هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۱۰ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
#27

ریونکلاو، زندانی آزکابان

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵:۴۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۳۰
از بالای درخت!
گروه:
زندانی آزکابان
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 131
آفلاین
بچه‎های محله‎ی ریونکلاو vs تف تشت

پست پایانی:



بچه محلّای ریونکلاو که نمی دونستن چه سرنوشتی قراره براشون رقم بخوره،

- و.. ایــــن هـم.. تیم بچه محلّای ریونکلاو!

بچه‌ های له و په شده‌ی محله‌ی ریونکلاو، وارد زمین بازی شدن. کاپیتان از زیر سکته دَررفته‎ی تیم، تام جاگسن، سعی می کرد تا اونجا که ممکنه خودشو یه کاپیتانِ موفق، خوش‌شانس، خوش‌اقبال، رو فُرم و خوش‌آتیه به همراه یه تیمِ حسابی تمرین‌کرده نشون بده.

کاری که هرگز توش موفق نبود.

ولی می‌دونست که بازی رو می بره. خیلی خوب می دونست که همین تیمِ درب و داغونش در برابر دیدگانِ حیرت‌زده‎ی جامعه‎ی جادوگری، می‌بره!

چون داور رو با پول بیت‌المالِ وزارت خریده بودن.

اصغر که داشت نوشابه می داد بالا و همزمان با اون، سعی می کرد تعادل خودشو رو جاروی پرنده حفظ کنه، لبخندی زیبا با دندان‌های مسواک نزده و زرد و ایضاً باد گلو با طعم پپسی به عنوان اوشانتوین، به همسرش زد.

زن اصغر آقا چارقدشو صاف و صوف کرد با حالتِ روشو برگردوند تا با ضربه‌ی آکنه از عقده‌ش به کوافل سرخ رنگ، خشمش رو خالی کنه.

بازی رقت‌انگیز اعضای تیم بچه های محله‌ی ریونکاو با سوت های پی در پی داور بازی که به علت سقوت جوزفین از روی جارو، پرت کردن شیشه‌ی نوشابه به سمت سرکاودگان توسط اصغر اقا به علت نگاه حاج‌خانوم به سُر، و در نهایت استفده‌ی غیر قانونی کریس از زور بازوش برای به دست آوردن اسنیچ به پایان رسید و تیم بچه محلّا... از زمین بازی اخراج شد!

- کریس، مگه ما داور رو نخریده بودیم؟
- راستشو بخوای تام من فِک می‌کنم که..

خب، مسلماً یه اشتباهی شده بود! نه؟!

- تام، من فِک کنم اون پدر خوانده بود.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۷ ۰:۰۴:۵۷

تصویر کوچک شده

منتظرشم..منتظرشم تا وقتی که برگرده..



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۵۰ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#26

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۵:۳۸
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 152
آفلاین
تف تشت vs بچه های محله ریونکلاو

پست سوم

.....................................................

تام با چشمانی اشکبار به اعضای تیمش خیره شده بود.
- کاش کریس اینجا بود تا این مشکلم مثل مشکل اولمون حل کنه و...
- آرزوت برآورده شد تام!

کریس با سه کیسه پر از گالیون به سمت تام میامد.
- خب طبق آنالیزای من احتمال پیروزیمون منفی بیست و پنج درصده، بنابراین تصمیم گرفتم پلن دو رو اجرا کنم...

سپس به کیسه های گالیون اشاره کرد و ادامه داد:
- پلن دو یعنی این که میریم داور رو میخریم و تمام! ما پیروز شدیم!

تام لبخند گشادی زد و آماده شدند تا با کریس بروند و داور را بخرند.
...
...

کریس و تام سر میدان شکسپیر ایستاده بودند و بنر ((یک داور ساده خریداریم)) را در دست گرفته بودند.
-چرا هیچکس نمیاد؟ پام خشک شد!

کریس دائم غر میزد و تام همچنان صبر پیشه میکرد. بالاخره مردی سیاهپوش با لیموزین سر میدان ایستاد و چند عدد بادیگارد کریس و تام را از مو گرفتند و در صندوق عقب انداختند.

چند دقیقه بعد کریس و تام روی صندلی مقابل یک مرد با هیبت مارلون براندو نشسته بودند.
- ما برای چی اینجاییم؟
- میدونستم برمیگردید پیش خودم...
- ما جایی نرفته بودیم که!

پدرخوانده رو به آن دو کرد و دود سیگارش را بیرون داد.
- مگه نمیخواستید داور بخرید؟
- اوهوم! شما مشاور داوری مگه؟

پدرخوانده لبخندی نصفه نیمه زد.
- من فقط یکم آشنا دارم.

کریس که عرق روی پیشانی اش نشسته بود با استرس گفت:
- ببینید... ما یه داور میخوایم ترجیحا خانم باشه، و اینکه بتونه حداقل ما رو صد و سی امتیاز جلو بندازه که بتونیم صد و سی به صد و بیست تف تشت رو ببریم!
_ صبر کن ببینم! مگه این سو نبود؟
_ مهم نیست تام.

تام به این فکر میکرد که کریس چقدر دقیق فکر همه جا را کرده بود، او حتی پیش بینی کرده بود تف تشت چند گل خواهد زد. وزیری بود بس دقیق و آینده نگر!

و در همین حین تام متوجه ی نگاه پوکرفیس پدرخوانده نشد.
- هان؟ مگه شما داور دادگاه رو نمیخواید بخرید؟
- داور دادگاه چیه؟ مگه اسم اون قاضی نیست؟

پدرخوانده عصبانی به کریس و تام خیره شده بود و زیر لبی گفت:
- بکشیدشون.

کریس با نیشخند از روی صندلی بلند شد و دستش را بلند کرد.
- تو هیچ کاری نمیتونی بکنی کوچولو...

کریس همچنان دستش را بالا گرفت و منتظر بود، طبق برنامه الان بالگرد وزارتخانه باید یک طناب مینداخت تا کریس آن را بگیرد و با لبخندی حرص درآور پدرخوانده را ضایع کند... اما نقشه موفق نبود و کماندوهای وزارتخانه که برای اولین بار در طول وزارت کریس آدم حساب شده بودند در بالگرد درحال چای خوردن بودند.

کریس لحنش را متفاوت کرد و با چهره ای گربه ی شرک مانند به پدرخوانده خیره شد.
- آقای مهربون میشه ما رو نکشی؟
...
...

چند ساعت بعد کریس و تام با چشمانی بسته وسط بیابان افتاده بودند.
- آخ... بلند شو تام! باید بریم داورو بخریم... تو میتونی! ما نباید تسلیم شیم!
- حالا قیمت پیشنهادیتون چند هست؟

کریس و تام با شنیدن صدای ناشناس چشم بندهایشان را برداشتند.
- هان؟
- من داور کوییدیچم دیگه، با خانواده اومدیم بیابان گردی، داشتم یه کاکتوس رو نگاه میکردم که صداتونو شنیدم!

