هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۴۴ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
#86

گریفیندور، محفل ققنوس

سوجی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۴۷ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 42
آفلاین
تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض، به رهبری آرتور ویزلی، حالا در گوشه دیگری از لندن طی عملیاتی سهمگین و حساب شده خودشان را برای دستبرد زدن به یک موبایل‌فروشی آماده می‌کردند. چرا که آرتور ویزلی بعد از منقرض کردن باروفیو و رسیدن به ریاست دایره‌ی حفاظت از چی چی، به یک دیکتاتور کوچک تبدیل شده بود و علایق شخصی‌اش در زمینه‌ی تکنولوژی مشنگی را به جای حفاظت از چی چی در دستور کار قرار داده بود.

برده‌ای که تخت روان آرتور را به سمت موبایل‌فروشی حمل می‌کرد، با ترس و لرز سرش را چرخاند و گفت:
- رییس، به نظرتون یه‌کم عجیب نیست که تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض می‌خواد از یه مغازه‌ی مشنگی دزدی کنه؟ ما نباید مشغول زنده‌گیری موجودای جادویی می‌بودیم؟

آرتور که داشت سیبیل هیتلری قرمز رنگش را می‌خاراند، با این حرف کارمند-برده‌اش، شلاقش را در هوا چرخاند و داد زد:
- حرف نباشه! از این به بعد هرکس اعتراضی داره...

اما با تیر کشیدن ناگهانی گردنش، حرفش نصفه ماند. دستش را به سمت جای دندان‌های باروفیو روی گردنش برد. زخم دچار درد شدیدی شد و آرتور حس کرد که بدنش دچار تغییر شکل است. ناگهان تمایل شدیدی به گاز گرفتن گردن برده‌هایش را در خودش حس کرد.

یکی دیگر از برده‌ها که سرش را برگردانده بود ببیند آرتور چرا حرفش را نصفه گذاشته، چشم‌هایش گرد شد و با تعجب گفت:
- باروفیو؟

اما دیگر دیر خیلی شده بود، چون آرتوفیو همزمان از روی تخت روان به روی او پرید و گردنش را گاز گرفت.

در لوله‌های شهر لندن
مولکول‌های عبوژ که در آخرین انشعاب‌های لوله‌کشی شهر لندن بودند و دیگر فاصله‌ای با سرازیر شدن از شیر آب‌های ملت نداشتند، با سنسورهای دقیق «حالی به حالی شدن یاب» درونشان متوجه تغییرات عجیبی در سطح لندن شدند. اینکه مردم بدون دخالت آن‌ها حالشان عوض می‌شد، باروفیو می‌شدند و همدیگر را گاز می‌گرفتند آن‌ها را عصبانی می‌کرد! رئیس مولکول‌های عبوژ مشت‌هایش را بالا برد و داد زد:
- حالی به حالی کردن همه چیز کار ماست! حق ماست! فقط ما باید انجامش بدیم! حملـههه‌عــهه!

و بدین ترتیب، عبوژهای کوچک و عصبانی و بیشمار، با سرعت بیشتری به سمت شیر آب‌های لندن شتافتند.



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۲۷:۲۱ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
#85

