هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹:۱۰ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۵:۳۳:۵۱
از زیر سایه پسر عزیزم
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 67
آفلاین
_نه ...نه ... این تخت خواب مورد پسند ما نیست! وسطش بالا و پایین میرود! انگار فردی را در درونش حبس کرده اند که نفس میکشد! باید بررسی کنیم.

ناگهان لوسیس از آن طرف عمارت خیز برداشت و خود را به سمت لرد پرت کرد تا مانع بررسی لرد بر روی پیرمرد فلک زده شود.

_اممم ارباب... این تخت هوشمنده ...اممم یعنی طوری طراحی شده تا خودشو با بدن فردی که روش میخوابه تنظیم کنه و استخوان ها رو در بهترین حالت نگه داره!

لرد کمی فکر کرد و با خود گفت:
_اگر این تخت واقعا چنین ویژگی داشته باشد... پس برای ما مناسب است و لایق ماست.

با خیال خوش رفت و روی تخت دراز کشید.

لوسیوس و نارسیسا به یکدیگر نگاه کردند و نفس راحتی کشیدند، در همان لحظه که قصد بیرون رفتن از اتاق را داشتند:

بووووووم


لوسیوس و نارسیسا به پشت سرشان نگاه کردند، صحنه دل انگیزی نبود.
پیرمرد فرتوت توانایی تحمل وزن لرد سیاه را نداشت و از فرط پوکی استخوان، دست و پاهایش که بجای پایه تخت استفاده شده بود شکسته و لرد هم در حالی که شست پایش در دهانش فرو رفته بود، نقش بر زمین شده بود.

لرد با هر مشقتی که بود شست پایش را از دهانش بیرون کشید و سرش را بالا آورد تا به لوسیوس و نارسیسا نگاه کند.
آن دو نفر قبل از اینکه لرد نگاهش به آنها بیفتد به زانو افتادند.

_سرورم غلط کردم به جون دراکو قسم اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری بشه... نارسیسا هم فکرشو نمیکرد ارباب...عفو کنید...ارباب شما رو به نجینی قسم از خون خانواده ما بگذرید...ارباب تمنی دارم ... ارباااب!

لرد سیاه خشمگین بود، بسیار خشمگین! اما خسته نیز بود و شکمش هم قار و قور میکرد بنابراین شکنجه خانواده مالفوی را به زمان دیگری موکول کرد.

_شانس آوردید که ما آسیبی ندیدیم وگرنه جفتتان را میکشتیم، جسدتان را هم سر در عمارتتان آویزان میکردیم تا عبرتی شوید برای عوام الناس! در حال حاضر سخت گرسنه ایم؛ یا تا نیم ساعت دیگر غذا و تخت خوابمان را می آورید یا خونتان گردن خودتان! قبل از آن هم شربتی برای ما بیاورید... دهانمان خشک شد.

لوسیوس با خود اندیشید گویا مصیبت او و خانواده اش پایان ندارد.


,I am mother of darkness, mother of most powerful wizard at all times
I am mother of the immortal Dark Lord

.Death Eaters: My children and my great family



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۳۱ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۸:۵۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
اما هنوز به سر خیابان هم نرسیده بودند و پیرمرد فرتوتی سر راهشان سبز شد.
پیرمرد، ریش بلندی تا آن سر خیابان داشت و موهای سفیدش روی زمین کشیده می‌شد.
تنها مشکل، لاغری بیش از حد مرد بود.

-عرضش کلا چهل سانتی متره. اما طولش خوبه، فقط تا شده، صافش کنیم عالی میشه... ببینم عرض ارباب چقدره؟!

لوسیوس حساب سرانگشتی کرد... سپس از سر انگشتانش انتگرال گرفت و آن را با دترمینانش جمع کرد.
-اینقدره!

و مقداری را با دستش نشان داد.

-خوبه... یه ذره روزنامه می‌کنیم توش تا پرتر به نظر بیاد... همین رو بردار بریم!

تنها مشکل این بود که پیرمرد هر از چندگاهی به نحوه برده شدنش اعتراض می‌کرد... که البته نارسیسا آن مشکل را هم با فرو کردن ریش مرد در حلقومش حل کرد.