بعد از چانه زدن ها و بحث های زیاد، کریس بالاخره داور را متقاعد کرد.

- خیالت راحت، شما برنده اید!

کریس و تام با خوشحالی آماده شدند به زمین مسابقه آپارات کنند.
- ما پیروز شدیم! تموم شد تام!

آنها در بازی موفق می شدند؟ خیر! همه چیز درست پیش رفته بود، اما کریس و تام خبر نداشتند داور بازی آنها هم اکنون در رختکن ورزشگاه مشغول پوشیدن لباس هایش بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۴۴:۴۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۴۵:۳۹

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

ارباب میشه به یه جایی سر بزنین؟!


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۲۲ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#25

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۵:۰۶
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 154
آفلاین
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست اول:



تشت رو محکم روی میز جلوی فنریر کوبید!
-بفرمایید تف!

فنریر گری بک از گوشه‌ی چشم نگاهی به ساعت انداخت، نیمچه آهی کشید و گفت:
- متاسفانه هنوز یک دقیقه تا پایان وقت قانونی ثبت نام باقی مونده، تیم شما ثبت میشه.

جن خونگی بعد از دو سه ساعت دوندگی، بلاخره یه نفس عمیق کشید. آخیشی گفت و موهای ملانی فلک زده رو رها کرد. خودش و تیمش از فنریر خداحافظی کردن و به تالار بزرگ هاگوارتز برگشتن. اینیگو خودش رو روی اولین نیمکت خالی ولو کرد و پرسید:
-خب، حالا باید چیکار کنیم؟
- حالا باید دو تا هم تیمی دیگه پیدا کرد!

کادوگان، ملانی و اینیگو هر سه با صورت های پوکر فیس به کاپیتانشون نگاه کردن.
- پس این دو سه ساعت که جون ما رو به دهنمون رسوندی داشتی چیکار می‌کردی؟
- گرگ دم کلفت گفت چهار نفر از اهل جادوگران کافی بود. کریچر شما سه تا رو خر کش کرد، کریچر این کاکتوس رو سر راه از گلخونه‌ی اسپراوت بلند کرد. کریچر وقت نداشت هم تیمی دیگه پیدا کرد، داشت این تشت رو پر از تف کرد!

کریچر این رو گفت و تشت قرمز تفی جلوی رویش رو تکون داد. سایر اعضای تیم محض رعایت احتیاط یک متر عقب رفتند.
اینیگو سوالش رو دوباره پرسید:
- حالا باید چیکار کنیم؟ دو تا بازیکن دیگه از کجا بیاریم وقتی یک هفته دیگه مسابقه است؟

ملانی ادامه داد:
- اینیگو راست میگه. ما اگه امروز هم دو نفر رو پیدا کنیم، چطور قراره تو یک هفته تمرین کنیم و برای مسابقه آماده بشیم؟
- ما باید هم تیمی هایی دلاور با روحیه‌ای مبارز و اهل رشادت پیدا کنیم! رزمندگانی که با ما به جبهه‌ی حریف شجاعانه بتازند!
- شوالیه‌ی کوتوله خیلی هم چرت نگفت

کادوگان برای کریچر پشت چشمی نازک کرد. اما پشت سرش نگاه «دیدین من راست گفتم»انه ای به بقیه‌ی اعضای تیم انداخت.

- خب حالا ما این بازیکن های دلاور رو از کجا قراره پیدا کنیم؟
- حالا اون رو ول کن، این کاکتوسه رو چی شد آوردی تو تیم؟
- خار داشت سرخگون هاشون رو پاره کرد!
ملانی نگاه وارسی کننده‌ای به کاکتوس میمبله میمبوس تونیا انداخت و گفت:
- همچین پر بیراه هم نمیگی ها. برگردیم سر سوال من، هم تیمی از کجا پیدا کنیم؟
- کریچر تونست به وینکی گفت.
- یک جن بسمان است! مرلین کبیر را بیاوریم!
- به نظر من که بیخود توی اهالی جادوگران نگردیم، هر کس که کوییدیچش خوب بوده لابد تا الان یه تیم برای خودش پیدا کرده.
- من میگم به دورمشترانگ نامه بدیم!

سیل پیشنهادات از طرف چهار عضو تیم سرازیر شد، بدون اینکه به نتیجه ای برسه. کاکتوس زبون بسته هم که فقط مشاهده می‌کرد و تکون میخورد. وقت به شدت تنگ بود.

شیش روز به همین منوال گذشت، بگذریم که تو این مدت چهارتا تیم دیگه به لیست رقبا اضافه شدن و باعث شدن کریچر بی‌نوا کلی بد و بیراه از کادوگان بشنوه که الکی به حرف فنریر گری‌بک اونهمه هولشون کرد. بعد ازشیش روز بحث بی ثمر کم کم داشتن نا امید میشدن که یک دفعه‌ای ملانی محکم با پشت دست به پیشونی‌اش زد.
- چه شد به تو فرزند؟
- چقدر ما بی حواسیم، برای پیدا کردن بازیکن کوییدیچ کجا می‌ریم؟
- خب ما هم که داریم شش روزه همین رو می‌پرسیم فرزند!
- نه منظورم اینه که برای پیدا کردن هر چیزی که به شدت نیاز داریم، کجا می‌ریم توی این قلعه؟
- ما چه می‌دانیم فرزند!
- ای بابا! خیلی واضحه! مثلاً هر وقت به شدت بخوایید برید دستشویی ولی وسط طبقه سوم باشید، کجا می‌رید؟

کریچر که چند دفعه‌ای به شدت وایتکس لازم شده بود و گذرش به جای مورد نظر ملانی افتاده بود، دو گالیونیش افتاد:
-اتاق ضروریات!

ده دقیقه‌ی بعد، پنج عضو گروه کوییدیچ تف تشت راهروی طبقه ‌ی سوم رو سه بار با تکرار این جمله توی ذهنشون بالا و پایین میرفتن:
- ما به یک اتاق پر از افراد جنگجو و مبارز برای بازی کوییدیچ نیازمندیم! ما به یک اتاق پر از افراد جنگجو و مبارز برای بازی کوییدیچ نیازمندیم! ما به یک اتاق پر از افراد جنگجو و مبارز برای بازی کوییدیچ نیازمندیم!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۱:۴۷:۳۰

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸:۳۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#24

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۰:۴۳
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 60
آفلاین
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست دوم:



راهروی طبقه سوم-نیم ساعت بعد

-ما به یک اتاق پر از افراد جنگجو و مبارز برای بازی کوییدیچ نیازمندیم! ای بابا پس چرا باز نمیشه؟
-فکرنکنم اتاق باهوشی باشه گوگو. چهارنفر دارن باهم میگن ما به یک اتاقِ آوخ...جنگجو برای کوییدیچ نیازمندیم. چته کاکتوس روانی؟!

