیال است
ولی چه خیال شیرینی
شیرینی که با امدن جیمز به تلخی سم شده بود
جیمز اورا از من گرفته بود او همه چیز را از من گرفته بود
من را دوباره تنها کرد
دلش می خواست ان تصویر واقعی باشد ولی نیست لیلی مرده جیمز هم مرده ولی من هنوز زندم هری هم هنوز زندست
سنگینی رازی که سال ها درون سینه اش نگه داشته بود داشت خفه اش می کرد رویش را بر گرداند نه من نمی تونم در گیر خیالات بشم من باید از اون مراقبت می کردم ولی دیر کردم
برای هری دیر نمی کنم
چشمان هری مثل مادرشه این حرف دامبلدور در سرش می پیچید
من ازش مراقبت می کنم شاید یه روزی فهمید من چه کارهایی در حقش انجام دادم تا اون روز اجازه میدم از من متنفر باشه


خوب نوشته بودی و توصیفاتت هم قشنگ بود. اما چرا از علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول اصلا استفاده نکردی؟ هروقت جمله‌ت تموم می‌شه نقطه بذار یا اگه به جمله بعد مربوطه ویرگول.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۰ ۱۳:۳۶:۳۴


هری پاتر و تخم شانسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۲۴ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲:۱۵ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۱:۲۳ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
شاخدم مجارستانی به گفته ی هاگرید خطرناکترین اژدهای دنیا بود خیلی بزرگ بود و برداشتن تخم شانسی کنارش خیلی سخت بود هری فکر میکرد در ان تخم یه اسمشو نبر وجود دارید .
هری اماده شد و رفت تا با شاخ شاخی مقابله کند و وارد شد.
مالفوی در انطرف زمین به او گفت:مواظب باش پاتی وگرنه یکدفعه اژدها به اسمشو نبر تغییر شکل پیدا میکنع ها . هری یکم ترسید.
او میخواست از ورد جمع اوری استفاده کند و ازرخشش را بطرف خود بکشد.
مسابقه شروع شد.
هری تا وارد زمین شد ، فریاد زد:اکسیو!!!
ازرخشش از داخل قلعه به طرف زمین امد و در دست هری قرار گرفت.
او سوار ازرخش شد و از بالای اژدها گذشت اژدها به بالا پرواز کرد و نزدیک بود هری را ببلعد ولی هری جاخالی داد و اژدها از دهنش اتشی به طول ۸ متر بیرون امد.
هری اژدها را کشان کشان به طرف قلعه برد و برج شمالی قلعه را نابود کرد
اژدها را از قلعه دور کرد وبه دره ی عمیق کنار قلعه برد و اورا در ان انداخت.
اژدها نابود شده بود.
او برگشت و تخم طلا را برداشت و فرود امد.
همه او را تشویق میکردند.
رون به طرف او امد و اورا بغل کرد.

جا داشت خیلی بهتر بشه.
غلط تایپی زیاد داری، لطفا یک بار قبل از اینکه پستت رو بفرستی، از روش بخون.
وقتی دیالوگ هات تموم میشن هم دوتا اینتر بزن و بعد توصیفاتت رو بنویس.
توصیفاتت هم کم بودن به شدت. ازت میخوام که یک پست دیگه بنویسی، توصیفات بیشتری بکنی. چون الان خیلی سریع پیش بردی سوژه رو. وقتی توصیفاتت بیشتر باشه خواننده راحت تر با چیزی که نوشتی ارتباط برقرار میکنه.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۹:۲۸:۳۸

هیچ خوب و بدی در دنیا وجود ندارد،فقط قدرته که وجود داره و اونایی که ضعیف ترن، اونایی هستن که دنبالشن........👑تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۴۱ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

جرالد ویکرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷:۴۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۵۹:۳۸ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 55
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۰


هری با دهان باز به صحنه خیره شده بود. آنجا کجا بود؟ اصلا شبیه شهر نبود. تا چشم کار می کرد، مغازه اطراف خیابان را احاطه کرده بود. و آنها مغازه های عادی نبودند! وسایلی می فروختند که هری تا به حال آنها را ندیده بود. البته آقا و خانم دورسلی هیچوقت او را به بیرون نمی بردند. اما او مطمئن بود که همچین وسایلی در لندن وجود نداشت!