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۰ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
سیستم تصفیه آب، سراسر عبوژ شده بود! جای آب شیرین خوشگل و سفید و شفاف و خوردنی که مردم لندن هر روز می‌خوردند و مرلین را بابتش شکر می‌کردند و یکشنبه ها روی سر و صورتشان می‌پاشیدند را حالا یک مشت مولکول عبوژ سبز و بدقواره و اورک-شکل گرفته بود که از سر و کله هم بالا می‌رفتند و روی هم سر می‌خوردند و روی سر و صورت مردم هم پاشیده نمی‌شدند و خیلی کثیف و زشت و بدبو بودند.
مولکولهای عبوژ همینطوری رفتند و حال و حول مردم را عوض کردند. در مسیرشان، یه چندتایی عبوژ بازیگوش تصمیم گرفتند مسیرشان را یک ذره کج هم بکنند و وارد رودخانه تیمز شوند. از آنجا هم گذشتند و وارد دریای شمال شدند. دریای شمال که تاکنون عبوژ ندیده بود، به شدت به مکتب عبوژ علاقمند شد و به مریدی معجون مذکور پرداخت. کالت عبوژ خیلی زود فراگیر شد و از دریای شمال به اقیانوس اطلس گسترش پیدا کرد. طولی نکشید که سراسر دریاهای جهان به نحوی به کالت عبوژ گرایش پیدا کردند. پس از گسترش عبوژ در تمام آبهای جهان، نوبت مردم جهان بود که با نوشیدن عبوژ، "حالی به حالی" شوند.

لندن

ابوسعید ابوالخیر، سوار بر امام محمد غزالی، پروازکنان از پشت کوه های بلند لندن پدیدار می‌شد. در سمت دیگر، نیمبوس های 2000ای که سوار هری پاترها شده بودند، خودشان را برای نبردی سهمگین آماده می‌کردند.
تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض، به رهبری باروفیو، در گوشه دیگری از لندن طی عملیاتی سهمگین و حساب شده به دنبال آخرین باروفیوی زنده بود. باروفیو، موجودی نایاب بود که مطابق جی پی اس‌های جادویی وزارتخانه، تنها یک قلاده زنده از آن در دنیا باقی مانده و آن هم در طویله شخصی باروفیو زندگی می‌کرد.
آرتور ویزلی، بدو بدو کنار باروفیو می‌رفت.
-رییس، به نظرتون یه‌کم عجیب نیست که تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض به رهبری خودتون، داره دنبال خودتون می‌گرده؟
-عجیبه ره نیسته. ما اگه منقرضه ره شیم، شما جواب ننه ما ره میدی؟ شما جواب عیال روستایی ما ره میدی که صب تا شب تو ده کاره ره میکنه و لباساره میشوره و گاواره میدوشه و بچه ها ره بزرگ میکنه و پشکلای گاوا ره جمع میکنه؟ شما جواب شبایی ره میدی که عیال ما خودش شکم خالی میخوابه و واسه بچه ها پشکلای گاوا ره میپزه و به اسم کوفته به خوردشون میده؟ د آخه تو جوابشونه ره میدی پدسّگ؟

آرتور از لحن خشمگین باروفیو ناراحت شد. آرتور تحمل زورگویی های باروفیو را نداشت. آرتور آرام نمی‌گرفت. آرتور باید کاری می‌کرد.
-به کی گفتی پدسّگ، پدفّنگ؟

آرتور یقه باروفیو را گرفت. باروفیو هم یقه آرتور را گرفت. آرتور با دماغش توی کله باروفیو کوبید. باروفیو گردن آرتور را گاز گرفت. خون آرتور به سر و صورت باروفیو پاچید. باروفیو کور شد و اشتباهی گردن خودش را گاز گرفت. خون باروفیو به سر و صورت آرتور پاچید. خون آرتور و باروفیو همینطور بیرون پاچید و همه را خونی کرد و دریایی از خون صفحه را در بر گرفت و تمام اعضای تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض را غرق و با خود، آخرین فرد زنده گونه باروفیوها را هم منقرض کرد.
دریای خون همینطور پیش می‌رفت و پیش می‌رفت تا اینکه به مقر وزارت وزیر تازه نفس رسید.

