هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۱۰ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵:۴۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۸:۰۷
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 153
آفلاین
خانه‌ی درختی جوزفین-شب هالووین

- خب، اینم از این!

آخرین پیاز کدوتنبلی هالووین هم آماده و کنار کدوتنبل‌های دیگر گذاشته شد.

- جوز! جوزی! باباجان، تموم شد؟
- بعله! آخریش بود!
- هزار آفرین باباجان. می‌گم وین و هافل بیان کدوتنبل‌ها رو بار بزنن ببرن تو.
- چَش!

رهبر سرد و گرم‌ چشیده و پیر محفل، دماغ شکسته‌اش را وارد در کوچک خانه‌ی درختی جوزفین کرده و این سؤال را پرسیده بود.
- باباجان، من هیچ وقت نفهمیدم، تو چرا درت قدر پنجره‌اس، پنجره‎ات قدر دره آخه؟!
- آق بزرگ! خو عبور و مرور از پنجره راحت‌تره که! بعدشم.. این خونه مال اهلشه.. هرکی بتونه از درخت بالا و پایین کنه می‌تونه بیاد تو! این قانون خونمه!
- باباجان، تو هم که همیشه قانون می‌ذاری...
- کی؟! ما!؟ نخیر! کی گفته؟ ما کی باشیم که قانون بذاریم اصلاً!

پیرمرد هم مثل همیشه کوتاه آمد و با «باشه باباجان.» تسلیم‌آمیزی که گفت از روی نردبان پایین رفت.

- آق بزرگ!..
- چیه باباجان؟
-عاممم.. قاشق‌زنی چی شد پَه؟!
- به سوجی و ریموند بگو. پنه لوپه هم هست.
- اون که گف تو خونه می‌مونه به مدعوین نسبتاً محترممون برتی‌بات بپاشه که!
- اوه.. بله.. پیریه دیگه باباجان. مهمونامونو یادم رفت.

جمعی از مرگخوارهای تشنه به خون و آماده‌ی راه‌اندازی رعب و وحشت جلوی خانه‌ی گریمولد بودند.

- پروف اینا..
- خوشامدید باباجان.

یک عدد نیمه‌خفاش، یک عدد بانو مروپ، یک عدد گرگینه، یک عدد کرم کتاب، یک عدد آتش‌زن، یک عدد کچل کله‌آبی، یک عدد بچه، یک عدد مقهور، یک عدد چشم‌چران بی‌ناموس، یک عدد لات آدامس‌خور چماق به دست، یک عدد گربه، یک عدد حشره، یک عدد مست بی‌درد و درمان، یک عدد معجون‌ساز دیوانه و یک عدد کچل ماردوش روبه‌روی در خانه‌ی گریمولد ایستاده بودند.
- سلام.
- سلام تام! حالت چطوره؟ دماغ مماغت چاقه؟
- خودتو مسخره کن پشمک!
- جوزی جان، مهمونا رو به داخل راهنمایی کن.
- من...
- عب نداره باباجان.

جوزفین خودش را جمع و جور کرد و در حالی که داشت پروفسور را چپ‌چپ نگاه می‌کرد، رو به مرگخواران داد زد:
- همگی به دنبال من!
- ما جلو می‌ریم.
-
- یاران ما!.. به صف بشید! معلوم نیست چه تله‌هایی اینجا کار گذاشته باشن!

ملت مرگخوار به پیروی از حرف اربابشان به‌‌صف گشته، چوب‌دستی‌های خویش را آماده در دست گرفته و به متراژ کردن خانه‌ی گریمولد پرداختند.

- مشنگا! خون‌کثیفا! گوربه‌گور شده‌ها! انگلای بی‌اصالتِ بی‌قساوتِ بی‌کثافتِ بی‌بضاعتِ بی‌عرضه‌ی بی‌استعدادِ بی‌مغزِ بی‌همه‌چیزِ بی‌هویتِ بی‌اهمیتِ بی‌مقدارِ جامعه‌ی جادویی! حرومتون شه شیر مادرتون!

- یکی تابلوی ننه‌ی سیریوس رو خفه کنه.

- نامتقارنِ نامتناقض! به سطل کف بهداشتی وزیر تمیز و عزیز مملکت توهین می‌کنی؟! بیام کل پرتره‌ات رو با وایتکس شفاف کنم، تو حلقت جوهرنمک بریزم!؟

و به دنبال این کل‌کل‌ها، یک نفر آدم خیّر بلند شد و رفت قائله را ختم به خیر و صدای مادر سیریوسِ مادر سیریوسی را خفه کرد.

پروفسور دامبلدور با قیافه‌ای خونسرد و لبخند بر لب، گوشه‌ای ایستاده و منتظر بود که قیل و قال‌ها تمام شود.
- خب، تام، چرا تو و مرگخوارات نمیاین بشینین؟ چای و کیک کدوتنبل هالووین هم آماده‌است.
- صد بار گفتیم، ما تام نیستیم! ما لرد ولدمورت کبیریم! البته نمی‌دونیم چی شد که راضی شدیم بیایم اینجا.
- تام! مهم نیست، بیا گذشته‌ها رو فراموش کنیم و با همدیگه هالووین‌‌ رو جشن بگیریم! سالی یه بار بیشتر نیست که!
-