کاکتوس ها بااینکه حرف نمی زنند و خاصیت چندانی هم ندارند ولی دل دارند. دل میمبله میمبلوس تونیا هم با حساب نشدن در شمارش ملانی شکسته بود و خار راستش را در پای چپ ملانی فرو کرد و به نشانه قهر برگشت.

اینیگو:
-کاکتوس پشت و رو نداره.

-بازی هرلحظه نزدیک تر می شود و ما اینجا با افراد مجنون و سر به هوا تیم... هی! گشوده شد!

با فریاد آخر سرکادوگان همه از کاکتوس ب سمت دیوار برگشتند. در بزرگی با حاشیه های طلایی در روبروی آنها قرار داشت. همه اعضای تیم با عجله به طرف در رفتند تا قبل از ناپدیدشدن آن وارد شوند. همه جز ملانی که با تعجب و احتیاط به سمت در می رفت!
-من... گفتم اتاقِ پر از افراد جنگجو؟

اینیگو در رو باز کرد، و در کمال تعجب پشتش با یک در دیگه روبرو شد!
- ما این در را می‌شناسیم! در سرکشی‌هایمان به سازمان اسرار این در را دیده‌ایم! زیاد به شخص مبارکتان زحمت ندهید که همیشه قفله!

اینیگو که دستگیره در دومی رو چرخونده بود گفت:
- من که نمی‌دونم توی فضولی‌هات توی سازمان اسرار چی دیدی، ولی این در که بازه. عجله کنید که وقت تنگه!

این بار در اتاق خبری از خرت و پرت و کمدهای مختلف و کلاه گیس های ساحره های روانی که معمولاً توی اتاق ضروریات پیدا می‌شدند نبود. اتاق تم بازی های زامبی کُشیِ ماگل هارا داشت و مه غلیظی همه جا را فرا گرفته بود.
-کریچر مطمئن نبود که درست آمد!
-من اینجارو تو خواب هام دیدم.

اینیگو با هیجان به دنبال نشانه های بیشتر در اطرافش می گشت.
سرکادوگان نیز مانند کارتون ها و با صدای بنگ بنگ پرشی با تابلو اش که زیرش فنری نصب شده بود به اطراف می پرید تا سر و گوشی آب بدهد. تنها ملانی همچنان سر جایش خشک شده بود.
-ام، بچه ها فکرکنم یه اشتباهی شده. انگار به جای اتاق ضروریات وارد دخمه اسنیپ شدیم! اینجا همون جایی نیس که نیاز داریم!... بچه ها؟

حتی بچه ای هم نبود چه برسد به بچه هایی. مه همه چیز را بلعیده بود. از جایی آن طرف تر هنوز صدای بنگ بنگ تابلوی سرکادوگان به گوش میرسید.
-خیله خب، باید زودتر پیداشون کنم و از این خراب شده بیرون بریم. این چیه؟ میمبله، چ خوب که اینجایی!

ملانی برای اینکه همدمی در روز تنهایی و بی کسی اش یافته بود خوشحال نبود، بلکه او ساحره ای بود آینده نگر و با یک سیخونک چوبدستی از چرک میمبله ای ناراضی ردی برای برگشت گذاشت.
ملانی و میمبله رفتند و رفتند و رفتند تا به صدای بنگ بنگ رسیدند اما سرکادوگان را ندیدند. دوتا گنده رو دیدن، یکیش جغد عظیم الجثه ای در حال لی لی کردن بود و دیگری مار بوآیی به هیبت نجینی بود. جغد از مغز صورتی و تپل مپلی بجای سنگ لی لی استفاده می کرد و مار با بی صبری سنگش که قورباغه ای پهن شده بود را با دمش بالا پایین می انداخت.
پس از دقیقه ای مار به فرمت لرد قهقهه ی شیطانی ای زد و باعث شد تا جغد مغز را با دو پر به آن طرف بیاندازد و مغز جلوی ملانی فرود بیاید.
-من مغز تازه ای میخوام! مغز جن خونگی خوب واینمیسته!
-بازم باختی.

-کریچر بیچاره!

ملانی با ترس و لرز به مغزی که جلویش خودشو تو گل می پلکاند نگاه می کرد. میمبله هم سراپا زرد شده بود و هردو در حرکتی پیش بینی شده و هماهنگ یک قدم به عقب برداشتند. بعد دوقدم. سه قدم. همه چیز خوب بود... چهار قدم و تق! خار میمبله میمبلوس تونیا در زیرپایش شکست و مثل تمام فیلم های اکشن و جنایی آدم بدها که دراینجا جغد و مار بودند به سمت صدا برگشتند.

-بدو! نه ندو! اون جغد پر داره.

جغد پردار با پرش کوتاهی به جلوی تازه واردها رسید. ملانی با شجاعت چوبش را درآورد و به طرف جغد گرفت.
-استوپفای!
جرقه های جینگیل وینگیل و درخشانی از چوب دستی درآمد و روی بدنه اش عبارت «در حال اتصال...» و سپس «در دسترس نمی باشد» نقش بست.
-چی؟

-خب خب خب، برگ برنده های من!

ناگهان صدای جدیدی از پشت سرشون به گوش رسید:
-هی هو، مزدور پست، نزدیکتر نیا وگرنه هرچه دیدی از چشم خودت دیدی! اوه به قلمروی من خوش آمدید خانوم محترم. از این طرف.

ملانی و میمبله که هنوز در شوک بودند با عجله به دنبال غریبه ی عجیب که زرهی طلایی نقره ای و پر های سفید زیادی به کلاه خود و شانه اش بود به راه افتادند.

-هنری های قبلی هیچ چیز درمورد ادب و نزاکت به خانم های جوان نمی دانستند. من هنری هشتم هستم، شکننده ی زنجیرها و پدر پسرها، البته هنوز پسری ندارم ولی خب درآینده نزدیک خواهم داشت.

هنری در همین هنگام نکاه خریدارانه ای به ملانی انداخت و ملانی آرزو کرد که ایکاش پیش جغد مانده بود.

آن طرف اتاق ضروریات

-ای سردار دلیر! ای فاتح کبیر و بزرگ مرد تاریخ! من تعریف شجاعت و کاردانی شما را بسیار شنیدم. به شما بشارت میدهم که در بلاد غرب چشم های بیشتری برای کور کردن و کوافل های زیادی برای گرفتن وجود دارند، منت گذاشته و... .

اینیگو:
-به نظرت داره چیکارمیکنه؟

ملازم کناری اینیگو نگاه عاقل اندر جادوگری به او انداخت و گفت:
-همرزم شما درحال تقاضای کمک از سرور برحق ما برای جنگ پیش رویتان است.
-چه جالب، کدوم جنگ؟
-گمان کنم همرزمتان نامش را کویی کیچ گذاشت.
-عجب، اگه ملانی اینجا بود حتما میفهمید چی میگی.

