هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
-عمرا بذارم!... دور شید از من!

در دنیای جادویی، هر چیزی ممکن است.
رخ دادن هیچ اتفاقی دور از ذهن نیست.
مثلا قطره اشک لوسی از دستتان فرار می‌کند. پیکسی ریزی به دنبالش وارد کف گلخانه می‌شود. قطره راضی به بازگشت می‌شود. اما در انتها، گلدان مانع از ریختن قطره در خاکش شود.

-این لوس بازیا چیه؟ خجالت بکش... از ساقه می‌گیرمت، دونه دونه آوند‌هات رو می‌کشم بیرون‌ها!
-جرئت داری بیا جلو تا یه خار بکنم تو چشمت.

پس از عملیات طاقت‌فرسای نجات قطره، حالا که تمام مواد اولیه... خب... در واقع تنها ماده اولیه لازم برای نجات گل محیا بود، گل لوس شده بود.
-از کجا معلوم می‌خواین نجاتم بدین؟... من تقریبا خشک شدم... زشت شدم... شاید می‌خواین از شرم خلاص شین. زشت شدم، نه؟
-از شر خلاص شدن کردن یعنی چی؟

رابستن در دفترچه‌اش دنبال پاسخ سوال فرزندش می‌گشت که بلاتریکس گلدان را از روی زمین برداشت و به سمت پنجره رفت.
-یعنی الان من اینو از این بالا پرت کنم پایین تا خورد و خاک‌شیر بشه... آخه گل حسابی! ما بخوایم از شرت خلاص شیم، اینقدر هلاک می‌کنیم خودمون رو؟... خب می‌ندازیمت دور دیگه!

گل با برگ‌هایش چهارچوب پنجره‌را گرفته بود.
-نکن! شوخی نکن! من از ارتفاع می‌ترسم!

مرگخواران باید گل را قبل از خشک شدن، راضی می‌کردند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۱۳ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۰۸:۱۳
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1164
آفلاین
لینی حالا انگیزه کافی برای ترک اعتیادش پیدا کرده بود...او اکنون یک پیکسی مصمم بود!
او برای ترک اعتیاد خانمان برندازش باید از حالا شروع میکرد...او نیاز به یک برنامه‌ی مدوّن داشت تا مرحله به مرحله با این غول بی شاخ و دم اعتیاد روبرو شده و شکستش دهد!
_خب...حالا باید شروع کنم به نوشتن برنامه و عمل کردن به اون...پیش به سوی بازگشت به جامعه به عنوان یک پیکسی سالم!

پنج ماه بعد، خانه ریدل‌ها!

مرگخواران هنوز بعد از چندین ماه منتظر بازگشت لینی بودند...آنها به لینی اعتماد داشتند و میدانستند که لینی موفق خواهد شد...نه فورا، ولی حتما!
خب...حقیقتا اینطور نبود...بعد از اینکه پنج دقیقه از رفتن لینی گذشت، مرگخوارن کم کم چشمشان را از سوراخ کف سالن که به گلخانه راه داشت برداشتند...بعد از ده دقیقه آنها از آنجا متفرق شدند..پس از یک ساعت مفقودی لینی را اعلام کردند و پس از پنج ساعت رای به مرگ لینی صادر کرده و نهایتا روز بعد برای او مجلس ختم آبرومندانه‌ای ترتیب دادند...و بعد از پنج روز هیچکس حتی یادش نمیامد که یک مرگخواری به نام لینی روزی در جهان هستی وجود داشت!

اما حالا بعد از شنیدن به صدا درآمدن زنگ خانه ریدل، همه جلوی در جمع شده بودند...چرا که سایه‌ی سیاه یک غول بزرگ بر در، رعب و وحشتی در دل مرگخواران انداخته بود!

دامب دامب!

_لعنتی...با کجاش داره به در میکوبه؟ انگار که گرز افتادن به جون در!
_بابا..شاید یه ترول احمق باشه....یکی بره در رو باز کنه!
_خجالت بکشید...مثلا مرگخوارید خیر سرتون! همه باید از شما بترسن، نه برعکس!
_راست میگی بلاتریکس...خب...تو خودت که خیلی مرگخواری، برو پس در رو باز کن، ما از پشت هوات رو داریم!
_خب چیزه...باشه...آم...ترس نداره که...باشه..الان میرم...الان میرم....الان دارم میرم!
_رفتن کن دیگه!
_کروشیو رابستن....خودت برو در رو باز کن حالا که اینطور شد!

