هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۴:۳۶ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۲۰ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
تصویر شماره ۱۱

هری در اتاق سرد و کوچکش که جز تخت کمد و وسایل خرد و ریزش چیزی جا نمی گرفت ، کنار پنجره ی دلگیر اتاق که نور ماه با تمنا از لا به لای حصار های آهنینش رد میشد، دراز کشیده بود و درحالی که چشمانش به سقف خیره شده بود به یاد آوری خاطرات خوب و بدش در هاگوارتز میپرداخت که ناگهان با صدای پوووف موجودی با لباس های پاره و قیافه ای عجیب در کنار تختش ظاهر شد .

هری تا چند دقیقه وحشت زده به آن موجود خیره شده بود ، بعد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و از او پرسید:

_تو.....تو چی هستی؟


_قربان لطفا آروم باشید من بی آزارم . اسم من دابیه . من یه جن خونگی هستم.

_جن خونگی؟...حالا هرچی اینجا چیکار میکنی؟ با من چیکار داری؟

_قربان لطفا خوب به حرف های من گوش کنید در هاگوارتز خطری شمارو تهدید میکنه امسال به هیچ وجه نباید به اونجا برگردید.

هری با تعجب گفت:چه خطری؟داری از چی حرف میزنی؟

دابی چند قدم به هری نزدیک شد درحالی که با اضطراب به اطراف نگاه میکرد و رنگش پریده بود و از ترس به خودش میلرزید با صدایی آرام و لرزان گفت:قربان بخوام ساده بگم اگر برگردی جونت در خطره و مسلما به فنا میری.

_من دقیقا چطوری میتونم به حرف های تو اعتماد کنم ؟؟؟

در همان لحظه دابی با دمپایی ابری های کنار تخت هری شروع به زدن خود میکند بدون آنکه بداند هری با آنها با سوسک های اتاقش درگیر میشود و بعد از مدتی شروع به آه و ناله با خودش کرد

_دابیه بد چرا مدارک هارو با خودت نیووردی؟


_ جن دیوونه سادیسمی... برگرد به همون جایی که ازش اومدی! ساعت رو نگاه... نصفه شبی اومدی مزاحم بدبختی های من و مهمونی عموم شدی داری چرت و پرت تحویلم میدی؟!

هری روی خودش را برمی گرداند و پتو را روی سرش میکشد و بی اعتنا به وجود دابی و هشدارش به خواب فرو میرود.
هری بدون اینکه بداند در آن شب مرتکب اشتباهی بزرگ شد و در نهایت به فنا رفت.


آخرش یکم مبهم و سریع بود. بیشتر به توضیح نیاز داشت. ولی بقیه توصیفاتت خوب بودن.
به نظرم با ورود به ایفای نقش مشکلاتت برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۶ ۱۳:۴۵:۰۸

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


کارگاه نمایشنامه نویسی عکس ۳
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸

RADMAN.WIZ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۱ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۲:۵۴ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
هاگرید از پیش هری پاتر برگشته و سنگ جادو رو هم با خودش آورده
هاگربد به دفتر دامبلدور میره
اسنیپ:نمیتونم باور کن نمیتونم ۱۱ سال پیش لی لی خودش رو به خاطر اون فدا کرد
دامبلدور: بخوای یا نخوای لی لی رفته و تنها چیزی که ازش مونده اونه
اسنیپ:اون پاتر لعنتی اگه نبود الان لی لی زنده بود
دامبلدور:جیمز پاتر هیچ تقصیری تو مردن لی لی نداشت الان هم این بحث مسخره رو تموم کن هاگرید داره میاد
هاگرید:پروفسور دامبلدور همه کار هایی رو که گفته بودید انجام دادم
دامبلدور:اون رو هم آوردی؟
هاگرید:بله پروفسور بفرمایید
دامبلدور:خوب اسنیپ اون آیینه رو که یادته
اسنیپ:بله پروفسور
دامبلدور:یه پارچه روش بکش و با هاگرید ببریدش پیش اون سگه سه سر تا من بیام
اسنیپ:چشم پروفسور فقط پارچه برای چی
دامبلدور:نمیخوام کسی زیاد توش نگاه بکنه


