هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
-ما نمی فهمیم...این چه قانونیه؟

جادوگری که نشان وزارت سحر و جادو روی سینه اش می درخشید، به وضوح ترسیده بود؛ ولی سعی می کرد این ترس را پنهان کند.

با دستپاچگی شروع به ورق زدن کتابچه ای که در دست داشت کرد.
-اییییناااا....قواااانین...جدییییید هستن. برای ایجاد تعادل. برای حفظ نظم. وضعیت شما خوبه. گروه های دیگه چند نفر اضافه دارن. ارتش شما فقط یک نفر. کافیه یک نفر کم بشه. یک نفرو کم کنین، بعد می تونین بصورت عادی و قانونی به فعالیتتون ادامه بدین.

لرد سیاه هنوز هم نمی فهمید...
این قانون نمی توانست معنایی بجز این داشته باشد که وزیر جدید می خواست همه چیز را تحت کنترل خودش نگه دارد.

به دفترش برگشت و روی صندلی نشست.

چند دقیقه ای که گذشت چشمش به نجینی افتاد که در گوشه ای چنبره زده بود. کلاه کجی روی سرش گذاشته بود و قلم مویی در دهان داشت.
قلم دیگری را با دمش گرفته بود و بوم سیاه رنگی در مقابلش قرار داشت.
گهگاهی مخفیانه و زیر چشمی به او نگاه می کرد.
چه لزومی به پنهان کاری بود؟ نجینی چیزی جز خودش و لرد سیاه نمی کشید. یا حداقل هر چیزی که می کشید با محوریت خودشان بود.

-فیس!

"فیس" فقط سه حرف بود...ولی لرد سیاه خوب می دانست دنیایی از عشق داخلش پنهان شده. عشقی که هرگز تمایل به تقسیم شدن با دیگران نداشت.

مطمئن بود که چند ساعت بعد نقاشی تقدیم خودش خواهد شد. نجینی را به حال خودش رها کرد و سرگرم بررسی پرونده ها شد.

پرونده ای آبی رنگ بالاتر از بقیه بود. آن را برداشت و باز کرد. به محض باز کردن چشمش به جسم ریز سوزن مانندی افتاد و صدایی داخل سرش پیچید.
-می رم مسافرت...ولی این نیش رو می ذارم این جا. اگه کسی ناراحتتون کرد لطفا نیشش بزنین! از آواداکداورا موثر تره. تف هم خوبه...ولی هیچی مثل نیش نمی شه. نگران نباشین. بازم نیش دارم.

-برگرد لینی...
-به زودی...به زودی...

لینی، با جثه کوچک و قدرت ناچیزش نقش خیلی عمیق و مهمی در زندگی اش داشت.

پرونده را بدون لحظه ای فکر کنار گذاشت و سراغ بعدی رفت. این یکی چند خاطره نزدیک به هم را برایش زنده کرد.

-یاران ما...امروز متوجه شدیم که دشمنی در این نزدیکی داریـ....

بوم!

لرد سیاه برگشت که ببیند چه اتفاقی افتاده...و با لبخند رضایتمندانه هوریس مواجه شد.
-دیگه ندارین ارباب! حل شد. مورد بعدی؟ یادتون نمیاد؟ مهم نیست. ساعت چهار و سیزده دقیقه میاییم ازتون می پرسیم. همون موقع هم می تونیم درباره ویژگی های ژنتیکی ویزلی ها...
-دور شو هوریس!

دور شد...ولی نه خیلی دور. باید در فاصله ای باقی می ماند که مطمئن می شد در صورت لزوم می تواند خودش را برساند.
هوریس دیوار دفاعی اش بود. اطمینان خاطرش بود. پرونده اش خیلی سریع به پرونده لینی پیوست.

دو ضربه به در اتاقش خورد و در به سرعت باز شد.
-ببخشید ارباب، پرونده منو هنوز بررسی نکردین؟ پنج دقیقه و دوازده ثانیه اس که این کار رو شروع کردین و هنوز نوبت پرونده من نشده...

-صبر داشته باش!
-چشم ارباب، ولی در این مدتی که صبر می کنم می شه اول به بخش گزارشا و بعد به دفتر دوئل سر بزنین؟
-چرا؟ دوئل داری؟
-نه ارباب...گفتیم شاید یکی داشته باشه. راستی ارباب...می شه؟
-نمی شه تام...نمی شه!

چوب دستی اش را به طرف در گرفت.
-فقط دو روزه اومدی جاگسن...دست از سر ما بردار! به همه کارا به موقع می رسیم.

و در رابست و ناخودآگاه لبخند زد.

-دم نوش بابونه...

لبخندش را جمع و جور کرد و خیلی زود اخم جایگزین آن شد. دور و برش را نگاه کرد.
-کسی در دفتر ماست؟

کسی نبود. صدا را دز ذهنش شنیده بود. دم نوش بابونه برای آرامش اعصابش خوب بود. یادش می آمد که این را مادرش به او گفته بود. مادری که کل روز، تمام فکر و ذکرش سلامتی جسمی و روحی او بود.
حتی نه فقط خود او...مادرش نقش پرستار کل ارتش سیاه را به عهده گرفته بود.

مطمئن بود که خود مروپ بیشتر به دمنوش بابونه احتیاج داشت...ولی آن قدر قوی بود که خم به ابرو نمی آورد.

-آریانا! همینه... این یکی رو می تونم بیرون کنم! دامبلدور هم که هست.

با خوشحالی در حال نوشتن اسم آریانا بود که به خاطر آورد که آریانا اصلا مرگخوار محسوب نمی شد.
او فقط یک روز اشتباها سر از خانه ریدل ها در آورده بود و همان جا ماندگار شده بود.
آریانا سمج بود! نمی رفت!
با تعجب دریافت که نه چند ثانیه قبل خوشحال بوده و نه حالا غمگین!

-خب...آریانا رو نمی تونیم اخراج کنیم...هکتور رو که می تونیم!

جای هکتور روی شانه آریانا بود. درست از وقتی که آریانا باعث مرگ هکتور شده بود.
جریان را به خوبی به یاد نمی آورد...ولی هکتور زمانی هم آزمایشگاهش را روی شانه خود او بنا کرده بود. برای هکتور هر نقطه ای می توانست یک آزمایشگاه سیار باشد.
لرزش های دائمی و سرو صدای تمام نشدنی هکتور دیوانه اش می کرد.
با ناامیدی به یاد باشگاه دوئل افتاد.

-هکتور...دوئل!
-فردا...فردا می خونم...فردا سوژه تعیین کنیم...فردا پست نتیجه رو می نویسم! فردا ارباب...فردا! همه چی فردا!

-نمی شه...کی می تونه جای هکتورو بگیره؟ اخراجش می کنیم. ولی امروز نه...شاید فردا!

پرونده ها را ورق زد. بلیز و مورفین و وندلین و سلوین هم کنار گذاشته شدند.
-سلوین درگیر کوییدیچه... قبلا هم دود می کرد...اصلا مشخص نیست چیش به چیشه. باید بمونه که کشفش کنیم.

پرونده سو لی را برداشت. سنگین بود. به وضوح سنگین تر از قبل.
-این...بزرگ شده؟

ابعاد پرونده را بررسی کرد. مطمئن بود همین چند ماه پیش پرونده بسیار کوچک و خالی بود. حالا پر شده بود...خیلی پر!

-این چه وضعیه؟ این پرونده که خیلی بزرگه. کسی نمی تونه حملش کنه. باید همین جا بمونه. تازه، اگه سول نباشه، ریس نفر اول می شه...و این اصلا خوب نیست. سول باید بمونه. همیشه بمونه...و نزدیک!

کریس!

این گزینه هم در کمال تاسف کنار گذاشته شد.
ولی قبل از کنار گذاشتن کمی تردید کرد.
کریس یک لحظه از او جدا نمی شد...و دائما سعی می کرد تمام حواسش را جلب خودش کند.
-ارباب ماموریت نمی دین؟ ارباب درخواست نقد کنم؟ پست معمولی بزنم؟ خلاصه کنم؟ ارباب خودم نقد کنم اصلا؟ اتاق سو رو می دین بهم؟ مرگخوار بشم؟ مدیر بشم؟ وزیر بشم؟
-وزیر شو ریس!
و وزیر شده بود. مدتها از آن دوران می گذشت. حالا شخص دیگری وزیر بود، ولی کریس همچنان همراه او بود و هنوز هم زیاد سوال می کرد!

بوی وایتکس به مشامش رسید...
کاملا مطمئن بود که این بو از کدام پرونده است!
-گابریل...بیخودی خودنمایی نکن! تو رو اخراج نمی کنیم. نمی شناسیمت اصلا. تازه واردی!
تازه وارد بود؟...پس چرا به هیچ عنوان چنین حسی نداشت؟
گابریل تازه وارد ارتش سیاه شده بود، ولی مدت خیلی طولانی تری بود که در زندگی اش حضور داشت. از حضورش خوشحال بود. حتی فکر حذف کردنش را هم نمی کرد. لحن حرف زدنش را می شناخت...جمله هاش را...آرامش خاصش را. گاهی حتی مطمئن می شد که نوشته هایش به او لبخند می زنند.

-هزار بار گفتیم از وایتکس استفاده نکن...مگه گوش می کنه؟

غر می زد...ظاهرا...ولی از همین "گوش نکردن" هم راضی بود.
گابریل گوش نمی کرد...ولی همیشه می فهمید...همیشه درک می کرد.

پرونده ای با اسم سرخ رنگ اشلی ساندرز بر روی آن، را برداشت!
این یکی آرام و بی دردسر بود. گلیم خودش را از آب بیرون می کشید و خودش مراقب خودش بود. با وجود این، گاهی نگران می شد...گاهی تردید می کرد، و برای برطرف کردنشان، مستقیم به سراغ خودش می آمد.