دامبلدور که دید شاگرد سابقش به هیچ سراطی مستقیم نمی‌شود، سرفه‌ای کرد و گفت:
- بسیار خب! برنامه‌ی هالووین امسال اینه که..
- صبر کن! ما برنامه‌ی هالویین امسال رو تأیین می‌کنیم!
- آو، خب اون چیه؟
- ما به سه گروه تقسیم می‌شیم!
- و.. بعدش؟
- مسابقه می‌دیم!
- آهان.. تسترال سواری..؟ یا.. شایدم اون بازی هر کی بیشتر آبنبات تو دماغش جا بده، برنده‌اس؟! هرچی باشه، می‌دونی که من توش برنده می‌شم تام!
- خیر، پیرمرد خرفت! ما هرگز اون بازی خفت‌بار رو انجام نمی‌دیم، اون بازی به درد امثال تو که بینی‌شون گشاده می‌خوره. ما.. ما.. ما تازه دماغمون رو عمل کردیم!
- آو.. جداً؟
- بله، جداً!
- خیله خب تام، حالا اگه مایل باشی، ما..
- ما مایل نیستیم!

دامبلدور پوکر فیس شد.
- ما هنوز حرفمون رو تموم نکردیم! بهت یاد ندادن دامبلدور؟ وسط حرف کسی نپر!
-
- ما مایل به اینیم که تمام افراد، اعم از محفلی و مرگخوار به سه دسته تقسیم بشن و در اقصی نقاط شهر راه بیفتن و مردم رو به هیولاهایی مثل خودشون تبدیل کنن. هر گروهی که بیش‌ترین عضو هیولا رو داشته باشه برنده‌است!
- آهان. اون وقت چطوری باباجان؟
- هکتور!

هکتور لرزان لرزان و یواش یوش با پاتیل محبوبش که معجونی در آن می‌قلید و حباب‌های رویش فرت و فرت می‌ترکیدند به دامبلدور نزدیک شد.

- خب..؟ این الان چی‌کار می‌کنه؟
- هکتور!
- بله! بله! یکی دیگر از تولیدات شرکت هکتور! معجون تغییر شکل هالووین!
-
- می‌خورید، تغییر شکل می‌دید، هیولا می‌شید!
- ینی چی باباجان؟! هیولا؟!
- می‌تونید امتحان کنید!
- نه، ممنون باباجان. تو هم سردت می‌شه. برو کنار شومینه گرم شو.
- ولی می‌دونین، من اصلاً سرمایی نیستم، این لرزش.. از هیجانه!
- چی گفتی باباجان..؟

و قبل از این که پروفسور یا هر کس دیگری بتواند واکنشی نشان دهد، معجون به پروفسور خورانده و تغییرات بلافاصله شروع شد.

رنگ دامبلدور شروع به تغییر کرد.. اول آبی شد...

- عه! اسمورف‌ها!

زرد شد...

- عه مینیون!

سبز شد...

- عه زامبی!

- خررررر!..

- عااااا! کــمــک!

اولین قربانی، تام جاگسن، توسط زامبلدور (زامبی + دامبلدور) به زامبی تبدیل شد.

- وای خدا مرگم بده!
- کمک کنید!
- من نمی‌خوام هیولا بشم!

هکتور به همراه پاتیلش خودش را از معرکه بیرون کشید و گفت:
- هیولا نشید خودم هیولاتون می‌کنم..!

و معجون را بر سر کل جمعیت عصیان‌زده و وحشت‌زده و بعضاً زامبی زده پاشید.

دقایقی بعد

- هووولااااا..
- عاوووووو!
- خررررر..

جمعیت هیولا در حال خروج از خانه و پراکنده شدن در اقصی‌نقاط لندن بودند.

در این بین، هکتور و لرد ولدمورت، تک و تنها در اتاق نشیمن خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد نشسته بودند.
- آفرین هکتور!
- ارباااااب! تشه! تشه‌ی هکتور! تشه‌ی تغییر شکل مخصوص هالووین هکتور از معروف هم معروف‌تر می‌شود!
- بله.. این طور فکر می‌کنیم هکتور.

ساعاتی بعد - ساختمان وزارت سحر و جادو

- وزیر! وزیر گابریل دلاکور! گزارش رسیده که سه دسته از زامبی‌ها، گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها در سطح شهر لندن پراکنده شدن و دارن شهروندان رو، اعم از مشنگ و جادوگر تبدیل به هیولا می‌کنن!

وزیر گابریل دلاکور، فنجان چای بدون دسته‎اش را - که در حین شنیدن گزارشات مشغول نوشیدنش بود - به آرامی روی میزش -که از فرط تمیزی، برقش چشم هر مراجعه کننده‌ای را کور می‌کرد- نهاد.
- می‌دونیم، همه چیز کنترل شده‌است، البته تقریباً! ارباب به خودم اطلاع داده بودن که برای هالووین امسال برنامه‌ی ویژه‌ای در پیش داریم.

زیردست وزیر که احساس می‌کرد اسکل شده و ایضاً چند صباحی از قافله‌ی وزیر عقب مانده است، سرش را پایین انداخته و از اتاق بیرون رفت.

