هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳:۵۲ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
زنبورا اصلاً بخشنده نبودن! کندو چند لحظه بعد به شدت تکون خورد و دریایی از زنبور های زرد و مشکی به سمت پایین روانه شدن. درسته که ماتیلدا نشونه گیری دقیقی نداشت ولی حداقل آلبوس پلاستیکی رو سمت مرگخوارا پرتاب کرد بود که این نتیجه رو به ما میداد که کندو وایضاً زنبور ها دقیقاً زیر مرگخوارا بودن.

- زنبور های مزاحم دارن مارو نیش میزنن.

کریس اینبار هم خواست که شیرجه بزنه و به اربابش خدمت کنه ولی متاسفانه شیرجه فقط زنبور های بیشتری رو به سمت لرد روانه کرد.

- خودمان بعداً به حسابت میرسیم ریس! البته اربابی هستیم مقاوم. این نیش ها درد ندارد!

مابقی مرگخوارا هم لحظه ای ساکت شدن و فهمیدن که که این نیش ها دردی ندارد.

- چه زنبور های ریزی!

در سمت دیگه اما محفلی ها به خط شده و نشونه گیری کردن بودن.
- رها کنید!

با توصیه دامبلدور، ده ها آلبوس پلاستیکی به سمت مرگخوارا ها روانه شد. آلبوس ها به زنبور ها برخورد می‌کردند و مثل اسنپ اونا رو حمل میکردن و بهشون شتاب میدادن.

- حالا دردمون گرفت.


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۰:۱۲:۲۳


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
- پروفسور راست میگن!

ماتیلدا این رو گفت و دامبلدور پلاستیکی رو از دست دامبلدور گرفت و با کلی دور خیز دامبلدور پلاستیکی رو به سمت جایی که مرگخوارا نشسته بودن شوت کرد; ولی متاسفانه نشونه گیری ماتیلدا زیاد خوب نبود و دامبلدور پلاستیکی صاف به درون کندوی عسلی پرتاب شد.

- اشکالی نداره فرزندم زنبورا حیوانات به شدت با عشق و مهربونین. مارو می بخشن! تازه از این البوس پلاستیکیا زیاد دارم ناراحت اون نباش!

دامبلدور دستشو تا ارنج درون ریشش فرو برد و هفت هشتا دامبلدور پلاستیکی دیگه در اورد و به دست محفلیون داد.
- پروفسور کارخونه ی پروف پلاستیک دارین!؟
- نه فرزندم اینا همش دست ساز خودمه برای اینکه سبک تر باشنو و راحت تر پرتاب شن. پرت کن ببین.

محفلیون هر کدوم یه البوس پلاستیکی که به شدت بهش علاقه پیدا کرده بودن برداشتن تا پرتاب کنن ولی خبر نداشتن زنبورا مثل اونا البوس پلاستیکی دوست ندارن!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۳:۴۷ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
محفلیون معطوف شدند باز.
خیلی شدند.
عطوفت از چشم و گوش و حلق و بینیشان به اطراف می‌پاچید.
عطوفتشان اینقدر به اطراف پاچید که بالاخره موثر واقع شد... ولی نه از آن لحاظ!
عطوفت پاچیده شده از چشم و چالشان، در دل دشت و دمن بذر شد، نشست و در نهایت درخت عطوفت محفلیان سبز شد.

-درخت!
-معطوف!
-سبز!

محفلیون ذوق زده شده بودند.

-فرزندان من! روشنی خانه گریمولد... درخت ندیدین تا حالا؟ توجهتون باید جای دیگه باشه الان‌ها!

و آلبوس پلاستیکی را جلوی چشم آنها گرفت.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۵:۳۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
محفلی ها به ماتیلدای معطوف شده نگاه کردن.

ماتیلدا هم که تحت تاثیر این همه معطوف شدن به معطوف شدگیش قرار گرفته بود بیشتر معطوف شد.
محفلی ها هم که تحت تاثیر این شدت معطوف شدگی ماتیلدای معطوف شده قرار گرفته بودن بیشتر از قبل معطوف شدن.
و این معطوف شدن انقدر ادامه پیدا کرد که ریش های دامبلدور زیر بار این حجم از معطوف شدن فر و گره خورد.

- فرزندان! فر خوردیم! یکی بیاد ما رو صاف کنه. البته دست از عطوفت نکشید.
- من فهمیدم چی کار کنیم. من بگم؟ من بگم؟
- بگو فرزند!
- من میگم دامبلدور پلاستیکی رو پرت کنیم سمتشون بازم.

دامبلدور تحت تاثیر قرار گرفته بود. همیشه میدونست که عطوفت جوابگوی هر سوالیه.
- این فکر خیلی بی نظیره فرزند برای همین به نظرم یه کم عطوفت بیشتر میتونه ما رو به فکر بهتری برسونه. بیاید همگی با هم عطوفت بورزیم و مهر پیشه کنیم و معطوف بشیم به این دامبلدور پلاستیکی.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۶:۴۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
-زدن کردی تو خال!
-پرتاب عالی ای بود.
-آفرین بلا!