-اش باید بمونه! لازمش داریم. لازممون داره.

بین پرونده ها به دنبال اسم بانز گشت.

گشت و گشت و گشت...

ولی پیدا نکرد!
-یعنی چی؟ پرونده اش هم دیده نمی شه؟ این یکی رو می تونستیم اخراج کنیم. قرار بود معرفی شخصیتشو عوض کنه...ولی نکرد! وعده های واهی به ما داد.
حسود و پررو و زیرآب زن هم که هست...
زیر آب زن؟
اگه بانز نباشه کی به ما اطلاع بده در اطرافمون داره چی می گذره؟ بهتره بمونه و خبرچینی کنه! گاهی سول و هکتور رو هم حرص می ده ما شاد می شویم! این مو چیه این جا؟

مویی مشکی و پر پیچ و تاب، لای یکی از پرونده ها بود. شک نداشت که مو، سهوا در آن جا نیفتاده.
مو مسئولیت مهمی به عهده داشت. مسئولیت یادآوری بلاتریکس به لرد سیاه.
ولی چیزی که بلا نمی دانست این بود که برای این یادآوری، هیچ احتیاجی به یک تار مو نبود.
-مو گذاشته برای ما...ما خود حافظه ای داریم بسیار قوی! به جای این کار بیا کمکمون...

-بله ارباب؟ چه کاری باید انجام بدم؟

بلاتریکس آماده کمک بود...حتی اجازه نمی داد جمله ها به پایان برسند. او کمک می کرد. بی قید و شرط همراهش بود.

بلا را رد کرد...و به داوطلب همیشگی بعدی رسید.
این یکی برای هر کاری داوطلب بود. حتی اهمیتی نمی داد که کار در چه موردی باشد.

-خسته شدیم...کاش یکی ما رو می کشت.
-بکشم ارباب؟

چپ چپ به فنریر نگاه کرده بود. فنریر ولی، لبخندش را حفظ کرده بود.
-ارباب یه آلبوم براتون بفرستم؟
-نه فنر...سلیقت مزخرفه!
-یه آهنگ؟
-نه!
-نصف آهنگ...یک چهارمش؟ فقط شروعشو؟ خودم بخونم براتون؟ لینک بازی بدم؟ یه فیلم؟ عکس؟ یه چیزی براتون بفرستم؟ هر چیزی که باشه...دیروز گفتین مریض شدین...یه قرص بفرستم؟ نه؟ حداقل عکس قرصو بفرستم...نسخه پزشک؟

فنریر، لرد سیاه را در کمک غرق می کرد!

پرونده بعدی نقره ای رنگ بود. با پرونده کوچک اضافه ای که با سنجاق قفلی به آن وصل شده بود.
-برای بچش هم پرونده تشکیل داده؟...با اون حرف زدنش.

-ارباب من بچه دار شدن بشم؟ همین جا روی شونه هام حملش کردن می کنم. سرو صدا نمی کنه. چیز خاصی هم خوردن نمی کنه. با من میاد و با من می ره. می شه شدن بشه؟

طول کشیده بود تا رابستن، رابستن بشود! زمان برده بود...رابستنی که مدت ها قبل می شناخت، شباهتی به رابستن فعلی نداشت. رابستن سردرگم گذشته، حالا خودش را بهتر می شناخت و این اولین قدم برای ساخته شدن رابستن قوی و محکم آینده بود.
قیافه رابستن را تصور کرد...در حالی که اخراج شده و با چشمانی اشک آلود، همراه بچه، خانه ریدل ها را ترک می کند.
قلبش فشرده شد.
و بله...هنوز قلب داشت. هر چند سعی می کرد معمولا آن را نادیده بگیرد.

پرونده بعدی سوراخ سوراخ بود.

سوراخ ها در نگاه اول، بی نظم و بی معنی به نظر می رسیدند...ولی وقتی دقت کرد، جمله حک شده روی جلد پرونده را خواند.
-وینکی جن مپرونده خوب؟

وینکی خوب بود...هر کاری را بسیار خوب انجام می داد.
-بدون تو نمی شه...

پرونده کراب را هم برداشت و بدون مکث به سمت دیگر منتقل کرد.
-اگه اینو بیرون کنیم، داور دوئل از کجا بیاریم؟

داوری دوئل بهانه بود...حضور کراب برایش خیلی پررنگ تر و با ارزش تر از این حرف ها بود. حتی با وجود ظاهر عجیب و غریب و نامتعارفش!

دستش را به طرف پرونده ای برد...ولی پرونده از جا بلند شد و با عصبانیتی واضح به گوشه ای از اتاق رفت و پشتش را به او کرد و نشست.
-پاشو بیا این جا ببینیم...کی بهت اجازه داده چنین رفتاری داشته باشی؟

پرونده جایی را که باید شانه هایش می بود بالا انداخت و حرفی نزد.

-قهر هستی که باش...ما نیز قهریم و اخراجت نمی کنیم لیسا. کی برگشتی که ما ندیدیم؟

دروغ می گفت...خوب دیده بود! همیشه زیر چشمی نگاهش می کرد.

پرونده رودولف را دید و اخم هایش را در هم کشید.
-این که رفته بود...ما نگفتیم اینو اخراج کنین؟

جمله اش را با صدای بلندی گفت. ولی آنقدر بلند که مطمئن باشد از اتاق خارج نمی شود؛ چون خودش هم خوب می دانست که هرگز چنین دستوری نداده بود.
منتظر مانده بود.
در نبود رودولف باید چه کسی را "ممنوع الغر" و "ممنوع النقد" و "ممنوع الماموریت" و "ممنوع الدوئل" اعلام می کرد؟
تمامی ممنوعیت های دنیا برای رودولف ساخته شده بودند.
چقدر هم که به قوانین اهمیت می داد...

پرونده بعدی را که برداشت، پرونده به صورت ناگهانی و خودبخود آتش گرفت.
وحشت زده آن را روی زمین انداخت...
پرونده سوخت و خاکستر شد...و از لابلای خاکسترها پرونده جدیدی سر بر آورد!
-الاف! صد دفعه گفتیم برای ما ققنوس بازی در نیار! زندگیمون خاکستری شد!

خاکسترها از روی زمین بلند شده و دوان دوان خود را به شومینه رساندند و مرتب روی آن نشستند.
الاف همیشه فکر همه جا را می کرد. جایی برای بهانه گیری اش باقی نگذاشته بود.

-آلک! همین خوبه. اینو بیرون کنیم!

نمی کرد!

گاهی بود و گاهی نبود...ولی مرگخوار گریفیندوری اش را دوست داشت.
-اصلا هم دوست نداریم...یه جوری حرف می زنه! ما گاهی اصلا نمی فهمیم چی می گه. ولی این خوبه! این یکی هم بمونه که با استفاده ازش توانایی درک مطلبمونو بالا ببریم.
می رسیم به...

-می رم ارباب...ولی می دونین که بر می گردم!
-می دونیم مل...برو...

ملانی رفته بود و او منتظرش مانده بود. همانطور که فکر می کرد به قولش عمل کرده و برگشته بود. در واقع هیچوقت بطور کامل نرفته بود. حواسش پیش او بود، و حالا پرونده اش در کنار آخرین پرونده روی میز قرار داشت.
-اینیگو ایماگو...این یکی تازه اومده. نمی تونم اخراجش کنم. هنوز حتی فرصت نکرده خودشو نشون بده.
این دو تا رو که نمی شه نیومده رد کرد...

و پرونده ها را کنار گذاشت.

اتفاقی که طی یک ساعت گذشته افتاده بود این بود که کوه پرونده های انباشته شده در مقابلش، از سمت چپ میز به سمت راست منتقل شده بود.

-نمی شه...بدون هیچ کدومشون نمی شه...

از اتاق خارج شد.

-امروز کسی از این جا خارج نمی شه. هیچ کس.

و منظورش دقیقا همین بود.

حتی وقتی که وزیر جدید سحر و جادو تا پایان ساعت کاری منتظر مامورش ماند و کسی به وزارتخانه مراجعه نکرد.

روز بعد هم همین وضعیت ادامه داشت.

لرد سیاه نگاهی به دژ مرگ انداخت. جایی که نماینده فرستاده شده از وزارتخانه در آن حبس شده بود؛ و با خود فکر کرد:
-اگه لازم باشه می جنگیم...حتی برای یک نفر!



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۲:۵۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-ایناهاش دیگه... اینجا! همین بغل مژه آخریم!

لینی به بلاتریکس نزدیک‌تر شد و چشم‌هاش رو ریز تر کرد.
-نه والا... نه بلا!
-نه! تو دوری... نمی‌بینی... بیا نزدیک‌تر.
-نزدیک‌تر؟... بلا...! چشمم تو چشمته، پام رو صورتته، بالم داره میره تو مژه‌هات! نزدیک‌تر از این میرم تو چشمت! نیست... نیست!

ساعتی قبل، بلاتریکس لینی رو کشون کشون برده بود تو اتاقش، تا چک کنه که گوشه چشمش چروک شده یا نه.

-ببین لینی... تو حشره‌ای... ریزی! شاید نمی‌تونی ببینیش.... میگم خودم دیشب دیدم چروک شدم.

چروکی که دیشب بود و امشب نیست؟... تشخیص لینی برای بلاتریکس جنون بود.

-خودت مجنونی! بزنم لهش کنم ها.

لینی به سرعت از لنگه کفش دست بلاتریکس فاصله گرفت.
-بلا... همه آدم‌ها وقتی می‌خندن، گوشه چشمشون چروک میوفته. همه! حتی بچه رابستن.

