هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵:۲۶ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۵:۴۲ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 11
آفلاین
فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات

گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج

موضوع: جاری کردن خطبه عقد

با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.

همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف می‌باشند.

نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۰۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۰:۵۰
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1131
آفلاین
فرستنده: رودولف لسترنج
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدل‌ها، دکه‌ی اول، تک زنگ!

گیرنده: مرلین کبیر
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!



با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای من‌درآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را می‌توان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا می‌شود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.

پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.

رونوشت: به همه!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۲۶ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۲:۰۸
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 152
آفلاین
از طرف: ربکا لاک‌وود
به: روحم


سلام... خوبی؟
خب، خوب نیستی... معلومه. از زخمی شدنت معلومه. میدونم که نمیتونم درکت کنم. سخته برام. من یه جسمم و تو یه روح. یه چیزی که تا ابد میمونه ولی جسم... خب اون میره. ولی تنها چیزی که برام مهمه، اینه که تو زخمی نباشی.
یه روح زخمی هیچ وقت نمیتونه یه جسم سالم داشته باشه.
دلم میسوزه... هم برای تو، هم برای خودم. چون نه من میتونم اون زخم های عمیقتو درک کنم... و نه تو میتونی جسمی که یه مغز عذاب دهنده داره رو درک کنی. این جسم نباید یه مغزی داشته باشه، که هرچی خاطره بده رو وقتی گریه میکنی به یادت بیاره. ولی من دارمش. این مغز خراب رو دارم. نمیدونم چقدر جدی دارم باهات حرف میزنم، ولی دلم میخواد این جدیت رو به خاطر خودتم که شده ببخشی. بعد از زخمایی که قلبم خورد، دیگه نه میتونم تو رو درست کنم و نه میتونم جسم خودمو درست کنم.
سخته دیگه، بدون سلامت تو، منم سالم نیستم. از صورت رنگ پریده‌ام معلوم نیست؟ دیگه رنگی به صورتم نمونده که بشه بهش گفت "صورت"! خیلی بده. درکم نمیکنی که هیچ، تصورمم نمیتونی بکنی تو اون حال. کسی غیر از اونم درکم نمیکرد. اونم رفت. خیلی دوست خوبی بود. ای کاش میموند. ولی حیف که خیلی وقته رفته و من... دیگه نمیدونم باید چجوری باهاش حرف بزنم. ای کاش همون اوایل دیدنش، ازش یه چیزی، مثل آدرسی چیزی میخواستم، تا این نامه های روهم رفته رو بهش برسونم. ولی حیف که همه نامه هایی که برای اون نوشتم، فقط تو کشوی میزم مونده. خنده ات نگیره ولی من همیشه به اون خونه ای که قبلا میگفتم اونجا میومده، نامه میدم. یعنی میبینه و هیچی نمیگه؟
دلم میخواد اونجا بیاد و نامه هایی که انداختم رو ببینه. اگه نبینه، یه روزی، یه آدم دیگه ای میاد دیگه. وقتی ببینه، خنده اش میگیره. حتما با خودش میگه:
-چقدر آدم میتونه دیوونه یه دوست باشه که اینجوری رفتار کنه!

ولی من اینو نمیخوام. هیچ وقت نمیخواستم. ای کاش هیچ وقت از این اتفاقا نیوفته... نه واسه من، واسه هیچ کس. رفتن یه دوست، صمیمی ترین دوست، سخت تر از هر چیزیه.
رفتن همه برای بعضیا خوشحالی و برای بعضیا غم میاره...
مثل اینکه برای غم آورد. ای کاش اون نفر، هرگز... هرگز... این اتفاق براشون نمی افتاد...
یکیشون رفت و معلوم نیست بیاد یا نه... فقط به خودش ربط داره و من هیچ خبری ندارم...
دلم میخواست از من... منِ جسم، جدا شی و به اون بگی بیاد. بعد برگرد. برگرد بیا تو همین جسم تا من بتونم اونو ببینم. بیارش. یه جوری بیارش دیگه. برو تو خوابش. یا یه جا نشسته یهو جلوش ظاهر شو و بگو:
-بیا همون جای همیشگی و ربکا رو ببین. نامه هاشو ببین.

