هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#72

جرالد ویکرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۵۹ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
مرگخواران خیلی سریع شروع به سنگر گرفتن کردند و تصمیم گرفتند که ققپاد ققنوس را با ضدهوایی سرنگون کنند.

لرد که می دانست این اولین تجربه ی مرگخوارانش است،جایی پشت یک برگ بزرگ پناه گرفته بود تا مورد اصابت یاران خودی واقع نشود.
همه منتظر شلیک اولین گلوله بودند و گوش های خود را گرفته بودند و چشم هایشان را بسته بودند تا ققنوسی که از بالای سرشان می گذشت را منحدم کنند .

ده ثانیه بعد

و هنوز هم منتظر بودند...

دو دقیقه بعد

لرد از پشت برگ بیرون آمد تا نگاهی بیندازد.
-پس چرا شلیک نمی کنید؟

سو یکی از چشم هایش را با ترس باز کرد و گفت:
-ارباب ،قرار بود گابریل شلیک کنه.
-ولی من فکر می کردم تو قراره شلیک کنی.

و طولی نکشید که تمام فضا از صدای مرگخوارانی که سعی داشتند تقصیر را گردن آن یکی بیندازند پر شد.

-ساکت!ضد هوایی را بدید خودمان شلیک می کنیم!

همه در سکوت مشغول پیدا کردن ضد هوایی بودند .حتی سو داخل کلاه خود را گشت ولی آن را پیدا نکرد.

-ارباب ما ضدهوایی نداریم.


Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۸:۵۹ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸
#71

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
لرد از ساقه لوبیا بالا می‌رفت و مرگخواران پشت سرش ...

- چه معنی داره ما جلو بیفتیم؟ یعنی اگر خطری، تله‌ای، چاله‌ای چیزی در مسیر بود؛ ما بیفتیم توش و این‌ها متوجه شده و نجات پیدا کنند؟

مرگخواران از ساقه لوبیا بالا می‌رفتند و لرد پشت سرشان ...

- چه معنی داره ما پشت سر این بی مقدارها حرکت کنیم؟ یعنی این‌ها راه بلد ما هستن؟ اصلا به چه جراتی پشت به ما کردن و حرکت می‌کنن؟

لرد و مرگخوارها به صورت خطی از ساقه لوبیا بالا می‌رفتند.

- جوانان ما ببینند! برکت حرکت خطی مرگخواران رو برای مهاجمین حریف ... ادب از که آموختی؟ از بی ادبان. تصویر کوچک شده


لرد و مرگخواران اصلا ...

- ما که هنوز چیزی نگفتیم جمله رو اصلاح می‌کنی الکی.

همان طور که قبلا هم عرض کرده بودم، لرد و مرگخوارها به صورت خطی از ساقه لوبیا بالا می‌رفتند.

- چه معنی داره هیچ تمایزی بین ما و یارانمون نباشه؟ یعنی این‌ها با ما توی یک خط قرار بگیرن؟ یعنی اگر خطری در کمین بود ... ما و مارگخوارانمون رو به طور کامل در بر بگیره؟ چنین نقشه شومی برای نابودی کامل ارتش سیاه در سر می‌پرورانی؟

ارباب خودتون گفتین ...

- ما گفتیم «هنوز!» دلیل نمی‌شه جمله‌ای که می‌نویسی خالی از ایراد باشه.

لرد [که مشخص بود اخیرا در اوقات فراغت خود ویدیوهای زیادی از استاد جائفی پور دیده]، به صورت اربابانه‌ای، با منش و وقاری بی نظیر، سر جایش استاده بود و کاری نمی‌کرد اصلا. مرگخوارها اما به طرزی کاملا عادی و با کمی منش و وقار که حاصل حضور زیر سایه اربابشان و تاثیر کمال هم نشین بود بود، سر جایشان ایستاده بودند و کاری نمی‌کردند. البته هیچ کاری نکردن لرد سیاه خودش شامل خیلی کارها بود. اگر یک فرد عادی مثل لرد هیچ کاری نمی‌کرد، مغزش داغ می‌شد و می‌سوخت. خود لرد هم اگرچه روحی فراجادویی داشت، برای این که جسمش کشش کافی داشته باشد، خودش را اورکلاک کرده بود و با نیتروژن مایع دمای مغزش را کنترل می‌کرد.