می‌دونست... اما این تنها دلیل منطقی بود که به ذهنش می‌رسید.
نه اینکه حسودیش شده باشه‌ها... نه! رودولف اصلا براش مهم نبود. فقط کنجکاو شده بود که دلیلش رو بفهمه.
اما شاید هم دلیلش مهم نبود... شاید فقط باید صورت سوال رو پاک می‌کرد. هرچند که رودولف اصلا براش مهم نبود. مگه کسی جز لردسیاه هم برای بلاتریکس اهمیت داشت؟... نه!

-اگه رودولف رو دیدین، بگین ارباب کارش دارن.

و نتیجه داد! رودولف دوان دوان خدمت لردسیاه رفت.
و این یعنی...

دکه خالی بود!

-ببین دکه! به خودت نگیری قضیه رو ها... ولی اگه تو نباشی، رودولف دیگه جایی واسه قرار گذاشتن با ساحره‌ها نداره. نه که فکر کنی برام مهمه‌ها!... نه اصلا!

یه ثانیه طول کشید و بعد...
دکه داشت تو آتیش می‌سوخت.
البته بلاتریکس اینقدر‌ها هم نامرد نبود. صندلی بزرگی که دور‌تادورش میخ‌های برعکس کوبیده شده بود رو دم در دکه گذاشت.

-خب... یه جایی باید بشینه دیگه!




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۷:۲۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
از نگاه کردن سیر نمی شد.
برایش اهمیتی نداشت چند ساعت بود که آنجا ایستاده بود و با نگاهش، آجر به آجر آن عمارت را می بلعید...
اهمیتی نداشت که خون در پاهایش خشک شده بود...
اهمیتی نداشت علف های هرزی که تقریا هم قد خودش بودند، صورتش را می آزردند...
اهمیتی نداشت اشک هایی گرم و مزاحم، دیدش را تار کرده بود...
فقط می خواست ببیند! آنقدر ببیند تا سیر شود.

ولی سیر نمیشد! خودش هم این را می دانست. خوب می دانست هیچ گاه نمی تواند از آن عمارت قدیمی و رنگ و رو رفته ای که زندگی اش را معنا بخشیده بود، دل بکند. مگر می شد آدم از زندگی اش دست بکشد؟ می شد!
اگر کسی که زندگی ات در برابر ارزش دستورش هیچ بود، امر می کرد؛ میشد.

دست کم می توانست تا زمانی که کسی او را ندیده، آنجا بماند. با این فکر، بیشتر در میان بوته های اطرافش فرو رفت و حریصانه تر به نمای روبرویش چشم دوخت. پلک نمی زد؛ سر نمی چرخاند، نباید یک لحظه را هم از دست می داد.

برای هزارمین بار، پنجره ها را از طبقه اول، سمت چپ، در نگاهش کشید. اتاق لینی بود. خوب به یاد می آورد روزی که لینی به دادش رسیده بود. اضطراب داشت. مطمئن نبود از پس آن مسئولیت بر می آید، یا نه؟!
لینی را فرستاده بود تا نظر لرد سیاه را بپرسد.
-می تونه.

مانند همه‌ی حرف هایش، کوتاه ولی محکم و مطمئن. آنقدر دلش آرام گرفت که نیاز به تایید هیچ کسی نداشت. هنوز هم قبولش داشت؟ نه، نداشت...
قطره اشکی از گونه اش پایین غلتید.
فورا آن را پاک کرد. مرگخوار که گریه نمی کرد! مرگخوار... این کلمه در ذهنش طنین انداخت.

یکی دیگر از شیشه های پنجره‌ی اتاق بعدی خرد شد. صدای آشنایی به گوشش رسید. آنجا همه آشنا بودند.
-امر، امر اربابه؛ آتش زنه، زودباش برو توی حموم.

ارباب! چقدر معنی پشت این کلمه نهفته بود. قطره دیگری روی گونه اش سر خورد. این بار هم آن را پاک کرد. اما نه به سرعت. خاطره ای که هر لحظه واضح تر می شد، ذهنش را درگیر کرده بود. به یاد روزی افتاد که کنت الاف از ماموریتی طولانی بازگشته و پس از مدتها، قفل در اتاقش باز شده بود. قبل از آن، هیچ وقت داخل آن اتاق را ندیده بود. اتاق او را هم برایش نگه می داشتند؟ معلوم است که نه! او که به ماموریت نمی رفت.
هنوز هم اولین جمله ی الاف پس از روبرو شدن با خودش را به خاطر داشت.
-ارباب، سو رو آتیش بزنیم؟
-الاف! سول از مرگخواران وفادار ماست.

سول... طولانی ترین اسمی که به او تعلق داشت. چقدر لذت می برد از شنیدن این اسم سه حرفی، با آن لحن محکم و با ابهت. آنقدر این آوا برایش ارزشمند بود که به شخص دیگری اجازه نمی داد او را با آن اسم خطاب کند.
چقدر زمانی که آن جمله را شنید، به خوش بالیده بود. وجودش سراسر غرور شده بود. ترکیبی به آن زیبایی به گوشش نخورده بود. مرگخوار وفادار... هنوز هم وفادار بود؟ هنوز هم اربابش او را مرگخوار وفادار خود می دانست؟
دو قطره اشک از چشمانش خارج شده و برای رسیدن به چانه لرزان دخترک، رقابت کردند.
دیگر اشک هایش را پاک نکرد. دستش توان حرکت نداشت.

چقدر در آن شرایط، به بانز حسادت می کرد! کاش مانند او نامرئی بود. کاش می توانست برود و بدون اینکه کسی بفهمد، برای بار آخر اربابش را ببیند. کاش!
به یاد روزهایی افتاد که با اذیت و تهدید کردن بانز، صدای قهقهه اش در خانه پیچیده بود. چقدر به بانز بدهکار بود! چقدر دلش می خواست بانز موفق شود خودش را ببیند. حیف که دیگر نمی توانست بماند و بفهمد آن روز می رسد یا نه؟ حیف!

صدای کوبیده شدن در اتاقی به گوش رسید.
-کی دوباره به وسایل من دست زده؟

کراب بود. مثل همیشه، شاکی از همه. اگر همه چیز مثل قبل بود، می گشت و وسیله ای که کراب گم کرده بود را پیدا می کرد. بعد آن را در جای دیگری مخفی می کرد!
همیشه از فریادها و حرص خوردن های کراب خنده اش می گرفت.
با یادآوری گذشته، ناخودآگاه لبخندی روی صورتش جای گرفت. همین حرکت کوچک کافی بود تا قطرات بی امان اشک، به صورتش هجوم بیاورند.
با خودش تکرار کرد؛ اگر همه چیز مثل قبل بود... بعد از رفتنش، چیزی تغییر می کرد؟

اشک هایش روی زمین می چکیدند. اما هنوز وقتش نبود. باید بیشتر نگاه می کرد. هنوز مهمترین اتاق مانده بود. هنوز مهم ترین اشک ریختن ها مانده بود.

دستش را بالا برد و لباسش را چنگ زد. درست جایی که قلبش زیر آن فشرده شده بود. زانوانش سست شدند. مگر چقدر توان داشت؟!
تمام آن چند ماه از جلوی چشمش عبور کرد. چند ماه؟! فقط چند ماه بود که پا به آنجا گذاشته بود. فقط چند ماه بود که خودش را فهمیده بود. فقط چند ماه بود که با تمام وجود زندگی کرده بود و در همین چند ماه، به اندازه ی یک عمر افتخار و غرور کسب کرده بود. افتخار از بودن زیر سایه‌ی بزرگترین قدرت تاریخ و غرور از داشتن عنوانی ارزشمند. مرگخوار! واژه ای که تمام وجودش را تکان داد...

به سختی تلاش می کرد جلوی هق هق گریه اش را بگیرد. اما تلاشش بی فایده بود. شتابزده آستینش را کنار زد. روی علامتی که بر ساعدش خودنمایی می کرد، دست کشید. آن را به صورتش نزدیک کرد و بویید. گویی دیوانه سازی بود که شادی را از اعماق وجود می مکید. دلش برای سوزش های گاه و بی گاه آن تنگ شده بود. سوزشی که از هزاران نوازش، لذت بخش تر بود!

آخرین باری که اربابش او را فراخوانده بود، به خاطر آورد. کلمات به ذهنش هجوم آورده و همچون پتکی، بر سرش آوار شدند. صورتش خیس از اشک بود. به سختی سرش را بالا برد و نگاهش را به آخرین اتاق دوخت.
آخرین باری که آنجا بود را به خوبی به خاطر می آورد. کاملا به یاد داشت که لرد سیاه مثل همیشه، با وقار و محکم، در اتاقش نشسته بود. چهره اش گرفته بود؟ نه! شاید عصبانی بود.
آخرین دستور...
-اخراجی سول! برو.

همین!
حتی آن روز هم او را سول خطاب کرده بود. شاید می خواست با آخرین دلخوشی اش، بدرقه اش کند.

دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. چیزی که نتوانسته به موقع اش بگوید.
با صدایی که در میان هق هق گریه نا مفهوم شده بود نجوا کرد:
-ارباب... میشه بمونم؟

نیازی به فریاد نبود.
او همیشه حواسش به همه چیز بود. حتی وقت هایی که وانمود می کرد توجهی نمی کند.
او لرد سیاه بود!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۱۴:۰۹:۱۹

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
قطعا شما هم اگر نگهبان یک خوابگاه مهم باشید و ساعت چهار و نیم نصفه شب فردی نقاب دار همراه با یک کلاه متحرک بخواهند بهشان اجازه ی ورود بدهید، حسابی به آنها شک میکنید.

