هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۲۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۱:۰۵
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 333
آفلاین
-امکان نداره بیام!

دسته‌ی چهار نفره‌ی مدیران، راه نیفتاده، متوقف شد.
-چرا؟

سو با بغض نگاهی به عمارت ریدل انداخت.
-اینا همش نقشه‌ست. شما می خواید وسط راه منو ول کنید و همتون برگردید اینجا. من خودم می دونم. اخراج شدم.

تسترال، همانطور که کنار تستراکتورش روی زیر انداز نشسته و برایش چای می ریخت، گازی به بيسکوئيتش زد.
-عزیزم، دوست ندارم بعد از ازدواج با همچین آدمایی رفت و آمد داشته باشیم. مشکل عصبی دارن!
-نه، پس... دوستا و فک و فامیل تو خوبن. با اون خواهرت!

هکتور زیادی در نقشش فرو رفته بود!

-میگم بیا!
-نمیام.
-چرا نمیای؟
-نمی خوام.
-وای وای وای!

لینی فریاد کشیده و دست از کشیدن کلاه سو برداشت.


از آن سو، کراب پنجمین دور سرشماری اجناس مغازه را به اتمام رسانده بود که چیزی در گوشه‌ی قفسه ها، توجهش را جلب کرد.
-وای! چطور اینا رو ندیدم؟ جدید ترین مدل ریمل های رنگی؟


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۰ ۰:۱۲:۳۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱:۱۰ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۴۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4717
آفلاین
- مشکل تو با ما مدیرا چیه بلا؟

نکته‌ی قابل توجهی بود!

- همیشه بتون گفتم من مدیرم، شما باور نداشتین.

آریانا با خوش‌حالی اینو ذکر می‌کنه و طلسم اکسپلیارموسی روانه‌ی یکی از بوته‌های اطراف می‌کنه که موجب آتش گرفتن و خاکستر شدن بوته می‌شه.

بلاتریکس حتی یک ثانیه هم به مدیر بودن گزینه‌های انتخابیش فکر نکرده بود. اما اون بلاتریکس بود و باید جواب دندان‌شکنی می‌داد!
- برای اینکه بفهمین اینجا مدیر و غیر مدیر نداریم. همه مرگخوارن و برابر. حالا زودباشین برین ببینم.

سه مدیر حاضر و یک مدیر بالقوه، آهی می‌کشن و جمع مرگخوارا رو ترک می‌گن. آریانا حتی برای طبیعی جلوه کردن مدیریتش، تخته‌ای رو برمی‌داره تا بعنوان منوی مدیریت به ملت قالبش کنه!

پیش کراب:

کراب تقریبا نصف فروشگاهو بار کرده بود اما هنوزم حس می‌کرد چیزیو از قلم انداخته و واسه همین برای صد هزارمین بار داشت اقلام فروشگاهو سرشماری می‌کرد.




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۱۶ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۳:۳۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 347
آنلاین
در همون حال که کراب داشت انواع رژ لب هارو تست میکرد، هکتور داشت برای مرگخوارا سخنرانی پر وعده وعید بعیدی میکرد.
- من تو دهن وزارت و جامعه میزنم...

مرگخوارا:

- من معجون تعیین میکنم!

هرچی هکتور وعده های بیشتری میداد، مرگخوارا بیشتر مطمئن میشدن که اگر یه روزم بخوان رای گیری کنن، اصلا نباید به هکتور رای بدن!
بلاتریکس باخره از بین جمعیت مرگخوارا جدا شد و اومد جلوی هکتور.
- سکوت میکنی یا...؟

دیدن قیافه عصبانی بلاتریکس و دستش که به سمت چوبدستیش رفته، کافی بود تا هکتور سکوت کنه. بلاتریکس گوش هکتور رو گرفت. از روی زمین بلندش کرد و توی گوشش گفت:
- مگه تو قرار نبود زوجِ این تستراله باشی؟

هم بلاتریکس، هم گوش هکتور، و هم خود هکتور میدونستن که قرار همین بود. بنابراین بلاتریکس جمله دیگه ای رو توی گوش هکتور گفت:
- پس این مسخره بازیا چیه؟

هکتور نمیدونست این مسخره بازیا چیه. اصلا نمیدونست چرا اینطوری شده اوضاع!
- معجون غلط کردن بخورم؟

بلاتریکس آخرین نگاه هشدار آمیزش رو به هکتور انداخت و بعد به مرگخوارا گفت:
- فنر، لینی، سو، آریانا. برید کراب رو بیارید... و دیر نکنید!



