هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۴۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۱۴:۴۸ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
خلاصه :

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.

.................

فنریر موهایش را فر و سفید کرد و کاملا به شکل پشم در آورد. سعی کرد حالت معصومانه ای به نگاهش بدهد. دمش را هم گرد کرد و به طرف گله گوسفندان رفت و تحقیر آمیزترین صدای زندگی اش را تولید کرد.
-بععععع!

گوسفند ها برای یک ثانیه دست از خوردن علف برداشتند و برگشتند که ببینند این چه گوسفندیست که "بععع" ای به این نامتوازنی تولید کرده.

و با گوسفندی بسیار زشت و پوزه دراز مواجه شدند.

-الان وقت بع کردنه؟
-همین بود مادربزرگ شنل قرمزی رو خورد و ما رو مضحکه همه کرد.
-همینا رو باید گرفت و کله پاچه کرد...چه نگاه ابلهانه ای داره!
-چته؟...چرا می نگری؟ بچر خب!

فنریر باید می چرید. باید به گوسفندان نزدیک می شد و در فرصت مناسبی یکی از آن ها را از گله دور می کرد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۵۰:۵۹ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
-پس این فنر کجا مونده؟
-ضعف کردم.

مرگخواران برای اولین بار بود که گرسنگی می کشیدند و نقشه های زیادی که کشیده بودند آستانه تحملشان را پایین تر هم آورده بود.
-رز، تو یه گیاهی مگه نه؟
-
-میوه نداری؟

-کراب، این بوی توت فرنگی از چی میاد؟
-اون ماتیکه، دس نزن.

درحالی که گرسنگی مرگخواران را همانند انسانهای عصر حجر به جان هم انداخته بود، فنریر خودش را به یک دیوار گچی می سابید و پشم های سفید شده اش را فر می داد.
-هدف وسیله رو توجیه میکنه. برو که رفتیم.


choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۳۸ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
بیرون مسواک نبود!
پس فنریر به سوی خانه رفت تا دندان هایش را مسواک کند ...
اما آیا خانه ای هم وجود داشت؟
مگر لرد سیاه آن ها را بیرون نکرده بود؟
اما از آن گذشته مگه فنریر مسواک میزد؟
فنریر حتی مسواک هم نداشت!
کمی با خود که فکر کرد متوجه شد که همه جا مورد ظلم واقع‌شده!
اربابش تمام دستور های سخت را به او می داد.
صبح ها گابریل با وایتکس تمیزش میکرد که باعث میشد پشم هایش رنگ و رو رفته شوند!
مرگخواران دیگر ، او را مورد تمسخر قرار میدادند و در تمام ماموریت ها اورا پیشگام می کردند.
حتی بچه ی رابستن هم او را اذیت میکرد.
هزار بلا سرش می آمد و در آخر توسط لرد سیاه تنبیه میشد ؛فنریر حتی خواب راحتی نداشت چون شب ها دیانا از او بجای تخت استفاده میکرد و چنگش میزد!
اما فنریر که شکایتی نداشت ، داشت؟
پس این فکر هارا دور ریخته و شروع به کشیدن نقشه ی جدید برای گرفتن بره کرد تا به مرگخواران نشان دهد با عرضه است.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۱۰ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۱:۳۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
-آیی کمرم!

گوسفند به فنریر گفت:
-بع! کمرت! چی شدع؟!

فنریر کمرش را چسبید و گفت:
-کمرم داره خورد میشه ببعی! بیا خودت برو تو دهنم!

گوسفند بع بع کنان گفت:
-بع بع... نه... بع بع... نه!تصویر کوچک شده

-آهنگ میزنی واسم؟ خب همین جوری بیا برو تو دهنم!

فنریر دهنش رو باز کرد و گوسفند به دهان فنریر نگاه کرد و گفت:
-نچ نچ نچ! برو دندونای خودتو مسواک بزنع؛ بعدا بیا منو بخور.

فنریر هنوز کمرش خم بود؛ اما شروع کرد به راه رفتن. به گوسفند گفت:
-باشه! میرم مسواک بزنم بیام. تو همین منتظرم بمون!
-خا باشع! تو برو منم میرم موهامو شونه کنم! بع بع!

