هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۹:۳۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 283
آفلاین
_گرگم و گله میبرم.
_بعععع چوپونمونو خوردی متاستفانه ولی برای ایجاد قافیه... چوپون دارم نمیذارم.

فنریر لبخند دندان نمایی به گوسفندان زد تا دندان های تیزش را به گوسفندان نشان دهد.
_دندون من تیز تره.

گوسفند در حال قر دادن گفت:
_دنبه من لذیذ تره.
_خونه خاله ارباب کدوم وره؟
_از اینوره و از اونوره!

فنریر متوجه نمیشد گوسفندان آدرس خانه ریدل را از کجا فهمیده بودند! ولی به هر حال این موضوع الان چندان اهمیت نداشت.

ناگهان مرگخوارها به سرعت به دنبال گوسفندان دویدند، گوسفندان نیز با خونسردی شروع به فرار کردند. گوسفندان می دویدند و مرگخواران هم دنبالشان می دویدند. گوسفندان همچنان می دویدند و مرگخواران هم همچنان خسته و رنجور دنبالشان می دویدند.
گوسفندان می دویدند و مرگخواران ... مرگخواران خسته شده بودند؛ دیگر نمی دویدند!

گرسنه و فلک زده روی چمن زار ها ولو شدند. گوسفندان هم تا توانستند به ریششان خندیدند.
_بعععع اون گرگ خونگیه رو... فکر کرده بود میتونه مارو بخوره.
_اون قمه کشه رو چی میگی؟ بعععع... وسط تعقیب و گریز فکر کرده بود خیلی زرنگه!داشت بهم میگفت چه گوسفند باکمالاتی هستم بعععع... میخواست منه گوسفندو خر کنه بع بع!

مرگخواران مدت ها بود که در خانه ریدل خورده و خوابیده بودند. مروپ گانت با غذاهای گرم و مراقبت هایش آنها را نازک نارنجی بار آورده بود. حالا باید یاد میگرفتند چگونه مانند انسان های اولیه در غار ها زندگی کنند، به شکار بروند و آتش بیفروزند! شاید آنها باید با برگ درختان برای خودشان لباس و کلاه می ساختند و تبدیل به مرگخواران غار نشین می شدند!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۰۳ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۲۷ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
قطره ای از آب دهان فنریر روی زمین چکید و لحظه ای بعد...

-چی شد؟!
-چرا موقع غذا خوردن چشماتو می بندی فنر؟

فنریر با گوشه ناخنش، بین دندان‌هایش را تمیز کرد. سپس با آرامشی وصف نشدنی، پلک‌هایش را از هم گشود.
اما اولین چیزی که دید، فرفری بود!
-این که اینجاست... منم می‌خواستم بخورمش... وقتی اینجاست و داره نگاهم می‌کنه یعنی نخوردمش... پس این احساس سیری کاذب چیه؟

بلاتریکس که علاقه ای به استشمام بوی فنریر نداشت، از راه دور کروشیویی برایش فرستاد.
-چوپان رو خوردی!

گرسنگی به کراب فشار آورده بود. چیزی نمانده بود که پوستش خراب شود و زیر چشم هایش گود بیفتد. این اصلا چیزی نبود که باب میل کراب باشد!
برای همین کرم دور چشم را از کیفش بیرون آورد و مشغول ماساژ اطراف پلک هایش شد.
-خب الان که چوپان داره هضم میشه، کی می‌خواد ما رو ببره پیش اربابش تا ازش یه حیوون بگیریم و بخوریم؟ تلف می‌شیم اینجا!

و فورا جهت جلوگیری از پخش شدن ریملش، اشک هایش را پاک کرد.

بقیه مثل او فکر نمی کردند. دست کم بعضی ها!
سو نگاهی به چهره‌ی غم زده و بعضا خشمگین مرگخواران انداخت و به حال آی کیو هایی که تا پیش از این اطراف لرد سیاه بودند، افسوس خورد.
-ما قبلش می خواستیم چه غذایی بخوریم؟

همه با هم فریاد زدند:
-گوسفند!
-بعد چی شد که نشد؟
-چوپان نذاشت!
-الان چوپان کجاست؟
-تو معده‌ی فنر!

در عرض چند ثانیه، سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شد.
لبخند های شیطانی به آهستگی روی لب ها پدیدار شدند.
نگاه ها به گله‌ی گوسفند ها دوخته شد.
و ناگهان...