-ما علاقه داریم قلمروی خود را گسترش بدهیم. در آغاز خودم برای سرکشی این بلاد خواهم رفت. اسب مرا زین کنید.

قصر هنری هشتم

-سالیان است که در قلمروی ما اتفاق جدیدی نیفتاده است. صدوچهارمین زنم را هم هفته پیش در سالن بزرگ گردن زدم... .

ملانی در سکوت به وراجی های بی پایان هنری هشتم که حالا زره اش را درآورده بود و شکم گنده اش جلوتر از خودش به دیس های میوه نزدیک می شد گوش می داد. زمان درحال سپری شدن بود و آنها نه تنها بازیکنی پیدا نکرده بودند خودشان را هم گم کرده بودند.
دیس میوه ای شناور از بین میزها به سمت ملانی آمد. دماغ درازی از زیر دیس پیدا بود.
-کریچر؟!
-کریچر از آدم های شکم گنده متنفر بود. اونو یاد ماندانگاس دزد انداخت.
-کریچر مرلین رو شکر که زنده‌ای! اینجا چیکار میکنی بقیه کجان؟
-کریچر اونا رو تو قصر سرزمین کناری جا گذاشت، شاه بدون شکمِ آنجا علاقه داشت تا با ما آمد.
-بپس بازیکن پیدا کردید؟

-بانوی زیبا، با دیس میوه صحبت می کنید؟
-نه نه، داشتم به سخنان پربار تون گوش می دادم... راستش با چیزایی که من از شجاعت و مهارت شما شنیدم، میخواستم ازتون درخواست کمک کنم. سرزمین من پر از حوری و نعمته، اگه شما به ما در بردن بازی فردا کمک کنید، مطمئنم که همه شون دلشون میخوان افتخار ازدواج باهاتونو داشته باشن!

هنری هشتم با تعاریف ملانی بیشتر و بیشتر پف می کرد، تصور پسردار شدن و حوری های زیبا و جدید هوش از سرش برد و سراسیمه اعلام آمادگی کرد. ملانی با خوشحالی به سمت کریچر برگشت.

کریچر هم غرغرکنان دیس میوه را کناری انداخت و همگی به قصر سرزمین کناری آپارات کردند.

دقایقی بعد کل تیم تف تشت با اعضای جدید دور هم جمع شده بودند.

- درست است که دقیقه‌ی آخر دور هم جمع شدیم، ولی مهم اینه که دور هم جمع شدیم! مهم این است که دو تن دلیر دلاور به تیم اضافه کرده و به یاری مرلین حریف را به خاک و خون می‌کشانیم! مهم نیست که تمرین نکرده‌ایم، تمرین مال خردسالان سوسول است! یاران تازه به تیم پیوسته دقت کنید، هدف فقط تار و مار کردن است!
-چه می‌گوید این؟
-منظورش توی بازیه.
-اول باید از اینجا بیرون بریم.

همگی به اطراف نگاه کردند، در اطراف هیچ چیزی نشان از راهروی خروج نداشت. ردپاهای میمبله هم به دلیل به ته کشیدن چرک اش فایده ای نداشتند.
ناگهان اسب آغامحمدخان بو کشید و به طرف چپ رفت، همگی ترجیح دادند از دست سرنوشت پیروی کنند و به دنبالش بروند حتی اگه به انباری پر از یونجه ای برسند.

-اینجا یه در هست.
تف تشتی ها خوشحال از اینکه در خروج را پیدا کردند در را باز کرده و به داخل پریدند.


choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۰۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#23

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۳۵:۴۶
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 29
آفلاین
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست سوم:


دنبال هم تیمی گشتن توی اتاقی که به گمون تف تشتی‌ها اتاق ضروریات بود بقیه‌ زمان باقی مانده تا مسابقه رو حروم کرده بود. تف تشت با صورت هایی خیس از عرق و نفس نفس زنان و زانو و کمر و معده به دست، با عجله وارد ورزشگاه که در بارگاه ملکوتی بود، شدند. درست رو ‌به روی آنها تیم حریف جارو به دست و لبخند به لب برای هوادارانشان دست تکان می‌دادند.

- هی ببینید کیا اینجان! اگر تا چند دقیقه دیگه پیداشون نمیشد قطعا می‌باختن.

با این حرف گزارشگر، همه به طرف این تیم خسته برگشتند. در ورزشگاه به غیر از دختران و پسران و مردان و زنان و فرزندان، خدایان زوپس که در قسمت وی آی پی نشسته بودند و تخمه شکن درحال تماشای آنها و زیر لب غر زدن بودند، حوری های زیبا در حال خواندن آواز و رقصیدن و دیگر موجودات آسمانی که گاهی بر روی صورت و موهای تماشاگران کارهای بد می‌کردند هم، حضور داشتند.

اینیگو سعی کرد تحت تاثیر جو ورزشگاه و تشویق طرفدارن تیم حریفی که وزیر سحر و جادو با وعده و وعید و در مورد بعضی ها با تهدید روی صندلی نشونده بود قرار نگیره:
- خب بچه ها وقتشه قدرت تشت های پر تف رو نشونشون بدیم.

همه سوار بر جاروهایشان منتظر سوت داور بودند درحالی که صدای آن مطمئنا در جیغ و داد تماشاگران و صدای تخمه شکستن زوپسیان و دعوای موجودات آسمانی گم میشد. با آن همه سر و صدا توجه تماشاگرها به آثار یک واقعه ناگوار که داشت کم کم نمایان می‌شد جلب نشد: صورت های مصمم آن شیران غران گریفیندور و چشمان تابان هنری هشتم که به حوری ها دوخته شده بود و آغامحمدخان که با خشم و نفرت به خدایان زوپس نگاه می‌کرد، و کریچری که وسواسش داشت اوج میگرفت به وضوح مشخص نبودند.

سوت داور زده شد، سرکادوگان که از تابلو به دسته‌ی جارو آویزون بود یکدفعه نگاهش به وضع متشنج تیمش افتاد.

کریچر پیر درحال کندن تیغ های میمبله میمبوس تونیای بیچاره بود. کاکتوس بی زبون تیغ های چرک آلودش رو به سمت جوزفین مونتگومری که به قصد حمله نزدیک میشد پرت کرده بود و این کارش باعث عود کردن وسواس کریچر شده بود. جن خونگی همچنان بی اعتنا به بازی وایتکس روی کاکتوس می‌ریخت و فریاد زنان حرف‌های بی ربطی درباره‌ی خانم بلک و درآوردن چشم‌های خواهرشوهرش می‌گفت.