هری از هاگرید پرسید:
- خواب که نیستم؟ اینجا وسایلی می فروشه که من تابحال ندیدم.
- هری، به نظرت من یه خوابم؟

و ضربه ی محکمی به پشت هری زد.

-آخخخخخ!
-اگه خواب بود دردت نمی یومد!
-هاگرید همه چی برام عجیبه! این مغازه ها عادی نیستن.
-هری، هیچکس مثل من توی دنیای شما بزرگ نیست. اینجا هیچکس عادی نیست. همه ی ما یه جادوگریم. و جادوگرا مثل مشنگا نیستن!
- مشنگ؟
- مثل خاله و شوهر خالت! اونا هیچ جادویی ندارن. می خوای همینجوری اینجا وایسی و فقط تماشا کنی؟ بیا هری!

هاگرید دست هری را کشید و او را به میان جمعیت برد. هری به هر کس که از جلویش رد میشد، نگاه می کرد و بعد از خیره شدن به چند نفر، فرق آنها را با آدما(به قول هاگرید مشنگ)فهمید. آدمهای اینجا چوبی در دستانشان داشتند که با آنها کار های جادویی انجام می دادند. اکثریت شنل بلندی می پوشیدند و عجیب تر از همه، سکه هایی بود که به فروشنده می دادند.

هاگرید به هری که با چشم های گشاد شده اطراف را نگاه می کرد، خندید و گفت:
-خیلی چیز ها هست که باید بفهمی. هری من یه کاری برام پیش اومده. این لیستو نگاه کن و وسایلشو تهیه کن. می تونی از بقیه بپرسی. اینم یکم پول.

هاگرید لیست بلند بالایی به اضافه ی هفت سکه ی طلا، چهار نقره و دو برنز به او داد. هاگرید میان جمعیت ناپدید شد و هری را با کلی سردرگمی و خرید تنها گذاشت!

بسیار خوب بود.

قبلا شناسه داشتی؟
اگر شناسه داشتی نیازی نیست مرحله گروهبندی رو طی کنی، یک سره میتونی بری برای معرفی شخصیت.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۹:۲۳:۴۷

Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۲۵ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸

H.K.313


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۹:۴۴ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
هری احساس درد شدیدی در تمام بدنش می کرد . مثل اینکه دست و پاهایش بسته بود . چشمانش را باز کرد . دید در یک اتاق نسبتا کوچک روی یک صندلی چوبی بسته شده و جلویش یک میز چوبی بود که روی آن یک فانوس روشن بود و تنها منبع نور اتاق بود . یک در آهنی در اتاق وجود داشت. ناگهان یک فرد با یک ردا که با ابریشم خالص دوخته شده بود و صورتش را با یک پارچه پوشانده بود وارد اتاق شد.پشت میز و روبه روی هری ایستاد.

هری گفت : تو کی هستی ؟ اینجا کجاست ؟ برای چی منو به اینجا آورده اید ؟
آن فرد گفت : اینجا زندان مخفی مورتیاناکوییچ است .
- من چرا اینجا ؟
- واقعا هیچی یادت نیست ؟ چیزی از شب گذشته یادت نیست ؟
- چرا یادمه . دیشب کار خواستی نکردم . شب بعد از خوردن شام رفتم خوابیدم چون ظهرش با تیم ریونکلاو بازی داشتیم، بازی سختی بود ولی پس از تلاش های زیاد تونستیم برنده بشیم.
آن فرد که در عرض اتاق قدم می زد گفت : بعدش چی ؟
هری با خونسردی گفت : من چیزی یادم نیست .