- راوی‌ای شدی مورد رضایت ارباب.

یکی از تحلیل‌های بی‌شماری که در آن لحظه از ذهن او می‌گذشت، تحلیل محیط اطراف بود.

- یاران ما! اون چیه؟

- چیزی نیست ارباب! یه ققنوسه. داره واسه خودش بال بال می‌زنه.

- چیزی نیست؟ چــیزی نـــیـــــــســــــــــت؟ اون فقط یک ققنوس نیست. حتما ققپاد جاسوسی محفله که می‌خواد از لوبیای سحرآمیز ما سر در بیاره! قبل از این که اطلاعاتش رو مخابره کنه سرنگونش کنید.

همان نکته ای که قبلا هم عرض کرده بودم. اوقات فراغت ... استاد جائفی پور!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
#70

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۸:۳۸:۰۲
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن. وسطای راه معجون هکتور اشتباها به اطراف پاشیده می شه و لرد سیاه دو تا می شه.


....

پیدا کردن ارباب واقعی برای مرگخواران نباید سخت می‌بود، اما متاسفانه سخت بود.

سو پچ‌پچ کنان گفت:
- اگه ارباب اشتباهی رو انتخاب کنیم، بدبخت می‌شیم! ... گبی اون شیلنگ ِ تسترال شده‌ رو بگیر کنار دیگه!

گابریل که مشغول هرس‌کردن ِ شاخ و برگ ِ درخت بود و همزمان با پا شیلنگ ِ آب را رو به مرگخواران گرفته بود، گفت:
- شاید خیلی‌م کار سختی نباشه...

و در یک حرکت ناگهانی، شیلنگ را رو به لردهای مشابه گرفت.
- ارباب از خیس بودن ِ لباسشون متنفرن!

گابریل از روابط اجتماعی ِ خوبی برخوردار نبود و نمی‌دانست همه از خیس بودن ِ لباسشان متنفرند؛ نتیجتا دو کروشیو از دو لرد ِ مشابه دریافت کرد تا یاد بگیرد روابط ِ اجتماعی‌اش را بهبود بخشد.

- به نظر من...
- کسی از هکتور نظر خواست؟

همه با دست و سر و پا و هر جور که می‌شد در جواب سوال بلاتریکس "نه" قاطع‌شان را اعلام کردند و هکتور با بغض عقب کشید.

مروپ قابلمه‌اش را از موهای بلاتریکس درآورد و وارد عمل شد.
- فرزند سیاه و پلید ِ مامان!

و در قابلمه را باز گذاشت و منتظر به دو لرد ِ مشابه خیره‌ماند؛ ترکیبی از قیمه و کشک بادمجون و الویه و عسل و گردو داخل قابلمه بود؛ مروپ پچ‌پچ کرد:
- اگه بخوردش پسر ِ منه!

اما با دیدن‌ِ محتویات ِ درون قابلمه، چشمان ِ هر دو لرد برق زد و با اشتیاق مشغول خوردن شدند؛ گویا فقط یک‌نفر در دنیا نبود که این ترکیب را دوست داشت.

مرگخواران کاملا مستاصل به نظر می‌رسیدند و راه‌حل ِ دیگری نداشتند، تا اینکه یکی از لرد ها شروع به سخن‌گفتن کرد:
- شما واقعا ما رو تشخیص نمی‌دین؟ این موجود ِ فِیک رو بندازین پایین و بذارین به ماجراجوئیمون برسیم، وگرنه همتونو اخراج می‌کنیم!

این جمله مرگخوران را تقریبا مطمئن کرد با لرد واقعی طرفند؛ اما لرد غیر واقعی احساس خطر کرده‌بود.

- دستتون به ما بخوره دیگه نمی‌زاریم دست داشته باشین!