در کمی آن طرف‌تر هنری هشتم با دیدن امکانات ورزشگاه و به فکر تجدید خاطرات جوانی خود همونطور که جارو به دست به سمت حوری های رقصان می‌رفت از خود تعریف می‌کرد و برای حوری ها ژست می‌گرفت. کمی این‌ طرف‌تر هم آغامحمدخان که احساسات قدیمی کشورگشایی درونش زنده شده بود و خدایان زوپس را نمی‌تونست از خود بالاتر ببینه با شمشیری که معلوم نبود از کدام کلاه بیرون کشیده شده فنریر گری بک را تهدید به جنگ می‌کرد. متاسفانه جمع کردن تیم با استفاده از دو تا از بزرگترین خونخواران تاریخ و تمرین نکردن قبل از بازی عواقب ناگوار خودش رو نشون داده بود.

در سمت چپ همه‌ی این دردسرهای جورواجور، ملانی استانفورد و اینیگو ایماگو با شجاعتی بی‌نظیر همدیگر را در آغوش گرفته بودند و با بهت زدگی به اتفاق های دوروبرشون نگاه می‌کردند. از بازیکنان تیم حریف گرفته تا تماشاچی ها و حتی داور با قهقه‌های شیطانی اون ها را با دست به یکدیگر نشون می‌دادند و مسخره می‌کردند.

- ای نادان ها... ای زارت و زورت ها! ای هارت و پورت ها! یقه‌ی خدایان و حوری‌ها رو ول کنید و به میدان نبرد برگردید! ما باید در این جنگ پیروز بشویم!

این ها بخشی از فریاد های پشت سر همی بود که سرکادوگان می‌کشید تا تیم بهم ریخته خود را سر و سامان بدهد اما افسوس که دیگر دیر شده بود و صدای گزارشگر این خبر را می‌داد که آنها این دفعه واقعا باخته اند.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۳۴ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#22

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱:۵۱:۴۰ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 66
آفلاین
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست چهارم (آخر):


فلش بک

بعضی ها اصلا زندگی نمی کنند. تمام عمرشان را صرف پول جمع کردن می کنند برای چیزی که آن را "روز مبادا" می نامند. در واقع، به قدری نگران آینده هستند که حال را از دست می دهند. اینگونه آدمها هرگز از زندگی لذت نمی برند و ناگهان وقتی به خود می آیند که مجبورند از دندان مصنوعی استفاده کنند. نقطه مقابل آدمهایی هستند کلا بیخیال! تام جاگسن عضو دسته دوم بود.

-اینطوری اصلا نمیشه!

متاسفانه از ملاقات دسته اول با دسته دوم اصلا ترکیب جالبی حاصل نمی شود! درست شبیه ترکیب شیر و لواشک می شود. نتیجه؟ اسهال گرفتن! و کریس چمبرز عضو دسته اول بود.

-ببین کریس...الان ساعت چنده؟ آ باریکلا! دو و نیم صبح! دو نیم صبح کله ات تو شومینه اتاقم ظاهر شده و از من توقع نقشه داره!؟ برو استراحت کن...فردا روز بزرگیه! نقشه همونه که گفتم!

کریس سر شعله ور در آتش را به چپ و راست تکان داد.
-نه تام! این کار دیوونگیه! نمیشه همینجوری رفت تو دل هیولا! بی نقشه؟ ما میبازیم...اونم بازی اول رو!
-هی کریس...الان به نظرم تو بد وضعیتی هستی...میگیری چی میگم؟ اینکه اینجوری سرتو کردی تو شومینه...احتمالا تو وضعیت بدی خم شدی و اگه یکی بیاد تو اتاقت...

کریس حرف تام را قطع کرد.
-خفه شو تام...بحث ما سر موقعیت قرار گرفتن من در حال حاضر نیست، سر نقشه توئه.

تام با بیخیالی هرچه تمام یادآوری کرد:
-نقشه ای وجود نداره!

کریس لحظه به لحظه عصبانی تر میشد.
-د آخه چی تو اون کلته؟ نمیشه همینجوری بریم وسط بازی و ببینیم چی میشه؟ آخه کی تونسته که ما دومیش باشیم؟

لبخند گشادی صورت تام را پوشاند. از همان لبخندهایی که ممکن است هنگام مکالمه جدی روی صورت طرف مقابل ببینید و با احساس شدید "کوباندن سر طرف به دیوار آن هم برای چندین بار " مقابله کنید.
-دقیقا! ما قراره اولیش باشیم!

کریس میخواست جوابی دهد اما تام با اشاره دستش او را به سکوت دعوت کرد.
-تمومش کن کریس...من به عنوان کاپیتان این تیم تصمیم گرفتم در لحظه عمل کنیم و مطمئنم این روش خیلی موثر تر از نقشه های بی معنی و پوچه...حالا دیگه برو میخوام بخوابم.

سپس چوبدستی اش را به سمت سر شعله ور کریس گرفت و چند لحظه بعد سر و شعله ها غیب شدند گویی هرگز آتشی در شومینه روشن نشده باشد.

-آخ! گندت بزنن!
سر کریس محکم به قسمت بالای شومینه دفترش در وزارت خانه خورد. در حالیکه چشمانش را از شدت درد محکم به هم می فشرد از جایش برخاست. کمی طول کشید تا درد متوقف شود. نمی توانست نقشه جاگسن را درک کند.مطمئن بود که بازی اول را از دست خواهند داد. این را نمی خواست...نه قابل قبول نبود...به هیچ وجه! کریس معمولا عقاید متعصبانه ای داشت. اما هیچ تلاشی هم جهت اصلاح رفتارش انجام نمیداد. خودش با این قضیه کاملا راحت بود و مشکلی نداشت. اگر میخواست کاری کند یا حتی عضو تیمی بشود می بایست بهترین باشد. به هر قیمتی!

کریس از همه شنیده بود که تف تشتی‌ها هر گوشه و کناره ای و هر سوراخ سمبه‌ای توی قلعه را به دنبال بازیکن می‌گردند. با خودش فکر کرد چقدر طول خواهد کشید تا اتاق ضروریات را به یاد آورند؟ اگه فقط می‌توانست به نحوی در انتخاب بازیکنشان تاثیر بگذارد، به طوری که که جو ملکوتی ورزشگاه آنها را از هم جدا کند...

با سه قدم سریع، کریس خود را به میز کارش رساند. در کشویی را باز کرد و پس از چند لحظه جست و جو، پرتاب کاغذ به جهت های مختلف و نثار کردن کلمات رکیک به زمین و زمان، چیزی را که می خواست یافت: کلیدی که به طرز عجیبی بزرگ و قطور بود. از اتاقش خارج شد. به سرعت قدم برمیداشت طوری ذهنش مشغول بود که حتی صدای قدم های طنین اندازش را هم نمی شنید. چند لحظه بعد در اتاق بزرگ و گردی قرار داشت که در های متعددی دور تا دور آن قرار داشت: سازمان اسرار.
به سمت دری رفت که همیشه قفل بود. کلید را در قفل در فرو کرد ولی آن را نچرخاند تنها کمی به داخل فشار داد. در با صدای تق مانندی باز شد. کریس وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

فردای آن روز

اگر کلمات جان داشتند، کلمه هرج و مرج با دیدن حوادث درون زمین بازی معنای خود را از دست داده جان به جان آفرین تسلیم می نمود.