در سمت دیگری از لندن، هکتور دگورث گرنجر پاتیلش را با متانت خاصی هم می‌زد.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۵۲ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#84

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۳:۲۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 389
آفلاین
ویبره هکتور همینطور شدید شد. انقدر شدید شد که هکتور شروع کرد به دود کردن. بعد از چند دقیقه، دیگه واقعا حال و احوالی بهش نموند و مجبور شد ویبره ش رو آروم کنه. هکتور میتونست تغییراتی رو در وجودش حس کنه. حس میکرد علاقه ش به کتاب خوندن بیشتر شده. به خصوص خوندن کتابای معجون سازی از معجون سازای بزرگ. حس نمیکرد بزرگترین معجون ساز دنیاست. ولی حس میکرد با مطالعه و تحقیق میتونه بشه. هکتور منطق رو به دست آورده بود. هکتور از ویبره زدن بدش اومده بود. هکتور کاملا حالی به حالی شده بود!

و بعد به شیشه معجون عبوژ که تا نصفه خالی شده بود نگاه کرد. شیشه ش رو برای ذخیره کردن معجون درمان جوش، که جزو معجون های بسیار مبتدی بود، نیاز داشت. برای همین "عبوژ" داخل شیشه رو توی رو شویی خالی کرد و در حالی که با دقت به کتاب معجون سازی مبتدی نگاه میکرد، رفت سراغ پاتیلش.

و اما توی رو شویی، قطرات معجون با تمام سرعت به داخل فاضلاب حرکت کردن... توی ورودی فاضلاب چند لحظه وایسادن و نقشه فاضلاب رو نگاه کردن. فاضلاب هاگوارتز به دو قسمت تقسیم میشد. یه قسمتش مستقیم میریخت به دریا و بخش دیگه ش مستقیم به فاضلاب لندن پیوند میخورد، بعد از ماچ و رو بوسی، همه شون با هم میرفتن برای خوردن چای و شیرینی توی تصفیه خونه و از اونجا هم میرفتن برای آب لوله کشی مردم لندن...

قطره های معجون عبوژ به هم نگاه کردن. یکم مردد بودن. یه عده شون میخواستن برن توی دریا و همه موجودات آبزی رو حالی به حالی کنن. اما یه عده دیگه شون دوست داشتن برن لندن و شهر و تمدن رو از نزدیک ببینن.
بالاخره بحث بین قطره های معجون بالا گرفت و بینشون دعوا شد. ولی معجون های تمدن دوست موفق شدن معجون های دریا دوست رو حالی به حالی کنن و با خودشون متحد کنن تا همه شون برن توی فاضلاب منتهی به لندن، با آب مخلوط بشن، و همینطور زیاد بشن و کل فاضلاب رو با خودشون یکی کنن.

چند ساعت بعد، معجون که حسابی زیاد شده بود و دلش میخواست همه رو حالی به حالی کنه، رسید به سیستم تصفیه آب لندن. اما سیستم تصفیه آب، که نصفش ماگلی بود و نصفش جادویی، نتونست این حجم از معجون "عبوژ" رو تحمل کنه، حالی به حالی شد و به جای اینکه معجون رو تصفیه کنه و آب رو زلال، خودشم تبدیل شد به معجون و همه معجونا با هم رفتن به سمت شهر لندن که کل شهر و ساکنینش رو حالی به حالی کنن!



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۳:۱۱:۲۳ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷
#83

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۵۶:۴۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 208
آفلاین
جایی در اعماق شهر لندن و در میان اتاق‌های بی‌شمار وزارتخانه سحر و جادو، یک نمایشگر جادویی شروع به چشمک زدن کرد. مسئول مربوطه که سرش پایین بود، ابتدا تصویری تحت عنوان «مدل مو و میک آپ جدید سلستینا واربک» را لایک کرد و سپس پایین تر رفت و مشغول تماشای ویدیوی «فیلم لو رفته از بازیکن کوییدیچ مشهور در مهمانی شبانه» شد. نمایشگر که دید مورد توجه مسئول مربوطه واقع نشده، علاوه بر چشمک، بوق را نیز در دستور کار قرار داد. مسئول سر بلند کرد و متوجه اضافه شدن نقطه نورانی جدیدی در نقشه‌ی درون نمایشگر شد.