کمتر از یک دقیقه بعد، مرگخواران به دنبال گوسفندها، به این سو و آن سو می دویدند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست: میزان سیاهی مرگخوارها در بازرسی وزارتخانه تایید نشده و لرد سیاه همه آن‌ها را اخراج کرده است. مرگخوارها که گرسنه شده‌اند تصمیم می‌گیرند رهگذری را خفت کنند. به یک چوپان می‌رسند. چوپان پیشنهاد می‌دهد بلاتریکس با او نزد اربابش برود تا از او گوسفندی برای خوردن بگیرند. مرگخوارها احتمال می‌دهند این یک نقشه باشد!

تصویر کوچک شده


رز ریشه‌اش را به نشانه مخالفت بالا گرفت اما اختلاف قدی که با بلاتریکس داشت، باعث شد او متوجه نشود و پس از گیر کردن به ریشه، نقش زمین شود. فرفری که در حین سقوط بلا از بغل او بیرون جهیده بود، دوان دوان به سمت چوپانش رفت و در آغوش او جای گرفت.

- جیگر؟ تو که گفتی این از صاحابش فراریه! پس چرا همچین شد؟
- زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!

بلا از زمین بلند شد و در حالی که با یک دست خاک ردایش را می‌تکاند و با دست دیگر چمن‌ها را به نیت یافتن چوبدستیش کنار می‌زد، فریادهای بی‌فایده‌ی »کروشیو» سر می‌داد.

- برای من زیرپا می‌ندازی؟
- نه بلا! من فقط می‌خواستم بگم بهتره این کارو نکنیم. به هر حال شاید اون گوسفند سالم نباشه. آیا می‌دانستید ریشه عموم بیماری‌های لاعلاج نوظهور در ارتباط ...

پیش از آن که رز اطلاعات پزشکی‌اش را به طور کامل ارائه کند، چوپان پیشنهادی مطرح کرد.

- فرفری رو نخورین ... به جاش من حاضرم ببرمتون پیش اربابم. اون وقت شاید بتونید ازش یه گوسفند یا حتا یه حیوون خوشمزه تر بگیرین.

لحظه‌ای چشم تمام مرگخواران برق زد. خودشان را در قصر تصرف شده‌ی ارباب چوپان تصور کردند، رودولف راسته‌ی گرازی را روی قمه‌اش به سیخ کشیده و هوریس به شکل قلابی درآمده و از استخر ماهی می‌گرفت. مورفین تمام مزرعه‌ی قصر را زیر کشت خشخاش و شاهدانه برده بود و کراب یک گل نوشکفته را کنده و روی موهایش گذاشته بود.

- پیشنهاد خوبیه. بریم.

- همتون با هم که نمی‌شه! یه دفعه به جون خودم یا اربابم سوء قصد می‌کنید. اگر می‌خواین بهتون اعتماد کنم و ببرمتون پیش اربابم باید فقط یک نفر بیاد.

چوپان نمی‌دانست مرگخواران با مراسم داوطلب شدن مشکل دیرینه دارند ... اما خیلی زود این موضوع را دریافت.

- بابا دعوا نکنید ... خودم می‌گم. خانوم شما! شما نه ... شما که موهای فرفری داری.

- دیدین؟ دیدین درست ترجمه کردم؟ این چوپانه مشکل داره .. نه فقط گوسفندگرا، بلکه فرفری گراس.

- از اولم حس کرده بودم یه جوری نگام می‌کنه.

- بهتره قیدشو بزنیم بریم دنبال یه رهگذر دیگه بگردیم.

چوپان که از رفتار مرگخوارها سر در نیاورده بود ترجیح داد ذهنش را درگیر نکند و راضی از این که رهایش کرده‌اند، راهش را بگیرد و برود. در میان مرگخواران اما آرسینوس احساس عذاب وجدان شدیدی داشت! او تمام این دروغ‌ها را فقط به خاطر وجترین شدنش سر هم کرده بود. درست در همان لحظه، که از گرایش جدیدی که باعث این همه دردسر شده بود پشیمان شد و به شخصیتی بسیار گوشتخوار تغییر هویت داد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۳۰ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷

مرگخواران

سلوین کالوین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۳۴ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 27
آفلاین
چوپان دستانش را به شدت تکان داد و مخالفت کرد.کراب البته بدون توجه به او به طرف گوسپند موردنظر حرکت کرده بود.