هاگرید به سمت سگ میرود تا اون رو آروم بکنه و اسنیپ به سمت اتاق آیینه میرود
وقتی اسنیپ به آیینه میرسد بعد از یک دقیقه خیره شدن به آیینه ناگهان از شدت گریه از هوش میرود
دامبلدور اسنیپ را به دفترش میبرد تا با اپ صحبت کند

دامبلدور با عصبانیت میگوید:مگه نگفتم به آیینه خیره نشو
اسنیپ:من نمیتونم بدون لی لی دووم بیارم
دامبلدور:ما درباره این صحبت کرده بودیم تو اگه واقعا لی لی رو دوست داری باید مرتقب هری باشی همونی که میدونی برمیگرده هری با وجود اون نمیتونه زنده بمونه
اسنیپ:اون رفته
دامبلدور:نه،این انگشتر مادر تامه نشونه هایی از یه جادوی سیاه ازش پیدا کردم،اون برای مرگش هم برنامه ریزی کرده
اسنیپ:چه برنامه ای
دامبلدور:هنوز نمیدونم،ولی فعلا باید خرابکاری تو رو درست کنم تا وقتی دانش آموزان تو راهرو ها باشن نمیتونیم آیینه رو جابه جا کنیم حتی به استادان هم نمیشه اعتماد کرد

دامبلدور و اسنیپ به طرف سالن میروند و بقیه اتفاقات هری پاتر و سنگ جادو

جالب و خوب نوشته بودی. منتها اینکه از این به بعد قبل از فرستادن پستت، یک دور از روش بخون تا غلط های تایپیت رو برطرف کنی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۰:۱۳:۲۹
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۰:۱۸:۳۱
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۰:۱۹:۰۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸

S.MALFOY


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۵۵ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
شماره ۸
دامبلدور در دفترش،سر جایش نشسته بود و کتاب میخواند.
در همین حین پروفسور مک گونکال،هری،هرمیون و رون را در دفتر اورد.
مک گونگال گفت:پروفسور دامبلدور،سوروس به این سه تا Tداده.

آن سه تا اشک در چشم هایشان جمع شده بود.

مک گونگال ادامه داد:حالا باید با این سه تا چیکار کنیم،البوس؟

هرمیون گریه اش گرفته بود.

دامبلدور به ارامی گفت:مینروا

مک گونگال با جدیت گفت:بله،البوس؟

دامبلدور گفت:تو که خصومت بین هری و دوستانش رو میدونی،درسته؟
هری هم نزدیک بود بغذش بترکد و زخمش تیر میکشید.
مک گونگال گفت:اره

دامبلدور چیزی میخواست بگوید که یکدفعه جغد سیاهی از پنجره به داخل امد.

به پایش یک نامه بسته بودند.
همه،حتی دامبلدور هم خیره مانده بود.

دامبلدور به طرف جغد سیاه رفت.
نامه ی او را برداشت،بلافاصله جغد پر کشید و رفت.

دامبلدور نامه را خواند.
سپس با کمی جدیت گفت:فکرشو میکردم!
مک گونگال همانطور خیره مانده و به ارامی گفت:چی شده البوس؟

دامبلدور گفت:ولدمورت برامون نامه فرستاده
همه بجز دامبلدور و هری جیغ کوتاهی کشیدند.این اولین باری نبود که تا کسی اسم ولدمورت را میشنید چنین کاری میکرد.


دامبلدور به ارامی گفت:شاید با یه افسون جادوش کرده باشه!

همه به نامه خیره شده بودند.

دامبلدور گفت:مینروا.شمشیر گیفیندور رو برام بیار.

