هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۵۵ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#58

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۰:۳۰ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
سریع و خـشن


پست دوم



فلش بک_ چند روز قبل از بازی

آن روز صبح وقتی آملیا از خواب بیدار شد، از دنده ی راست بلند شد. خیلی شاداب و خوشحال بود. موهایش را ستاره ای روی سرش جمع کرد. حرکات نرمشی و ورزشی انجام داد، دوش گرفت و عطری با لایحه ی گل های مریخی را به خودش زد.

به سمت سرسرا رفت تا تابلوی اعلانات مسابقه ی بعدی را ببیند. اگر تیم حریفشان هم خیلی قوی نمی بود، دیگر خوشحالی اش تکمیل می شد.

چیزی نمانده بود به تابلو برسد که یک فرد آبی رنگ ِ کله گلابی هم با او همراه شد.
_ شما هم رفتن کردن می کنید که تابلو رو دیدن کردن کنید؟
_ آره! این چه وضع حرف زدنه؟ شیش تا فعل تو یه جمله! این ماسک آبی چیه گذاشتی سرت؟ تا هالووین که خیلی مونده هنوز!

فرد آبی رنگ که انگار به غرورش برخورده بود، کمی سرعتش را بیشتر کرد.
_ ماسک کدوم بودن؟ این سر من هستن کردن. یعنی تو نمی دونستن که من رابستن لسترنج فضایی هستن!

کلمه ی فضایی طوری با گوش های آملیا گرم و عزیز شنیده شد که گویی هورکراکس است برای ولدمورت، ساحره است برای رودولف، کارهای خانه است برای جن خانگی.

تا آملیا  لذت بودن یک فضایی روی زمین را می برد، رابستن لسترنج به تابلوی اعلانات رسید. آملیا به خودش آمد. یک دسته کاغذ را با چوبدستی اش ظاهر کرد و به سمت رابستن دوید و تا جایی که می توانست محکم خودش را به او کوبید.

در فاصله ی برگشتن رابستن به عقب، برگه های کاغذ روی هوا رقص کردند و چرخ خوردند و پخش زمین شدند. آملیا زل زد در چشم های درشت مرد فضایی.
_ همیشه دوست داشتم اینطوری عاشق شم!

رابستن یک قدم عقب رفت.
_ با رودولف اشتباه گرفتن شدم.

اشتباه نشده بود.
بلاخره یک نفر هم عاشق او شده بود... آملیا فیتلوورت!

رابستن اما به این چیزها عادت نداشت. خجل و با گونه های سرخ، دوان دوان از آنجا دور شد. آملیا اما همچنان با چشم های قلبی به او فکر می کرد.

دفتر مشورت اعضای سریع و خشن

_ چی؟ عاشق یکی از اعضای تیم مقابل شدی؟ دیوونه شدی؟ ما الان باید تمرین کنیم تا اونا رو ببریم اونوقت رفتی عاشق شدی برگشتی؟!

ارنست با صورت سرخ از عصبانیت مدام از این سمت اتاق به آن سمت می رفت. کسی جرعت حرف زدن نداشت.
_ ای بخشکی شانس... اینم از هم تیمی ما!
_ میگم...
_ چیه آریانا؟
_ سر من چرا داد می زنی بوقی. رئیس زندانما. میگم حالا عاشق شده که شده ما که نمی ذاریم به هم برسن.
آملیا:
ارنست:

شب هنگام

آملیا در حالی که ستاره ها را تماشا می کرد فقط عکس رابستن را روی همه ی آن ها می دید. حتی یک لحظه هم از فکر کردن به آن فضایی نمی توانست دست بردارد.

ناگهان فکر خبیثانه ای به ذهنش رسید. حالا که ارنست نمی گذاشت او به فضایی اش برسد، باید ارنست را حذف می کرد.

پایان فلش بک

دفتر زندان

کریس چمبرز پشت میزش نشسته بود و پرونده ی شکایت ها را بررسی می کرد. هر از گاهی پرونده ای را به سمتی شوت می کرد و غر می زد.
_ از خودم شکایت دارم چون امروز خیلی غذا خوردم. حتما چاق می شم. آخه این چه شکایتیه؟

آریانا بی سر و صدا پشت میز خودش نشسته و منتظر موقعیت خوب بود تا حرفش را بگوید. اما انگار آن روز نمی شد چون کریس هر چند دقیقه یک بار فریاد عصبانیت سر می داد.

_ من شکایت دارم چون چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین...
_ عشق من بگو چرا، تو فقط بگو همین...
_
_ این که شکایت نیست، متن یه آهنگه. یکی خواسته مسخره ت کنه.

کریس پرونده را داخل سطل آشغال پرتاب کرد.
_ از گوش آویزونش می کنم مسخره کننده رو.   تو مگه کار نداری نشستی اینجا؟

آریانا چوبدستی اش را بالا آورد.

_ هی چی کار می کنی؟
_ فقط می خواستم بذارمش رو میز...  دستم عرق کرده.

چوبدستی را روی میز گذاشت.
_ راستش کریس، این آملیا اومد از ارنی شکایت کرد... منم مجبور شدم به خاطر انجام وظیفه ی شرافتمندانه قبول کنم...
_ خب؟
_ خب ما فردا بازی داریم... ارنست کاپیتان تیمه... یه بازیکن هم کم داریم. می فهمی؟

کریس خواست چیزی بگوید که آریانا ادامه داد.
_ ببخشید... کنترلم رو از دست دادم. میشه اجازه بدی ارنی بیاد سر زمین فردا و بعد دوباره برگرده زندان؟
_ نه!
_ خواهش می کنم.
_نه!
_ جون وزارتت.
_نه!
_
_ باشه گریه نکن. فقط به یه شرط...
_ چی؟ هرچی باشه قبوله.
_  چندتا نگهبان هم باهاش می فرستم.

آریانا نفهمید چندتا نگهبان فرستادن چرا باید از این     شکلک ها داشته باشد تا اینکه روز مسابقه فرارسید.

روز مسابقه

بازیکن ها تا جایی که توانسته بودند، لباس های نازک و کوتاه پوشیده بودند تا در ورزشگاه عرق جبین گرمشان نشود.

در این بین آملیا داشت به بازوهای رابستن فکر می کرد. حالا بماند که رابستن با آن شدتی که لاغر بود اصلا بازوی عضلانی ای نداشت.
ارنست که با واسطه گری آریانا به بازی آمده بود، سعی می کرد خیلی به آملیا نزدیک نشود تا این مسابقه بدون دعوا تمام شود.

همه منتظر بودند تا گزارشگر اسم تیمشان را صدا بزند. تیم رابسورولاف به زمین رفته بود و حالا نوبت سریع و خشنی ها بود.
بلاخره لی جردن اسم آن ها را هم گفت.
_ و حالا... تیممممم سریعععع و خشششششن!