بلاتریکس که تشنه‌ی دراما بود هم رفت تا اگر دعوایی پیش آمد کمی از خودش پذیرایی کند تا این که احساس کشیدگی دردناکی را در بازویش حس کرد.
- چیه جیگر؟
- هیس! میشنوی فرفری چی میگه؟

بلاتریکس فحش بسیار نامناسبی داد و جیغ‌ویغ‌کنان گفت: نه! معلومه که نه! حضرت سلیمان نیستم که.
- خو بهتره گوش کنی! چون من هفته پیش یه معجون مارزبون‌ساز درست کرده بودم و یکی از اثرات جانبیش فهمیدنِ زبون گوسپندا بود.

بلاتریکس اخم کرد: یکی از اثراش؟ پس یعنی هفته پیش که ما ماموریت رفتیم و تو یکسره ارباب‌گاه بودی و کل تهرانو بوی بد گرفت بخاطر این بود؟

آرسینوس هوشمندانه بحث را عوض کرد: چیز مهم اینه که این گوسپنده سعی داره یه چیزی بهمون بفهمونه!

فرفری ناله کرد: بعععع بعاااااا بعوو مع‌بع‌مع!
- نه عزیز! خجالت نکش بگو.
- بع‌مع‌ببببعع بــــــع‌معااابعوبع!
- یا ابواللرد! جدی می‌گی؟

بلاتریکس که با نگرانی گفت‌وگو را دنبال می‌کرد، گفت: چی می‌گه جیگر؟ به ما هم بگو!
آرسینوس با چشمانِ تاریک‌شده اش گفت: می‌گه منو با خودتون ببرین! این چوپانه مشکل داره.
- چه مشکلی؟
- اون چوپانه گو... گو... گوسپندگراست! بیچاره پشت فرفری رو همه زخم کرده!

بلاتریکس با حیرت به فرفری نگاه کرد که غم دردناکی در چشمانش جاخوش کرده بود. شانه بالا انداخت و گفت: خب همینو برای شام کباب می‌کنیم دیگه. خودش هم راضیه.

سپس فرفری را گذاشت زیربغلش و سوتی زد تا گله‌ی مرگخواران دنبالش کنند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-چرا نگران میشی؟ ما مرگخوارای با وجدان و رقیق القلبی هستیم. اصلا نگران نباش. صافش میکنیم بعد میخوریمش.

چوپان بیشتر فرفری را فشار داد. چشم های فرفری داشت از حدقه بیرون میزد.
-نمیذارم!

کراب لاک همراهش را از جیب در آورد و سرگرم ترمیم لاک ناخن انگشت کوچکش شد.
-ببین...موضوع اینجاست که ما از کسی اجازه نمیگیریم. تو مراممون نیست. سبک کاریمون اینجوری نیست. نه بچه ها؟

بچه ها تایید کردند.

چوپان حلقه دستانش را دور فرفری بیشتر فشار داد و طاقت فرفری طاق شد! با یک حرکت سریع خودش را از لای دست های چوپان نجات داد و با دو سم اش گلوی چوپان را گرفت.
-بعععععععععععع!

مرگخواران زبان گوسفند نمیفهمیدند ولی به سادگی میشد حدس زد که فرفری چیزی شبیه دست از سرم بردار! اینا منو بخورن بهتر از این فشاراییه که تو بهم وارد میکنی.

کراب به گله نگاه کرد.
-خب...اصلا ما فرفری رو نمیخواییم. نظرت در مورد او یکی چیه؟



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-لازم نیست بریم. من پیدا کردم!

مرگخوارا به سمتی که صدا از اونجا میومد نگاه میکنن. تنها چیز یکه میبینن یه ردای معلق بین زمین و هوا و یه گوسفند متحیره!

-کیو پیدا کردی بانز؟ ما آدم دیگه ای اینجا نمیبینیم. همین یکیه...که اینم بدبخته.

آستین بانز به گوسفند متحیر اشاره میکنه.
-اینو میگم. ببینین چقدر چاقه!