اما برخلاف تصورش، اطمینان مرگخواران بیشتر شد، نفس راحتی کشیدند و گوینده آخرین دیالوگ را با تیپا به پایین پرت کردند‌.

- اگه بیشتر طول می‌کشید همتونو به صلابه می‌کشیدیم! حالا بریم بالاتر!

و صعود از درخت را ادامه دادند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۴۳ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸
#69

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۶:۴۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
-دو تا ارباب؟

معجون های هکتور دیگه داشت اعصاب مرگخوار ها رو داغون می کرد.
اونا داشتن به این فکر می کردن که هکتور چطور می تونه یه چیز بسازه که این همه عوارض جانبی داشته باشه و در عین حال هیچ کمکی هم نکنه.

مرگخواران افکار خطرناکی در مورد هکتور داشتند!
-حیف ارباب، در دستشویی رو به خاطر من، به ورد های امنیتی مزین فرموده، وگرنه موقعی که دستشویی بودی، آب داغ رو می ریختم روت که در حسرت ادامه ی نسلت می موندی!
-با خودم عهد بسته بودم تا این کار رو فقط روی محفلی ها انجام بدم...ولی انگار موقعشه که روی تو هم امتحان کنم...منتظر رژ لب طوسی من باش هکتور!
-بالاخره می تونم با یه دلیل خیلی واقعی، نیشمو تا ته فرو کنم و دردتو احساس کنم، هکولی!
-با اینکه یک پنجم معده ی منو پر نمی کنی ولی برای اینکه دلم خنک شه، یه لقمه چپت می کنم.
-کروشیو ترین کروشیوی عالم رو بهت می زنم هکتور!

هکتور هم فکرایی می کرد، اون همیشه فکر می کرد.
-وای خدای من...من بالاخره تونستم...تونستم تا معجون "دو تا کننده" رو کشف کنم...من بهترینم!

بعد از اینکه مرگخواران فکر های خود را به سرانجام رسوندن به مهم ترین چیز فکر کردن:
-ارباب واقعیمون کدومه؟


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5868
آفلاین
-فکرم خراب شده!

سو بعد از چند دقیقه این جمله را فریاد زد.

کسی اهمیت خاصی به خراب شدن فکر سو نداد. لینی و هکتور هم در میان انبوه موهای سو گم شده بودند.

-ااااه...زرد هم هست! کاش حداقل آبی بود.

-س...ب...ز!

برای اولین بار طی یک ساعت گذشته، صدای ضعیف هکتور به گوش لینی رسید.

-باشه...باشه...سبز...آبی...اصلا فیروزه ای. تو فقط بیدار شو. موهاشو فیروزه ای می کنم.

هکتور بیدار نشد. فقط قصد داشت روی رنگ گروهش تاکید کرده و مجددا بی هوش شود.

خارج از کلاه، مرگخواران در حال خروج از پرنده بودند. سو با بند کشی کلاه را روی سرش محکم کرد.
-از جات تکوت نمی خوری. تا وقتی این دو تا رو تحویل ارباب بدیم.

مرگخواران بالاخره از پرنده خارج شده و به هوای آزاد رسیدند.

-آخیییییییش...بوی مرغ گرفتیما.
-دل و جیگرشم برداریم؟ تو راه کباب می کنیم.
-من چسبیدم...یکی منم بکنه و ببره...

ملت کریس را از پرنده جدا کردند. و درست در همین لحظه صدای آشنایی به گوششان رسید.

-یاران ما...آمدید! لینی و هکتور ما را نجات دادید؟



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
#67

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
لینی همچنان درحال صحبت با هکتور بود.
-هکولی!پاشو دیگه،بزار ببینم...

لینی همینطور که حرف میزد نیشش را درون پوست کلاه سو فرو کرد تا سو دندان هایش را ببیند و آن ها را از کلاه بیرون بکشد.
-بنظرت متوجه میشه هکتور؟

لینی این جمله را به شکل عجیب و نامفهومی گفت زیرا دندان هایش درون کلاه بود.