بازیکن ها با سرعت تمام به هوا پرواز کردند.
زمین گرم نبود... اصلا گرم نبود!
موج سرما تا مغز و استخوانشان نفوذ کرد. نه یک سرمای عادی، بلکه سرمایی از نوع دیوانه سازها.

به اطراف نگاه کردند. دور تا دور زمین بالای سر تماشاگران، پر بود از دیوانه ساز و هر تماشاگر هم هاله ی پاترونوس خودش را کنارش داشت.

آریانا حالا مفهموم آن شکلک  را می فهمید.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۳۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#57

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
سریــع و خــشن


پست اول

کنار پنجره نشسته بود و به آسمون خیره شده بود. درسته تالارشون توی زیر زمین بود، ولی هلگا هافلپاف، فکر آینده نوادگانش رو کرده بود و پنجره مجازی ساخته بود که هر وقت یکی از فرزندانش، دلش گرفت، کنار یکی از این پنجره ها بشینه و بیرون رو ببینه. محو ستاره ها شده بود. فکرش خیلی درگیر بود. از طرفی، نمیدونست کاری که کرده بود، درسته یا نه؛ از طرف دیگه هم، کمی دلش خنک شده بود. هم نگران بود و هم راضی. تا به حال، اینهمه افکار متناقض رو، یکجا با هم، تجربه نکرده بود. توی احساسات خودش میچرخید و به ستاره ها نگاه میکرد، که صدای در، از عالم خیال خارجش کرد.

- ماتیلدا؟ آگاتا؟ چی... چیکار دارین؟
- دنبال آریانا میگردم.
- آها... آریانا چرا؟
- مگه رئیس آزکابان نیست؟
- چرا پیش من دنبالش میگردی؟
- تو ناظری دیگه، باید بدونی... خب میخوام ببینم این جرالد چرا زیاد درمورد من حرف نمیزنه؟ مگه عاشق من نیست؟ یعنی فقط توی معرفی شخصیتش باشم کافیه؟ باید همون اول که دیدمش، احساس میکردم...

ولی ادامه حرفای ماتیلدا رو نشنید. دوباره برگشت به عالم خیال. به این هم توجه نکرد که ماتیلدا، زیر گوش آگاتا زمزمه کرد:
- این یه چیزیش شده!

اولین بار که دیدش؟ یه فضایی بود. درست همونطور که آرزوش رو داشت. میدونست فضاییا وجود دارن... و حالا به چشم خودش میدید! یادش اومد که همیشه دوست داشت یکی از اونا داشته باشه، که باهم ستاره ها رو نگاه کنن و درموردشون حرف بزنن. اون براش از سیاره های مختلف بگه، از جایی که ازش اومده. همیشه دلش میخواست یه نفر باشه که با هم، حلقه های زحل رو بررسی کنن و هیچوقت از اینکه این موضوع چقدر خسته کننده ست، شکایتی نکنه...
توی همین فکرا بود که صدای ماتیلدا، دوباره رشته افکارش رو پاره کرد.
- کجایی تو؟
- سیرازو... چیز...

ماتیلدا، مثل اینکه جوابشو گرفته باشه، ابرو بالا انداخت، و آگاتا رو به سمت در خروجی هدایت کرد. درحالیکه از اتاق بیرون میرفتن، ماتیلدا برگشت و نگاهی به آملیا انداخت، که دوباره به پنجره مجازی خیره شده بود. زمزمه کرد:
- آره، فهمیدم!
- چی رو فهمیدی؟
- مشکلشو دیگه! طرف عاشق شده!
- چی چی شده؟!

برای آگاتا، غیر قابل باور بود، دختری که غیر از ستاره ها، به هیچی فکر نمیکرد و غیر از تلسکوپش، به هیچ چیزی ابراز علاقه نمیکرد، عاشق شده باشه.
- حالا، از کجا فهمیدی؟!
- من با جرالدم دیگه، میفهمم این چیزا رو.
- خب حالا. عاشق کی شده؟ اینم تونستی بفهمی؟
- کی به نظرت؟ یه فضایی که اهل سیرازوئه!
- اینو که دیگه نمیشه از روی تجربه شخصیت فهمیده باشی!
- نه، از حرفاش فهمیدم!

ماتیلدا خیلی به خودش غره شده بود. دخترا تصمیم گرفتن برن و آملیا رو به حال خودش بذارن. ولی یه چیزی ذهن آگاتا رو به خودش مشغول کرده بود... این میتونست دلیل توطئه دیروز آملیا علیه تیم خودشون باشه؟

فلش بک - روز قبل، آزکابان، دفتر ریاست

- میگم اینو زندانی نکنیم، گناه داره.
- هی میگه گناه داره... یعنی چی گناه داره؟ مرگخواریم خیر سرمون. نباید رحم کنیم.

در دفتر با شدت باز شد و آملیا، با عصبانیتی بی سابقه، در حالیکه یقه ارنی رو محکم چسبیده بود، وارد شد. قیافه ارنی، جوری بود که انگار اصلا از هیچی خبر نداره.

- چه سلامی؟ چه علیکی؟ آقا من شکایت دارم!

و برای اولین بار، مشخص بود که شوخی نداره! رنگ از چهره آریانا پرید. اون مثل کریستف کلمب نبود که فقط به کشف کردن اهمیت میداد و از وقتی کشف کرده بود کوییدیچ چیه، دیگه هیچ تلاشی برای برد نمیکرد. یا مثل هیتلر که فقط به کشتن اهمیت میداد، یا مثل تلسکوپ و آفتاب پرست که کلا هیچ درکی از اطرافشون نداشتن، یا مثل ارنی و آملیا که انگار فقط برای خوش گذرونی کوییدیچ بازی میکردن. برد، برای آریانا خیلی مهم بود، خیلی! هرچی که نباشه، واسش زحمت کشیده بود.

- اهم... چیزه... کسی که سلام نکرد... ولی میشه بگی چرا شکایت داری؟
- من از این ارنی بوقی شکایت دارم. این تو دوتا تیمه. این جاسوس دو جانبه ست. از ما میبره برای زرپاف از اونا هم برای ما. بندازینش زندان این عنصر نامطلوب رو!

چشم غره های آریانا هم توی زدن حرفش، وقفه ایجاد نکرد. نه، واقعا یه مشکلی وجود داشت... این ادبیات آملیا نبود! آریانا دیگه داشت کلافه میشد. آروم، خودش رو به ارنی نزدیک کرد و آروم پرسید:
- میگم... چی بهش گفتی باز؟
- هیچی دخترم، فقط بهش گفتم ناظر کمکیه، تو کارام دخالت نکنه.
- اینو که همیشه بهش میگی... الان یه جوریه...
- نه دخترم، حسودیش میشه، دنبال بهونه میگرده.
- دنبال بهونه میگرده، ولی قضیه حسودی نیست... ام...
- آریانا، بیا ببین این چی میگه! ما کارای وزارتی داریم، خودت بهش برس!