بلاتریکس با عصبانیت به بانز نزدیک میشه. با خودش فکر میکنه که بانز مویی داره که بگیره و بکشه یا نه.
-چاقه که باشه خب! علف خورده. چیکار کنیم؟ علفشو بگیریم و بخوریم؟ یا فکر میکنی علفا رو با پول تو جیبیش میخره. لای پشماش بگرد ببین جیبی پیدا میکنی؟

بانز از این که اینقدر کم عقل تصورش میکنن ناراحت میشه.
-شما چرا اصل قضیه رو ول کردین و چسبیدین به حاشیه؟ ما پولو برای چی میخواستیم؟ مگه نمیخواستیم غذا بخریم. خب اینم غذاس دیگه!

مرگخوارا تازه دارن هضم میکنن که منظور بانز چیه که چوپانه خیز بلندی برمیداره و خودشو پرت میکنه رو گوسفند.
-نههههههههه...فرفری رو نه. خواهش میکنم. اون گوسفند مورد علاقه ی اربابمه(اینجا با شنیدن کلمه ی ارباب اشک تو چشمای مرگخوارا جمع میشه). فرفری رو نخورین.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
مرگخواران منتظر رهگذرى شدند اما رهگذر نيامد، رفتند و کمى آن طرف تر منتظر رهگذر شدند اما او باز هم نيامد!رفتند و جلوتر ومنتظر رهگذر ايستاندند اما رهگذر هنوز هم نيامد،آمى که ديگه خسته شده بود گفت: از گرسنگى مردم اينجا پرنده هم پر نميزنه،چرا کسى اينجا نيست؟؟

گويل:من جى پى اسمو روشن کردم اينجا جز جادوگرا کسى نميتونه بياد منطقه ممنوع است،بايد از اون کوه بريم بالا داخل اونجا يه روستا هست ميريم اونا وجيب اولين کسى که ديديدم رو ميزنيم.
همه تاييد کردن و به سمت کوه واز آن بالا رفتن بى سروصدا ميفتن که ناگهان لينى گفت: واى بچه ها اولين رهگذر پيداشد، بريم
جيبشو خالى کنيم!

رهگذر پير مردى چوبان بود و باخود چيزى به همرا نداشت جز کمى پول که براى گوسفندانش ميوه وسبزى بخرد،مرگخواران به سمت پيرمرد رفتنو بلاتريکس شروع کرد به حرف زدن:پيرمرد مامرگخواريم و گرسنه يا تمام پولت را بده يا توراميخوريم!

پيرمرد که تعجب کرده بود گفت: من از دار دنيا فقط يه گوسفند دارم زنم سکته کرد و يکى از بچه هام مفعود شد اون يکى هم چند ماه پيش تصادف کرد و مرد يه خونه کوچيک توروستا دارم که تازه بابتش به کدخدا هم پول ميدم اونم پولى که از فروختن شير و لبنيات گوسفندم بدست ميارم مگه يه گوسفند چقدر شير ميده اونوقت شما که از تيپ قيافتون معلومه پولدارين ميخواين از منه بدبخت پول بگيرين؟؟

لينى ،آمى،لايتينا،بلاتريکس ودلفى گريشون گرفته بود ،بيرون هگوارتز چقدر آدم ها بدبخت بودن.
هکتور کمى پول از جيبش بيرون آورد وبه پيرمردداد،

-هروقت معجون زياد شدن شير گوسفند خواستى بهم بگو،مرگخوارا ،بريم ويه رهگذر پولدار تر پيدا کنيم....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
خلاصه:

آرسینوس به عنوان نماینده وزارتخونه قراره میزان سیاهی مرگخوارا رو بسنجه!
سیاهی مرگخوارا تایید نمی شه و لرد همشونو اخراج می کنه. مرگخوارا که دلشون نمی خواد خانه ریدل ها رو ترک کنن دارن سعی می کنن به کند ترین شکل ممکن وسایلشون رو جمع کنن.

.............

-یاران ما...هنوز جلوی چشم مایید! مایلیم نباشید!
-فس!

لرد سیاه گفت و نجینی تایید کرد.

مرگخواران که دیگر چاره ای نداشتند، بار و بندیلشان را برداشته و در حالی که با چشمانی مملو از اشک به پشت سرشان نگاه می کردند، خانه ریدل ها را ترک گفتند!

رفتند و رفتند و رفتند!

-من گشنمه!

گوینده اهمیت زیادی نداشت...برای این که همه مرگخواران احساس گرسنگی می کردند.

-خب...برگردیم ناهارمونو بخوریم و بعد خونه رو ترک بگوییم.