مک گونگال،شمشیر گرفیندور را بدست دامبلدور داد.

دامبلدور،نامه را با شمشیر گریفیندور باز کرد.
آن را بلند بلند خواند:سلام،چطوری ریش پشمکی؟میدونم فکر کردی من این نامه رو طلسم کردم،نچ نچ نچ.من فقط بهت میگم که محفل فلجت رو اماده کن،که میخوام نابودشون کنم،بای بای.

همه خیره مانده بودند،دامبلدور گفت:مینروا،اقای پاتر و دوستانشون رو به خوابگاهشون ببر.

هری فریاد زد و گفت:نه!ما فقط میخوایم بدونیم،که ولدمورت میخواد چی کار کنه؟

دامبلدور گفت:مینروا،گفتم ببرشون خوابگاه.

مک گونگال انها را به طرف خوابگاهشان برد.

چرا انقدر توصیفاتت کم بود؟
و چرا شخصیتارو از حالت منطقیشون خارج کردی؟ ببین ما گفتیم خلاقیت به خرج بدی، ولی نه اینکه شخصیتارو کلا از مرزشون خارج کنی. یه سری از شخصیتا، مثل ولدمورت، دامبلدور، هری، رون، اسنیپ... اینا یه مرزی دارن، تعریف شده ن. بهتره که از اون مرزشون خارج نشن.
و اینکه حال و هوای شخصیت هات رو با توصیف نشون بده. بذار خواننده حالتشون رو درک کنه.
من نظرم اینه که همین پست رو قالب کلیش رو نگه دار، فقط توصیفات بهش اضافه کن و یکم حالت شخصیتارو بیار داخل مرز و تعریفی که دارن.

فعلا تایید نشد.



ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۰:۰۸:۲۹
ویرایش شده توسط S.MALFOY در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۰:۵۲:۳۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

☆Golsa♡


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۲ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ۶
مارتل توی دستشویی نشسته بود و داشت درباره ی اینکه چرا هیشکی نمیاد سراغش تا باهاش حرف بزنه می نالید.
مارتل:
_هییییی!چرا هیشکی نمیاد تا با هم ناله کنیم و از نور خورشیدی ک ب داخل دستشویی میوفته فرار کنیم.کاش اون هری پاتر احمق میمرد تا منم ی همبازی داشته باشم.کاش یکی وارد بشه و بتونم بهش غر بزنم و گریه کنم،هیییییی!
میتل ناله میکرد و بالای دستشویی ها حرکت میکرد و بارها با خوش تکرار میکرد (هری پاتر احمق)و میزد زیر گریه .
______
مالفوی در حالی ک از دست هری فرار میکرد ب دستشویی طبقه ی پنجم پناه برد. شیر آب رو باز کرد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن .
و هریم ک دیگه نتوسته بود مالفوی ر پیدا کنه بیخیال شد و ب خوابگاه خودش برگشت .
مالفوی میدونست هیشکی ب اون دستشویی نمیره ولی هیچی از مارتل نالان نمی دونست پس وقتی مارتل جیغ زد اونقدر ترسید ک ب زمین افتاد
مارتل جیغ زد و گفت:
_هی آقا پسر، اینجا دستشویی دخترونست ت حق نداری بیای اینجا.
یهو انگار ک ب خودش اومده باشه گفت:
_البته خیلی وقته دیگه کسی ب اینجا نمیاد.حالا اینجا چی میخوای آقا پسر.
مالفوی از روی زمین بلند شد و دوباره ب حالت مغرور خودش برگشت و با صدای بلندی گفت:
_ روح احمق.
مارتل متوجه اشکای روی صورت مالفوی شد و سریع ازش پرسید ک چ اتفاقی افتاده.
ولی از مالفوی هیچ جوابی نشنید.
مالفوی توی سکوت اشک می ریخت و مارتل هی ازش سوال می پرسید ک چی شده.
مالفوی ک از دست مارتل عصبی شده بود داد زد:
_ولم کن روح احمق.ت کی هستی اصن. چرا اینجایی؟؟؟میدونی چیه اگر بابام اینرو بشنوه ک ی روح احمق جیغ جیغو توی یکی از دستشویی ها هست حتما عصبانی میشه.
مارتل ک از گستاخی مالفوی اصلا خوشش نیومده بود جیغ کشید و گفت:
_بله معلومه ک ت من ر نمی شناسی اون پدرت هم منو نمی شناسه ولی من ت رو می شناسم ، ت ی احمقی ک الان ی گندی زده و از کاری ک کرده پشیمونه‌و اومده توی این دستشویی تا بتونه راحت گریه کنه.
مالفوی ازش تمنا کرد ک ب حال خودش بزارتش و مارتل ک اینهمه ناراحتی اونرو یکجا دید یاد خاطره ای غم انگیز از خودش افتاد و توی خاطراته خودش غرق شد.
حالا هم مالفوی و هم مارتل دوتایی با هم اشک می ریختندو ب کار همدیگه کاری نداشتن.
مالفوی ب مارتل گفت ک حق نداره درباره ی این موضوع ب کسی چیزی بگه وگرنه کاری میکنه اونرو از مدرسه بندازن بیرون ولی مارتل اصلا ب حرف های مالفوی گوش نمیداد و فقط داشت لحظه ی مرگش رو مرور میکرد.