صبح روز فردا

وزیر دلاکور در گاهنامه‌ی وزارتش شرح وقایع آن شب را چنین می‌نویسد:
نقل قول:

پیش از فرا رسیدن آخرین شب ِ سرد اکتبر، وزارتخانه شروع به فراهم کردن اقدامات لازم جهت برگزاری یک هالووین باشکوه نمود. پس از غروب خورشید ۳۰ اکتبر سرگروهان ِ سه دسته‌ی زامبی‌ها، خون‌آشام‌ها و گرگینه در خیابان‌ها ریخته و سعی در افزودن به جامعه‌ی کوچک خود داشتند. مراسم هالووین وزارتخانه با استقبال پرشوری روبرو شد و تعداد اعضای زیادی در آن شرکت داشته و به رعب و وحشت کمک نمودند. نکته‌ی قابل توجه اینکه، وزارتخانه توانست تمامی‌ِ گرگینه‌ها را به حمام برده و لباس‌های زامبی‌ها را تعویض نماید. در این میان تعدادی از کارکنان وزارتخانه به فنا رفتند که اصلا مهم نیست.
نهایتا، ماموران وزارتخانه با تلاش فراوان تا صبح روز ۱ نوامبر واکسن ضد هیولایی را به همه ملت فرهیخته هیولا پرور تزریق کردند اما طبق اخبار واصله تنها کسی که وزارتخانه تا کنون موفق به پاک سازی اش نشده فنریر گری بک است. بنابراین به محض رؤیت این زوپس نشین اعظم فاصله خود را حفظ کرده و برای جلوگیری از نوش جان شدن با آبلیمو و نان سنگک فرار را بر قرار ترجیح دهید!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۳:۵۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۸:۱۰


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳:۳۶ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۲:۱۸
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 191
آفلاین
ماجرای دوم،این بار در هاگوارتز


امروز در هاگوارتز روز عادی ای نبود. شربتی که جلوی من و چند تا از دانش اموزان دیگر گذاشته بودند، سمی بود. کیک های میز گروه ریونکلا ، همه با معجون ممنوعه پخته شده بودند.یکی از دانش اموزان گروه اسلیترین، چون شیرینی فاسد خورده بود،مسموم شد و مادام پامفری به او معجون ضد مسمومیت داد. من دوست داشتم مجرم را گیر بیاورم؛ تا به پروفسور دامبلدور نشان بدم که توانایی عضویت در محفل ققنوس را دارم.پس در همین فکر ها بودن که ارشد گروه هافلپاف،اقای پرنگ گفت:
_هافلپافی ها به دنبال من!

من هم از ناچار به دنبال دوستانم و همگروهی هایم رفتم.در اشپزخانه شکاکانه به جن اشپز نگاه کردم که انگار تحت کنترل بود.اما دیگر مطمءن شدم کار جن اشپز نیست؛ چون جن هایی که بتوان به انها اعتماد کرد را می اوردند، نه هر جنی را! عصر همچنان در فکر این بودم که یکهو چیزی یادم امد! معجون کنترل! این را از داخل یکی از کتاب های کتابخانه که فقط چون لازم بود(اونم چون امتحان معجون سازی داشتیم)
خوانده بودم.پس به داخل اشپزخانه رفتم و یک معجون کنترل دیدم. از جن پرسیدم:
_تو تحت کنترل هستی؟ (البته سوال خیلی احمقانه ای بود)
_نه،نیستم.

سپس جن شروع کرد به پرتاب ملاقه و چاقو های جادویی و قارچ های سمی. من هم با ورد موبیلیارپوس همه را به طرف دیوار فرستادم.سپس با ورد فولگاری دست و پایش را بستم و چون بلد نبودم کار دیگه ای بکنم به دفتر اقای دامبلدور رفتم و موضوع را به او گفتم.و پروفسور دامبلدور گفت:
_خوب بود وین! پس که اینطور!
_پروفسور ،هنوز نمیتونم عضو محفل ققنوس باشم؟


جوابش رو نفهمیدم؛ چون هنوز بهم جواب نداده بود. و من ماندم و حسرت پیوستن به محفل ققنوس.. .

پیوست:



