هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰:۴۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۶:۱۲:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
تصویر کوچک شده


بلاتریکس با دست به پیشونیش کوبید. همه مرگخوارا داغون شده بودن. همه به جز...
- تو! بیا اینجا ببینم.
- ن... نمیتونم بلا.
- چرا نمیتونی؟
- اینو ببین! بخاطر این.

بلاتریکس به جایی که رکسان اشاره می کرد نگاه کرد، ولی چیزی ندید. با حالت پوکر به سمت جایی که قرار بود رکسان باشه نگاه کرد، ولی رکسانی اونجا نبود.

- از توی موهای من بیا بیرون!
- اهم... گیر کردم بلا.

شاید رکسان می تونست از توی ترک دیوار بیرون بیاد، یا از توی لیوان، ولی خروج از جنگل موهای بلاتریکس که به مراتب حاصلخیز تر از جنگلهای آمازون بود، امری غیر ممکن بود! و تلاشهای بلاتریکس و رکسان، کاملا بی فایده بود.
- بیخیال. تو سعی کن اون تو رو یه کم مرتب کنی. بقیتون بیاین یه فکری بکنیم از اینجا بریم بیرون.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۱:۵۶:۲۸
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۱:۵۸:۱۷

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲:۲۲ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 194
آفلاین
مرگخواران عقب رفتند و به جلو دویدند؛ اما همگی به عقب پرتاب شدند و بلاتریکس شروع کرد به داد و بیداد کردن سر هکتور:
_حالا چه شد؟ به خاطر نقشه ی احمقانه تو داغون شدیم!
_ولی...
_کروشیو!

مثل همیشه بلاتریکس از خود کوچکترین رحمی نشان نداد. این بار هکتور دوباره پیشنهاد داد:
_به نظر شما یک ذره از این معجون ضعیف کننده بهش بدهم؟
_اگر اثر نکرد به لرد میگویم اواداکدورایی نثارت کند!

هکتور با چهره ای لرزان جلو رفت تا معجون را به دامبل بات بدهد؛ اما دامبل بات دهانش را بسته بود و به او خیره شده بود. هکتور به سوی بلاتریکس برگشت و گفت:
_اصلا من این کار را نمیکنم! مظلوم گیر اوردید؟
_کروشیو!

هکتور دیگر داشت از درد کروشیو های پی در پی کروشیو های بلاتریکس دیوانه میشد؛ پس مجبور شد جلو برود و پس از این که یک ایمپریو نثار دامبل بات کرد، معجون را به زور به او خوراند. معجون اثر کرد و دامبل بات تلپی افتاد پایین؛ اما پشت در تعدادی مرگخوار له شده بودند که به زور روی پای خودشان ایستاده بودند:

_چی شده؟ پس کجاست این دامبلدور؟
_محفلی ها زدند نابودمان کردند!

بلاتریکس که عصبانی شده بود، تصمیم گرفت با مرگخواران دیگر بنشینند و نقشه ای بکشند. اما نقشه کشیدن با کمک مرگخواران نابود شده کار اسانی نبود...




ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۲۱:۱۸:۱۹

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳:۰۹ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- بریم بیاریمش!
- بریم!

مرگخوارا به سرعت به سمت در دویدن و تا رسیدن، دیدن دامبل بات، توی چارچوب در ایستاده و با دست و پاهاش، راه ورود و خروج رو سد کرده. مرگخوارا نفس راحتی کشیدن و اومدن به نقشه قبلیشون، که رفتن به دنبال دامبلدور اصلی بود، برسن که...

- نمیذارم!
- بذار بریم بچه! کلی کار داریم!
- نمیخوام!

رد شدن از دامبل بات، به ظاهر کار ساده ای میومد، ولی در عمل، خیلی سخت تر بود.

- خب، حالا چیکار کنیم؟
- من میگم بریم عقب، بدوییم، بزنیم بهش!
- نه هکتور، نه، بذار فکر کنیم!

بلاتریکس اینو گفت و کروشیویی نثار هکتور کرد. بعد نشست و فکر کرد و فکر کرد...
- یه فکر عالی دارم! یکی یکی بریم عقب، بدوییم جلو، محکم بزنیم بهش!

ولی وقتی همه مرگخوارا، یکی یکی این کار رو کردن و جواب نداد، مجبور شدن به راه دیگه ای متوسل شن.

- من میگم همه با هم بریم عقب بزنیم بهش!