نــــــــــــــــــــــه! با من همچین نکن! چرا که و به و یه و امثال اینا رو ک ب ی می‌نویسی؟ اینجا که چت نمی‌کنیم بخوای خلاصه‌ش کنی! کامل بنویس لطفا. اینجا داری یه داستان خلق می‌کنی و قواعدو باید توش رعایت کنی. مکالمه روزمره که نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۳ ۱۷:۲۳:۰۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۲۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸

☆Golsa♡


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۲ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
هری روی‌ تخت نشسته بود و شکلات میخورد(این عادت ر لوپین بهش یاد داده بود)داشت کتاب معجون ر میخوند و ب این فکر میکرد ک شاهرگزاده ی دورگه کیه؟
رون:هرییییی،از صبح ک چشمات و باز میکنی کلت ت این کتابه بس کن میخوام باهات حرف بزنم
هری ب حرف های رون گوش نمی داد و غرق در افکار خودش بود.رون با چوبدستیش کتاب ر از دست هری پرت کرد و داد زد :هری من حالم خوب نیست بس کن.
رون برعکس همیشه ک یکم خنگ میزد اعصبانی ب نظر میرسید
هری: چی شده رون
رون:هرمیون دیگه حتی جواب سلامم هم نمیده نمیدونی جریان چیه؟
هری دقیقا جریان ر میدونست ولی چیزی ب رون نگفت و فقط پرسید:چطور
رون با خجالت و کمی گستاخی گفت:نمیگه شاید کسی ک داره بهش کم محلی میکنه عاشقش باشه؟
هری با لبخندی شیطانی گفت :دوسش داری ن عاره دوسش داری
رون فریاد زد:عاره دوسش دارم مشکلی داری .
هری ک ازین فریاد ترسیده بود گفت: خیلی خب حالا.خب چرا ب خودش نمی گی
رون:میترسم
هری:من میرم هرمیون ر صدا میکنم اون میاد پیش ت و بهش همه چیو میگی
رون:ن هری ت این کارو نمیکنی
ولی دیگه دیر بود هری رفته بود و با کمک نقشه هرمیون ر توی کتاب خونه پیدا کرد و اونرو ب اتاق خودشون برد
هرمیون:هری ب نظرت زشت نیس ک از کتابخونه تا اینجا داشتی می کشیدیم
هری با لحن جدی ای گفت:ن اصلا
و بعد از اتاق زد بیرون
رون نزدیک هرمیون رفت تا باهاش حرف بزنه اما نتونست چیزی بگه. ب این فکر میکرد ک خب الان من بگم دوست دارم اونم میزنه ت سرمو میگه گم شم
هرمیون داشت ب رون ک سردرگم ب نظر می رسید نگاه میکرد ولی از قیافشو هیچی متوجه نمی شد.هری از بیرون داد زد:هی هرمیون رون عاشقت شده بهش محل بزار
هرمیون چشماش برق زد و رون این برق ر توی نگاهش دید
هری وارد اتاق شد و رون و هرمیون ر دید ک در سکوت بهم زل زده بودن و قطعا داشتن ب این ک چجوری شروع کنن فکر میکردن.