jpeg  images.jpeg (7.15 KB)
42143_5d401d5ac0c12.jpeg 290X174 px


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۸ ۱۶:۴۴:۲۴


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹:۳۸ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۲:۱۸
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 191
آفلاین
ماجرای هاگزمید من و نبردم با یک مرگخوار تغییر شکل یافته:
سلام.من دیروز از هاگوارتز رفته بودم دهکده ی هاگزمید.چون یک نامه ی مشکوک برام فرستاده بودن که متنش این بود:
برای وین هاپکینز،زیرزمین هافلپاف
اقای هاپکینز،ای جادو امور سال اولی!
دوست داری بفهمی من کی هستم؟؟؟خب من تو رو به مبارزه میطلبم.ساعت5:30عصر دهکده ی هاگزمید بیا ساختمان شیون اوارگان!
(م.ف)
وقتی نامه رو خوندم،گفتم شاید یه نامه ی سرکاریه اما من که میخواستم برم هاگزمید،حالا یک سرکی هم به شیون اوارگان میکشم! اما باید ورد هایی که بلدم رو یکبار دیگه تمرین میکردم تا از این (م.ف)شکست نخورم.خب،اول ورد پتریفیکیوس توتالوس را تمرین کردم،بعدش هم ورد کانفرینگو و بعدش انگورجیو رو تمرین کردم.اما تصمیم گرفتم بیشتر از ورد پتریفیکیوس توتالوس استفاده کنم.پس از یکی از معلم های هاگوارتز اجازه گرفتم و با قطار هاگوارتز رفتم دهکده ی هاگزمید.
چه جای بزرگی!چه جای زیبایی! اولین باره که رفته بودم انجا.تا حالا تعریفشو از پدر و مادرم شنیده بودم.پس رفتم یکی از فروشگاه های هاگزمید و برای برادرم،کارل یک بسته لوبیا های برتی بات با طعم همه چیز خریدم.برای خودم هم یک بسته شکلات انفجاری و یک بسته قورباغه ی شکلاتی خریدم.(امیدوار بودم داخلش کارت هلگا هافلپاف باشه!!!)و حالا...وقت مبارزه بود.خب حقیقتش استرس داشتم اما در ساختمان رو باز کردم.ای وای!یه چیزی رو یادم رفت!از ان معلم نپرسیده بودم که ایا کسی صبح به هاگزمید رفته بود یا نه.اما دیگر مهلت فکر کردن نداشتم چون یک توپ بلاچر پرت شد طرفم!پس از ورد کانفرینگو استفاده کردم که توپ را کاملا منفجر کرد.اما بعد از ان کسی را ندیدم بجز...
ماندانگاس فلچر؟؟؟
اما اون که عضو محفل ققنوس بود!یعنی اون خیانت کرده بود؟
پس از ورد پتریفیکیوس توتالوس استفاده کردمو بعدش هم با قطار برگشتم هاگوارتز.داخل راه هاگوارتز پی بردم که اون یه مرگخوار شده بود و هدفش از اسیب رساندن به من این بود که پدرم،یک محفل ققنوسی بود و او فکر میکرد با زندانی کردن من در انجا،میتواند پدرم را به انجا بکشاند و با او مبارزه کند.چون ماندانگاس فلچر پدرم رو خوب میشناخت.البته مادرم هم عضو محفل ققنوس هست.اما چیزی که هنوز برایم سوال بود این است که چرا من رو به شیون اوارگان دعوت کرده بود؟



در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۴۸ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷:۳۴ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶:۵۹ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
اون روز رو خیلی خوب یادم میومد...

من مایکل کرنر که سنم بیشتر از 10 سال نبود صبح زود با صدای مادرم بیدار شدم.

_مایکل.مایکل!

_بله مادر?

مادر کمی فکر کرد انگار که داشت با خودش حرف میزد:

_راستش من داشتم فکر میکردم که تو پاییز امسال به هاگوارتز ميرى و باید با خیلی چیز ها آشنا بشی.

_واقعا?

_آره. چون تو امسال وارد محیط جدید تر و تازه تری میشی که شخصیت تو رو تقویت میکنند.اتفاق های خوب و بدی انتظارت رو می کشه مایکل بزرگ که باید باهاشون مقابله کنی و با کسب تجربه از این اتفاق ها آینده خودت رو بسازى.

_آخه...میدونی مامان...من مطمئنم که تو این اتفاق ها رو توی دفترچه خاطرات و...چه میدونم...تو چیز های عادی نشون نمیدی.درسته?

مادرم لبخند معنی داری زد و گفت:
_نه تو چیز های معمولی نشون نمیدم.

نمیخواستم خودم را کنجکاو نشون بدم و با سختی گفتم:
_و اون چیه?

مادرم نفس عمیقی کشیم و گفت:
_ تا حالا اون جام عتیقه که تو اتاقمه رو دیدی?

_همون که نورانیه...با رنگ...آبی?

_آره منظورم همون ظرفه.

_خب اون ظرف چیکار میکنه?

_من رو به خاطرات گذشته ای که داشتم میبره.
ّ
_و تو کس دیگه ای رو هم میتونی با خودت ببری?

تا ته نقشه ی مادرم رو خونده بودم.اون قصد داشت که با استفاده از خاطرات گذشتش من رو به هاگوارتز ببره و من رو با اون آشنا کنه.اگه اون روز بهترین روز زندگیم نبود پس بهترین روز زندگیم کی بود?

_آره میتونم.

با مامان به اتاقش رفتم و جلوی جام وايستاديم.

_خب من باید چیکار کنم?

مادرم به راحتی گفت:
_واردش شو.

یعنی اینقدر راحت بود?اینقدر راحت با هاگوارتز آشنا میشدم?

نفس عمیقی کشیدم،شونه هام رو بالا بردم و وارد ظرف شدم...



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۱۷ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷:۳۴ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶:۵۹ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
اولین روز سومین سال تحصیلی بود و من هم به همراه دوستم ادى توی قطار نشسته بودیم که على پیشنهادی داد...

گفتم:
_فکر نکنم بشه ها!

ادى گفت:
_کار نشد نداره مايکل...

گفتم:
_البته که نشد نداره.ولی مطمئنم که میدونی من برای اصالتم دارم فرار میکنم.

ادى گفت:
_میدونم!!!ولی فکر کنم یادت رفته من مشنگ زاده ام.خوبه حالا دورگه ای.

گفتم:
_بامزه.من شنيدم چند نفر میخواستن فرار کنن ولی نتونستن.

ادى گفت:
_مثلا کیا???

گفتم:
_ادى...آخه چی بگم...کسایی مثل...آها غارتگران.

ادى گفت:
_پاتر و بلک و لوپين و...آها...فکرکنم پتی گرو.

گفتم:
_چه فرقی داره.من که میگم نمیشه از قطار فرار کرد.

ادى گفت:
_میشه.