رابستین که هنوز درد طلسم شکنجه‌ی قبلی بر او تمام نشده بود، جهت جلوگیری از فرود طلسم بعدی، با ترس و لرز به سمت در رفت و در را باز کرد!
_لینی؟

لینی که حالا بعد از چند ماه بازگشته بود، سعی کرد که از در وارد شود...ولی نمیتوانست!
_اوپس...شرمنده...اینقدر چهارشونه و ورزشکار شدم، دیگه از درنمیتونم بیام تو!
_لینی...چطور اینجوری شدی؟

لینی عینک دودی‌اش را برداشت و گفت:
_ورزش و تغذیه سالم....حالا بیایین این قطره رو بگیرید ازم، خیلی دیر شده تا الانش هم!

مرگخواران همین که قطره را دیدند، همه‌ی داستان یادشان آمد!
آنها بعد از بارها تلاش و امتحان کردن راه‌های بسیار توانسته بودند که یک قطره از اشک لرد را بدست بیاورند. چونکه گیاه مورد علاقه اربابشان در حال خشک شدن بود و تنها راه نجات آن چند قطره از اشک قدرتمندترین جادوگر بود!
حالا اما مرگخواران فقط امیدوار بودند که این قطره‌ی اشک تاثیر گذار باشد...معلوم نبود که فقط یک قطره میتوانست این گیاه را نجات دهد؟ و یا اینکه فکری که در سر همه مرگخواران بود، ولی جرات به زبان آوردنش را نداشتند، و آن این بود که ممکن است لرد سیاه قدرتمند ترین جادوگر نباشد، مشکل ساز میشد!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 65
آفلاین
لینی برای مبارزه با غول اعتیاد، رفت سراغ کمپ ترک اعتیادِ سه دسته پارو. ولی وقتی فهمید که آخرین سوژه‌ی کمپ تموم شده، از قبل هم افسرده‌تر و معتادتر شد.
اونقدر افسرده و معتاد که حتی نا نداشت یه سوژه‌ی جدید توی کمپ تزریق کنه.
ناگهان همین کلمه‌ی «تزریق» دلِ لینی رو تکون داد. کم‌کم مقاومتش در برابر غولِ اعتیاد رو از دست داد و دیگه حال خودشو نفهمید. شاخکاشو دور خودش پیچوند و خودشو محکم چسبید و با دستی لرزون، آمپول رو بالا گرفت.
دیگه به ته خط رسیده بود!
دیگه نا نداشت!
باید تزریق می‌کرد و خلاص!

چک!

قطره‌ی اشک ولدمورت، یه دونه خوابوند تو گوش لینی.
- خجالت بکش!

و لینی خجالت کشید.
آره، حق با قطره‌ی اشک ولدمورت بود. لینی به یاد آورد...
اون بیش از 4000 پُست زده بود و رقابت تنگاتنگی با خودِ ولدمورت و پرسی ویزلی داشت.
لینی محل سکونت پرسی رو به یاد آورد... «از تو می‌پرسند!»
لینی محل سکونت هوگو ویزلیِ شونصدم رو به یاد آورد... «از لینی بپرسید!»

ناگهان لینی لرزید!
اگه تزریق می‌کرد، همه سؤال‌پیچش می‌کردن. همه‌چیش زیر سؤال می‌رفت. فعالیتش، رنک‌هاش، اخلاق ورزشیش، زندگی سالمش، شعارهای ضد اعتیادش.
تعداد پُستاشو که نگو! از لرد عقب می‌موند!
یه نگاه به آمپول انداخت...
- این... این تو دشتم شیکار می‌کنه...؟

چک!

این دفعه، خودِ لینی یه دونه خوابوند تو گوش خودش.
آره، لینی به خودش اومده بود. دوباره امیدوار شده بود. حتی امیدوارتر از قبل!
- من از اینژا شالم بیرون میااااااااااام!


ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۴ ۱۲:۲۶:۳۶

How do i smell?


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۳:۵۵ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره‌ش، چند قطره اشک از قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه‌های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می‌کنن و در نهایت موفق می‌شن یه قطره اشکشو گیر بیارن. اما قطره از دستشون در می ره و وارد سوراخ کف گلخونه می شه.
مرگخوارا لینی رو می فرستن دنبال قطره. لینی که با قطره‌های زیادی مواجه شده سعی در شناسایی اشک لرد داره.