صدای آن فرد به نظر آشنا می رسید. هری کمی فکر کرد. بعد گفت: من تو رو می شناسم . تو اسنیپ هستی . درسته خودتی .
آن فرد که اسنیپ بود پوشش را از روی صورتش برداشت و گفت: درسته .
در حالی که دستانش را روی میز گذاشته بود به سمت هری خم شد و گفت : فکر کردی خیلی زرنگی پاتر . زود بگو دیشب توی تالار اشباح سیاه چه کار می کردی ؟
هری گفت : من هیچی نمی دونم و از اون تالار هم خبری ندارم و تو هاگوارتز کسی رو به خاطر ورود به یک تالار زندانی نمی کنند.

- باشه من برات تعریف می کنم .
اسنیپ چیزی را که شبیه یک جام بود و رویش یک مروارید سیاه بزرگ بود را از زیر ردایش در آورد و روی میز گذاشت و با خشم گفت : چیزی از این نمی دونی ؟
هری گفت : نه من تا حالا چنین چیزی ندیدم .
- باشه من برات تعریف می کنم . این اسمش جام زمانه که با این میشه در زمان و مکان سفر کرد. تو دیشب مثل بعضی از شب ها تو خوابگاه نبودی و داشتی تو هاگوارتز می گشتی و اتفاقی تونستی راه تالار اشباح سیاه را پیدا کنی. و به ته تالار رفتی و این جامو برداشتی و پس از خوندن راهنماش سعی کردی امتحانش کنی . اما ما سر رسیدیم و جلوتو گرفتیم . ورود افرادی که جواز ورود را ندارن ممنوعه و جادوگر یا بهتر بگم دانش آموزی که تو هاگوارتز درس می خونه باعث میشه که چوبدستیش نابود بشه و تمام قدرت های جادوگری اش غیر فعال بشه چون این یک میراث گرانبهاست . و کسی بلد نباشه باش کار کنه می تونه جون خیلی آدمو به خطر بندازه چون در مکان های مختلف دریچه های ناپایدار ایجاد بشه . حالا تو مجرم هستی ومجازاتت هم فردا اعمال میشه و تا آخر عمرت حق دست زدن به هیچ چوبدستی را نداری .
هری که مهبوت مانده بود گفت : ولی من چیزی یادم نیست .
اسنیپ گفت : نبایدم باشه چون کسی که دستور العمل این جام زمان را که پدر اشباح سیاه ساخته رو بلد نباشه حافظه اشپاک میشه ، خیلی شانس آوردی که کل حافظه ات پاک نشد.

بعد در حالی که جام را زیر ردایش مخفی کرد بلند گفت : بیایید ببرینش .
ناگهان در باز شد و افرادی که ردا های خاصی به تن داشتند وارد شدند و پس از باز کردن هری از صندلی او را به بیرون بردند. ناگهان هری از خواب بلند شد و دید که سر شب است .
پایان

اینبار واقعا بهتر شد. هرچند که باز هم اشکالاتی داری که وقتی وارد ایفای نقش شدی رفع میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۷ ۲۰:۱۱:۳۴

این انتخاب های ماست که نشون میده واقعا چه می هستیم نه توانای های ما...
«پرفسور آلبوس دامبلدور»


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰:۴۶ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸

H.K.313


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۹:۴۴ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
هری صبح یک روز زمستانی رو تخت خواب گرم و راحتش خواب بود ، هنوز مدت زیادی از طلوع خورشید نگذشته بود که ناگهان دستی کوچک شانه او را شروع به تکان دادن کرد. هری بیدار شد . عینکش را به چشمانش زد و دید که دابی جلوی تخت او ایستاده است . هری رو تخت نشست و گفت : دابی چی شده ؟ چرا یک مدت نبودی ؟
دابی گفت : ارباب من از یک زندان فرار کردم . نمی دونم کجا بود اما خیلی ترسناک بود . دابی از اونجا می ترسید.
- ولی برا چی تو رو باید بندازن تو یه زندان ناشناخته ؟
- دابی متوجه شده بود که دراکو مالفوی از افسون ها و طلسم های ممنوع استفاده می کنه . دابی فهممید که اون طلسم ها برای زنده کردن ... زنده کردن ...
هری گفت : زنده کردن کی ؟
دابی گفت : دابی از این حرف معذرت می خواهد اون شخص ول ... ولدمو ... ولدمورت بوده . دابی به اون گفت که این کار ممنوعه ولی اون به دابی صدمه زد . و دابی رو به یک زندان منتقل کرد ولی دابی نمیتونست از اونجا غیب بشه و جای دیگه ظاهر بشه . اما امروز دابی تونست که فرار کنه . دراکو مالفوی و دوستانش دنبال دابی می گردن .
هری گفت : از یک اسلیترین بعید نیست باید جلوشو بگیریم .
دابی گفت : ارباب من می روم .
دابی بشکن زد و غیب شد. ناگهان هری از خواب پرید و فهمید که خواب دیده است.

خیلی سریع سوژه رو پیش بردی. لطفا یک بار دیگه پستت رو بنویس، اینبار توصیفات بیشتری به کار ببر. بذار خواننده به راحتی با حال و هوای شخصیت ها و محیطی که داستان داخلش جریان داره آشنا بشه.
یک نکته دیگه، بین پاراگراف هات دوتا اینتر بزن.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۷ ۱۵:۳۴:۳۲

این انتخاب های ماست که نشون میده واقعا چه می هستیم نه توانای های ما...
«پرفسور آلبوس دامبلدور»


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹:۵۶ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

هیزل استیکنی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴:۰۱ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۱۶:۱۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از نپتون
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 21
آفلاین
تصویر شماره 5:کلاه گروهبندی
توی سر سرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بودم و برای من خیلی جای عجیبی بود چون من یه مشنگ زاده بودم و هیچی از هاگوارتز نمیدونستم.درواقع زندگی ای بیش از حد عادی داشتم.ولی وقتی نامه ی هاگوارتز رو دریافت کردم و فهمیدم خاصم همه چیز عوض شد.این موقعیت فوق العاده ای برام بود و به هیچ وجه نمیخواستم از دستش بدم.انقدر تو رویاهام غرق شده بودم که با صدای پروفسور مک گونگال از جا پریدم
پروفسور مک گونگال:
سال اولی ها به صف بشن و هر کسی که اسمش خونده شد بیاد کلاه رو بذاره.
و بعد شروع به خوندن اسما کرد:جیمز هریس...هیزل استیکنی...هنری نلسون...هیلاری-
با شنیدن اسمم سرمو بلند کردم و با دستپاچگی یه قدم جلو رفتم.ولی وقتی پروفسور اسم خانوادگی«ارسکین»رو به زبون اورد فهمیدم نوبت من نیست،بلکه نوبت دختر کناریم بود.
یه اصیل زاده!
جوری بهش زل زده بودم که انگار یه موجود ماوراطبیعی عجیب دیدم.
حداقل یه سرو گردن از من بلند تر بود و موهای صاف و مشکی بلندی داشت برخلاف من که موهای قرمز و فر داشتم.
راستش زیادی فر.بعد متوجه چشماش شدم .چشمایی داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست توشون زل بزنم.بنابر این وقتی به سمتم برگشت و به خاطر زل زدنم بهم چشم غره رفت همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم به خاطرات پیوست.بنابر این فقط تونستم چشممو به زمین بدوزم و سیخ وایسم.