فنریر هم برای گوسفند دست تکان داد و گفت:
-بع بع!

و بیرون رفت تا دندان هایش را مسواک بزند.


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۵۶ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۳:۱۷
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 140
آفلاین
- گوسی؟
- بععععله؟
- نیست بالاتر از سیاهی رنگ.
-
- گر خوش آواز بودی و... ام...

انگار فنریر درست نفهمیده بود چجوری باید گول بزنه. ولی از اونجایی که زیر بار نگاه مرگخواران سابق درحال کمر خم کردن بود، مجبور شد ادامه بده.
- گوسی؟
- بععععله؟
- میتونی یه دهن بخونی، ببینیم اصلا میتونی بخونی یا نه؟
-
- عه... چیزه... تا الان آواز زنده گوسفند شنیده بودین بچه ها؟
-

نه، اینجوری نمیشد. دیگه کمرش نمیتونست در مقابل نگاهای مرگخوارا تاب بیاره. مجبور شد فکر دیگه ای بکنه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۲۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
فنریر خیلی سریع قانع شد که گرگ سریع و خشنی است و قادر به شکار کردن میباشد.
برای همین کمین کرد و منتظر فرصت مناسب شد.
فرصتی که پیش نیامد!
چون فنر در واقع نه سریع بود و نه خشن.

برای همین از در دیگری وارد شد.
-گوسفند؟...گوسی؟

گوسفندی که داشت با خونسردی پشم هایش را شانه میکرد جواب داد:
-بله؟

-میشه کمی بیای نزدیک تر؟ تا اونجا نمیتونم بپرم!

گوسفند پوزخندی زد.
-معلومه که میشه. صبر کن الان میام.

و پایش را کمی به طرف فنریر گرفت و فوری عقب کشید و قهقهه زد.

فنریر تحقیر شده بود.
در حال تحقیر، مغزش به کار افتاد. یاد داستان روباه و کلاغ و پنیر افتاد. شاید میتوانست گوسفند را گول بزند!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹:۵۹ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۹:۲۷
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4755
آفلاین
مرگخوارهای غارنشین!
شاید تجربه‌ای جدید و هیجان‌انگیز به نظر میومد، اما حتی تصور دوری از تختای گرم و نرمشون و رو آوردن به چنین زندگی‌ای لرزه بر بدنشون می‌نداخت. چی شد که به این روز افتادن؟

اما قبل از همه اول باید زنده می‌موندن. و زنده موندنشون در حال حاضر به گوسفندایی وابسته بود که بع‌بع‌کنان به ریششون می‌خندیدن!

- فنر خجالت بکش. تو مگه گرگ نیستی؟ چطور نمی‌تونی چهارتا گوسفند شکار کنی پس؟

فنریر سعی می‌کنه خیلی خودشو دست بالا نشون بده.
- چون یه عمر ماگل و محفلی شکار کردم خب. آدم! من به کوچیک راضی نیستم. اصن دست و دلم نمی‌ره به گوسفند کفایت کنم.

قرار بود مرگخوارا تحت تاثیر قرار بگیرن و حق رو به فنریر بدن و بیخیال این ناتوانیش واسه شکار گوسفند بشن، اما گویا بخت با فنریر یار نبود.

- خب که چی؟ یعنی می‌خوای بگی عرضه گوسفند شکار کردن نداری؟!
- گرگای مشنگ از پس گوسفندا برمیان، تو یه گرگ جادویی هستی و نمی‌تونی؟
- زودباش فنر. اونو شکار کن ببینم.

فنریر که از همه طرف مورد هجوم قرار گرفته بود به گوسفندی که مرگخوارا بهش اشاره کرده بودن زل می‌زنه.
- همه چی درست می‌شه. من می‌تونم.




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۲ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۷:۴۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
_گرگم و گله میبرم.
_بعععع چوپونمونو خوردی متاستفانه ولی برای ایجاد قافیه... چوپون دارم نمیذارم.

فنریر لبخند دندان نمایی به گوسفندان زد تا دندان های تیزش را به گوسفندان نشان دهد.
_دندون من تیز تره.