- گاومیش!

تصویر کوچک شده


تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض، به رهبری باروفیو در محل ماموریت مستقر بودند.گاومیش بالدار، موجودی نایاب بود که مطابق جی پی اس‌های جادویی وزارتخانه، تنها یک قلاده نر از آن باقی مانده و آن هم در طویله شخصی باروفیو زندگی می‌کرد. اکنون با پیدا شدن یک قلاده ماده، امید می‌رفت که این گونه از انقراض نجات پیدا کند. شکاربانان گاومیش ماده را دوره کرده و رفته رفته حلقه محاصره را تنگ‌تر می‌کردند. گاومیش نر باروفیو که مطابق معمول پشت سر او یورتمه می‌رفت ناگهان متوجه هم‌نوعش شد. گاومیش سال‌ها آخرین بازمانده نسلشان بود و اکنون یک جفت را در مقابل خود می‌دید. از طرفی گاومیش‌ها سم سفتی دارند. کاومیش وحشیانه به سمت گاومیشه یورش برد و با او به شدت ازدواج کرد. عاقبت با گذر چند ساعت طاقت فرسا، در اثر این ازدواج ناخواسته و مقاومت‌های خانواده دختر، هر دو گاومیش جان به جان آفرین تسلیم کردند و نسلشان منقرض شد.

- الفاتحه!

اعضای تیم زنده‌گیری در حالی که زمزمه کنان فاتحه می‌فرستادند از صحنه دور شدند.

تصویر کوچک شده


هکتور که از عاقبت نه چندان خوب مگس مذکور نداشت، درنگ نکرد و معجون را سر کشید.

- دیگه حالی به آدم می‌مونه؟ نه والّا! احوالی به آدم می‌مونه؟ نه والّا!

هکتور با صدایی رسا این آواز را سر می‌داد و با ویبره‌ای که مدام شدت می‌گرفت، منتظر تاثیر معجون بود.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۴ ۵:۵۴:۳۴

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰:۵۸ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#82

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶:۱۱ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
سوژه‌ی جدید:


پُستچی، جعبه‌ای رو که روش عبارات «جیجی‌کالا» و «برسد به دستِ هکتور دگورث گرنجر» به چشم می‌خورد، کنار درِ قلعه‌ی هاگوارتز گذاشت و سه‌بار در زد.
بعد، سوار جاروش شد و رفت.

چند لحظه بعد، درِ قلعه به مقدارِ نیم‌متر باز شد و یه دست، جعبه رو یواشکی برداشت و در رو بست.

مقر هکتور

هکتور با شور و شوقی غیرقابل‌وصف، جعبه رو تُندتُند باز کرد و بطری‌ای طلایی‌رنگ رو از توش در آورد.
- عبوژ!

عبوژ، اسم معجونِ درون بطری بود. هکتور توی مجلّه‌های مختلف خونده بود که طبق گفته‌ی سازنده‌ی معجونِ عبوژ، هرکی این معجون رو مصرف کنه «حالی به حالی» میشه.

هکتور به فکر فرو رفت...
اون خیلی به «حالی به حالی» نیاز داشت.
اون می‌تونست ذهن لینی رو حالی به حالی کنه و سرورش بشه.
اون می‌تونست نظر کلّ ملّت هاگوارتز رو عوض کنه و هر سال رنک «استاد برتر» رو بگیره و هر سال شونصد امتیاز به اسلیترین اضافه کنه.
اصلاً اون می‌تونست ذهن داوران اتحادیه‌ی معجون‌سازانِ جهان رو حالی به حالی کنه و بالاخره بتونه توی جدولِ لیگِ معجون‌سازان، از قعر جدول فاصله بگیره و چه‌بسا صدرنشین بشه!

- عـــــــــا! من دیگه نمی‌تونم تحمل کنـــــم!