گفتم:
_نمیشه چون یه دلیلی داره...چه میدونم...باید برم پیش اسلاگهورن...انجمن اسلاگ...

ادى گفت:
_تو???

با بى رحمى اضافه کردم:
_آره دیگه به هر حال دورگه بودن یه مشکلاتی هم داره دیگه.

تونستم براحتی از این تصمیم وحشتناک قسر در برم.




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۲۰ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۶:۲۵ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 152
آفلاین
- نه!
- نه؟ ما با هم قرار گذاشتیم، تو که یادت نرفته؟
همه‎چیز از اون روز صبح شروع شد.

فلش بک - یک ساعت قبل

تق تق تق!
- اوه نه، این موقع صبح؟
تق تق تق!
موجود زشت و خمیده‎ای که نامش صاحبخانه بود، در حالی که هنوز چشم‌بندِ خواب به صورت داشت، به سختی خودش رو از بین آت‎وآشغال های قدیمی و خاک‎خورده‌ی خونه به در رسونده بود و حالا خاکِ روی موهاش رو پاک می‌کرد و سعی می‌کرد تا حد ممکن هم خودش رو مرتب نشون بده و بعد در رو باز کنه.
-اهم..اهم... مگووایر هستم، متخصص تغییر شخصیت...
- ... در یک هفته! وای جناب مگووایر نمی‌دونین چه‌قدر خوشحالم که شما رو می‌بینم! وای خونه‌تون رو! چه‌قدر جذاب و دوست داشتنیه، می‌تونم بیام داخل؟
و همراه با این تعریف غیر منتظره، ریموند بدون درنگ وارد کلبه شد.
- می‌دونین وقتی تبلیغاتتون رو توی پیام امروز دیدم باورم نمی‌شد که تغییر شخصیت ممکن باشه ولی به هر حال، حالا که اینجام، می‌خوام کمکم کنید.
- بله، فقط اینکه شما..
ریموند در حالی که به قاب‎عکس خالی و شکسته‌ای که روی زمین افتاده بود نگاه می‌کرد گفت:
-آره من نیمه‌انسانم، مشکلم هم دقیقا همینجاست که می‌خوام..
- که می‌خوای انسان بشی! یه آدمیزاد..
-نه من می‌خوام یه اسب باشم، چون..
انگار جمله‌های ناتمام تمومی نداشتن، مگووایر دست ریموند رو گرفت و گفت:
- می‌دونی که خرجت زیاد می‌شه؟
- اوه! بله! جناب مگووایر، مهم نیست؛ من فقط می‌خوام یه اسب باشم.
- چه چیزی از اسب برات مهمه؟
- نجابت و وفاداریش، میخوام که..
انگار مگووایر برای هرچه سریع‌تر رسیدن به پول، سر از پا نمی‌شناخت.
- نجابت؟ این که کاری نداره، نجابت رو باید بدزدی.
- بدزدم؟
- آره، چرا که نه، فقط کافیه به اطرافت نگاه کنی، و اون‌وقته که آدمای زیادی رو می‌بینی که به راحتی نجابت بقیه رو می‎دزدن و خودشون رو نجیب نشون می‎دن، انگار این راه اسون تر از اینه که خودت بخوای نجابت رو به دست بیاری.
- پس صداقت چی میشه؟
- صداقت؟ فکر میکنی بقیه دنبال اینن که متوجه بشن تو راست میگی یا نه؟ نه اینطوری نیست، قبل از هر اتفاقی، و بدون کوچیک‌ترین فکری، تو آزادی و کسی که نجابتش رو دزدی محکوم.
- پس عدالت چی میشه؟
- عدالت؟ عدالت خیلی وقته گم شده و کسی دیگه اونو به یاد نمیاره، لازم نیست نگران عدالت باشی، چون حالا واقعا دیگه کسی عدالت رو نمیشناسه.
- پس..
- پس نداره، تو به چیزی که می‌خوای رسیدی؛ یعنی حالا راهش رو بلدی، ده گالیون.

پایان فلش بک

-گفتم که نه، قرارمون این بود که نجابت اسب رو به من بدی نه نجابت کثیف آدما رو. من می‎خواستم مثل یه اسب سفید باشم، همینجوری که این بالا نوشته.
- اسب سفید؟ کجا رو میگی؟
- منظورم عنوان تاپیکه!
- اینجا که فقط نوشته اصل سفید، یا کامل ‎ترش سفید اصیل!
ریموند جدای از اینکه تازه متوجه موضوع تاپیک شده بود، حالا توی قاب‌عکسِ خالی، خودش رو می‌دید و تصمیم داشت به جای نیمه‌انسان، خودش رو نیمه‎گوزن بدونه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۳:۵۸:۲۴ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
وارد زیرشیروونی که شد، هدست‌هاشو گذاشت روی گوشش.
- First things First... I'ma say all the words inside my head...

و با آهنگی که کسی نمی‌شنید، شروع کرد چرخیدن دور خودش. ساحره نبود و چوبدستی نداشت، ولی نیمبوس پیر و عزیزی داشت که حاضر بود برای رضای خاطر اون، پرواز کردن رو بی‌خیال شه و کف زیرشیروونی کثیف و خاک‌گرفته رو جارو بزنه.
- I'm fired up and tired of the way that things have been...