گوسفند در حال قر دادن گفت:
_دنبه من لذیذ تره.
_خونه خاله ارباب کدوم وره؟
_از اینوره و از اونوره!

فنریر متوجه نمیشد گوسفندان آدرس خانه ریدل را از کجا فهمیده بودند! ولی به هر حال این موضوع الان چندان اهمیت نداشت.

ناگهان مرگخوارها به سرعت به دنبال گوسفندان دویدند، گوسفندان نیز با خونسردی شروع به فرار کردند. گوسفندان می دویدند و مرگخواران هم دنبالشان می دویدند. گوسفندان همچنان می دویدند و مرگخواران هم همچنان خسته و رنجور دنبالشان می دویدند.
گوسفندان می دویدند و مرگخواران ... مرگخواران خسته شده بودند؛ دیگر نمی دویدند!

گرسنه و فلک زده روی چمن زار ها ولو شدند. گوسفندان هم تا توانستند به ریششان خندیدند.
_بعععع اون گرگ خونگیه رو... فکر کرده بود میتونه مارو بخوره.
_اون قمه کشه رو چی میگی؟ بعععع... وسط تعقیب و گریز فکر کرده بود خیلی زرنگه!داشت بهم میگفت چه گوسفند باکمالاتی هستم بعععع... میخواست منه گوسفندو خر کنه بع بع!

مرگخواران مدت ها بود که در خانه ریدل خورده و خوابیده بودند. مروپ گانت با غذاهای گرم و مراقبت هایش آنها را نازک نارنجی بار آورده بود. حالا باید یاد میگرفتند چگونه مانند انسان های اولیه در غار ها زندگی کنند، به شکار بروند و آتش بیفروزند! شاید آنها باید با برگ درختان برای خودشان لباس و کلاه می ساختند و تبدیل به مرگخواران غار نشین می شدند!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۰۱ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۷:۵۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
قطره ای از آب دهان فنریر روی زمین چکید و لحظه ای بعد...

-چی شد؟!
-چرا موقع غذا خوردن چشماتو می بندی فنر؟

فنریر با گوشه ناخنش، بین دندان‌هایش را تمیز کرد. سپس با آرامشی وصف نشدنی، پلک‌هایش را از هم گشود.
اما اولین چیزی که دید، فرفری بود!
-این که اینجاست... منم می‌خواستم بخورمش... وقتی اینجاست و داره نگاهم می‌کنه یعنی نخوردمش... پس این احساس سیری کاذب چیه؟

بلاتریکس که علاقه ای به استشمام بوی فنریر نداشت، از راه دور کروشیویی برایش فرستاد.
-چوپان رو خوردی!

گرسنگی به کراب فشار آورده بود. چیزی نمانده بود که پوستش خراب شود و زیر چشم هایش گود بیفتد. این اصلا چیزی نبود که باب میل کراب باشد!
برای همین کرم دور چشم را از کیفش بیرون آورد و مشغول ماساژ اطراف پلک هایش شد.
-خب الان که چوپان داره هضم میشه، کی می‌خواد ما رو ببره پیش اربابش تا ازش یه حیوون بگیریم و بخوریم؟ تلف می‌شیم اینجا!

و فورا جهت جلوگیری از پخش شدن ریملش، اشک هایش را پاک کرد.

بقیه مثل او فکر نمی کردند. دست کم بعضی ها!
سو نگاهی به چهره‌ی غم زده و بعضا خشمگین مرگخواران انداخت و به حال آی کیو هایی که تا پیش از این اطراف لرد سیاه بودند، افسوس خورد.
-ما قبلش می خواستیم چه غذایی بخوریم؟

همه با هم فریاد زدند:
-گوسفند!
-بعد چی شد که نشد؟
-چوپان نذاشت!
-الان چوپان کجاست؟
-تو معده‌ی فنر!

در عرض چند ثانیه، سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شد.
لبخند های شیطانی به آهستگی روی لب ها پدیدار شدند.
نگاه ها به گله‌ی گوسفند ها دوخته شد.
و ناگهان...