پیشنهادی بود بسیار بد! برای همین، آمی که یکی از رداهای لرد سیاه را هم کش رفته و همراه خودش آورده بود، پیشنهاد دیگری را مطرح کرد.
-ما مگه مرگخوار نیستیم؟ بریم از یکی باج بگیریم و پول غذامونو تهیه کنیم!

بیشتر مرگخواران، جادوگرانی ثروتمند بودند...ولی چه کسی مایل بود پولش را برای دیگران خرج کند؟

تصمیم گرفتند جلوی اولین رهگذر را گرفته و جیب هایش را خالی کنند!



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- امم... نظر شما چیه استاد؟!
- خوبه، فقط اون حس لازم رو منتقل نمی کنه. بیشتر روش کارکن!

چوک!

- اینم کار بیشتر!

رودولف با دیدن سر خونین و گلوی خون پاش استاد، ذوق کرد.
او پس از مدت ها دوری از خانه ریدل ها اکنون یک کلاه یک وره بر سرش گذاشته و هیچ تغییر دیگری نکرده بود.
او یک رودولف بود.

- خب فکر کنم همین خوب باشه.

***



تق تق تق!

- هن ن ن ن ن ن!
- هون ن ن ن ن ن ن!

تق تق تق!

رودولف بی توجه به اصوات هین و هونی که از حیاط خانه ریدل به گوش می رسید، لبخند عریضی به صورت داشت و این هیچ ربطی به بسته ی زیر بغل او نداشت. کسی در را باز نکرده و این از اهمیت وجود او خبر می داد.

تیک

در نبود او خانه ریدل به آیفون مجهز شده بود.
رودولف از آیفون ها متنفر بود.

- ارباب! ارباب! کجایید ارباب؟!
- چیه؟

لرد ولدمورت بی آنکه سر از پنجره به در آورد، جواب رودولف را داده بود.

- ارباب رفتم بیگاری کشیدم!
- اهمیتی نمی دیم.

لرد بدون آنکه از پنجره به بیرون سر به در آورده و به رودولفی که با تابلوی نقاشی اش نگاه بیاندازد این را گفته بود. رودولف ناگهان احساس خستگی و ناامیدی کرد. تابلو را زیر بغل زده و به سمت در خروجی رفت. اما در میانه راه متوقف شد...

- پس حداقل می شه ببخشید؟

لرد تکانی به چوبدستی اش داده و یک «نه!» بزرگ بر فراز خانه ریدل ها ظاهر شد.


নীরবতা


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۲۰:۲۴ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
هکتور که مدتی بود به داخل خانه آمده بود و حتا آلبوم عکس‌های جنینیِ بانو نجینی رو به همراه کراب پاره کرده بود، پس از گفته‌ی لردسیاه که از آنها خواسته بود بیگاری بکشند که شاید مورد عفو او قرار گیرند، مانند بقیه به گوشه‌ای رفت و مشغول بیگاری کشیدن شد:

-

صدای تق و تق بلند شد. هکتور با چکش به دو ملاقه ای که داشت ضربه میزد. سپس ملاقه‌ها را که شبیه دونات له شده بودند را به پاتیل‌ش متصل کرد. ویبره‌زنان دور پاتیل‌ش می‌چرخید و مشغول بود. که ناگهان چکش را به کناری پرت کرد و به سمت زیرزمین دوید.

نجینی با چندین تکه چسب نواری که به دُم‌ش متصل بود کنار آلبوم عکس‌های جنینی‌اش چنبره زده بود و مشغول چسب زدن عکسهای پاره شده بود.

لردسیاه باابهت و بیتفاوتی از لایتینا دور شد و به سمت نجینی آمد و دست نوازشی بر سر دخترش کشید:

-

لرد درحال جدا کردن تکه‌ای چسب از روب دُم نجینی و دادن آن به انتهای دُم نجینی بود، که صدای گوشخراشی از زیرزمین نزدیک و نزدیکتر میشد.

لحظه‌ای بعد هکتور اومد. و از اتاق تسترالها تسترالی را با خود آورده بود و آن را به پاتیل‌ش بست و توی پاتیل‌ش نشست و به لردسیاه و نجینی نزدیک شد:

- ارباب به کمک این تسترال بالاخره باگاری کشیدم.

-

-

- دور شو هک! دور شو!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.