بیرون کلاه سو درحالی که از به دست گرفتن کلاه خسته شده بود،تصمیم گرفت کلاه را روی سرش بزارد.
-اخی!دستم درد گرفته بود،هکتور و لینی موهامو کثیف نکنید!

سو این حرف را انقدر بلند زد تا لینی و هکتور از درون کلاه بشنوند،لینی نیز در اثر این چرخش ناگهانی به کف کله ی سو،کنار هکتور افتاده بود.چند دقیقه سکوت درون کلاه و بیرون کلاه برقرار بود،تا اینکه لینی متوجه نکته ای شد.
-نهههههههههههههههه!

لینی مثل پیکسی های دیوانه اینطرف و آنطرف میدوید و در آخر سعی کرد کله سو را گاز بگیرد اما نتوانست،بله،در اثر چرخش ناگهانی یک دندان لینی از جا درآمده بود.
-سو میکشمت!

سو و مرگخواران نیز این صداها را میشنیدند،اما سو به طور اتفاقی توانایی دراوردن کلاه را از دست داده بود،زیرا میدانست چه کرده و دندان کنده شده لینی را روی سرش حس میکرد،سو قبلا یکبار عصبانیت لینی را دیده بود و میدانست اگر فکری نکند کارش تمام است.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷
#66

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-هکولی...هکولو...چی شدی تو؟ پاشو ببین بانز اومده! پاشو نبینش بخندیم!

هکتور تکون نمیخوره و لینی بیشتر از قبل میترسه.

از یه گوشه ی کلاه یه تیکه برگ پیدا میکنه و هکتور رو دراز میکنه رو برگ.
-اصلا نگران نباش. من ترکت نمیکنم. خودم بهت رسیدگی میکنم. ازت پرستاری میکنم. خوبت میکنم.

دست هکتور رو میگیره و با نگرانی به صورتش خیره میشه. ولی این کار فایده ای نداره. برای همین شروع به ماساژ دادن شونه هاش میکنه. با نیشش قلقلکش میده.
کمی از زهرشو میگیره و جلوی دماغ هکتور میگیره.
-هکولی...پاشو با این معجون درست کن. ببین چه بوی خوبی میده.

با شنیدن کلمه ی معجون چشمای هکتور کمی میلرزن. ولی باز نمیشن.

-چیکارت کنم خب؟ مردی؟ دفنت کنم که روحت به آرامش برسه؟ برات مراسم آبرومندانه ای بگیرم؟


خارج از کلاه، مرگخوارادنبال راه خروج از پرنده میگردن.
خیلی زود به روشنایی ای که از شکم پاره شده ی پرنده میتابه میرسن.

بلاتریکس اعلام میکنه:
-یاران ارباب، راه خروج رو پیدا کردیم. از پرنده خارج میشیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۳۱ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷
#65

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
بلاتریکس با ناامیدی به کراب خیره شد.
-تو اولین فرصت این موهاتو میکنم کراب!

سو کلاهش را از سرش در آورد و سمت کراب گرفت.
-لینی و هکتورو بزار تو کلاه من کراب...
-نه!باید یاد بگیره در مقابل سختی ها مقاومت کنه!

کسی جرات نداشت با دستور بلاتریکس مخالفت کند،جز لرد که احساس میکرد بلاتریکس زیادی دارد کنترل را بدست میگیرد.
-اتفاقا بزارشون توی کلات سول.

بلاتریکس با تعجب به لرد خیره شد.
-اما ارباب...
-ارباب بی ارباب!این یک دستور است!

سو سریع لینی و هکتور کوچک را درون کلاهش گذاشت و کلاه به دست راه افتاد.از آنجا که عمق کلا سو بسیار زیاد بود،صدای لینی و هکتور درحال مجادله نمیامد.
-هکتور میدونستی الان اندازه یه مگسی؟
-خدا رو شکر که اندازه مگسم،اندازه پیکسی نیستم!

لینی نیش اش را آماده کرد تا به طرفداری از تمام پیکسی ها هکتور را نیش بزند.

-آخخخخ!