جمعیتی زیادی در ورزشگاه جمع شده بودند. صدای فریاد ها تقریبا کر کننده بود. اعضای تیم بچه محل سوار بر جارو که حتی فرصت نکرده بودند اوج بگیرند، هفتمین بار سرشان را دزدیدند تا از اصابت وسایلی که طرفداران تف تشت به سمت زمین بازی پرتاب می کردند جلو گیری کنند.

آغا محمد خان با شمشیر سر فنریر را قطع کرد سپس به سوی سایر خدایان حمله ور شد.
-شما خدایان پست...فکر کردین می تونید؟ نمی تونید! مهم نیست چی رو حتی بتونید وقتی ما اینجا باشیم یعنی نمی تونید! اراده ما، شاه شاهان بر آنست که تنها ما بتوانیم و بس!

سپس مشغول کشتار شد. عطش شدیدش به خون هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد گویی در باتلاق
و می رفت. هرچه خدایان بیشتری کشته می شدند، خدایان دیگری اضافه می شدند. اما آغا محمد خان طوری غرق در لذت خون ریزی بود که متوجه این نکته عجیب نشد.

در سوی دیگر هنری هشتم مشغول بازگویی خاطراتش به حوریان بود:
-اون زمان های قدیم ما تو فرانسه اژدها داشتیم...یادمه سه تاشونو رو با یه ضربه شمشیر سر بریدم...اون موقع جوون تر بودم...هنوز این شکم گنده رو نداشتم موهامم نریخته بود.

یکی از حوری ها نخودی خندید و گفت:
-نه بابا...الان خوبی! الان خیلی خیلی بهتری!
هنری هشتم با شنیدن این حرف دچار احساسی شد گویی از زمین بالا می رود و در ابرها سیر می کند!

کریچر هم بیخیال گوی زرین شده بود و به جان گیاه بیچاره افتاده بود.
-خانم بلک همیشه به کریچر گفت چشمای خواهر شوهرش شبیه چشمای وزغه! برای همین کریچر خیال کرد تونست با خار های کاکتوس چشمای خواهر شوهر بانو بلک رو درآورد تا بانو مخ شوهر خواهر شوهرشو زد و بعد...

کریچر ناگهان حرفش را قطع کرد و از جارو سقوط کرد محکم به زمین برخورد کرد سپس سرش را بارها بارها به زمین کوبید.
-کریچر نباید اینو میگفت! کریچر اسرار بانو رو نباید فاش کرد! کریچر جن بد! کریچر جن بد! کریچر جن بد!

سر کادوگان عنان از کف داده بود و سیل ناسزاهایش را حواله‌ی هم تیمی‌ها، تیم حریف، خدایان زوپس،خدایان مصر، شیاطین، گیاهخواران، حوریان حاضر در ورزشگاه، جنبش اجنه، کل خاندان قاجاریه و ارواح خاک فنریر گری‌بک می‌کرد. ملانی و اینیگو کلا بیخیال مسابقه شده هردو در صندوق بلاجرها پنهان شده بودند تا از سیل لنگه کفش‌های تماشاچیان که به سر و صورتشان میبارید در امان بمانند.

گزارشگر در میکروفن جادویی فریاد زد:
-برای بار دویست و سی و هفتم...تیم تف تشت به زمین احضار میشه!

اما اعضای تیم تفت تشت که به جز کادوگان هر کدام در قسمتی از ورزشگاه درگیر و یا پنهان شده بودند، اعتنایی به گزارشگر نمی کردند. بالاخره در میان فریاد اعتراض طرفداران تف تشت، بچه محل های ریونکلا به عنوان برنده انتخاب شد.

جاگسن به آرامی به پشت کریس ضربه زد.
-خب دقیقا منظورم همچین چیزی نبود ولی خب...کی به کیه...به این سادگی بردیم!

کریس به لبخندی اکتفا نمود. نقشه اش به درستی اجرا شده بود. کریس چمبرز اولین وزیر سحر و جادو بود که به ارتباط بین اتاق ضروریات و اتاق نگهداری موجودات روان پریش در سازمان اسرار پی برده بود...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۰۱:۴۴
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۱۴:۲۵

تصویر کوچک شده

وایتکس!


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹:۲۷ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#21

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۱:۱۸
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 135
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو vs تف تشت
پست دوم

....................


تمرین یکی مونده به اخر - زمین تمرینی ریون - صد کیلومتری ورزشگاه

تیمِ تازه تشکیل شده‌ی تام اینقدر داغ و تنوری بود که حتی اعضای تیم همدیگه رو نمی‎شناختن، حتی از همه بدتر اینکه تیم با اعضای ماگل کامل شده بود و این یعنی همه باید شاهد توضیح خسته کننده‎ی قواعد کوییدیچ به ماگل ها هم باشن. بماند اینکه آشنایی ماگل با چوب جارو، خودش کم ِ کم سه روز رو شاخشه.

- خیله خب، همه توجه کنن! ما وقت زیادی نداریم...
- وقت؟ وقت کممله پل کابدی میباچد که به جای زماش به کال...
- جوزفین؟! می‌شه از خودت صدا در نیاری؟! من دارم از استرس می‌میرم ولی تو ما رو مسخره می‌کنی؟!

جوزفین اما در این لحظه نه تنها به آدم های جُک و مسخره‌کن شباهت نداشت، بلکه مات و مبهوت به بقیه نگاه می‌کرد!
-من نبودم تام! یعنی صدا از همین‌جا بود، ولی مال من نبود.

تام با نگاهِ "آره جون عمه‌ت! " ـی که به جوزفین انداخت، به صحبت های خسته کننده اش ادامه داد.
-ما از تاکتیک جدید و به‌روزِ...
-تاکلیک؟ تاکلیک از جلمه شیله های همالنگی، دفا، حلمه و به طول کل استلاتاجیک میبالد.
-جوزفیــــــــــــن! اصلا پاشو برو بیرون به این دو تا ماگل جارو سواری رو توضیح بده! اَه!

بعد از خروج جوزفین و اصغر و خانومش، تام دستشو رو شونه‌ی ریموند گذاشت و با حالتی مضطرب گفت:
-ری، می‌دونی که همه‎ی امید تیم به توئه، اگه امشب مثل تمرینای قبلی آماده باشی امکان نداره گل بخوری، ناامیدمون نکن.
-هه! تام! می‌دونی که من چه قدر اماده ام! تو به جای نگرانی در مورد من باید نگران اعضای غایبمون باشی.
-غایب؟ غایب اصولاً به معنی عدم حضور بوده و کاربرد دیگری ندارد.