دقایقی بعد، در یکی از اتاق خواب های خانه مالفوی‌ها، پیرمرد بخت برگشته که با روزنامه پر شده بود، با دست و پاهایی که نود درجه چرخیده بودند تا حکم پایه را ایفا کنند و ریشی فرو رفته در حلق، رو به روی لوسیوس و نارسیسا قرار داشت.

-هوم... خوبه... فقط دماغش ممکنه بره پس کله ارباب. بکنش!

لوسیوس دماغ را کند.

-عالی شد! ارباب رو صدا کنیم تا بیان و نظرشون رو بگن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۵۷ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸

دراكو مالفوى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۵:۲۱ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
لوسیوس به نشانه تایید حرف همسرش سرش تکان میدهد و میگوید : بله راست میگه ارباب ما نمیخوایم اریابمان کمر درد و آرتوروز بگیره بهتره که شما روی زمین بخوابید!
لرد سیاه با قاطعیت از لوسیوس و نارسیسا میپرسد آیا شما مدرک فیزیوتراپی دارید؟
لوسیوس در حالی که سعی میکنه هل نشه میگوید: البته ارباب آنهم از دانشگاه سالازار شریف.

لرد سیاه که از حاضر جوابی لوسیوس اصلا خوشش نیامده کروشیویی نثار او میکند و میگوید:ای بی ادب تا تو باشی دیگر حاضر جوابی نکنی! دستور میدهیم همین الان تخت خوابی از پر قو آماده کنی!


لوسیوس در حالی که از درد کروشیو به خود می‌پیچید.به سختی بلند شد و گفت:چشم ارباب غلط کردم همین حالا تخت خوابی آماده می‌کنیم.
لوسیوس به همراه نارسیسا به طبقه بالا میرود.
لوسیوس و نارسیسا دور اتاق می‌پیچند و سخت سعی می‌کنند ایده ای پیدا کنند که ناگهان اتفاقی فریب می افتد!


لوسیوس برای اولین در یک شب دو بار از سلول های خاکستری مغزش استفاده میکند و میگوید اورکا!اورکا!(یافتم!یافتم!).
نارسیسا با حالتی تمسخر آمیز به او میگوید:حالا نمی‌خواد ارشمیدس بازی در بیاری چه به ذهنت رسید؟


میتونیم از ریش دامبلدور به عنوان پر قو استفاده کنیم!
نارسیسا که از ایده شوهرش خوشش آمده به همراه یکدیگر سمت محفل ققنوس راه میافتند.


JUST SLYTHRIN


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۳۹ سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
-ارباب شما کمردرد مزمن دارین!

لوسیوس طوری با اطمینان این حرفو میزنه که لرد یه لحظه به خودش و کمرش شک میکنه.
-داریم؟ نداریم که! چرا شایعه پراکنی مینمایی مالفوی؟

نارسیسا که چاره ای نداره، به کمک همسرش میشتابه!
-خب الان ندارین ارباب. ممکنه سالازاری نکرده، طی چند سال آینده دچارش بشین. کمردرد مانع انجام مسئولیت های اربابانه تون بشه. حتی نتونین نیم متر حرکت کنین. حتی نتونین دستتونو برای اجرای طلسم بلند کنین.

لرد نمیخواد چیزی مانع اجرای طلسمش بشه. برای همین کمی قانع میشه که در معرض خطر کمردرد قرار داره.
-خب...برای جلوگیری از این خطر احتمالی، هم اکنون رختخوابی از پر قو و گرم و نرم برای ما تهیه نمایید که استراحت کنیم.

نارسیسا تیر بعدی رو شلیک میکنه؛ به این امید که به هدف بخوره.
-کاملا برعکسه ارباب. برای جلوگیری از کمردرد شما باید جای سفت بخوابین. مثلا روی زمین.



چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۰۲ سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی‌ها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن.
مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن.
لرد گشنه‌ش شده و غذا می‌خواد...لوسیوس و نارسیسا تصمیم می گیرن کیف لایتینا رو بگردن. شاید غذایی مناسب لرد پیدا بشه. ولی به این دلیل که نجینی توی کیف لایتینا پنهان شده، موفق نمی شن به کیف دسترسی پیدا کنن.

....................

-خسته کردید...ما را خسته کردید!

لرد سیاه خیلی وقت بود که منتظر غذا بود و حالا میزبانانش به جای تهیه غذا، به شکلی بی معنی لایتینا را محاصره کرده بودند.