پنجره‌ی رو به آسمون رو باز کرد تا گرد و خاک -و ماگت که داشت پشت سر هم عطسه می‌کرد- بره بیرون. دستاشو تکون داد و قاصدکاشو هم فرستاد بیرون. نمی‌شه با خروار قاصدک تو دست و پاتون زیرشیروونی رو تمیز کنین و تبدیلش کنین به جایی که بشه توش زندگی کرد.
- The way that things have been...!

سطل آبو پاشید کف اتاق و آرزو کرد اتاق کسی زیر اتاقش نباشه. آستیناشو بالا زد و اطرافش رو نگاه کرد. کار زیادی برای انجام دادن نداشت و داشت. زیرشیروونی معمولاً مال هیپوگریف‌ها، غول‌های دورگه، جن‌های خونگی و بقیه فراریا و طردشده‌ها و عجیب‌غریب‌ها بود. دقیقاً همون دسته‌ای که ویولت بودلر حالا بهش تعلق داشت: فراری، طردشده، عجیب‌غریب. نه جادوگر و نه مشنگ و نه فشفشه.
- Second thing second... Don't you tell me what you think that I can be...!

زمین‌شورها رو بست زیر کفشش و دور خودش چرخید. یوهو!
- I'm the one at the sail, I'm the master of my sea... اوی آی آی... آخ!

لیز خورد و نتونست خودشو کنترل کنه. با حرکتی که اگه تو زمین کوییدیچ بود می‌تونست جایزه‌ی پاتِر یک* رو براش ببره، تو هوا بلند شد و با مغز اومد زمین. بدون این که از روی زمین خیس بلند شه خندید و مشتشو تو هوا بلند کرد.
- The master of my sea...! اووووو!
×××

- هوم...

پروفسور دامبلدور چند لحظه‌ای موند چی باید بگه. زیرشیروونی تمیز شده بود. پنجره تمیز بود. دیوارا. کف. پله. حتی نیمبوس و ماگت و چماق هم برق می‌زدن.

فقط ویولت بود که مث جن‌زده‌ها با موهای خیس سیخ‌سیخی و چشم‌بندی که جای چشمش روی پیشونی‌ش بود، احتیاج به نظافت داشت!
- خسته نباشی دوشیزه بودلر.

این بی‌خطرترین حرفی بود که به ذهنش رسید و نیش ویولت هم با شنیدنش باز شد. پروفسور با خودش فکر کرد تصمیم درستی گرفته بود که به ویولت پیشنهاد نداد خودش یا هر جادوگر دیگه‌ای بیان کمکش برای تمیز کردن زیر شیروونی. آخرین جمله‌ای که همه ازش یادشون میومد، این بود که لازم نداره چوبدستی داشته باشه تا جادوگر باشه. اگه کسی برای جادوگر بودنش به چوبدستی احتیاج نداره، دیگه برای چی تو زندگیش ممکنه چوبدستی بخواد؟
- پس، فکر می‌کنم که این بار قراره بمونی؟

دختر چشم‌بندشو کشید و آورد روی چشمش و رفت سمت پنجره، سوت ظریفی زد و نیمبوسش افقی وایساد. ماگت روی جارو پرید و جفتی از پنجره رفتن بیرون. ویولت چماقشو گذاشت رو شونه‌ش و سرشو تکون داد.
- من آدم موندن نیسّم پروف، اومدم تمیزش کنم که بگم جام اینجاس.

برگشت سمت پروفسور و با همون یه چشمی که داشت، خیره شد بهش تا بدونه جدیه.
- ولی اعه چاقوکش خواسّی، کافیه لب تر کنی، من همین دور و ورام.

وقتی روی جاروش پرید، قبل از این که دوباره بره،‌ لبخند زد.
- و این که، دمت پروف لاو. کارت دُرُسّه!

رفت.
حتی اگه دقیقاً به همون زیرشیروونی تعلق داشت.
به فراری‌ها، طردشده‌ها، عجیب‌غریب‌ها.
-------------------------------------
* جایزه‌ی پاتر یک که به افتخار بلعیده شدن گوی زرین توسط هری پاتر در سال اول تحصیلش در هاگوارتز نام‌گذاری شده است، هرساله به عجیب‌ترین حرکتی که منجر به پیروزی تیم شود، اهدا می‌گردد. [دانش‌نامه‌ی ویولت بولدوزر - مدخل کوییدیچ]


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶:۱۷ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۸:۴۴
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
چادر سیرک در سکوت فرو رفته بود. ماگل های تماشاچی با چهره هایی هیجان زده به صحنه خیره شده بودند. دختری جوان با موهای طلایی روی میزی طویل که بر روی سن قرار داشت، دراز کشیده بود. او می لرزید و آمیزه ای از ترس و نگرانی در صورتش دیده می شد. گادفری که بالای سر دختر ایستاده بود، لبخند اطمینان بخشی به او زد.
- نگران نباش. تو هیچی حس نمی کنی. فقط چشماتو ببند و سعی کن آروم باشی.

شعبده باز این را گفت و بعد اره برقی بزرگی را که در دست راستش نگه داشته بود، بالا آورد و روشن کرد. دختر که لحظاتی پیش چشمانش را بسته بود، با شنیدن صدای اره برقی پلک هایش را به هم فشار داد. گادفری اره را پایین آورد و شکم دختر را هدف قرار داد.