آریانا دلش میخواست رسیدگی نکنه، دلش میخواست جفتشون رو با اردنگی بندازه بیرون تا بفهمن مثل بچه آدم نظارت کردن یعنی چی. خیلی چیزای دیگه هم دلش میخواست، ولی با وجود اون همه آدم که اومده بودن تا به شکایتشون رسیدگی بشه، اون همه ناظر به قضاوت درست، مجبور بود رسیدگی کنه.
- شکایتتون مورد بررسی قرار گرفت. ارنی پرنگ رو به دادگاه می خونیم تا در مدت بیست و چهار ساعت از خودش در تاپیک آیا من مجرم هستم دفاع کنه.

ولی باید کاری میکرد. نباید میذاشت این دونفر با بچه بازیاشون، برنده شدنشون رو به خطر بندازن. نباید میذاشت اون همه شب بیدار موندنا و تمرین کردناش، بی نتیجه بمونن. و یه لحظه، یاد چند روز قبلش افتاد. فهمیده بود مشکل آملیا چیه... حالا که مشکل رو میدونست، شاید میتونست راه حلی ارائه بده. پس رفت که دست به کار بشه...

- آهای! به شکایت ما رسیدگی نمیکنی؟
- ها؟ خب... از کی شکایت داری؟
- چیز... از خودم.
- یعنی چی میاین از خودتون شکایت میکنین؟ خود آزاری دارین مگه؟ اصلا ما دیگه شکایت از خود نمیپذیریم! هر کی از خودش شکایت داره، فورا بره بیرون!

ملت غر غر کردن و در عرض چند ثانیه، کل دفتر خالی شد.

آریانا:

فردای اون شب - قبل از بازی، رختکن تیم سریع و خشن

- خوب شد حالا؟ خیالت راحت شد؟ این چه کاری بود کردی؟ این بود آرمان های هلگا؟

جوابی نشنید. به آملیا نگاه کرد؛ اون فقط نگاهش رو به رداش دوخته بود و با انگشتاش، باهاش بازی میکرد. از این جواب نگرفتن، خونش به جوش اومد و با عصبانیت داد زد:
- با تو ام! اصلا میشنوی من چی میگم؟!

نه، نمیشنید. حواسش جای دیگه ای بود، و با این جیغ و داد آریانا، سرش رو بالا آورد و با قیافه ای حاکی از اینکه "اصلا نمیدونم داری درمورد چی صحبت میکنی؟" به او زل زد. کار کاسه صبر آریانا، از لبریز شدن گذشته بود. صبرش در حال فوران بود!
- میگم، الان چجوری بازی کنیم؟! یه مدافع نداریم! کاپیتان نداریم! میدونی الان با چه تیمی بازی داریم اصلا؟!

نه، نمیدونست. حتی اسم تیم رو هم نمیدونست. تنها چیزی که از تیم مقابل میدونست، این بود که توی ترکیبش، یه نفر قطعا وجود داشت... رابستن لسترنج!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۱۶:۰۲:۲۹

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۳۲ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#56

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
سریع و خشن
VS
رابسورولاف



زمان: ساعت 00:00 روز 10 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 16 مرداد

داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۱۵ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#55

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۲ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 142
آفلاین
پست اول.

گزارشگر ذغال پوستی جلوی دوربین می آید و با صدایی رسا شروع به گزارش می کند:
_ به ورزشگاه عرق جبین خوش اومدین. درحال حاضر اینجا ورزشگاهی رو داریم که به علت فاصله کمش با خورشید در دمای خیلی قابل توجهی به سر میبره. اگه از زاویه خورشید نگاه کنیم یک ورزشگاه معمولی در افریقا را مشاهده می کنیم که پر از تماشاگران و هواداران ذغال پوستی و افریقایی هست. هنوز مدتی برای شروع مسابقه باقی مونده و هواداران درحال جر دادن صدای خود برای شعار دادن هستن و هر دو تیم در رختکن هایشان درحال بحث بر سر تاکتیک یا همچین چرتو پرتایی اند.
اگر نزدیک رختکن تیم اراذل و اوباش گریفیندور شویم ، در ابتدا نماد آن ها که یک شیر قمه بدست و بدنی با زخم های عمیق هست رو مشاهده می کنیم.
وقتی داخل رختکن را مشاهده می کنیم اراذل و اوباش به معنای واقعی را میبنیم.
اول از همه چند دستگاه کولر های گازی مِید این جیبوتی رو مشاهده می کنیم که با وجود آنها دمای هوا تغییری نکرده و پاندایی که بخاطر گرما کوله ای پر از یخ رو به پشتش بسته و کلاهی با پنکه کوچک بر سر دارد. سراغ وی میرویم تا چند کلمه ای مصاحبه کرده باشیم.
_ اقای پاندا...
_پشتم سرده... جلوم گرمه... پشتم سرده... جلوم گرمهه.

دوستان مثل اینکه ایشون فعلا قابلیت مصاحبه رو ندارن.بعد آستریکس خون آشام به چشم میاد که به دلیل حساس بودن بدن وی به نور خورشید وی به یک چادری کاملا سیاه ، یک عینک برای چشم ها و دو عدد کرم ضد آفتاب برای پوشوندن دماغ وی از نور خورشید تجهیز شده است و به همراه کاپیتان ، ادوارد و آرتور تاکتیک مسابقه رو تایین می کنند.
_ آستریکس جان شما حرفی، سخنی، حدیثی، کلومی ...؟
_ فقط خون در بهشت! ، فقط خونمک، گرمهههههه
_نداریم از این چیزا... تو افریقا حرومه داداچ. خب از تاکتیکتون میگین؟
آستریکس به تخته سیاه نیمه شکسته اشاره می کند که نیمه سالم آن هم توسط قیچی های ادوار خط انداخته شدن می کند.
_ ما اینجا از ترکیب هفت.شش.دو + یک استفاده کردیم. که بنظرمان بسی موثر و ترفندی خواهد بود.
_ دلیل استفاده از همچین ترکیبی رو میتونین برامون بگین؟
_ بله. اگه ضرب شن به عدد مقدسی میرسن.