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۰۱ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۳:۳۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 212
آفلاین
-نه خیر نمیشه!

-این بی رحمیه

-چطور میتونی انقدر خودخواه باشی؟

-یعنی ما اندازه ی دوتا تسترال هم ارزش نداریم؟

هکتور که با تسترال جمع بسته شده بود اعتراض کرد.

-به من گفتین تسترال؟

اما کسی به او اهمیت نمیداد.

-اینجوری نمیشه....اصن کراب مگه کیه؟

-حالا که اینطوری شد ،ما رهبر دیکتاتور نمیخوایم!

و سپس مرگخواران یک دل و یک صدا ،بر علیه رهبر دیکتاتورشان ، لینی شورش کردند.

-ما رهبر دیکتاتور نمیخوایم ، نمیخوایم!

-توپ تانک فشفشه لینی ، کیسه کشه!(×۲)

-یه هفته ، دوهفته لینی حموم نرفته!

-نه لینی ، نه کراب ،مرگخواریون ارباب!(×۲)

لینی که دید شرایط خیلی وخیمه تصمیم گرفت از اقتدار رهبریش استفاده کنه ،ودادی مهیب برای ساکت کردن مرگخواریون بزنه ،اما نه تنها صدای لینی آنها را نترساند،بلکه صدایش در همهمه ی مرگخوارا گم شد.
در این میان هکتور که حسابی جو گرفته بودش ،شروع به خودنمایی کرد.
-مرگخواران ،مطمئن باشید من اگه رای بیارم ، واسه همتون سنگ تموم میزارم ...

مغازه ی لوازم آرایشی


کراب هم همچنان مشغول برسی مارک های رژلب های مغازه بود.

-این چیه؟...آهان برند گاشه خوبه ،بزار اون صورتی روهم ببینم...اوممم نه قرمزه بهتره من همیشه از لوازم های آرایشی برند استفاده میکنم!
-لالالا،لالالالالا،لالا ....


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۵۸ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۴۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4717
آفلاین
لینی یه نگاه به تسترال و یه نگاه به مرگخوارا می‌ندازه.
- خیله خب من تصمیم هوشمندانه‌ای اتخاذ کردم که مایلم با شما در میون بذارم.

مرگخوارا هیچ علاقه‌ای به شنیدن دستور از جانب یه حشره‌ی آبی رنگ کوچولو نداشتن، ولی خب مثل اینکه شرایط بر وفق مرادشون نبود و اونا مرگخوارای روزای سخت بودن و باید باهاش کنار میومدن.

- می‌شنویم.

لینی گلوشو صاف می‌کنه و اشاره‌ای به خودش و تسترال می‌کنه.
- حالا که تسترال نمیاد، پس ما اینجا منتظر می‌مونیم تا شما برین و کرابو بردارین و بیارین و بعدش همه با هم بریم پیش ارباب!

هکتور به سرعت واکنش نشون می‌ده.
- شما دو تا خسته نشین یه وقت؟

تسترال هم به دنبال هکتور مخالفت خودشو اعلام می‌کنه.
- من بدون تستراکتور عزیزم نه قدم از قدم برمی‌دارم، و نه حتی اینجا منتظر می‌مونم.

جمله‌ی تسترال پر بود از تناقضات عملی، اما به هر حال تسترال بود و شاید ابراز علاقه‌ی تسترال‌ها این شکلی بود خب.
لینی با بی‌میلی تغییراتی تو تصمیمش می‌ده.
- خیله خب، من و هکتور و تسترال می‌مونیم شما هم می‌رین کرابو می‌یارین.

ولی به نظر میومد دسته‌ی "شما" همچین راضی به نظر نمی‌رسیدن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۵۶:۳۷ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۰:۳۰
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 419
آفلاین
کراب اول به سمت قفسه لاک ها رفت.
- خب حالا از بین اینا کدوم بیشتر به لباس جدیدم میاد؟

کراب سخت مشغول جست و جو بود.
آن طرف تر هم مرگخوران نیز سخت مشغول راضی کردن تسترال بودن.