بلاتریکس، ایندفعه رودولف رو برداشت و محکم کوبید توی سر هکتور.
- میگم بذار فکر کنم، هی ویبره میاد وسط!

و دوباره نشست و فکر کرد و فکر کرد...
- یه فکر عالی دیگه! همــگی با هم بریم عقب، بدوییم جلو و با هم، محکم بزنیم بهش!



ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۱:۵۷:۴۲

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱:۳۹ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 194
آفلاین
مرگخواران دیگر بیخیال دامبل بات شده بودند.دو تا از انها شروع به خوردن نوشیدنی های کره ایشان کرده بودند.بقیه انها هم سخت گرم گفت و گو بودند.دامبل بات این مدت داشت سریع سریع چیزی میبافت.یکی از مرگخواران که حواسش به او بود،گفت:

_داری چی میبافی؟
_پشمک میبافم.باحال نیست؟

ان مرگخوار فهمید که دامبل بات هنوز قابل اعتماد نیست؛پس رو به مرگخواران دیگر کرد و گفت:

_توجه کنید دوستان!دامبل بات هنوز باید یک ذره از اون معجون بخوره!پس بیاید یکذره دیگر هم بهش بدیم.
_اما دیگر از ان معجون نداریم.فعلا باید بریم مواد اولیه شو تهیه کنیم.پس من 5 نفرو میفرستم تا برن مغز خرگوش،پر ققنوس،قلب کلاغ و گوش روباه پیدا کنند.

پس ان پنج نفر راهی شدند تا مواد مورد نیاز را بیاورند.بقیه هم داشتند طرز تهیه معجون را میخواندند.عجیب بود که در طول این مدت دامبل بات مانند عروسک نشسته بود و کوچکترین تکانی نمیخورد.تا اینکه ان پنج نفر برگشتند و مواد را به معجونساز دادند.معجون در عرض10دقیقه اماده شد.اما تا رفتند معجون را به دامبل بات بدهند...

_ای وای بر من!این داشته عروسک خودشو درست میکرده!فرار کرده!
_نه!یک رور نمیشه بدون دردسر زندگی کنیم؟

معجون از دست معجونساز افتاد.وحشتناک ترین کابوس مرگخواران به واقعیت پیوسته بود.بوی شدید دردسر به مشامشان می خورد...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۲:۳۵:۰۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۲:۳۵:۰۶

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹:۱۲ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 126
آفلاین
خلاصه: مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه. با سختی و مشقت زیاد مرگخواران دامبلدور رباتی را تا اتاق دامبلدور اصلی آورده بودند و حالا وقتش بود تا دامبلدور اصلی سر به نیست شود تا ماموریت انجام شود اما...


-میگما خوب شد دامبلدور اینجا نیست. بهتره بریم دنبالش. "دو تا دامبلدور" نقشه هامون رو خراب میکنه.
-اول باید از شر این ربات خلاص شیم.
-منم باهاتون میام.

این آخری را ربات گفت و خودش را بغل آرسینوس انداخت. آرسینوس هم که تحمل وزن ربات را نداشت شانه خالی کرد و ربات با سر به زمین خورد.

-عــــــآ.
-هیش هیش ساکت باش ربات.
-نمیشه. منو باید با خودتون ببرید.


ربات هیچ جوره راضی نمیشد تنها بماند و مرگخواران هم عجله داشتند. حتی وقتی به سمت در خروجی اتاق رفتند. دامبل بات جلو در پرید و داد زد:

-مرگ من اصلا راه نداره بذارم برید.

بلاتریکس آماده شد تا بزند سر و سی پی یوی ربات را منهدم کند. اما توسط آستوریا متوقف شد.
-صبر کن بلا. فعلا بهش احتیاج داریم.
- پس میگی چیکار کنیم؟

و موهایش را افشون تر کرد.

مرگخواران به هم نگاه کردند و هر کس دنبال فکر و ایده ای بود.
-نظرتون چیه دو گروه شیم. یکی دو نفرمون اینجا بمونن و دامبل باتو راضی کنن همینجا بمونه. بقیه هم بریم دنبال ربودن دامبلدور اصلی.

به نظر راه حل منطقی بود.




تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴:۲۷ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۳:۳۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 194
آفلاین
خواران دیگر کلافه شده بودند.دامبل بات لحظه به لحظه بیشتر روی مغز مرگخواران میپرید تا اینکه بالاخره یکی از ان ها گفت:
_رقیبش نمیشیم!لحظه به لحظه داره بدتر میشه!اه!
مرگخوار دیگری نیز گفت:من چند قطره معجون دانش دارم.اگه میخواهید من میتونم یه ذره بهش بدم.
مرگخواران هر چه فکر کردند،راهی به ذهنشان نرسید.دوباره تلاش کردند،هیچ چیز به ذهنشان نرسید.در اخر یکی از مرگخواران بر اثر فکر زیاد،مغزش به بیرون پاشید،دیگر مرگخواران چاره ای بجز معجون حقیقت ندیدند؛پس به ان مرگخوارگفتند که همان معجون را به دامبل بات بخوراند،اما...
_فکر کردین من این سم رو بدون قرص برتی بات مینوشم؟سریع برایم قرص برتی بات با طعم هیچ چیز بیاورید!
_بفرما.این هم از قرص برتی بات.حالا چه مشکلی داری؟
_خب،حالا از کجا مطمءن بشم که این سمی که میخواهید بهم بدید،معجون نیست؟یا حتی این قرص های برتی بات با طعم هیچ چیز شیرینی نیستند؟
دوباره از پشت صدای پکیدن چیزی امد و مغز یک مرگخوار دیگر هم منفجر شده بود.
_بیچاره.تازه اول مرگش بود.زیاد مرگ نکرده بود،اخرشم زنده شد.
_اینا رو بگیر بخور اون رو ول بکن.
_نه،بیاین بریم برایش جشن بگیریم!گناه داره!
_اهههههه!بگیر بخور!
اوضاع برای مرگخواران به اوج وخامت رسیده بود...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۲۲:۲۸:۴۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۲۲:۵۵:۱۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۴ ۱۸:۵۱:۴۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۵۸ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- دامبل بات، ببین...
-
- ببین...
-
- تو باید...
-
- دامبل!
-

دامبل بات، رسما دچار بحران هویت شده بود. مشکل دیر فهمی داشت، مشکل نفهمی هم بهش اضافه شده بود، الانم مشکل بحران هویت بهش اضافه شده بود.

- من دامبل بات نیستم، لیکتور جیدمورتم!
- کی هستی؟
- وینسنز گوارد!
- چی؟
- آستوراکو ویزلیانر!
- کجا...
- مدرسان شریف!

هر ثانیه مشکلات مرگخوارا بیشتر میشد. الان خیلی بیشتر به یه راه چاره نیاز داشتن.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
پاق...

اینبار محفلی ها ناپدید شدن، و مرگخوار ها و دورا رو اینجوری گذاشتن.

پاق...

دوباره محفلی ها ظاهر شدن.
_ کی داره اینکارو میکنه؟ ... لایتینا اون منوی محفل رو بده من.

پاق...

اینبار محفلی ها به دست آستوریا ناپدید شدن و همه می دونستن که دیگه ظاهر نمی شن چون کسی جرأت نداشت که منوی محفل رو از توی جیب آستوریا برداره. پس برگشتن سر کار خودشون که فهموندن کار ها به دامبل بات بود.
_ ببین دامبل بات اینجا میشینی به هیچی هم دست نمی زنی. وقتی هم که کله ز... چیزه ... هری پاتر اومد همه ی اتفاقات جلوی در رو انکار می کنی. حله؟
_ یه بار دیگه بگو فرزندم.
_ آستوریا:
_ معجون فهموندن به دامبل بات بدم؟
_ نه هکتور، نه.
_ برین کنار کار خودمه. کجاس اون کابل من؟

مرگخوار ها راه رو برای آرسینوس که عینک به چشم جلو میومد باز کردن و در سکوت نظاره گر شدن.
_ چیکار میخوای بکنی آرسینوس؟
_ برش گردونم به تنظیمات کارخونه.

ملت مرگخوار: نهههههههه
_ میدونی چقدر واسه ی وارد کردن اطلاعات ساخت معجون زمان صرف کردم؟
_و همینطور آموزش زیر آب زنی.
_ چه کابل هایی به فنا رفتن سر این موضوع.

آرسینوس: باشه بابا ، اصلا منو بگو میخواستم یه کاری بکنم.

ملت مرگخوار و همینطور دورا که حاضر نبود سوژه رو ول کنه ، با یه شیرجه درست و حسابی تو فکر فرو رفتن تا شاید یه راهی برای فهموندن حرف هاشون به دامبل بات پیدا کنن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۴۰ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
دامبل بات کمی خسته شده بود؛ دنبال اطراف میگشت تا سوژه مناسبی برای درهم و برهم کردن اوضاع بیابد...