تصویر کوچک شده


هیچ قطره‌ای دست بلند نکرد. لینی اندکی به قطرات خیره شد. قطرات هم به لینی. سپس قطرات دیگر به لینی نگاه نکردند و مشغول وسطی‌شان شدند.
حشرات موجودات سخت‌کوشی هستند. لینی هم به خودی خود حشره سخت‌کوشی بود. اما این سخت‌کوشی به توان دو نیز باعث نمی‌شد کسی هفت پست در یک سوراخ تنگ و تاریک کنج گلخانه‌ی تاریک به دنبال یک قطره بگردد اما توفیقی نیابد و همچنان امیدوار بماند. از طرفی یک جمله قدیمی بین پیکسی‌ها شهرت دارد که می‌گوید «پیکسی‌زاد به امید زنده است». لینیِ ناامید و خسته، از ناامید کردن اربابش سرخورده شد و اندک اندک افسردگی گرفت. کنج سوراخ نشست و عاقبت در اثر بی‌کاری روحش بیمار شد. غافل از این که اعتیاد همواره در کمین روح بیمار نشسته. اعتیاد در یک مقعیت مناسب از کمین خارج شد و لینی را به زانو درآورد. لینی که با یک سیخ داغ و یک سنگ سرد کنج سوراخ نشسته بود حرکاتی مشابه نوازنده ویلن انجام داد و دود غلیظی فضای سوراخ را پر کرد.

- چه بوی آشنایی!
لینی با کنجکاوی به سمت قطره‌ای که این جمله را گفته بود سر برگرداند.

- پش تو هم اهل دل و شینه شوخته‌ای!
- کی؟ من؟ نه! به شفافیتم ‌می‌خوره اصلا؟ قطره‌ای هستیم سالم و اهل ورزش. فقط تمام سال‌هایی که تو غده اشکی زندگی می‌کردم یک نفر اون حوالی همیشه این بو رو می‌‌داد.
- تو قطره اشک اربابی؟ بوی دایی مورفین؟
- آره. خودمم.
- پش چرا همون اول جواب سوالمو نگفتی تا من به این روژ نیفتم؟
- تو گفتی هر کی می‌دونه دست بلند کنه. ما قطره‌ها دست نداریم خوب.

لینی که دیگر شور و حال سابق را نداشت از خفه کردن قطره صرف نظر کرد. او بالاخره انگیزه دوباره‌ای برای زندگی پیدا کرده بود. تصمیم گرفت با غول اعتیاد مبارزه کند و وقتی آن را شکست داد قطره را نزد بقیه ببرد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-قطرات! میشه وسطی بازی نکنین؟

قطره ها ناراحت میشن. کسی حق نداره در این حد تو زندگی خصوصیشون دخالت کنه.
-چرا؟

-ممکنه متلاشی بشین خب. درسته که همتون با ارزش نیستین. ولی یکیتون که هست. مودب و مرتب بشینین یه جا تا قطره ی با ارزش رو شناسایی کنم.

به قطره ها بر میخوره. به نظر خودشون خیلی هم باارزشن و حتی میتونن قطره قطره جمع بشن و وانگهی یه چیزای خیلی ترسناکی بشن.
یه گوشه ای میشینن و لینی سوالشو دوباره تکرار میکنه.
-ارباب چند مژه دارن؟

-اجازه...ندارن! ارباب کلا از کم مویی رنج میبرن.

لینی توپ رو توی سر این یکی هم میکوبه.
-ابله! ارباب از چیزی رنج نمیبرن. تو هم نیستی. ادب کافی نداری.

قطره ها اعتراض میکنن.

-ما از گوشه ی چشم میچکیم خب. از کجا بدونیم اصلا؟
-ما با مژه ها کاری نداریم که.
هر روز ممکنه تعدادشون کم و زیاد بشه.

لینی سوالشو کمی آسون تر میکنه.
-چشمای ارباب چه رنگیه؟ هر کی بلده دستشو بلند کنه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۲۷:۵۵
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 783
آفلاین
لینی فکر میکنه و فکر میکنه تا بتونه به جواب برسه.

اون باید سوالی بپرسه که کسی جوابش رو ندونه جز خود ارباب بنابراین باید سوال هاش رو تخصصی تر کنه. بنابراین لینی پاش رو روی نیشش میندازه و مشغول تفکر میشه.
و فکر میکنه...
و باز هم فکر میکنه...