- تسترالی میای بریم؟
-نمیام!
- چرا نمیای؟
- نمیخوام!

سو با نا‌ امیدی به سمت مرگخواران برگشت.
- هیچی روش جواب نمیده.

لینی جلو تر رفت.
- من حامی حقوق حشراتم و بهتره که تو با من بیای. میخوام ببرمت به یه جای امن.
- جای امن؟ مگه اینجا چه خبره؟ من که اصلا حشره نیستم!
- خب اینکه حشره نیستی مهم نیست. مهم اینکه حشرات هم جزو حیوانات محسوب میشن. پس میتونی بیای با من.

تسترال نگاهی از روی تاسف به لینی انداخت و سرش را تکان داد.
- نمیام.
- بیا بریم دیگه خب این چه کاریه. فکر کردی چون تسترالی هر چی بگی همونه؟

مرگخواران خیلی سریع وارد عمل شدند و لینی عصبانی را از تسترال دور کردند. الان تسترال مهم تر از کراب بود.

- به هر حال باید یه کاری کنیم. بدون تسترال که نمیتونیم بریم پیش ارباب؛ بدون کراب هم نمیشه. تسترال هم که نمیشه بمونه اینجا. عجب گیری کردیم به مرلین.

مرگخواران بی حوصله تر از چیزی که به نظر میرسید بودند ولی بالاخره آنها راهی پیدا خواهند کرد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۴ ۱۵:۴۹:۳۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۳۴ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۵۷
از زیر سایه پسر عزیزم
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
خلاصه:

تسترال‌های لرد گذاشتن رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد براش تسترال‌های جدید تهیه کنن. مرگخوارا در بازار موفق می‌شن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف می‌زنه و هم خیلی پرروئه!
مرگخوارا به هرطریقی تسترال رو قانع میکنند تا همراه مرگخوارا با دوچرخه راهی خانه ریدل ها بشه. اما وسط راه لینی که میبینه دوچرخه کند حرکت میکنه ایده میده دوچرخه رو بذارند روی کول هکتور!
کرابم بین راه جا میمونه تو مغازه مواد آرایشی؛ حالا مرگخوارا جلوی دروازه خانه ریدلن و دنبال کراب میگردن.

* * *

_بذار ببینم تو این بوته ها نیست.
_آخه احمق مگه وینسنت تو این بوته کوچولو جا میشه؟
_خب خودش میاد...بریم داخل.
_چی چیو خودش میاد! اون با اون حجم از ریمل جلو پاشم به زور میبینه!
_پس برگردیم تو راه پیداش کنیم. هکتور... دوچرخه!

هکتور که تمام راه، دوچرخه را روی کولش آورده بود، توانایی دوباره برگرداندنش را نداشت.
_خب این تسترال بازیا چیه؟
_با من بودی؟
_اممم نه شما راحت باش! منظورم اینه حالا که دیگه نیاز نیست دوچرخه رو باخودمون ببریم...خب میذاریمش دم دروازه بعدش خودمون میریم!

همه مرگخوارا در فکر فرو رفتند. یکبار هم که شده هکتور نبوغ به خرج داده بود اما رهبر گروه دیکتاتور بود! لینی دور سر هکتور بال بال زد، نگاهی خشمگین به او انداخت.
_همین که گفتم دوچرخه باید باشه!
_

لینی رهبری بی رحم بود!

سو لی که کلاهش را آماده سفری دوباره میکرد، گفت:
_تموم شد؟ حالا میتونیم بریم دنبال کراب؟

همه آماده شدند هنوز قدم های اول را برنداشته بودند که:
_من نمیام!

مرگخوارا که پشتشان به گوینده بود، هنوز چهره اش را ندیده بودند.

_چه جسارتا... بی جا میکنی! راه بیفت دیره.
_به من گفتی جسارت میکنم؟ الان که راهمو کشیدم برگشتم به بازار و به خونه ریدل نیومدم بهتون نشون میدم کی جسارت میکنه.