بلاتریکس نشانه گیری فوق العاده ای داشت...دلیلش هم تمرین های زیادی بود که می کرد.

-بالاخره چاقو هایی که سمت من پرت کردن می شدی کار خودش رو کردن شد.

در اونطرف ماجرا، محفلی ها هنوز نگاهشان معطوف بود.

-عه! آلبوس پلاستیکی! پروف به خودت ده امتیاز بده!

ماتیلدا باد شده بود.

-فرزند روشنایی بازی دیگه مهم نیست...معطوف شو!
-به چی پروف؟
-به آلبوس پلاستیکی دیگه!
-چرا پروف؟

ماتیلدا هیچوقت در جریان هیچ چیزی نبود.

-معطوف شو و فکر کن که با این چه بلایی سر مرگخوارا بیاریم.

در صحبت های دامبلدور هم دیگر اثری از مهربونی نبود.

ماتیلدا هم معطوف شد.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۳۱ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
- آلبوس پلاستیکی نداریم، جر زن!
- بابا جان، بزرگتر کوچیک تری گفتن.

دامبلدور این را گفته و یک عدد آلبوس پلاستیکی از جیبش در آورده و در مقابل ماتیلدا گرفت.
اما ماتیلدا آن را ندید. ماتیلدا هیچی نمی دید. ماتیلدا اصلا دیگر آنجا نبود.

- هیییین! هیییین!

صدایی شبیه صدای ماتیلدا در جایی ناله می کرد.
محفلیون نگاهی به اطراف انداخته و چیز مشکوکی جز یک دمپایی پلاستیکی زشت ندیدند،
که عظیم الجثه بود.
و ماتیلدا هم زیرش بود.

محفلی ها به سرعت دمپایی را از روی دخترک برداشته و وی را به دست دامبلدور دادند، پیرمرد ابتدا وی را از رو به رو نگاه کرده و سپس از کنار به وی نگاه کرده و سپس وی را چندین تا زده و به طرف محفلی ها گرفت:
- یکی بره ماتیلدا رو دوباره باد کنه بچه ها.

ممد ویزلی با پمپ دوچرخه و سبیل چخماقی و لباس های روغنی اش بیرون آمده و ماتیلدا را از دست آلبوس گرفت و رفت که بادش کند.
سپس دامبلدور به سمت همراهانش کرد. دیگر اثری از عشق در چشمانشان نبود.

- بگمونم یک مقدارِ... بیشتر تلافی عیبی نداشته باشه.

نگاه همه آن ها به آلبوس پلاستیکی معطوف شد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۹:۰۲:۲۹

Vita brevis


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-ولی پروفسور شاید از دستشون در رفته... الانم دارن دنبال دمپاییشون میگردن! باید بهشون پس بدیم!
-این کارو نکن بابا...

آملیا این حرف ها را بخاطر این زد که نمیخواست کمی تلافی کند... میخواست خیلی تلافی کند! بنابراین بدون توجه به حرف دامبلدور دمپایی را بلند کرد و به طور مستقیم به سمت لرد پرت کرد و دمپایی به لرد برخورد... نکرد!

البته این اتفاق داشت به وقوع میپیوست اما کریس به موقع واکنش نشان داد و استاد اسدی طور به هوا پرید و با ضربه ی سر به موقع دمپایی را منحرف کرد.

-پناه بر خودمان! ضربه ی سر قابل قبولی بود ریس!

اما خب کریس فوتبالیست نبود که بتواند دمپایی را دقیقا به مکان مد نظرش هدایت کند، بنابرین دمپایی به صورت مستقیم رفت و مانند فیلم هندی ها سه مرگخوار را پخش بر زمین کرد...

بلاتریکس به محفلی ها نگاه کرد.
بلاتریکس به دمپایی نگاه کرد.
بلاتریکس به سه مرگخوار روی زمین و لردی که خطر از بیخ گوشش گذشته بود نگاه کرد.

این هرگز قابل بخشش نبود، برای بلاتریکس قابل بخشش نبود.
انتقام سختی در راه بود، همه میتوانستند این را از چشمان قرمز بلاتریکس بفهمند.

البته جز محفلی ها که درطرفی دیگر بیخیال نشسته بوده و مشغول بازی بودند.
-اسم آلبوس، فامیلی آلبوسی، اشیا آلبوس پلاستیکی!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۲۷ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
اما حالت چهره بلاتریکس، درست برعکس احساسی بود که محفلی ها داشتند. لبخند حاکی از رضایتی در اعماق چهره بلاتریکس نمایان بود که داد میزد "آره، من بودم. دم خودم گرم!".

دامبلدور نگاهی به چشمان نمناک محفلی ها انداخت. او وظیفه داشت قبل از آنکه خشم و نفرت و علاقه به انتقام در وجود یاران سفیدی و روشنایی زبانه بکشد، آن حالت را از بین ببرد.
-نباید بدون مدرک کسی رو قضاوت کنیم. شاید بلاتریکس داره از صمیمیت و محبتی که بین ما جریان داره لذت می بره!