-خب از محاصبه بگذریم میرسیم به عمو قناد که با یک بلوز صورتی رنگ و شلوار پارچه ای همیشگی درحال امضا دادن به هوادارن است و جمله: حاالاا ییهههههههه امضای دیگه حاالاا ییییهههههههه امضای دیگه... را تکرار می کند.
خب ناپلئون هم که درحال تیز کردن شمشیر و برق انداختن چکمه هاش توسط یک ذغال پوست است و غر زنان به عمو قناد نگاه می کند. بهتره که نزدیکش نشیم.
حالا به دو مدافع میرسیم که درحال گفت و گو با کاپیتان هستند. ادوارد دست قیچی که بخاطر بالا بودن حرارت هوا قیچی هاش سرخ و آتشی شدند و همزمان با حرف های استرجس روی تخته سیاه تاکتیک را پیاده می کند. البته آرتور ویزلی رو نباید از یاد برد. پدر معروف و دلسوزی که با یک پیراهن آبی گل گلی ، یک شلوارک تابستانی و یک عینک خوشگل آفتابی با جوراب هایی تا زانو که در حال خاراندن سر خود است. مگه پیک نیکه؟!
استرجس هم که با گوی فلزی سیاهی که به پاش زنجیر شده و همراه لباس آزکابانش طوری که سیبیل های چند سالشو با انگشتاش مورد مالش قرار میده با پوزیشن هیتلر مانند دستورات و نحوه عملکرد رو به ملت می گفت.

خب این از تیم اراذل و اوباش که بسی برای بازی پیش رو خود را چرب و نرم می کنند. حالا به تیم زرپاف میرسیم.
وارد رختکن که میشیم سدریک رو شاهد هستیم که دل حوری های افریقایی رو برده و در حال امضا دادن و انداختن سلفی های بسیار است. در این طرف بقیه بازیکنان رو شاهد هستیم که درحال گوش دادن به عربده کشی و شعار دادن کاپیتان تیمشون هستند و بسی روحیه می گیریند.
و حالا سوت زده میشه و بازیکنان همگی به سمت لباس ها و جارو های کوییدیچ خود شیرجه می روند.
اراذل و اوباش گریف با لباس های قرمز رنگ و صد البته پاره پوره و با حرکات ناشایست و لات مانند خود را آماده وارد شدن به زمین مسابقه می کنند و تیم زرپاف نیز عطر ادکلن زنانه خود را حاضر و اماده اعلام کردند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۲۴ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#54

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
زرپاف vs اراذل و اوباش گریف

پست آخر

دقیقه ها می گذشت و بازیکنان و داوران به دنبال اسنیچ می گشتند. پس از گذشت بیست دقیقه، درست زمانی که داوران از پیدا کردن اسنیچ ناامید شده و میخواستند اعلام کنند که بازی روز دیگری دوباره برگزار خواهد شد، صدای زیری از داخل سر بلاتریکس شنیده شد:
- ها ها؛ کله پوکای احمق! تمام این مدت من لای موهای داورتون نشسته بودم و استراحت می کردم؛ ولی داورتون از بس تمرکزش رو مدل فریادزدنش بود که یه وقت به هم نخوره و از ریتم خارج نشه، متوجه ورود من نشد!

سطحِ بالایی و نوک بالهای اسنیچ از لا به لای موهای بلاتریکس نمایان بود. همه مات و متحیر به بالای سر بلاتریکس خیره شده بودند.

بلاتریکس با خشم دستش را بالا برد تا اسنیچ را از لای موهایش بیرون بکشد، اما اشلی مانعش شد و با اشاره ای به او فهماند که بهتر است این کار را با آرامش انجام دهد.

بلاتریکس در حالی که چانه اش از شدت خشم می لرزید، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را آرام کند:
- اسنیچ عزیز! میشه لطف کنی و همین الان از لای موهای من بیای بیرون؟ اینجا همه منتظر حضور گرم توئن!

و هنگامی که در جواب، نهِ قاطعانه ای شنید، با عصبانیت فریاد زد:
- مگه دست توئه؟ اسنیچِ پررو! الان نشونت می دم دربرابر یه دستور باید چطور رفتار کنی!

و وحشیانه دستش را لای موهایش برد و باعث شد اسنیچ وسط تارهای درهم پیچیده ی موهایش گیر کند.
اشلی و ماتیلدا به کمک رفتند و اندکی بعد، اسنیچ کف دست اشلی وول می خورد.

اشلی درحالی که تلاش می کرد لحن آرامی داشته باشد، سرش را رو به اسنیچ خم کرد و گفت:
- می شه لطفا به بازی برگردی؟ تماشاچیا خسته شدن!
- شدن که شدن! به من چه؟ منم خسته شدم؛ مظلوم تر از من گیر نیاوردین؟ خیرِ سرم رفتم تو موهای مسخره ی اون داورتون استراح...

اشلی به صورت بلاتریکس که از خشم قرمز شده بود، نگاهی کرد و متوجه اوضاع وخیم شد؛ سریع حرف اسنیچ را قطع کرد و گفت:
- حالا می شه این دفعه رو کوتاه بیای؟
- نه!
- حقوقتو دوبرابر می کنیم!
- نسبت به زحمتی که من میکشم بازم کمه!
- سه برابر خوبه؟
- نچ.

بلاتریکس در مرز منفجر شدن بود و چیزی نمانده بود که اسنیچ را زیر کفش هایش له کند. اشلی که خطر را احساس کرده بود، فوری حرفش را ادامه داد:
- اصلا حقوق منم مال تو!

اسنیچ که گویی این حرف نظرش را جلب کرده بود، کل هیکل گردش را به نشانه ی تایید تکانی داد:
- این شد یه چیزی! حالا من میام و اون بازی مسخرتونو ادامه می دم و سه برابر حقوق خودم به اضافه ی حقوق تو رو می گیرم!

در این بین، پوست تخمه به آرامی از نیمفادورا پرسید:
- ببینم، مگه توپاعم حقوق میگیرن؟
- سخنگوعاشون آره!

اسنیچ از کف دست اشلی به نرمی پرواز کرد و بالا رفت. هنگامی که همه سرجاهایشان قرار گرفتند، اشلی سوت ادامه ی بازی را به صدا درآورد.

بازیکنان با مشاهده ی رفتار چند دقیقه قبل بلا، اشلی و اسنیچ، دریافته بودند که در این بازی نمی شود هرطور که می خواهند توپ ها را در دست گرفته و هدایت کنند؛ بلکه باید نازشان را بکشند و آنها را راضی کنند تا به حرف آنان گوش دهند.

در همین هنگام، آگاتا موفق شد سرخگونی را راضی کند تا مستقیم به طرف حلقه ی سمت چپِ دروازه ی حریف حرکت کند و از مقابل دستان عموقناد که مدام آن را برای اجرای حرکتِ "بریم ییییه برنامه ببینیم" از چپ به راست می بُرد، بگذرد و ده امتیاز نصیب تیم زرپاف کند.