مرگخوار ها سریع برگشتند. تسترال به شکل عجیبی مانند انسان ها روی زمین نشسته بود، سم هایش را در هم کرده بود و اخمی شدید بر صورت داشت که مرگخواران را ترساند!
ظاهرا تسترال مصمم و لجبازانه قصد بازگشت به دنبال کراب را نداشت، بنابراین مرگخواران باید هرطور که بود دنبال راهی برای قانع کردنش می گشتند.


مغازه مواد آرایشی


_پیداش کردم اینم همون ریمل صورتی پاستیلی! خب این چند گالیونه؟

صدایی به گوش نرسید. کراب دو متر روی سکوی جلوی فروشنده خم شد تا پایین را که فروشنده از شدت فشار قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود، ببیند.
_مرلین رحمتت کنه...ریمل های خوبی داشتی... خب پس حالا که دیگه نیستی میگردم چندتا رژ و خط چشم و مژه مصنوعی و مواد آرایشی دیگم که در حال تموم شدنه هم بر میدارم ...مرلین خیرت بده.

کراب دوباره مشغول جست وجو شد‌!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۱۶ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۷:۳۹
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 93
آفلاین
بقیه ی مرگخوارها به نیمه های راه رسیده بودند ولی کراب همچنان درحال امتحان کردن ریمل ها بود. فروشنده که دیگر پاتیل صبرش لبریز شده بود، گفت:
- فکر کنم این یکی دیگه کاملا مناسبتون باشه!

با گفتن این جمله، ریملی به دست کراب داد. کراب درحالی که ریمل را در دستش ورانداز میکرد، رو به فروشنده گفت:
- نه، از قابش خوشم نمیاد؛ رنگش به رنگ قاب روژم نمیاد! رنگ صورتی پاستیلی ندارین؟

فروشنده درحالی که درتلاش بود تا سرش را به لبه ی میز نکوبد، هر چه ریمل در مغازه داشت را روی میز کوبید؛ به طوریکه چند تا از ریمل ها در اثر ضربه به پرواز درامدند و در گوشه و کنار مغازه فرود امدند.

کراب با عجله مشغول گشتن در بین ریمل های موجود بر روی میز شد. پس از گذشت دقایقی طولانی که باعث فوران خشم فروشنده و پشت سر هم کوباندن سر خود به دیوار شد، سرش را به نشانه منفی تکان داد و زیرلب غرغر کرد:
- نچ، تو اینا که چیز به درد بخوری نبود؛ باید اونایی که افتادن زمینو ببینم.

و با گفتن این جمله، چهار دست و پا روی زمین، مشغول جمع کردن ریمل های افتاده در گوشه و کنار مغازه شد و به همین علت متوجه غش کردن فروشنده و سقوطش بر کف مغازه از شدت عصبانیت نشد!

چند کیلومتری خانه ریدل ها

مرگخوار ها درحالی که سعی میکردند قدم هایشان را مساوی و با دقت بردارند تا ترتیب قدشان به هم نخورد، درتلاش بودند تا صدای غرغر های دوچرخه و هکتور را که در هم می آمیخت، نشنیده بگیرند.

هکتور مدام از وزن سنگین دوچرخه غر میزد و دوچرخه نیز از تکان تکان خوردن ها و لرزه های هکتور معترض بود. سرانجام بلاتریکس که هنوز نجینی در بین موهایش بود، در اثر کلافگیِ ناشی از وجود جسمی سنگین در سرش، از عصبانیت منفجر شد:
- بسه دیگه! تا کی میخواین انقد حرف بزنین؟ اصلا مگه یه دوچرخه چقد میتونه حرف بزنه؟ تا حالا تو عمرم دوچرخه به وراجیِ تو ند...

صدای بلاتریکس با فریادی از سر شادی از سوی هکتور قطع شد. بلاتریکس سرش را بالا گرفت و خود را مقابل دروازه های عظیم خانه ی ریدل ها دید. مرگخواران از سر آسودگی از این که بالاخره توانستند تسترال را صحیح و سالم به خانه ریدل ها برسانند، نیششان تا بناگوش باز شده بود. اما شادیِ هیچ یک به اندازه ی هکتور که از دست دوچرخه خلاص شده بود، نبود!

