هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
#81

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۶:۵۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
حوری به (عزیز مامان)یه چشم غره رفت و گفت:
_مامان جونم من خیلی ویژگی ها دارم. مثلا من همیشه میوه هایی رو که میدین میخورم تو بهشت پارتی دارم و یه چیز دیگه ...
اینکه خوشگلم

لرد به حوری نگاهی بس خطرناک کرد وگفت:
_مامان این اصلا خوشگل نیست تازه اگه میخوای هکتور هم شهادت میده

و بعد به سبک صدا زدن های دامبلدور داد زد:
_هککککتتووووورررررررر

یهو هکتور از بین درختای بهشتی اومد بیرون و گفت:
_بله ارباب...

با دیدن حوری به این شکل تغییر چهره پیدا کرد( ) که با ضربه یواشکی لرد خودش را جمع و جور است.

لرد به هکتور نگاه کرد وگفت:
_ای هکتور به ما بگو ما خوشگل تریم یا این حوری مثلا زیبا؟

هکتور اول چوبدستی لرد را دید و بعد چهره لرد و حوری را زیر نظر گذراند:
حوری( )
لرد( )

انتخاب سختی بود. ولی با توجه به اشعشعات قدرتمند لرد و صد البته چوبدست لرد هکتور تصمیم را گرفت:
_معلومه که شما صد البته زیبا ترید لرد زیبای من..

حوری این شکلی شد:

لحظه ای بعد حوری که دید مروپ به لرد نگاه محبت آمیز میکنه بلند شد و گفت:
_آقا پاشید بریم در بهشت قدم بزنیم اونجا معلوم میشه کدوم فرزند بهتری هستیم

لرد دید نقشه اش بس عالی است ولی لرد نمیتوانست تسلیم شود تسلیم شدن برای افراد ضعیف بود پس بلند شد و گفت :
_بیایید برویم

ورق به نفع حوری برگشت ولی لرد هیچ وقت تسلیم نمیشد...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
#80

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۳:۲۷ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌ رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن و از موانع مختلف رد می شن.
حالا به بهشت رسیدن و هر کدوم از مرگخوارا حال و هوای خودشونو تو بهشت دارن!

* * *


زندگی در بهشت بسیار شیرین و دلگشاست...به خصوص زمانی که مادری بهشت بر زیر پا باشید!
-سیب سرخ و بهشتی مامان؟ یک فرزند حوری پیدا کردم. حس می کنم خیلی با هم تفاهم داریم! می خوام به فرزندی قبولش کنم.

لرد، نگاهی مشکوک به دختری که همراه مروپ بود انداخت.
-تفاهم؟!

مروپ لبخندی زد و به سمت حوری برگشت.
-پرتقال برات پوست بکنم حوری مامان؟
-کنار پرتقال یک عدد سیب آبدار و خوشمزه هم برام پوست بکنید حتی!
-بعدشم می خوام برم خانه سالمندان بهشت دخترم!
-صبر کنید مادر جان...منم بیام تا با هم بریم. اتفاقا تمام خانه سالمندان های بهشتو براتون رزرو کرده بودم! همشونم بازه!

لرد چشم غره ای نثار خواهر خوانده اش کرد. قصد نداشت مادرش را با یک حوری تازه به دوران رسیده شریک شود!
-مادر جان، ملاحظه بفرمایید...این حوری شما هم مو دارد و هم دماغ! اصلا هم مثل ما با ابهت نیست. کلی هم تحصیلات عالیه برای ارباب شدن نگذرانده است. ما فرزندی هستیم بسیار خفن و همه چیز تمام.

مروپ در فکر فرو رفت. به نظر می رسید حوری هم حرف هایی برای زدن دارد.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸
#79

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
درخت همچنان منتظر عشق ورزیدن لرد بود، اما لرد دست به سینه ایستاده بود. درخت با محبت و عشق فراوانی به لرد نگاه کرد.
-جناب؟
-به.. به، عجب درخت... درازی.

درخت با شنیدن این حرف، برگهایی راه که با آن راه را بسته بود، بلند کرد و تک تکشان را از خوشحالی تکان داد.
درخت تا به حال کسی را ندیده بود که به قد درازش توجه کند!
بعد شاخه‌اش را با عشق فراوانی، به سمت لرد برد.
-منم بیام دیگه!
-نه.
-چراااا؟
-چون ما میگیم بمون یعنی بمون. دستور ما خیلی جدی و سخت گیرا...
-باشه باشه، فهمیدم زندگی من برات مهمه! خب بفرمایید، میتونین برین.