بلاتریکس در میکروفون فریاد زد:
- ده امتیاز برای زرپاف! آگاتا تراسینگتون موفق می شه یه سرخگونو راضی کنه که گل بشه!

درهمین لحظه، ادوارد که از دست توپ ها که هیچ یک به حرفش گوش نمی دادند، به ستوه آمده بود، در نزدیکی آرتور پرواز کرد و پرسید:
- من نمیفهمم چرا به جای این که نازِ این توپای مسخره رو بکشیم، نمی گیم توپای جدیدی که واقعا توپن و حرف نمی زنن، برامون بیارن؟

آرتور که از دست ادوارد به دلیل پاره کردن رشته ی کلامش با یک بازدارنده، عصبانی بود، نگاه ناجوری به او انداخت و گفت:
- برای این که هر مسابقه سهمیه داره! همینجوری الکی که نیست زنگ بزنیم چهارتا توپ سفارش بدیم! وزارت کوییدیچ بهمون توپ نمی ده و هیچ مسئولیتیم در قبال حرف زدن توپا به عهده نمی گیره؛ چون معتقده ما سهم توپامونو گرفتیم و حق اعتراض نداریم.

و سپس از ادوارد دور شد.

در گوشه ای دیگر از زمین نیمفادورا به نرمی به بازدارنده ای می گفت:
- ببین، اگه همین الان بری و اون استرجسو نقش زمین کنی، قول می دم وقتی مسابقه تموم شد، کمپین حمایت از توپ های سخنگوی بینوا راه بندازم. مسئولا رو مجبور می کنم شمارو یه بار بیشتر دستمال بکشن و برق بندازن. من از حقوقتون دفاع می کنم!

بازدارنده که با علاقه به حرف های دورا گوش میداد، سری تکان داد و سپس به سمت استرجس شیرجه رفت. اما درست در همین لحظه، بازدارنده ی دیگری که توسط ادوارد شیر شده بود، مستقیم به شکم نیمفادورا خورد.

بلاتریکس همچنان در میکروفون گزارش می کرد:
- و حالا یه سرخگون به دستور آستریکس به طرف دروازه ی زرپاف حرکت می کنه و... گل!

سدریک که بخاطر این گلِ خورده از دست سرخگون عصبانی بود، رو به توپ گفت:
- ببینم، این بود قول و قرارمون؟ مگه قرار نبود به طرف دروازه ی من نیای؟

سرخگون چشمانش را به بالا چرخاند و سپس با عشوه ی زیادی گفت:
- چرا، ولی اون یارو، آستریکس قولای بهتری داد. قول داد برای من و زن و بچه هام، یه خونه بگیره!

سدریک که از این حجم از عشوه برای یک توپِ مَرد متعجب شده بود، سعی کرد حواسش را جمع کند تا دیگر گل نخورد.
اما درست چند دقیقه ی بعد، سرخگون دوم وارد دروازه اش شد.

- گل دوم برای گریفیندور! بازی بیست به ده به نفع گریف جلوئه! حالا ارنی رباتی یه سرخگونو به طرف دروازه ی حریف هدایت میکنه و گل میشه! بازی برابر بیست ادامه پیدا میکنه.

زمان زیادی سپری شده و بازیکنان به شدت خسته شده بودند. پای به پای پیش رفتن امتیازات مسابقه نیز به خستگیشان می افزود.

در همین هنگام، بلاتریکس صدایی از بالای سرش شنید. سرش را بالا گرفت تا متوجه منشا صداها شود؛ و در کمال تعجب با ماتیلدا و استرجس مواجه شد که همزمان که سعی در فرود داشتند، موهای یکدیگر را می کشیدند و به صورت هم چنگ می انداختند.

سایر بازیکنان و سپس تماشاچیان نیز متوجه موضوع شدند. اندکی بعد، ماتیلدا و استرجس و سپس بقیه به زمینِ داغ فرود آمدند. دست هردو، جسم طلایی رنگی را گرفته بود؛ ماتیلدا نیمه ای از اسنیچ و استرجس نیمه ی دیگر آن را.

بلاتریکس و اشلی درحالی که بقیه را با دستانشان کنار می راندند، به ماتیلدا و استرجس رسیدند. اشلی پرسید:
- موضوع چیه؟

استرجس با خشم گفت:
- موضوع اینه که من اسنیچو گرفتم ولی ماتیلدا حاضر نیست اینو قبول کنه!
- اسنیچو من اول گرفتم! این تو بودی که بعد از من دستتو دراز کردی و حالا حاضر نیستی ولش کنی.

اشلی به آرامی گفت:
- دعوا لازم نیست! از خودتون خجالت نمی کشین؟ مگه نمی دونین اسنیچ به دست اولین کسی که اونو لمس کرده باشه، واکنش نشون می ده؟

سپس اسنیچ را از دست آن دو گرفت و اول به دست استرجس داد. اسنیچ اندکی لرزید و سپس باز شد. لبخند پیروزمندانه ی بر لبان استرجس نقش بست.

اشلی اسنیچ را از استرجس گرفت. اسنیچ دوباره بسته شد‌. این بار ماتیلدا توپ را در دست گرفت و با همان نتیجه ی قبلی مواجه شد. لبخند بر لبان استر جس خشک شد.

اشلی ناباورانه گفت:
- به هر دوشون واکنش نشون داد! یعنی ممکنه...
اما حرفش با صدای زیر اسنیچ ناتمام ماند:
- اره ممکنه؛ هر دوشون با هم، بدون حتی یک صدم ثانیه اختلاف منو گرفتن. چون من تصمیم گرفتم که با هم منو لمس کنن!

بلاتریکس از خشم منفجر شد:
- تصمیم گرفتی؟ بیخود تصمیم گرفتی! یعنی چی که تصمیم گرفتم با هم منو لمس کنن؟

اسنیچ با بیخیالی جواب داد:
- حوصلم از مسابقه ی مسخرتون سر رفته بود؛ خسته شده بودم. پس تصمیم گرفتم بازیو تموم کنم!
- میشه بگی چرا تصمیم گرفتی بازیو اینجوری تموم کنی؟
- چون از هر دوتاشون خوشم اومده بود؛ جفتشون قولای خوبی بهم داده بودن. و در ضمن، من اسنیچِ عادلیم و وجدانم راضی نمیشد بخاطر خستگی من یه تیم ببازه!