پس نگهبان بخت برگشته ی خوابگاه آسمانی زوپس هم مانند شما به آن دو نفر شک کرد و سزایش چیزی جز مرگ نبود.

-این همه میگفتن خوابگاه زوپس امنیت داره این بود؟ یه پیری دربونش بود؟

کریس این را گفت و همراه بانز جلوتر رفتند.
-چرا خوابگاهشون آسمانیه حالا؟ شانش آوردیم تو دوتا جارو داشتی!

کریس از ته دل خنده ای کرد.
-من فک میکردم به محض اینکه نزدیکش بشیم وردهای مختلف به سمتون روانه میشه! ولی تنها چیزی که سمتمون اومد یه دسته پرنده بودن!

بانز به نشانه ی سکوت دستش را روی بینی اش گذاشت، البته که کریس متوجه نشد و به حرف زدنش ادامه داد.
-اون بیچاره ها هم که سریع راهشونو کشیدن و...
-هیس! الان دم در اصلی هستیم!
-رداتو در بیار بانز، باید نامحسوس بری تو!

بانز طبق گفته ی کریس ردایش را درآورد و نامحسوس و نامرئی در خوابگاه را باز کرد.

تخت اول برای فنریر بود، خر و پف میکرد و بانز با دیدن او به طور ناخودآگاه دستش را روی بینی اش گذاشت. بانز با دیدن اسمی که روی تخت دوم نقش بسته بود یک لحظه به خود لرزید، اما بعد یادش افتاد بلاتریکس خیلی وقت است که در خوابگاه زوپس رفت و آمد ندارد.

درست وقتی بانز صورتش را به طرف چپ چرخاند تا با تخت سو مواجه شود موجودی را در مقابل خود دید و دقیقا قبل از اینکه داد و هوار راه بندازد دستش را جلوی دهانش گذاشت.

موجودی که از او ترسیده بود کسی جز لینی نبود که پرواز کنان درحال نگاه کردن به بانز بود... شاید هم نبود!
-نمیدونم چرا یاد بانز افتادم یهویی! فردا بریم خونه ی ریدل یکم با قضیه خرس صورتی اذیتش کنیم!

لینی بعد از گفتن این حرف از خوابگاه خارج شد بانز هم با یادآوری اینکه سو قضیه ی خرس صورتی را فاش کرده انگیزه اش برای دزدیدن او چند برابر شد. البته که لینی بیرون رفته بود و نقشه درحال شکست خوردن بود، احتمالا الان کریس را میدید و...

اما لینی بعد از مدتی برگشت و روی تختش خوابید، گویا کریس در قایم شدن نیز استعداد خاصی داشت!
...
...
چند دقیقه بعد بانز همراه یک گونی روی دوشش از خوابگاه خارج شد و با کریس سوار جاروهایشان شدند و به سمت خانه ی ریدل حرکت کردند، زیر زمین آنجا بهترین مکان برای کار مورد نظرشان بود!

وقتی بالاخره خود را به خانه ی ریدل رساندند، دوان دوان به زیرزمین رفتند و سو را به این شکل که در عکس پروفایل وی نیز قابل مشاهده است، برعکس از سقف آویزان کردند.
-خب خب خب! دیگه مدیری جز فنر و لینی در خانه ی ریدل نداریم!
-در نتیجه دیگه بلاکی نداریم!
-در نتیجه دیگه تهدیدی نداریم!
-در نتیجه دیگه...

ناگهان بانز این صحنه ی تمام شیطانی را خراب کرد و آهی کشید.
-علامت نامرئی روی دستم میسوزه... ارباب کارم دارن!

و سپس بدون هیچ حرف دیگری از زیر زمین خارج شد.

کریس روی صندلی مقابل سو نشست و به نقشه های شیطانی اش فکر کرد.

میتوانست از سو امضا بگیرد و خودش را جایگزین او در خوابگاه آسمانی زوپس کند... میتوانست با امضای سو خودش را برای دور بعد هم وزیر اعلام کند و حتی میتوانست سو را با امضای خودش به محفل منتقل کند!
اما همه چیز آن طور که برنامه ریزی شده بود پیش نرفت، دقیقا یک دقیقه بعد از برگشت بانز به زیرزمین، نیروهای امنیتی جادوگری مانند مور و ملخ به زیرزمین ریختند تا سو را نجات دهند.

-چمبرز کدومتونه؟
-منم دیگه مسخره! وزیرو نمیشناسی تو؟

مامور امنیتی با وردی دست های کریس را به هم دیگر بست.
-و آقای بانز؟

بانز با آرامشی غیرقابل باور دستش را بالا برد. انگار نه انگار قرار بود دستگیر شود.

-میگم آقای بانز کدومتونه؟
-اع خب منم دیگه! دستمو بالا بردم!

مامور پوکرفیس به مکانی که صدای بانز از آنجا میامد خیره شد و سپس گفت:
-ممنون از تماس و اطلاع رسانیتون!

ناگهان دست و پای کریس شل شد و فقط به بانز خیره شد... فقط خیره شد!

-خب اونجوری نگاه نکن! ارباب ازم پرسیدن میدونم سو کجاست یا نه! منم که نمیتونم به ارباب دروغ بگم! بنابراین گفتم کریس طی نقشه ای شیطانی دزدیدتش و آویزونش کرده، اربابم گفتن ماموریتم اینه که بگم مامورای امنیتی بگیرنت که درس عبرتی برات بشه و آبروت بره!

و کریس همچنان فقط به بانز خیره شده بود!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۷:۱۲
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
برای آدم‌ها توی زندگیشان، جذابیت هایی وجود دارد. مثل لباسی که رنگ مورد علاقه‌شان را دارد، خیابانی که پر از درخت‌های کاج است که کنار ِ هم ردیف شده‌اند، صدایی که در هر شرایطی آرامش‌بخش‌ است، آدمی که پر از سبک زندگی ِ موردعلاقه‌شان است.

برای گابریل دلاکور نیز این جذابیت ها وجود داشتند؛ این دست لباس ها، خیابان‌ها، صداها، آدم‌ها. آدم های جذاب زندگی ِ او محدود بودند اما هر کس که او را می‌شناخت، می دانست "خاص‌ترین" بودن ها برای او جذابیت می‌سازند‌.

آدم‌های جذابِ زندگیِ گابریل، دو دسته جذاب و جذاب ترین داشتند و اگر روزی از او بپرسید بی‌شک می توانستید عین این جمله را بشنوید: " ارباب سر دسته جذاب‌ترین هاست!" .

- " ارباب" .

شاید این کلمه کمی مستبدانه، و دیکتاتورانه به‌نظر برسد؛ اما این پنج حرف برای او معانی بیش از آنچه که می‌شد، داشتند.
" ارباب" برای او پر از جذابیت‌های غیرقابل وصف بود. پر از محبت، احساس ِ حمایت ِ یک دست قدرتمند و خطاناپذیر که بعد از اشتباه کردن و ناامید شدن روبروی خودت دراز شده می بینی، ابهتی که باعث ترس نمی شود، بلکه علاقه‌مند ترت می کند به اینکه تک تک آنچه که می‌گوید را بی‌چون و چرا اجرا کنی.

"ارباب" پر از ستاره پرت‌کن ِ چشم بود.

می‌دانید، ارباب‌ می‌دانست. می‌دانست که چطور مواظب مرگخوارانش باشد؛ چطور حواسش به همه‌چیز باشد و در عین‌حال همیشه برای تک‌تکشان وقت داشته باشد. هیچ‌وقت نگذارد نگرانی‌ای داشته باشند و هیچ‌وقت نگذارد شکست به آنها غلبه کند.

او همیشه می‌‌دانست. همیشه.

ارباب برای غرهایشان وقت داشت، حتی پیش از آن‌که مرگخوارش باشند، حتی پیش از آن‌که آن‌هارا درست بشناسد... تک‌تک غرهایی که شاید کاملا بی‌اهمیت بودند...

او با شستشوهای بیش‌از حدِ گابریل مشکلی نداشت. با دعواهای فراوانش برای تمیز بودن؛ با غر زدن‌هایش برای کثیفی‌هایی که شاید هرگز وجود نداشته‌اند،
با درگیر‌ی‌هایش برای حفظ ِ تقارن.

ارباب درک‌کردن را خوب بلد بود.

برای یک ارباب مثل ِ او، شاید بهتر باشد حرفی گفته‌نشود. شاید چون او همیشه، همه‌چیز را می‌داند؛ همیشه.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۲۳ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
خاطراتی برای تو -اولین خاطره-

این اولین چیزیه که برات می نویسم برای همین می خوام برات یذره توضیح بدم!
این دفترچه خاطرات رو شروع کردم به نوشتن برای اینکه وقتی بزرگ شدی و من دیگه پیشت نبودم، بدونی کی بودی!
دیگه نمی خوام برات توضیح بدم...می خوام خاطره اون شبو بگم!

ناراحت بودم...خیلی!

چرا؟

فک کنم بخاطر این بود که درخواستم برای مرگخوار شدن رد شد...من آرزوم بود که مرگخوار بشم ولی نشد!

توی کوچه ی دیاگون بودم...اینو یادمه!
خیلی شلوغ بود...نمی خواستم یه جای شلوغ باشم ولی جایی که الام خلوت و ساکت باشه، نمی شناختم...با خودم گفتم آپارات می کنم...به هرجایی که اول به ذهنم رسید!

چشم هامو بستم...آپارات کردم!

دلم نمی خواست چشمامو باز کنم...از اون تاریکی ای که وقتی چشمام بسته بود، توش بودم، خوشم میومد...سیاهی مطلق...می خواستم توی همون تاریکی بمونم!

ولی یه چیزی باعث شد چشمامو باز کنم...یه بوی آشنا!