همینجوری که پروفسور اسمارو میخوند بیشتر ناامید میشدم.اسم من توشون نیست.
-از اولشم اشتباه نامه رو دریافت کرده بودی.
-معلومه که خاص نیستی احمق جون!
-همه ی امیدات پوچ بود
.
ولی یهویی اسممو شنیدم
مک گونگال: هیلاری کروز
با گفتن اسمم از ترس بدنم لرزید. یعنی توی کدوم گروه میفتادم؟
درباره گروه ها تحقیق کرده بودم ولی نمیدونم توی کدوم یکیشون قراره بیفتم.
وقتی به خودم اومدم دیدم هاج و واج زل زدم به صندلی و....
من آخرین نفر بودم.
سریع به سمت صندلی حرکت کردم.میتونستم نگاه خیره ی بقیه رو حس کنم.از این وضع متنفرم!
روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاهو گذاشت روی سرم.

کلاه گروهبندی:
هم باهوشی هم سخت کوش. بفرستمت ریونکلاو یا هافلپاف؟
با شنیدن اسم ریونکلاو خیلی خوشحال شدم.عاشق این گروه بودم بنابراین گفتم:
من ریونکلاو رو بیشتر دوست دارم.
میتونستم لرزش صدامو حس کنم.ولی خوشبختانه کلاه متوجه نشد.شایدم نمی خواست بروم بیاره.
کلاه: ولی به نظر من هافلپاف برات مناسب تره.
نه نه نه.حد اقل این یکی خوب پیش بره.
من: نه لطفا ریونکلاو.
کلاه: چون اصرار میکنی ریونکلاو.
نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.بالاخره یه چیز خوب اتفاق افتاد.
پروفسور کلاه رو از روی سرم برداشت. با لبخندی ترسان به سوی میز مخصوص ریونکلاوی ها حرکت کردم.همشون بهم لبخند زدن و تبریک گفتن.از همون اول عاشق فضای گروه شدم.خیلی خوشحال بودم...البته تاوقتی که متوجه هیلاری ارسکین که بغلم نشسته بود نشده بودم!

داستان جالبی بود. توصیفاتت هم خوب بود.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳ ۱۸:۰۲:۱۹

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفنگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۰۸ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

آلیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹:۱۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۱

بعد از ظهر گرفته و گرمی بود و جادوگر جوان بابت به تاخیر افتادن نتیجه ی مسابقات دچار تشویش و نگرانی شده بود. مدام طول و عرض اتاق رو طی میکرد و از خودش می پرسید: نکنه مدارک ارسالی مشکل داشتن؟ نکنه آدرس پستی رو اشتباه نوشتم؟ نکنه ایده ی من بین هزاران ایده ی دیگه گم شده باشه؟ من که همه ی تلاشمو کردم و تقریبا از سطح مسابقات اطلاع داشتم...


حضور بی موقع جن خانگی، رشته ی افکار جادوگر جوان رو پاره کرد. دابی مثل همیشه گیج و کله پا به نظر می رسید و این بار بوی سبزی و پیاز هم میداد. انگار که حین شستن ظرفا بهش ماموریت داده باشن و سراسیمه جیم شده باشه.

هری گفت: ببینمت دابی! اینجا چیکار می کنی؟ انگار خبر مهمی داری!

دابی تلو تلو خوران جلو اومد و گفت: مشکلی پیش اومده ارباب... دابی می خواست زود تر بهتون خبر بده اما منو به خاطر مشکوک بودن به خبرچینی زندانی کرده بودن. البته اونا حق داشتن. پیشگو حدس زده بود که فردی خونگی در حال بیرون بردن اخباره. اما دابی باید می اومد. اونا نمی دونن که من حرفای دیشب رو استراق سمع کردم.

دابی که انگار از گفتن این اعترافات دچار عذاب وجدان شده بود، دستاشو روی سرش گذاشت و بغض کرد. ماشین حمل زباله با صدایی که سکوت بعد از ظهر رو میشکافت از پایین پنجره رد شد.