بلاتریکس که حالا صورتش به رنگ سرخگون درآمده بود، با فریاد گوشخراشی گفت:
- مگه ما مسخره ی توئیم؟ نمیشد یه جوری اون وجدان کوفتیتو راضی کنی؟ تسترال بازیِ اولت بس نبود؟

و سپس درحالی که پشت سر هم فحش نثار اسنیچ و تمام توپ های سخنگو می کرد، به طرف سکوی گزارشگری به راه افتاد. با خشم میکروفون را برداشت و اعلام کرد:
- بازی با نتیجه ی مساوی بخاطر تصمیمات مزخرف یه اسنیچِ بدرد نخور، تموم شد و قراره یه بار دیگه برگزار بشه. همه ی شما هم موظفین تو بازی بعدی شرکت کنین، چون وقت شما هم باید مثل ما هدر بره! در غیر این صورت با کروشیوی ارباب طرفین!

سپس میکروفون را به زمین کوبید و آن را به هزاران قسمت نامساوی تقسیم نمود و درحالی که زمین و زمان را به باد لعنت گرفته بود، از ورزشگاه خارج شد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۳۹:۴۶
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۵۵:۵۸

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۳۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#53

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
زرپاف VS اراذل و اوباش گریف


پست دوم*




اسنیچ فریاد زنان کلماتی را به زبان می آورد که نه مودبانه بودند و نه قابل شنیدن.
سرخگون از دست آگاتا بیرون پرید و روبه سدریک زبان درازی کرد:
_اگه گفتی من کیم؟

سدریک با تعجب به سرخگون دیوانه خیره شده بود و فکر می کرد شاید گرما زدگی باعث شده بود روانی شود.

بلاتریکس لسترنج که حالا خودش هم تپق می زد، سعی می کرد بازی را درست گزارش دهد:
_حالا اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش، با چماقش به طرف استرس نشونه میره...چی؟ بازدارهنده به طرف آرتور...نه...ادوارد رفت. همم...

بازیکنان عرق ریزان سعی می کردند بفهمند مشکل از کجاست و ورزشگاه که از گرمای بیش از حد کلافه شده بود و خودش را تکان می داد، هیچ کمکی به آرام کردن اوضاع نمی کرد.

بلاتریکس در میکروفن فریاد می کشید:
_اسنیچ کو؟ کسی اون رو...

سرخگون خودش را محکم به پنجره های ورزشگاه می کوباند و سعی می کرد به فضای بیرون و هوای آزاد راه پیدا کند، دریغ از اینکه فقط به خورشید نزدیک تر می شد:
_بزارید من برم بیروون...با یه چیز دیگه مسابقه ی مسخرتونو ادامه بدید...بزارید من...

استرجس به دنبال گوی زرین، کل زمین را از نظر گزراند، اما گوی اسنیچ مخفی شده بود.
با جارو به طرف ماتیلدا رفت تا بازی را نگه دارند و در مورد گوی زرین گمشده، صحبت کنند.
بلاتریکس همچنان در میکروفن فریاد می کشید:
_حالا استرس میره تا با کاپیتان تیم زرپاف صحبت کنه. من که نمی فهمم مشکل چیه.

بازدارنده ها به صندلی تماشاگران حمله می کردند و با بدجنسی تمام رو به تماشاگرانی که جیغ کشان می دویدند، قهقه می زدند؛ انگار مست کرده بودند:
_هاهاها...پفیلا هارو...هاهاها.

ناپلئون سعی می کرد با زیگزاگی کردن حرکت جارویش از دست بازدارنده ها فرار کند:
_اه...ولم کنید؛ توپای لعنتی.
_ههه...هی ناپلئون تو الان باید تو ویترین شیرینی فروشی بودی.

نیمفادورا از شیشه های ورزشگاه به خورشید نارنجی رنگ بزرگ، خیره شده بود و آرزو می کرد که از آسمان یخ ببارد تا شاید فقط کمی خنک شود.

عمو قناد که کاملا دروازه ها را رها کرده بود به طرف داور حرکت می کرد تا بازی را متوقف کنند؛ اما او هم گرفتار بازدارنده ها شد:
_عمو قناد...پاشو دست شیرینی ناپلئونی رو بگیر و برو تو شیرینی فروشیت کار کن.

یکی از بازدارنده ها به عمو قناد برخورد و او را نقش زمین کرد.
بالاخره ماتیلدا و استرجس توافق کردند و داور در سوتش دمید.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۳۶:۲۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۴۱ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#52

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
پست اول

فلش بک

- خب... اینجا جاش خوبه!

خدمتکار جعبه ی توپ های کوییدیچ را به سختی بر روی زمین گذاشت. او برای مطمئن شدن از سالم بودن توپ ها، در جعبه را باز کرد و به درونش نگاهی انداخت.

- اینکه سالمه. بازدارنده هم که مثل همیشه تکون می خوره. سرخگونم که سر جاشه. اسنیچم که بال می زنه. پس همه چی مرتبه...

او نگاهی به ساعتش کرد و ناگهان یادش افتاد که از وقت دارویش گذاشته. با عجله محلولی که هکتور داده بود را از جیبش در آورد. در همین موقع، صدای فریاد بلاتریکس شنیده شد!
- گذاشته اون لامصبو؟ بیا دیگه!

خدمتکار بدبخت، اول قهوه ای شد و بعد از ترس سکته زد و همانجا غش کرد و معجون هکتور درون صندوق توپ ها افتاد. ولی در معجون محکم بود و توپ ها از معجون هکتور در امان بودند. اما اشکالی که آن ورزشگاه داشت، این بود که در فاصله ی سه کیلومتری خورشید بود. پس هیچ چیزی در آنجا در امان نمی ماند! ظرف معجون آب شد و در نتیجه، مایع سفید رنگ روی توپ ها سرازیر شد!

روز مسابقه

همه ی بازیکنان و جادوگران موجود در ورزشگاه، لباسی با آپشن(امکانات؟!) قطب جنوب کردن و قطب شمال کردن به میدان بازی آمده بودند. اما باز هم داغ بود! همه صد عینک آفتابی بر روی چشمانشان زده بودند که بتوانند کمی از زمین بازی را ببینند و البته موفق شده بودند.

یوآن سر جایش نشست. و در حالی که آب برتی بات می خورد، شروع به گزارش بازی کرد.
- سلام به همه ی تماشاگران هورت بازی کم کم داره شروع هورت میشه و بازیکنان دارن به زمین میان هورت!

ناگهان کفش پاشنه بلندی از طرف بلاتریکس به طرف یوآن پرتاب شد و صاف به پیشانیش خورد.

- دِ مثل آدم گزارش کن دیگه!

گزارشگر نتوانست ضربه ی محکم بلاتریکس را تحمل کند و در همانجا روحش به طرف مرلین پرواز کرد. بلاتریکس خودش میکروفن را در دست گرفت.

- خب بازیکنا بیان تو زمین! حوصله ندارم اسماتونو بگم!