اما شادی مرگخواران چندان طولانی نبود؛ زیرا لینی با صدای بلند پرسید:
- راستی، کسی میدونه کراب کجاست؟


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۲ ۱۸:۵۴:۰۳
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۲ ۱۸:۵۴:۰۴

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶:۴۹ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۳۴:۳۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 535
آفلاین
دوچرخه شدیدا از شنیدن این پیشنهاد خوشحال میشه. در حالیکه رو هوا تک چرخ میزنه و مثل یه اسب شیهه میکشه اعلام میکنه:
-من آماده هستم! سریع جفت و جور بشین سوارتون بشم.

لینی که خودشو فرمانده ی عملیات میدونه مرگخوارا رو به ترتیب قد میچینه و دوچرخه رو میذاره رو کول هکتور.

هکتور معترض میشه...دوچرخه هم همینطور.

-هی...چرا روی من؟
-راست میگه. این همه آدم ثابت و ساکن! چرا روی این؟ اصلا جام راحت نیست!

لینی، فرمانده ی خودخوانده، اهمیتی نمیده. اون یاد گرفته که یک فرمانده باید دیکتاتور باشه و لینی تشخیص داده که جای دوچرخه همونجا خوبه و دوچرخه و هکتور باید با این قضیه کنار بیان.

از اون طرف کراب داره ریملای مختلف رو تو ریمل فروشی هاگزمید امتحان میکنه.
-این ضد آبه؟ مژه ها رو بلند میکنه؟ ویتامینه اس؟ ریمل قبلیم مژه هامو میچسبوند به هم. شبیه نیمبوس دو هزار میشد. من وقت زیادی ندارم. لطفا سریع تر بهترین ریملتونو بدین به من. باید برم برسم به دوستام.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


بدون نام
مرگخوارا کمی به هم نگاه کردند؛ و بعد به جای خالی گریک روی دو چرخه. بعد به موهای بلاتریکس و باز دوباره به جای خالی ای که روی دوچرخه باز شده بود.

به اندازه صد و پنجاه و هشت دهمِ میلی متر، باز تر و راحت تر نشستند و لینی صداشو صاف کرد.
- الان سه نفرمون شدن یه نفر...

دوچرخه فرموناشو بالا انداخت.
- خب؟

- کرایمون کم تر...

- نــــــــــــع!

دوچرخه خیلی قاطعانه بوق زد و چشم غره رفت.

سر و صدای گریک همچنان از لای موهای بلاتریکس به گوش می رسید.
- الیزا...عزیزم! امروز دمتو پاپیون نارنجی زدی؟ بذار از نزدیک تر ببینمش!

-فـــِـــــس!

مرگخوارا اون لحظه با مسئله ی مهمی رو به رو بودن. البته که مرگخوارا همیشه با مسئله های مهم رو به رو میشن. مرگخوارا آدمای با مسئله ای بودن!
برج فرفری متحرک روی سر بلاتریکس دائم با زاویه ی 90 درجه به این طرف و اون طرف خم میشد و هر از گاهی یه مرگخوارو شوت میکرد پایین.

تسترال قبل از این که مرگخوارای اربابم مثل تسترالاش تموم شن، کلاه سو رو گرفت و با یک حرکت تا گردن بلاتریکس پایین کشید. تسترال به فکر انقراض مرگخوارای ارباب بود؟ شاید..شایدم میخواست چشمای معصوم هکتورو از دیدن چهره ی قرمز رو به انفجار بلا، دور نگه داره.

کراب که داشت ریملشو توی آینه از زیر چشماش پاک میکرد، انعکاس بازارو از پشت سرش دید. خوش حال شد. ریلمش تموم شده بود. به این فکر کرد که چقد خوب که هنوز 10 متر هم از بازار فاصله نگرفته بودن! دو طرف رداشو با دستاش گرفت و خرامان خرامان به سمت بازار رفت.

لینی بال بال زنان عقبو نگاه کرد.
- آم! من یه فکری دارم! میتونیم برعکس بشیم و دوچرخه روی ما بشینه! این طوری زود تر میرسیم!













شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.