مرگخواران برگ‌های درخت را کنار زدند و وقتی منظره روبه رویشان را دیدند، سعی کردند فک‌هایشان را از روی ابرها جمع کنند.
فرشته هایی در آسمان پرواز میکردند و به این و طرف و آن طرف میرفتند.

-ارباب ارباب ارباب! اینجا کجاست؟
-ربکا رو قرنطینه کن گب‌مان. الان میگوییم اینجا کجاست.

لرد با دیدن ربکا که با تی گابریل در جعبه قرنطینه پرتاب میشود، سرفه‌ای کرد و با چوبدستی اش به فرشته ها اشاره کرد.
-اینجا بهشته.
-ارباب گفتین بهشت؟ فرشته؟ حور...

اما حرف رودولف تمام نشد و کروشیوی بلاتریکس او را ساکت کرد. همان موقع بود که ربکا از سوراخی که در جعبه درست کرده بود، فریادش بلند شد.
-اربـــاب، اون منم!
-مگه نگفتیم ربکا قرنطینه باشه؟

گابریل با ماسک سوراخی که در جعبه ایجاد شده بود را پوشاند. سپس مرگخواران، پیدا کردن خودشان در بهشت را، شروع کردند. لرد هم جلوتر رفت تا مرگخوارنش را در بهشت نیز ببیند!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
#78

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- حالا که توانایی پس به من عشق بورز و من رو هم به خودت علاقه مند کن! زود باش دیگه!
- چه طور جرئت می کنی به ما دستور دهی؟! ما خودمان به تمام مرگخواران دستور می دهیم.
- برای من مهم نیست که تو به کی دستور می دی کچل؛ تو برای من فقط یه آدم کچل هستی، مثل تمام افراد کچل دیگه و من محتاج تو نیستم؛ ولی اگه تو من رو اهلی کنی و به من عشق بورزی، هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. من برای تو در دنیا یگانه دوست خواهم بود و تو برای من در عالم همتایی نخواهی داشت.

درخت، درختی بود بسیار اهل مطالعه و البته از آنجایی که او هیچ کتابی جز شازده کوچولو نداشت، مجبور بود فقط آن را بخواند و از بس آن کتاب را خوانده بود تمام دیالوگ هایش را از بر بود.
- ما دوست نداریم که نیازمند و محتاج کسی باشیم! ما نیازی به یگانه دوست نداریم! اصلا ما همینطوری هم در عالم همتایی نداریم!
- خب حالا که اینطور شد منم اجازه نمی دم رد بشین.

مرگخواران نگاه غمگینی به اربابشان انداختند. واقعا بازگشت سخت بود، آنها تا آنجا آمده بودند و نمی توانستند به این راحتی پایین بازگردند.
- ارباب نمی شه حالا که تا اینجا اومدیم بازم به راهمون ادامه بدیم؟
- تو مگر نمی بینی یک درخت بزرگ سر راهمان قرار دارد؟ اگر این درخت اینجا نبود ما می توانستیم به راهمان ادامه دهیم.
- ارباب نمی شه حالا...
- نخیر نمی شود!... ولی از آنجایی که حیف است این همه راه را بازگردیم به ناچار می شود.
- پس به من عشق بورز.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۹:۲۰ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
#77

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 58
آفلاین
- ای شاخه درخت... ای شاخه پر قدرت... ای درختِ درختان... چه می خواهی از جانمان؟
- روح که احضار نمیکنی هوریس.
- ببخشید ارباب.

شاخه درخت پیچ و تابی خورد و به مرگخواران که با نظم و ترتیب سعی داشتند یک جا بنشینند، نگاه کرد. البته نگاهی از جنس درختی. سپس رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- من خیلی چیزها می خوام. من مدت هاست که دلم، خواستن می خواد. من هیچوقت تا حالا نتونستم که چیزی بخوام. برای همین الان اون چیزی که می خوام، خیلی چیزه... .