بازیکنان با ترس و لرز وارد زمین شدند. اشلی نگاهی به بلاتریکس کرد اما بعد جاروی خودش را چک کرد و به بقیه هم گفت که همین کار را کنند. وقتی از سلامت جارو ها مطمئن شدند، سوار آن شدند. ماتیلدا و استرجس با هم دست دادند. اشلی سوت را زد و بازی شروع شد. بازیکنان پرواز کردند و در جای خود ایستادند. ماتیلدا زیر لبی به اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش گفت:
- بذار اسمت پنهان بمونه. اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش صدات بزنن، قشنگ تره!

بازی را ستارگان گریفیندور شروع کردند. پاندا توپ را محکم به طرف آستریکس پرتاب کرد. تماشاگران و بازیکنان در عجب بودند که چطور پاندا با آن وزن سنگین بر روی جارو نشسته و جارو نشکسته بود! آستریکس توپ را گرفت. توپ را به طرف دروازه پرتاب کرد اما سدریک با یک حرکت آکروباتیک وار، آن را دفع کرد.

پوست تخمه سریع بازی را شروع کرد. توپ را بین دو پوستشگذاشت و زیگ زاگی جلو رفت. نیمفادورا توپ بازدارنده را به طرف آرتور انداخت که داشت به پوست تخمه نزدیک میشد اما توپ بازدارنده به طرف آستریکس رفت و به صورت او خورد! آستریکس برای چند لحظه ستاره دور سرش می چرخید اما بعد مدتی، دوباره به حالت اول برگشت. در همان حین پوست تخمه آرتور را با چند حقه ی کوچک فریب داد و توپ را گل کرد و هافلپاف را ده صفر جلو انداخت. نیمفادورا از عقب زمین گفت:
- متاسفم پوست تخمه!

بعد به طرف ماتیلدا رفت. ماتیلدا که چهار چشمی همه جا را با دقت نگاه می کرد، متوجه حضور او نشد! نیمفادورا گفت:
- ماتیلدا. یه چیزی می خوام بگم!
- نیمفا الان وقت خوبی نیست!
- ولی من بازدارنده رو به طرف آرتور زاویه دادم اما به طور عجیبی به آستریکس خورد!

ماتیلدا ناگهان به او خیره شد و گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی بازدارنده مشکل داره و من...

ناگهان صدایی از طرف توپ بازدارنده شنیده شد!
- من هر کسیو که دلم می خواد می زنم.

همه چهار چشمی و با دهان باز به توپ خیره شدند. اما آن تنها چیز عجیب نبود. توپ های دیگر هم کم کم شروع به حرف زدن کردند.



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۴۸ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
#51

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
زرپاف
VS
ستارگان گریفیندور



زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر

داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#50

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
- میدونی دستام خالیه و ..
-
- بنگاه ورشکست شد و ته حساب کیو.سی. رو خرج درس و مشق تو کردم و ..
- بابام بوقه پس؟
- بابات بوقه و لازم نیست پز بابات و پولشو بدی و وسط حرفم نپر و همون شکلک بزن!
-
- من یه گرگ لوپین زاد یتیمم و...
-
- با کمبود امکانات دست و پنجه نرم میکنم!
- تموم شد؟
- ها! تولدت مبارک بوقی!‌
- میتونی ولش کنی تدی!

تدی جعبه‌ی کادو رو سمت جیمز گرفته بود اما ولش نمی‌کرد. دو دستی محکم چسبیده بودش و جیمز بکش, تدی بکش!

- مادر سیریوس کادومو بده میخوام بازش کنم, دل بکن ازش!
- نه... یه لحظه گوش.. ببین.. دلیل دارم.. بابا آخه کادو رو...
- میگم بدش من!

جیمز با قدرت جعبه رو از دست تدی کشید, و همینطور که می‌دوید سمت گوشه‌ی اتاق تا از برادرش دور باشه به سرعت مشغول باز کردن کاغذ دورش شد. آخرین چیزی که قبل از ناپدید شدن شنید, فریاد " محکم نگهش دار" تدی بود.

زمین و زمان دور سر جیمز چرخید و چرخید و چرخید و آخر سر محکم با زمین برخورد کرد. به کادوش که قاب عکس بود نگاه کرد اما از پشت ستاره ها و پرنده‌هایی که دور سرش می‌چرخیدند یک مشت رنگ آبی و زرد و قرمز می‌دید که دور همدیگه می‌رقصند.
با دست پرنده‌ها رو کیش کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.
روبروی یک ساختمون خیلی بزرگ پرت شده بود که یه جورایی آشنا به نظر می‌رسید.

پاق!

- شکر به تنبون خالخالی مرلین! خوبی؟ سالم رسیدی؟

جیمز هاج و واج به تدی و به قاب نگاه کرد و بعد دو ناتی‌اش افتاد.

- کادوی منو رمزتاز میکنی توله گرگ زشت؟ خب میتونستی یه کلوم بگی! این چیزا خطرناکه لوپین!!

- خو من هی سعی کردم بهت بگم,‌ تو مهلت ندادی.
- خب .. خب.. حالا چرا انقد چش و ابرو میای؟... هااااا اینو میگی!

دوباره به قاب عکس نگاه کرد و وقتی رنگا سرجاشون بودن و فهمید عکس نیست, از خوشحالی جیغ کشید!

- تدی این محشره...وای وای... نهنگو ببین.. گرگو ببین...عالیه.. وااای! خیلی خوبه این! چرا موهات سبزه حالا؟

- به همون دلیلی که تو بچه چو چانگ شدی! از مهارتامه دیگه! :خودشیفته‌لوپین:

- بذارش آواتار.. بذارش آواتااااار!

تدی که خیلی دو نقطه دی شده بود و قند تو دلش آب میشد با دست جیمزو به طرف ساختمون هل داد.

- باشه ولی اول باید یه سر برم اینجا یه کار کوچیک دارم.
- اینجا کجاست؟ هممم... استادیوم شیرودی؟ شهید امجدیه سابق؟ منو آوردی کوییدیچ مشن... عهههههههههه!

به محض رد شدن از در ورزشگاه, فضا تغییر کرد و تبدیل به استادیوم کوییدیچ شد که صندلیهای سه رنگ آبی, سفید و قرمزش تنها یک معنی می‌داد: پرچم فرانسه استادیوم کیو.سی.ارزشی.

- بالاخره شادوماد افتخار داد. تولدت مبارک جیمز! تدی.. بیا اینجا یه دیقه امر خصوصی دارم.

رودولف که چشم پیکه رو دور دیده بود و دست خانم شکیرا رو که به نظر میومد یا زیادی خورده یا طلسم شده, گرفته بود در گوش تدی گفت:
- من دنبال پریزاد و ساحره‌ باکمالات بودم اما اینو دیگه تو خوابم نمی‌دیدم. اصلا یه جوریه احساس میکنم تولد منه! راستی آرسینوس سِندز هیز ریگارد!