- دورا، آملیا گفت لباسای بنفش که میپوشی، عین بادمجون میشی!
- هه
- چيه؟
- زارت!
-

دامبل بات متوجه نميشد این کلاس گذاشتن دورا به چه دلیل است...
- چون میتونم ذهنتو بخونم!
- چطوري ذهن ربات رو میخونی؟
- نميدونم.

در پی جمع و جور شدن دورا و درآوردن عینکش، دامبل بات از اینکه میدید نتوانسته بلوا به پا کند، قهرش گرفت.
- قهرم!
- هوی، دزد!

ربات به سمت لیسا برگشت. سعی داشت گارد مظلومانه بگیرد، اما این در آپشن هايش نبود.
- من؟ دزد؟ چرا؟!
- هم قهرمو دزدیدی، هم ایموجی مو! قهرم!
- خودت با کابل زدی بهم!
- اوه! راستی!

کمی آنطرف تر، کنار میز دامبلدور

- این چيه؟ یکی از اينا دست لرد هم هست! منم يه کوچیکترشو دارم...

جسم مربعی عجیب و غریبی از روی میز برداشت. کمی زیاد به فکرش فشار آورد... و فشار آورد... و فشار آورد...
- آها! از اوناست که روشون تخم مرغ می پزی! حالا چجوری میپزن؟ باید اينو فشار بدی...

دستش را روی دکمه ای فشار داد و...

با صدای پاق بلندی، همه محفلی ها در اتاق ظاهر شدند!

- مرگخوارا؟! تو دفتر دامبلدور؟
- بیاین بریم شکنجه شون بدیم!
- ستاره ها میپرسن ما چجوری اومديم اینجا؟!

هیچکس نمیدانست محفلی ها چطور به دفتر دامبلدور آمدند، حتی لایتینا که کنار میز دامبلدور، مشغول ور رفتن با منوی محفل بود.
- این یکی دکمه چیکار میکنه؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
- اوه اوه این دیگه چیه بابا! یعنی هممون باید سوار این کاسه کوچولو بشیم؟
- معجون کوچک کننده بدم ؟
- برو بابا.
- خب اشکال نداره. فک کنم باید به زور خودمونو جا کنیم.
دورا گفت :
- خب اصلا شما مرگخوارا دیگه اونجا چیکار دارین؟ دامبلدور خودش میره دیگه. یا اگه هم میخواین برین ، گروهی برین.
- نه نه ممکنه کله زخمی به هوش بیاد و ما رو اینجا ببینه.
و این گونه بود که سوتی دوم داده شد و مرگخوارا مجبور شدن قضیه رو به دورا لو بدن.
- یعنی شما دارین همه رو گول میزنین؟ باید برم به همه بگم.
- نه نه قول میدم اگه به کسی نگی قاچاقی مرگخوارت کنیم.
- واقعا ؟
- چرا که نه ؟
- جووووووووووون.
مرگخوارا مجبور بودن واقعیت رو قبول کنن بعدش  روی سر و کول همدیگه نشستن و  در پله گردان دفتر دامبلدور ایستادند.
پله گردان مانند آسانسوری با موزیک دلنشین به سمت بالا حرکت کرد.
هکتور با خود موزیک را تکرار میکرد.
-لا لا ها ها نا نا با ،لالا ها ها نا نا با.
- هوی ! جو نگیرتت رسیدیم.
مرگخواران از دیدن چیز هایی که در دفتر دامبلدور بود تعجب کردند.
- بچه ها بچه ها چه ققنوس باحالی اونجاست !
- معجون تغییر رنگ ققنوس بدم ؟
- چقدر کتاب ! فکر نمیکردم دامبلدور اینقدر بیکاره. صبر کنم ببینم 《 هرگز خروس نباشید - چگونه پدر خوبی باشیم - جک های بی مزه 》آخه اینا چه کتاب هایی اند دیگه .
آستوریا با خشم گفت :
- اه. یادتون رفته چرا اینجایید ؟ ببین دامبل بات ،همین جا بمون به هیچی هم دست نزن. وقتی کله زخمی اومد همه چیز که جلوی در اتفاق افتاد رو تکذیب کن. ما هم باید دامبل واقعی رو برسونیم به ارباب.
دامبل بات :
- جان بله؟
- معجون فهمیدن بدم ؟
- بده بده.





تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.