تکه های گوشت و خون به اطراف پاشیده شد. عده ای از تماشاچی ها شروع کردند به جیغ زدن و تعدادی هم چشمانشان را با دست پوشاندند. گادفری نگاهی به چهره های در هم رفته و وحشت زده ی ماگل های تماشاچی انداخت. سپس چشمانش را به صورت دختری که روی میز دراز کشیده بود، دوخت. بر چهره ی دختر جوان که از ترس مثل مرده ها سفید شده بود، قطرات خون دیده می شد. شعبده باز حس می کرد که آندروفین به سرعت در خونش جریان می یابد. احساسات ماگل ها روح او را تغذیه می کرد.

گادفری به اجاق گاز و قابلمه هایی که روی سن قرار داشتند، اشاره کرد و رو به تماشاچیان گفت:
- حالا وقت آشپزیه!

دستش را تا آرنج داخل شکم دختر مو طلایی فرو برد؛ روده های او را بیرون کشید؛ آن ها را داخل یکی از قابلمه ها انداخت و زیرش را روشن کرد. سپس روی دختر را با ملحفه ی سفیدی پوشاند.
- لیدیز اَند جنتلمن! نگاه کنین ... یک، دو، سه.

گادفری ملحفه را با حرکت سریعی برداشت. دختر مو طلایی سالم و بدون ذره ای خراش روی میز دراز کشیده بود. تماشاچی ها همان طور که با حیرت به این صحنه خیره شده بودند، شروع کردند به کف زدن. شعبده باز به آن ها تعظیم کرد.
- امیدوارم که از نمایش لذت برده باشین.

تماشاچیان از جایشان برخاستند و به سمت خروجی رفتند. دختر مو طلایی نیز توسط دستیاران گادفری به خارج از چادر راهنمایی شد تا دستمزدش را بگیرد. دقایقی بعد به جز شعبده باز، تنها یک نفر داخل چادر قرار داشت. او مردی با موهای پلاتینی و چشمانی با رنگ های متمایز بود. مردمک یکی از چشمانش سیاه و دیگری سفید با حلقه ای سرخ به دور آن بود. گادفری با دیدن او حیرت زده شد.
- آقای گریندل والد! شما این جا چی کار می کنین؟

مرد سفید مو از جایش برخاست و به سمت سن آمد.
- نمی تونستم این نمایش جذابو از دست بدم.

او در قابلمه ای را که روده ها در آن مشغول پختن بودند، برداشت و مشغول چشیدن غذا شد.
- نمک ادویه اش کمه.

شعبده باز لحظاتی به روده ها و گریندل والد که با اشتیاق مشغول کندن تکه هایی از آن ها بود، نگاه کرد؛ چیزی در معده اش زیر و رو گشت؛ کنار اجاق گاز خم شد و بالا آورد. جادوگر سفید مو با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- نباید کنار قابلمه این کارو می کردی. اصلا بهداشتی نیست.

سپس حالت تمسخر آمیز صدایش جای خود را به لحنی جدی داد.
- می دونی آرامش خیال چاشنی ترسه. اگه روح تماشاچی ها با وحشت خالص پر شه، کم کم نسبت به ترس کرخ و بی حس می شن ... تو هم دیگه کم کم با این نمایش ها قانع نمی شی. یه روز می رسه که می خوای واقعا جنازه ی اونا رو ببینی!

گادفری سرش را به شدت تکان داد.
- نه، نه ... امکان نداره.

بعد با بغض ادامه داد:
- من فقط می خواستم ... می خواستم اونا رو خوشحال کنم.

گریندل والد تکه های روده را داخل قابلمه انداخت. سپس به سمت شعبده باز رفت و مقابل او ایستاد. دستش را بالا آورد؛ کلاه بلند او را برداشت و به کناری انداخت. سپس مشغول نوازش موهای مشکی و مواج او شد. گادفری همان طور که هق هق می کرد، به خودش گفت که باید دست او را کنار بزند، اما نتوانست این کار را بکند. تماس دست گریندل والد با پوست سرش حسی را در او به وجود آورده بود؛ شاید همان حس آرامشی که جادوگر سفید مو لحظاتی پیش داشت راجع به آن حرف می زد. آرامش خیالی که بعد از یک نمایش غریب و کابوس وار نیاز بود.

چند لحظه بعد گریندل والد چانه ی شعبده باز را گرفت و آن را بالا آورد. گادفری طوری که گویا یک دفعه به خود آمده باشد، دست جادوگر را کنار زد و از او فاصله گرفت.

گریندل والد در حالی که می خندید، به سمت خروجی چادر رفت.
- من و تو و آلبوس باید یه مهمونی سه نفره بگیریم. مطمئنم حسابی خوش میگذره ... نگران نباش. چیزی در مورد نمایش کوچولوی خون بارت به آلبوس نمی گم.

جادوگر سفید مو آن جا را ترک کرد؛ گادفری با حالتی مبهوت روی سن نشست و به قابلمه ی محتوی روده ها خیره شد.




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳:۱۶ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
کریس آن روزهای اولی که آقای الیواندر به محفل آمده بود را یادش میامد،لحظه به لحظه.
آن لحظه که گریک وارد شده بود و با دامبلدور حرف زده بود،که میخواهد محفلی شود.