تام و ریموند هر دو متوجه کتابی شدن که درست روی صندلی جوزفین له و لورده شده. تام هنوز خیره به کتاب نگاه می‌کرد.
-ری، می‌دونم که می‎دونی این کتاب عضو جدید تیممونه!
-و تو هم می‌دونی که الکی سر مونت داد زدی و صدای مسخره‌ای که میومد از این کتاب بود.
-مسخره؟ مسخره...

تام قبل از این که کلمه دیگه ای از زبون کتاب بشنوه سریع روش نشست و رو به ریموند کرد.
-ری، توجیه کردن ایشون با من، شما به تمرینت برس.

اینبار بعد از خروج ریموند، تام که تازه متوجه شده بود منظور ریموند از غایب های تیم چی بوده، سکته‌ی ناقصی کرد و هم‎زمان با عملیات سکته با کریس تماس گرفت.
-کریس!
-نه... اون‌جا نه... یواش.. یواش... هـو! آروم!... بله؟!
-کریس چه غلطی داری می‌کنی؟! مگه تو با من نیومدی سر تمرین؟! یهو کجا غیبت زد؟!
-تام، الان نه، من تیم رو برات بستم، دیگه تمرینو بیخیال کلی کار ریخته سرم، خودمو برای بازی می‌رسونم نگران نباش.
-برای بازی؟ منو مسخره کردی؟
-بیـــب...بیـــب...بیـــب...

سکته‌ی ناقص تام هم کامل شد و جان به جان آفرین...

-جناب راوی اجازه بده! چی چیو جان به جان آفرین...؟ من سه ترم زیر دست یه خانوم دکتر خنگه بودم، الان جوری احیاش میکنم که کیف کنی.

بیرون رختکن - سر تمرین

ریموند با خیال راحت لمیده بود روی چوب جارو و با یه پای آویزون و چوب کبریتی زیر لب وسط دروازه اصلی، منتظر کوافلی بود که زن اصغر باید شوت می‌کرد.
-دِ بزن دیگه، حوصله‌مون سر رفت!
-می‌خوام بزنم، نمی‌شه، نگران آقامونم، نگاش کن قربونش برم چه‌جوری اون بلوند ها رو می‎زنه، آخ الهی قربونت برم اصغر.
-بِلوند؟ اونا بلوجرن، بلوجر. ولی تو کاری به اصغر نداشته باش ضربه‌تو بزن.
-اصغر آقا!
-باشه خانومش، اصغر آقا، حالا می‌زنی یا نه؟
-نه.
-فک کن کوافله اصغره.
-اِوا خاک به سرم زبونتو گاز بگیر!
-فک کن اصغره، ولی تو بقالی داره با زنای همسایه گل می‌گه گل می‌شنُفه.

تحریک ریموند جواب داد، زن اصغر آقا با دورخیزی وحشتناک چنان ضربه‌ای به اصغر که نه، چنان ضربه‌ای به کوافل زد که از صدای برخورد بلاجر با چوب تام هم بلندتر بود!

کمی بالاتر از ریموند و زن آقا اصغر، تام که بالأخره سر پا شده بود مشغول آموزش به اصغر بود، انگار همه چیز داشت درست پیش می‌رفت، اصغر جوری به بلاجر ها ضربه می‌زد که انگار داره بار هندونه‌ش رو خالی می‌کنه.

نگرانی تام در مورد کریس هم کم‌کم داشت تموم می‌شد، کریس هر چند زیاد از حد درگیر وزارت بود، ولی بی‌شک بهترین جستجوگر هاگوارتز بود، حتی نداشتن تمرین هم نمی‌تونست ضربه‌ای به بازی کریس بزنه!

تام با نگاهی به اوضاع دروازه و مهاجمش، یعنی زن اصغر و ریموند حتی از قبل هم امیدوارتر شد، ریموند هیچ توپی رو مهار نشده رها نمی‌کرد، و زن اصغر هم با چنان انگیزه‌ای به کوافل ضربه می‌زد که تام تا حالا ندیده بود.

جوزفین و کتاب آشپزی هم که توی سرعت با هم کورس گذاشته بودن و دور تا دور زمین رو سریع‌تر از هر موجودی زیر جارو گذاشته بودن.

تام نفس راحتی کشید و به بیلبورد تبلیغاتی ورزشگاه تمرینی‌شون تکیه زد تا از تلاش تیم لذت ببره. انگار هیچ چیز نمی‌تونست جلوی این تیم قدرتمند رو بگیره.

تام با فریادِ "آرررره..! همینــــــــــه! " مشتی به بیلبورد کوبید تا خوشحالی خودش رو نشون بده، اما...

بیلبورد درب و داغون از جاش کنده شد و به کتاب آشپزی که داشت از پشت بیلبورد رد می‌شد تا از جوزفین سبقت بگیره برخورد کرد، کتاب پاره‌پاره شد و هر صفحه‌ش به گوشه‌ای پرت شد، از قضا یه صفحه‌ش از جلوی اصغر رد شد و فریاد زد:
-غیرت؟ غیرت هنگام ارتباط دوستانه و صمیمی دیگران با خانوم شما اتفاق می‌افتد.

در همین لحظه، زن اصغر که اولین کوافل رو از حلقه‌ی دروازه رد می‌کرد، سخت مورد تشویق ریموند قرار گرفته بود و این صحنه‌ای بود که اصغر قبل از ضربه به بلاجر دید؛ پس با تمام قدرت بلاجر رو به سمت ریموند زد.

ریموند که هنوز داشت دست می‌زد انگار که توپ جنگی بهش زده باشه، ناگهان مورد اصابت بلاجر قرار گرفت و به تیر دروازه خورد و از جارو به پایین پرت شد. زن اصغر که داشت از تعریف ریموند کیف می‌کرد با لحنی تهدید‌آمیز به اصغر گفت: «من تو رو میکشم!» و با بعد با جمله‌ی "قهــــــــرم! :noachL" رفت تا به ریموند برسه. تام که مات و مبهوت به تار و مار شدن تیمش نگاه میکرد از عصبانیت چوب دفاعش رو پرت کرد که... بله، چوب بی‌شعور جوزفین رو مورد اصابت قرار داد.

تمرین آخر

تام اینبار هم درست مثل دفعه‌ی قبل که با ناامیدی توی رختکن صحبت میکرد بود با این تفاوت که وقتی تمرین شروع شد...

ریموند، دروازه‌بان شجاع و نفوذناپذیر:

با شاخ های شکسته شده و بدنی سست و لرزان و هراسان از کوافل، به جای دفع کوافل پشت تیر دروازه قایم می‌شد.

جوزفین، مهاجم و پاسور تند و تیز:

با دو دست و سر شکسته عملاً فقط توانایی نشستن روی چوب جارو رو داشت، نه چیز دیگه‌ای.