شاخه حالت متفکری به خودش گرفت و به افق خیره شد. سعی داشت توجه بیشتری جلب کند و زمان بیشتری برای فکر کردن به اینکه چه چیزی می خواهد، داشته باشد. اولین بارش بود که این همه آدم با هم میدید و به همین دلیل، نمی دانست که کدام یک از خواسته هایش را بیان کند.

- این شاخه ما رو مسخره کرده؟ نمی دونه با کی طرفه؟
- ارباب شما ببخشینش. جوونی کرده. نهال بازی در آورده.
- یه بار دیگه یکی خوشمزه بازی در بیاره از همینجا مستقیم می فرستیمش پیش آلکتو اینا!

شاخه که از بحث پیش اومده بین مرگخواران استفاده کرده بود و فهمیده بود که چه می خواهد، رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- همین اینی که اینجا نشسته. کچله. باید بهم عشق بورزه. علاقه مند بشه بهم و من رو هم به خودش علاقه مند کنه. وگرنه همتونو میندازم پایین!
- این با ما بود که گفت کچل؟ کچل خودتی با هفت میوه و دونه ت! الان یه کچلی نشونت بدم که همه برگات بریزه!

مرگخواران که دیدند با ادامه عصبانیت لرد، امکان دارد آن ها هم به رودولف و کریس و آلکتو بپیوندند، سعی کردند تا اربابشان را آرام کنند.
- ارباب... حالا یه مواد مغذی ای بود که خورد. شما به خودتون نگیرید.
- درخته خب ارباب! ازش چه انتظاری دارید؟ مغزش همش آوند آبکشه! سوراخه!
- اصلا ارباب... . این هر چی می خواد بگه. شما ارباب توانایی هستید. حتی توی عشق ورزیدن هم توانا هستید!

لرد سیاه نگاهی به هوریس که جمله آخر را گفته بود انداخت و گفت:
- هوووممم... فکر ما رو خوندی هوریس! باید به خاطر اینکارت مینداختیمت پایین، ولی چون به خوبی فکر ما رو خوندی، کاریت نداریم. ما بسیار توانا هستیم!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۱۱ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#76

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۲۵:۱۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6257
آفلاین
لرد و مرگخواران تشکیل جلسه دادند!

-یاران ما...جای ما در جلسه اصلا خوب نیست. این شاخه ای که رویش نشسته ایم بسیار ناهموار و ناراحت است.

فنریر فورا دسته ای مرگخوار را از روی درخت به پایین پرتاب کرد.
-بفرمایین ارباب. براتون جا باز کردم!

لرد سیاه دستش را روی شانه فنریر گذاشت.
-ما واقعا افتخار می کنیم که چنین یارانی داریم که به راحتی ما اهمیت می دهند...

فنریر به خودش افتخار کرد و لرد سیاه ادامه داد:
-ولی!

با فشار کوچکی فنریر را هم به پایین پرت کرد.
-یاران ما باید عاقل بوده و در این راه، ارتش ما را ناقص نکنند!


چند ثانیه بیشتر طول نکشید که فنریر، در حالی که دمش را بصورت هلیکوپتری می چرخاند، پرواز کنان بالا آمد.
-بله ارباب...هر چی شما بفرمایین!

لینی فورا پیشنهاد کرد که با نیشی عمیق، فنریر را دوباره پایین بفرستد...ولی پیشنهادش رد شد.
و جلسه ادامه پیدا کرد.

-یه شاخه درخت نمی تونه درخواست خیلی سختی داشته باشه. ازش بپرسیم چی می خواد.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۱۶ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
#75

آلکتو کرو old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌ رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن و الان هدف ققپادها(ققنوس های محفل) قرار گرفتن.



مرگخواران و لرد سیاه، در حال ادامه دادن مسیر لوبیا بودند که، ققپاد ها دوباره مانعشان شدند. خیل عظیم مرگخواران که متوقف شده بودند، در سر و کله هم زده و یکدیگر را هل می دادند.
- برین دیگه چرا وایسادین؟
این حرف را یکی از مرگخواران که ققپاد ها را نمی دید، زد.
- مگه نمی بینی؟
- نه!
- ناموسا نمی بینی؟

مرگخوار مذکور که از قضا کوتاه قد هم بود، کله اش را خاراند و گفت:
- مرگ دامبلدور نمی بینم؟
- ققپاد های ققنوس دوباره سد راهمون شدن.