چشمامو باز کردم...چیزی که جلوم می دیدم رو باورم نمی کردم...برگشته بودم؟

اولین قدم رو برداشتم...زیر پام نرمی خاکشو حس کردم...باورم شد که برگشتم...من تو سیرازو بودم!

چجوری دوباره اومدم اینجا؟ مگه به اینجا هم می شه آپارات کرد؟

واقعا دلم برای سیرازو تنگ شده بود! برای بوی خاکش...برای کوه هاش...برای...
این موضوع رو یادم نبود...دیگه خونه ای باقی نمونده بود!

بوی باروت به مشمامم خورد...دوباره اونکارو کرده بودن!

بوی باروت رو دنبال کردم...هر قدمی که بر می داشتم بو شدید تر می شد! تا جایی که به سرفه افتادم!

بین سرفه هام، صدایی شنیدم...صدای گریه!

اون صدای گریه ی تو بود!

به طرف صدا رفتم...پشت یه تپه ی کوچیک دیدمت! با اون چهره ی معصوم و چشمای اشک آلودت منو نگاه می کردی!

با چشمات ازم کمک می خواستی!

یه واقعیتی رو بهت بگم عزیزم...من همیشه یه دختر می خواستم...همیشه!
بلندت کردم...خاک هاتو تکوندم...دستمو محکم گرفته بودی...خیلی محکم!

نمی دونستم باید باهات چیکار کنم...فقط می دونستم که باید بهت کمک کنم...ولی تو بچه بودی...آمادگی ای برای آپارات نداشتی!

گیج شده بودم!

ولی باید ریسک می کردم...شاید اونا دوباره بر می گشتن!

بغلت کردم...محکم بغلم کردی...آپارات کردم!

دوباه رسیدیم به دیاگون...سریع نگاهت کردم...چشمات بسته بود...قلبت نمی زد...نمی دونستم چیکار کنم...نمی خواستم از دستت بدم!

ولی باید چیکار می کردم؟

گذاشتمت روی زمین...اشک تو چشمام حلقه زده بود...می خواستم زنده بمونی!

قفسه ی سینه ات تکون خورد!

چشماتو باز کردی و یه نفس عمیق کشیدی!
ناخودآگاه لبخند زدم!

شاید بخاطر این بود که یه دختر دارم...البته شاید نه...
حتما!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۷:۱۲
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
گابریل روبروی در بزرگ‌ترین اتاق خانه ریدل ایستاد و همزمان با نفس ِ عمیقش، به آرامی روی آن کوبید.

- بیا تو.

با اندک اعتماد به نفسی که هیچ راه‌ حلی برای زیاد شدنش نداشت در را باز کرد؛ درازای اتاق را گذراند و روبروی میز باشکوه ایستاد.
-ارباب...
- ما رو ارباب صدا نزن. ما ارباب تو نیستیم.
- ولی ارباب!
- گب!
- خب ارباب یه لحظه اجازه بدین من حرفمو بگم!
- ولی ما اصلا نمی خوایم تو حرف بزنی!
- پس یه لحظه...

گابریل لبخند پراسترسی زد و به طرف ِ صندلی ِ لرد سیاه جلو رفت.

- داری چیکار می کنی گب؟

اما گابریل تنها لبخند پراسترسش را تجدید کرد و دست به صندلی لردسیاه رساند و کمی آن را به طرف خودش جابجا کرد.

- اگه همین الان متوقف شدی که خب، وگرنه تو مُردی گب!
- نه دیگه ارباب تمومه؛ درست شد.

و دوباره خودش را به روبروی میز رساند و کمی با چشم‌هایش همه چیز را از نظر گذراند؛ گویا همه چیز در تقارن بود.
- ارباب، می فرمودین!
- ما چیزی نمی فرمودیم گب! ما علاقه ای به فرمودن چیزی به تو نداریم!

گابریل لبخند حجیمی زد.
- اربااااااب...
- ما ولی می‌فرماییم که از لوس حرف زدن تو متنفریم!
- ارباااااب؟ از من دلخور نباشین دیگه!
- ما قبلا این رو هم فرمودیم که تو نباید تو اتاق ما بیای. ما از این کارت متنفریم.
- ارباب من فقط داشتم رد می شدم که... که... حس کردم دمپایی های رو فرشیتون در تقارن نیستن. اومدم یه لحظه درستشون کنم و برم... که چشمم خورد به لکه روی فرش! ... تا تمیزش کردم دیگه واقعا قصد رفتن داشتم آ... ولی این خاک روی قفسه دست و پامو زنجیر کرد!
- ما وقتی اومدیم تو اتاق انگار سیل اومده بود! روی مبل که نشستیم تموم لباسمون خیس شد! ما از خیس‌ بودن لباسمون متنفریم!
- خب ارباب... مبلا نیاز به یه شستشوی دم دستی داشتن...
- برو بیرون گب!
- اربااااااب...
- جواب ‌نمی ده این لحن! برو بیرون!
- ارباب حس می کنم ناخن انگشت شست دست راستتون بلندتر از ناخن انگشت شست دست چپتونه! اجازه می دین یه...
- از اتاق ما برو بیرون وگرنه چوبدستیمونو ورمی داریم!
- چشم ارباب... غلط کردم ارباب!

و به سرعت عقب‌گرد کرد و از اتاق بیرون رفت.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
شب بود. یکی از شب های گرم و جهنمی تابستان که درخت ها برای تنوع هم که شده تکونی به خودشون نمی دادن. صدای یک جیرجیرک سمج سکوت شب رو می شکست؛ اما اهالی خانه طوری خواب بودند که انگار جیرجیرک لالایی می گوید. همه خواب بودند به جز آریانا. البته همه ترجیح می دادن بیدار باشن و فقط این آریانای دردسرساز یه چند دقیقه بخوابه ولی نمی خوابه که. عین یه بچه تازه متولد شده.

آریانا روی مبل آبی رنگ اتاقش دراز کشیده بود. کتاب قطور و سیاه رنگی رو به شکم و پاهاش تکیه داده بود و می خوند. اسم کتاب بود: صد سال تنهایی.

هر از گاهی هم دستش رو می ذاشت رو شونه ش و یه چیکه اشک می ریخت. یه ذره شونه ش رو ناز می کرد، سرش رو می ذاشت روش. بعد دوباره کتاب می خوند.

گاهی صدای پریدن یه قورباغه، شاید، توی آب می اومد.
شلپ
آریانا سریع از جا می پرید و دست می کشید رو شونه ش. انگار آب ریخته رو شونه ش یا می ترسه بریزه رو شونه ش. کدوم آب؟!

بعد یه کتاب دیگه برداشت: سال های دور از خانه. کنارش هم کتاب بی خانمان. چندتا کتاب دیگه هم اونجا بود. همه درباره ی دوری و هجر.

ساعت روی دیوار زنگ خورد. ساعت دوازده بود. کتاب رو بست. نگاهی به عکس روی دیوار کرد. آریانا بود با یه مرد روی شونه ش که کنارش دیگ بزرگی بود و دود سبزی هم از اون بلند میشد. هر دو توی عکس اخم کرده بودند. آریانا از عصبانیت و مرد از روی یه نیت احتمالا شیطانی. اما عجیب که آریانا دلش برای روزهای گذشته تنگ میشد.
یه بار دیگه دستش رو کشید رو شونه ش. چراغ رو خاموش کرد و خوابید.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
خودش را به آرامی از تنه درختی که روی زمین افتاده بود بالا کشید و با زحمت از روی آن رد شد. خونش چون قلمو نقاشی مسیر حرکتش را به رنگ سرخ رنگ آمیزی می‌کرد. وضعیتش از هر نظر افتضاح بود. در پشت سرش شکاف عمیقی روی جمجمه وجود داشت که باقی مانده خونش را ذره ذره به بیرون پمپاژ می‌کرد. چند دنده اش شکسته بود و هنگام نفس کشیدن صدای خش خش وحشتناکی می‌داد. پای چپش در زاویه‌ای غیر عادی از بدنش قرار گرفته بود و مجبور بود آن را چون کیسه‌ای روی زمین بکشد. حالتش شبیه روباهی بود که با وسایل نقلیه مشنگی تصادف کرده باشد.

-طاقت...بیار...دیگه چیزی...نمونده.

می‌توانست صدایشان را از دور بشنود. راه زیادی را با این وضع آمده بود و آبرو ریزی بزرگی می‌شد اگر قبل از رسیدن به مقصد بمیرد. او در حال مرگ بود. این را خوب می‌دانست. اما وظیفه‌ای که برای خودش تعریف کرده بود مجبورش می‌کرد مرگ را به عقب براند. این همه راه نیامده بود که قبل از انجام وظیفه بمیرد. گرچه اطمینان داشت حتی بعد از رسیدن به مقصد و تعریف آنچه پیش آمده حتما کشته خواهد شد اما نمیتوانست بگذارد این کار ناتمام بماند.

-باید تعریف کنم...ارباب...باید بدونه...اونجا...چه اتفاقی افتاد.

لحظه‌ای به یک تخته سنگ ایستاده تکیه داد. باید نفس تازه می‌کرد و به ریه‌های دردناکش استراحت می‌داد. توجهش به نوشته روی سنگ جلب شد:

"یک فرزند نمونه، مردی شجاع و از جان گذشته...اینجا آرامگاه ابدی استیون جانسون است"

استیون جانسون...این اسم برایش آشنا بود. آنقدر آشنا که بلافاصله به یادش آورد:

-محفلی لعنتی...یادته...میخواستی منو بکشی؟...خوب...دخلت رو آوردم...