هکتور بعد از ابراز درد،بیهوش روی زمین افتاد.لینی بالای سر هکتور ایستاد.
-هکولی؟هک...سو!هکتور بیهوش شده!سو صدامو میشنوی؟!

مثل اینکه کوچکتر شدن هکتور ضعیفش کرده بود.لینی خواست پرواز کند و از کلاه خارج شود،اما متوجه شد به لطف معجون هکتور دیگر بال ندارد.
سو کلاه در دست پشت سر مرگخوران و لرد حرکت میکرد تا بلکه راه خروج از بدن پرنده مرده را پیدا کنند،بی توجه به اتفاقاتی که درون کلاهش میافتاد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷
#64

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۱:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5868
آفلاین
شانه های کراب زیر بار سنگینی که روی دوشش گذاشته شده بود خم شد.
-خم شدن...

کسی به کراب توجهی نکرد. برای همین تصمیم گرفت با صدای بلند تری نارضایتی خودش را اعلام کند.
-خیلی خم شدن!

باز هم کسی توجهی نکرد. ولی کراب دست بردار نبود. او باید حرفش را می زد. بارها از لرد سیاه شنیده بود که حق گرفتنی است!
-هرگز اینقدر خم نشده بودن!

این بار دیگر فونت حرف کراب خیلی بزرگ بود و مرگخواران نتوانستند نشنیده بگیرند.

-چته کراب؟ چی خم شده؟

-شونه هام!

بلاتریکس با عصبانیت به طرف کراب رفت.
-سمت چپی که حدود پنج سانتی متره...راستی هم کمی کوچیکتر از اون. سوالی که پیش میاد اینه که این دو تا چه وزنی می تونن داشته باشن که شونه های تو رو خم کنن؟

چشمان کراب پر از اشک شد.
-شاید به خاطر وزنشون نیست. شونه هام در اثر بار مسئولیتی که به دوشم گذاشتین خم شده! الان توجه کنین. یکیشون داره تخمه می خوره و پوستشو پرت می کنه لای موهام...این کار درسته؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
#63

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
این همه همانا که جمع میشن یه جا، باید یه اتفاقی بیفته خب!

معجون هکتور پاشیده میشه به اطراف و همه جا رو دود میگیره. کمی بعد دود از بین میره و مرگخوارا خودشونو تو محیط خونین و استخونین و آلوده ای مییابن! در حالی که اثری از هکتور و لینی نیست.

بلاتریکس با موهاش صورتشو تمیز میکنه.
-هک؟ پیکس؟ شما کجایین؟ صدای ما رو میشنوین؟

-میشنویم!

صدا خیلی ضعیفه. معلومه که خیلی هم دوره. بلاتریکس تازه به محیط اطرافش توجه میکنه. یک معده...یک روده...مقداری رگ...یک قلب که نمیتپه...
-فکر میکنم ما تو شکم پرنده ایم! معجون هکتور کار خودشو کرد.

بلاتریکس درست فکر میکنه. شکم پرنده گسترده شده و مرگخوارا توی شکم لیز و خون آلود و پوستی و گوشتی پرنده حرکت میکنن و دنبال لینی و هکتور میگردن.

-لینی....هکتووووور...

-ما اینجاییم!

صدا بازم ضعیفه. ولی این دفعه جهتشو تشخیص میدن. صدا از پایین میاد!
مرگخوارا پایینو نگاه میکنن و با یه لینی بدون بال در ابعاد عادی و یه هکتور در ابعاد لینی مواجه میشن.

-هکولی؟ ریز میبینمت!

این متلکیه که لینی فرصت طلب نثار هکتور میکنه.

بلاتریکس هکتورو برمیداره و رو شونه ی کراب میذاره.
-ظاهرا این دفعه معجونش به ضرر خودش تموم شد. کراب...اینو حمل کن.

لینی رو که بال هاشو از دست داده هم رو شونه ی دیگه ی کراب میذاره.
-اینم حمل کن. فکر نمیکنم سنگین باشن. نذار دعوا کنن. باید از این تو بریم بیرون.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.