ولی خب. اگه تو بری... من چجوری به اون نامه بدم که ممنونم که جوابشونو دادی؟ دلم نمیخواد من برم... دلم نمیخواد اونم رفتن یه دوست رو تحمل کنه. چون اون تحملش نمیکنه، فقط به دوش میکشه. من میشناسمش... اون ناراحت بشه... خیلی بد ناراحت میشه... اون بهترین دوستی بود که تو این دنیای جادوگری یا تو این دنیای سیاه، داشتم... اون بهترین آدمی بود که تو این دنیا دیدم.
ای کاش برگرده روح زخم خودم... ای کاش برگرده...

جسم ناچیزیت/ربکا لاک‌وود


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۷:۵۲
از معدن زیر سایه ی ارباب
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 217
آفلاین
خامه از خودم به هافل!

خلام هافلکم، خوبی هافلکم؟ خونه ی خودتون نون و خنیر و خلخل دلمه ای برای خبحونه می خوری هافلکم؟ من که می خورم. از خلخل دلمه ای های زرد باغچه مون خراقبت میکنی دیگه، نه؟ می دونم که خراقبت کردی، چون تو گورکن خرف گوش کنی هستی.

اما اگه خراقبت نکردی، خیلی از دستت خاراحت می شما. خب، همین الان برو خابپاش رو پر از آب کن و خاغچه رو آب بده، بعدشم خریع یه خقدار خذا برای خلخل دلمه ای های خوچولو بریز تا گشنه نمونن.

من خلان هاگزمیدم و داخل هتل درب و خاغونی اقامت دارم. دلم برای تو و خلخل دلمه ای های زرد و لقمه ی نون و پنیر و خلخل دلمه ی زرد تنگ شده. می دونی اینجا صبحونه چه چیز بدمزه و حال به هم زنی به عنوان خبحونه به خورد آدم می دن؟ خیلک شیک و کیک موزی! خوش به حالت که خقمه ی نون و پنیر و خلخل خلمه ای های زرد می خوری.

خریع بر می گردم پیشت تا با هم از خلخل دلمه ای ها خراقبت کنیم و پیششون خوش بگذرونیم. خمیدوارم شاد و شنگول باشی.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۲۹:۱۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۳۳:۳۵


معدنچی ارباب!

●فقط ارباب●

هافل پاره ی تن منه!



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۸:۴۲ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
از توی یکی از جزایر ذهنم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
نامه از خودم به خودم!

سلام. حالت چطوره؟
میدونم خوب نیستی! من و تو خیلی وقته حالمون خوب نیست.
راستش هدفم از نوشتن این نامه واست، این نیست که بخوام حالتو خوب کنم. کار خودته! فقط میخوام یه چیزایی رو یادت بیارم. شاید بهت کمک کنه.

اون وقتا رو یادته؟ اولش فقط تاریکی بود. تو تاریکی زندگی می‌کردیم. لذت بخش بود. ما رو بلعیده بود ولی بازم حس خوبی داشتیم. بهش عادت نکرده بودیم. واقعا دوستش داشتیم. تا اینکه ما رو پس زد. تفمون کرد. بعدش دیگه نبود. بجاش روشنایی اومد.

دوستش نداشتیم. گریمون گرفت. تاریکی رو می‌خواستیم. ولی اون رفته بود. ولمون کرده بود. ما از جنس خودش بودیم ولی بازم رهامون کرده بود. مجبور بودیم ادامه بدیم.

اون  ‌شب هایی که  به دیدنمون میومد رو یادته؟ تا وقتی روشنایی برگرده چشمامونو نمیبستیم. نمیخوابیدیم. اصلا نمی‌خواستیم این لحظه رو از دست بدیم. ولی روشنایی زود برمی‌گشت و اون رفته بود. بیشتر لحظاتمون رو بدون اون ادامه دادیم. سخت بود. گریه میکردیم، جیغ میزدیم و بازم گریه میکردیم. دیگه داشتیم بزرگ می‌شدیم و اون کم کم فراموشمون میشد.

خوبی هاش و اینکه چه حسی داشتیم بهش، اون حس آرامش و  امنیت لذت بخش، کم کم داشت محو میشد. بعد، یه شب اون اومده بود ولی ما دیگه بیدار نبودیم. بازم جیغ میزدیم، بازم گریه میکردیم ولی نه به خاطر نبودنش، بلکه بخاطر بودنش. باور کرده بودیم بد بودنش رو. اون داشت کم کم نزدیکمون میشد و ما ازش فرار میکردیم. ازش میترسیدیم. اون آروم نزدیک میشد و ما میدوییدیم. اونقدر سریع که حتی خودمونم جا گذاشتیم.