در جلوی صف، مرگخواران دیگر که کاملا ققپاد ها را می دیدند، جلسه ای تشکیل داده بودند.
- این محفلیا شورش رو دیگه دراوردن.
آلکتو قلنج گردنش را شکاند.
- ما با چوب بیسبالمون شتکشون کنیم؟
لرد سیاه دستش را به علامت نه تکان داد.
- ما ایده بهتری داریم آلکتو. به نظر ما، سه تا دیگه مرگخوارامون باید فدای ما بشن. یکیشون رو همین الان انتخاب کردیم؛ خودت آلکتو.

آلکتو که درست متوجه نشده بود موضوع از چه قرار است. سرش را تکان داد.
لرد سیاه پس از کمی فکر کردن گفت:
- اون دوتا رو هم پیدا کردیم. رودولف که تام ما رو تبدیل به روح کرد و کریس که از وقتی وزیر شده پاش رو زیادی از گیلیمش دراز تر کرده.
قبل از اینکه سه مرگخوار بتوانند از خودشان دفاع کنند، مرگخواران دیگر، آنها را به طناب بستند و آماده پرتاب شدند.


برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}


- عه نگاه کن سوجی؟ این مرگخوارا دوباره می خوان انگری بردز بازی کنن!

قبل از اینکه سوجی بتواند به بازی انگری بردز، مرگخواران نگاهی بیاندازد، سه مرگخوار برگزیده، به سمت ققپاد های محفل ققنوس پرتاب شدند و ریموند و سوجی، دیگر نتوانستند چیزی ببینند.

لوبیای سحرآمیز

لرد سیاه دستانش را به هم زد.
- خب تمام شد یاران ما! بهتره به راهمون ادامه بدیم.
گابریل آب دهانش را به سختی قورت داد و به بالا اشاره کرد.
- ارباب نمی خوام باهاتون مخالفت کنما، ولی من که اینجوری فکر نمی کنم.

شاخه غول پیکری راهشان را سد کرده بود.

- این که چیزی نیست می تونیم ازش رد شیم.
مرگخوار مزکور که خود راضی تشریف داشت، سعی کرد از زیر شاخه رد شود، اما در چشم بهم زدنی پودر شد.

- اهم... اهم! من مرلین شاخه ها هستم تا وقتی چیزی رو که ازتون می خوام بهم ندین، نمی ذارم برین.





اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#74

محفل ققنوس

ریچارد اسکای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۷:۰۷ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}

در همان هنگام که سوجی و ریموند در برج بودند و مردی در همان موقع وارد برج شد.
_این دیگه کیه؟
_اینو کی راه داده اینجا؟اینجا یه منطقه نظامیه.

مرد که کلاه جادویی جلو صورتش بود به جلو آمد.
_بنده فرمانه ارتش محفل ققنوس.
_چی میگی؟

ریچارد گوشی نظامی را از جیب خود درآورد و صحنه مورد هدف قرار گرفتن ققپاد را نشان آنها داد بعد بیسیمی را از جیبش درآورد.
_از شیردال به ابلهول ، از شیردال به ابلهول ،صدامو داری؟ وارد فاز عملیاتی شدیم ،ققپاد محفل مورد هدف منجنیق مرگخواران قرار گرفت ، افراد خود را به موقعیت هاگزمید ببر ، یه گیاه سحر آمیز آنجا رشد کرده و مرگخواران و لرد تاریکی در حال بالا رفتن از آن هستند پشتیبان شما نیز ققپاد های برج هستند .
_شیردال ، دریافت شد ما از فرودگاه راه افتادیم.

سوجی و ریموند همچنان پوکر بودند.

_منتظر چی هستین مانیتورو روشن کنید ، الان سه ققپاد در حال اوج گرفتن هستن.

سوجی و ریموند مجبور شد مانیتور را روشن کنند و ققپاد ها را فرودگاه جابجا کنند.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#73

کنت الاف old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
- چی؟ ما ضدهوایی نداریم؟ چطور جرئت می‌کنید همچین حرفی را به ما بزنید؟

مرگخوارا همینطور که دسته دسته از شاخه های لوبیای سحرآمیز آویزون بودن، به همدیگه نگاهی انداختن تا بلکه راه حلی به ذهنشون برسه. ولی چون خیلی معطل کردن دوباره هکتور دست به کار شد.