وقتی بعد از یک ساعت همچنان داره فکر میکنه قطره ها حوصلشون سر میره و مشغول بازی کردن با همدیگه میشن. در همین راستا در دو گروه تقسیم میشن و با توپ قرار دادن یکی از قطره ها بازی وسطی رو شروع میکنن.

با هر بار خوردن توپ به یکی از قطره هایی که وسط بودن اون قطره و این قطره یکی میشن و توپ بزرگتری تشکیل میشه. درست وقتی که فقط یکی از قطره های زبر و زرنگ با تلاش و قطره ریزی فراوون وسط مونده بود لینی هم به نتیجه میرسه.

- یافتم! جواب این سوالو فقط قطره اشکی که از چشم ارباب چکیده باشه میدونه. قطره ها توجه کنین سوال اینه. ارباب چند تا مژه دارن؟
- شیش!
- شیش که خیلی کمه!
- هفت!
- الان میگی که ارباب اربابی هستن بی کم مژه؟ تو معلومه که نیستی!
- بل... گرفتم!

این جمله رو قطره له و لورده ای از زیر توپ قطره ای بزرگ اعلام کرده بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۴:۴۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4831
آفلاین
لینی نشست و فکر کرد. هی فکر کرد. بازم فکر کرد. اونقد فکر کرد که چیزی نمونده بود تمام سلول‌های مغزش بسوزن، اما با دیدن چهره‌ی قطره‌ها با وجود اینکه هنوز سوال مناسبی پیدا نکرده بود ناچارا یکی از سوال‌های دم‌دستی‌ای که یکی از سلول‌های زحمتکش مغزش تهیه کرده بودو می‌پرسه.
- اممم... من وقتی پیش اربابم کجا می‌شینم؟

قطره‌ها میان با سردرگمی نگاهی بین هم رد و بدل کنن که صدای اعتراض لینی به هوا بلند می‌شه.
- تقلب بی تقلب! هیس باشین و خودتون جواب درستو پیدا کنین.

لینی ضمن گفتن این حرف برگه‌هایی رو بین قطره‌ها پخش می‌کنه و قلم پرای مینیاتوری‌ای تو دستشون قرار می‌ده. به محض اینکه آخرین برگه رو دست آخرین قطره می‌ده، اولین قطره صداش در میاد.
- من نوشتم.

به دنبال اولین قطره، یکی یکی سایر قطره‌ها هم برگه‌هاشونو تحویل می‌دن و لینی مشغول بررسی جوابا می‌شه.
- رو شونه‌های ارباب! اولین قطره درست نوشته! ... دومی هم درست... سومی درست... پس چرا همه‌تون درست نوشتین؟ مگه نگفتم تقلب نکنین؟

یکی از قطره‌ها اشاره‌ای به پروفایل لینی می‌کنه.
- تقلب نکردیم، ولی جواب از تو پروفایلت داشت برامون دست تکون می‌داد خب!

لینی با ناخوشنودی دکمه‌ی پنهان کردن مشخصات پروفایلشو فشار می‌ده و دوباره مشغول فکر کردن می‌شه تا این‌بار سوال بهتری بپرسه.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ دوشنبه ۵ آذر ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
اما تمام قطره هاى حال حاضر همه شبيه هم بودند ،پس لينى تصميم گرفت براى اينکه قطره اشک لردو رو از توى سوراخ بيرون بياره ،از اون سوالى بپرسه که فقط لرد جوابش رو ميدونه اگه قطره اشک براى لرد .بود وتوى چشم هاش بود ،بايد ميدونست جواب سوال چيه!
-خب تمامى قطره ها به من توجه کنن:از همه شما يه سوال مى پرسم و اگه اون سوالو درست جواب بدين ،قطره اى که درست جواب داده رو به يه جاى خوب ميبرم،وبراى بقيه کلى گريه ميکنم تا قطره هاى جديد داشته باشين و وانگهى دريا بشين چطوره؟

قطره ها کمى فکر کردند ،پيشنهاد وسوسه آورى بود اما بايد باهم مشورت ميکردند.قطره ها دور هم به صورت دايره اى جمع شدن و يه حلقه آب رو بوجود آوردن.
-به نظر من بهتره باهاش توافق کنيم ،چون در هرصورت به نفع ماست اين معامله!
-اگه بخواد مارو گول بزنه چى؟
-اگه بخوادم نميتونه ما خيلى راحت از پس يه پيکسى کوچيک بر ميايم.
-راى من با اکثریته ،قبول کنيم.