نارسیسا و لوسیوس با شنیدن این جمله، با لحنی که موفق نشده بودند شادمانی اش را پنهان کنند، بطور همزمان پرسیدند:
-یعنی... ازصرف غذا منصرف شدین؟

لرد سیاه کمی فکر کرد.
منصرف شده بود؟...خیلی زود به نتیجه رسید و سری به نشانه "نه" تکان داد.
-هرگز! ولی هم اکنون خسته شدیم. می توانیم غذا را کمی به تعویق بیاندازیم. تختخوابی راحت و اتاقی مجلل به ما بدهید که کمی استراحت بنماییم. بعد بر می گردیم سراغ قضیه غذا. اکنون احتیاج به استراحت داریم.

لوسیوس و نارسیسا به هم نگاه کردند.
تختخواب؟
در آن لحظه حتی یک تختخواب هم در کل قصر مالفوی ها یافت نمی شد!



نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



بدون نام
- فِـــــــــس!

موقعی که لوسیوس در حال تلاش بود، سر نجینی از کیف لایتینا بیرون اومده بود و مستقیم به قلاب نگاه می کرد.
- پرنسس! تسترال تو معدتون هضم شد؟ به چی دارین این طوری نگاه می کنین؟

- فِس!

- لوسیــــوس!

چشمان لوسیوس و نارسیسا هم زمان برق زدند. لوسیوس حتی تلاش نکرد قلاب رو از جلوی دید لایتینا پنهان کنه. زیر لب زمزمه کرد:
- تسترال!

نجینی کامل از کیف بیرون اومده بود و تسترال هضم نشده تو شکمش به طور واضحی دست و پا میزد.

نارسیسا پلکاشو چند بار بر هم زد و خودشو بیشتر به طرف نجینی کشید.
- پرنسس بعد غذا مسواک زدن؟

از آن طرف سالن، صدایی به گوش رسید.
- دختر ما بعد از هر تسترال سه مرتبه و نیم مسواک میزنه!

لوسیوس که از پشت در معرض ضربات کیف لایتینا قرار گرفته بود، دستاشو به هم مالید و کمی نزدیک تر شد.
- معدشون چی؟ معدشونو مسواک زدن؟

نارسیسا که از شدت پلک زدن، کمی از روی زمین فاصله گرفته و به پرواز در اومده بود، گفت:
- تا پرنسس یه خمیازه ی کوچیک بکشن، لوسیوس یه توکِ پا میره تو معدشون...یه مسواکی میزنه و سریع بر میگرده!





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۲۲ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
-سلام لا!

لایتینا با صدای نارسیسا که در اثر استرس بلند تر از حد معمولی شده بود، از جا پرید و او هم در اثر استرس کیف محبوبش را محکمتر در بغلش فشرد!
-ترسیدم خب!

نارسیسا لبخندی بسیار ساختگی زد و کنار لایتینا نشست.
-نترس...اومدم احوالپرسی کنم. می بینی که ...مهمون زیاده. فرصت نکردم بهت سر بزنم. خوبی؟ اوضاع خوبه؟

لایتینا از رفتار عجیب و غیر عادی نارسیسا متعجب شده بود.

درست پشت سر دو ساحره، لوسیوس چوب ماهیگیری اش را تنظیم کرد و قلاب آن را به طرف دسته کیف لایتینا پرتاب کرد.

-این چی بود؟

لایتینا برق قلاب را روی هوا دیده بود. نارسیسا فورا مانع برگشتن لایتینا به عقب شد.
-چی چی بود عزیزم؟ چیزی نبود که ...راستی، ازت پذیرایی کردن؟

-نکردن!

-خب...چقدر خوب. دیگه چه خبر؟

لوسیوس عرق ریزان در حال تلاش برای رساندن قلاب به دسته کیف بود.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴:۰۴ چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۴۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 534
آفلاین
نارسیسا و لوسیوس وسط آشپزخونه روی زمین میشینن و خیلی زود نقشه ی جدیدشونو میکشن.

-تو از این ور برو و من از اون ور.

لوسیوس هیجان زده میشه و با خوشحالی همسرشو تشویق میکنه.
-این نقشه بی نظیره. عالیه سیس...همین الان اجراش کنیم.