فقط کریس،پنه و ماتیلدا در خانه گریمولد بودند،وقتی گریک آمد و سر سفره نشست،کریس در همان لحظات چیزی در چشم هایش دید،شاید او پیر بود اما کریس برق صمیمیت را در چشمانش دید،فهمید که میتواند با او رفاقت کند.
همینطور هم شد،گریک و کریس کم کم یخشان آّب شد و مانند دو پسر همسن رفیق شدند.
....
-هی گری!
-چیه کریس؟
-نظرت در مورد یه شوخی وحشتناک با بچه ها چیه؟
آن شب کریس وانمود کرد که نفوذی مرگخواران است و گریک را کشته،گریک آنقدر خوب نقش مرده را بازی کرد که همه باور کردند،کریس میتوانست قسم بخورد اگر گریک پنه لوپه را نمیکشید او واقعا میخواست کریس که قهقهه میزد را از پنجره به پایین پرت کند.

کریس یاد ماموریت محفل افتاد که با گریک چه گندی زدند.پروفسور برای اولین بار سر کریس داد زد،البته اگر سنی از گریک نگذشته بود سر او هم این بلا را میاورد.

حالا بعد از آن همه رفاقت ها و خنده ها،گریک هم داشت میرفت،مانند پنه که به ماموریتی پنج ماهه رفت،گریک هم اعزام میشد،تا چند روز دیگر.و حالا کریس میماند و کریس.ماتیلدا،لودو و گادفری درک میکردند این روزها کریس ناراحت است،
اول پنه رفته بود و حالا گریک.صمیمی ترین دوستان کریس در محفل.

حالا کریس باید پنج ماه منتظر میماند تا ماموریت تمام شود،تمام شود و دوباره خوشحالی به گریمولد بازگردد،نه اینکه بدون آنها گریمولد شاد نباشد،اما به قول پنه لوپه، ترکیب کریس و گریک بی نظیر ترین ترکیب برای خنده و شادی است.

کریس در اتاقش نشسته بود و همچنان فکر میکرد،تا جغدی آمد دم پنجره،نامه از گریک بود.

((سلام کریسی!خوبی؟میدونم الان داری اشک میریزی در غم دوری من...باشه حالا شایدم در اون حد برات مهم نیست،به هرحال ناراحت نباش!من هدف خیلی بزرگی دارم!هم من و هم پنه،هدف خیلی خیلی بزرگی داریم.دعا کن که بهش برسیم،اونوقت سربلند برمیگردیم و دوباره جمعمون جمع میشه،مطمئن باش سالم و سرحال برمیگردیم،به بچه های دیگه هم این حرفارو بگو،بگو برامون دعا کنن،از مرلین بخوان که ما به هدفمون برسیم!دلم برات تنگ میشه و برای بقیه بچه ها،امیدوارم دل شما هم برام تنگ بشه!
به بهترین دوست،کریس
گریک الیواندر))
کریس لبخندی زد،سپس نامه را پاره کرد و درون سطل آشغال ریخت.
-گریک انقدر لوس نیست...گادفری باید بیشتر فکر میکردی!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۰ ۲۲:۰۸:۵۳

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۰۳ یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۸:۴۴
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
شب از نیمه گذشته بود. گادفری در چادر راه راه بنفش و قرمز سیرک نشسته و دختر مو طلایی و جوانی را که مقابلش ایستاده بود، نظاره می کرد. دختر داشت بخیه های ناموزون روی شکمش را با تردید وارسی می کرد.
- مطمئنی که جاش نمی مونه؟

گادفری همان طور که با خرگوشی سفید که تازه از کلاهش بیرون آورده بود، بازی می کرد، گفت:
- البته عزیزم! مهارت من تو وصله پینه کردن به خوبی مهارتم تو نصف کردنه.

دختر مو طلایی به سمت شعبده باز رفت و خرگوش را از آغوش او بیرون کشید. بعد هم کنار او نشست و دستانش را دور گردن گادفری حلقه کرد. شعبده باز با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- نگو که به خرگوش هم حسودی می کنی؟

دختر اخم کرد.
- اون کبوتری که دفعه ی پیش از کلاهت بیرون اومد، واقعا کبوتر نبود. یه زن بود!

قبل از اینکه گادفری فرصت کند پاسخی بدهد، جغدی نامه بر پرواز کنان داخل آمد. شعبده باز از جایش برخاست، کاغذ پوستی را از پای پرنده باز کرد و مشغول خواندن شد. دختر مو طلایی هم سعی داشت سَرک بکشد، ولی گادفری نگران این قضیه نبود. چرا که نامه به زبان ژاپنی نوشته شده بود و شعبده باز می دانست که دختر این زبان را بلد نیست.

نقل قول:
گادفری عزیزم

یه خبر خیلی خوش و هیجان انگیز برات دارم. باید رو در رو ببینمت تا بهت بگم. پس هر چه سریع تر خودتو برسون.

عشق تو
دختر مو مشکی


نگرانی و اضطراب شعبده باز را فرا گرفت. با وحشت فکر کرد:
- نکنه دارم بابا میشم؟!

نه، نباید این طور می بود. گادفری اصلا قصد بچه دار شدن نداشت. در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان درد شدیدی را در قفسه ی سینه اش حس کرد. به عقب پرتاب شد و به پشت روی زمین افتاد. سرش را بالا گرفت و دختر مو طلایی را دید که چوبدستی اش را به سمت او گرفته و صورتش از خشم به رنگ سرخ درآمده است. ظاهرا بر خلاف تصور گادفری، دختر با زبان ژاپنی آشنایی کامل داشت!


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۵ ۲۳:۰۶:۵۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.