هری دستی روی سر دابی کشید و گفت: اشکالی نداره دابی، شرور بودن از نیات ما سرچشمه میگیره نه از اخلاقیات بیخود و غیر منطقی تحمیل شده. حالا نمیخوای بگی برای چی به اینجا اومدی؟

دابی چشمای درشت و منقلبش رو به چهره ی هری دوست و با بغض گفت: اووو ارباب هری شما چه قلب مهربونی دارید... خب میخواستم چی بگم؟ آهان! طلسمی سیاه و مخفی نوشته شده که در حال شارژ شدنه. اون ها قصد دارن فینال مسابقات رو به چالشی طولانی بکشونن. این تصمیم گرفته شده که توی فینال، سه روز و سه شب، تمام افراد زیر نظر گرفته شن و تجسمی از سه فلسفه ی مهم زندگی رو به کمک کاردستی های جادویی ایجاد کنن. اما مالفوی بزرگ قصد داره از این فرصت برای طلسم و ضعیف کردن قوای دماغی رقبا استفاده کنه. باید از روشی برای از بین بردن این طلسم استفاده کرد. دوست شما که در زمینه ی آینه بینی و زبان شناسی تخصص داره، همون که همیشه ساکته و نیمی از موهاش سفید شده قادره ماهیت این طلسم رو شناسایی و راه حل رو ارائه بده. تا دیر نشده برید سراغش. من دیگه باید برم.

دابی با گفتن این حرف، بشکنی زد و بلافاصله غیب شد.
هری لحظه ای با خودش فکر کرد و تنها زبان شناس مورد اعتماد و دوست قدیمیش رو به یاد آورد. گرچه از گرایشات اون به سمت طالع بینی بیزار بود. لباساشو مرتب کرد و به راه افتاد تا پیش از غروب خورشید، به خونه برگرده.

جالب بود.
قبلا توی سایت فعالیت داشتی؟

تایید شد!


مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط aquarius44 در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۲۰:۱۸:۴۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۲۰:۲۸:۲۴

هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


سفری به گذشته
پیام زده شده در: ۱۱:۳۱:۲۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

فلورا کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۱ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۵ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸
از سیاره دارک
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 27
آفلاین
در گوشه ای از حیاط مدرسه هاگوارتز _ جایی که هیچ کس به آن توجه نمیکرد _ نوری درخشید و پس از آن نور کور کننده ، سه پسر ظاهر شدند . آلبوس سوروس پاتر ، اسکورپیوس مالفوی و جیمز سیریوس پاتر .

اسکورپیوس به برسی زمان برگردان پرداخت . و آلبوس درحالی که حیاط را دید میزد به جیمز پرخاش کرد :
_جیمز ، یادت باشه چه قولی دادی . ما گذاشتیم تو باهامون به اینجا بیای ، تو هم نباید چیزی در مورد این سفر به بابا بگی . فهمیدی ؟
و بعد زیر لب گفت :
_درک نمیکنم چرا دنبالمون اومدی ؟
_ اگر کسی بخواد پدر بزرگ و سیریوس بلک رو ببینه ، اون منم . یادت رفته من جیمز سیریوس پاتر هستم ؟ ( روی کلمه جیمز سیریوس تاکید می کند ) حالا میشه بگی چقدر برای دیدن پدر برگمون وقت داریم ؟ و قراره چطوری پیداشون کنیم ؟
اسکورپیوس سرش را از زمان برگردان بیرون آورد و گفت :
_زمان زیادی برای پیدا کردنشون نداریم چون تا ده دقیقه دیگه با پرفسور لانگ باتم کلاس داریم . و احتمالا بتونیم با سوال پرسیدن پیداشون کنیم .