برای لحظه‌ای حالت دردمند چهره‌اش تغییر کرد و غروری همچون روزهای گذشته در چشمانش موج زد. با اندک نیرویی که از این خاطره بدست آورده بود خودش را جلو کشید و دوباره به راه افتاد. حالا می‌توانست در رو به رو سایه‌های محوی را تشخیص دهد که در سیاهی شب تکان می‌خوردند. بارها و بارها در طول سفر این لحظه را تجسم کرده بود. لحظه قضاوت نزدیک بود. او باید خودش را تسلیم این لحظه می‌کرد و در آن زمان این کار حتی از نفس کشیدن برایش حیاتی تر بود. نامش لکه دار شده بود. اعتبارش از بین رفته بود و همه اینها فقط به خاطر یک اشتباه بود. یک حماقت.

با به یاد آوردن گذشته چهره‌اش درهم کشیده شد. چطور میتوانست اینقدر احمق باشد؟ از چه می‌ترسید؟ باید همان موقع همه چیز را توضیح می‌داد. حتی اگر کشته می‌شد هم دست کم مرگی با افتخار بود. ارباب شخصا جانش را می‌گرفت. نه که اینگونه مفلوک و درمانده بر اثر زخم‌های شکارچیان کشته شود. اما دیگر این چیزها اهمیتی نداشت. معجون ریخته به پاتیل برنمیگردد. باید همه چیز را توضیح می‌داد و سپس به انتظار مجازات می‌نشست.

پایش روی تکه چوب خشکی رفت و صدای شکستنش فضای قبرستان را در بر گرفت. برای لحظه ای سکوت کامل برقرار شد. یکی از سایه‌ها به سمت صدا برگشت و فریاد زد:

-کی اونجاست؟ خودتو نشون بده.

توانایی فریاد زدن نداشت. نیرویش را برای توضیح آنچه اتفاق افتاده بود جمع کرد و بدون آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد لنگ لنگان به پیش رفت.

-گفتم کی اونجاست؟ خودتو معرفی کن وگرنه...

-اون ایوانه؟!

-امکان نداره...ایوان تا الان باید مرده...اون...

-اون خود ایوانه!...ای خائن پست فطرت...

مرگخوار چوب دستی‌اش را بالا گرفت تا کار ایوان را بسازد. اما صدایی سرد او را در جای خود میخ کوب کرد:

- صبر کن.

این صدای لرد ولدمورت بود. خودش بود. درست در میان مرگخواران خشمگین ایستاده بود و به چهره بی روحش به موجودی خرد شده که خودش را به سمتش می‌کشید نگاه می‌کرد. ایوان حالا آنقدر نزدیک شده بود که بتواند صدایش را به لرد برساند. از حالت چهره‌اش هیچ چیزی نمی‌شد فهمید. ایوان می‌دانست این آخرین مرحله سفر است.

-ارباب...وقتی شما من رو به همراه...بقیه برای کشتن اون پسره...عوضی فرستادین...یه مشکلی به وجود اومد. یه خائن بین ما بود...

یکی از مرگخواران فریاد زد:
-تو همون خائن بودی عوضی!

-نه...سوروس بود...سوروس اسنیپ لعنتی...این تنها فرصت ما بود...ما اون شب باید کار رو تموم می‌کردیم...ولی اون لعنتی به ما...خیانت کرده بود...اون از دامبلدور دستور می‌گرفت!

نفس‌ها در سینه حبس شد.

-دروغ...دروغ میگی. داری خودتو تبرئه می‌کنی.

-من...دروغ نمیگم. درست وقتی به مخفیگاه هری رسیدیم...همه گروه رو از پشت هدف...طلسم قرار داد...من و اوری و امریش زنده موندیم...اعضای محفل هم اونجا منتظر بودن...بهمون حمله کردن...وقتی به خودم اومدم همه...مرده بودن. اون پسره عوضی درست جلوی چشمم بود...با دست های لرزانش میخواست طلسمم کنه...من زخمی بودم...قبل از اینکه بتونم کارش رو یک سره کنم...اون دامبلدور عوضی با طلسم نحسش من رو فلج کرد...ارباب من...فرصت کشتن هری رو...از دست دادم.

همان طور که لنگ میزد خودش را به جلو میکشید. حرف زدن باعث شده بود خون از دهانش جاری شود. اما توجهی به آن نمی‌کرد. باید همه چیز را تعریف میکرد:

-من...باید...برمیگشتم ارباب...اما با چه رویی؟ اسنیپ خائن مرده بود...نقشه ما لو رفته بود...همه گروه کشته شده بودن...هری فرار کرده بود...هیچ کس حرفم را باور نمی‌کرد...همه فکر می‌کردن من خائنم چون...تنها کسی بودم که زنده...مونده بود.

حالا به چند متری ارباب رسیده بود. می‌توانست رد چوب دستی همقطاران سابقش را که به سمتش گرفته شده بود احساس کند. خودش را جلوی ارباب به روی زمین انداخت. می‌توانست صورت سفید و بی روح لرد را در آن تاریکی به خوبی تشخیص دهد. نمی‌دانست که آیا ارباب حرف‌هایش را باور خواهد کرد یا نه. اما او آنجا بود و باید حرفش را تمام می‌کرد. تمام این مسیر را فقط به خاطر همین هدف آمده بود. از چنگ 30 شکارچی گریخته بود تا خودش را به اینجا برساند.

-ارباب من...ترسیدم. نه از مرگ...که سزاوارش بودم...از اینکه پیش شما...به سرافکندگی اعتراف کنم ترسیدم...من فرار کردم...مثل یه ترسو...یه بزدل...چون نمی‌خواستم پیش شما اعتراف کنم که...شکست خوردم...ولی من اشتباه کردم ارباب...و حالا بعد از چند سال فرار به...هر صورتی که بود...برگشتم تا اعتراف کنم...و به مجازاتی که سزاوارش هستم...برسم. ارباب...آخرین افتخار من...مردن به دست شماست...لایقش نیستم...ولی خواهش میکنم...این رو از من دریغ نکنید...

تمام نیرویش را جمع کرد تا سرش را بالا بگیرد و لرد را ببیند. چشمان نافذ لرد به او دوخته شده بود. نمیتوانست هیچ حالتی را از چهره‌اش بخواند. آرزو می‌کرد زودتر کار را تمام کند و او را از این همه رنج خلاص کند. چشم هایش سیاهی می‌رفت. دنیا به دور سرش می‌چرخید. او داشت می‌مرد. سیاهی آرام آرام وجودش را فرا می‌گرفت. در همان زمان چشمش به چوب دستی لرد افتاد. لرد چوب دستی‌اش را به سمت او نشانه گرفته بود. همین بود...تا چند لحظه دیگر نوری سبز رنگ به زندگی‌اش پایان می‌داد. چشمانش داشت آرام بسته می‌شد. صدای زمزمه آرام لرد سیاه در گوش‌هایش طنین انداز شد و در کمال ناباوری نوری سفید او را در بر گرفت...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۵:۵۹ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸

برایان سیندر فورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۶:۴۵:۵۲
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
_گریه نکن، منم گریه م میگیره ها!
_ما گریه نکردیم. تو داری گریه می کنی. ما اصلا ابراز احساسات نمی کنیم. این توده ی عشق و نیکی رو بگیرید و از قلعه ی ما-
_ابراز احساسات... نمی کنی؟
_خیر. ابراز احساسات نمی کنیم. بندازیدش-
_

همانطور که دو تن از مرگخواران، به بازوهای مردی که راس ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح، لبخند به لب زنگ خانه ی ریدل ها را به صدا در آورده بود، چنگ زده بودند، لرد سیاه با کلافگی قسمتی از صورتش که قرار بود ابرویش قرار بگیرد را بالا انداخت.
_ما لرد سیاهیم، حق نداری ما رو با تاسف نگاه کنی!
_هر وقت لرد سفید بودی میتونی به خودت افتخار کنی.

لرد سیاه کم کم داشت قانون ابراز احساسات نکردنش را پس از سالها زیر پا میگذاشت.
_یعنی چی که هروقت-داریم میگیم اسم ما لرد سیاهه!

چشمان آبی رنگ مرد پیش روی لرد سیاه ریز تر شدند و پوست دورشان چین خورد. او به شدت تمرکز کرده بود.
_اسم همتون؟

دو ساعت قبل

برایان سیندر فورد در کلبه ای کوچک و آرام در یکی از مزارع حومه ی لندن اقامت داشت. با غروب آفتاب می خوابید و با طلوع آن بیدار می شد، به موسیقی طبیعت گوش میسپرد و با تک تک پرندگانی که گاه و بیگاه روی سقف خانه اش می نشستند، درست مثل حیوانات خانگی خودش رفتار می کرد. با صدای پرندگان و نور طلایی رنگ خورشید چشمانش را باز میکرد، به مطالعه ی کتاب مقدس و اصول مراقبه مشغول می شد و زمانی که خورشید به نیمه ی آسمان میرسید، روی صندلی چوبی کنار در کلبه منتظر گروه سرود کودکان کلیسا می نشست که هر روز برای دریافت غذای رایگان، از کلیسا تا کلبه ی عمو برایان مسابقه می دادند. هر بعد از ظهر، به دقت رزهای وحشی جلوی در کلبه اش را آبیاری میکرد و بعد ساعاتی را به انجام حرفه ای ترین حرکات یوگا، جهت برقراری ارتباط عمیق تر با جهان درون و نزدیکتر شدن به پیوند موفقیت آمیز آن با فضای اطراف می گذراند.

آن روز اما، به محض باز شدن چشمانش می دانست که ماموریت عظیمی در پیش رو دارد. می دانست که خداوند مسئولیت جدیدی را بر عهده ی او قرار داده و از آنجا که خداوند سه مسئولیت قبلی را شخصا از او پس گرفته بود، میدانست که این ماموریت، شانس عظیم او ست برای ساختن دنیایی بهتر و کمک به اتحاد هر چه بیشتر ذرات هدفمندی که در کنار هم، کائنات را تشکیل می دادند.
برایان عاشق کلمه ی "کائنات" بود.