هکتور که دیگه تحمل زندگی توی تخیلات رو نداشت، دست‌به‌کار شد و مشغول آماده‌سازی معجونِ عبوژ شد.

چند دقیقه بعد...

- بالاخره آماده شد!

در همین لحظه، ناگهان مگسی بطور سفارشی پیداش شد و روی بشقابِ مملوء از معجون نشست و یه لیس به معجون زد.

هکتور:

ناگهان مگس جیغ کشید و فوراً به یه گاومیش بالدار تبدیل شد و پروازکنان از پنجره زد بیرون.

هکتور:


How do i smell?


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
#81

دارین ماردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 97
آفلاین
بانز از پشت سر صدای هلهله و جیغ و فریاد شنید. آدرنالین خونش بالا رفت. مثل موشک در مجرا های فاضلاب جلو می رفت. می دانست که پشت سرش جنگی به پا شده. همانطور که می دوید ناگهان کسی گردنش را گرفت و کشید.

- کجا داری در می ری؟

بانز به پشت بر زمین افتاد. نفسش بند آمده و هوا تو سینه اش گیر کرده بود. موش غول آسا گفت :
- من حالا حالا ها باهات کار دارم.

بانز در حالی که با حالت خفگی سرفه می کرد بریده بریده گفت :
- با من چی کار داری؟

بعد از سی ثانیه که نفسش جا آمد با بدخلقی پرسید :
- اصلا تو چطور فهمیدی دارم فرار می کنم؟ من که نامریی ام.

موش ابرویی بالا انداخت و با غرور گفت :
- نا سلامتی من شاه موشام. الکی که نیست. من قدرتای خاصی دارم. مثلاً نادیدنی ها رو هم می بینم.

ناگهان یک موش لاغر مردنی که اندازه ی یک انسان بالغ هیکل داشت از نا کجایی سر و کله اش پیدا شد. در حالی که نفس نفس می زد گفت :
- اعلی حضرت ، بالاخره... بالاخره... آرنولد... بالاخره...

موش غول که از عصبانیت صورتش بنفش شده بود جیغ کشید :
- د جون بکن دیگه! آرنولد چی؟
- آرنولد پفکی مرد... شخصی به اسم یوآن تومبون یک دفعه سر و کلش پیدا شد و... اونو کشت...

یک دفعه لبخندی سر تا سر صورت موش غول آسا را پوشاند و گفت :
- جدی می گی؟
- آره.

موش غول آسا از خوشحالی شیهه کشید. بانز هم همانطور دراز کشیده از شنیدن مرگ یک محفلی از شادی می رقصید. می خواست بداند چه کسی یعنی کدام مرگخوار همچین کار بزرگی کرده است. پرسید :
- گفتی اسمش چی بود؟
- یوآن تمون.
- تمبون؟

یک دفعه موشی از پشت به سر موش لاغر کوبید و گفت :
- احمق ، اسمش یوآن تمپتمون بود!

موش هیولا که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت گفت :
- اینکه اسمش چی بوده مهم نیست. مهم اینه که بالاخره آرنولد پفکی مرد. امروز رو باید جشن بگیریم.

بانز که برخاسته بود گفت :
- خب دیگه من کم کم رفع زحمت کنم. نمی خواهم مزاحم جشنتون بشم. خداح...
- اول می خواستم تو رو به عنوان شام بخورم. ولی به خاطر کشته شدن آرنولد ما امروز جشن می گیریم و من تو رو نمی کشم. بگو تو این مجرا های فاضلاب دنبال چی می گردی؟ شاید بتونم کمکت کنم.

بانز با خوشحالی ماجرا را برای موش تعریف کرد و گفت دنبال چه می گردد. آخر سر شاه موش گفت :
- اون دفترچه دسته منه. چند هفته پیش تو مجرای فاضلاب جنوبی پیداش کردیم. اونو بهت می دم به شرط اینکه...