بعد از این حرف ، هر سه پسر به گشتن و سوال پرسیدن از دیگران پرداختند

در طرف دیگر حیاط ، چهار دوست همیشگی ، جیمز پاتر ، سیریوس بلک ، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو _ در حال صحبت درمورد بازی کوییدیچ فردا _از پله ها پایین می آمدند .
اما صحبتشان با حرف پیتر ناتمام ماند :
_مرلین رو شکر که یادم افتید . باید برم و کتابم رو از کلاس معجون سازی بردارم .
ریموس _ پیتر ، صبر کن منم باهات بیام . فکر کنم نقشه غارتگر رو یجایی همون جاها انداختم .

دو پسر از جمع جدا شدند و به طرف دیگر حیاط دویدند . سیریوس درحالی که هنوز به فکر بازی فردا بود ، به دور و بر خود نگاهی انداخت و در طرف دیگر حیاط ، سه پسر هم سن و سال خودش را دید که با سرعت به طرف او و جیمز می آمدند .

وقتی سه پسر به آنها رسیدند نفس نفس می زدند . معلوم بود یکی از آنها خیلی عجله دارد. پسر صاف ایستاد و روبه جیمز گفت :
_تو جیمز پاتری درسته ؟ میشه از روی عینکت تشخیصت داد .
سرش را به طرف سیریوس برگرداند و ادامه داد :
_ تو هم باید سیریوس بلک باشی . مرلین رو شکر . من هم جیم ..... نه ، نه ، هری ، هری ........ دیگوری ، آره هری دیگوری هستم .

بعد هم به طور غیر ارادی خودش را در بغل جیمز انداخت .
آلبوس او را از بغل پدربزرگشان جدا کرد و با دستپاچگی توضیح داد :
_برادرم رو ببخشین . اون خیلی شما رو دوست داره .
دستش را به موهایش کشید و ادامه داد :
_من آلبوس هستم .
به اسکورپیوس اشاره کرد :
_این هم دوستم دراکو داولیش هستش . از دیدنتون واقعا خوش وقتیم .

جیمز و سیریوس که تا الان با تعجب به پسر ها نگاه می کردند ، کمی خود را جمع و جور کردند .
سیریوس _ شما از هاگوارتز هستین درسته ؟ پس چرا ما هیچوقت شما روندیدیم ؟

جیمز پاتر کوچک لبخند بزرگش را جمع کرد و گفت :
_غصه اش خیلی طولانی و .......
اما حرفش با سیخونک اسکورپیوس و نشان دادن ساعت نیمه کاره ماند .
آلبوس با اینکه علاقه مند بود بیشتر آنجا بماند گفت :
_ما باید بریم پدر ...... یعنی آقای پاتر و آقای بلک . خداحافظ .
بعد هم دست برادر و دوستش را کشید و به طرف دیگر حیاط برد . بعد از نوری درخشان از گوشه حیاط سه پسر ناپدید شدند و هم زمان با این اتفاق ، ریموس و پیتر به طرف دوستانشان بازگشتند .

جیمز که فکرش دنبال آن پسر های عجیب بود ، سرش را به طرف دوستانش چرخاند و گفت :
_ پسرا ، نظرتون درمورد اسم هری چیه ؟

عکس شماره 10

ببخشید اینقدر طولانی نوشتم . من معمولا رمان مینویسم و به داستان های کوتاه عادت ندارم .


داستان قشنگی بود. فقط اینکه بهتره توضیحات رو اینجوری ننویسی:
نقل قول:
در طرف دیگر حیاط ، چهار دوست همیشگی ، جیمز پاتر ، سیریوس بلک ، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو _ در حال صحبت درمورد بازی کوییدیچ فردا _از پله ها پایین می آمدند .
در طرف دیگر حیاط ، چهار دوست همیشگی ، جیمز پاتر ، سیریوس بلک ، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو، در حالی که درمورد بازی کوییدیچ فردا صحبت می کردند، از پله ها پایین می آمدند .

و اینکه غصه یعنی غم! اون قصه‌ست!
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

فقط لطفا دیگه برای زدن پست، روی عنوان جدید نزن. از گزینه پاسخ باید استفاده کنی.