بلند شد و لباس پوشید. اجازه داد نور درونش لباس های آن روزش را برای او انتخاب کند.

***

زنگ در خانه ی ریدل ها به صدا در آمد و دسته ای کرکس از جایی روی شیروانی به هوا پریدند. مدتی طول کشید تا در باز شود، مرگخواران در هیچ ساعتی از شبانه روز انتظار "مهمان" نداشتند؛ بخصوص شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح. اما برایان با صبر و استقامت کامل سر جای خودش ایستاد. بر او مقدر شده بود که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح با پلیور بی آستینِ صورتی جلوی در مقر خطرناک ترین جادوگران انگلستان بایستد، یا لااقل او اینطور فرض میکرد.
برایان نابغه نبود.

در با صدای ناله ی کش داری باز شد و برایان به زنی که در آستانه ی آن پدیدار شده بود چشم دوخت.
_نگران نباشید بانو، منم امروز بیگودی هامو گم کردم.

نگاه خیره و بی تفاوت بلاتریکس، حتی ذره ای خنده ی پرشور برایان به این شوخی هوشمندانه و ظریف را نخشکاند. برایان خندید و خندید، تا زمانیکه بلاتریکس یک ابرویش را بالا انداخت.
_چیه؟

برایان که دست هایش را روی شکمش گذاشته بود و مثل یک بابا نوئل بی ریش و بد اقبال قهقهه می زد، گویی به ناگاه به یاد آورد برای چه به آنجا آمده است. شوخی او به حدی چند منظوره و کنایه آمیز بود که او برای لحظه ای ماموریت بزرگش را فراموش کرده بود. خنده اش به ناگاه خشک شد، و گلویش را صاف کرد. بلاتریکس چشمانش را چرخاند و درست قبل از اینکه در را به هم بکوبد، برایان لای در قرار گرفته بود. پای برایان نه. شخص برایان، لای در قرار گرفته بود.
_صبر کنید! من پیغام مهمی دارم، قسم میخورم! در های عشق رو بر روی هموطن و برادر خودتون نبندید!

بلاتریکس چشمانش را به روی هموطن و برادر خود بست، اما نتوانست حضور برایان را نادیده بگیرد.
_چه پیغام مهمی؟

برایان که پس از شوخی به جا و مفید فایده ی خود متوجه شده بود آن روز، روزِ او ست، حرکت هوشمندانه ی شماره دو را انجام داد.
_نمیتونم... اینجوری بگم. باید پدرتون رو ببینم.
_پدرمو؟
_بله... این پیغام باید روبروی پدرتون گفته بشه!
_منظورت... اربابه؟

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواهش میکنم! این کلمه رو به کار نبرید، مگه نه اینکه ما همه اینجا باهم برادر و برابریم و در کمال عشق و دوستی به همزیستی ادامه میدیم؟

بلاتریکس چند ثانیه مکث کرد. بعد چرخید و در جهت مخالف به راه افتاد.
_آره، باشه.

***

_اسمشو نگفت، میگه یه پیغامی داره اربا-

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواه-آخ!

پای راستش تیر کشید و بلاتریکس کفش پاشنه بلندش را عقب برد. برایان نالید.
_اینجوری... اینجوری نمی تونم! باید جلوی تمام برادرانتون این پیغام رو بگم!
_برادرانمون؟
_هم قطارانتون... دوستان...
_پیروانمون؟

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواهش میکنم! این کلمه رو به کار نبرید، مگه نه اینکه ما همه اینجا باهم برادر و...

برایان با تردید به بلاتریکس نگاه کرد. بلاتریکس دست به سینه پشت سرش ایستاده بود و با نگاهش او را ترغیب می کرد که جرئت کند و ادامه دهد. برایان جرئت میکرد و ادامه میداد. جرئت کردن بر او مقدر شده بود. یا لااقل اینطور فرض می کرد.
_...برابریم و... در کمال عشق و دوستی به همزیستی...

صدایش رو به خاموشی رفت.
_ادامه... میدیم؟

لرد سیاه برای مدتی طولانی مکث کرد، و سپس لبان باریکش با انزجار جمع شدند.
_نه.

***

دو مرگخوار که از نظر قدرت بدنی برتری قابل توجهی نسبت به برایان از خود نشان می دادند، دو بازوی او را گرفته، او را کشان کشان به سالن اجتماعات خانه ریدل منتقل کرده بودند، و این اولین چالش برایان در ماموریت سرنوشت ساز آن روزش را پیش پای او می گذاشت:
برای تاثیر گذار تر بودن سخنرانیِ روح انگیزش، برایان باید دست هایش را به سمت آسمان بالا می گرفت.

_دوستان عزیز من...

تلاش کرد دستانش را بالا بگیرد، و زمانی که موفق نشد، با تاسف سر تکان داد. حالا مجبور بود ساختار سخنرانی اش را به کلی تغییر دهد. چشمانش را بست و تلاش کرد سخنرانیِ دست-پایینش را به یاد بیاورد. لحظه ی سخت و پر تنشی بود، برایان می دانست که تغییر سخنرانی آن هم زمانی که تا این حد در آن جلو رفته بود، مجبورش خواهد کرد که برگردد و سخنرانی را از اول شروع کند. او مکثی بسیار طولانی کرد، و سپس به نور درونش اجازه داد او را هدایت کند.
_ببخشید... میشه از اول شروع کنم؟

اندیشید که اگر مخالفت نمی کنند، پس حتما موافقند.
تا گردن در اشتباه بود.
_برادران گرامی من!

نفس راحتی کشید. حالا می توانست طبق نقشه پیش برود.
_امروز، شما رو اینجا فرا خواندم... که چند سوال از شما بپرسم.

چشمانش از مرگخواری به مرگخوار دیگر حرکت می کرد. میدانست که حرفهایش تا مغز استخوان مرگخواران نفوذ خواهد کرد.
تا گردن در اشتباه بود.
_آیا اگر... یک روز توی خیابان در حال راه رفتن باشید، و به ناگاه متوجه کسی بشید که شورتش رو روی شلوارش پوشیده، چه واکنشی نشون میدید؟

مدت زیادی طول کشید تا اولین مرگخوار دستش را بلند کرد. برایان نفس راحتی کشید.
_بله!
_میکشمش.

برایان تلاش کرد یک قدم عقب برود، اما مرگخوار ها او را سر جایش نگه داشتند. برای همین هم بود که کله اش یک قدم عقب رفت و تنه اش سر جای خودش ماند. سرش را تکان داد.
_نه، گوش کنید، من میخواستم کم کم به این نقطه برسم که-
_منم میکشمش!
_حقیقت اینجاست که یک نقطه ی سفید در درون شما-
_الان دلم میخواد تو رم بکشم.
_وجود داره و هر لحظه بزرگ و بزرگ تر-
_بیاین همگی بریم تو خیابون و اون احمق شورتی رو بکشیم!
_عزیزان من، لطفا-
_بیاین اول این پیرهن صورتی رو کله پا کنیم!

برایان متوجه شد که باید کاری کند. این بار حتی نور درونش هم به او میگفت که باید کاری کند. خود واقعی و گوهر وجودی و ناقوس روحش نیز همینطور. نفسش را حبس کرد. میدانست ممکن است از حرکتی که قرار است بکند، زنده بیرون نیاید. برایان چشمانش را بست، دندان هایش را به هم فشرد و با تکانی ناگهانی خودش را از دست مرگخواران پشت سرش آزاد کرد تا بتواند دست هایش را بالا بگیرد و سخنرانی دست-بالایش را انجام دهد.

دستانش نزدیک بود سقف را لمس کنند. نور حقیقت از چهره ی برایان به ردای سیاه رنگ مرگخواران می تابید و حقیقتا همه اینها بسیار خسته کننده بود. فریاد زد.
_صبر کنید!

صدایش صدای یک قهرمان بود، قهرمان لیگ بازی های رومیزی جادویی. لرد سیاه که تا به آن لحظه ساکت ایستاده بود، با چشم غره ی کنجکاوانه ای به او خیره شد.

برایان با فریاد لرزانی برای بار دوم تکرار کرد، گرچه همه ساکت بودند.
_صبر... کنید!

نفس نفس زد.
_شما موجودات گرانقدر و درخشانی هستید!

مرگخواران با اخم به او که زیربغل هایش را به نمایش گذاشته بود، خیره شدند. نمی دانستند اعتراض کنند یا نه. آنها موجودات گرانقدری بودند، اما برایان یک صفت خیلی ناخوشایند دیگر را هم به آنها نسبت داده بود.

صدای نفس های برایان در سالن اجتماعات طنین می انداخت.
_شما... شما نمیتونید تا ابد اینجوری زندگی کنید! برای رسیدن به آرامش درونی باید به ندای درونتون گوش بدید، برای پیدا کردن ندای درون باید گوهر وجودی خودتون رو جستجو کنید و برای جستجوی گوهر وجودی باید به ندای درونتون... آ...

برایان مکث کرد. اتفاقات آن روز برایش بسیار سنگین بودند و همین باعث شده بود سخنرانی دست-بالایش را با سخنرانی زیپ-پایینش قاطی کند.
_شما از درون به سیاهی باور ندارید! شما به... آ... کائنات باور دارید! و به... خب... عشق!