- ارباب، من یه معجونی می‌تونم درست کنم که...
- سکوت کن هکتور. همین که گذاشتیم زنده بمونی و این فرصت رو داشته باشی که بعداً فدای ما شوی باید به جان ما دعا کنی.

لرد نگاهش رو از هکتور برگردوند و به دسته مرگخوارا دوباره نگاه کرد.

- پس چی شد این ضدهوایی ما؟

ققپاد همینطور بالای سر مرگخوارا و لرد پرواز می‌کرد و صدایی درمی‌آورد که احتمالاً نشون از مسخره کردن اونا داشت. به عبارت دقیق تر، قطعاً داشت اونا رو مسخره می‌کرد.

- این ققنوس بی سر و پا داره مارو مسخره می‌کنه؟ یا یه ضدهوایی پیدا کنید یا از خودتون ضد هوایی می‌سازیم.

و همین لحظه بود که چشمان بلاتریکس برق زد!

برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}

سوجی پشت یک مانیتور شبیه ساز نشسته بود و در حین پرتقال گاز زدن داشت با دسته کنترل ققپاد ور می‌رفت.

- چیکار می‌کنی سوجی؟
- عه! فرمانده! دارم گشت هوایی می‌زنم. یه گروه مرگخوار رویت شدن. دستور چیه؟
- ما اینجا به کسی دستور نمیدیم. دوربین جلو رو باز کن.

سوجی موبایلشو درآورد و دوربین سلفی رو باز کرد.

- یکم بیای عقب تر شاخ ها هم جا میشن!
- چیکار می‌کنی سوج؟ دوربین ققپاد منظورم بود.
- آهان! ببخشید.

سوجی دکمه سبز رنگ رو فشار داد و همراه ریموند خیره شد به تصویری که در حال نمایش بود. هکتور توی یه پاتیل عظیم الجثه نشسته بود، مرگخوارا دو طرف پاتیل رو به دو شاخه بسته بودن و داشتن هدفگیری می‌کردن.

- عه، انگری بردز دارن بازی می‌کنن؟ چرا ققپاد رو هدف گرفتن؟

ثانیه هایی بعد، هکتور و پاتیلش هردو جیغ کشان و ویبره زنان به سرعت به طرف ققپاد شلیک شدن و بهش برخورد کردن. ریموند مانیتور رو خاموش کرد و رو به سوجی گفت:

- با هیچکس دراین باره حرف نمی‌زنی!

ساقه لوبیای سحر آمیز

لرد چوبدستی اش رو روی گلو گذاشت تا صداش به هکتور در حال سقوط برسه.

- آفرین هکتور، فدای ما شدی! حالا به راهمون ادامه میدیم.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#72

جرالد ویکرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
مرگخواران خیلی سریع شروع به سنگر گرفتن کردند و تصمیم گرفتند که ققپاد ققنوس را با ضدهوایی سرنگون کنند.

لرد که می دانست این اولین تجربه ی مرگخوارانش است،جایی پشت یک برگ بزرگ پناه گرفته بود تا مورد اصابت یاران خودی واقع نشود.
همه منتظر شلیک اولین گلوله بودند و گوش های خود را گرفته بودند و چشم هایشان را بسته بودند تا ققنوسی که از بالای سرشان می گذشت را منحدم کنند .

ده ثانیه بعد

و هنوز هم منتظر بودند...

دو دقیقه بعد

لرد از پشت برگ بیرون آمد تا نگاهی بیندازد.
-پس چرا شلیک نمی کنید؟

سو یکی از چشم هایش را با ترس باز کرد و گفت:
-ارباب ،قرار بود گابریل شلیک کنه.
-ولی من فکر می کردم تو قراره شلیک کنی.

و طولی نکشید که تمام فضا از صدای مرگخوارانی که سعی داشتند تقصیر را گردن آن یکی بیندازند پر شد.

-ساکت!ضد هوایی را بدید خودمان شلیک می کنیم!

همه در سکوت مشغول پیدا کردن ضد هوایی بودند .حتی سو داخل کلاه خود را گشت ولی آن را پیدا نکرد.

-ارباب ما ضدهوایی نداریم.


Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.