ویرایش شده توسط Mitsuha در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۱:۵۰:۵۱
ویرایش شده توسط Mitsuha در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۱:۵۵:۱۴
ویرایش شده توسط Mitsuha در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۱:۵۹:۵۹
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۳:۳۸:۰۷
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۳:۳۸:۴۹
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۳:۳۹:۲۸

Rubina.L


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۵:۲۴:۴۳ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸

سارا کمپستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۲:۵۱ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۵:۲۶:۵۹ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 12

رون در حالی که داشت با فرمون ماشین کلنجار میرفت سعی داشت تا ماشین پرنده را کنترل کرده و از مرگ خود و هری جلوگیری کند؛ به سختی از میان برج های هاگوارتز رد میشد و هری هم سعی میکرد رون را راهنمایی کند.
- مواظب باش... برو اونور... برو چپ، برو راست، برو هر وری دلت خواس...
- میشه خفه شی؟
- یادت نرفته الان بخاطر توی احمق اینجاییم!

«فلش بک»
رون ویزلی دیگر بیست سالش شده بود به همین دلیل میخواست گواهینامه بگیرد تا با هرماینی به ماه عسل برود بنابراین همانند باب اسفنجی وارد ماشین شد و منتظر شد کسی بیاید و ازش آزمون بگیرد که ناگهان هری وارد شد. رون با حیرت گفت:
- عه، هررری! تو اینجا چیکار میکنی؟

هری در جواب رون گفت:
- میخواستم با خواهرت ازدواج کنم ولی ننه باباتون گفتن دخترمون به پسری که کار نداره نمیدیم برای همین اومدم اینجا یه شغل گرفتم که بقیه میان بهم سواری مجانی میدن منم بهشون گواهینامه میدم!
- عالیه.

رون خیلی خوشحال شده بود که دوست صمییمی اش معلم رانندگی اش شده شده؛ حالا گرفتن گواهینامه مانند آب خوردن بود.

- خب، کمربندتو ببند و ماشینو روشن کن.
- باشه.

رون کمربند شلوارش را باز کرد و سپس مجددا آن را بست.
- خب این از این.
-

«پایان فلش بک»

رون و هری آنقدر در حین رانندگی با یکدیگر بحث کردن که رون از کوره در رفت و گند زد به ماشین و ماشین پرواز کرد! به همین سادگی!
ماشین سر و ته شده بود و زیگزاگی حرکت میکرد و رنگ هری و رون دیگر سبز شده بود و هر آن ممکن که بود در ماشین شکوفه بزنند.
رون به سختی دنده را عوض کرد و گفت:
- باید فرود بیایم.
- ولی کجا؟
- نمیدونم، هرجا!

هری کمی فکر کرد سپس گفت:
- دماغ اسنیپ چطوره؟
- عالیه.

رون ماشین را به سمت دفتر اسنیپ روند؛ آنجا پنجره نداشت بنابراین با سرعت به سمت دیوار رفت و بعد... بوم! دیوار دراثر برخورد ماشین سوراخ شد و رون موفق شد ماشین را روی دماغ اسنیپ فرود آورد. با اینکه صورت اسنیپ با خاک کوچه بقلی یکی شده بود اما صدایش شنیده میشد که میگوید:
- پنجاه امتیاز از گریفندور کم و به اسلیترین اضافه میشه!



اگه بده ببخشید دیگه تازه کارم، قول میدم پیشرفت کنم



مطمئنی قبلا تو سایت فعالیتی نداشتی؟
آخه به سبک جادوگران نوشته بودی و اینتر ها رو هم رعایت کردی! اگر قبلا بودی، اطلاع بده که مستقیم بری برای معرفی شخصیت.
حرف دیگه ای نمی مونه جز اینکه، تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۸ ۱۱:۰۹:۰۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.