و یک کراوات سوخته و عینک ری‌بن شکسته رو کف دست تدی گذاشت, خنده‌ای پیروزمندانه سرداد و با خانوم آقای پیکه رفت.

- سرتو بدزد لردک!

ووووووش

گوپس

- دیگه ندزد!

جیمز به هر طرف نگاه میکرد یکی از آدمایی رو میدید که ریگولوس ازشون متنفر بود!

ولدک به چشم کبود و سر باندپیچی شده و با شلوار گرمکن, مرگخواراش رو به صف کرده بود و به نوبت بهشون "کروشیو.. اینجا کجاست ما رو آوردین.. کروشیو" میزد و وقتی چشمش به جیمز افتاد فقط یک چیز ازشون میشد خوند: از جفتتون متنفریم.

جیمز خندید و سرشو برگردوند و با همون سر رفت تو ریش دامبلدور.
- آااااه.. فرزندم! تولدت مبارک! چه روز مبارکی واقعا! فوکس بعد صد سال بالاخره زبون باز کرد. ببین اینجا رو.. فوکس! بگو بابا؟
-قار؟
- دیدی؟ دیدی؟ باباشو میشناسه!

جیمز با ملایمت دو بار به شونه ی دامبلدور به حالت there ..there زد که البته قدش به شونه اش نرسید و به همون ساعد اکتفا کرد.
محفلیا با تاسف به پروفسورشون نگاه میکردن و با شرمندگی سر تکون می‌دادن و تولدت مبارک میخوندند.

اون وسط هم یه منطقه ‌ی بی طرف شامل کوین و یوآن بود که به دلیلی نامعلوم آریانا هم پیششون نشسته بود که البته عادی بود.

درست وسط زمین کیک بزرگی به شکل قلعه‌ی هاگوارتز بود که موزیک فیلم بابای جیمز از برجهای شکل بلندگوش پخش میشد و فضا رو نوستالژیک میکرد.

- آخ جون کیک!

با اعلام رز ویزلی, ملت آب دستشون بود گذاشتن زمین و دویدن سمت کیک.

ووووش (بلاجرا هم خب کیک دوست دارن!)

جیمز به موقع سرشو دزدید و نیشخند پیروزیشو آماده ی تحویل به ویولت کرد که ..

بووووووم! (گفته بودم بلاجرا هم کیک دوست دارن!)

در اون لحظه کاپیتان کیو.سی میتونست کارهای زیادی بکنه, مثلا کیک رو با یه ریپارو تعمیر کنه, یا ویولت و ریگولوسو بفرسته یه کیک دیگه بخرن و یا حتی ملتو گول بزنه که بقیه ی کیک روی زمین کاملا بهداشتیه و نوش جون!

اما عوضش تدی دو تا چماق از ناکجا ظاهر کرد و دست مهمون‌های پر دردسرش داد.

- برین یه گوشه با بلاجر بازی کنین تا مهمونی تموم بشه.

و تماشای واکنش ویولت برای ریگولوس کافی بود تا همراهش یه گوشه برن بازی کنن تا مهمونی تموم بشه!

تو تولدهای مشنگی رسمه که مهمونی رو با کیک و کادو تموم میشه اما جادوگرها موجودات باهوشی هستند.

جادوگرها اول میرن سراغ کیک تا شکم و دهن مردم رو ببندند.
جادوگرها بعد کادوها رو باز میکنند و بعد به صحبت و تولد بازی مشغول میشن.
اینطوری جادوگرها وقت کافی برای اینکه با "این چی چی بود آوردی, گندشو درآوردی" از خجالت هم در بیان رو دارن.
مشنگ نباشید.
مثل یک جادوگر باشید!

ولدک همون اول کار با ما خودمون کادوییم خودشو راحت کرد.
دامبلدور هم با اعلام هزار باره‌ی حرف زدن ققنوسش اون رو بهتر از هر کادوی دیگه ای اعلام کرد.
کل کل کوین و آریانا سر اینکه نقاشی کدوم قشنگ‌تره با رو شدن هدیه‌ی دوم کوین تموم شد.
شلغمی که به یاد دوران قدیم از طرف یوآن کادوپیچ شده بود به محض باز شدن, توسط همون یوآن بلعیده شد.
و کارت قرمز دودکننده‌ای که به محض باز شدن فریاد کشید:" پس فصل بعدی گردش سوم چی شد؟ " نیازی به اسم نداشت.

فقط یک بسته روی میز مونده بود. بسته ای که به دراز و باریک بود و این یکی واقعا اسم نداشت که باعث شد خوشمزه بازی مهمونا گل کنه و هر کی ادعا کنه از طرف اونه و قابل نداره!

بسته‌ای که داخلش یک آذرخش قدیمی بود.

- این که... جاروی خودمه!

تدی خندید و از زیر میز کادوها, نیمبوس کهنه‌ی باباشو در آورد.

- ورزشگاه که داریم, توپ و جارو و آدم کافی هم که داریم. یه بازی دیگه؟

چشمای جیمز برق زدن و بدون اینکه جواب بده, درست مثل اینکه آذرخش رمزتاز باشه, به فاصله ی یک پلک زدن از روی زمین غیب شد و وسط آسمون ظاهر شد.

مهمون‌ها که انگار منتظر بودند, از توی ساک و کنار دیوار و زیر میز جاروهاشون رو برداشتند و خیلی زود دو تیم تشنه ی بازی آسمون ورزشگاه کیو.سی. ارزشی رو پر کرد.

تدی برادرش رو تماشا کرد که موهاش رو باد بیشتر از قبل بهم می‌ریخت, زیر لب گفت: دم همتون گرم که اومدین.
و بعد بقیه توپ‌ها را رها کرد (یه بلاجر از قبل تو زمین بود!).



مهمونی تازه شروع شده بود.


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ۲۳:۴۸:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۹:۰۴ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#49

کوینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
كوين مي دونست كه يه بار كادو داده! كوين مي دونست كه بوق بازيه كه دو تا رول بزنه! ولي...

نميشه كه آريانا قبل از كوين اومده باشه، نقاشي هم آورده باشه، ولي كوين فقط يه نقاشي خياليِ داخل رولي آورده باشه!

واسه همين كوين بدو بدو رفت و هرچي نات و سيكل ته جيب يوآن يافت مي شد (گاليون نداشت بنده خدا!) جمع كرد و رفت از همون مغازه هه كه اول ديده بود يه «لپ تاپ نفاق انگيز» خريد و آورد!

زيرشم هيچي ننوشت، نوشتني هاشو قبلاً نوشته بود!


~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.