کمتر از یک دقیقه بعد، مرگخواران به دنبال گوسفندها، به این سو و آن سو می دویدند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۱۴ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست: میزان سیاهی مرگخوارها در بازرسی وزارتخانه تایید نشده و لرد سیاه همه آن‌ها را اخراج کرده است. مرگخوارها که گرسنه شده‌اند تصمیم می‌گیرند رهگذری را خفت کنند. به یک چوپان می‌رسند. چوپان پیشنهاد می‌دهد بلاتریکس با او نزد اربابش برود تا از او گوسفندی برای خوردن بگیرند. مرگخوارها احتمال می‌دهند این یک نقشه باشد!

تصویر کوچک شده


رز ریشه‌اش را به نشانه مخالفت بالا گرفت اما اختلاف قدی که با بلاتریکس داشت، باعث شد او متوجه نشود و پس از گیر کردن به ریشه، نقش زمین شود. فرفری که در حین سقوط بلا از بغل او بیرون جهیده بود، دوان دوان به سمت چوپانش رفت و در آغوش او جای گرفت.

- جیگر؟ تو که گفتی این از صاحابش فراریه! پس چرا همچین شد؟
- زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!

بلا از زمین بلند شد و در حالی که با یک دست خاک ردایش را می‌تکاند و با دست دیگر چمن‌ها را به نیت یافتن چوبدستیش کنار می‌زد، فریادهای بی‌فایده‌ی »کروشیو» سر می‌داد.

- برای من زیرپا می‌ندازی؟
- نه بلا! من فقط می‌خواستم بگم بهتره این کارو نکنیم. به هر حال شاید اون گوسفند سالم نباشه. آیا می‌دانستید ریشه عموم بیماری‌های لاعلاج نوظهور در ارتباط ...

پیش از آن که رز اطلاعات پزشکی‌اش را به طور کامل ارائه کند، چوپان پیشنهادی مطرح کرد.

- فرفری رو نخورین ... به جاش من حاضرم ببرمتون پیش اربابم. اون وقت شاید بتونید ازش یه گوسفند یا حتا یه حیوون خوشمزه تر بگیرین.

لحظه‌ای چشم تمام مرگخواران برق زد. خودشان را در قصر تصرف شده‌ی ارباب چوپان تصور کردند، رودولف راسته‌ی گرازی را روی قمه‌اش به سیخ کشیده و هوریس به شکل قلابی درآمده و از استخر ماهی می‌گرفت. مورفین تمام مزرعه‌ی قصر را زیر کشت خشخاش و شاهدانه برده بود و کراب یک گل نوشکفته را کنده و روی موهایش گذاشته بود.

- پیشنهاد خوبیه. بریم.

- همتون با هم که نمی‌شه! یه دفعه به جون خودم یا اربابم سوء قصد می‌کنید. اگر می‌خواین بهتون اعتماد کنم و ببرمتون پیش اربابم باید فقط یک نفر بیاد.

چوپان نمی‌دانست مرگخواران با مراسم داوطلب شدن مشکل دیرینه دارند ... اما خیلی زود این موضوع را دریافت.

- بابا دعوا نکنید ... خودم می‌گم. خانوم شما! شما نه ... شما که موهای فرفری داری.

- دیدین؟ دیدین درست ترجمه کردم؟ این چوپانه مشکل داره .. نه فقط گوسفندگرا، بلکه فرفری گراس.

- از اولم حس کرده بودم یه جوری نگام می‌کنه.

- بهتره قیدشو بزنیم بریم دنبال یه رهگذر دیگه بگردیم.

چوپان که از رفتار مرگخوارها سر در نیاورده بود ترجیح داد ذهنش را درگیر نکند و راضی از این که رهایش کرده‌اند، راهش را بگیرد و برود. در میان مرگخواران اما آرسینوس احساس عذاب وجدان شدیدی داشت! او تمام این دروغ‌ها را فقط به خاطر وجترین شدنش سر هم کرده بود. درست در همان لحظه، که از گرایش جدیدی که باعث این همه دردسر شده بود پشیمان شد و به شخصیتی بسیار گوشتخوار تغییر هویت داد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.