کتاب آشپزی، مهاجم پر حرف و خوش تکنیک:

هنوز چند ثانیه‌ای از سوار جارو شدنش نمی‌گذشت که باد تمام صفحات چسب کاری شده‌ش رو با خودش برد.

اصغر و زنش، مدافع و مهاجم عالی و تازه تیم:

با پرهیز از نگاه کردن به همدیگه و قهری نارنجی، عملا مثل بچه های دوساله بازی می‌کردن.
کریس، جستجوگر برتر هاگوارتز:

در حال حاضر خبری از بازیکن موجود نیست.

تام، کاپیتان کم‌شانس تیم:

در حال مشاهده‌ی تیم متزلزل و داغون خودش میره که سکته‎ی دوم رو داشته باشه.


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۴۴:۰۸
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۵۲:۵۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۳۵:۲۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸:۰۵ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#20

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۸:۲۹
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 448
آفلاین
بچه های محله ریونکلاو vs تف تشت

پست اول


.....................................

کریس پایش را روی میزش گذاشته بود و در خواب ناز بود که ناگهان تام وارد شد.
-امروز مسابقس!

کریس با جیغ تام از روی صندلی به هوا پرتاب شد و کله اش به سقف خورد.
-آخ...نمیتونی عین آدم وزیر مملکتو از خواب بلند کنی تام؟!

تام با استرس دور اتاق میچرخید.
-تو این چند روز هیچکاری نکردیم...فرصت آخره! بدبخت میشیم... میدونی چی شده؟ میدونی چقد کار نکردیم؟ میدونی آماده نیستیم؟ میدونی...
-تام!

کریس سعی کرد با یک فریاد تام را به خودش بیاورد، اما موفق نبود.

-داشتم میگفتم...میدونی بازیکن نداریم؟ میدونی بازیکنایی که داریمم آماده نیستن؟ میدونستی من و تو هم که اینجا نشستیم آماده نیستیم؟ میدونستی جارو نداریم؟ میدونستی بازیمون تو ورزشگاه بارگاه ملکوتیه؟ میدونستی اونجا مرلین و حوری موری هست؟...

بعد از بیان همه ی ((آیا میدانستید؟)) های جذاب تام و گشودن در های حقیقت بر روی کریس توسط او، آبدارچی وزارتخانه آب قندی برایش آورد.

-آخ...کریس...میدونستی که...
-تام تام! بخدا میدونم همه چیو! درستش میکنیم خب؟ فقط دیگه بس کن!

کریس این را گفت و روی تخته لیست کارهایی که باید میکردند را نوشت.
-خب...اول باید بازیکن جذب کنیم...چندتا میخوایم تام؟
-سه نفر، سه تا بازیکن مشتی!

البته بعد از رد شدن درخواست تلفنی کریس از بازیکنان تیم های ملی بلغارستان و ایرلند، تام فهمید اگر بازیکن ها مشتی هم نباشند مشکلی پیش نمیاید.

-خب معیارمون رو باید ساده تر کنیم... آدم باشن؟

کریس سری تکان داد و برای پیدا کردن چند آدم از وزارتخانه خارج شد.
...
...
ساعت ها از شروع جستجوی کریس میگذشت و در کمال تعجب هنوز آدمی در سطح خیابان رویت نشده بود، یعنی آدمی که درخواست آنها را بپذیرد رویت نشده بود. آفتاب مستقیم توی پیاده رو میتابید و کریس تشنه بود...
-بقالی!

کریس به طرف بقالی دوید و وارد شد.
-سلام آقا، یه آب معدنی...

ناگهان چشمان کریس برق زد و مردی با سیبیل کلفت و چشم های گنده را در مقابلش دید. این همان فرد طلایی بود...
-شما میای تو تیم کوییدیچ ما؟
-کوییدیچ؟

کریس همان لحظه فهمید قانون رازداری را به عنوان شخص وزیر نقض کرده و دارد با یک ماگل درمورد کوییدیچ صحبت میکند...اما چاره ی دیگری نداشت!
-یه بازیه دیگه!مثل فوتبال! اگه بتونی دو نفر غیر خودت جور کنی...
-کجا میریم؟چمن داره؟ میشه توش کباب زد؟ شماله؟

از سوالات مرد مخصوصا سوال آخر میشد فهمید که وی یک ایرانی اصیل است!

-خب چمن که داره... کباب و مطمئن نیستم... و اینکه شماله لندنه! اعضای تیم کیان؟
-من و همسرم و اون یکی!

کریس پوکرفیس به مرد خیره شد.
-خب...اسم شریفتون؟
-اصغر بقال!
-اسم شریف همسرتون؟
-زن اصغر بقال!
-

کریس سعی کرد برای تام و اعضای تیمشان هم که شده مغازه را ترک نکند.
-اسم شریف فرزندتون؟
-فرزند؟ فرزند نداریم که!
-چی دارید پس؟حیوون خونگی؟
-کتاب خونگی داریم! کتاب راهنمای آشپزیه، البته من که فک نمیکنم به درد بخور باشه، فقط حرفای فلسفی میزنه و زن ما هم پیشرفتی در آشپزی نکرده!

کریس لیست اعضای تیم را کامل کرد و شماره تلفن اصغر بقال را گرفت.

...
...
بعد از اینکه کریس به وزارتخانه برگشت، سعی کرد مسئله را برای تام بازگو کند.
-میدونی، یکم معیارهامون رو ساده تر کردم و بازیکن گرفتم!
-جدی؟معیارو عوض کردی؟
-خب آره...معیارمون آدم بودن بود دیگه؟ یکیشون آدم نیست، کتابه!

کریس این را گفت و سعی کرد در مقابل نگاه پوکرفیس تام قرار نگیرد.
-خب یکی از بدبختیا حل شد و الان میتونیم بریم با بچه ها تمرین کنیم!

و دست تام را گرفت و دوتایی به رختکن کوییدیچ ریون آپارات کردند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۳۰ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
#19

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
تف تشت
VS
بچه های محله ریونکلاو



زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر

داوران:
فنریر گری بک
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه توپچی های هلگا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴
#18

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۹:۴۸ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
نتیجه بازی تراختور زرد با گویینگ مری ( ورزشگاه توپچی های هلگا)


تراختور زرد:
* آریانا دامبلدور: 98.9
* وندلین شگفت انگیز: 97.7
* رز زلز: 93.1

امتیاز تیم: 96.1
امتیاز هماهنگی پست ها: 17


گویینگ مری:
آیلین پرنس: 87.4
اورلا کوییرک: 82.8

به دلیل به حد نصاب نرسیدن تعداد پست ها، این تیم بازنده می باشد.

برنده مسابقه: تراختور زرد
صاحب گوی زرین: تراختور زرد



? so what







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.