میتونه بهتر از این حرفا باشه.
اول از همه اینکه عکست مربوط به هیچکدوم از تصاویر این تاپیک نبود.
دوم هم اینکه یه سری نکات ظاهری بگم بهت.
توصیفاتت خیلی کم بودن. پشت سر هم دیالوگ نوشته بودی. زیاد حالت جالبی نداره. خواننده نمیتونه درست با نوشته ت ارتباط برقرار کنه.
وقتی دیالوگ ها تموم میشن و میخوای بری توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن. و دیالوگ هارو هم به این شکل بنویس:
نقل قول:
هری: چی شده رون
رون:هرمیون دیگه حتی جواب سلامم هم نمیده نمیدونی جریان چیه؟

که این دوتا دیالوگ باید اینطوری بشن:
هری:
- چی شده رون؟

رون:
- هرمیون دیگه حتی جواب سلامم هم نمیده نمیدونی جریان چیه؟


و خب... همینا دیگه. منتظرم یه پست دیگه راجع به یکی از تصاویر بنویسی و بیای همینجا.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۳ ۱۰:۰۷:۰۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

بیل ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۴ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
تصویر ۱۱

۱ سال پیش

هری ارام با خود تکرار می کند:فقط همین امسال،فقط امسال
همه به او نگاه می کردند،خیلی ارام در گوش هم چیز هایی می گفتند و بعد می خندیدند یا بعضی اوقات متعجب می شدند.
هری در سال سوم بود و تصمیم داشت دیگر به هاگواتز باز نگردد.همه او را تحقیر می کردند.همه فکر می کردند هری بخشی از ولدمورت‌ است.


۱ سال بعد


دابی در ایستگاه دنبال هری می گردد اما هری آنجا نبود‌
او به خانه ی دورسلی‌ ها رفت تا هری را ملاقات کند

در خانه ی دورسلی‌ ها


ناگهان نوری در وسط اتاق هری به وجود می آید و ناگهان دابی‌ ظاهر می شود
دابی:تو چرا نشستی قطار داره حرکت می کنه
هری:من دیگه هیچ وقت به اون مدرسه بر نمی گردم از اینجا برو
دابی:واقعا فکر نمی کردم آنقدر احمق باشی هری .دامبلدور‌ مرده و الان فقط تو می تونی مدرسه نجات بدی
هری :چی؟؟؟؟؟دامبلدور‌ مرده؟!!!
دابی‌ :انتخاب با خودته
ناگهان غیب می شود

یه چندتا نکته بگم من بهت.
ببین اول از همه یه چیزایی مثل "یک سال بعد"، "یک سال پیش"، "در خانه دورسلی‌ ها" رو بولد یا درشت کنی با ابزار بالای کادر نوشتن پستت.
مسئله دوم اینکه چرا انقدر علامت تعجب و علامت سوال گذاشتی؟ یدونه هم که میذاشتی از هر کدوم جمله به اندازه کافی سوالی و تعجبی میشد.
و اما در مورد سوژه... خیلی خیلی سریع و کوتاه نوشتی. اون تیترهایی که نوشتی رو میتونستی حتی به صورت توصیف بنویسی که خواننده با حال و هوای پستت راحت تر پیش بیاد. انقدر سریع پیش نبر پستت رو هیچوقت.
بهرحال، منتظرتم که یه پست بهتر همینجا بنویسی و برگردی تا تاییدت کنم.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۱۲:۱۲:۵۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۳۸ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۸