حلقه آب از هم جدا و دوباره قطره اى شدن ،وبا قيافه هاى جدى به لينى زل زدن.
-خب ما فبول ميکنيم ،اما نبايد زير قولت بزنى و از زير گريه کردن در برى!

لينى خوش حال از اينکه نقشش گرفته ،فکر کرد حالا بايد چه سوالى بپرسه که فقط لرد جواب اون سوالو بدونه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۰:۱۶ شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۸:۴۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره‌ش، چند قطره اشک از قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه‌های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می‌کنن و در نهایت موفق می‌شن یه قطره اشکشو گیر بیارن. اما قطره از دستشون در می ره و وارد سوراخ کف گلخونه می شه.
مرگخوارا لینی رو می فرستن دنبال قطره.

...................

لینی متوجه شد که قطره اشک لرد از فرصت استفاده کرده و از او دور شده.

-قطره! آهای...قطره!

-بله؟
-جانم؟
-چته؟

قطرات مختلفی که از مایعات متفاوتی تشکیل شده بودند از گوشه و کنار سوراخ، به لینی جواب دادند.

لینی با یک نگاه، قطره های دارای بافت و رنگ و بوی متفاوت با اشک را از بقیه جدا کرد.
-شماها برین کنار ببینم. قطره مورد نظر من کجاست؟

چند قطره شفاف در صف باقی مانده بود. لینی بطور اتفاقی یکی را انتخاب کرد.
-تویی! اشک ارباب تویی! با من بیا!

قطره سرش را تکان داد.
-عمرااگه بیام. من آرزوهای بزرگی در سر دارم. می خوام قطره قطره جمع بشم وانگهی دریا بشم!

-تو که فقط یه قطره ای بی عقل!

قطره با دلخوری رو به بقیه کرد.
-خب قبل از این که مزاحمم بشی داشتم با اینا گفتمان می کردم که با هم وانگهی بشیم.


لینی باید قبل از قطره اغتشاشگر، قطره خودش را پیدا، و از سوراخ خارج می کرد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
لینی چوبدستی مینیاتوری‌اش را از جیب ردای مینیاتوری‌اش بیرون کشید و با ورد لوموس، نوری مینیاتوری ایجاد کرد. محیط سوراخ را مورد کنکاش قرار داد و با توده‌هایی نرم به رنگ قهوه‌ای مواجه شد.

- چقد شکلات مینیاتوری!

- ما شکلات مینیاتوری نیستیم ... ما کود گاومیش‌های باروفیو مرلین بیامرزیم که یه زمانی به این گلخونه رسیدگی می‌کرد.

از چشیدن شکلات‌های مینیاتوری صرف نظر کرد و به جست و جو ادامه داد.

- تو باید قطره اشک ارباب باشی!

- من قطره اشک ارباب نیستم. من گاوِ قطره اشکِ اربابم.

- سلام گاوِ قطره اشکِ ارباب! صاحابتو ندیدی؟

- صاحابم؟ من یک گاو آزاد پیرو مکتب گاونیسمم! گذشت دورانی که ما گاوها رو تحت اسارت خودتون درمیاوردین و تو طویله محبوسمون می‌کردین تا واستون شیر و چرم درست کنیم و ازمون بهره کشی کنید.

ناامید شد و از قطره عبور کرد ...

- دروغ می‌گه!

سرش را به اطراف گرداند تا منشا صدا را پیدا کند ...

- منم!

- عه هوریس؟! چرا خودتو شکل مبل مینیاتوری کردی؟

- اومده بودم یواشکی یه سری گیاه بچینم باهاش معجون عشق درست کنم بریزم تو غذای هاگوارتز! یهو صدای در شنیدم این‌جا قایم شدم.

- خوب چرا بعدش نیومدی بیرون؟

- نمی‌دونم ... دلم می‌خواد همین‌جا به زندگی ادامه بدم! فکر کنم کنار این کودای گاومیش جنون گاوی گرفتم.. این قطره‌هه هم اشک اربابه، جنون گرفته فکر می‌کنه گاوِ اشک اربابه. تو هم سریع بزنش زیر بغلت و برو تا نگرفتی ... البته اگه تا همین الان نگرفته باشی.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳ ۱۸:۳۶:۰۹

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.