و در حالی که نقشه رو زیر لب تکرار میکنه، یکی دو قدم به طرف در آشپزخونه برمیداره و یهو متوقف میشه.
کمی فکر میکنه و به طرف نارسیسا برمیگرده.
-ولی...دقیقا برای چی؟ ببین، قسمت از اون ور میرمش رو فهمیدم. خیلی هم به نظرم جالب بود. ولی دلیل و نتیجه ی کار رو متوجه نشدم. وقتی نقشه ای میکشی باید کل جوانبش رو در نظر بگیری. فقط با تعیین مسیر نمیشه به جایی رسید. انسان باید هدف هم تعیین کنه.

نارسیسا سرش رو با افسوس تکون میده.
شوهرش خنگه!
-من از این ور میرم و با حرف زدن، سر لایتینا رو گرم میکنم و تو از اون ور میری و بدون این که کسی متوجه بشه، کیفشو بر میداری. بعد همدیگه رو همینجا تو آشپزخونه میبینیم و کیفشو میگردیم ببینیم چیز مناسبی برای خوردن توش پیدا میشه یا نه...که مطمئنم پیدا میشه. تو کیف لایتینا هر چیزی پیدا میشه.




چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۰۹ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۲:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
لوسیوس هول شده بود! زیادی هم هول شده بود. اما برای نجات جون خودش و نارسیسا هم که شده باید کمی از هول‌شدگی در میومد.
- چیزه ارباب... چیزه... می‌خواستیم براتون غذای دریایی درست کنیم... تازه از آب گرفته...

لرد با نگاهش اشاره‌ای به محیط پشت سرش می‌کنه که لحظاتی پیش قلاب به سمتش پرتاب شده بود.
- و تو اونجا آبی می‌بینی لوسیوس؟

لوسیوس روی دو پاش وایمیسه تا از بالای شونه‌های لرد که قد رعنایی داشت محیط پشت سرو ببینه!
- نیست ارباب؟ مرسی که گفتین و در وقت ما صرفه‌جویی کردین. الان می‌ریم از یه ور دیگه ماهی‌گیری می‌کنیم.

و دوباره در میون بهت و حیرت نارسیسا و البته این‌بار بعلاوه‌ی لرد، قلاب رو جمع می‌کنه، می‌بره پشت سرش و با دورخیزی اونو به سویی دیگه پرتاب می‌کنه.

نارسیسا که وضعیت رو بغرنج می‌دید، سریع جلو میاد قلابو جمع می‌کنه و لوسیوسو به گوشه‌ای هل می‌ده.
- ارباب شما به بزرگی خودتون ببخشینش. حواسم نبود یه قابلمه زدم تو سرش مغزش تاب خورده! یکم دیگه درست می‌شه.

لرد بدون توجه به اعتراض لوسیوس با تردید ابروشو بالا می‌ده.
- ما شک داریم که این از اول هم مغزش بی‌تاب بوده باشه!

لرد بعد از گفتن این حرف می‌ره و به جمع سایر مرگخوارا ملحق می‌شه و لوسیوسو با نارسیسا که شدیدا در حال چشم‌غره رفتن بهش بود تنها می‌ذاره.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۵۰ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۷:۳۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
لوسیوس اون یکی سر قلاب رو هم وصل کرد به چوب ماهیگیری و ساکت و بی حرکت گوشه ای وایساد.

- لوسیوس الان دقیقا چی کار...
- هیسسسس... چرا حرف زدی؟ خب الان ماهی میترسه فرار میکنه. باید از اول بندازم الان.

و در میون بهت و حیرت نارسیسا قلاب رو جمع کرد، برد پشت سرش و با دور خیزی اونو دوباره پرت کرد.

لوسیوس با دقت منتظر موند. کاملا تمرکز کرده بود که ماهی خوبی صید کنه. اون توی ماهیگیری مهارت زیادی داشت و میخواست اینو ثابت کنه. و این کار رو باید با صید مناسب و درشتی که میکرد نشون میداد.

بعد از دقایقی انتظار بلاخره لوسیوس حس کرد چیزی داره قلابش رو میکشه. بنابراین به سرعت شروع کرد به جمع کردنش. ولی قلاب زیاد سنگین شده بود. بنابراین به نارسیسا هم اشاره کرد تا کمکش کنه. اونا هی نخ رو کشیدن و کشیده و کشیدن. تا اینکه بلاخره قلاب به آخرش رسید و لوسیوس با یک جفت چشم قرمز چشم تو چشم شد.

- لوسیوس!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.