-ریشش آب پرتقالی شد!

سوجی پرتقال با ادبی بود. همیشه حواسش بود جایی را آب پرتقالی نکند. حتی در سخت ترین شرایط و زیر بیشترین فشار های فیزیکی و روحی هم مقاومت کرده بود. به او توهین شده بود؛ ادبش زیر سوال رفته بود!
-پروفسور، به من توهین شد!
-پروفسور، به سوجی توهین شد!
-پروفسور سوجی محفلیه و بهش توهین شد!
-پروفسور، به محفل توهین شد!

توهین به محفل چیزی نبود که دامبلدور را ساکت نگه دارد. در آن وضعیت گرانی و بدبختی، با چنگ و دندان محفل را حفظ کرده بود و خرجشان را می داد.
این باعث شد کمی، فقط کمی، از آرمان هایش دست بکشد.
-یه کوچولو تلافی کنید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۸:۳۹:۳۶

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۶:۵۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 449
آفلاین
دمپایی همونطور که روی هوا میرفت، داشت به معنای زندگی فکر میکرد. به آفرینش، خلقت، فلسفه بودن یا نبودن و سایر موضوعاتی که تا به حال به عقل فنریر نرسیده بودن. دمپایی بر عکس صاحبش که بیشتر به شکمش و فست فود فکر میکرد، به شدت دانا بود. شاید ظاهرش زشت بود، ولی قلبی از طلا داشت برعکس صاحبش.

دمپایی همونطور رفت و رفت، و بعد یکهو رشته افکارش پاره شد. داشت به یک پرتقال نزدیک میشد.
پرتقال، سوجی بود. و در اون لحظه داشت پیاز میخورد و به جوک آرتور راجع به اینکه باید سوپ پیازِ مالی رو به عنوان یک برند جهانی به ثبت برسونن میخندید، نتونست دمپایی رو ببینه. ولی دمپایی که خیال آزادی و پرواز داشت و میخواست کل دنیارو پرواز کنان ببینه، نه تنها تونست سوجی رو بینه، بلکه حتی تونست به سوجی بخورد کنه.

شدت برخورد زیاد بود. خیلی زیادتر از اونچه که دمپایی انتظارشو داشته باشه. اونقدر زیاد بود که نه تنها سوجی پرتاب شد، حتی دمپایی هم کمونه کرد و از بغل گوش آرتور رد شد.

سوجی ولی انقدر خوش شانس نبود. پرتاب شدنش اون رو رسوند به مقصد ریش دامبلدور. و سوجی در تاریکی بی انتهایی بین انواع حشرات و گلوله های موی سفید حبس شد.

- سوجی، فرزند روشنایی، الان نجاتت میدیم! نگران هیچی نباش!

سوجی نتونست بشنوه. عمق ریش بیش از حد زیاد بود.
دامبلدور سریعا فرماندهی تیم نجات رو به عهده گرفت. محفلیا با هم یک عدد طناب انسانی رو تشکیل دادن و وارد ریش های دامبلدور شدن، و بعد با حداکثر تلاشی که میتونستن، سوجی رو که توسط چندتا حشره موذی گاز گرفته شده بود، بیرون کشیدن.
و بعد خود سوجی به دمپایی زشت فنریر نگاه کرد.
- این از پشت سرم اومد... پشت سر من کی بود؟

و چشم محفلیا به سمت مرگخوارا چرخید. البته با مقدار کمی شک، و مقدار بیشتری مهربانی و عشق.



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آنلاین
-بله دخترم...فیس و هیس. همشو فهمیدیم. اینقدر تکرار نکن. بالا هم بزن ریس.

کریس کرم ضد آفتاب را به پیشانی لرد سیاه مالید...ولی لرد معترض شد!
-اونجا رو زده بودی...بالاتر...بالاتر...

دست کریس روی هوا متوقف شد. بالاتری وجود داشت، ولی کریس مطمئن نبود که منظور لرد، آن بالاتر هست یا نه.

-بله ریس... منظورمان دقیقا همان جاست. نمی بینی آن قسمت کمی...بی دفاع است؟

کریس می دید. برای همین بقیه کرم را کف سر لرد خالی کرد!

در این بین، خشم نجینی هنوز خاموش نشده بود و داشت به هیس و فیسش ادامه می داد.

وقتی از لرد سیاه ناامید شد، دمپایی قرمز و بسیار زشت پلاستیکی فنریر را با دمش برداشت و به بلاتریکس داد.
بلاتریکس منظور نجینی را می فهمید.
-اممم...پرنسس...مطمئنین؟ نمی خوایین با پاپا مشورت کنین؟

جواب نجینی منفی بود.

بلاتریکس کمی دور و برش را نگاه کرد. همه مشغول به نظر می رسیدند.
دمپایی را بلند کرد و جمع محفلی ها را هدف گرفت و پرتابش را طوری انجام داد که کاملا اتفاقی به نظر برسد.

دمپایی زشت، سوت کشان و پرواز کنان به طرف محفلی ها رفت...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۸:۰۴:۱۵

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.