الان دیگه خودمون نیستیم. مثلا خود تو. یه ربات شدی. کاش سرعتت رو کم تر کنی. اون داره نزدیک تر میشه. من حسش میکنم. میتونم آرامشی که باهاش میاد رو حس کنم. اون نمیتونه بد باشه. نه واسه مایی که از جنس خودشیم. از فرار کردن دست بردار. چشماتو ببند و منتظر بمون. فقط کافیه که خودش رو برسونه. اون، تاریکیه. اولش فقط اون بود. آخرش هم فقط اونه که خواهد موند.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۲۱:۴۳:۴۹

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
از:کیگانوس بلک

به:هر کس که مایل است به فرمانروایی برسد


سلام.مردم و بکش.خواستم همینه.دنیا رو از شر مشنگ و مشنگ زاده خلاص کن.دو رگه ها.اونارم نابود کن و بیا باهم به فرمانروایی برسیم.بیا. من و تو میتونیم. بیا با هم عنصر هارو به خدمت خودمون در بیاریم و هاگوارتز رو هم به خدمت خودمون در بیاریم.این خواسته منه.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
از : منی که نمیشناسی!
به: تویی که بیشتر از خودم میشناسمت!

سلام!
امروزم برات می نویسم!
امروزی که دوباره گذشت به لبخندای عجیب روی نقاب عجیب ترم! ا
امروزی که دوباره نه برای این روح و جسم حقیر، که برای روح شفافت زندگی کردم!
امروزی که باز یادم رفت تو خیالام غرق نشم و باز وسط دریای طوفانی خیال نگاهت خفگی رو فهمیدم!
امروزی که آسمون قشنگ تر از دیروز بود ولی تو نبودی که از پشت سرم ، دستمو بگیری و یکی یکی شکل ابرا رو برام ، عشق معنی کنی !
نه !
هرروز من مثل دیروز نیست! من هرروز بیشتر و بیشتر درگیرت میشم! هرروز بیشتر و بیشتر به بودنت فک می کنم و هرروز بیشتر و بیشتر به خودم یادآوری می کنم که تو حتی اسم من رو نمیدونی!
و من
یه مجنون خیال پرور
که دوباره وجود آبی تو شد قبله گاهم!

و دوباره!
شب
منی که آرزو می کنم بیای تو رویام
و تویی که آرزو می کنی کسی که من نیستم بیاد تو رویاهات!


تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!






Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
از: رودولف
به: رفیق قدیمی رودولف

شماره‌ی چهار

هی تو!
آره تو! با خودتم!
تمومش کن! دیگه تمومش کـــــن!
شونصد بار برات نامه فرستادم! ولی هیچوقت... هیـــــچوقت نگفتی که واقعاً... انصافاً... ناموساً... ایل و تباراً... کی هستی؟ تو کی هستی؟ فک می‌کنی کی هستی؟ فک می‌کنی چی هستی؟ که با سنگ صبورت قلب منو شکستی؟
[اضافه شدن گیتار باس به موزیک]
فک می‌کنی زوریه؟ خاطرخواهی پولیه؟ دوس داشتنِ آدما... فک کردی اینجوریه؟ فک کردی اینجوریـــــه؟!
[بسته و خفه‌شدن فضای موزیک]
فک می‌کنی من کیم؟ رودولفکی کوکی‌ام؟ یه قمه‌کشِ آدم‌فروشـ... عه نه چیزه... هوووووف! از بس ازت دورم که یه مدتی میشه رفتم تو فاز آهنگای پاپ ایرانی!
ولش کن. می‌گفتم...

ببین...
من با ساحره‌ها نشستم، درست.
من با فنگ پارتی دارم، درست.
من دست چپ اربابم، درست.
من منوی زوپس دستمه، حتی وقتی که دستم نیس، درست.
من رنگ کاربریم نارنجیه، حتی وقتی که آبیه، درست.
لاکن اینا هیچکدومش باعث آرامش و آسایشم نمیشه!
قیافه‌ی ظاهراً بشاشم رو باور نکن. این یه ماسکه... پُشتش یه قیافه‌ی پکره که تا ابد پژمرده‌س!
لب‌های غنچه‌شده‌م رو باور نکن. همش اداس. واقعیت اینه که روز به روز اوضاعم داره خراب و خراب‌تر میشه. داغون و داغون‌تر میشم. دیگه آخرامه. باور کن آخرامه. الآناس که بشکنم. یه حسی منو اذیت می‌کنه... یه صدایی توی ذهنم بهم میگه هر لحظه ممکنه که زیر این فشارِ مهلک، ساندویچ بشم!
حال کردی؟ نه جون من حال کردی؟ این اصطلاح ساندویچ‌شدن رو همین دیروز یاد گرفتم. خیلی باحاله. بذار یه چند بار دیگه تکرارش کنم، مستفیض شی!

دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم! دارم ساندویچ میشم!

انصافاً حال کردی؟ ینی برو حالشو ببــــــر!

به هر حال...
نمی‌دونم بازم می‌بینمت یا نه؟
ببینم... اصلاً از کجا معلوم که نامه‌های منو می‌خونی؟ اصلاً... اصلاً این جغده کجا میره؟ مقصد اون پُستچی که نامه‌هامو می‌بره، کجاس؟
خونه‌ی تو؟
یا این دستِ لعنتیِ سرنوشت، به نامه‌هامم رحم نمی‌کنه؟
نمی‌دونم...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
دارین = دارلین

از : دارلین ماردن

به : آلتادور مارتینا.

سلام آلتادور. خوبی؟ امیدوارم که سر حال و خوشحال باشی.

من اینجا تو هاگوارتزم و الآن که برات نامه می نویسم مهتاب تو آسمون تاریک می درخشه و ستاره ها سوسو می زنن. هوا گرم و خوبه.
ای کاش تو هم اینجا بودی. خیلی خوش می گذشت پسر. مطمئنم تو هم مثل من می افتادی توی اسلیترین. قبلا که برات تعریف کردم؟ اینجا تو هاگوارتز چهار تا گروه داریم. یکیش اسلیترینه. توش بچه های شر زیاد پیدا می شن. البته با تو خیلی فرق دارن. شر هستن ولی نه زیاد. با این حال عاشق خرابکاری هاشونم. وقتی با گریفیندوریا درگیر می شن و دعوا می کنن خیلی حال می ده. خودم تا حالا چند تا دعوا بین دو گروه راه انداختم. البته بعدش وقتی سر و کله ی آلبوس مدیر مدرسمون پیدا شد مثل همیشه در رفتم. هیچکی هم نفهمید.
اینجا همیشه بین گریفیندوری ها و اسلیترینی ها دعواست. به چشم دشمن به هم نگاه می کنن. دقیقا نمی دونم چرا. گریفیندوری ها قهرمان بازی در می کنن. از این ورم اسلیترینی ها لات بازی می کنن. یعنی فکر می کنن همه ی گروه ها باید زیر دستشون باشن. اصلا یک اوضاع عجیب غریبیه. فکر کنم تنها گروهی که با همه خوبه هافلپافه. ازشون متنفررررم! مثل فرشته های مهربونن.
حالا از این حرفا که بگذریم اینجا استادای خیلی خوبی داریم. من از همه ی درسا بیشتر دفاع در برابر جادوی سیاه دوست دارم. البته بیشتر خود جادوی سیاهو دوست دارم. اما اینجا درس نمی دن. در عوض خود فرانسیک گاهی اوقات بهم یاد می ده. یعنی هر موقع که تنها شدم میاد پیشمو یک چیزایی بهم می گه. مخم سوت می کشه از حرفاش. موندم این همه وردو از کجا یاد گرفته؟
گاهی اوقات جادو های سیاه کوچولویی رو بهم یاد می ده که خیلی جاها به دردم می خورن. مثلا یکبار که با معلم جونور شناسی داشتیم از یکی از ورداش استفاده کردم. معلم جانور شناسیمون یک زنیکه ی پیر خرفته. خیلی حالمو بد می کنه. موقع حرف زدن انگار دهنش پر آبه. سر زبونی هم حرف می زنه همش. دیگه داشت کم کم تو کلاس خوابم می برد که یاد یکی از وردایی که فرانسیک یادم داده بود افتادم. سریع از جا پریدم و خواب از سرم پرید. سر چوبدستیمو آروم گرفتم سمت معلمو ورد رو خوندم.
مردم از خنده. همه ی اسلیترینی ها و بعضی از بچه های گروه های دیگه هم خندشون گرفته بود. یک کاری کردم که از دهن معلم کف می زد بیرون و آب دهنش اونقدر زیاد شد که حتی وقت نمی کرد قورتشون بده چه برسه به حرف زدن. از دهنش آب می ریخت زمین. آخر سر مجبور شد به دو بره درمانگاه مدرسه. البته قبلش کف اتاقو مثل رودخونه کرد. هیچکی جزئت نداشت بره سمت در. خیلی زمین لیز بود آخه.

ای کاش بودی جدا. با هم دیگه کلی دردسر درست می کردیم. دلم برات تنگ شده آلتادور. اگه بتونی سال بعد مدرستو عوض کنی بیای اینجا خیلی خوب می شه.