جمله ی آخر برایان، او را از خط قرمز رد کرد. مرگخواران همزمان به صدا در آمدند و لرد سیاه با بالا بردن دستش آنها را به سکوت دعوت کرد.
_بسیارخب... پسرِ...
_برایان! شما باید اجازه بدید عشق راه خودش رو به قلب شما باز کنه، سعی کنید! همین الان سعی کنید و به من عشق بورزید!
_بذار باهات یه معامله بکنیم.
_چه معامله ای؟ به من عشق بورزید! بالاخره باید از یه جا شروع کنید!
_ما برای سه دقیقه اینجا وایمیسیم، مرگخوارانمون رو هم دعوت میکنیم که اینجا-

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواهش میکنم! این کلمه رو-
_وایستن و به قصد کشت تو چوبدستی نکشن-
_بکار نبرید! مگه نه اینکه ما همه اینجا باهم برابر و-
_و در ازا ش تو سه دقیقه وقت داری تا از این عمارت بری بیرون و ما دیگه هرگز ریختت رو نبینیم.
_برادریم و در کمال عشق و دوستی-
_...

لرد اخم کرد. جمله ی او زودتر تمام شده بود و حالا مجبور بود بایستد و باقی جمله ی برایان را برای بار سوم گوش کند. برایان لحظه ای مکث کرد، منتظر بود لرد توی حرفش بپرد. بعد شانه هایش را سخاوتمندانه بالا انداخت.
_به همزیستی ادامه میدیم؟!

لرد نفس عمیقی کشید.
_ما تو رو بابت تک تک این مزخرفات می بخشیم. فقط دور شو.

با هر کلمه، تنش قهرمانانه ی توی صدای برایان بیشتر و بیشتر می شد. صدایش می لرزید و دستانش دوباره مثل فنر بالا پریده بودند.
_نه... من رو بیرون نکنید! نه حالا، نه در این لحظه که تا این حد به رستگاری نزدیکید!
_ما به "رستگاری" نزدیک نیستیم و هرگز نبودیم. بیا از خونه ی ما برو بیرون.
_تمام این رفتار های پرخاشگرانه از این حقیقت نشئت میگیره که تو هنوز با مو نداشتن کنار نیومدی!

لرد نفس عمیقی کشید، خیلی عمیق. سپس با سر به دو مرگخواری که هنوز پشت سر برایان ایستاده بودند علامت داد.
_اینو ببرید چال کنید ما نبینیمش.

برایان همچون عارفی که در زمان خودش درک نشده باشد، روی دو زانویش به خاک افتاد و نعره زد.
_من رو بکشید، ولی با میراث من چه میکنید؟
_میذاریم بمونه.
_جواب کودکانی که در انتظار جرعه ای عشق و دمی محبت نشسته ند رو چه میدید، چرا الماسی که درون قلبتون دفن شده رو نبش قبر نمی کنید و نمی بینید که عشق... چقد... خوبه؟!

دو مرگخواری که از پشت سر به برایان نزدیک شده بودند، دستان او را که انگار برایشان بالا گرفته بود، گرفتند و او را از زمین بالا کشیدند. برایان فریاد کشید.
_عشق! محبت! کائنات! چطور نمیبینید؟

لرد سیاه چشمانش را چرخاند.
_گوش کن... برایان. ما دوست نداریم به وحدتِ درونی برسیم. ما اینجوری راحتیم.

برایان دست از تقلا کردن برداشت، و بی حرکت ایستاد تا به لرد سیاه خیره شود. دهانش از حیرت باز مانده بود و نیازی نبود تیزبین باشی تا برق شوق را درون چشمانش ببینی.
_چی گفتی...؟
_گفتیم ما دوست نداریم به وحدت درونی-

برایان سرش را تکان داد و با بغض زمزمه کرد.
_وحدت درونی! این کلمه رو از کجا یاد گرفتی...؟
_ما همه ی کلمات رو بلدیم.

اشک در چشمان برایان جمع شده بود.
_اما این کلمه... میدونی چیه؟ عیبی نداره اگه منو بکشی. من ماموریت خودم رو انجام دادم.

لرد سیاه اخم کرد و نوک انگشتانش را به هم فشرد.
_یعنی که چی؟
_یعنی... یعنی من به رسالت خودم رسیدم! تو گفتی وحدت درونی!

برایان با ناباوری سرش را تکان داد. حالا خودش عقب عقب قدم برمیداشت.
_میدونی چیه؟ من میرم! میتونین منو بکشین. من بعنوان یه قهرمان از دنیا میرم.

برایان به همراه مرگخواران پشت سرش شخصا به سمت در پشتی حرکت کرد، و آهنگ تیتراژ پخش شد، اما لرد سیاه پشت سر برایان به راه افتاد.
_صبر کن ببینم. یه دقیقه نبریدش. یعنی چی که قهرمان؟ ما رو نگاه کن، ما اصلا... اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتیم! ما سیاه تر از شبیم!

صدای برایان از میان بغضش به سختی شنیده میشد.
_نه... نیستین! تو اون جرقه ی کوچیک رو درون روحت فعال کردی... منو بکش، مهم نیست! اون خودش کار خودشو انجام میده.

لرد سیاه با حرص سر تکان داد.
_نه، نمیده! یعنی چی، این چه فرض احمقانه ایه که گرفتی! ما فقط گفتیم ما نمیخوایم، "نمیخوایم" به وحدت درونی برسیم، ما فقط-

برایان تقریبا هق هق کرد.
_باز گفتی. باز گفتی. اون کودک بیگناه هنوز درون تو نمرده. تو هنوز میتونی نجات پیدا کنی. تو میتونی "عشق" بورزی.

لرد سیاه درحال بروز دادن علائم تیک عصبی بود.
_نه، نمی تونیم و نمیخوایم که بتونیم! ما کودک بیگناهی درونمون نداریم.
_منطقی باش...
_خودت منطقی باش!

لرد سیاه مکث کوتاهی کرد، و سپس به سختی خونسردی اش را بدست آورد.
_ببین... گوش کن. ما تو رو نمی کشیم. به شرط اینکه همین الان گورت رو-

برایان مثل یک بانشیِ آسیب دیده جیغ کشید.
_تو منو بخشیدی!

او مثل کودک بیگناه درون لرد سیاه دستانش را به هم میکوبید و بالا و پایین میپرید.
_تو اولین نشونه های رستگاری رو از خودت نشون دادی... تو منو بخشیدی!
_نه، ما تو رو نبخشیدیم. ما از دست تو خسته شدیم و میخوایم اولین راه حلی که زودتر ساکتت میکنه رو انجام بدیم.
_تو جون منو نجات دادی!

برایان به سمت لرد سیاه هجوم برد تا او را در آغوش بگیرد.
_هرگز فراموشت نمی کنم برادر، هرگز!

لرد سیاه با انزجار برایان را کنار زد.
_داری از حد میگذرونی.
_عیبی نداره، خجالت نکش! میتونی به من عشق بورزی، میتونی به دنیا نشون بدی چقدر بخشش خوبه!

لرد سیاه تقریبا ناله کرد.
_ما نمیخوایم به تو عشق بورزیم.

برایان با شوق دستانش را به هم کوبید.
_عیبی نداره... عیبی نداره! رها ش کن... مقدار زیادی عشق در طول سالها توی روحت جمع شده که باید حسابی... بوَرزی ش! میدونم داری چندین احساس رو باهم تجربه میکنی. گریه نکن، منم گریه م میگیره ها!
_ما گریه نکردیم. تو داری گریه میکنی. ما اصلا ابراز احساسات نمی کنیم. این توده ی عشق و نیکی رو بگیرید و از قلعه ی ما-

برایان ناگهان سکوت کرد. تمام هیجان و شوقش مرده بود، انگار از اول آنجا نبوده است.
_ابراز احساسات... نمی کنی؟
_خیر. ابراز احساسات نمی کنیم. بندازیدش-
_

همانطور که دو تن از مرگخواران، به بازوهای مردی که راس ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح، لبخند به لب زنگ خانه ی ریدل ها را به صدا در آورده بود، چنگ زده بودند، لرد سیاه با کلافگی قسمتی از صورتش که قرار بود ابرویش قرار بگیرد را بالا انداخت.
_ما لرد سیاهیم، حق نداری ما رو با تاسف نگاه کنی!
_هر وقت لرد سفید بودی میتونی به خودت افتخار کنی.

لرد سیاه کم کم داشت قانون ابراز احساسات نکردنش را پس از سالها زیر پا میگذاشت.
_یعنی چی که هروقت-داریم میگیم اسم ما لرد سیاهه!

چشمان آبی رنگ مرد پیش روی لرد سیاه ریز تر شدند و پوست دورشان چین خورد. او به شدت تمرکز کرده بود.
_اسم همتون؟
_میدونین چیه؟ ما پشیمون شدیم. ببرید سر به نیستش کنید.

برایان بار دیگر مثل عارفی که در زمان خودش درک نشده باشد به زانو افتاد.
_میتونید من رو بکشید... اما با میراث من-

لرد سیاه برگشت و در جهت مخالف برایان شروع به قدم زدن کرد. برایان دیگر وجود داشتن را از حد گذرانده بود و لرد سیاه بیش از یک ساعت در روز را به در نظرگیری احتمال به راه راست هدایت شدن اختصاص نمی داد.
_میدونی چیه؟ ما زنگ میزنیم پلیس بیاد تو رو ببره.

ده دقیقه ی بعد، برایان به جرم ورود غیر مجاز -و عدم خروج- در اتوموبیل سفید رنگ پلیس نشسته بود و به این فکر میکرد که ارزشش را داشت. او جرقه ی روح لرد سیاه را روشن کرده بود، و حالا این جرقه برای خودش مثل سرطان رشد میکرد و لرد سیاه در کمتر از یک ماه تبدیل به برایانِ شماره دو میشد؛ یا لااقل اینطور فرض کرده بود.
تا گردن در اشتباه بود.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۱۵:۵۹:۲۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.