بانز با شنیدن کلمه ی شرط به خود لرزید. باز قرار بود چه بلایی سرش بیاید؟

- به شرط اینکه ما رو سرگرم کنی. امروز روز جشنه. من می خوام تو به میدان اصلی شهر ما بیای و ما رو سرگرم کنی. اون موقع من دفترچه بهت می دم.

بانز که فکر می کرد قرار است چه کار شاقی انجام دهد بعد از چند لحظه سکوت با صدایی دو رگه گفت :
- همین؟ فقط باید شما رو سرگرم کنم؟
- فکر نکن کار آسونیه. پنج مرحله داره. تو مرحله ی اول باید برقصی ، تو مرحله ی دوم باید با گربه هایی اندازه ی شیر بجنگی و بکشیشون. بعدش باید جوک تعریف کنی. اگه جوکت بی مزه بود می خوریمت. تو مرحله ی سوم باید...
- نمی خوام بقیشو بشنوم. ولی قبول می کنم.

بانز چاره ای نداشت. بانز برای اربابش هر کاری می کرد.



عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۶
#80

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
خلاصه:


هاگوارتز

مرگخوارا دیگه از انتظار خسته شده بودن؛ هر چی نباشه، شش ماه و بیست و پنج روز از ورود بانز به چاه مرلینگاه میگذشت. مرگخوارا هم مثل هر موجود زنده دیگه ای به هم ایستایی و تغذیه نیاز داشتن.

- مرد!

مرگخوارا با تعجب به آستوریا نگاه کردن؛ آستوریا میخواست به همین آسونی میخواست ماموریت اربابش رو انجام نده؟!
کسی جرئت نمیکرد چیزی بگه...

- قراره از خود دامبلدور بپرسیم!

انتظاری هم جز نگاه متحیر مرگخوارا نداشت.

- چجوری مطمئن باشیم داره راستشو میگه؟ شاید نکته انحرافی بده!
- خب... بذار روشن کنم؛ دامبلدور خیلی محفلیاشو دوست داره؛ نه؟!
-
- خب!
-

آستوریا از شدت نفهمیدگی مرگخوارا، میخواست صورت خودشو ناخونی کنه، ولی عوضش صورت مرگخوار مذکور رو ناخونی کرد. مرگخوار هم از شدت درد، اشک ریزان منطقه رو ترک کرد.
- یکی از محفلیا رو گروگان میگیریم!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۹:۲۷ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#79

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۵۳ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
وقتی بانز بر روی دوش آن موش بود موش در مجارای فاضلاب قدم میزد.بوی بد فاضلاب به مشام بانز می خورود ،کم مانده بود بالا بیاورد ،که ناگهان بانز گفت:
-یه نظری بدم؟
-نه.
-منو ول کنی برم خیلی خوب میشه.
-ساکت میشی یا ساکتت کنم؟
-باشه باشه ،چقدر عصبی .

کم مانده بود بانز به خاطر بوی بد فاضلاب بیهوش شود که بالاخره به جای عجیب و غریبی رسیدن، آنجا پر از موش های فاضلابی بود.کمی نزدیکتر شدند،بانز متوجه تپه ای شد که روی آن صندلی بزرگی بود که بر روی آن موش بود که انگار رئیس آنها بود .روی گردن آن موش گردنبندی طلایی بود و یکی از دندان هایش روکش طلایی داشت .
موش که روی دوشش بانز بود جلو آمد و گفت:
-رئیس برای شما یه چیزی آوردم.
-چه چیزی آوردی؟

موش بانز را بر روی زمین گذاشت ،ناگهان بانز گفت:
-من اصلا بدردوتون نمی خورم.