☆Golsa♡


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۲ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۱
دابی:ارباب شما نباید جون خودتون رو به خطر بندازید دابی این اجازه رو ب شما نمیده .
هری:دابی وقت نداریم من باید بجنگم برای نجات دادن هاگوارتز برای نجات دادن همه دابی.
دابی:ن ارباب دابی اجازه نمیده.....وااای ببخشید دابی نباید دستور بده آخه دابی ی خدمتکاره
دابی سرش ر ب دیوار میکوبه و فریاد میزنه دابیه بد دابیه بد
هری:دابی باشه باشه عیبی نداره نکن دابی نکن نزن اینطوری نکن دابی
دابی:ببخشید ارباب دابی باید خودشو تنبیه میکرد دابی خیلی بی ادبی کرد.
هری: ن دابی هیچ بی ادبی نکرد دابی سعی کرد اربابش ر از خطر نجات بده
دابی لبخند بزرگی روی صورتش ایجاد میکنه و میگه:ارباب نمیخواد بجنگه ن
هری: می جنگم دابی معذرت میخوام ولی مجبورم این کارو بکنم
روی زانو هاش میشینه دابی ر ب آغوش می کشه و ازش خداحافظی میکنه
دابی حالا نمیتونه،دریچه ی ایستگاه و ببنده یا با انداختن کیک روی سر ی نفر هری رو مجبور ب قبول کردن حرفش کنه دابی هیچ کاری جز اینکه ببینه اربابش ک از دست ارباب قبلیش آزادش کرده داره میره نمیتونه انجام بده
دابی فقط ی جنه،جن ها هیچوقت جدی گرفته نمی شن .
دابی:هرماینی ب نظرت اون بر میگرده آخه دابی خیلی نگرانه
هرماینی:بر میگرده دابی ینی باید بگرده
رون: هری میره تا ولدمورت ر نابود کنه و تا آخر عمر با خوبی و خوشی کناره دوستاش زندگی کنه...با صدای بلند می خنده، داستانی نیست ک بخوام بابتش پول بدم تا کتابو داشته باشم.
هرماینی:بله نیست رون چون ت داری این داستان ر میبینی
و ب رون ک داره آخرین تیکه ی شکلاتش ر داخل دهنش میزاره چشم غره ای میره


پستت در واقع یه سری دیالوگ پشت سر هم بود. سعی کن داستانی رو مد نظر بگیری و پرورش بدی. اتفاقات، صحنه ها و حالت شخصیت ها رو توصیف کن. می تونی با خوندن رول های تایید شده قبلی، بهتر متوجه منظورم بشی. منتظرم با یه پست بهتر برگردی همینجا!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط ☆Golsa♡ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۱:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط ☆Golsa♡ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۱:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۲ ۱۰:۳۷:۵۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلاملold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۱۳ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
تصویر شماره ۷
هری داشت در قدح اندیشه افکار اسنیپ میدید.
پدرش،سیریوس،لوپین،وپتی گورو،اسنیپ،مادرش،انها نوجوان بودند.