دوست دار تو. دارلین ماردن.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۰:۵۰
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1131
آفلاین
از: رودولف لسترنج
به: رفیق قدیمی رودولف!

شماره سه!


تا سه نشه، بازی نشه!

میدونی؟ همیشه همینطور بوده...چطور؟همینکه فکر میکردم کلی حرف هست ولی وقتی زمانش میرسید، فقط یه سری اصوات عجیب غریب ازم خارج میشه!
با خودم میگم کی حوصله این داستان رو داره؟ولش کن...اون یکی داستان هم کی براش مهمه؟ولش کن..اونم که نباید گفته شه و باید تا ابد تو سینه ام بمونه،ولش کنم...فلان داستان هم که اصلا توانایی گفتنش رو ندارم،ولش کن...و اون یکی داستان هم که قابل نوشتن و گفتن نیست، ولش کن...
و اینجوری میشه که هیچی نمیگم تقریبا.و.و الان اون طوره!

نه...نمیخوام عادت بشه...نمیخوام هر سال بیام و این حرفا رو بزنم...ولی...ولی...ولی دارم دنبال یکی میگردم که بهم بگه چیکار کنم...سخت میتونم ببینم...دنبال یکی میگردم بهم بگه چیه چیزی که چشمام روشه و نمیبینمش...یکی که جای این مغز کوفتی رو بگیره...نمیخوام دیگه این مغزم بهم بگه چیکار کنم یا چیکار نکنم...چون مدتهاست خرفت شده...مدتهاست اذیتم میکنه...مدتهاست بجای اینکه بگه الان رفلکسم نسبت به موقعیت چی باشه، سکوت میکنه...باهام دعوا میکنه...هی میگه نمیدونم...جوابای فضایی میده...درکم نمیکنه...یکی رو میخوام مغزم باشه، چشمم باشه..یکی رو میخوام که تو باشه...تو رو میخوام!
ولی فقط خودت خودت بودی...اینو این چند سال گذشته فهمیدم...که فقط خودت خودت بودی...همونطور که فقط خودم خودمم!

با خودم میگم نه...اونقدرم که فکر میکنم خفن نیستی...اونقدرم نجات دهنده من نبودی...اونقدرم پخی نبودی...صرفا چون دیگه نیستی، من فقط خوبیات رو یادم میاد...چون نیستی من تو ذهنم تو رو موجودی خلق کردم که همه چی تموم بود...اونقدر رفیق نبودی، فقط چون الان نیستی من تو رو رفیق و همراه همیشگی ایده آل تصور کردم!
خب...لعنتی، چرا نیستی که من اینجوری فکر کنم؟ چرا نیستی که من بتونم جواب منطقم رو بدم، باهاش کنار بیام؟

دست خودت نبود، راهیه که همه میریم و بلاه بلاه بلاه...ولی...عادیه؟ نباید بابتش ناراحت بود و غصه خورد؟دارم از تو میپرسم...هوی!جوابم رو بده! جوابم رو بده که کسی نیست ازش بپرسم، اگه از خودم و مغزم و منطقم بپرسم یه "نمیدونم" جوابشونه...جوابشون اینه که با کسی حرف میزنی که نمیتونه جوابت رو بده؟ جوابشون اینه که از کسی میپرسی که کاری نمیتونه بکنه دیگه؟

خسته ام...سالهاست...و هی بیشتر و بیشتر میشه...هر روز، بیشتر!
سعی میکنم...خیلی سعی میکنم...ولی نمیشه...حریف خودمم نمیشم، چه برسه به اینکه حریف بقیه و زندگی بشم!
مرخصی؟ نمیدونم...شاید اگه یه مرخصی دائمی باشه آره...ولی مرخصی عادی؟نه...این چیزی نیست که با مرخصی درست شه!

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم...کاش این آخرین باری باشه که برات نامه میفرستم...چون نمیدونم!
فقط میدونم مریض شدم...خیلی...خیلی...خیلی...دارو هم ندارم...مگر دست همونی که تموم داروها دستشه، که اونم نمیدونم هنوز حواسش بهم هست یا نه!

برو دیگه...یعنی رفتی...خب...من میمونم همینجا پس تنها... اگه این نامه رسید به دستت، اینم داشته باش...به یاد اوایلی که هم رو دیدم...که دوباره روش قفلی زدم...مثل همون اوایل که بهت گفتم از زبونه منه!

میبینمت؟ نمیدونم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.