رئیس موشا با صدایی نسبتا بلند شروع به گفتند کرد:
-چند ماه پیش گربه ای به نام آرنولد به پدرم رئیس شهر قهوه ای حمله کرد و او ن رو کشت و خودش رئیس شهر قهوه ای شد و موش های فاضلابی رو از اونجا بیرون کرد ،اون موشا به سمت روستایی به نام روستا شورشیا بود اومدند،اون روستا همین جاست.آرنولد متوجه شکایاتی شد که از طرف شهر های کناری اومده بود. اون شکایت ها در مورد موش های فاضلابی بود اون به خاطر نفرت از موشا شکایتو قبول کرد و تصمیم به نا بودی ما گرفت منم لشکر خودمو برای روبرویی اون گربه آماده کردم ،حالا که تو اومدی تورو گروگان میگریم تا که این جنگو پیروز شیم.

بانز در فکر بود که آرنولد محفلیه و او مرگخواره و آرنولد سایشو باتیر میزند و اگه بفهمه آن را گروگان گرفتند حتما حمله میکنند که ناگهان صدای کسی از مجارای فاضلاب می آمد که می گفت:
-حمله نکنید ای موشای ترسو.

آن صدای آرنولد بود ،حالا باید بانز برای فرار از آنجا ف نقشه ای میکشید .آرنولد پارد آنجا شد وگفت:
-نابودتون میکنم ای موشای تمیز.

که ناگهان چشم آرنولد به بانز خورد وگفت :
-تتو اینجا چیکار نمیکنی ای مرگخوار تمیز،نمیکشمت.

بانز از یکی از لوله های مجارای فاضلاب فرار کرد.





قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#78

دارین ماردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 97
آفلاین
موش او را به سوی خود کشید. با دندان هایش آستینش را گرفت و گفت :
- کجا؟

بانز که به تته پته افتاده بود گفت :
- ااه... چیزه... با اجازتون دیگه مرخص شم. دوستام منتظرمن. من نمی تونم...
- نه ، نه ، نه. اصلا حرفشم نزن. تو به شهر موش های فاضلابی اومدی. باید پذیرایی شی و از دوستانت و دنیای بیرون بگی.
- آخه ، من نمی تونم... من باید یک دفترچه رو پیدا کنم.

موش داد زد :
- اگه یکبار دیگه لج کنی خودم می خورمت! شیر فهم شد؟ اینجا رییس منم. رییس موش ها منم می فهمی؟ پس باید از دستورم اطاعات کنی و با من به مهمونی موش ها بیای.

بانز که زبانش بند آمده بود بعد چند لحظه گفت :
- باشه. باشه.
- آفرین.

موش بانز را در هوا چرخاند و بر روی کولش انداخت و دوان دوان در مجاری های فاضلاب به سوی شهر موش ها راه افتاد.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
#77

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
ولی از شانس بدش بوی به جا مانده از شهرقهوه ای اش نامرئی نبود و موش عظیم الجثه هم نامردی نکرده با کنجکاوی بو می کشید.

بانز کمی خودش را عقب کشید:
-اممم...خوبید شما؟

موش قصه ما هم که گیس کردن موهای پایش بخاطر صدای بوداری به تاخیر افتاده بود صدای هیپوگریف کُشان ای در داد:
-کیستی که جرات نمودی هوای کثیف فاضلاب دانان را با بوی مشکوک ات مغشوش نمایی؟
-ما ناخن پای دانان هم نیستیم به مرلین،اگه راه خروج رو نشون بدید من بو مو میذارم رو کولم میرم حتی.

با درامدن چند تن از دوستان چشم قرمزِ پشمالوترازمخاطب اش بقیه حرفش به شکم اش می ریزد.

نگاه گرفتن از مخاطب همانا و نزدیک شدن دماغ صورتی و کنجکاو به آستین چپش همانا:
-قلمروی دانان چندین قرن است که مهمان نداشته،حیف است که مهمان نوازی ای درخور نداشته باشیم.

بانز لعنت بر کک تنبان مرلینی نثار کرد و چشم چرخاند که دوپای نامرئی دیگر هم قرض کند که...


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۲ ۱۳:۴۹:۳۲

lost between reality and dreams







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.