پدرش،اسنیپ را جادو کرده بود تا در هوا شناور بماند و مادرش،از اسنیپ دفاع میکرد.
یکدفعه احساس کرد دردی شانه اش را به تنگ اورده و در افکار اسنیپ به بالا میرود و از انجا دور میشود.
لحظه ای بعد خود را در دفتر اسنیپ دید.
او روی زمین افتاده بود و اسنیپ روبرویش بود.
اسنیپ حالت ترسناکی داشت.
بنظر عصبانی می آمد.
اسنیپ گفت:تو به چه جراتی.......
هری گفت:ببخشید!!!
اسنیپ گفت:50امتیاز از گریفیندور کم میکنم
هری گفت:نه،ببخشید،ببخشید
هری از ترس، زخم پیشانی اش تیر میکشید.
اسنیپ:دامبلدور از من خواسته بود که چفت شدگی رو یادت بدم،ولی تو،تو یواشکی افکار منو نگاه میکنی؟
هری از نگاه کردن به اسنیپ خودداری میکرد.
هری گفت:ببخشید!!،کنجکاو شده بودم😟
اسنیپ گفت:تو مثل پدرتی،کنجکاو و گستاخ و احمق
هری فریاد:به پدر من نگو احمق!!!!
اسنیپ هری را هل داد،هری روی صندلی افتاد.
اسنیپ پرسید:چرا فکر میکنی پدرت احمق نیست؟
هری گفت:چون اون از تو قوی تر بود.
اسنیپ گفت:تو فکر میکنی پدرت قوی تر بود،ولی میدونی بقیه چی میگفتند؟بقیه میگفتند،جیمز پاتر و سیریوس بلک فضول ترین آدمایی بودند که هاگوارتز طی ۱۰۰ سال اخیر دیده.
هری گیج شده بود.
اسنیپ ادامه داد:اونا دست دوقلو های ویزلی رو از پشت بستن.
هری نعره زد:خفه شو!!!!
اسنیپ بازوی هری را گرفت.بازوی هری درد شدیدی داشت!،واورا جلوی در ول کرد.ودر همین حال به او گفت:از اینجا گمشو و دیگه برای چفت شدگی نیا و این خاطره رو به کسی نگو.
هری زود از انجا فرار کرد و به سرسرای ورودی پیش رون و هرمیون رفت.
او قصد نداشت درباره دیده هایش به کسی جز لودین و سیریوس بگوید.
او در این فکر بود که اسنیپ هم مانند خودش بوده.
او در دل گفت:مثل الان من با مالفوی،اسنیپ من بودم،مالفوی پدرم.
او در این فکر بود که با سیریوس و لوپین درباره ی پدرش صحبت کند.


لزومی نداره برای هر یه جمله‌ای که می‌نویسی اینتر بزنی، پاراگراف بعد بری و دوباره یه جمله دیگه بنویسی و همین پروسه تکرار بشه. جملات مرتبط به همو تو یه پاراگراف دنبال هم بنویس.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Nicholas.Flamel در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۱۵:۳۱:۱۱
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۱۸:۲۱:۴۹

هیچ خوب و بدی در دنیا وجود ندارد،فقط قدرته که وجود داره و اونایی که ضعیف ترن، اونایی هستن که دنبالشن........👑تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلاملold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۱۳ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
تصویر شماره ۹
تمام بچه ها از امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه باز میگشتند.
چهار پسربچه ۱۵ ساله،یکی از آنها با مو های بلند و مرتب که اسمش سیریوس بود،دیگری پسر نسبتاً بلندی با مو های مشکی و شلخته که اسمش جیمز بود،
سومین نفر پسری با موی قهوه ای روشن که مرتب تر از بقیه بود و روی لباسش یک کلمهPبزرگ بود،اسمش رموس بود.کوتاه ترین آنها،پسری تپل و مانند موش با مو های کوتاه،که لقبش،دم باریک بود.
به طرف زمین جلوی قلعه رفتند.
زیر درختی نشستند.
درباره ی مسابقه ی کوییدیچی که هفته قبل با هافلپاف داشتند،صحبت می کردند.
سیریوس گفت:جیمز،خیلی خوب گوی زرینو گرفتی!
جیمز گفت:آره الدرسانو دیدی از گریه داشت میمرد
سیریوس گفت:من نمیدونم این پسررو برای چی گذاشتن جوینده در حالی که هیچی از کوییدیچ نمیدونه!!
لوپین گفت:شما نمیخواین درستونو بخونین؟
سیریوس گفت:اَه!،حوصلم سر رفت همش درس،درس درس
لوپین گفت:پانمدی،مثلاً امتحان داریا
سیریوس گفت:حوصلم سر رفته،مهتابی میتونی ۳ دقیقه ساکت بشی؟
سیریوس گفت:هی شاخدار،اونجارو نگاه کن!
سیریوس به پسری اشاره کرد.
او پسری نسبتاً لاغر،با مو های چرب و قدی بلندتر از جیمز که بقیه به او میگفتند:سوروس
جیمز گفت:بچها دلم برا دوئل تنگ شده
سیریوس گفت:باشه
آنها به جلو رفتند و در مقابل آن پسر قرار گرفتند.
سوروس تا جیمز و سوروس را دید،دست کرد در جیبش و چوبدستی اش را درآورد،ولی قبل از اینکه او چیزی بگوید،جیمز داد زد:اکپلیارموس
چوب سوروس به هوا رفت و در دست جیمز قرار گرفت.
سوروس گفت:بدش به من!!
جیمز گفت به همین راحتی نیست،باید ۵۰ گالیون ۱ سیکل بهم بدی تا بهت بدم،یا باید ۱ ماه صبر کنی بعد بهت بدم،یا میتونی بزدلانه گریه کنیو بری پیش مدیر😏😏
سوروس فریاد زد:نه!!!!

جیمز فرار کرد و اسنیپ بدنبال او بود.
انها بیش از نصف قلعه را گشتند تا بالاخره اسنیپ،جیمز را گرفت.
چوبدستی اش را از او گرفت و با افسون خشک کننده او را خشکیده رها کرد..


این بار هم توصیف زیادی نداشتی. تقریبا کل پستت دیالوگ بود. مثلا بخش آخر پستت باید خیلی طولانی تر می بود و نیاز به توصیف داشت. سریع تمومش کردی. می تونست قسمت اصلی داستانت باشه حتی. بازم ازت می خوام پست های قبلی که تایید شدن رو با دقت بخونی و به داستان پردازیشون توجه کنی. عجله نکن برای تموم کردنش. با حوصله صحنه ها رو توصیف کن.
منتظرم با یه پست بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


بررسی پست ها ممکنه چند ساعت بعد از زدن پست انجام بشه. نیازی به یادآوری نیست.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۱ ۱۲:۳۸:۰۹


کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

نیکلاس فلاملold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۱۳ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
از پاریس،فرانسه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
آلفرد روبروی کلاه گروهبندی ایستاده بود.
مک گونگال اورا صدا زد:آلفرد جرالد سن
به جلو رفتم و روی صندلی نشستم.
مک گونگال کلاه را روی سر او گذاشت.
کلاه به او گفت:همم هم هوشت خوبه هم شجاعت زیادی داری.
کلاه ادامه داد:خودت کجا رو دوست داری؟

به او گفتم:گریفیندور!!


کلاه گفت:همم

به او گفتم:لطفاً

کلاه گفت:صبر کن و ساکت باش،دارم فکر میکنم.

گفتم:لطفاً خیلی گریفیندور رو دوست دارم.

کلاه گفت:ساکت نباشی،میفرستمت هافلپاف

گفتم:لطفاً،کل خانوادمون گریفیندوری بودن!!

کلاه گفت:حالا که ساکت نمیشی.

کلاه داد زد:هافلپاف

گریه کنان به طرف میز هافلپاف رفتم و روی صندلی نشستم.😭😭😭
لطفا قبول کنید.....

خیلی سریع پیش رفتی. با حوصله بنویس و صحنه ها رو توصیف کن. موقعیت ایجاد کن و توضیحش بده. فقط یه گفتگو بین کلاه و خودت رو نوشته بودی. یه نگاه به پست های تایید شده بنداز، کمکت می کنه.

فعلا تایید نشد.


لطفا برای زدن پست، از گزینه پاسخ استفاده کن. نه عنوان جدید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۰ ۲۳:۲۱:۴۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.